اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. عرض کردیم اگر مرتد مرتد فطری بوده باشد، اگر این ارتداد از مرتد حاصل شد، بر او اموری مترتب میشود و آن امور این است که یقتل بلا استتابه بلکه اگر توبه هم بکند، فلا توبه له یقتل و تبین منه زوجته زن از او جدا میشود و تعتدّ عده الوفاه و عده وفات را میگیرد و یقسم امواله بین ورثه المسلمین، اموالش هم ما بین ورثه مسلمانش تقسیم میشود. اینها کلامی در او نیست، در صورتی که مرتد مرد بوده باشد، و ارتدادش عن فطره بوده باشد و قد ذکرنا ارتداد عن فطره با آنکه محقق میشود تکلمنا در او، و روایات دلالتش بر این معنا دلالت واضحه داشتهاند. امام علیه السلام در روایاتی ولو مرتد را مطلق فرموده است در بعض روایات و این احکام را بر او ذکر فرموده، ولکن روایات دیگر که یکی صحیحه حسین بن سعید بود و دیگری از این روایات روایاتی بود که از او تعبیر به صحیحه علی بن جعفر میکردیم، روایتی که بود. اینها تفصیل میدادند اگر ولد علی الاسلام ثم بعد از او یقتل بلا استتابه و اما اگر بناء بوده باشد ولد علی الاسلام نباشد، او حکمش را متعرض نبود، اما صحیحه علی بن جعفر اینجور میفرمود، میفرمود بر اینکه مسلمانی که سبق کفر ندارد، تنصّر یقتل و اما اگر مسلمانی که سبق کفری دارد، سابقا کافر بود اسلم ثم کفر یستتاب، رو این اساس در این احکام ترتبش بر کافر فطری که مرد بوده باشد لا کلام فیه و لا خلاف فیه. انما الکلام در یک حکمی است که معروف است و مستفاد است این یک حکم از صحیحه ابان، از صحیحه محمد بن مسلم که صحیحه سومی بود آنجا داشت سالت اباجعفر علیه السلام در باب اول حد المرتد بود، محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه و عن عده من اصحابنا عن سهل بن زیاد دو سند جمیعا عن ابن محبوب عن علاء بن رزین عن محمد بن مسلم روایت من حیث السند صحیحه بود. قال سالت اباجعفر علیه السلام عن المرتد قال من رغب عن الاسلام یعنی سابقه سابقه اسلامی است به قرینه آن روایات و کفر بما انزل علی محمد صلی الله علیه و آله بعد اسلامه فلا توبه له و قد وجب قتله، این فلا توبه له اینکه قتلش واجب میشود، اموالش منتقل به ورثه میشود، زنش جدا میشود و عده وفات نگه میدارد، کلام در نفی توبه است. جماعتی شاید میشود گفت که ظاهر اکثر متاخرین است، آنها ملتزم شدهاند که توبه نسبت به این اموری که در روایت حدا و حکما بیان شده است، توبهاش نسبت به این امور نیست، توبهاش قبول نمیشود، یعنی رجوعش به اسلام نسبت در این امور قبول نمیشود، اگر مسلمان هم بشود، یقتل، زنش جدا شده است و معتده است اموالش هم مال ورثه شده است، آن اموالی که حین الارتداد موجود بود ولکن بعد اگر این شخص کشته نشد، درست توجه کنید مسئله مسئله محل ابتلاء کثیر است، و اما اگر این مرتد کشته نشد مثل اینکه فرار کرد بعد از ارتداد فرار کرد و بعد از اینکه فرار کرد، در آن محلی که فرار کرده بود، تندم پیدا کرد، گفت عجب کار بدی کردیم، خدا لعنت کند شیطان را، در ذهنش آورد آن ادلهای که دلالت میکرد بر حقیت اسلام و رو آنها عقیده داشت یا آنها کسی به او بازگو کرد خب توبه کرد، ظاهر جماعتی بلکه میشود گفت اکثر متاخرین این اگر برگشت و توبه کرد گفت اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله صلی الله علیه و اله بلکه نگفتم قلبا ایمان آورد که گفت برگشتم به حال اولیه. این شخص مسلمان میشود و احکام اسلام به او