اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم محقق قدس الله سره بعد از اینکه ذکر فرمود اگر امام علیه السلام امر کند کسی را بر سوق الی النخله أو النزول فی البئر امر کند و آن شخص عند الصعود بیفتد و بمیرد یا عند النزول فی البئر اتفق که بیفتد بلغزد و هلاک بشود در این صورت فرمود بر اینکه ضمانی ندارد این را ذکر فرمود و فرمود بر اینکه تصویر این مسئله علی مذهبنا درست نیست حیث آنکه امام علیه السلام خطا نمی کند آن کسی که قادر بر صعود نیست او را امر نمی کند آن کسی که قادر بر نزول نیست او را امر نمی کند که این می افتد و می میرد و نتیجه حاصل نمی شود و این معنا که امام علیه السلام علاوه بر امر اینطور شخصی را اکراه به صعود یا اکراه به نزول بکند فی البئر این را هم امام علیه السلام امر نمی کند فضلا از اینکه اکراه بکند می دانید امر طلب الفعل از طرف است اکراه طلب الفعل است مع التوحید علی ترکه که اگر نکنید فلان کار سرت می آورم که آن هم حاضر نیست می ترسد از آن کار مجبور می شود فعل را اتیان می کند امام علیه السلام امر مجرد نمی کند فضلا از اینکه اکراه بکند این معنا در نائب الامام متصور است چون او معصوم نیست خیال می کند که این می تواند صعود کند یا می تواند ناظر فی البئر بشود این شخص را امر می کند نائب الامام اینجا هم اینطور می فرماید و دیگران هم فرموده اند اگر نائب الامام امر مجرد کند که برو صعود کن یا برو پایین چاه اگر امر مجرد بکند ضمانی نیست بر عامر بر نائب الامام و اما اگر اکراه بکند اکراه دو صورت دارد یک صورتش این است که اکراه می کند روی مصلحت خودش برای کار خودش به غرض شخصی خودش یک وقت اکراه می کند لمصالح المسلمین خودش غرض شخصی ندارد گفته اند اگر اکراه به مصلحت خودش باشد دیه در مال حاکم الشرع است نائب الامام است و اما اگر مصلحت مسلمین روی او اکراه کرده باشد دیه در بیت المال است در امر مجرد دیه نیست دیه در صورت اکراه است لمصلحت المسلمین بوده باشد دیه در بیت المال است که معد بر مصالح المسلمین است اگر برای غرض شخصی خودش بوده باشد که اکراه کرده به جهت غرض شخصی خودش دیه در مالش است و اما اگر حاکم شرع نشد بگذارید این را هم بگویم دنباله اش تمام بشود حاکم شرع نشد یک کسی کسی را امر می کند بر اینکه فلان کار را بکن مجرد امر باشد ضمانی ندارد و اگر اکراه بکند چه بر مصلحت خودش بوده باشد توجه کردید چه بر مصلحت خودش باشد چه بر مصلحت مسلمین باشد دیه در مال خودش است چرا؟ چون که عنایت بر بیت المال ندارد این ولایت امر ندارد ولایت اکراه و ولایت امر ندارد و ولایت اکراه ندارد چون که ولی المسلمین نیست نایب هم نیست برای امام بدان جهت ضمان در مال خودش است عرض می کنم یک کلمه در ذهنتان باشد که تفصیلش ان شاءالله در بحث دیات بعد القصاص آن صورتی بر شخص می گویند که دیه بر عهده اش است در موارد موت می گویند دیه در عهده اش است که قاتل حساب بشود منتها قائل لا عن امر عن امر قتل را موجود نکرده است قتل را موجود کرده است خطأ آنجایی که اسناد قتل به شخص داده شد که قتله این شخص او را قتل کرد توجه کردید آنوقت دیه بر او می شود دیه بر آن شخص می شود خوب در ما نحن فیه این امر کرده است او را به اتیان فعل نه اینکه خودت را بکش امر کرده است بر اینکه مثلا فرض بفرمایید برو بالای نخله یا برو ته چاه امر به فعل کرده است موت آن شخص و قتل آن شخص مترتب بر فعل خودش