سلسله دروس حدود – جلسه صد و سیزدهم

دروس حدود

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. کلام در ولد المرتدّ بود. عرض کردیم اگر مرتدّ قبل از اینکه مرتد بشود انعقاد نطفه ولد شد در حالی که مسلمان بود، آن ولد بعد الولاده حکم اسلام را دارد و مرتد به واسطه ارتداد ولد را از اسلام خارج نمیکند. و کذلک اگر انعقاد نطفه در حال ارتداد بود ولکن مادر مسلمان بود، در این صورت هم کما ذکر المحقق و هو الصحیح ولد تابع اشرف الابوین است، چون که مادرش مسلمان است، ولد محکوم به اسلام میشود. این دو صورت لا کلام فیهما، و انما الکلام در جایی است که امّ کافره بود، کافره کتابیه فرض کنید، پدر مسلمان بود، ولکن پدر مرتد شد، و بعد از ارتداد انعقاد نطفه ولد شد، ولد بما اینکه انعقاد نطفهاش در صورتی واقع شده است که پدر و مادر کافرند، ولد هم کافرا به دنیا میآید، تابع پدر و مادر است در کفر. در این صورت این ولد وقتی که به دنیا آمد، کافر است، خودش هم کافر اصلی است یعنی از اول کافر بوده است در زمان حمل و بعد الحمل محکوم به کفر بوده است. انما الکلام در این است فقهاء بلا خلاف اینجور گفتهاند، گفتهاند اگر فرض کنید این پدر که مرتد شده است یا این ولدی که از این مرتد بعد الارتداد منعقد شده است نطفهاش که مادرش هم کافره بود، اگر این پدر مرتد یا این ولد رفتند به دار الحرب، فرار کردند رفتند به دار الحرب و بعد مسلمین ظفر پیدا کردند، این پدر را نمیتواند مسلمین استرقاق کنند یعنی عبد اخذ کند، حیث اینکه فرض کنید کافری ک نصرانی است، یهودی است یا مجوسی است، اسیر شد، استرقاق میشود این اسیر، عبد میشود. این پدر را که مرتدّ شده بود دین نصرانیت یا یهودیت یا مجوسیت را اختیار کرده بود، مسلمین وقتی که غالب شدند و غلبه پیدا کردند، نمیتوانند پدر را استرقاق کنند، عبد نمیشود پدر، این متفق علیه بین اصحابنا، تعبیر میکنند لتحرمه بالاسلام، مراد از تحرم بالاسلام یعنی دخوله بالاسلام، چون که سابقا به اسلام داخل شده است. و ادلهای که دلالت دارد بر اینکه هر کدام از اینها تسلیم شد موقع حرب یا بعد از اوضاع الحرب گرفته شد، اینها رقّ هستند، استرقاق میشود این ادله منصرف است به کافر اصلی که شخصی که از اول کافر است، و در دار الحرب در حرب بود، و این معنا اسیر شده است یا تسلیم شده است. و اما آنکه سابقه اسلام دارد، بعد مرتد شده، فرار کرده است آنجا، این ادلهای که در استرقاق وارد است، و در قهر و استرقاق بر کفار وارد است، این ادله این صورت را نمیگیرد، اینجور گفتهاند. چون که از این جهت هم که داخل بر اسلام شده بود، اسلام خودش یک عظمتی دارد، یک حرمتی میآورد، دخول در اسلام این ادله اینها را نمیگیرد و اصل هم در هر انسانی حریت است. اصل اولی در انسان حریت است. او را رقّ قرار دادن و گفتن مملوک است احتیاج به موجب و سبب دارد و موجبش استرقاق  است، یعنی موجب اصلیاش استرقاق است که بعد از استرقاق بیع و شراء میشود. اولش موجب اولیاش استرقاق است و ادله استرقاق اینکه سابقه اسلام دارد، این را نمیگیرد، بدان جهت میگویند اجماع و نص اصحاب، اجماع و نص یعنی روایات اینها هر دو متفق هستند بر اینکه آن که استرقاق میشود غیر المرتد است. اما خب پسرش چه جور؟ آن پسری که در حال انعقاد نطفه کافر بود، او که کافر اصلی است؟ بدان جهت محقق در عبارت میگوید بر اینکه در این ولد مرتد که ولد کافر اصلی است، انعقاد نطفهاش در حال کفر شده است، در استرقاق این دو قول است، بعضیها گفتهاند که او استرقاق میشود کافر اصلی است، و بعضیها گفتهاند نه، پدرش که استرقاق نشد لتحرمه بالاسلام، این هم استرقاق نمیشود. یعنی اینجور ولد هم استرقاق نمیشود. اگر دلیل همان انصراف بوده باشد، این انصراف در این ولد هم است. برای اینکه اینجور ولدی باشد که پدرش اول مسلمان بود، مرتد شده است در حال ارتداد نطفه منعقد کرده است، ممکن است دعوا بشود که از این هم منصرف است روایات و ادله استرقاق. و لعل محقق که در شرائع میگوید و لعله اولی که بگوییم ولد هم استرقاق نمیشود، چون که پدرش که استرقاق نشد، این هم استرقاق نمیشود، اگر وجهاش انصراف ادله باشد کما ذکر، لتحرمها للاسلام صغری است که این داخل در اسلام شده بود، و ادله استرقاق منصرف است از این شخص. اگر این کبری درست بوده باشد که ظاهرا لا بأس بهاست ولد را هم میگیرد، ولد هم استرقاق نمیشود. بعد محقق در ما نحن فیه متعرض میشود به اینکه مرتد ملی مراد مرتد ملی است، اموال او را حاکم هجر میکند، نمیتواند در اموالش تصرف کند. سابقا گفتیم بر اینکه چرا حاکم هجر میکند، دلیل بر اینکه حاکم هجر میکند و منع میکند او را از تصرف در اموالش چیست؟ وجهاش را اینجور گفتهاند، گفتهاند اگر هجر نشود، ممکن است اموالش را تلف کند، وقتی که اموالش را تلف کرد، به آن وارث مسلماش چیزی نرسد، اموالش را بدهد به ورثه کفارش، بخشش کند به کافرها، این هم که خودش کشته میشود توبه نکند، مثلا بناء دارد توبه هم نکند، این اموالش تلف میکند بر ورثه مسلمان اتلاف میکند، این دلیل نمیشود، اینها دلیل در فقه نمیشود. خب بناء بر این بوده باشد، اگر فرض کنید که یک کافر اصلی است، هیچ مرتد نیست، این یهودی اصلی است ولکن فرض بفرمایید وارثی دارد، اولادی دارد یا غیر اولاد وارثی دارد که آنها مسلمان هستند، بقیه قوم و خویشهایش هم همهاش فرض کنید کفار هستند، خب باید بگوییم که این یهودی مهجور است در تصرف در اموال، ولو در بلاد اسلام است، کافر ذمی است، در بلاد اسلام است، باید حاکم هجر کند، چون که شاید اموالش را ببخشد به آن ورثه کفار، به آن قوم و خویشهای کفار، آن وارث مسلمانش محروم بشود در حال حیات. چه جور آنجا نمیگویید آنجا چه جور، اینجا هم همینجور، فرق چه چیز است؟ آنکه ما داریم اسباب هجر مهدور است، سفه است، جنون است، صغر است، افلاس است، این اسباب هجر است یا افلاس است، که شخص ملفس بشود، اسباب هجر محدود است و یکی از اینها ارتداد نیست و من هنا استشکل جماعه که حاکم بتواند هجر کند به اموالش و هو الصحیح کما ذکرنا. این را هم چون که سابقا گفته بودیم که از اسباب هجر نیست. بله، اگر غائب بشود، خودش فرار کند به بلاد دیگری، به بلاد کفر، از جانش ترسید و فرار کرد، اموالش ماند در بلاد اسلام بله حاکم شرع وضع ید میکند، چون که ولی الغائب است، وضع ید میکند به اموالش آن اموالی که قابل نگه داشتن است نگه میدارد آن اموالی که نمیشود نگه داشت آنها فاسد میشود، آنها به مصلحت میفروشد، آن ولی الغائب است. و اما خودش حاضر اموالش هم پیش اوست، دراهم و دنانیر را کیسه را با خودش به حبس برده است، مهجور است در آن اموال تصرف کند، یا مهجور است وکیل بگیرد که برو مثلا فرض کنید وکیل هستی برای اهل و عیال من خرید و فروش بکنی، یا معونه بخر، نفقه بخر، اینجور حرفها نیست در شریعت، ما دلیل نداریم به این حرفها که حاکم شرع هجر میکند به مجرد ارتداد ملی. گذشتیم این را. محقق قدس الله نفسه الشریف متعرض میشود در مقام مسائلی را ذکر میکند، که این مسائل آخرین مسائل ارتداد است، باب اول است که در حد الارتداد بود ان شاء الله. از آن مسائل میفرماید: ارتداد ملی یا حتی ارتداد فطری در زن که کشته نمیشود زن، ولو او را نفرموده است ولکن او هم حکمش همین ارتداد ملی را دارد. زن مرتدّه فطریه یا مرتدّه ملیه یا مرد مرتد ملی بوده باشد، این اگر این ارتداد از این مکرر شد، یک دفعه مرتد بود، توبه کرد ولش کردند، زن را هم ول کردند، فطری بود یا ملی بود، دوباره مرتدّ شد، اگر این مکرر شد ارتداد، چه میشود؟ ایشان میفرماید بر اینکه شیخ قدس الله نفسه الشریف فرموده است شیخ الطائفه که یقتل فی الرابعه، در دفعه چهارم کشته میشود و قال خود شیخ فرموده است ک و روی اصحابنا أنه یقتل فی الثالثه، در ثالثه کشته میشود. عرض میکنم در ما نحن فیه سابقا مسئلهاش گذشت، طی کردیم ولکن چون که تتمهای داشت متعرض میشود. عرض کردیم روی اصحابنا انه یقتل فی الرابعه که اول فرموده است، ما روایتی نداریم که یقتل فی الرابعه، این را هم که فرموده است شیخ که یقتل فی الرابعه، روایتی نداریم به دست ما نرسیده است، آنکه اصحاب نقل کردهاند خود شیخ هم عرض کردم مکررا نقل کرده است، آن این است صحیحه یونس بن عبدالرحمن است که اصحاب الکبائر اذا اقیم علیهم الحد مرتین یقتل فی الثالثه، و این هم ما نحن فیه را نمیگیرد، ولو صاحب جواهر فرموده که اخذا بهذه الصحیحه دفعه سومی کشته میشود، نه این مال جایی است که جری علیه الحد مرتین، در حد ارتداد فطری، ارتداد ملی حدش قتل است، وقتی که استتابه کرد حد ساقط میشود، جری علیه الحد نیست. بدان جهت در حتی در آن زن مرتده هم همینجور است، حدش حبس الی الابد است، وقتی که توبه کرد، حد ساقط میشود. بدان جهت در ما نحن فیه نه به مرتده نه به مرتد، درست توجه کنید چه گفتم، نفرمایید که این در مرتده جاری میشود، در مرتده هم این صحیحه جاری نمیشود، چون که حدش این است که یحبس حتی تموت، حتی اینکه بمیرد. بدان جهت توبه کرد، این حد ساقط میشود، جری علیه الحد مرتین نمیگیرد. بدان جهت اگر دفعه دومی، سومی، چهارمی مرتد شد، باز استتابه میشود اگر توبه کرد فهو و الا یقتل. اطلاق اینکه آن المرتد یستتاب از او خارج شده است فقط مرتد فطری غیر مرتد فطری یستتاب، استتابه میشود، اگر توبه کرد فبها و الا یقتل، ارتدادش چندمی باشد او قید ندارد. ولکن در ما نحن فیه یک روایتی است که آن روایت روایت این است که صاحب وسائل در باب سه از ابواب مرتد نقل کرده است آن روایت روایت سومی است در باب سوم، عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی عن علی بن حدید عن جمیل بن دراج و غیره عن احدهما علیهما السلام روایت لعل به واسطه علی بن حدید تضعیف میشود که علی بن حدید توثیقی ندارد. در ذهن ما اینجور آمده است که علی بن حدید از معاریف است و بعید نیست روایتش معتبر بوده باشد و قدحی هم دربارهاش ثابت نشده است. آنجا دارد عن احدهما علیه السلام فی رجل عن رجع عن الاسلام از اسلام برگشت، قال یستتاب، فان تاب فهو و الا قتل، کشته میشود. این صدر روایت مثل سایر روایات اطلاق دارد. ولکن این روایت یک ذیلی دارد که آن ذیل را صاحب وسائل در وسائل نقل کرده است، این ذیل را هم کلینی هم شیخ قدس الله نفسه الشریف بعد از نقل روایت نقل کردهاند، آن ذ یلش این است ذیل این روایت در ما نحن فیه که است، ذیل روایت عبارت از این است کلینی قدس الله نفسه الشریف در جلد هفت در باب حد المرتدّ روایت روایت پنجمی است که در باب حد المرتد اول باب حد المرتد که شروع میکند، روایت روایت پنجمی است، محمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی عن علی بن حدید عن جمیل بن دراج و غیره عن احدهما علیه السلام فی رجل رجع عن الاسلام قال یستتاب فان تاب فهو و الا قتل، این تمام شد، همان که صاحب وسائل نقل کرد. قیل للجمیل جمیل بن دراج راوی این روایت است، گفته شد به جمیل فما تقول ان تاب ث مرجع عن الاسلام چه میگویی این مرتد توبه کرد یعنی مسلمان شد ثم رجع عن الاسلام دوباره از اسلام برگشت که ارتداد دومی میشود ثم خرج عن الاسلام، قال یستتاب، استتابه میشود، این معلوم میشود که اطلاق روایت را تمسک کرده است، اطلاق روایت یستتاب است. قیل فما تقول ان تاب ثم رجع، دفعه هم توبه کرد ارتداد دومی از او توبه کرد مسلمان شد ثم خرج عن الاسلام، ثم دفعه سومی مرتد شد. قال لم اسمع فی هذا شیئا، روایتی ندارم اما فتوا دارم، آن فلکنه عندی، عندی یعنی فتوای من، بمنزله الزانی الذی یقام علیه الحد مرتین، به منزله زانی است که دو دفعه حد بخورد، یقتل بعد ذلک، دفعه سومی کشته میشود. و قال روی اصحابنا ان الزانی یقتل فی