بار میشود یعنی میتواند بعد از توبه از مسلمانها زن بگیرد، اموالی را میتواند کسب کند، بعد از این اگر اموالی را که کسب کرد خودش مالک میشود، خودش مکلف است نمازش را بخواند، در ماه رمضان روزهاش را بگیرد، مستطیع شد، مالی گیرش آمد باید به حج برود اگر مستطیع شد و سابقا حج نرفته است. بدان جهت بعد از اینکه مسلمان شد، نسبت به این احکام نمیشود رجوع به اسلام بکند، یعنی این احکام ساقط بشود، نه اموالش مال ورثه شد، خودش هم واجب القتل شد، پیدا کردند میکشند، و اما بینه و بین ربه تائب بوده باشد، نه اسلامش قبول است. جماعتی گفتهاند و منهم صاحب الجواهر قدس الله نفسه الشریف که در آخر کلامش این را میگوید که توبه این فائدهای ندارد، این هزار دفعه هم شهادتین را بگوید، یقین هم داشته باشیم که قلبا ایمان آورده، این مسلمان نیست، از اسلام خارج شده است، بدان جهت احکام مسلمان به او بار نمیشود، مرد همینجور مثل جنازهاش مثل جنازه کلاب میماند ولو مسلمان شد نماز شب خواند و اینها خواند، نه این همه آن نمازها هیچ است این کافر است و هیچ کدام از احکام اسلام به او بار نمیشود. میدانید صاحب جواهر چه فرموده است؟ میگویید شارع این را مرده حساب کرد آن وقتی که مرتد شد. شارع این را آن وقتی که مرتد شد، مرده حساب کرد و به زنش امر کرد عده وفات نگه بدارد. بدان جهت اسلام تکلیف صلاتی و امثال ذلک اینها تکلیف زندههاست، این در اعتبار شارع مرده است. تمسکا باطلاق قوله علیه السلام فی صحیحه محمد بن مسلم فلا توبه له، این توبه یعنی رجوع به اسلام ندارد این. ایشان این را اختیار فرموده است. و نگویید در آیه مبارکه است که و من یرتدد عن دینه فیمت فهو کافر قید شده است که موت در حال کفر بشود، یعنی مرتد شد بعد مسلمان شد، اشکالی ندارد. خب این مرتد ملی را هم میگیرد، مرتد فطری زن را هم میگیرد، آنها اینجور است. مرتد فطری مرد خارج شد از آیه به حکم این روایت صحیحه موثقه که این نه توبهاش مقبول نیست تمام شد کارش رفت. و اینها که گفتهاند این اگر فرار کرد یا کشته نشد، این نماز باید بخواند، روزه بگیرد، اینها را بگیرد، فقهاء گفتهاند مرتد باید اعمالی که صلواتی که در زمان ارتدادش فوت شده، آنها را قضاء کند، فرموده اینها مال این مرتد نیست، مرتد مرد فطری نیست، مرتد فطری زن است یا مرتد ملی است، آنها را باید قضاء کند، این لاحق به مردههاست. کما اینکه ظاهر اطلاق کلام قدماء هم همین معنا را اقتضاء میکند که ظاهر کلام آنها این است که این مرتد فطری توبه ندارد یعنی دوباره مسلمان نمیشود. خصوصا در مثل زماننا وقتی که شخصی مثلا یک جوری شد شیطان گولش زد، رفیقش گولش زد یا یک چیزهایی سبب شد براینکه گفت بابا من دین را ول کردم، برود پی کارش، اینها چیه، اینها خرافات است. پیش حاکم هم ثابت نشد که این حد را جاری نکند، همینجور کشته نشد ماند. بعد از مدتی پشیمان شد که این چی بود، چه خرافات، خون شهداء خون علی بن ابی طالب در این راه ریخته شده است آنهایی که از دنیا معرض بودند در راه این دین جان دادند خودشان را فداء کردند به این دین، نبی اکرم اینقدر زحمت کشیده است در این راه دین، و بدون اینکه اجری را مطالبه بکند، اینها را فکر کرد، پشیمان شد به سرش زید گفت لا اله الا الله شهادتینش را گفت گفت من غلط کردم خدا بد کردم، کما اینکه کثیرا یعنی قلیل نیست اتفاق این معنا، بدان جهت ایشان ملتزم شده است که نه این مرده است دیگر، صاحب جواهر قدس الله نفسه الشریف ظاهر کلامش این است که این مرده است مطلب تمام شده است، آیا اینجور است؟ یا نفی توبه فقط نسبت به این امور که این اموری که به اینها حدش قتل است، حدش قتل است و هکذا فرض کنید اموالش مال ورثه میشود، زنش از او جدا میشود نفی توبه نیست به اینهاست که توبه ندارد، آنکه در ذهن میزند این فلا توبه له اطلاق ندارد، چون که در سایر الحدود شارع در بعضیها توبه تشریع کرده است مثل محارب قبل أن یظفر علیه الا أن یتوب، و آن کسی که موجب الحد از او مرتکب شده است و گفتن به اینکه این حد این موجب الحد شخصی که موجب الحد را مرتکب شده، توبه ندارد، یعنی این حدود احکام ساقط نمیشود از او. در سایر موارد حد ربما توبه حد را ساقط میکرد، ولکن این حد ساقط نمیکند. چرا؟ برای اینکه احتمال این معنا نیست این باب توبهای که واسع است، و روایاتش مطلق است، التائب عن ذنبه کمن لا ذنب له روایاتی که دارد توبه تا آخر امر که نفس به حلقوم برسد نفع میدهد انسان را، منتها کما ذکرنا فی المباحث السابقه یک وعده عفو است در توبه، که ان الله لا یخلف المیعاد، این وعده عفو نسبت به آنجایی است که انسان در حال قدرت و در حال سیطره بر آن ذنب توبه بکند، یعنی الان هم میتواند زنا کند، الان هم میتواند کار دیگر بکند، قوتش سر جایش است، یا باز قوت دارد. این در حال قوت توبه بکند و برگردد به صراط مستقیم و برگردد به اطاعت خداوندی و از ضلال خودش را خلاصی بدهد، این وعده عفو داده شده است در روایات توبه و هکذا در آیه مبارکه، آیات توبه. هر ذنبی بوده باشد. یک مسئله نه وعده نیست، ولکن وعده احتمال العفو است، آن وعده احتمال العفو به آن کسی که تا آخر نفساش توبه بکند، ولو از کار افتاده دیگر، هیچ کار از دستش نمیآید، مثل قضیه بعضیها که در حال نزدیک نزع استغفار میکنند، باز احتمال عفو وعده عفو داده نشده است ولکن احتمال عفو این وعده احتمال داده شده است که احتمال عفو است، کما اینکه احتمال غفران در تمام ذنوب داده شده است الا ان یشرک به، در تمام غفران ولو توبه هم نکند، خداوند متعال غفور و رحیم است، احتمال این معنا که بگذرد به شفاعت، بگذرد از اشخاص این عیب ندارد. بدان جهت این معنایی که باب توبه که به این نحو واسع است، شیطان کسی را گول زد، دیگر آن باب روی این بسته شد، احتمالش نیست. احتمال این معنا مسلمانی که شیطان گول زد و بعد از مدت قصیرهای مدت هم طویل نبود، پشیمان شد به سرش زد، بگوییم که آن کسی که تا آخر عمر مشرکا فرض کنید در شرک بوده است خودش هم جاهل مقصر بوده است او در آخر عمر توبه بکند قبول، ولکن این شخصی که شیطان گولش زد، قبول نیست، این احتمالش نیست. بدان جهت علاوه بر اینکه روایت ظهور ندارد، ظهورش نفی توبه نسبت به حد است کما فی سایر الحدود با اطلاقات ادله توبه من الآیه و الروایه و آن تقیید در ایه مبارکه و من یرتدد عن دینه فیمت و هو کافر معنایش عبارت از این است که در حال کفر بمیرد، اطلاق آنها محکم است و توبه مقبول است. بدان جهت این شخص اگر توبه کرد، توبهاش مسموع است. به نظر قاصر ما ندیدم کسی متعرض بشود ولکن چون که در مطلق الحدود متعرض شدهاند، لازم نیست توبه کرد برود به حاکم شرع بگوید این گردن من این هم مال تو، بیا بزن گردن من را، من مرتد بودهام، ارتداد داشتهام، این هم لزومی ندارد. لما تقدم من الروایات که انسان بینه و بین ربه از معصیتش از کفر و طغیانش توبه کند، این بهتر است از اینکه