است در ما نحن فیه آن را که این شخص از او صادر شده است امر به صعود و نزول است این شخص را عرفا نمی گویند قتله آن مأمور را کشت آن در صورتی که خودش مختار بود این فقط امر کرده بود او به اراده و قصد خودش وارد چاه یا صعود بر آن درخت می کند او قاتل نفسش است منتها خودش قتل نفسه ولکن مشتبه بود غافل بود یا مثلا می خواست امر را امتثال بکند خاطی است قاتل نفس است خطأ و اما به خلاف جایی که علاوه بر امر اکراه بشود عرفا در مواردی که اکراه شد آن کسی که فعل را اتیان می کند که مکره است عرفا می گویند او اختیاری ندارد که تو او را ترساندی که کذا و کذا می کنم او مجبور شد این اختیار را از مکره مسبوغ می دانند چون توعید کرده است بدان جهت در مواردی که این شخص اکراه کرده است که برو بالای درخت یا برو به چاه این شخص به قتل امر نکرده است که خودش را بکش امر کرده است به صعود منتها غافل بود از اینکه نمی دانست که این می افتد و می میرد در چاه می افتد سرش به سنگ می خورد می میرد این مکره آمری که توعید کرده است قاتل است تو را فلان کس را تو کشتی تو گفتی که برو اگر نروی فلان کار می کنم مجبورش کردی وادارش کردی که این فعل را اتیان بکند تو کشتی ولکن خطأ بود این نمی دانستی که کشتن این به او مترتب می شود قتل قتل خطأیی حساب می شود بدان جهت اگر نائب الامام کسی را امر کرد به صعود الی النخله یا به نزول الی البئر به مصلحت خودش یا به مصالح مسلمین دیه نه بر این شخص آمر است که از مالش بدهد نه دیه بر بیت المال است چون امر این موجب نمی شود که حاکم شرع قاتل بشود که قاتل اسناد قتل او به حاکم شرع داده بشود به نائب الامام داده بشود به آمر داده بشود انسان به کسی می گوید که برو از این کارگر یا غیر کارگر می گوید برو از این پشت بام فلان چیز را بیاور بده به من او رفت پشت بام افتاد پرت شد پایش لغزید افتاد مرد این آمر ضامن نیست چون که قتل مستند به این نیست او خودش به اختیارش خود رفته است می توانسته نرود این اجبارش نکرد به خلاف اینکه اگر اجبارش بکند اکراهش بکند فلان فلان شده برو او را بیاور والا کذا می کنم او مکره شد مجبور شد رفت و افتاد این قاتل است منتها قتل خطائی است بدان جهت در ما نحن فیه هم حاکم شرع اگر مجرد امری بکند ضمانی ندارد و اما اگر اکراه بکند ضمان می شود منتها اگر به مصلحت خودش اکراه بکند ربطی به بیت المال ندارد و اما اگر به مسائل المسلمین باشد ما اخطأة القضاة ففی بیت مال المسلمین حاکم شرع وقتی که خطا کرد و برای مسلمین کار می کرد خطایش از بیت المال جبران می شود این اصل مسئله است بعضی جاها حاکم شرع اکراه می کند ولکن ضمان ندارد ولو قتل مترتب بشود مثل اینکه اکراه می کند بر دفاع از بلاد المسلمین مردم نمی روند بعضی ها می گویند ما حوصله کشتن شدن نداریم دعوا کردن نداریم این اکراه می کند مردم هم می رود ضمان ندارد حاکم شرع ولو کشته بشود چرا؟ چون که خود این فعل قطع نظر از امر و اکراه این شخص شارع امر کرده است به او فعلی که در او کشته شدن می شود دفاع همینطور است جهاد همینطور است کشته شدن و کشتن هست خود شارع این را واجب کرده است این حاکم شرع اکراه می کند به چیزی که شارع امر به او کرده است می دانید که شارع گفته است بروید جهاد بکنید نه اینکه خونتان به عهده من است من دیه اش را می دهم این هم امر کرده است به فعلی اکراه کرده است به فعلی که شارع به او امر کرده است و اکراهش هم همینطور است قتل مستند به این است که خدا امر کرده است من هم گفتم مجبورش کردم که اتیان بکند و در این فعل کشته شدن می شود بدان جهت در موارد اکراه گفتیم ضمان هست یا صعود به موارد حاکم شرع به جهاد و دفاع قیاس قیاس مع الفارق است کلام ما در احوالی بود که حاکم شرع امر می کند شرع امر ندارد امر می کند حاکم شرع به او یا به جهت غرض شخصی خودش که واجب الاتباع هم نیست یا لغرض المسلمین که او واجب الاتباع می شود و آن شخص اگر فرض بکنید این فعل را اتیان کرد اکراهی در بین نبود ضمانی نیست والا ضمان هست کما ذکرناه آنوقت در امام علیه السلام بحث کردن این از وظیفه ما خارج است امام علیه السلام اگر به امرش کسی کشته بشود خودش می داند وظیفه چی هست دیگر بحث نه اینکه امام علیه السلام نمی تواند در بعضی موارد امر کند و با عصمتش هم منافات ندارد مثل اینکه فرض کنید که درخت خرما خیلی بلند است آن طرف هم دشمن است باید کسانی باشند که دیدبانی کنند اگر امام علیه السلام می بیند اگر به مردم به دیگران امر کند که برو اینجا بالای این درخت سرپیچی می کنند ابهت شکسته می شود بین لشکر تفرق می افتد به پسرش امر می کند یا به برادرش امر می کند ربما اکراه می کند که برو بالا آن هم می افتد می میرد دیگران به غیرت می آیند امام برادرش را فدا داد به ما چه مانده است نفس ما چیست در مقابل نفس ولد الامام یا الله اینطور شد که بروم بالا اینطور موارد با عصمت هم منافات ندارد در آن موارد هم فرض کنید امام لمصلحت المسلمین امر می کند و در ما نحن فیه آنکه گفتیم خطا نیست امام علیه السلام صلاح بداند وظیفه باشد دیه اش را از بیت المال می دهد نباشد هم نمی دهد خودش امام علیه السلام وظیفه اش را می داند گذشتیم این مسئله را در مسئله زدن زوجه و زدن طفل یک نکته ای بود که ما غفلت کردیم از گفتنش عرض کردیم بر اینکه انسان وقتی که زن ناشذه شد او را می تواند بزند آن زدنی که گفتیم به عنوان تأدیب است این را هفته گذشته گفتیم به عنوان تأجیر نیست به عنوان تأدیب است باید آن مقدار بزند که در او رجاء تأدیب هست رجاء تأدیب در او هست و با بود آن مرتبه ای که رجاء تأدیب در او هست به مرتبه اشد نمی تواند تعدی کند اگر به مرتبه اشد تعدی کند ظلم است و جنایت آن مرتبه ای را که یرجی با او مثلا فرض کنید یک دوتا سیلی زدن مطلب احتمال می دهد تمام بشود یا یک سیلی نمی تواند پنج سیلی بزند نمی تواند لگدمال بکند مرتبه اشد را اختیار کند این گذشت چون به عنوان تأدیب است آن مقداری که در او رجاع اصلاح اوست که مرتفع بشود آن مقدار مأذون است
س: ؟؟؟
ج: نشوذ آن می باشد که اطاعت نمی کند می گوید بیا توجه کردید استمتاع حاصل نمی شود گوش کنید توجه کردید این زدن به این مقدار است در تأدیب طفل هم گفتیم عیب ندارد تأدیب طفل هم عیب ندارد مأذون است انسان آن مقداری بزند که ادب بر او مترتب می شود مثلا بچه است یواش یواش مثل اینکه دزدی می کند یا مثلا نعوذ بالله کار دیگر می کند این فرض کنید بزند که مبتدع بشود و برگردد تأدیبا مأذون است و در طفل هم گفتیم آن مقداری که یرجی با او مرتفع بشود نمی شود به مرتبه اشد یا مرتبه آن ضرب آنکه اکثر است مقدارش اکثر است یا اشد است نمی شود او را اختیار کرد کلام این بود که انسان تجاوز نکرد از مرتبه اش از مرتبه ای همینطور آن مرتبه اقل را اختیار کرد و او را زد ترتب علیه موته اتفاقا به همان مقدار زدن مرد زن با