المره الثالثه که همان اصحاب کبائر است، یکی هم زانی است یقتل فی الثالثه، این روایت گفتهاند که این جمیل که این را گفته است، این فتوای جمیل است دیگر میدانید فتوای جمیل بر ما حجیتی ندارد، استظهار خودش بود، این را خواندم غرض اهمام این بود که متوجه باشید که اصحاب ائمه هم فتوا میدادند به واسطه آنکه از ادله استظهار میکردند، زراره همینجور بود، جمیل هم همینجور است، دیگران هم همینجور بودند که به حسب نقلی که بعضیها شده است. عرض میکنم این فتوای جمیل است، فتوای جمیل برای ما حجیتی ندارد، خصوصا که این فتوا اشتباه است، اصحاب الکبائر یا الزانی اذا اقیم علیه الحد مرتین لم یقم علی هذا الحد مرتین، و خودش بگویی که زانی دفعه سومی کشته میشود دیگر مرتد از او کمتر نمیشود، این قیاس میشود، عنوان موضوع حکم لا یصدق بر این شخص که اقیم علیه الحد مرتین، صحبت اولویت بشود، آن اولویت داخل قیاس است که قیاس در شریعت نمیشود. بدان جهت این روایت جمیل هیچ. ولکن در ما نحن فیه روایت ثالثهای است که بسا اوقات گفته شدهاند از این روایت ثالثه استفاده میشود که مرتد در دفعه اول فقط عفو است که توبه بکند و الا قتل، و الا دفعه دوم کشته میشود، دفعه سوم هم نمیخواهد. آن روایت کدام است؟ روایت چهارمی است در همان باب سوم از ابواب حد مرتد در وسائل، محمد بن یعقوب عن ابی علی الاشعری که احمد بن ادریس قمی رضوان الله علیه است، عن محمد بن سالم عن احمد بن نضر عن عمرو بن شمر عن جابر، این روایت من حیث السند ضعیف است، یکی عمرو بن شمر که عمرو بن شمر تضعیف شده است که کذاب است و روایاتی را بر کتاب جابر اضافه کرده است به او نسبت داده است، بدان جهت شخصی است تضعیف، کذاب، روایتش اعتباری ندارد. ولو محمد بن سالم را بگوییم معتبر است، محمد بن سالم همان محمد بن سالم معتبر است، این روایت من حیث السند ضعیف است. آنجا دارد که قال اتی امیرالمومنین علیه السلام برجل پیش مولانا امیرالمومنین مردی آوردند من بنی ثعلبه از عشیره بنی ثعلبه، قد تنصّر بعد اسلامه، بعد از اینکه مسلمان شده بود، دوباره نصرانی شده بود. فشهدوا علیه، شهادت دادند که این نصرانی شده است. فقال له امیرالمومنین علیه السلام ما یقول هولاء الشهود، مولانا امیرالمومنین از آن مردی که بر علیهاش شهادت دادند که نصرانی شده است از او پرسید که این شهود چه میگویند، فقال صدقوا، راست میگویند که من نصرانی شده بودم، و انا ارجع الی الاسلام فعلا رجوع به اسلام میکنم، توبه میکنم، در ما نحن فیه فعلا توبه میکنم راست میگویند من نصرانی شده بودم الان مسلمان میشوم فقال اما أنک لو کذبت الشهود اگر شهود را میگفتی دروغ میگویند لضربت عنقک عنق تو را میزدم و قد قبلت منک، این توبه را قبول کردم، فلا تعد فانک ان رجعت اگر به کفر رجوع کردی دوباره، ارتداد دومی میشود دیگر، فان ان رجعت لم اقبل منک رجوعا بعد، بعد از این توبه قبول نمیکنم. عرض میکنم به این استدلال شده است که دفعه دومی کشته میشود استتابه نمیخواهد، عرض کردم روایت من حیث السند ضعیف، خود روایت مدلولش مقطوع البطلان است، چون که در روایت دارد که مولانا امیرالمومنین پرسید که ما یقول هولاء، اینها چه میگویند فقال صدقوا، راست میگویند نصرانی شده بودم و انا ارجع الی الاسلام، فقال لو انک کذبت الشهود لضربت عنقک، اگر میگفتی اینها دروغ میگویند گردنت را میزدم، چرا میزد؟ کذب که موجب قتل نمیشود. کذبت الشهود، اینها دروغ میگویند، اگر شخصی در مقام فرض کنید در مقام اینکه موجب الحد برایش ثابت میشود، گفت این شهود دروغ میگویند من نه هیچ دزدی کردم، نه زنا کردهام، گردنش را میزنند مگر. اینها میگویند کافر شده، من کافر نشدهام، اینها دروغ میگویند، مگر گردنش را میزنند؟ بالاخره یک تعزیر دارد اگر معلوم بشود که مرتکب شده اینها راست میگویند، تعزیری دارد و بر آن موجب الارتکاب هم حد جاری میشود.

