سلسله دروس حدود – جلسه شصت و هفتم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم کلام در حد شتم النبی صل الله علیه و آله و سایر الائمه سلام الله علیهم اجمعین بود. روایاتی که دلالت میکرد من سبّ النبی یُقتل، و هکذا روایتی که دلالت میکرد، سبّ علیٍ علیه السلام سابّ یقتل، و به ضمیمه ی اینکه مابین علیٍ علیه السلام و سایر الائمه در این جهت فرق نیست، گفته شد بر اینکه سابّ النبی و سابّ الائمه حتی فاطمه ی زهرا سلام الله علیه، که احتمال نیست در سبّ او فرقی بشود مابین سبّ ائمه و سبّها، سلام الله علیها، این سابّ یُقتل. ظاهر روایات این است که این قتل حدّ سبّ است. یعنی سبّ به هر داعی صورت بگیرد، سابّ حدّش قتل است. در روایات هم که، بله ذکر شده است، روایاتی که مدرک این معنا بود، در اون روایات تفصیلی در سبّ نشده است که سبّ به چه داعی شده است. سبّ به ما هو سبٌّ، به هر داعی بوده باشد، این حدّش قتل است. اونی که از روایات استفاده میشود این است. ولکن فرقی که این حد با سایر الحدود دارد، اجرا سایر الحدود علی الحاکم الشرع است. غیر نمیتواند اون حدود را بر اون کسی که مرتکب است اجرا کند. علی ما تقدم در بحث القضا که این وظیفه ی حاکم است. ولکن این حد استثنا شده است، مثل حد الارتدادی که میاد. شارع اجرای این حد را تجویز کرده است به همه، یا واجب کرده است به همه علی ما تقدم. این حد است. و منهنا، روایاتی که وارد شده است در ناسب، که اون کسی که ناسب است با اهل البیت اظهار عداوت میکند، اونها ناسب کشته میشود دمش احترامی ندارد، یقتل ناسب، اون روایات در ما نحن فیه دلیل نمیشود. لما ذکرنا قتل ناسب به جهت این است که دمش حرمت ندارد. شارع بر اون کسی که ناسب است و مجری عداوت لائمه هست سلام الله علیهم، به نفس او حکم کرده است حکم کافر حربی را. کافر حربی چجوری که نفسش احترام ندارد، اون هم نفسش احترام ندارد. و به اموالش هم حکم کرده است، حکم مال حربی را، چجور بر اینکه مال کافر حربی احترامی ندارد، مال ناسب هم احترامی ندارد. و در بحث باب نجاسات، نجاست الکفار که کافر محکوم به نجاست است مطلقا، یا کافری که غیر اهل کتابی باشد، قد ذکرنا شارع لاحق کرده است ناسب را به کافر، یعنی به کافر مشرک، چجوری که، و غیر الکتابی، چجوری که کافر غیر الکتابی محکوم به نجاست است یا مطلق الکفار محکوم به نجاست است بنا بر قول مشهور، ناسب را حکم کرده است به نجاستش، جسدش نجس است، در بحث نجاسات گذشت. بدان جهت در ما نحن فیه چونکه محل کلام این است که خود ناسب، خود سابّ بما هو سابّ حد سبّش قتل است به روایات نُصب نمیشود تمسک کرد. روایات نصب مال عداوت است. انسان ولو در ما نحن فیه سبّ کند یکی از ائمه را یا اینکه مثلا فرض بفرمایید اون عشیره اش خوشش بیاد، یا فلان کس ها خوشش بیاد. و الا خودش فی نفسه عداوتی ندارد. محکوم است به قتل ، کشته میشود حدّش قتل است. کلام در ما نحن فیه در حدّ سبّ بما هو سبٌّ بود، و اما کسی نبی صل الله علیه و آله را فحش بدهد، انکاراً لنبوة و به او ظنّ رسول الاکرم توجه کردید این محل کلام نیست. در روایت سؤال کرد کسی نبی را شتم بکند امام فرمود یُقتل. حکمش قتل است. تفصیل نفرمود که سبّش اُعظم باشد یا انکاراً للدین بوده باشد. هکذا در روایتی که در سبّ علیٍ علیه السلام هم وارد بود مستفاد از او این است که سابّ علیٍ یقتل. سبّش از هر جهت بوده باشد، اظهاراً للعداوه بوده باشد یا به جهت دیگری بوده باشد. بدان جهت اون روایات دلالت میکند در مسئله ی ناصبی که نُصب خودش موجب کفر است. از نفس و مال احترام را برمیدارد و جسد محکوم میشود بر اینکه، جسد محکوم میشود، بله، جسد محکوم میشود مثل جسد کفار بر نجاست. اون روایات مضمونشون این بود. و اما اون روایتی که دلالت میکند ناصب محکوم به کفر است نفساً احترامی ندارد مالش احترام ندارد، از اون روایات یکی صحیحه ی داوود بن فرقد است. این صحیحه ی داوود بن فرقد در باب بله 27 از ابواب حد القذف است روایت روایت پنجمیست. محمد بن علی بن الحسین که صدوق علیه الرحمه است در علل نقل کرده است عن ابیه از پدرش، پدرش هم نقل کرده است از شیخش سعد بن عبدالله. سعد بن عبدالله اشعری. سعد بن عبدالله هم نقل میکند عن احمد بن محمد، احمد بن محمد بن عیسی ست که از علی بن الحکم الانباری نقل میکند. علی بن حکم هم از اجلاست، سیف بن عمیره هم ثقه است داوود بن فرقد هم ثقه و از اجلاست. روایت صحیحه است. قال قلت لابی عبدالله علیه السلام ما تقول فی قتل الناصب؟ چه میگویی که انسان ناصب را بکشد. فقال حلال الدم، او حلال الدم است. ولکن اتّقی علیک، بله من بله حکم میکنم به تقیه بر تو. یعنی خودت را داخل نکن در قتل او که خودت را مبتلا بکنی. فان قدرتَ علی ان تقلب علیه حائطاً، یه کار بکنی که قتل به تو مستند نباشد، دیواری که میاد اونجا مینشیند، اون دیوار را سست کنی که بیفتد روش. ان تقلب علیه حائطاً او تغرقه فی ماءٍ، که دیگر کسی نبیند تو آب خفه اش کنی، کی لا یشهد به، بله یا یُشهد به علیه، تا اینکه شهادت داده نشود به اون قتل بر علیه تو فافعه. کلام در این جهت نیست چونکه اگر این فقره بود این احتمال داد مثل سابّ باشد. کلام در بعدشه، قلت فما تری فی ماله؟ در مالش چه میفرمایید؟ قال توّح ما قدرت علیه، هرقدر میخواهی ببر از مالش، این در سابّ النبی اینجور نیست که مجرد سبّ باشد رو عداوت نباشد که کفر بیاورد. سبّ الائمه علیهم السلام رو عداوت نباشد، برای اینکه عشیره اش خوشش میاد، چونکه اونها دشمن هستند، این اونها خوشش میاد. این موجب کفر نمیشود. اون حدّ قتل است، اون ؟؟؟ یُقتل حداً است. ولکن در ما نحن فیه احترام مالش را برنمیدارد. مال مال اوست. مال سابّ است ولکن بخلاف ناصب، ناصب حلال الدم است و مالش مالیست مباح مثل مال کفار حربی. در اون صحیحه ی محمدبن مسلم که در جلد ششم بود در باب خمس، باب بله دوم از باب الخمس روایت بله روایت ششمی بود اونجا. محمد بن الحسن باسناده عن احمد بن محمد عن الحسن بن محبوب، عن ابن ابی عمیر، عن حفص بن بختری، صحیحه ی حفص بن بختریست، عن ابی عبدالله علیه السلام قال خذ مال الناصب حیثما وجدته و ادفع علینا الخمس. مال ناصب را هرکجا پیدا کردی بردار، یعنی حلال است نوش جان، مثل شیر مادر. و ادفع علینا الخمس، چونکه این از ارباح مکاسب، داخل ارباح المکاسب است، خمس داده بشود. خمس خمس ارباح مکاسب است نه خمس غنیمت است. بدان جهت در ما نحن فیه که زاید بر معونه ی سنه باید بشود. این استثنا در ارباح مکاسب است. و اما اونی که دلالت میکرد، این ناصبی نجس است بدنش و ما خلق الله خلقاً انجس من الکلب، کلب که نجاست دارد، من ناصب لنا اهل البیت انجس من الکلب، اینها گذشت در باب نجاست، بحث در نجاست کفار حکم کردیم که ناصبی محکوم است بله فرض بفرمایید محکوم است به کفر. ثمّ این سابّ بعد از اینکه گفتیم این قتل حکم حدّ سبّش است. این نه به جهت این است که این محکوم به کفر میشود. دلیلی نداریم اونهایی که در بعضی روایات، یعنی در بعضی کلمات اصحاب هست که رایحه میدهد که اینها ملتزماً به، این شخص کافر میشود به سبّ نه این، نه در روایات دلیل داریم، سبّ بما هو سبٌّ ها، … نه عداوت نیست، اون هفته هم عرض کردم، اونهایی که در کربلا جمع شده بودند امام حسین سلام الله علیه را میکشتند بعضی ها گریه میکردند. ولکن چیز است دیگر تعصباً لعشیرته آمده بود. … گرگ باشد نمیگیم گریه فایده دارد به او ولکن عداوت نداشتند به او. اونی که ما دلیل داریم در نجاست و کفر در عنوان ناصب است. سبّ بما هو سبٌّ. … ما چه میگیم، ما چکار کنیم؟ … عرض میکنم بر اینکه سابّ بما هو سابٌّ، سبّ موجب کفر نمیآورد. اونی که موجب کفر است باید دلیل داشته باشد که یا برگردد به انکار نبوت یا برگردد به انکار توحید یا به انکار معاد، یا فرض بفرمایید موضوعی باشد که شارع او را موضوع کفر قرار داده باشد، ولو تعبداً ولو برنگردد. ناصبی همینجور بود. ولو انکار نبوت نبی هم نکند انکار توحید هم نکند خود اون نُصب را شارع، بله عنوان موضوع کفر قرار داده است. آقا گوش کن من مطلب تمام کنم. که اونی که بگن این اظهار بغضا میکند، بغضا یعنی اظهار عداوت. اظهار عداوت میکند، عدوّ اونهاست، اگر این معنا شد بله این ناصبی ست محکوم میشود، شهنا و عداوتی که در نفسش هست او را ابراز بکند، اون میشود ناصبی محکوم به کفر است. کلام ما در او نیست. میدانیم میگوید که بر اینکه من مثلا فلان مبلغ به من پول داده اند برم فلان کس را سبّ کنم، و آن که من خیلی خوشم میاد اما نمیتونم بگذرم از او. این کفر نمیآورد. این حد دارد. قتل است. هجو بکند، قتل است ولکن موجب کفر نیست. دلیل نداریم که این موجب بشود کفر را. بله اگر برگشت به انکار نبوت در شتم النبی، یا در هجا النبی به انکار نبوتش برگشت، یا اینکه در شتم، بله ائمه علیهم السلام به اظهار عداوت برگشت، منشأش اظهار عداوت شد، او بما هو ناصبٌ محکوم به کفر است. نه به ما هو سابٌّ، به عنوان سابّ نیست، به عنوان ناصبٌ است. او محکوم به نجاست است، اونی که از ادله فهمیده شد این است. بله این را در بحث نجاست هم گفته بودیم. ثم در ادله ای که ما گفتیم، خصوصاً اون صحیحه ی هشامی که یقتله الادنی فالادنی، در اونجا نبود که استیذان از حاکم شرع بشود. استیذان بشود از من علیه الحکم، یا این سبّ این ثابت بشود فی شهود. مثل سایر حدود که اونوقت اجرا میشود که پیش حاکم ثابت بشود. اینجور نیست. فرض بفرمایید در ما نحن فیه این حد السبّ از اونها نیست. نه استیذان معتبر است نه ثبوت عند الحاکم معتبر است، بلکه هرکسی که علم پیدا کرد و احداث کرد، بله که این شخص سبّ کرده است نبی صل الله علیه و آله یا ائمه سلام الله علیهم یکیش را، اون حکمش عبارت از همون است که او را بله، … یا الله، عرض میکنم کفر دوتاست، یه کفر کفر عملیست، یه کفر کفر چیز است، کفر افرادیست که موضوع احکام است. دمش محترم نمیشود. اموالش احترام پیدا نمیکند، بدنش نجس میشود. کلام در اونجا بود و خودش هم اینجور بود که عرض کردم. بله، و در اون یک کلمه ای ایشان گفت، بذار بگم. در اون روایت که ما ولو از خارج میگوییم احتیاج به اون روایت ندارد. در اون صحیحه ی هشامی که میگوید، اونجا فرض شده است که رجلٌ سبّاب علیٍ. رجلٌ سبّاب علیٍ، سباب صیغه ی مبالغه است یعنی کارش سبّ کردن علی است. اون ناصبی میشود. کلام در او نیست. ما ائمه را هم که عمده لاحق کردیم به نبی صل الله علیه و آله، چونکه مابین اینها، مابین نبی و اینها در این جهت در این حکم در این احترام فرقی نیست. این بواسطه ی هتک حرمت است و اینها بله اشخاصی هستند که خداوند اینها را شهادت بر تطهیرشون داده است بر طهارتشون. بدان جهت این معنا، اینها کسانی هستند که باید تعزیر بشوند، رو این اساس حکم میده ولکن در اون صحیحه این خدشه بود که من نگفته بودم ولکن ایشان که الان گفت بله ملتفت باشید اونجا عنوان عنوان سباب بود، ما تقول فی سبّاب علیٍ؟ بدان جهت در ما نحن فیه موقوف نیست اجرای این حد بر اینکه از حاکم شرع انسان اجازه بگیرد یا پیش حاکم شرع ثابت بشود، در اون صحیحه ی هشامی که هست، در اون صحیحه ی هشام اینجور بود که، … او که نگفت بکش، امام که نفرمود بکش، گفتیم منافات ندارد با کشتن، جوابی که فرمود فرمود فلا تعرضن. اگر یادتون بوده باشد، اینجور بود که امام علیه السلام این جور فرمود، در اون چیز، صحیحه ی هشام این جور بود، این در باب ارتداد بود، هفت بود. بله، اینجور بود که در باب هفت از ابواب حد المرتد، سئل عن من شتم رسول الله صل الله علیه و آله بله فقال علیه السلام یقتله الادنی فالادنی قبل ان یرفع الی الامام. قبل از اینکه پیش حاکم برسد کشته میشود. بدان جهت ثبوت عند الحاکم یا استیذان من الحاکم معتبر نیست. یک کلمه بگویم ملتفت باشید، ظاهر این کلام بیان حکم شرعیست. یعنی این نه از باب این است که استیذان، امام علیه السلام اذن میدهد. بما هو امامٌ، نه حکم شرعیش اینه. اون کسی که مرتکب بشود این شتم رسول الله را، وظیفه ی شرعیه بر دیگران این است، و حکم شرعی این است که او را میکشد، الادنی فالادنی و به امام رساندن لازم نیست. و اثبات عند الامام هم لزومی ندارد. و هکذا اون روایات دیگر هم اطلاقی داشت و این روایت هم مطلق بود اینها اعتباری ندارد. ثم این اثبات این معنا که این شخص سبّ النبی، فرض بفرمایید این موقوف بر این است که، این موقوف بر این است که مثل سایر حدود است، اگر انسان ندیده باشد، ثابت بشود پیش حاکم شرع یا پیش کس دیگری که این سابّ است باید بیّنه بوده باشد. چونکه بیّنه است که گفتیم قطع از نظر قضا و قطع نظر حکم خودش فی نفسه حجیت دارد که همون شهادت العدلین. الا در مواردی که مثل زنا و لواط و اینها بود که شارع بیّنه را در او ضیغ داده بود که باید چهار نفر بشود شاهد و الا فی نفسه حجیت دارد. یکی هم اقرارشه، اقرار، چونکه اقرار العقلا علی انفسٍ جایز، خودش گفت بله من سبّ کرده ام این لازم نیست دو دفعه اقرار بکند. چونکه هر اقراری به منزله ی شهادت عدل واحد است، اون روایت باب زنا بود، اقرار به زنا بود. و اما در سایر موارد اقرار العقلا علی مثل اونجاییست که شارع هم امضا کرده است قیدی به او نرسیده است. و در سابّ هم فرقی نیست که مؤمن بوده باشد یا کافر بوده باشد فرقی نمیکند. یعنی مسلمان بوده باشد سبّ بکند، یا شیعه بوده باشد سبّ بکند یا اینکه کافر بوده باشد هیچ فرقی ندارد. چرا؟ چونکه روایت اطلاق دارد. سئل عن من شتم رسول الله صل الله علیه و آله امام نفرمود که مسلمان است یا کافر، این تفصیل را بیان نفرمود. و هکذا اونی که فرض بفرمایید در روایات دیگر است تفصیل مابین مسلم و الکافر نیست. …. بله؟ یه جهت دیگری هم که گفتیم و فرقی هم مابین توبه و غیر توبه نمیکند. کسی که هجو بکند یا شتم بکند رسول الله صل الله علیه و آله را، هجا هم همینجور است، شتم بکند، بله هجو بکند، بعد توبه بکند یا نکند. این روایاتی که یقتل الادنی فالادنی و ان اراد ان یتوب. ندارد بر اینکه الا ان یراد ان یتوب. مطلق است. و توبه هم سابقاً بحث کردیم، اصل دلیلی نداریم که مسقط حد بوده باشد، حتی در سایر الحدود الی در مورد خاصه ای که مثل سارقی که قبل از این یؤخذ مثل محاربی که از ان یؤخذ، که او هم گفتیم دلیل دارد و الا مقتضای اطلاق در ادله ی حدود این است. اونی که التائب و ذنبه کمن لا ذنبه له، گفتیم این حکومت اگر تمام بشود نسبت به عقاب اخرویست. نسبت به اون عقاب اخرویست و اما نسبت به حدود اونها حکومتی ندارند. نسبت به عقاب دنیوی که حدود است. بعد علی الظاهر دیگر در این، بله سبّ النبی و شتم النبی و هجا علی النبی و الائمه علیهم السلام، چیزی باقی نمانده است. بعد محقق میفرماید بر اینکه کسی مدعی نبوت بشود، کسی که مدعی نبوت بشود، مدعی النبوة یقتل. اون کسی که مدعی نبوت شد او بله کشته میشود. کسی آمده مثلاً همینجور است دیگر مثل کسروی که میگفتند ادعای نبوت میکرد میگفت من نبی هستم. بله، یا مثل اون شیخ بها که رئیس بهائی ها میگن میگن ادعای نبوت میکرد. اگر بله اینجور شخصی بیاد ادعای نبوت بکند این حکمش قتل است مدعی النبوت. و کسانی که متعرض شده اند به این مسئله، خلافی بله بین اونها باشد یا از کسی نقل کنند خلاف در مسئله را اینجور است که بله خلافی هم نقل نشده است. اون کسی که مدعی النبوت هست او کشته میشود. بله ولو بعد هم، باز به همون اطلاقات، ولو مدعی نبوت شد بعد توبه کند، هرجور بوده باشد اصلش هرجور بوده باشد مدعی نبوت بشوند، اون مدعی النبوتی که هست، مدعی نبوت، بله کشته میشود. در اون چیز دارد، در اون بله، این چندم باب بود که الان خواندم؟ ..بله، بله عرض میکنم بر اینکه یکی از روایات که در ما نحن فیه هست و به او استدلال شده است، یکی از اینها بله، موثقه ی عبدالله بن ابی یعفور است در باب هفت از ابواب حد المرتد، روایت دومیست. و عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد عن ابن فضال، محمد بن یحیی نقل میکند از احمد بن محمد بن عیسی ، یا احمد بن محمد بن خالد، چونکه هردوتا از ابن فضال خبر میدهند. از حسن بن علی بن فضال عن حماد بن عثمان عن عبدالله بن ابی یعفور، موثقه است قال قلت لابی عبدالله علیه السلام ان بضیعاً عن یضعٌ عنه نبیٌ،. بضیع گمان میکند که پیغمبر است. به امام صادق عرض کردم، و قال ان سمعته یقول ذلک فقتله. اگر شنیدیم این حرف را میگوید بکش. قال فجلستُ الی جنبه غیر مره، فلم یمکنه. میگه من چند دفعه نشستم پیشش که سر به نیستش بکنم ولکن این نشستن فایده ای نداد. مرا متمکن نکرد. عمده، چیز است این موثقه ی، مصححه ی ابی بصیر است. که میگوییم. او قضیه قضیه ی واقعی بود بله میشود به او استدلال کرد، ولکن اونجا احتمال دارد که این سمعته فقتله بیان حکم نباشد. امام باید اذن بدهد، امام علیه السلام اذن داد. اون روایت اون احتمال را داد که موقوف باشد به استیذان از امام. ولکن این دومی عمده این است. روایت سومیست در این باب، محمد بن علی بن الحسین باسناده عن علی بن الحکم عن ابان الاحمر، ابان بن عثمان است. عن ابی بصیر، یحیی ابی القاسم است، یحیی ابی القاسم، یا یحیی بن القاسم. علی اختلافٍ این هم ثقه است بله معتبره است. عن ابی جعفرٍ علیه السلام مثل اون ابی بصیر لیث مرادیست، هردو ثقه هستند. قال فی حدیثٍ قال النبی صل الله علیه و آله ایها الناس، خطاب به همه است. انه لا نبیَّ بعدی و لا سنة بعد سنتی فمن ادعا ذلک، کسی که ادعا کند من نبی هستم، فدعواه و بدعته فی النار فاقتلوه. این خطاب به جمیع الناس است. فاقتلوه بکشید او را. این امر است به جمیع الناس، و من تبعه فانه فی النار، هرکس هم که به او تبعیت کند اونهم اهل آتش است. ایها الناس اهل القصاص و اهل الحق لصاحب الحق که مطلب دیگریست. بدان جهت در ما نحن فیه دلالت این روایت که مدعی النبوه به اون کسی که مبدع است ابداع دین میکند و مدعی نبوت است و ابداع دین میکند جزای او قتل است. کما اینکه تاحالا هم جزاش همینجور بود. یه چیز دیگری هم محقق در شرایع علاوه میکند بر این حکم و اون این است که کسی اظهار بکند، بگوید بر اینکه، بله من شاکّ هستم در نبوت محمدٍ صل الله علیه و آله، من شاکّ هستم در نبوت او. بله این شخص، محقق قدس الله نفسه شریف میفرماید یقتل. خب این حسابش بکنیم که این حساب این چرا این شخص یقتل. اگر کافری بوده باشد اون شخصی که این حرف را میگوید کافر بوده باشد او اگر بگوید انا شاکٌ فی نبوت النبینا محمدٍ، اگر اهل الذمه بوده باشد معاهد بوده باشد که لا یقتل، چونکه خب میدانیم که همینجور است دیگر کافر است دیگر. و اگر فرض بفرمایید حربی باشد این حرف را بگوید یا نگوید بله قتلش یا واجب است یا جایز. بدان جهت انا شاکٌ که کافر بگوید محتمل نیست. بدان جهت قید میزند عبارت، در عبارت محقق را. این کسی که این را بگوید و ظاهر الاسلام بوده باشد. یعنی محکوم به اسلام بوده باشد قبلا. کسی که محکوم به اسلام است و این حرف را گفت، در این صورت یقتل. خب این بلااشکال کسی که مسلمان باشد محکوم به اسلام باشد، به جهت اینکه فرض کنید یکی از پدر و مادرش مسلمان است، خودش مسلمان بود، یا خودش مسلمان بود بعد گفت من شک دارم در نبوت نبیّنا. خب این وقتی که این حرف را گفت میشه کافر، میشه مرتد. مرتد یا عن فطرةٍ یا عن ملةٍ، فرق نمیکند. چونکه ، بله شهادت به کفر است. وقتی که گفت من در نبوت نبی آخر الزمان محمد صل الله علیه و آله شاکّ هستم میشه کافر. سابقاً اگر ، بله از پدر و مادر یکیش مسلمان بود ارتدادش میشه فطری. و اگر اونها کافر بودند خودش مسلمان شده بود بعد این حرف را گفت، این هم میشود مرتد ملّی. مرتد فطری حکمش همین است که یقتل. اموالش منتقل به ورثه اش میشود. زنش جدا میشود بائن میشود از او. باید عده ی وفات نگه بدارد، احکام مرتد به او جاری میشود. و اگر فرض بفرمایید نه چیز بوده باشد، مرتد ملی بوده باشد استتابه میشود، استتابه میشود اگر توبه نکرد یقتل. این در صورتیست که مرد بوده باشد، زن بوده باشد هم که حکم زن مرتده ی عن فطرةٍ و زن مرتده ی عن ملةٍ حکم او جاری میشود. این علی کل تقدیرٍ به مجرد اظهار این معنا، اون کسی که مسلمان بود یقتل، کشته میشود نه، حکم