خودش را پیش حاکم ببرد و اقرار کند، بله حاکم اگر ثابت شد، اجراء حد میکند اگر به بینه و چیز دیگری ثابت شد، میتواند عفو کند، میتواند اجراء حد باید بکند، اگر به اقرارش ثابت شد، میتواند عفو بکند، ولکن این یک حکم آخری است بدان جهت این شخص میتواند. اینجا میماند یک چیز دیگر و آن این است که توبه بکند میتواند زن بگیرد زن دیگر، میتواند اموال تقسیم کند، لاحق به مرده نیست. اگر مرد تجهیزش میکنند، معلوم بشود توبهاش و محرز بشود. انما الکلام این است که بعض از فقهاء تصریح کردهاند آن زنی که شارع گفت تبین منه زوجته آن زن را بعد از اینکه توبه کرد میتواند بگیرد، منتها به عقد جدید نه مثل رجوع در عده طلاق رجعی، باید به عقد جدید بگیرد، میتواند بگیرد، یا به عقد جدید بعد العده یا در اثناء عده، در اثناء عده هم توبه کرد میتواند به عقد جدید بگیرد، و به تعبیر آخر و به تعبیر علمی این مرد نسبت به آن زن مثل این است که مردی زنش را به طلاق بائن طلاق بدهد، چه جور باید به عقد جدید او را تزویج بکند، این هم همینجور است به عقد جدید باید تزویج کند. این را بعض فقهاء تصریح کردهاند، چون که توبهاش مسموع است، شد مسلمان، مسلمان که شد زنش که مسلمان است، میگیرد دیگر، بعد از اینکه محکوم به اسلام شد خب کفائت موجود است، مرد مسلمان میتواند زن را بگیرد. به نظر قاصر فاطر ما این است که خود آن زن را نمیتواند بگیرد، ولو توبه نصوح کند. چرا؟ برای اینکه شارع وقتی که به آن زن امر کرد و فرمود و تبین زوجته من عده الوفاه این شوهر را نسبت به این زن مرده فرض کرد شارع، اعتبار کرد. ولو توبه کند دیگر، مثل آن دیگریها است، مثل تقسیم اموال است، چه جوری که تقسیم اموال لا توبه له، اینکه این زن نسبت به این مرد باید عده وفات نگه بدارد جدا شده است از این زن، این رجوع ندارد. چون که رجوع ندارد میگویند عقد جدید بکند دیگر، این رجوع ندارد، توبهاش نسبت به این و تعتد منه عده الوفاه، این کلام که در خطاب شارع است، مستفاد از این است که این زن نسبت به این مردی که شیطان با او این کار را کرد، این زن نسبت به این مرد، این مرد نسبت به این زن مرده است، خب وقتی که مرده است نمیشود مرده را تزویج کرد، زن نمیتواند خودش را به میتی تزویج کند.
سوال:
جواب: عیب ندارد، اعتباری است، ما نگفتیم واقعی است که میمیرد. آنکه صاحب جواهر که میفرمود، نمیگفت مرده واقعی است، میفرمود اعتبار شده است مرده، ما میگوییم آنکه از روایت استفاده میشود، درست توجه کنید چه عرض میکنم آنکه از روایت مبارکه استفاده میشود مرد نسبت به این زن مرده حساب میشود، عده وفات باید نگه بدارد ولو توبه کند، چون که همین توبه به اسلام هم برگردد، نسبت به این زن مرده حساب میشود، وقتی که مرده حساب میشود چه جور تزویج میکند او را زن، از شرائط تزویج نکاح زوجیت ما بین الاحیاء است، و من هنا نوشتهایم اما تزویجش به آن زنی که از او جدا شده است تزویجش به او بعد از عده أو در زمان عده این جواز ندارد، برای اینکه ظاهر صحیحه محمد بن مسلم این است که نسبت به او میت تنزیل شده است منزله المیت و نکاح علقه است ما بین الاحیاء. هذا کله نسبت به آن جایی که مرتد فطری مرد بوده باشد. و شرائط این ارتداد را بیان میکند، این شرائط هم مختص نیست به شرائط مرتد فطری، در مطلق المرتد این شرائط است. یکی این است که بالغ بوده باشد، ولو اگر این شخص مسلمان بود، سابقه کفری ندارد، بچه هم هنوز بالغ نشده