آن مقدار زدن مرد یا طفل به همان مقدار زدن مرد در این صورت گفتیم قصاص نمی شود چون قصد قتل نداشت و ضربی هم نکرده است موجود نکرده است که عادتا او می کشد آن قتل عمدی حساب می شود آنها را نداشت اتفاقی بوده است چطور شد که این بچه مرد یا این زن تلف شد رفت از بین دیه بر عهده اش است دیه بر عهده زوج است یا دیه بر عهده پدر یا جد پدری است یا آنکه مأذون بود از ناحیه پدر طفل یا جد طفل در تأدیب مثل مؤلف مأذون بود یا مثلا کسی دیگر برادرش سپرده بود به برادر بزرگتر که از این بچه مواظبت کنید تأدیبش کن پدر سفارش کرده بود کلام در این است که دیه را ضامن است دیه ضامن می شود یک کلام این است که در این صورتی که ترتب علیه الموت اتفاقا و این شخص هم به آن مرتبه ای زده است که یرجی فیه تأدیبه این ضربش مباح است یا ضربش درواقع حرام بود ظاهر کلمات اصحاب این است که این ضرب در واقع مباح بود حرام نبود ضرب مرخصٌ فیه است ولو هم فرض بفرمایید احتمال بدهد پدر قبل از زدن این زدن که آن مرتبه ای که یرجی فیه التأدیب بزنم شاید بچه بمیرد باز جایز است ضمان هست ولکن بمیرد اگر ولکن فعلش جایز است ظاهر کلمات مشهور این است بله اگر بداند که اتفاقا می میرد او حرام است یا اطمینان داشته باشد که اتفاقا خواهد مرد حرام است ولکن مجرد احتمال این معنا هم بدهد که اگر من این را تأدیب به این مقدار بکنم شاید بمیرد می گویند جایز است زدنش تأدیب چون که همان مقدار تعدی نکرده است ولکن در ما نحن فیه که هست دیه را ضامن است این در تأدیب طفل هم هست در زدن زوجه هم هست گفتند این نظیر این می ماند که طبیب طبابت می کند درست توجه کنید بحث بحث مفیدی است مثل این است که طبیب طبابت می کند مریض را احتمال هم می دهد که به این طبابتش بمیرد دوا یا این عملی که به این مریض کرد این عمل موجب بشود که این بمیرد که این جراحی ها که می کنند آن عملی را نمی کردند زنده می ماند شخص ولو مدت و ماهی این را که کرد این دیگر تمام شد این آخر عمرش بود این مثل این می ماند که برای طبیب در آن مقامی که تعدی نمی کند به حسابش طبابت می کند ولکن ممکن است همین طبابت حسابی او را بکشد تلف بشود با همین گفتند عیب ندارد فعل طبیب جایز است فعل حرام که نیست ولو احتمال هم بدهد قبل از آن طبیب و جراحی که می رود به اتاق عمل از او می پرسید که احتمال نمی دهید با این جراحی تو این به زودی بمیرد می گوید چرا احتمالش هست
س: ؟؟؟
ج: گوش کنید عرض کردم عرض کردم بر اینکه فعلش جایز است صحبت ضمان نیست چه عرض کنم فعلش فعل جایز است فعل مرخصٌ فیه است ولکن اگر کشت ضامن است اگر به فعل این کشته شد او مرد ضامن است دیه را قتل عمدی که نیست تا قصاص بشود دیه را ضامن است و در طبیب می تواند برائت از ضمان بجوید از خود مریض در صورتی که قصوری نبوده باشد می تواند بگیرد که آقا من عمل می کنم اگر چیزی شد لا سمع الله ممکن است دیگر کار ممکن است من ذمه اش مشغول به دیه و اینها نیست من پول ندارم خودم تازه طبابت را شروع کرده ام این عیب ندارد ذمه اش بریء می شود من طببب أو تبیتر در این صورت فالیأخذ برائة من ولیه در معتبره سکونی است والا فهو ضامنٌ آن تلفی که به واسطه طبابت او می شود ضمان او را دارد این همان است در ما نحن فیه هم همینطور است آن در باب طبابت است که فالیأخذ طبابتا من ولیه را در باب تأدیب نیست بدان جهت در ما نحن فیه توجه کردید زوجه را زد این زدنی که به قدر