ارتداد جاری میشود. کما اینکه شهید در مسالک فرموده است و مقدس اردبیلی هم فرموده است، اونهایی که تمسک کرده اند مثل صاحب جواهر قدس الله نفسه شریف که صاحب جواهر تمسک کرده است در حکم به روایاتی و دو روایت را ذکر کرده است، هیچکدام دلالت به این حکم نمیکند. نفی جریان حکم مرتد را نمیکند. یکی از اونها صحیحه ی عبدالله بن سنان است. صحیحه ی عبدالله بن سنانی که هست در باب دهم از ابواب حد المرتد است. اونجا اینجور است که رویات بیست و دومیست. احمد بن ابی عبدالله که برقیست، احمد بن ابی عبدالله البرقی فی المحاسن عن احمد بن محمد ، احمد بن محمد بن عیسی ست، عن ابن محبوب عن عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله علیه السلام من شکّ فی الله و فی رسوله و هو کافر. هرکس شک کند در خدا و پیغمبر کافر است. خب این کسی که میگوید مسلمانی که میگوید، این مدلولش این است که کسی اگر شاکّ باشد در نبوت، در نبوت نبینا کافر است. خب ما هم میگیم اون کسی که میگوید من شاکّ هستم در نبوت، مسلمان بگوید این را کافر است مرتد میشود. کافر بگوید که از اول کافر بود الان هم کافر است. این روایت دلالت نمیکند که بله این یقتل. به مجرد این اظهار یقتل، این را نه دلالت نمیکند. و اما روایت دیگری که بله صاحب جواهر قدس الله سره به اون روایت تمسک کرده است، اون روایت هم دلالتی ندارد. روایت حارث بن مغیره است. که روایت چهارمیست در باب 5 از ابواب حد المرتد. توجه بفرمایید. روایت چهارمی این است که عن علی بن ابراهیم، کلینی نقل میکند از علی بن ابراهیم عن محمد بن عیسی بن ابی، عن عبدالله، عبدالرحمن الابزاری الکناسی عن الحارث بن مغیره، حارث بن مغیره از اجلاست شخص ثقه است. این عبدالرحمن بن ابزاری کناسی غیر از یه روایت که اون هم یه روایت است ندارد. خودش مجهول الحال است مجهول است اصلا. مهمل هم هست در کتب رجال اصلا متعرض نشده اند به این. روایت من حیث السند این ضعف را دارد. ببینیم دلالتش چیست؟ قال قلت لابی عبدالله علیه السلام لو انّ رجلاً اتا النبیَّ، اگر مردی پیش رسول الله بیاد، فقال والله، از ته دل بگوید قسم هم بخورد، خدا را قبول دارد اون کسی که آمده، و الله ما ادری أ نبیٌ انت ام لا؟ نمیدانم تو پیغمبر هستی یا نه، شک دارم. أ نبیٌ انت أم لا؟ کان یقبل منه، این حرف را قبول میکرد رسول الله، پشت سرش دارد که قال لا، امام فرمود که نه قبول نمیکرد. لکن کان یقتله میکشت او را. صاحب جواهر استدلالش به ان کان یقتله ست. عرض میکنم این روایت اصل ربط به مانحن فیه ندارد. این روایت ناظر به حال کفار است که کفار که پیش رسول الله صل الله علیه و آله میآمدند میگفتند آمنّا بالله و برسوله اشهد انک رسول الله شهادت میدادند، مسلمان میدادند خب تمام میشد کارشون دیگر. سؤال در این روایت این است که خب یه کسی آمد اون زمان کافر بود پیش نبی صل الله علیه و آله، گفت والله من نمیتونم یقین کنم تو پیغمبر هستی. رسول الله این مقدار را قبول میکرده از اینکه برو دیگر، دمت محفوظ. اموالت محفوظ تو راحت شدی. امام علیه السلام در جواب فرمود نه رسول الله میکشت. این را قبول نمیکرد میکشت. اگر نمیکشت، منافقین که مسلمان نمیشدند. اونهایی که در قلبشون کفر است اونها که مسلمان نمیشدند. ببینید، روایت را یه دفعه ی دیگر میخوانم، متوجه بشوید که روایت این را میگه یا اونی که صاحب جواهر میگه. ان رجلاً اتی النبی صل الله علیه و آله فقال ما ادری و الله ما ادری أ نبیٌ انت أم لا؟ کان یقبل منه، نبی قبول میکرد از این شخص. قبول میکرد یعنی چه؟ رسول الله قبول میکرد یعنی چه؟ والله لا ادری، این قبول میکرد یعنی میگفت دمت محفوظ. همین مقدار کافیست در اسلام .که از خروج از چیزی که هست محدور الدم بودن. امام در جواب فرمود لا قبول نمیکرد به این از محدور الدم بودن خارج نمیشود. لکن کان یقتله، میکشت. چونکه اسلام که نیاورده است. این انه لو قبل ذلک ما اسلم منافقٌ ابدا. اگر اینها را قبول میکرد که این مقدار بس است محبون الدم شدی و المال شدی. مردم مسلمان نمیشدند اونهایی که در دلشون کفر است، ایمان نیاورده اند در قطع. بدان جهت در ما نحن فیهی که هست این روایت اصلا ربطی به مانحن فیه ندارد که شخص مسلمانی بله اظهار کند بعد از اینکه مسلمان است اظهار کند تردد در نبوت را، تردد در نبوت موجب ارتداد است. اگر اصلش مسلمان بشود و احکام ارتداد بر او جاری میشود. ملیاً فرض کنید ملیاً و فطریاً احکام جاریست. صاحب جواهر میگه اینجا نفرموده است بر اینکه توبه بکند و حکم ارتداد ذکر نشده در این روایت. اصل این روایت مربوط به مسئله ی ارتداد نیست این مال کافر اصلیست که میاد مسلمان میشود. چونکه یقین ندارد اظهار شک میکند این کافیست یا نه. این در مقام این است. خب از ما ذکرنا یه نتیجه ای گرفته شد، درست، عمده این نتیجه است. ما در ما نحن فیه گفتیم این روایاتی که داشتیم در باب شتم النبی، این روایات دلالت بر کفر شاتم نمیکند. این روایات فقط تعیین حد شتم میکند. بدان جهت اگر کسی از زواجات النبی صل الله علیه و آله را سبّ کرد، اونها را هجا کرد، این حکم جاری نیست. چونکه این حکم حد است، مسئله ی حد است و خودش هم اینکه این حدی که هست این حد جریانش، اجرائش به همه واگذار شده است. این فقط در شتم النبی ست، و اون مقداری که ما میتوانیم تعدی کنیم، خصوصاً به جهت ملاحظه ی اونی که ورد در باره ی حضرت علی علیه الصلاة و السلام و بمنزله ی نفس النبی ست، که در قرآن مجید است و اینها بله ائمه ی هدی کلهم نورٌ واحد است و آیه ی تطهیر در حق اهل بیت است. رو این مقدار ما میتوانیم قبول بکنیم که اونهایی که در آیه ی تطهیر هستند اونها حکمشون اینه. و اما بیشتر از اینها چه از اون زوجات بله عالی مقام باشد چه از اون زوجات کذایی بوده باشد. حکم در اونها جاری نمیشود. مسئله مسئله ی کفر بود، توجه کردید باز هم همینجور بود، ولکن مسئله ی کفر را ما منکر شدیم، گفتیم این روایات دلالت بر کفر نمیکند. بله اگر هجا و شتم منشأش این است که این منکر بشود دین او را، یا تردد بکند و ریبه کند در دینی که او آورده اون کفر است اون بواسطه ی اوست. ولکن بما هو سبٌ نیست. اگر بواسطه ی تردد در دین او و تشکیک در دین او بشود، او معلوم است که حکم ارتداد جاریست. اگر مسلمان بشود سابقاً. و اگر مسلمان نشود کافر بوده باشد که کافر است. منتهی توجه کردید حربیست یا توجه کردید غیر حربی میزانش را باید حساب کرد. دمش احترامی ندارد. … چی؟ … ولکن اثر اعم است شیخنا مع الأسف، مثال زدم که پول میدهند به کسی برای اینکه توهین کند این هم بی پول است میاد سبّ میکند. و الحمد لله رب العالمین.