است، ولکن ممیز شده است نزدیک است به بالغ بشود، یواش یواش آثارش پیدا میشود، خودش هم بچه فهمیدهای است، خیلی، گفت بابا من این حرفها که شما میگویید قبول ندارم، مرتد شد صبیا، بلوغ نداشت. این احکامی که برای مرتد گفته شد، این احکام جاری نمیشود. شرط ارتداد این است که حال الارتداد شخص بالغ بوده باشد کلمه کفر را بگوید، و بدانیم هم واقعا اراده کرده است او را، خودش هم میفهمد چه میگوید، آثار کفر بر او بار نمیشود، یعنی در همان اسلام حکمیاش باقی است، اسلام حکمی که داشت، تا مادامی که بالغ نشود، اسلام حکمی داشت، ظاهر این است که در همان اسلامی حکمیاش باقی است. بله، اگر در همین ارتداد باقی ماند تا بالغ شد، در حال بالغ بودن هم همینجور مرتد است، همین احکام مترتب میشود، یقتل بلا استتابه، احکام بار میشود ولکن مادامی که صبی است، این احکام بار نمیشود. چرا؟ رفع القلم عن الصبی حتی یحتلم، حتی حدود نفی شده است از صبی اجراء الحدود بر صبی، که صبی مرفوع القلم است، مقتضای مرفوع القلم بودن این است که تا مادامی که صبی است، حکمی ندارد، در همان اسلام تبعیتی باقی است ولکن وقتی که فرض بفرمایید بالغ شد توبه نکرد، آن وقت احکام جاری میشود. ولکن اینکه در اسلام حکمیاش باقی بماند در اسلام حکمیاش باقی بماند این مقتضای عدم تقسیم اموالش است، مقتضای عدم جدا شدن زوج از خودش است، در این اسلام حکمی باقی میماند، ولکن در ماندن در اسلام حکمی کلامی است، که آیا اینها دلالت میکند بر بقاء اسلام حکمی در آن باب در باب طهارت اینجور گفتیم که اگر طفل ممیز انکار بکند یا کفر را اظهار بکند، مصداق کافر میشود، منتها شارع این حدود را اجراء نکرده بر این کافر، بدان جهت اجراء اسلام حکمی بر اینکه مرد در مقبره مسلمانها دفن بشود، بالغ نشده مرد، شانساش گفت کفرش اجلش را زود رساند، این در مقبره مسلمین تجهیز کنند، اسلام حکمی دارد، این معنا ثابت نیست. فقط آنکه است که حدود جاری نمیشود مادامی که صبی است، مرفوع القلم است، اما اسلام حکمی پیدا میکند مع التمیزش این را سابقا در باب طهارت اینجور عرض کردیم. و اما فرض بفرمایید وقتی که حدود را جاری کردند، اینجور ولش نمیکنند برو تو صبی هستی تو بالغ بشوی آن وقت ببینیم چه میشود، اینجور نیست، ولش نمیکنند، یضرب علی الاسلام که برگرد بر اسلام، چون که در روایات داشت این معنا را که لا یترک الصبی، این صبی که شرک را اختیار کرده است با وجود اینکه پدر و مادرش مسلمان است، یا یکی مسلمان است، لا یترک، این لا یترک وارد شده بود هم در آن معتبره عبید بن زراره عن الصبی که در باب دوم از ابواب حد المرتد بود فی الصبی یختار الشرک و هو بین ابویه قال لا یترک ول نمیکنند اذا کان احد ابویه نصرانیا، یعنی دو تا مسلمان است یا یکی مسلمان آن دیگری نصرانی. آن دیگری فی الصبی اذا شبّ و اختار النصرانی و احد ابویه نصرانی أو مسلمین لا یترک و لکن یضرب علی الاسلام بدان جهت صبی را ول نمیکنند، همینجور وادارش میکنند که برگردد به اسلام، اگر برنگشت عند البلوغ حسابش میرسند کما اینکه به حساب بالغین میرسند. و اما الشرط الثانی عبارت از این است که باید عاقل باشد شخص دیوانهای است که میگوید من اینها را قبول ندارم، داد میکشد در کوچه، مجنون است مرفوع القلم است مثل صبی. این احتیاج ندارد اگر جنون به مرتبهای شد که اصلا نمیفهمد چه میگوید، آن کلام او کفر نمیشود، چون که قصدی ندارد او. اصلا عنوان کفر صدق