سلسله دروس حدود – جلسه سی و سوم

دروس حدود

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم کلام در کیفیت الرجم است زانی محصن و زانیه محصنه بعد از اینکه زنای آنها ثابت شد اینها چطور رجم می شوند؟ محقق قدس الله نفسه الشریف می فرماید اما المرأه آن مرأه دفن می شود الی موضع الصدیین و الرجل دفن می شود الی الحقوین عرض می کنم در مقام جهاتی هست و آن جهات اولی اش این است آیا آنکه واجب است در کیفیت الرجم حفر الحفیره است و ادخال این شخص زانی و زانیه فی الحفیره است که در آن گودی و در چاله بوده باشد یا علاوه بر حفر الحفیره و ادخال زانی و زانیه در حفیره باید اینها دفن هم بشود یعنی آن اعضایی که از اینها در حفیره است آن اعضاء باید پوشانیده بشود در رجل و در مرأه این دفن لازم است بعد در جهت دیگر بحث می شود بعد از اینکه دفن لازم شد حد الدفن یا دفن واجب نشد ادخال در حفیره واجب شد حدی که جسد را و بدن را تا آن حد داخل در حفیره می کنند آن حدش چیست؟ ظاهر کلمات مشهور اعتبار الدفن است کما یذکر محقق قدس الله نفسه الشریف ولکن در بعضی از کلمات عنوان دفن ذکر نشده است حفر ذکر شده است و ایشان در آن مقدار آنکه باید دفن بشود فرق می گذارد مابین مرد و مابین زن در زن به آن مقدار و در مرد هم الی الحقوین منشأ در اینکه دفن معتبر است یا حفر معتبر است و منشأ در جهت ثانیه که تحدید به چه مقدار منشأ روایات است حیث آنکه لسان روایات مختلف است در بعضی روایات این است که حفر می شود حفیره و یدخل آن شخص زانی و زانیه در آن حفیره این در بعضی روایات اینطور ذکر شده است و در بعضی از روایات عنوان دفن ذکر شده است مقتضای جمع مابین الروایات یدفن مقتضایش این است که حکمش حکم لزومی است و معنایش این است که آن حفر و ادخال فی الحفیره با دفن صورت بگیرد یعنی علاوه بر ادخال فی الحفیره دفن هم صورت بگیرد چون ظاهر امر بالدفن است بدان جهت این معنا را نمی شود که مقتضای این روایات ولو در بعضی ها ادخال فی الحفیره ذکر شده الا انّه در بعضی دیگر که امر به دفن شده است مقتضایش این است که ادخال در حفیره مع الدفن بوده باشد این روایات به این نحو است که خدمت شما عرض می کنم البته مراد از آن روایات روایات معتبره است که می تواند مدرک حکم واقع بشود در باب 14 از ابواب حد الزنا موثقه موثقه اسحاق بن عمار است روایت اولی است محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن محمد بن عیسی بن عبید عن یونس بن عبدالرحمن عن اسحاق بن عمار عن أبی بصیر قال قال ابو عبدالله علیه السلام تدفن المرأه الی وسطها زن تا وسطش دفن می شود در این روایت عنوان عنوان دفن است و خودش هم تحدید شده است مقدار مدفون از بدن مرأه که مرأه زانیه و محصنه است که باید رجم بشود الی وسطها تا وسطش این وسطش بماند می بینیم که چه می شود مراد از این وسط اذا ارادوا عن یرجموها وقتی که خواستند این را رجم بکنند این یک روایت است روایت دیگری موثقه سماعه است که روایت سومی است در این باب و عن علی بن ابراهیم عن محمد بن عیسی بن عبید که همان علی بن ابراهیم هست خود محمد بن عیسی بن عبید نقل می کند عن یونس بن عبدالرحمن عن سماعه عن أبی عبدالله علیه السلام قال تدفن المرأه الی وسطها ثم یرمی الامام و یرمی الناس باحجار صغار و لا یدفن الرجل اذا رجم الا الی حقویه مرد وقتی که می خواهد رجم بشود تا وسط دفن نمی شود تا حقوینش دفن می شود این حقوین هم بماند که مراد چیست در ما نحن فیه در این دوتا روایت که من حیث السند هم معتبر هستند امر شده است به دفن ولکن در آن صحیحه ابی مریم انصاری عن أبی جعفر علیه السلام که در باب 16 از ابواب حد الزنا روایت پنجمی است آنجا اینطور