درس شصت و هشتم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم محقق قدس الله نفسه شریف میفرماید و اما الحد فی السحر. میفرماید ساحری که مسلمان است اسلام دارد ولکن مع ذلک ساحر است او یقتل. و اما اگر کافر ساحر بوده باشد او یؤدب. قتل نیست حدّش او تأدیب دارد. حد القتل در اون ساحریست که مسلمان بوده باشد. عرض میکنم مراد از ساحر این نیست که انسان سحر را برای خودش شغل اخذ کند. چجوری که بنّا در مقابل بنا اجرت میگیرد، برای او حرفه است، مراد هم از ساحر اون کسی بوده باشد که سحر را برای خودش حرفه اخذ کند. که در مقابل از مردم پول بگیرد در مقابل سحر کردن. که این معنا هم متعارف هم بود. این نیست. اونی که لسان ادله است ساحر المسلمین است. یعنی اونی که از مسلمان ها سحر کند ساحر بوده باشد. به نبی اکرم صل الله علیه و آله میگفتند ساحر، تهمت میزدند، اجرت که نمیگرفت در مقابل عملش از مردم. بله ساحر یعنی میگفتند سحر میکند. مراد از ساحر هم این است، معنای ظاهریش اینه. و عنوان دلیل هم این است که ساحر لمسلمین یقتل. و ساحر لکفار لا یقتل. یعنی ساحری که از کفار است کشته نمیشود. یعنی کافر است. نه اینکه ساحر الکفار بله کافرها را سحر کند. ساحر الکفار یعنی ساحری که از کفار است. و ساحر المسلمین یقتل یعنی ساحر مسلمان کشته میشود. ایشان این فرمایش را میفرماید، این دلیل این معنا چیست، حد السّحر عبارت از قتل است، یه سحری هست که در حرمت او هیچ جای کلامی نیست و اون این است که شخص ابتدائاً عمل سحری را موجود کند، عملی که سحر است او را موجود بکند شخص ابتدائاً، فرقی هم نمیکند عملی بوده باشد بر اینکه، ضرر برساند بر شخصی یا اینکه نه بر جامعه ای ضرر برساند، یا اینکه نه ضرر هم نرساند، توجه کردید مثلاً فرض کنید مال کسی را دزدیده اند، ساحر سحر میکند که به سحر بفهمد که دزدیده اند. این عمل عمل محرم است. سحر اطلاق ادله ی حرمت السحر حتی این سحر را هم میگیرد. فقط اونی که میتواند شخص، بله اونی که میتواند شخص بگوید که اون سحر حلال است عیبی ندارد، در جایی که دفع فتنه ای موقوف بوده باشد بر یه سحری. مثل مدعی النبوه، ادعای نبوت میکند ابطال نبوت او بالسحر. اون عیب ندارد. یا کسی سحر را ابطال میکند به سحر. سحری که بر علیه شخصی هست، اون سحر را که حرام هم بود موجود شده است، او را ابطال میکند و اون ضرر را از اون شخص برمیدارد به سحر. این هم میشود گفت عیب ندارد. یعنی دو مورد را میتوانیم بگوییم که از حرمت سحر میشه استفاده کرد. یکی اون وقتی که فساد دینی رفعش موقوف بوده باشد بر سحر این ساحر. مثل ابطال نبوت به واسطه ی سحر. و دیگری این است، ضرری که متوجه بر شخصی ست به واسطه ی سحر بر او، او را به واسطه ی سحر میشه ابطال کرد. که از او تعبیر میشود به ابطال السحر بالسحر. این دو مورد را میشود استثنا کرد. و دلیلش را هم، بله ذکر میکنیم. در این غیر دو مورد است که اگر ساحر سحر کند، اون ساحری که هست، بله یقتل، کشته میشود. دلیل بر این معنا چیست؟ بابی را عنوان کرده است صاحب الوسائل در وسائل. که در اون باب، باب بله، باب اول است از ابواب بقیة الحدود در جلد 18. باب الحد الساحر القتل. حد ساحر قتل است. محمد بن یعقوب، روایت اولیست. عن علی ابن ابرایهم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی. روایاتی را که کلینی از علی بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی نقل کرده است، این روایات روایات علی بن ابراهیم است که از پدرش نقل میکند. این روایات کثیر است. یکی از اون، بله روایات کثیره ای که متشتت در اکثر ابواب الفقه است، این سند است که علی بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی. این سند اشکالی ندارد. سابقاً گفتیم حسین بن یزید نوفلی، از عماری فتواً به او اینگونه رسیده است و عمده این است و هکذا شیخ ذکر کرده است روایات سکونی، اصحاب به او عمل کرده اند و غالب روایات سکونی از حسین بن یزید نوفلیست. معناش این است که به روایات حسین بن یزید هم عمل کرده اند. اونجا دارد که قال رسول الله صل الله علیه و آله ساحر المسلمین یقتل و ساحر الکفار لایقتل. قیل یا رسول الله. و ؟؟؟ لا یقتل ساحر الکفار، قال لأن الکفر اعظم من السحر. کفر اعظم من السحر است. معلوم میشود که مراد از کافر کافر ذمّی ست که دمش محترم است ولکن کفرش اعظم از سحرشه، به کفرش که کشته نمیشود، به سحرش هم کشته نمیشود. این تعلیل تعلیل تقریبی ست. و لأن السحر و الشرک مقرونان. سحر و شرک مقروناً است میدانید که مشرک نمیتواند کافر ذمّی بشود. مشرک یا واجب القتل است یا جایز القتل. بدان جهت مقتضای این این است که ساحر با شرک مقرونان هستند معناش این است که ساحر اگر مشرک بوده باشد این هم دمش احترامی ندارد. مثل اون دمش میشود که مشرک است. … شرک به ظهور شرکشه. … نه و لان السحر و الشرک مقروناً، سحر و شرک مقرونان هستند. بدان جهت باید کشته بشود دیگر، شرک کافر باشد یا مسلمان. رو این حسابی که هست در ما نحن فیه این روایت دلیل مطلب است. در این روایت یؤدب ندارد، کفاری، ساحر کافر یؤدب. این را از خارج میدانیم احتیاج به، بله بیان نیست. چونکه سحر از افعال محرمه است. که در او فساد است. و اون فعلی را که در او فساد است، شخص کافر ذمّی هم متظاهر به او بوده باشد اون تأدیب میشود و تعزیر میشود. ساحر کافر هم همینجور است که متظاهر به سحر است، اون هم همینجور است، اون هم فعل فاسدی را موجود کرده است، فعلش در او فساد است، بله حرام است بنا براینکه کفار مکلف به حروب هستند، تعزیر دارد حد ندارد. تعزیر براش ثابت میشه تأدیب. ساحر هم معنای ظاهریش همون است که خدمت شما عرض کردم، ساحر اونیست که متصدی بشود سحر را ، اعم از اینکه تصدیش به عنوان حرفه باشد یا به عنوان حرفه نبوده باشد. ظاهرش عبارت از این است. ولکن در ما نحن فیه بله در ما نحن فیهی که هست، بله یه موثقه ی دیگریست، اون موثقه باز دلالت میکند بر اینکه بله ساحر حکمش قتل است. اون موثقه در باب دوم از باب بقیة، در باب سوم از ابواب بقیة الحدود روایت اولیست، محمد بن الحسن باسناده عن محمد بن الحسن الصفار به اسنادش از محمد بن الحسن الصفار، سند شیخ الطائفه به کتاب محمد بن حسن صفّار صحیح است. عن ابی الجوزا، ابی الجوزا منبه بن عبدالله است زیدیست ولکن از ثقات است. عن الحسین بن الوان حسین بن الوان هم بله لابأس بالثقه است، عن امر بن خالد عن زید بن علی. این عمر بن خالد یه مناقشه ای در او هست. ولکن ظاهراً این است که این هم ثقه است، سند زیدیون هستند. عن زید بن علی عن ابیه عن آبائه. قال سئل رسول الله عن الساحر، فقال اذا جاء رجلان عدلان فشهد بذلک فقد حلّ دمه. اگر دو شاهد عادل شهادت دادند که این شخص ساحر است سحر کرده