نمیکند. و اما مجنونی باشد که میفهمد آن را که میگوید چون که الجنون فنون، ولکن آن مجنون گفته میشود به او، اگر اینجور بوده باشد همینجور است، مرفوع القلم است، اگر عرفا اطلاق بشود که این شخص دیوانه است، دیوانه است مجنون گفته میشود که مجانین را بشمارنند میگویند یکی هم پسر فلانی یا برادر فلانی اینجور گفته بشود، در این صورت رفع القلم عن المجنون حتی یفیق بدان جهت حدود جاری نمیشود. و از اینجا معلوم شد شخص مکره، از شرائطش این است که بالاختیار کفر را اختیار کند، کسی مجبورش کرد که کافر بشو از اسلام برگرد و الا گردنت همینجور میرود. کما اینکه همینجور است در بعض بلاد مسلمان را یا خصوص شیعه را که ول کنید اینها را و الا کذا و کذا میکنیم، اینجور بوده باشد در حال اکراه عیب ندارد، آیه شریفه میفرماید الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان، آن اثری ندارد، اصلا کفری صدق نمیکند به او، نه اینکه کفر است و اکراهی است، نه اصلا کفری صدق نمیکند. بله شخصی بود که نه، واقعا برگشت، دید زور میکنند دیگر از بین میرود خودش، گفت من ول کردم همه را حقیقتا را انداختم، در قلبش هم همینجور است که ول کردیم این دینی را که بر ما غیر از این صدمه چیزی ندارد، ول کردیم، عن اکراه بود، اکراه میکردند نکنید اینجور اگر نمیکرد، خودش هم ملتفت نبود که توریه و اینها بکند، ملتفت بوده باشد نمیتواند این کار را بکند، ملتفت به اینها نبود، خیال میکرد که انسان کافر بشود، باید حقیقتا کافر بشود. مسلمان هم بشود حقیقتا باید مسلمان بشود. چون که عوام الناس همینجور اکثرش اینجور خیال میکنند، این هم همینجور بود حقیقتا اسلام را ول کرد، این اثر ندارد، این اکراه اثری ندارد، رفع عن امتی ما استکرهوا علیه، یعنی آن اثاری که فعل لو لا الاکراه داشت، به اکراه آن اثار مرتفع میشود. درست متوجه شدید چه عرض کردم؟ حقیقتا کافر شده است و ول کرده است گفته است همه را ول کردم، اسلام را اراده کرده است ول کردن را، ولکن رو اکراه، و خیال هم میکند که انسان مسلمان بشود، باید حقیقتا مسلمان بشود، کافر هم بشود، باید حقیقتا کافر بشود، بدان جهت برگشت، این اثری ندارد رفع عن امتی ما استکرهوا علیه، و اما در جایی که ملتفت به توریه است، در زبان گفت به زبان کلمه کفر را گفت، اصلا آن کفر نیست، آن کفر صدق نمیکند به او، او گفتن است دیگر، الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان، او مومن است کما اینکه آیه شهادت میدهد. بدان جهت علی هذا از شرائطش بلوغ و عقل اختیار بود، الان فرض کنید کسی مرتد شده است و همه هم شنیدند جماعتی شهادت دادند و ثابت هم شد، خودش میگوید من که کافر شدم، راست میگویند کافر شدم ولکن مکره بودم، اگر مکره نبودم مختار بودم که کافر نمیشدم، شخص ادعای اکراه را میکند که حد است لولا الاکراه، در ما نحن فیه جماعتی ظاهر کلامشان تفصیل است و منهم المحقق صاحب شرائع که در بین قرینهای است و امارهای است که دلالت میکند بر اینکه اکراه بوده است یعنی اکراه است، قرینه کفر این را در جای اکراه قرار بدهد، در آن صورت حد ساقط میشود، مثل اینکه شخص ما بین بعثیها زندگی میکرده است و او میگوید که من آنجا که کافر شدم چون که ترسم بود، چون که کافر میشدم به ما کار نداشتند، دیدم که اگر کسی کافر بشود کاری ندارند کما اینکه ملائین هم همینجورند حتی فی یومنا هذا، من هم کافر شدم، قرینه و امارهای است اینجور باشد