دارد بعد از اینکه دارد که و باسناد الشیخ عن یونس بن یعقوب عن ابی مریم عن أبی جعفر علیه السلام أتة امرأة فقال امیرالمؤمنین علیه السلام فقال انی قد فجرت این قضایا را که نقل می کند در آن آخر می گوید که فامر بها فحبست و کانت حاملا حامل بود فتربصت بها حتی وضعت تا حملش را کرد ثم أمر بها بعد ذلک فحفر لها حفیره فی الرهبة حفیره به او حفر شد و ادخلها فی الحفیرة الی الحقو و موضع السدیین اینجا موضع السدیین است یکی ادخال در حفیره کرد عرض کردم ادخال در حفیره با تدفن این مقتضای جمع این است که ادخال که شد دفن می شود منتها این یکی را گفته است مقدمه را گفته است از این روایت می گوید که و أدخلها الی الحقو و موضع السدیین این زن را داخل کردند در آن حفیره تا موضع السدیین تا آن موضعی که موضع پستان ها هست تا آنجا داخل کردند در آن روایات این بود که الی الوسط تا وسط گفتند وجه جمع عبارت از این است که مراد از وسط وسط اعلای جسد است این جسد یک طرف اسفل دارد که رجلین است یک طرف اعلی دارد که شکم و مافوق است موضع السدیین نصف آن وسط آن قسم اعلای بدن است مراد از وسط در آن روایات وسط در آن قسمت فوقانی بدن است که همان موضع السدیین می شود و شاهد بر اینکه صاحب جواهر هم فرموده است شاهد بر اینکه باید این معنا مراد بوده باشد برای اینکه اگر مراد از وسط وسط تمام بدن بشود که معهود است این همان موضع الحقوین می شود وسط همان حقوین هم نزدیک ران های انسان است دیگر آنها حقوین هستند آن ران ها اگر آنها مستور بشود وسطش مستور شده است این دیگر فرقی مابین مرد و زن پیدا نمی کند زن و مرد در آن موثقه سماعه فرمود تدفن المرأه الی وسطها و لا یدفن الرجل اذا رجم الا الی حقوین اگر بنا این بوده باشد که مراد از وسط وسط تمام بدن بشود این همان حقوین می شود نزدیک به حقوین می شود اینطور فرموده است عرض می کنم یک بحثی هست یک بحثی هست بر اینکه آیا غایت داخل حکم مغیا هست نفس الغایة مابعد الغایت داخل نیست اما خود نفس غایت داخل حکم مغیا هست یا نیست یک بحثی هست و در آن بحث مقرر این است بر اینکه نفس الغایت ظاهرش که به الی بوده باشد کما هو فی محل الکلام که غایت به الی ذکر شده است ظاهرش این است که نفس الغایت خارج از حکم مغیا است معنایش این است که یدفن الرجل الی الحقوین یعنی خود حقوین داخل نمی شود دفن نمی شود تا آن حد حقوین دفن می شود او وسط رجل نمی شود همان پاهایش می شود تا نزدیک های ران او دفن می شود آن حقوینی که هست خارج هستند ولکن به خلاف المرأه مرأه تا وسطش دفن می شود یعنی آن وسط هم گرفته می شود مدفون می شود فرق پیدا می کند اینطور نیست که اگر ما بخواهیم مراد از وسط وسط تمام بدن را بگیریم لازم می آید فرقی مابین الرجل المرأه نباشد این عدم الفرق مبتنی بر این است که غایت داخل حکم مغیا بشود یعنی خود حقوین هم دفن بشود که خود همان حقوین دفن شد همان وسط می شود که وسط هم دفن شده است نزدیک موضع سدیین می شود چون که رانین هم باید اینها دفن بشود دیگر همان نزدیک سدیین می شود و اما اگر بنا شد غایت داخل بشود خارج بشود از حکم مغیا نه فرق پیدا می کند اگر وسط را وسط تمام بدن بگیریم که زن تا آن حد دفن می شود مرد هم تا حقوین دفن می شود که حقوین خارج هستند آنوقت فرق پیدا می کند لغو نمی شود تفصیل صحیح می شود و در این صحیحه ابی مریم هم نداشت بر اینکه اینطور داشت در این صحیحه ابی مریم که فادخلها فی الحفیره الی الحقو و موضع السدیین یعنی حقو را هم داخل کرد تا موضع سدیین رسید تا آنجا دفن کرد خوب این را امر کرد این کار را بکنید اما این کار لازم بود یا فقط مقدار لازم تا وسط بود این دلالت نمی کند که لازم بود مولانا