است دمش حلال میشود. این دیگر ندارد که مسلم یا کافر. ولکن به قرینه ی تفصیل در روایت سکونی، حمل میشود که شهادت بدهند در مسلمان که ساحر است. این یه روایت این خصوصیت را هم دارد که ساحر بودن شخص به بیّنه ثابت میشود، اینکه سابقاً میگفتیم هر موجب حدی به بیّنه ثابت میشود الا ما، اونی که دلیل خاص دارد، مثل الزنا که به شاهدین نمیشود و بیّنه همه جا حجت است و مثبت است، این روایت هم یکی از اون ادله است. برای اینکه سحر خصوصیتی ندارد ارتکاب سحر. هر عملی اذا جاء شاهدان عدلان. دوتا شاهد عادل که بیّنه است. فشهدا بذلک فقط حلّ دمه. دمش حلال میشود. خب در ما نحن فیه این مطلق است دیگر. ولکن این ساحری که هست اون ساحر میشود گفت در اینکه این اشکالی ندارد قطع نظر از قرینه ی خارجیه میشود گفت فی نفسه، منصرف است به ساحر متعارف. ساحر متعارفی که دیگر نگاه نمیکند، توجه کردید بله سحر میکند کارش سحر کردن است دیگر نگاهی به موارد نمیکند. اما اونی که علم سحر را میداند ابطال مدعی نبوت را میکند، بله و الا سحر نمیکند که این به جهت اینکه توقف دارد نجات مردم از اضلال به این معنا که ابطال این مدعی را ابطال بکند یا سحری بکند که محو بشود و معدوم بشود. کما اینکه قضایایی نقل میکنند از اونها منصرف است این روایات. و اما دومی که ابطال سحر بالسحر است اون را هم میگوییم. او بواسطه ی قرینه ی خارجیه است. و الا انصراف نیست. یک موثقه ی دیگر هم در ما نحن فیه اسحاق بن عمار دارد. اون روایت دومیست در باب سحر. محمد بن الحسن باسناده عن محمد بن حسن صفار عن الحسن بن موسی الخشّار. عن قیاس بن کلوب بن قیس بجعلی. که این روایت من حیث سند موثقه است. این قیاس بن کلون ابن قیس بله بطی ست ولکن ثقه است. این که صاحب جواهر میگوید سندش اشکال دارد این درست نیست. عن اسحاق بن عمار عن جعفر عن ابیه انّ علیاً علیه السلام کان یقول من تعلّم شیئاً من السحر، کان آخر عهده بربّه. کسی که، این که صاحب جواهر این را فرموده است چونکه لسان عوض شد. اون لسان ساحر بود. ساحر اون کسی که به سحر عمل میکند. در خارج عمل سحری را اتیان میکند. این مسئله برگشت و من تعلّم شیئاً من السحر. ولو عمل نکند فقط یاد میگیرد. کان آخر عهده بربّه. آخر عهدش به ربّش میشود دیگر کارش تمام شد پیش خدا. یعنی معصیت او را دور کرد از خداوند و حده القتل. حدش هم قتل است الا ان یتوب، اگر توبه کند. خب این ظاهر این روایت که نگاه میکنیم، این است که نه چجوری که عمل سحر را انجام دادن موجب قتل است، یاد گرفتن سحر هم، منتهی یاد گرفتنی که همون برای سحر معمولی که متعارف است نه برای ابطال، … تعلّم است، و من تعلّم، تعلم یعنی یاد بگیرد شیئاً من السحر کان آخر عهده بربّه و حدّه القتل الا ان یتوب. یه وقت تعلّم پیدا میکند مثل عالمی که بلد بوده باشد مدّعی نبّوتی مدعی امام زمانی، اینجور بوده باشد پیدا بشود، اینها را حسابشون را یجا صاف بکند، اون مطلب مطلب دیگریست. من تعلّم سحر، یعنی اون سحر متعارفی که در خارج هست، و معلوم است این را یاد بگیرد، کان آخر عهده بربّه. چونکه این را دیده اند که نمیشود اینجور، ساحر گفته نمیشود فقط به مجرد تعلم. بدان جهت گفته اند که این روایت بله خدشه دارد نمیشود. یا حمل کرده اند روایت را، کما اینکه هردوتا هست در کلام صاحب جواهر. تعلّم یعنی تعلّم و علم، هم تعلّم کند هم بر اینکه عمل بکند. این وجهی ندارد این را گفتن، چونکه دوتا حکم است دوتا موضوع. یکی ساحر به سحرش کشته میشود. دیگری این است که متعلم به تعلم السحر که سحر تعلمش به ساحری، به داعی ساحری کردن است، بعد از، به تعلمش کشته میشود. این منافات ندارد که هردو موجب قتل بوده باشد. خب اونوقت ساحر هم که کشته میشود، شاید ساحر که کشته میشود تعلّمش موجب قتلش شده است. این هیچ منافات ندارد. ولکن تو ذهن میزند که این که در ذیلش دارد الا ان یتوب، من تعلّم من السحر بله و شیئاً کان آخر عهده بربّه و حده القتل، الا ان یتوب، توبه حدّ را برمیدارد. ظاهر توبه این است که ول کند دیگر، اونی که فهمیده میشود از این ول کند دیگر. علم را نمیشه ول کرد. انسان اگر چیزی را یاد گرفت یاد گرفت دیگر. این عمل است که میشود از او توبه کرد و عمل را ول کرد و تکرار نکرد. شاید بواسطه ی الا ان یتوب، این الا ان یتوب را قرینه گرفته اند که مراد این است که عمل کند تا، مگر، حدش قتل است مگر توبه کند، یعنی دیگه عمل نکند ول کند اونی که یاد گرفته است … بله؟ … ولکن این در بحث توبه بحث کردیم که در واقعه ای که قابل تکرار نیست، توبه ی در اونجا مجرد تندم است. که تندم بکند از اون ما فعل، …عرض کردم عزیز من تعلم به جهت ابطال نبوه یا تعلم به جهت اینکه اگر مؤمنی را سحر کردند من به او ابطال بکنم سحر او را به سحر گفتیم این تعلم عیب ندارد. سحرش هم عیب ندارد ابطال سحر به سحر عیب ندارد. کلام در این است. که سحر متعارف است که مثل اون ساحرهایی که بله شاید کم و بیش الان هم پیدا بشوند، بله اینها که همینجور سحر میکنند کسی تعلم میکند که برای خودش یه راهی باز بکند پیش مردم، بله توجه کردید برای نون و آبش یا به جهت چیز دیگر، اینهاست که تعلم پیدا میکند یا سحر میکند، اینها ست که کشته میشود. و الا اون معنا ربّما کما اینکه بعضی ها گفته اند اون تعلم لابطال مدعی النبوه اون تعلم واجب است. چونکه موقوف است ابطال. ابطال نبوت او بر این در موارد توقیف. لا اقل جوازش هست اگر وجوب نگوییم. پس علی، … تعلم خاص، تعلم خاص را میدانیم حرمتی ندارد. خود تعلم حرام است بله. ولو عمل نکرده باشد. و حده القتل الا ان یتوب. بدان جهت به این معنا ملتزم شدن اشکالی ندارد که دو چیز موجب قتل است هم سحر، هم تعلم او، در صورتی که تعلم این نحو بوده باشد. و اما اینکه مسئله ای که ابطال السحر بالسحر، این عیبی ندارد ساحر اگر بله سحرش فقط این باشد که ابطال السحر بالسحر بکند این عیب ندارد. دلیل بر این معنا، بله این روایتیست که خدمت شما عرض میکنم. در جلد 12 در باب 35 از ابواب ما یکتسب به، اینجور است که باب تحریم تعلم السحر و اجره و استعماله فی العبد و حکم الحل. این را میدانید یه قسم از سحر این است که انسان را یعنی مرد را میبندند به نحوی که وقتی با عیالش میخواهد مقاربت کند، عضو از انتشار میفتد. نمیتواند کاری بکند. این را عقد میگوید. حلّش این است که نه اونی که این را بله بسته اند بواسطه ی سحر او را ابطال بکند. به نحوی که دیگر این بله از انتشار نیفتد. در بحث مکاسب ما اینجور استدلال میکردیم، اینهایی که گفته اند و از آیه ی مبارکه هم استظهار کرده اند که سحر حقیقتی ندارد تأثیر تکوینی ندارد. در شیء خارجی سحر تأثیر بکند، بله این اساسی ندارد، بلکه خیال است، فقط