حد ساقط میشود، حیث اینکه این قرینه قرینهای است که عقلاء به او اعتماد میکنند، کلمه کفر ظهور ندارد در این معنا، که این از اسلام برگشته است حقیقتا، چون که اگر برنگشته باشد حقیقتا، این مسلمان است کما اینکه الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان. و اما اگر قرینهای نیست همین ادعاء میکند، میگوییم چه اکراهی بود، میگوید دیگر اکراه بود دیگر، شما چه کار دارید، چیزی در ما نحن فیه نیست، قرینهای چیزی نبوده باشد، ظاهر کلام جماعتی و منهم المحقق حد جاری میکنند، این حدود مترتب میشود، چرا؟ چون که ایشان فرموده است لو ادعی الاکراه و کان اماره این حد ساقط میشود، قولش قبول میشود. مقتضای تقیید به اماره که اگر امارهای نباشد قولش مسموع است. جماعت دیگری از فقهاء گفتهاند که اماره هم باشد، همین که ادعاء کرد اکراه را، ما احتمال دادیم راست میگوید، فقط مجرد الاحتمال، یک وقت میدانیم دروغ میگوید که گردنش میرود و اما در جایی که احتمال دادیم که راست میگوید، قولش مسموع میشود، چرا؟ لان الحدود تدرأ بالشبهات مورد مورد شبهه میشود و قولش به شبهه ساقط میشود کما اصرّ علی ذلک صاحب الجواهر قدس الله سره که حد ساقط میشود، ولکن به نظر قاصر فاطر ما اینجور نیست، اگر قرینه و امارهای اثبات بشود که عند العقلاء قرینه حساب میشود فهو و الا اگر حساب نشود، چیزی ثابت نشود که معرض قرینیت دارد، نه حد جاری میشود، چرا؟ چون که کفر را که موجود کرده است، کفر را که گفته است، وقتی که کفر را گفت، نمیدانیم عن اکراه بوده یا نه، رفع عن امتی ما استکرهوا علیه، نمیدانیم رافعی است یا نه، نه استصحاب میشود عدم الرافعیه، ظاهر کلامش کفر است و اکراه هم که رافعش بوده باشد در بین به استصحاب نیست، اینکه الحدود تدرأ بالشبهات، این مراد از شبهات، شبهات واقعیه باشد که شبهه واقعی حد را از بین میبرد، این لازمهاش این است که حد را جاری نکنیم حتی در موارد بینه، چون که بینه ممکن است اشتباه کرده، یا عمدا گفته است کما اینکه فی رجوع البینه عن شهادته، مسائلش گذشته است. اگر مراد از شبهه، شبهه واقع و ظاهر است، استصحاب میگوید شبهه نداریم، این اکراه موجود نبوده است، حیث اینکه اکراه موجود نشده است، شبههای ندارد، علاوه بر آنکه آن روایاتی که الحدود تدرأ بالشبهات سابقا در باب حدود گفتیم این یک مرسلهای که صدوق نقل کرده است، روایت سند ندارد. عمل مشهور به جهت احتیاط در دماء است، نه اینکه این روایت معتبر میکند و احتیاط در دماء هم گفتیم آن وقتی که تکلیف بر اراده ساقط نشود، و الا اگر تکلیف بر اراده ثابت بشود و لو به اصل معتبر و به تعبیر معتبر و به حجت معتبره احتیاط در اتیان است، چون که حجت مقتضایش همین است، آنجا جای احتیاط نیست.
سوال:
جواب: چرا جاری نمیشود، جاری میشود. این شخص یک زمانی مکره علی الکفر نبود، نمیدانم بعد مکره بر کفر شد یا نه، استصحاب میگوید مکره بر کفر نبوده، کفر ولم یکن مکرها علیه، مکره بر کفر نبود، موضوع حد تمام میشود، بدان جهت در ما نحن فیه ملتزم میشویم، امارهای اگر بوده باشد، امارهای که عرفا اماره حساب میشود بر اکراه، او بوده باشد یقبل قوله چون که اماره معتبر است و با ظاهر کلام که اختیار کفر است، دیگر آن ظهور را ندارد، و الا اگر دلیل معتبری قرینه معتبرهای و اماره معتبرهای ثابت نشد، باید اکراه اثبات کند، اثبات نکرد استصحاب بقاء عدم اکراه گردنش را میبرد و الحمد لله رب العالمین.