یرجی فیه التأدیب بود این تعدی نکرد ولکن فاتفق موتی به یا فاتفق موت علم به فعلش مباح است عیب ندارد ولکن در ما نحن فیه تعدی نکرد است ولکن ضامن است اینجا هم دیگر آن مسئله برائت نیست چون که این جا ندارد که فالیأخذ من ولیه این ولی این را زده است ضامن است این یک نکته ای بود یک نکته ای دیگر این است که بعضی از تأدیب ها اصلا ملازمه دارد با چیزی که اگر ضرب برای تأدیب نبود او موجب دیه می شود مثل اینکه انسان فرض کنید مسئله مسئله مهمه است مبتلا به است انسان خوب بچه اش را می زند این همینطور مثل پنبه یواشکی اینطور بزند که او درست نمی شود یک خورده هم خوشش می آید باید یک سیلی محکم زد که یادش بماند آن سیلی محکم سرخ می کند صورت را کبود می کند صورت را که این شخص را اگر به دیگری انسان ضرب ناحق بزند دیه دارد آیا این بچه ای که بچه خودش را اینطور می زند مثلا صورتش خون افتاد یا مثلا بدنش خون افتاد این را ضامن است دیه اش را تعدی و تجاوز هم نمی کند صحبت تجاوز هم گذشت تجاوز می کند همان حدش را ولکن این که حادث شده است ملازم با اوست یعنی ضربی که للتأدیب بشود که آن مرتبه بدون این نمی شود ضربی که للتأدیب طفل بشود بدون اینکه صورتش سیاه و سفید بشود این ضرب تأدیبی نمی شود در اینطور موارد ظاهر کلام جماعت این است که باز ضمان دیه است جواز الفعل منافات با ضمان الدیه ندارد پدر یا جد یا معلم که پدر و جد از آنها اجازه گرفته هی می گویم تا ملتفت باشید غیر آنوقتی می تواند تأدیب بکند که اجازه آقا مهلت بدهید آن یک کلمه را هم نگو چون که من
س: ؟؟؟
ج: آنجا شارع گفته آن قد یترتب این ملازم است کلام ما اینطور تأدیب ملازم با اینهاست صورتش سرخ می شود یا کبود می شود این ملازم با تأدیب است ظاهر جماعت این است که فعل جایز ولکن ضمان دیه هست ولکن به نظر قاصرنا در این مواردی که اینکه موجب دیه هست ملازم است امر اتفاقی نیست ملازم است با آن ضرب تأدیبی که به مقداری است که یرجی فیه التأدیب ضمانی ندارد بر ضارب چرا؟ سرّش عبارت از این است که این ضرب اطفال و امثال ذلک تأدیب وقتی که شارع او را تجویز کرد که این تأدیب جایز است توجه کردید این ما یغفل عنه العامه است چون ضرب ضرب متعارف است و اینطور جنایت و اینطور موجب از این ضرب جدا نمی شود ملازم است آخه بدان جهت این جا اگر این ضرب موجب دیه بود اینطور تأدیب شارع به این متعرض می شد که اطفال را که تأدیب می کنید ادبوا اولادکم امر به تأدیب است ولکن تضمنون دیتهم اینطور چیزها نیست سیره متشرعه بر این است که پدر که تجاوز نمی کند در آن صورت یا مأذون است پدر تجاوز نمی کند سیره در ارتکازشان این است که در این موارد ضمان نیست روی این ساس است روی این سیره متشرعه این ضمان یغفل امر العامه است امر عادی است برای ضرب گفتیم آن ضرب هایی که تجاوز در آنها نیست و او لازمه این ضرب است لازمه عادی اش است آنها ضمانی ندارد برای پدر یا برای مأذون
س: ؟؟؟
ج: نه صورتش سرخ می شود آدم می شود بچه خوب می شود دیگر
در ما نحن فیه این جهت مانده بود که عرض کردیم بعد ایشان یک مسئله ای را می گوید که بگویم و حدود خاتمه پیدا کند ان شاءالله و آن مسئله این است که بعضی آدم ها را دیده ای که در بدنشان نوعا در سر می شود که یک عقده ای گوشتی هست مثل چربی او را صلعه أو صلعه گفته می شود یا در سایر بدن ممکن است در گردنش باشد یا در جای دیگرش بوده باشد می گوید فیه صلعة أو صلعة صلعه نه متاع را می گویند صلعة این عقده را می گویند کسی خوب دید می خواهد زن بگیرد این همینطور مانده این جا شاید ندهند رفت به کسی گفت به شخصی که این را تخت کن این را بردار به دکتری جراحی به شخصی این را گفت او هم گفت بسم الله الرحمن الرحیم بیا این قاطع قطع صلعته به امره به امر فیه الصلعة فالتبع موته با این قطع صلعه خوب این خوب نشده کشت این بیچاره را زن که نشد جانش هم نشد این در این صورتی که خود فیه الصلعة آن قاطع را امر کرده است به قطع کردن ضمان دیه را گفته اند ندارد آن شخص ضمان دیه را ندارد چرا ندارد؟ توجه کردید این گفته اند این مثل این است که شخصی بگوید بر اینکه مال مرا مثلا این تخته ای که هست این را ببر تخته ای که یمکن اتفاق این بشود که نه بشکند تخته موقع اره کردن بریدن دو نصفه بشود خراب بشود یا فرض کنید بر اینکه گفته است این دیوار مرا بتراش تراشیدن که ممکن است موقع تراشیدن دیوار بیفتد این مثل همان است وقتی که تراشید
س: ؟؟؟
ج: خودش اذن داده است خود آن کسی که در او صلعه بود خودش اذن داده مثل اینکه گفت ایشان خیلی می ترسم کسی گوسفندی داشت گوسفند این صلعه را داشت یا اسبی داشت اسب این صلعه را داشت نمی خریدند به کسی گفت این را ببر آن هم آدم واردی نبود او برید این مرد گفته اند این قاتل ضمان ندارد چون این خودش گفته است بما اینکه این اذن داده است فعلش جایز است مفروض این است که این فعل فعل جایز است در ما نحن فیه ضمان ندارد این به جهت قاصر ما درست نیست این مثل طبابت است قسمی از طبابت است قسمتی از طبابت است من طببب أو طبیتر قسمی از اوست بدان جهت اگر برائت گرفت است ضامن نیست و اما اگر برائت نگرفته است فعلش جایز است مثل فعل طبیب ولکن ضمان دارد مگر برائت بگیرد بعد محقق می فرماید که اگر آن کسی که فیه صلعه آن کسی که این در او هست مولی علیه است یعنی صغیر است بالغ نیست اذنش معتبر نیست وقتی که اذنش معتبر نشد در این صورت آن قاطع را دو نفر فرض می کند دو جور فرض می کنند می گوید تارة ولی خودش است پدر طفل خودش دکتر است خودش جراح است یا خودش بلد است جراحی آنطور هم نشود این بریدنی مثل دندان کشیدن سابق اشکالی ندارد امر متعارفی است توکلت علی الله توجه کردید این ولی خودش بود ولی دیه را ضامن است چون اذنی در ناحیه شخص ندارد که موجب نفی ضمان بشود ولی ضامن است مثل زدن طفل می ماند که ترتب علیه موته ضامن می شود یا مثل ضمان طبیب می ماند که ولی هم همینطور ضامن است و اما اگر کسی دیگری گفت که بچه بیا اصلا مربوط به بچه نیست دلش سوخته به بچه گفته است بچه بیا چاقویش را درآورد همان را قطع کرد فاتبع موت الطفل اینجا محقق می فرماید که گفته اند قود است قصاص می شود آن شخص ولکن می فرماید قصاص منافات با مذهب دارد با قواعد مذهب جور درنمی آید چون قصاص در قتل عمدی است قتل عمدی دو صورت محقق می شود تفصیلش ان شاءالله بماند یکی آن صورتی که شخصی فعلی را موجود بکند قاصدا به قتله یکی اینکه نه فعلی را موجود می کند که یغلب الموت به عادتا شخص می میرد به او ولو قصد قتل او را هم نداشته باشد در این صورت هیچ کدام از اینها نیست نه قصد قتل او را داشته دلش سوخته به آن بچه نه هم که فعلش که قطع صلعه است یقتل به عادتا است خوب می شود محتمل است بکشد بدان جهت در ما نحن فیه شبه العمد حساب می شود و شبه العمد حساب شد دیه در مالش هست توجه کردید این هذا تمام کلامنا فی باب الحدود.