امیرالمؤمنین فرمود این کار را بکنید این دلالت نمی کند دلالت می کند به مشروعیت که این مقدار مشروع است و اما مقدار لازم در دفن این مقدار است این دلالتی نمی کند در او امر کرد چون مستحب است این مقدار یا جایز است اشدّ تحفظا است للزانیه بدان جهت این قدر فرمود که تا موضع السدیین دفن بشود بدان جهت ظاهر آن وسطها اگر ما بوده باشیم اخذ به او می شود همان وسط است آن مقدار است تا حقوین هم در رجل دفن می شود که حقوین خودش خارج هستند از وسط کمتر می شود تا وسط نمی شود مرد با زن فرق پیدا می کند شما اگر خیلی اصرار کردید که نه این معلوم نیست این حرفی که شما می گویید معنایش همین باشد لااقل این روایات می شود مجمل که آیا مراد از وسط وسط اعلاست یا وسط تمام البدن است یا مراد از حقوین حقوین که خود ران ها و اینها هم دفن بشود یا خود اینها خارج هستند حقوین خارج هستند روایات مجمل آن مقداری که قدر متیقن است به او اخذ می کنیم در زن تا وسط قدر متیقن است چون وسط تمام بدن باشد باید دفن بشود وسط اعلاء بشود آن مقدار باید دفن بشود اقل و اکثر است آن مقدار باید دفن بشود در رجل هم تا حقوین که حقوین خارج بشوند باید دفن بشوند خود حقوین هم دفن بشوند یا نه نمی دانیم روایات مجمل هستند می رسد مقتضای اصل عملی اصل عملی برائت است از وجوب دفن زاید فی کل من المرأة و الرجل بدان جهت این استدلال بر اینکه مراد از وسط موضع السدیین است والا فرقی مابین رجل و مرد پیدا نمی شود این مبتنی است بر اینکه غایت در حکم مغیا بشود آنوقت مابین رجل و مرد آنقدر فرق پیدا نمی کرد و اما اگر غایت خارج از حکم مغیا بشود نه وسط هم همینطور وسط می شود حقوین هم همان حقوین می شود حقوین در مرد داخل نیست ولکن در دفن زن داخل هستند این فرق اینها می شود بیشتر از این هم ما دلیل نداریم اصل دفن را قبول می کنیم که ظاهر روایات این است که دفن باید بشود و این مقدار هم توجه کردید این مقدار هم دلیل داریم اخذ می کنیم مابقی او مقتضای اصالت البرائت است یک مؤیدی هم داریم آن مؤید روایاتی است که در فرار از حفیره وارد شده است که اگر زانی از حفیره فرار کرد خوب اگر بنا شد که مرد را تا وسطش که حتی فخضین و اینها هم دفن بشوند چطور فرار از حفیره می زنند زد تا سدیینش اگر دفن بشود چطور فرار می کند این فرار توجه کرد در مرد وقتی که تا حقوین شد عادتا ممکن است فرار بدان جهت در ما نحن فیه بیشتر از این مقدار را ما نمی توانیم ملتزم بشویم کما ذکرناه این یک مسئله بود جهت دیگری که در مسئله در کیفیت الرجم بحث می شود و آن مسئله این است که بعد از اینکه ادخال در حفیره شد یا با ادخال دفن هم شد ولکن این شخصی که این را ادخال در حفیره کرده بودند فرار کرد محقق قدس الله نفسه الشریف تفصیل می دهد می گوید اگر زنای این شخص به بینه ثابت بشود اعید می گیرند می آورند دوباره می گذارند در حفیره تا رجم بشود بمیرد و اما اگر این زنایش به اقرار خودش ثابت بوده باشد در این صورت در ما نحن فیه اعاده نمی شود ولکن در صورتی که ثبوت به اقرار باشد یک تفصیلی نقل می کند می گوید بر اینکه گفته شده است در صورتی که بالاقرار بوده باشد اگر سنگ اصابت کرده است به جسدش و آن علم حجاره به او رسیده است لا یعاد بگذارد برود فرار بکند آن کسی که ثبوت الزنایش بالاقرار بود و اما هیچ چیز نشده بود هنوز سنگی نینداخته بودند در رفت می آورند این اعاده می شود این تفسیر را نقل می کند این که در ما نحن فیه اگر به بینه ثابت بشود این را باید برگرداند و به اقرار ثابت شد نه لازم نیست این تفصیل باید روی روایت خاصه بوده باشد ولکن اگر ما بودیم و قاعده اولیه می گفتیم فرقی ندارد مابین اینکه بالبینه باشد یا بالاقرار بوده باشد وقتی که فرار کرد باید برگرداند چون که حد این رجم است رجم هم قتل بالرمی الاجاره است بالرمی است باید کشته بشود حد واجب است جاری بشود بدان جهت علی القاعده این بود که فرقی مابین اینها نیست بله یک مطلبی هست آن کسی که زنایش به اقرار ثابت شده بود بعد گفت که من اشتباه کردم اقرار کردم حواسم پرت بود من کی زنا کردم با فلان زن اصل این حرفها درست نیست من حواسم پرت بود فرار کردم رجوع از اقرارش کرد آن لا یرجم این سابقا مسئله اش را گفتیم هرکسی اقرار بکند به موجب الحد و بعد از اقرارش رجوع بکند لا یسمع حد جاری می شود الا الزانی المحصن مگر زانی محصن اگر اقرار به زنای محصن کرد زنا مع الاحصان و بعد رجوع کرد لا یلزم آن رجم نمی شود بلکه گفتیم یجلد والا رجم ساقط می شود بدان جهت این فرار از حفیره اش درآمد گفت ایها الناس من اشتباه کرده بودم غلط کردم اقرار کردم حواسم پرت بود الان فهمیدم که حواس پرتی داشتم او مسقط است او را یرد او برای رجم لا یرد انّما الکلام در فرار خالی است می گوید کردم کردم پشیمان هم نیستم ولکن از این گودال فرار می کنم این کلام در این است یا پشیمان شدم پشیمانی که مسقط حد نیست پشیمان هم شد استغفرالله فرار کرد مع ذلک مسقط نیست ما بودیم و علی القاعده این است که اذا ثبت بالبینه یعاد و اذا ثبت بالاقرار فان أنکر اعترافه رجع عن اعترافه آن بگذار برود رجوع نکرد یعاد مقتضای قاعده این بود این فصیل را دادند که نه اگر در ما نحن فیه این بینه باشد یعاد آن یکی لا یعاد این تفصیل باید از روایت استفاده بشود این از کدام روایت استفاده می شود؟ در ما نحن فیه اینکه گفتند خواسته اند علی القاعده درست کنند آن کسی که بالاقرار گفته بود من زنا کرده ام فرار کرد لا یعاد گفتند علی القاعده این یعاد نیست علی القاعده نمی شود احتیاج به نص خاصی هم ندارد چون فرارش رجوع از اقرار است این جوابش را گفتیم که درست نیست فرار رجوع به اقرار نیست بدان جهت فرار می کند خودش هم می گوید کرده ام دیگر شده است کرده ام ولکن شده است فرار می کنم این فرار این رجوع حساب نمی شود مادامی که فرار بما هو فرار رجوع حساب نمی شود یک روایت دیگری هم هست از صدوق علیه الرحمه نقل شده است که صدوق قدس الله نفسه الشریف این روایت را فرموده اند و آن روایت اینطور است در باب 15 از ابواب حد الزنا محمد بن علی بن الحسین قال سئل صادق علیه السلام عن المرجوم این روایت را صدوق علیه الرحمه در من لا یحضر الفقیه نقل کرده است سئل الصادق علیه السلام مرسله است عن المرجوم یفر فرار می کند قال ان کان اقرّ علی نفسه فلا یرد و ان کان شهد علیه الشهود یرد که این همان حرف اول محقق است در متن شرایع ولکن این می دانید که این روایت مرسله است و روایت مرسله حجیتی ندارد که ما به او اعتماد بکنیم خصوصا که دارد سئل الصادق علیه السلام عن المرجوم خصوصا اشتباه شد ولو محمد بن علی بن الحسین قال سئل الصادق مقطوع است از آن مرسله های مقطوع است الا انّه معذلک گفتیم سابقا مرسله مقطوعه با غیر مقطوعه فرقی ندارد چه بگوید بر اینکه روی عن الصادق علیه السلام انّه سئل چه بگوید قال الصادق علیه السلام یا قال الصادق علیه السلام این اعتباری ندارد در ما نحن فیه در باب 15 یک روایتی هست که آن روایت دوم این من لا یحضر الفقیه است من لا یحضر الفقیه بعد از اینکه گفته است عن المرجوم یفر ان کان اقرّ علی نفسه فلا یرد و ان کان شهد علی نفسه یرد بعد از اینکه این روایت را نقل کرده است بعد گفته است که و روی انّه ان کان اصابه علم الحجاره فلا یرد و ان کان لم یکن اصابه علم الحجاره ردّ بعد سندش را گفته است گفته است رواه هذا صفوان عن غیر واحد عن أبی بصیر روایت صحیحه می شود این روایت دومی که اینطور می شود بدان جهت صاحب وسائل هم اینطور نقل می کند و باسناد الصدوق عن صفوان سندش صحیح است صفوان بن یحیی عن غیر واحد این مرسلی نیست که اعتبار نداشته باشد غیر واحد یعنی جماعت کثیره قطعا در آن ها بعضی ها معتبر فجر نمی شود عن أبی بصیر عن أبی عبدالله علیه السلام انّه یعنی مرجوم ضمیر برمی گردد به مرجوم چون که در روایت اولی این است که عن المرجوم یفرّ قال ان کان اقلّ علی نفسه و روی انّه ان کان اصابه به آن مرجوم علم الحجاره فلا یرد و ان لم یکن اصابه علم الحجارة ردّ خوب این روایت تفصیل می دهد که باید سنگ خورده باشد به جسدش اگر اینطور باشد لا یرد نخورده باشد یرد ولکن این روایت ندارد که مرجوم ثبوت زنایش بالاقرار است یا ثبوت زنایش به بینه است تفصیلی ندارد این تفصیل در این روایت اولی ذکر شده است توجه کنید روایت اولی این است که محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن أبیه عن عمر بن عثمان عن الحسین بن خالد محمد بن یعقوب از صاحب تفسیر نقل می کند آن هم از پدرش آن هم از عمر بن عثمان همان ثقفی خزاز است که از اجلاء است نقل می کند از حسین بن خالد قال قلت لأبی الحسن علیه السلام اخبرنی عن المحصن اذا هو حرو من الحفیره از حفیره فرار بکند هل یرد حتی یقام علیه الحد فقال یرد و لا یرد یک قسمش رد می شود یک قسمش رد نمی شود فقلت و کیف ذاک سؤال کردم یابن رسول الله چطور تفصیل است؟ فرمود ان کان هو المقر علی نفسه ثمّ حرب من الحفیرة بعد ما یصیبه شیءٌ من الاجاره هم تقید دارد که زنا ثبوتش به اقرارش است هم هم تقید دارد که فرارش بعد اصابه اجاره است ان کان هو المقرّ علی نفسه ثمّ حرب من الحفیره بعد ما یصیبه شیءٌ من الحجاره لم یرد رد نمی شود و ان کان هو المقرّ علی نفسه لم یرد و ان کان انّما قامت علیه البینه و هو یجهد خودش اقرار نمی کرد بینه گفت ثمّ حرب ردّ و هو ساغر حتی یقام علیه الحد حد باید تمام بشود بر او یعنی در جایی که بینه قائم بشود فرارش اثر ندارد بعد ما اصاب بشود یا قبل ما اصاب بشود اگر این روایت تمام بشود آن صحیحه ابی بصیر را که امروز خواندم الان خواندم قبلا تقید می کنم این اصابه علم الحجاره فلا یرد و ان کان لم یکن اصابه علم الحجاره ردّ فرقی نبود که این شخص مرجوم بالبینه زنایش ثابت بشود یا به اقرار ثابت بشود امام علیه السلام فرمود نه فصیل داد که اگر مرجوم به بینه بوده باشد یقام علیه الحد اصابه حجر بشود یا نشود حتی یقام علیه الحد و اما اگر آن یکی بوده باشد که اقرارش به اقرارش ثابت بشود نه این شخصی که هست لا یرد در صورتی که علم حجاره را خورده باشد این روایت به کلا شقّیه اخص است از آن روایت ابی بصیر او را تقید می کند معارضه عموم و خصوص من وجه نیست معارضه این است که آنکه مرجوم است حکمش این است که فرار بکند بعد اصابه حجاره باشد لا یرد قبل اصابه حجاره باشد یرد فرقی نمی کند مابین اینکه ثبوت بالبینه باشد یا نه موضوع مطلق مرجوم است ولکن در آن روایتی که هست در آن روایت مطلق المرجوم تفصیل داده می شود که اگر توجه کردید اگر آن مرجوم ثبوت اقرارش به زنا بشود و حجاره را بخورد علم را بخورد فرار کند لا یرد و اما بر اینکه مرجوم غیر او بوده باشد توجه کردید غیر او بوده باشد به بینه بوده باشد یعد اصابه حجاره بشود یا نشود و به عبارت اخری اگر بنا بشود ما در آن صحیحه ابی بصیر این تقید را قائل نشویم که صحیحه ابی بصیر مختص است به آن کسی که ثبوت زنا بالاقرار است فقط مختص به اوست که ان اصابه الحجاره علم الحجاره لا یرد لم یصبه یرد مختص به آن شخصی است که ثبوت زنا بالاقرار است اگر این را ملتزم نشویم بگوییم مطلق است او چه ثبوت زنا بالبینه باشد چه بالاقرار حجاره خورد لا یرد نخورد یرد این را در این اطلاق نگه بداریم آنوقت این روایت حسین بن خالدی که هست این حسین بن خالد تفصیلش لغو می شود امام علیه السلام که تفصیل داد ثبوت زنا به اقرار بشود علم حجاره بخورد لا یرد و لکن اگر بالبینه بشود یرد علی کل تقدیر این تفصیل لغو می شود چون اگر مابین ثبوت بالبینه و اقرار فرقی نباشد حجاره بخورد لا یرد حجاره نخورد یرد فرقی نداشته باشد این تفصیل لغو می شود بدان جهت تحفظا عن اللغویة هذا التفصیل این تقید می کند آن صحیحه را و صحیحه را مختص می کند به آن صورتی که ثبوت الزنا بالاقرار بوده باشد ولکن یک اشکالی هست اگر این صحیحه نبود مقتضای اطلاق صحیحه ابی بصیر این بود که فرقی نیست ثبوت زنا بالبینه بشود چه به اقرار حجاره بخورد لا یرد نخورد یرد اقرار و ثبوت الزنا بالاقرار و بینه خصوصیتی ندارد مقتضایش این بود به جهت اینکه این روایت لغو نشود تفصیل بدان جهت این را مقید او قرار دادیم خوب اگر کسی بگوید که این روایت من حیث السند درست نیست چرا حسین بن خالد است مثل شهید ثانی گفته است که این حسین بن خالد مجهول است مجهول که تعبیر کرده است شهید درست نیست این حسین بن خالد گفته شده است که مردد است مابین دو شخص یک حسین بن خالد حسین بن ابی العلاء الخفاف که حسین بن ابی العلاء الخفاف که اسمش حسین بن خالد است که آن خالد همان ابی العلاء است حسین بن ابی العلاء تفسیر می کنند حسین بن خفاف این شخص ثقه است جلیل القدر است یک حسین بن خالد سیرفی هست او توثیقی ندارد هردو هم اینها معاصر بودند بدان جهت می گویند بر اینکه این روایتی که در ما نحن فیه نقل شده است از حسین بن خالد عن أبی الحسن علیه السلام معلوم نیست که حسین بن خالد سیرفی است یا حسین بن خالد خفاف است حسین بن ابی العلاء است پس روایت مشترک می شود این مردد می شود که حسین بن خالد از اعتبار می افتد بعضی ها خواستند این روایت را به اعتبار ما هم در ذهنمان سابقا اینطور بود که این حسین بن ابی العلاء است سابقا هم گفتیم گفتیم از او نقل می کند عمر بن عثمان الخزاز عمر بن عثمان خزاز گفتیم از حسین بن ابی العلاء نقل می کند سابقا اینطور گفتیم این حرف ما اعتماد بود به حرف اردبیلی در جامعش قدس الله سره که ایشان عمر بن عثمان را راوی گرفته است از حسین بن خالدی که خفاف است بعد ما خودمان مراجعه کردیم دیدیم این قرینه نمی شود چون ثابت نیست این عمر بن عثمان که نقل می کند فقط از حسین بن خالد خفاف نقل می کند این قرینه ندارد بدان جهت از او رفعیت کردیم امر دیگری در ما نحن فیه گفته شده است گفته شده است که حسین بن خالد خفاف صاحب کتاب است معروف است مشهور است اجلاء از او نقل کرده اند اما حسین بن خالد سیرفی یک آدم قلیل الروایه صاحب الکتاب و اینها نیست و هر لفظی در هر زمانی دوتا مسما داشته باشد و یکی معروف بشود و دیگری غیر معروف وقتی که آن لفظ گفته می شود منصرف به معروف می شود آن یکی احتیاج به تقید دارد مثلا فرض کنید اگر بگویند مثلا مرحوم همه منصرف می شود زیناء به صاحب این قبر که آقای بروجردی خیلی عالم بودند آنها هم عالم بروجردی بودند ولکن چون ایشان خیلی معروف و مشهور بود تا حالا هم لفظ منصرف به اوست این در زمان سابق هم در زمان روات هم همینطور بود حسین بن خالد دو نفر هستند ولکن یکی معروف یکی غیر معروف اگر حسین بن خالد را گفتند محدثین گفتند حسین بن خالد را منصرف به آن حسین بن خالد معروف است این را گفتند این هم پیش ما در ما نحن فیه صغرا ندارد چرا؟ درست توجه کنید یک حرفی می گویم این حرف در صورتی است که آن معروف به همان اسمی که غیر معروف دارد به همان اسم معروف باشد مثلا فرض کنید یک عالم بروجردی می گوید آقای بروجردی تشریف بیاورید به ایشان هم می گفتند آقای بروجردی هردو در این اسمی که هست مشترک بود معروف به این اسم معروف بود غیر معروف هم به این اسم غیر معروف بود و اما در جایی که معروف به اسم آخر معروف بشود درست توجه کنید چه می گویم حفظ کنید معروف به اسم آخر معروف بشود نه به این اسم آنجا ما این حرف را قبول نداریم که آن اسم غیر معروف اگر گفته بشود منصرف به معروف است حسین بن خالد خفاف معروف است صاحب کتاب است ولکن معروف مابین الرجال حسین بن ابی العلاء بود خیلی اشخاصی هست که ما آن اسمی که معروف است او را می دانیم شهرتش را می دانیم آقای فلانی اما اسم کوچکش را نمی دانیم چون معروف به این اسم شهرت نیست یا در شناسنامه یک شهرت دارند که آن را یک جماعت قلیله می دانند معروف است به همان شهرت عامی که بلدی توجه کردید آقای بروجردی آقای بروجردی که در شناسنامه بروجردی نبود در شناسنامه اش شهرت داشت مثل سایر چه بود نمی دانیم به عنوان اینکه بروجردی معروف بود اگر آن اسمی که در شناسنامه داشت درست توجه کنید آن هم مشترک بود او را ذکر می کردند منصرف بود به ایشان؟ انصراف نداشت آن اسم را می گفتند آن منصرف نمی شد که این اسمش منصرف است حسین بن خالد خفاف به عنوان حسین بن ابی العلاء معروف است و در روایات کثیره ای به این عنوان دارد و اجلاء هم از او به این عنوان نقل کرده اند اما به عنوان حسین بن خالد چند تا روایت دارد کما اینکه آن حسین بن خالد سیرفی هم به آن اسم چند تا روایت دارد این منصرف بشود به آن حسین بن خالد خفاف یعنی ابی العلاء این را ما از کجا بگوییم مثل این است که اسم غیر معروف شخص معروف را بگوییم منصرف است به او این زور است آن اسم معروفش منصرف است بدان جهت در این روایت حسین بن خالد ذکر شده است نه حسین بن ابی العلاء بدان جهت این را حمل کرده اند که این حسین بن ابی العلاء است این زور می خواهد اگر روایت از امام صادق علیه السلام بود می گفتیم این حسین بن خالد ابی العلاء است چرا؟ چون که حسین بن ابی العلاء روایات کثیره ای از امام صادق روایات دارد از امام صادق سلام الله علیه ولکن حسین بن خالد سیرفی یک روایت هم ثابت نشده است که از امام صادق دارد روایاتش از موسی بن جعفر ابی الحسن و از امام رضا روایات امام رضا در ذهن ما هست و از امام صادق یک موردی ثابت بشود که از امام صادق او روایت دارد ثابت نشده است این حسین بن خالد را عن ابی عبدالله علیه السلام اگر می گفت می گفتیم که چون که روایتی برای او از امام صادق ثابت نشده حسین بن ابی العلاء روایات کثیره از امام صادق دارد این همان حسین بن ابی العلاء است این عیب نداشت و اما در ما نحن فیه روایت عن أبی الحسن علیه السلام است این روایت بدان جهت این مشترک می شود بدان جهت ما طاقت علمی نداریم چون که این روایت من حیث السندی که هست من حیث السند ضعیف است تمام نتوانستیم بکنیم می ماند دست ما همان صحیحه ابی بصیر صحیحه ابی بصیر دارد که ان کان اصابه علم الحجاره فلا یرد و ان کان لم یکن اصابه علم الحجاره مدة این روایت آن کسی که زنایش بالاقرار است قطعا او را می گیرد چون در صحیحه ابی بغباغ وارد شده است همین معنا کرده اقرار کرده بود بالزنا مردم او را کشتند رسول الله صلی الله علیه و آله مردم را تقویع کرد چرا کشتید این اطلاق این این مقر را می گیرد این روایت مقر را قطعا می گیرد اما غیر مقر را که ثابت بالبینه است از اطلاقش چطور رفعیت کنیم چرا نتوانیم به اطلاقش تمسک کنیم بگوییم حتی در بینه همین حکم است تأمل بفرمایید تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شرح کتاب القصاص

تنقيح مباني الشرايع كتاب القصاص استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب المکاسب(جلد الاول)

ارشاد الطالب فی شرح المکاسب ( جلد الاول) استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

َشرح کتاب الحدود

تنقيح مباني الشرايع كتاب الحدود  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب الصوم

تنقيح مباني الشرايع كتاب الصوم  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

صورة الدروة الصیفیة – سوريه

صور من اختتام الدروة الصیفیة فی حسینیه و مکتبه ایت الله العظمی میرزا جواد التبریزی– سوریه – السیدة زینب (س)

شهر الرمضان

السبت اول یوم من شهر رمضان المبارک مطابق  August 23, 2009 ( السنة المیلادیة )

مجلس توسل و عزاء (صور)

مجلس توسل وعزاء ( بیت  الفقیه المقدس المیرزا جواد التبریزی (ره) ) دار الصدیقة (س)

نصائح دينية (1)

1 . ما هي نصيحتكم حول الحث والاهتمام بالقرآن الكريم؟
2 . ما هو نظركم حول حقيقة الحب والتولي للنبي .. ؟

كتاب الصلاة

المبحث الأول: في احكام القراءة.   المبحث الثاني: في الاجزاء والشرائط المبحث الثالث: في صلاة الجمعة والنوافل.