سحر خیال میآورد که در آیه ی شریفه هم هست که یخیّل. در اون قضیه ی عصاهایی که در مقابل موسی آورده بودند، خیال است واقعیت ندارد، اونجا گفتیم که مثل این روایات که در حل وارد شده است خیال او را اثبات میکند. نه سحر یه قسمتش هست بله یخیّلش هست ولکن غیر یخیللش هم هست که عضو را از انتشار میآورد این ربطی به خیال ندارد. اونهایی که مبتلا شده اند به این عقد، میدانند. چونکه عقد هم منحصر نیست سببش به سحر، چیز دیگر هم میشود. بله تعلیم نمیکنیم ولکن به چیز دیگر که داخل سحر نیست عقد میشود. حل هم به چیز دیگر میشود. ولکن اینجا اینجور دارد که محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه. عن شیخٍ من اصحاب الکوفیین، میگوییم که این تعبیر از پدر ابراهیم عن شیخٍ من اصحاب الکوفیین، این تجلیل اون راویست. عن شیخٍ من اصحاب الکوفیین. بعید نیست من حیث السند معتبر باشد. مضافاً بر اینکه سند دیگری هم دارد. اونجا دارد که دخل عیسی بن ثقفی علی ابی عبدالله علیه السلام، عیسی بن ثقفی یا شقفی، ظاهراً ثقفی ست ولو اینجا شقفی نوشته است. این عیسی بن شقفی بله راوی نیست خودش ساحر بوده است اولش. راوی روایت نیست، این اون شیخٌ من اصحابنا راوی این روایت است. میگوید دخل عیسی بن ثقفی معلوم میشه که ساحری معروفی بوده است که میشناختند. علی ابی عبدالله علیه السلام و کان ساحراً یأتیه الناس، ساحری بود که پیشش ، دستگاهش خیلی گرفته بود، مردم میآمدند. و یأخذ علی ذلک اجر، بر سحرش هم اجر میگرفت از مردم مزد میگرفت. اجر علی السحر، سحق است آخه در بحث مکاسب بله، ولکن این اجر هم میگرفت. فقال له عرض کرد بر امام صادق جعلت فداک، انا رجلٌ کانت صناعتی السحر، صناعت من سحر بود و کنت أخذ علیه الاجر. از مردم پول میگرفتم و کان معاشی، معاش من هم همون از سحر بود. و قد حججتُ منه، از اون پولهایی که از ساحری گرفته ام حج کرده ام حج کرده ام. و منّ الله علی بلقائک، خدا منت گذاشت که من تو را ملاقات کردم، و قد تبتُ الی الله. توبه ی بر خدا کرده ام از این عملی که کرده ام از این ساحر. فحلّی فی شیءٍ من ذلک مخرجٍ، یا مَخرجٍ، از این کارهایی که تا حال کرده ام، یه راه فراری برای من هست، توجه کردید، مثلا فرض کنید که هم، یه کاری بکنم که هم حلال باشد وزر نداشته باشد. فقال له ابوعبدالله علیه السلام حلّ و لا تقعد. باز کن نبند. پس میبینید که ابطال السحر به سحر است. ابطال سحر قدر متیقنش ابطال السحر بالسحر است. که عیب ندارد، باز کردن هم عیب ندارد. منتهی اون پول اگر بگیرد اون پول یه حساب دیگر هست ها. چونکه این مالیت ندارد. توجه کردید باید همینجور بشود. اونی که مثلا فرض کنید کسی که تغسیل میکند موتی را، پول میگیرد که تبرء است، این تبرئاً بدهند به او بخشش بدهند خب عیب ندارد. خب این روایت دلالت میکند بر اینکه این عمل عیب ندارد. ولو حلّ بالسحر باشد، ساحر است قرینه هم هست که حلّ بالسحر است. حلّ بالسحر عیب ندارد. پس این هم معنا استثنا میشود. … حلّ یعنی وا کردن. … اون عقد یه حلّی دارد، او را میبندند، خدا مبتلات نکند، بعد او را وا میکند. این امام علیه السلام فرمود عقد نکن ولکن حلّ بکن عیب ندارد. بله ابتلا را از مؤمنی بردار. این معناش این است. این معنا دیگر در او موردی نیست. ظاهر روایت این است که تعلّم اونجوری و سحر اونجوری موجب قتل است در مسلمان ولکن در کافری که هست موجب تعزیر و تأدیب است کما ذکرنا. بعد محقق قدس الله نفسه شریف مسئله مسئله ی مهمه ایست. عام الابتلا، همه مبتلاست، ایشان درست توجه کنید که میفرماید چه، ایشان میفرماید مکروه است انسان صبی را بیشتر از ده تا تازیانه بزند و کذا المملوک، مملوکش را هم اگر عبد داشته باشد او را بیشتر از ده تازیانه بزند مکروه است. بعد در آخرش میگوید بر اینکه، اگر، یک کلمه ای بگویم قبلا تا متن معلوم بشود. مولا میتواند حدّ را بر عبدش جاری کند. مولایی دید که عبدش دارد زنا میکند، دید خودش، عبد را هم میداند که عبد زوجه ای ندارد غیر محصن است مثلاً، میتواند خودش صد تا تازیانه بزند قبل از اینکه به حاکم شرع مراجعه کند. مولا اذن دارد در حق مملوکش حد را جاری کند، این را خواهیم گفت. بدان جهت در ما نحن فیه میفرماید اگر مولایی که حدّ جاری میکرد بر عبدش، اگر فوق الحد بزند. صدتا تازیانه باید بزند 150 تا زد، 120 تا زد، یا دویست تا زد، میفرماید قیل، محقق در عبارتش میگوید قیل که این، برای این شخص واجب است اون عبد را آزاد کند. اون عبدی که بر او حد زده است، مافوق الحد، باید اون عبد را آزاد بکند. ایشان میگوید که ولکن هذا الحکم علی الاستحباب. اقوی این است که این حکم آزاد کردن استحبابیست. پیش من واجب نیست، محقق میگوید. خب در ما نحن فیه در عبارت دوتا حکم ذکر کرد. یکی اینکه در مقام تأدیب الصبی، صبی را بیشتر از ده تازیانه زدن مکروه است. و دوم عبارت از این است، بر اینکه عبد را اگر مافوق الحد زد، این یا واجبش عتقش بنا بر قول شیخ در نهایه، یا مستحب است بنا بر قول محقق. خب اولاً حکم اولی را بحث میکنیم. این معنا اشکالی ندارد که ولی الطفل یعنی پدر الطفل و جد الطفل، اینها مکلف هستند به تأدیب الطفل. طفل را باید تأدیب بکنند به آداب الدین. و اونی که راجع به، بله به شخص است به ایمانشه به تقواش هست باید تأدیب بکنند. منتهی بالمباشره لازم نیست، یا خودش فرض کنید تأدیب کند، اونهایی که مثلا فارغ البال هستند، یا بسپارند مثل این مکتب ها و مدرسه هایی که به غیر میسپارند تا تأدیب کنند این ها را. کلام این است، اگر تأدیب یه جایی موقوف بوده باشد تأدیب الصبی بر زدن او، که اون مقداری که تأدیب موقوف به اوست، عنوان جنایت صدق نمیکند. این تأدیب است رحمت است. به اون مقدار زدن، ولی الطفل یا کسی که اوکل علیه تأدیب الصبی من قبل الولی، اون مقدار را میتواند بزند. زاید بر او جنایت است بر صبی، ایذای اوست توجه کردید تعدی به او ظلم به اوست، حرام است. اگر روایت نبود اینجور میگفتیم. بدان جهت اون هم حدی ندارد، یه جا تأدیبش موقوف میشود اصلا به غیر زدن. یه تند بگوید به او برو به چشمم تو را نبیند، یه وقت میبینی که او تأثیر میکند اصلا موقوف به ضرب نیست. یه وقت هم یجوریست که هرچه بزنی هیچ ممکن نیست تأدیب او. بدان جهت به امام عرض کرد که یابن رسول الله چقدر بزنم، گفت سه تا چهار تا پنج تا. گفت اگر اینجور بزنم اصلا هیچ اعتنا نمیکند، بله امام در آخر فرمود بر اینکه ولش کنید، این را اگر اینجور است ولش کن این عبد را. پس علی هذا الاساس، اگر این روایات خاصه ای نبوده باشد، ما اونی که میتوانیم بگوییم این است که تأدیب، تأدیب الصبی، فعلا در صبی ست محل کلام ما. تأدیب صبی برای ولیش، بله جایز است