سوال:

جواب: حکومت در جایی فعل مباح میشود که واجب میکند آن فعل را. امام چیزی را که حرام است حلال نمیکند به حکومت، در حکومتش شراب بخور، عیب ندارد، اینکه نمیشود. لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق، آن وقتی امام میتواند حکومت بکند که انسان فعل، فعل مباح باشد، یعنی خودش سلطنت داشته باشد، سلطنت فعل را شارع به خود انسان واگذار کرده باشد. الناس مسلطون علی انفسهم که است، این حرف زبانی است، سلطنت در ما در مباحات است، و الا در تکالیف و در محرمات نفس ما سلطنتی ندارد، یعنی سلطان تشریعی نیست، آن فعل واجب را باید اتیان بکند، به آن فعلی که حرام است، باید ترک بکند. النبی اولی بالمومنین من انفسهم یعنی آنجایی که مومنین نفسشان ولایت دارد که نفس گفت بکن میتواند بکند، چون که مباح است، مباح یعنی اباحه به معنی اعم، نفس گفت میتوانی بکن، بکن این را ، میتواند ولایت دارد، النبی اولی بالمومنین من انفسهم، آنجا نبی ولایت دارد، آنجا اگر نبی بگوید نکن باید نکند، اولی الامر است، آنجا اگر نبی گفت بکن که نفس ولایت دارد، باید بکن. و اما نبی گفت نماز نخوان، یا فرض کنید شراب بخور، نبی این حقها را ندارد، لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق، بدان جهت در ما نحن فیه اگر اینجور بود که دروغ گفتن با دروغ گفتن شخص مهدور الدم نمیشود، کشته نمیشود، بعد از اینکه رجوع به اسلام کرد، مسلمان شد، ولکن گفت من مسلمانم، اشهد ان لا اله الا الله دروغ میگویند، گردنش را نمیزنند. بدان جهت این روایت مضمونش مقطوع البطلان است، بدان جهت در ما نحن فیه من حیث السند هم ضعیف است، بدان جهت در ما نحن فیه این معنا نمیشود.

سوال:

جواب: از بنی ثعلبه، شاید کافر اصلی باشد. بدان جهت در ما نحن فیه این روایت نمیتواند دلیل بشود. بعد ایشان قدس الله نفسه الشریف در ما نحن فیه مسئله دیگر را عنوان میکند، و آن مسئله دیگر هم مسئله مهمه است اگر شخصی مضطر شد بر مسلمان شدن، مکره شد بر مسلمان شد، دید که گردنش میرود، یا مثلا فرض کنید یا باید فرار کند، گردنش نمیرود باید فرار کند، تمام زندگیاش را ول کند، فرار کند، دید اینها نمیصرفد برایش، یا مکره اکراه کردند که مسلمان بشو، چه مضطر بشود ولو در عبارت شرائع لو اکره، لو اکره علیه است، ولکن اکراه اعم از اضطرار است. اعم از اینکه اکراه بشود به  تکلم به شهادتین، به شهادت بالتوحید أو بالرساله یا مضطر بشود، آیا میشود در حال اضطرار اکراه این تکلم به شهادتین را کرد، حکم به اسلام شخص میشود یا نه؟ سابقا گفتیم که اقرار با اکراه نافذ نیست، در سایر اگر اقرار بکند که من زنا کردم، اما اکراه شده بود بهاش، زور بود برایش، از ضرر بر نفس اقرار کرد، گفتیم این لا یسمع، اثری ندارد. آیا اقرار به شهادتین هم همینجور است مثل سایر اقاریر است که عند الاکراه و الاضطرار او فائدهای ندارد، باید عن اختیار از ته دل اعتراف بکند که اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله تا حکم به اسلامش بشود؟ اینجور فرموده است جمعی از اصحاب که یکی هم از آنها محقق است. فرمودهاند آن شخصی که مثلا کافر است و مرتدّ، مرتد را فرض کنیم که بهتر است، مرتدّ دو جور است، یا کافری که است دو جور است: یک وقتی یک دینی دارد آن کافر، کافر را اصلی را فرض کنیم، دینی دارد که اقرار به دینش میشود، یعنی اگر حاضر شد که در نصرانیت بماند، جزیه بدهد، قبولش میکنند، اینجور نیست که باید کشته بشود یا مسلمان بشود، کافر اصلی است و خودش هم اهل کتاب است، میشود او را فرض بفرمایید بر اینکه قبول کرد از او جزیه را و او را نکشت. یقرّ علی دینه، کافر کافری است که در دینش اقرار میشود، گذاشته میشود، اگر شرائط ذمه را ملتزم شد. اگر اینجور کافری مکره بشود به اسلام، یا اینجور کافری فرض کنید مضطر بشود به اسلام، این اسلامش مسموع نیست، شهادتین یعنی تلفظ که میکند به صیغه شهادتین این مسموع نیست، این را مسلمان نمیکند، باید اسلامش عن اختیار بوده باشد. و اما اگر کافر کافری است که لا یقرّ علی دینه مشرک است، یا باید مسلمان بشود یا کشته میشود، آن اگر اقرار به شهادتین بکند، حکم به اسلامش میشود. چرا فرقش؟ فرقش عبارت از این است که میگویند این از مسلمات و ضروریات است، وقتی که مسلمین حرب میکردند با کفار، هر کدام از اینها القاء شهادتین میشد، هر کدامشان میگفتند اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمدا رسول الله خلاص میشدند دیگر، خب معلوم است که مسلمین که میروند همینجور غلبه میکنند میبینند که دارند همه را میکشند، کسی که مسلمان میشود آن وقت، مسلمان میشود آن وقت این معلوم است بر اینکه مجرد آن تصدیق قلبی نیست باهاش، نمیشود تصدیق قلبی باشد. این سیره را ادعاء کردهاند که سیره رسول الله صلی الله علیه و آله معاملهاش همینجور بود. ولکن این را میدانید فرقی ما بین کفار نیست. هر کدام از اینها شهادتین صیغه شهادتین را تلفظ کردند در مقام اعتراف، حکم میشود بر اینکه مسلمان میشود. این روایات استتابهای که رجل نصرانی اسلم ثم تنصّر قال یستتاب خب در این موارد استتابه یا آن زن مرتدّه ملیه یا فطریه حبس ابد میشود یلبس خشن الثیاب الا أن یتوب، مگر توبه کند، توبه اینها چه میشود؟ تصدیق قلبی میشود؟ توبه اینها همین است، میبینند که فشار است، خوردنش خوراک نمیدهند سیر بشود، لباس نرم نمیدهند بپوشد، خودش هم در این فضای حبس مانده است الی الابد، میگوید کار از کار گذشت، اشهد ان لا اله الله اجراء میکند خلاص میشود، روایاتش گذشت دیگر. اصل مطلب این است، اصل مطلب این است که در مقام دو تا امر است: غیر از تلفظ به الفاظ شهادتین دو امر دیگری است، امر اول این است که انسان قلبا باور داشته باشد و یقین داشته باشد به آنکه شهادت میدهد که او همینجوری ایمان قلبی میگویند، این در اسلام معتبر نیست، این در اسلام اعتبار اینکه تصدیق قلبی داشته باشد حتی یصیر مسلما، این معنا اعتباری ندارد. روایاتی که وارد شده است در فرق ما بین الاسلام و الایمان روایات وافی و شافی است که ایمان ما وقر فی القلب و لکن اسلام همان امر ظاهر است همان شهادت است که به واسطه او دماء حفظ میشود، اموال حرمت پیدا میکند، ارث میرسد و نکاح میکند، آن تصدیق معتبر نیست. ما اگر بدانیم که این کسی که اقرار به شهادتین کرده، قلبا باور ندارد، باز مسلمان است. منافقین همینجور بودند دیگر، حکم به اسلامشان میشد. همینجور تصدیق نداشتند. ولکن خودش نمیگوید من باور ندارم، اگر خودش بگوید قلبا باور ندارم، حکم به اسلام نمیشود، خودش چیزی اظهار نمیکند، ولکن ما از خارج میدانیم که این قلبا باور ندارد. این ایمان به این معنا تصدیق قلبی را احراز کنیم که شخص کافر دارد آن وقت بگوییم مسلمان شد، این اعتباری ندارد. میماند این است که اینکه لفظ را میگوید، آن امر دومی، لفظ را که میگوید ممکن است اصلا معنا قصد نکند، اینکه میگوید اشهد ان اله الا الله یعنی اصلا معنایش را قصد نکند، همین لفظ را میگوید، چون که مثلا فرض کنید اکراه شده است که بگو، یا مضطر شده است میگوید من لفظ را میگویم، لفظ چیه، معنا هیچ قصد نمیکند. مثل اینکه شما میگویی یک لفظ مهمل مثال بزن من میگویم دیز، این دیز که میگویم دیگر معنا از انی قصد نشده است. این هم اصلا از این معنا قصد نکرده است از این لفظ کلامی را، این حکم به اسلامش در یک صورت میشود و در یک صورت نمیشود. اگر بدانیم که معنا قصد نکرده است، حکم به اسلامش نمیشود، فرق نمیکند کافر بوده باشد، کافری بوده باشد مشرک یا کتابی، فرقی نمیکند، چون که اعتراف به شهادتین اعتراف به وحدانیت نمیشود اگر معنا قصد نکند. چون که اگر معنا را قصد نکند، و بدانیم معنا را قصد نکرده است، این مسلمان نیست. و اما اگر ندانیم معنا را قصد کرده است یا نه، ولو قصد اجمالی، میگوید آنکه من عربی نمیدانم، زبانش یک جور دیگر است، کفار اینجور بودند دیگر، ولکن آنکه شما از این کلام قصد میکنید، من هم همان را قصد میکنم، اشهد ان لا اله الله یا با زبان خودش، آن مدلولش را میگوید. اگر این کلام شهادتین را بگوید ندانیم مدلول را قصد کرده یا نه، حکم به اسلام میشود بلا فرق ما بین الکتابی و الحربی و ما بین المشرک و غیر المشرک، فرقی نمیکند، کتابی حربی باشد یا مشرک بوده باشد،فرقی نمیکند. چرا؟ به جهت اینکه سیره قطعیه کما ذکرنا در حروب که مسلمانها شهادتین را اقرار میکردند که قولوا لا اله الا الله تفلحوا و شهادتین را اقرار میکردند اخباری که وارد است در یستتاب، آن کسی که محکوم به قتل است، آن قولوا لا اله الا الله آن معنای حقیقی مراد است، نه مجرد لفظ. محتمل است در او همان امر واقعی و تصدیق بوده باشد، قول بمعنی الرأی باشد. اعتقاد پیدا کنید. ولکن در آن چیزی که است در حروب که میگفتند شهادتین را بگو، اظهار میکردند شهادتین را هر کس شهادتین، قبول میکردند، اینجور نیست. این مثل سایر مقامات نیست، که اگر اکراهی باشد، اضطراری بوده باشد، اقرار از اعتبار بیافتد، در ما نحن فیه للادله التی ذکرناها و عمدهاش اخبار استتابه مرتد است و آن قضیه سیره مسلمین در حروب است که اینها دلیل قطعی هستند بر اینکه به مجرد اینکه یعنی دلیل قطعی دلیل اطمینانی هستند، خودشان دلیل معتبر هستند بر اینکه آنکه معتبر است در اسلام شخص، ولو مورد اکراه بوده باشد، در مقام اعتراف اگر اعتراف بکند یعنی تلفظ بکند در مقام اعتراف و احتمال بدهیم که قصد معنا هم کرده است، قولش مسموع میشود. این حاصل کلام ما در مقام است. و الحمد لله رب العالمین. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شرح کتاب القصاص

تنقيح مباني الشرايع كتاب القصاص استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب المکاسب(جلد الاول)

ارشاد الطالب فی شرح المکاسب ( جلد الاول) استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

َشرح کتاب الحدود

تنقيح مباني الشرايع كتاب الحدود  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب الصوم

تنقيح مباني الشرايع كتاب الصوم  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

صورة الدروة الصیفیة – سوريه

صور من اختتام الدروة الصیفیة فی حسینیه و مکتبه ایت الله العظمی میرزا جواد التبریزی– سوریه – السیدة زینب (س)

شهر الرمضان

السبت اول یوم من شهر رمضان المبارک مطابق  August 23, 2009 ( السنة المیلادیة )

مجلس توسل و عزاء (صور)

مجلس توسل وعزاء ( بیت  الفقیه المقدس المیرزا جواد التبریزی (ره) ) دار الصدیقة (س)

نصائح دينية (1)

1 . ما هي نصيحتكم حول الحث والاهتمام بالقرآن الكريم؟
2 . ما هو نظركم حول حقيقة الحب والتولي للنبي .. ؟

كتاب الصلاة

المبحث الأول: في احكام القراءة.   المبحث الثاني: في الاجزاء والشرائط المبحث الثالث: في صلاة الجمعة والنوافل.