ولایت تأدیب دارد، بدان جهت یا معذول من قبل ولی باشد. کسی فرض بفرمایید کسی در ما نحن فیه از پیش خودش بردارد بچه ی مردم را بزند که من تأدیب میکند این نمیشود. یا باید از ناحیه ی ولی معذول، اذن داشته باشد یا خودش ولیش بوده باشد. یه وقت منع از قبیح موقوف به او بشود یه بچه ای لاسمع الله دید با بچه ی دیگر مشغول کار قبیحی هستند، بله تا یه لگد نزند اینها از همدیگر جدا نمیشوند، اون یه مطلب دیگریست، عنوان تأدیب را میگوییم نه عنوان منع از قبیح. در عنوان منع از قبیح اون یه مطلب دیگریست. در عنوان تأدیب اونی که ولایت دارد ولی طفل است توجه کردید یکی هم اون معذول من قبل الولیست. خب اگر أب و اینها هم ندارد ولیش بالاخره همون است که حاکم است باید تعیین کند از امور اسمیه است. حاکم تعیین میکند. بدان جهت این مابقی جنایت است و جایز نیست. مکروه کجا بود. اونی که تأدیب به او موقوف است او کراهت ندارد تأدیب به او موقوف است. و اونی که زاید بر اوست جنایت است اصلا جایز نیست. بدان جهت ایشان این را چجور فرموده اند، مکروه است از کجا استفاده کرده اند، ما که نفهمیدیم این حکم از کجا استفاده شده. در مقام روایاتی هست، و اون روایات را برای شما بازگو میکنم ببینید که این روایاتی که هست دلالتی بر این مطلبی که محقق گفته است اصلا ندارد. نسبت به اون چیز نسبت به صبی. در باب 8 از ابواب بقیة الحدود بله روایت روایت اولیست، محمد بن یعقوب عن حسین بن محمد، حسین بن محمد بن عامر است. عن معل بن محمد بن بصری ست که همون خدشه ی در سند روایت اینه. عن الحسن بن علی حسن بن علی وشاست ثقه است. عن حماد بن عثمان که از اجلاست، قلت لابی عبدالله علیه السلام فی ادب الصبی. در ادب صبی، بله سؤال کردم از امام علیه السلام و المملوک، یکی هم تأدیب مملوک، قال خمسه او سته و ارفق. بله پنج تا بزن یا شش تا بزن رفق بکن. معنای رفق این است که به اون حد ادنی اکتفا کن. به اون حدّ ادنی اکتفا کن. یه وقت انسان میگه اونقدر میزنم که یقین پیدا کنم آدم شد. توجه کردید یقین پیدا کنم که دیگه آدم شد، نه این را ول کن. و اما اونقد بزنی که احتمال میدی رجا داری که درست شد این کافیست. چه در مقدار زدن چه در کیفیت زدن. در جایی که تأدیب موقوف است ها، و الا اگر تأدیب موقوف به زدن نباشد اصلا اون زدن معون به عنوان تأدیب نمیشود. اون تأدیب در ما نحن فیه اگر موقوف به این شد، اون عیب ندارد. چونکه این از قبل سبب و مسبب است محصِل و محصَل است. تأدیب امریست که مترتب میشود بر ضرب. این یه روایت است. خب از این روایت استفاده میشود اونی که مطلوب است در تأدیب صبی، اونی که مطلوب است انسان، اون مطلوب این است که رفق باید داشته باشد. یعنی به همون مرتبه ی ادنی، و احتمال اینکه انشاالله خوب شد به این معنا اکتفا بکند. اما بله ده تا به بعدش مکروه است ده تا قبلش مکروه نیست این استفاده نمیشود. یکی از این روایات هم باز روایت سکونیست که گفتیم در ابواب متفرقه روایتی دارد، درست توجه کنید روایت دومیست . و عن علی بن ابراهیم عن ابیه، علی بن ابراهیم از پدرش نقل میکند عن النوفلی عن السکونی عن ابی عبدالله علیه السلام، ان امیرالمؤمنین علیه السلام، روایت من حیث السند معتبر است. ان امیرالمؤمنین علیه السلام القا صبیان الکتّاب. انداختند اون بچه هایی که نوشته بودند الواحهم، اون لوحهشون را که، لوح اونی که در اون نوشته بودند، الواحشون رو انداختند بین یدیه، بین، جلو مولانا امیرالمؤمنین. لیخیّر بینهم. تا اونی که بهتر نوشته است او را انتخاب کند مولانا امیرالمؤمنین. که به این کارها هم روحی له الفدا مداخله میکرد. به این کارها هم میرسید از اهتمامش. مولانا امیرالمؤمنین یه کلمه ای فرمود درست توجه کنید فرمود اما انها حکومةٌ، این اختیار کردن من مابین این الواح این حکومت است، و الجور فیها کالجور فی الحکم، یعنی مثل قضاوت است داخل قضاوت است. و الجور فیها کالجور فی الحکم. جور کردن در این انتخاب مثل جور کردن در قاضی ست. او حرام است ها از محرمات است از اعظم محرمات است جور قاضی و میل القاضی در حکم، به احد الطرفین، ولو حداً حکم بکند. ولکن میل داشته باشد او را گفته اند بله حرام است. ولکن، ما یه حرفهایی داشتیم اونجاها، ولکن میل عملی که بر خلاف یکی بر خلاف حق حکم بکند که این از اعظم محارم است. این هم ربّما با پدرش میخواد مثلا یه رابطه ای داشته باشد، اهل یه کاری هست بند و بستی دارد یه جا، این بچه ی او را بله این بهترین بچه هاست. به به کالاما انها حکومةٌ و الجور فیها کالجور فی الحکم. اینهایی که، دیگر حسابتون را بکنید، اما انها حکومةٌ و الجور فیها کالجور فی الحکم. این نسبت به بچه ها. این ربطی به مانحن فیه نداشت، چونکه در اجتماع خیلی مدخلیت دارد که اجتماع پاک بشود. اجتماع تعلیم و تعلم عرض کردم این نکته را. و الجور فیها کالجور فی الحکم، این را خطاب کرد به بچه ها، عدل و عدل او معلمکم. بچه ها به معلمتون برسانید، ان ضربکم فوق ثلاث ضربات فی الأدب. ان ضربکم فوق ثلاث ضرباتٍ فی الادب، اگر درمقام تأدیب شما بیشتر از سه تا بزند برای شما اقتص منه. از او قصاص گرفته میشود. این در مقام این است هم ترغیب بچه هاست که به همون سه تا آدم بشوند توجه کردید هم به جهت منع اون معلم است که تعدی نکند که اونقدر میزنم توجه کردید تا فلان فلان بشوید. این در مقام اوست ولی این مشروعیتی هم ندارد. یقین بکند که ادب پیدا کرد، قصدش فقط این باشد این یه مطلبیست. ولکن زده دیگر، خونش به جوش آمده بذار بزنم دیگر، بله یه دفعه، اون حرام است جنایت است حرام است. این هم نسبت به معلمی که اوکل علیه الادب. که ولیش ایکال به او کرده است . اما مثل زماننا که نه اجتماع فرق پیدا کرده است رشد طرق تأدیب پیدا شده است به طرق علمی تأدیب، در این موارد اولیا این تأدیب به ضرب ایکال نمیکنند. بله تأدیب به اون طرق دیگر را که قانون حکومتی هم همینجور است.ظاهراً. من خیلی اطلاع ندارم حسن الظن است توجه کردید اون، این هم در صورتیست که ولایت تأدیب داشته باشد و الا جایز نیست. بدان جهت در، ولو تأدیب هم باشد چونکه ولایت ندارد اون معلم توجه کردید توکیل نشده است اون تأدیب، بدان جهت او بله چیزی که هست مجوزی ندارد. بدان جهت در ما نحن فیه روایت این است و یکی دو روایت دیگر هم هست، از اینها اونیکه محقق در عبارت فرموده استفاده نمیشود. بدان جهت اکتسار میشود در تأدیب اطفال به اون قاعده ای که عرض کردم. اون مقداری که ولی عنوان تأدیب میزند یا من اوکل علیه، امر تأدیب به او. چونکه مباشرت معتبر نیست، فهو و الا مابقیش جنایت است و جایز نیست.

والحمد لله رب العالمین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا