سلسله دروس حدود – جلسه اول
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم کتاب الحدود و التعزیرات اللهم وفقنا للتکمل و التتمیم حدود جمع حد است حد در لغت علی ما ذکروه به معنای منع است و اطلاق می شود این حد بر عقوبت دنیویه که آن عقوبت دنیویه جاری می شود بر مرتکب معصیت مخصوصه ای که آن عقوبت در شرع مقدر شده است مقدارش معلوم شده است آن عقوبت دنیویه ای که شارع او را مقدر کرده است برای مرتکب معصیت مخصوصه به او حد اطلاق می شود که حد الزنای و المراف که حد السرقه در مقابل تعزیر به معنای تأدیب است و اطلاق می شود تعذیر به آن عقوبت دنیویه ای که در مرتکب معصیت جاری می شود ولکن لا تقدیر له فی الشرع در آن عقوبت دنیویه در شرع تقدیر نیست بلکه مأکول است به نظر آن کسی که اجرای حد به ید اوست به نظر اوست که چه مقدار را مصلحت بداند یا چه نوع را مصلحت بداند علی ما نذکر و منهنا محقق در عبارتش در شرایع می فرماید کلما له تقدیرٌ یسمی حدا به او حد می گویند تقدیر است در شرع و ما لیس له فذلک یسمی تعذیرا آنکه در شرع تقدیر ندارد به او تعذیر می گویند کأن به عقوبت دنیویه ای که تقدیر شده است به او حد گفته می شود چون که آن عقوبت به جریانه بلکه به جعله منع می کند شخص را و مکلف را از ارتکاب آن معصیت و هکذا به آن عقوبتی که تقدیر ندارد تعذیر می گویند چون که او تأدیب می شود و ادب می شود بر مرتکب معصیت که دیگر انجام ندهد اگر حد اطلاق بر نفس عقوبت بشود کما اینکه خواهیم گفت در لسان اصحاب و روایات حد بر خود عقوبت اطلاق می شود و تعذیر به خود آن عقوبت اطلاق می شود کما اینکه اینطور است در عبارت شرایع یک مسامحه ای هست که می گوید کلما له تقدیرٌ کلما له عقوبه مقدره یسمی حدا و ما لیس کذلک یسمی تعذیرا کلما له عقوبه مقدره ظاهرش موجب الحد است آن زناست که له عقوبت مقدرا یسمی حدا خود آن موجب حد نمی شود آن عقوبت تسمی حدا عقوبت تسمی حدا ظاهر عبارت این است که خود آن موجب یسمی حدا این مسامحه است و کیف ما کان بعد از اینکه ما حد را و تعذیر را بیان کردیم بما ذکرناه ملاکش را این قرار دادیم که این ملاک مستفاد است از اطلاق کلمات اصحاب و در روایات ملاک حد این است که عقوبت در خود شریعت تقدیر داشته باشد مقدر بشود ولکن تعذیر آن عقوبت دنیویه ای است در ارتکاب معصیت که او موکول به نظر مجری الحد است آن حاکم است که اجرای حد را می کند ملاک این است روی آن جهت خوب در ما نحن فیه ینبغی به کلامی که از صاحب المسالک است به آن کلام متعرض بشویم که ببینیم آن کلام چطور می شود در مقابل ما ذکرناه صاحب مسالک فرموده است هر عقوبت دنیویه ای که از افراد حد بوده باشد در او تقدیر است یعنی به یک فردی از حد را شما پیدا بکنید که در او تقدیر نیست در شرع اینطور نیست تمام افراد حد مقدر هستند فی الشرع و اما تعذیر اینطور نیست چیزهایی که بالعقوبت دنیویه هایی که داخل در عنوان حد نمی شود داخل در عنوان تعذیر است آنها در غالب تعیین ندارند و تقدیر ندارند ولکن بعضی عقوبت هایی که داخل حد نمی شوند و داخل تعذیر هستند آنها در شرع مقدر است تعذیر فی غالب افراده لا یقدر و اما بعضی عقوبت های دنیویه ای که داخل در عنوان حد نیست و داخل در عنوان تعذیر است آنها در شرع تقدیر دارد طنز مورد را یعنی طنز را که خمسه مواضع است آنها را متعرض شده اند یکی از آن موارد جایی است که مرد و زن در ماه رمضان که صائم هستند جماع کنند جماعی که محرم است برای صائم در شهر رمضان مفطر صوم است این جماع را مرتکب بشوند که برای هرکدام از مرد و زن که مرد خواسته است زن هم قبول کرده است که عیب ندارد برای هر کدام 25 شلاق می کنند تحدیر شده است در شرع که 25 شلاق زده شود خودش هم دلیل این روایت مفضل بن عمر است که من حیث السند ضعیف است ولکن این صاحب شرایع که محقق است در معتبر اینطور فرموده است فرموده است این روایت اصحاب ما ذکر کرده اند که مجمعٌ علیها است مضمونش عند الامامیه بدان جهت یتعین عمل به این روایت و صحیح است نسبت حکم به امام علیه السلام که شارع این تحدید را کرده است که از تحدید وقع می بینید که مقدر است لا یدخل فی الحد و یدخل فی التعذیر با وجود اینکه فرض بفرمایید این تحدید داشت چرا لا یدخل فی الحد و یدخل فی التعذیر وجهش را عرض می کنم یکی این مورد است یک مورد دیگر آنجایی است که فرض بفرمایید کسی که زن حره ای را دارد زنی دارد که حره است این تزویج کرده است با عمه ای و آن عمه هم با او احوالپرسی کرده است بدون اینکه اذن بدهد به او زن حره چون که اذن زن حره شرط است در این صورت دارد که در روایت دارد که جدا می کنند این عمه را از این شوهر و این شوهری که این کار را کرده است بلا اذن حره این کار را کرده است ثمن حد زانی به او جاری می شود که الان 12 شلاق و نیم است که 12 شلاق می زنند در شلاق سیزدهمی جلده را از نصفه می گیرد حاکم می زند که نصف جلده حساب می شود می بینید دیگر خود لسان این روایت این است که ثمن حد را جاری می کنند یعنی این حد می خورد زانی حد در زنا است بله این در ما نحن فیه حد نیست در خود لسان روایت هم حد نیست ولکن معذلک تقدیر وارد شده است یکی هم در آن موردی است که حد زانی هم ندارد در روایت ثمن الحد است معنایش ثمن الحد استظهار کرده است صبر کنید ما کلاممان را تمام کنیم که ایشان چه می گوید بعد می فرماید در اینکه موضع ثالث در جایی است که دو مرد لخت که هردو لخت هستند در زیر یک چتر واحدی باشند هردو خوابیده اند زیر یک لحاف هردو هم مجرد هستند یا دوتا زن فرق نمی کند دوتا زنی که هست هردو لخت هستند و هردو زیر یک لحافی خوابیده اند که در بعضی از کلمات تقید است که باید تقید بشود که این طور اضطرار نبود باشد این خوابیدن اینطوری روی اضطرار نبوده باشد که در بیابان کشتی غرق شده بود در دریا آمدند بیرون هیچ چیز ندارند یک لحاف هستند و همه شان هم لخت هستند آن یک مطلب دیگر است در مواردی که نه این حساب ها نیست حساب های دیگری هست آن دوتا زن آن دوتا مرد لخت خوابیده اند بدون در زیر لحاف واحدی یا چتر واحدی هرکدام از اینها از 30 شلاق تا 99 شلاق زده می شود اینکه تحدید شده است 99 شلاق یعنی حد نباشد حد زنا نباشد 100 شلاق حد است حد نبوده باشد این حد نیست نفی عن حد ولکن در ما نحن فیه معذلک این تأدیب داخل عنوان تأدیب است ولکن در ما نحن فیه تحدید وارد شده است یکی هم مورد چهارمی می شود آنجایی است که شخصی دختر باکره بیچاره را با اسبعش بکارتش را از بین ببرد با انگشت کرد که آن بکارت رفت در این صورت در ما نحن فیه آن کسی که این کار را کرده اند از 30 تا 70 یا از 30 تا 80 یا از 30 تا 99 علی اختلاف در این صورت به او می زنند که دون الحد است دون صد تاست مورد پنجم آنجایی است که مرد و زن زیر لحاف واحد لخت بخوابند مردی که علقه زوجیت نیست و اضطراری هم به او نیست در این صورت هم در ما نحن فیه زده می شود از سی شلاق تا شیخ در یک جایی فرموده است یجلد در یک خلاف فرموده است یعذر تعذیر می شود بعضی ها هم تحدید کرده اند این 5 مورد را ذکر کرده است که در این موارد داخل حد نیست و داخل عنوان تعذیر است معذلک در این موارد تعیین شده است اینکه ایشان فرموده است صاحب المسالک این اصلا ممکن نیست تفصیل بشود امکان ندارد برای اینکه ما فرق ذکر کردیم برای آن حد تعذیر فارق ذکر کردیم و حد ذکر کردیم یعنی تعریف ذکر کردیم که در همه جهات شریک هستند الا انه در یکی تقدیر هست در دیگری نیست که عبارت محقق هم همینطور بود عبارت اصحاب هم همینطور بود خوب قهرا آنکه در او تقدیر می شود داخل در حد می شود قهرا آنکه در او تقدیر است داخل حد می شود و آنکه در او تقدیر نیست او داخل تعذیر می شود و در این لسان روایات هم که دون الحد گفته اند دون حد الزناست نه اینکه خودش حد نیست حدی است که 99 تاست کمتر از حد زنا باید باشد این به جهت این است که با زنا فرق پیدا کند با ثبوت الزنا چون که مجرد را زیر لحاف لخت پیدا کردید بلکه کاری نکرده اند این معصیت با آن معصیت زنا فرق پیدا کند فارق پیدا کند خارجا به صوت الواحد بوده باشد که امام علیه السلام در روایات متعدده ای تکرار فرموده است که اگر در زیر لحاف واحد پیدا شد همان صد شلاق را می زنند الا صوت تکرار هم فرموده است این خودش است و الله العالم خدا می داند ولکن آنکه به نظر می رسد آنکه به نظر می رسد صاحب المسالک اینها را داخل التعذیر قرار داده است چون که در کلمات اصحاب یا در روایات به آنها عنوان ادب اطلاق شده است چون که عنوان ادب به اینها اطلاق شده است این موجب شده است که ایشان فرموده است بر اینکه اینها فرق بفرمایید اینها حد نیستند چون که داخل عنوان تعذیر هستند تأدیب هستند ادب هستند در این صورت به اینها اطلاق می شود عنوان تعذیر معذلک حد هستند در روایات عنوان ادب ذکر شده است بدان جهت می گوییم به صاحب مسالک اگر این ملاک باشد که درروایات به عنوان ادب اطلاق شده است بدان جهت این تعذیر می شود این که منحصر به 5 تا نیست در موارد متعدده ای است که غیر از آن 5 تا عنوان ادب اطلاق شده است و تحدید شده است او را هم باید بگوییم که خمسه مواضع نمی شود آن مواضع را باید حساب بکنیم یکی از آنها را می خوانم یکی از آن موارد را در باب حدود در جلد 18 در ابواب الحدود یعنی حدود و التعزیرات در باب 13 حکم قتل الزوجه فی حیض است آنجا روایت دومی است محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن أبیه عن صالح بن سعید عن اسماعیل بن فضل هاشمی قال سئلت أبا الحسن علیه السلام عن رجل عطاه اهله و هی حایض قال یستغفر الله و هی یعود قلت فعلیه أدب قال نعم خمس و عشرین سنه ربع حد زانی ربع حد زان را جاری می کند مثل همان موردی که ذکر کردیم که این موارد را نظیرش برای شما روایت شد دیگر پس اولا این اشکال بر صاحب مسالک وارد است اگر ملاک اینکه شما فرمودید اینها حد نیستند یعنی عنوان ادب تأدیب به اینها اطلاق شده است یا در کلمات اصحاب و روایات چون بعضی از مواردی که ذکر کرد در آن 5 مورد در روایات عنوان ادب اطلاق نشده به اینها عدم مثل آن روایتی که مثلا فرض کنید ثم حد زانی را می گویند عنوان ادب اطلاق نشده است در روایات و در کلمات اصحاب عنوان تأجیر اطلاق شده است و تحدید هم شده است پس در ما نحن فیه اینها تأجیری می شوند که تحدید شده هستند خوب اگر این ملاک مطلب است این موارد را باید بشماریم و این اول و ثانیا بر اینکه ما مدعی نیستیم کسی هم مدعی نیست الی یومنا هذا که حد همیشه گفته شد از او اراده می شود آن عقوبتی که مقدر است و تعذیر هروقت اطلاق شد از او اراده می شود آن عقوبتی که مقابل آن حد است که مقدر است ما لیس کذلک است این را کسی یومنا هذا فی ما ادعا نکرده است این قطعی است که ربما حد اطلاق می شود و از او اراده می شود مطلق العقوبت دنیویه چه مقدر بشود چه مقدر نشود مثل صحیحه عبید بن زراره که خواهد آمد ان الله جعل لکل شیء حدا و لمن تجاوز الحد حدا خوب حد در عقوبتش آنکه می کشت دیدم زنم را که این کار را می کند کسی با او چکار بکنم بکشم فرمود نه تا که اثبات بشود بعد از او آنجا فرمود بر اینکه ان الله جعل لکل شیء حدا و لمن تجاوز حد حدا خوب در این صورت لکل شیء حد هر شیئی که این معنا را ندارد این حد قطعا به معنای عقوبت دنیوی استعمال شده است کما اینکه در بعضی موارد تعذیر به معنای همان عقوبت دنیویه یعنی ادب است چون عقوبت دنیویه مقدر هم باشد ادب است یا ادب است برای آن شخص اگر خودش زنده باشد و اگر آن عقوبت عقوبت دهر بوده باشد مثل فرض کنید آن زانی محصن که او بعد از رجم که دیگر مرد تأدیب نیست که چون که زنده ماند تا ادب پیدا کند ولکن نسبت به دیگران فرد است و ادب است برای دیگران این لازم نیست که خود آن شخص ادب باشد ربما تأدیب اطلاق می شود و اراده می شود مطلق العقوبت چه مقدر بشود چه غیر مقدر بشود ما کلام در این نداریم بدان جهت در ما نحن فیه هیچ کس ممکن نیست نه این استعمال را در ناحیه حق و نه این استعمال را در ناحیه تأدیب کلام ما این است در جایی که شارع توجه کردید یا در کلامی حد علی الاطلاق ذکر شد و در آن حد حکمی مترتب شد این حد معنایش چیست در صورتی که مطلق باشد و ضمیمه ای نباشد مثل آن مواردی که عرض کردم اگر در یک جایی عنوان حد بر خطاب شرعی ذکر شد و برای حد حکمی مترتب شد که لا یمین فی الله الحدود در حدود حرفی نیست و اگر کسی در داعیه دیگر ادعایی داشته باشد که فلان کس به من مقروض است این خانه که نشسته مال من است در این صورت مدعی بینه نداشته باشد نوبت می شود به حرف منکر اما در موجب الحدود اینطور نیست کسی می گوید که بابا این کس مرا قذف کرد گفت تو ابن الزنا هستی یا مثلا مادرم را قذف کرد یا خود مرا قذف کرد که یا زانی او گفت استغفرالله من کی این حرف را گفتم از خدا بترس افترا نبند این مدعی که مدعی قذف است باید بینه داشته باشد بینه ندارم قسم بخورد می گوید که بروی پی کارت اگر بینه داشته باشد دعوایش مسموع است والا فلا کلام در این است یا مثلا فرض بفرمایید بر اینکه لا کفالت بالحدود در حدود کفالتی نیست تخیر در مال می شود که می گوید که این شخصی که مقروض است من کفیل او شدم که ببرد اگر نیامد و ادای دین نکرد من می دهم خوب عیب ندارد اما در حدود اینطور نیست که این را ول کنید برود بعد می آید نیامد حد را بر من اجرا کنید این نمی شود کفالتی نیست لا کفالت بالحدود لا شفاعت فی الحدود الحدود تدرع للشبهات و امثال ذلک احکامی که در خطابات به حد مترتب است یک وقت در بین قرینه ای می شود یا اولویتی می شود که این احکامی که در حد ذکر می شود که عقوبت مقدره باشد در عقوبت غیر مقدره به طریق اولی این باید جاری بشود چون ملاک آنها اغراض فرض کنید مثلا فرض بفرمایید این طور است که حاکم فرض بفرمایید می تواند عفو کند در جایی که حد به بینه ثابت بوده باشد اذا ثبت الحد بالبینه فعلی الحاکم عن یجریه و اذا ثبت باقرار المرتکب فللحاکم علی العفو عفو کند از او وقتی که موجب حد به بینه ثابت شد حاکم نمی تواند عفو کند اما بینه ای نداشت خودش مقر شد که بابا من این زنا را کرده ام یا فرض بفرمایید کار دیگر را کرده ام فقط به اقرار خودش ثابت شده است اربع مرات خودش اقرار کرد حاکم می تواند عفو کند در خطابات وارد است که اذا ثبت الحد بالبینه فعلی الحاکم مجریه و اذا اقر الشخص به آن شخص ثبت بالاقرار در این صورت فللحاکم العفوا خوب این فتوا دارد وقتی که در حدود اینطور شد که غیبت مقدر است آن که اصلا تقدیر ندارد ولکن خود بیچاره آنجا اقرار کرده است ثابت نشده خودش گفت بر این که من در حال احرام این کار را کردم یا من فقط تنها محرم بود یا او فقط محرم بود فرق نمی کند این کار را کردم جماع کردم با او در این صورت خودش اقرار کرده معلوم نیست که راست باشد شاید اشتباه کرده اشتباه می کند آن مثلا یک استمتائی کرده این جماع نبوده این را هم جماع حساب می کند خوب اقرار ثابت شده است حاکم به طریق اولی می تواند عفو کند چون تعذیر خودش موکول است به حاکم توجه کردید این حدی که موکول نبود و شارع تقدیر کرده بود در او ثابت است در صورت اقرار در این صورت به طریق اولی ثابت می شود یک فهوایی باشد یا یک قرینه خاصه ای یا عامه ای بوده باشد که این حکم مال مطلق العقوبت است والا ما باشیم افتا به حقی که ذکر شد آن منصرف است به آن عقوبتی که شرعا تقدیر دارد یا این انصراف ندارد کلام در این است این می گویم که این انصراف دارد چون در بعضی از موارد خود شارع نهی کرده است که فیه تعذیر دون الحد تعذیر در این عمل هست حد نیست خود شارع تصریح کرده است آن اطلاق شایع تعذیر در مقابل حدی است که به معنای عقوبت مقدره باشد و اما در بعضی موارد در معنای مطلق العقوبت استعمال می شود او جای کلام نیست فتلخص مما ذکرناه حد اگر عقوبت مقدر شد او حد است حد همان عقوبت مقدره است در مقابل اینکه در روایات دارد که فیه التعذیر دون الحد بدان جهت اگر در حدی حکمی ذکر شد در بین دو اولویتی قرینه خاصه ای عامه ای نبود در آن صورت این حکم الی التعذیر جاری نمی شود شامل تعذیر نمی شود و اما استعمال الحد به معنای مطلق العقوبت که شامل مقدره و غیر مقدره بشود و استعمال تعذیر در معنای مطلق العقوبت شامل مقدره و غیر مقدره بشود این جای انشاء نیست پس حد همیشه تقدیر دارد و غیر الحد آن است که در او تقدیر ندارد این اینطور می شود بعد محقق در اینجا می فرماید بر اینکه در این چیزی که هست در این کتاب الحدود که اول بحث می کند در حدود می فرماید موجب الحد شش تاست موجب الحد الکلام یقع فی الموجب و الحد و اللواحق در اول فی الزنا یعنی کلام در زناست و الموجب سته موجب حد شش تاست الاول الزنا اولی اش زناست موجب حد را شش چیز قرار می دهد که اولی اش زناست دومی اش چه بوده باشد ما یتبعه آنکه تابع زناست مراد از تابع زنا همان لواط و سحق است که این موجب دومی می شود آنوقت موجب سومی را وتی قرار می دهد که حد دارد حد موجبش سببش شش تاست الزنا و ما یتبعه و الوتی بعد از او ذکر می فرماید شرب الخمر یعنی شرب مطلق المسکر حمل خصوصیتی ندارد آن هم می شود چهارتا بعد هم می گوید سرقت پنجمی قطع الطریق ششمی موجب حد شش تاست و الثانی یعنی موجب ثانی که موجب تعذیر بوده باشد اربعه آنکه تعذیر می شود او تعذیر موجبش چهارتاست آن کسی که تعذیر می شود یکی مفتاوی است آن کسی که باقی است دیگر محارب است محارب است یعنی اشتباه شد باقی همان محارب است الباقی یعنی محارب دیگری مرتد است آن کسی که مرتد بشود دومی می شود الباقی عین المحارب اولی و المرتد دومی می شود سومی هم اتیان البهیمه است که خدا نکند آن هم موجب سومی و تعذیر است چهارمی اش ارتکاب به سایر معاصی است سایر معاصی که در آنها عقوبت مقدره نیست آنهاست این عبارت ایشان است خوب روی آن ملاکی که خود ایشان فرمود و الحد ما له عقوبت مقدره شش تا نمی شود موجب شش تا نمی شود زنا است و ما یتبعه شرب مسکر است و آن دیگری هم سرقت و قطع الطریق اینها که موجب به اینها نمی شود موجب لعل به 16 تا برسد خودشان تعریف گفتند در آنکه ما له عقوبت مقدره لعل 16 موارد برسد که شارع به هرکدام از آن 16 معصیت عقوبتی را معین کرده است عقوبت خاصه ای را خودش معین کرده است و آن عقوبت در او جاری بشود این 6 تا نمی شود و آنوقت و ما لیس له کذلک یسمی تعذیرا آنکه تقدیر ندارد تعذیر می شود آنوقت باقی محارب تعذیر نمی شود چون در باقی که به معنای محارب است و هکذا در مرتد آنجا مقدر است عقوبت مقدر است شارع فرموده است که مرتد اگر فطری باشد مرد باشد یقتل و اگر ملی باشد یسقطی بما ثلاثه ایام اگر مرد باشد ثم یقتل زن باشد یحبس و یضیق علیه بالطعام یشتری و هکذا الی عن تموت تا بمیرد و جان بی قابلش از بدنش جدا بشود وقتی که همینطور شد این تقدیر است دیگر و هکذا باقی محارب را اینطور فرموده است که در محاربی که است دارای گفته می شود اید و رجلش قطع می شود خوب این تحدید است دیگر اینها چطور تعذیر شده اند بدان جهت کما اینکه شهید ثانی در مسالک فرموده است باقی که به معنای محارب است و محارب آن نهی که گفتیم اینها را قرار دادن از موارد تعذیر درست نیست مطلب صحیحی نیست چون که در اینها تقدیر است بعضی ها اینطور توجیه کرده اند در مسئله باقی و اینها که گفته اند تقدیر در عقوبت آنوقت می شود که عقوبت کمی داشته باشد عقوبت وقتی که ذات و کم شد آنوقت می گویند که مقدر است که صد شلاق بشود و اما عقوبتی که ذات و کم نیست آن غیر مقدر است تقدیر ندارد مردن دیگر کشتند مردن کمی ندارند بدان جهت بما انه در ما نحن فیه عقوبت مقدر نیست بدان جهت او را داخل تعذیر گفته اند این دوتا جواب دارد یک جوابش آن است که خودش هم فرموده است آن جواب خودش فرموده است ما نمی گوییم او را فرموده است بر اینکه ممکن است بگوییم موت هم مقدار دارد مقدارش ذحاق روح است اذحاق روح تحدید موت است تحدید عقوبت است این را نمی گوییم چون که ذحوق بشود موت است والا فلا موت است آنکه می گوییم در لسان روایات ما لفظ مقدر نیست تعیین عقوبت است که عقوبتش چیست بدان جهت اگر عقوبت ذات و کم بوده باشد تقدیر او تعیین او به دو شیء می شود هم کم هم باید معین بشود هم عنوانش باید معین بشود که شلاق زدن باید باشد توجه کردید دیگر لگدزدن نباشد صد تا لگد می زند تعیینش به این است در اینکه کمش معلوم بشود و عنوانش معلوم بشود و اما اگر عقوبت عقوبتی است که کم ندارد آن باید عنوان معین بشود این عقوبت مقدره یعنی معینه معین در مقدار و عنوان در جایی که کم دارد معین در عنوان در جایی که نه ذات کم نیست این حد می شود و شارع این را صاحب المسلمین یقتل آن مسلمانی که سحر کند او ساحر حدش قتل است این تحدید است عقوبتش را شارع معین کرده است حد است تحدید و حد است تحدید عقوبت است می شود حد و خودش هم شش مورد نیست که ایشان فرموده است در عبارت و هرجایی که تحدید و تعیینی نیست موکول به رأی و نظر حاکم است در آن مواردی که هست در ما نحن فیه تعذیر است بدان جهت در مواردی که عقوبت تعیین داشته باشد ولو حمل نداشته باشد داخل حمل است بدان جهت یسمی که به چه حسابی موجب او را 6 تا موجب یکی را چهار تا قرار داده است الله یعلم بدانیم یا ندانیم اثر عملی ندارد بعد از اینکه مطلب واضح است اگر تقدیری و تعیینی در عقوبت هست حد است والا هو تعذیر خوب اولی باب اول در زنا می شود چون که موجب اول است و او را شروع می کنیم این زنا کلام واقع می شود یکی در خود زنا که محقق زنا چیست کی عنوان زنا محقق می شود ثم کلام واقع می شود در حد زنا که حد زنا چیست ثم کلام ثالثا واقع می شود در لواحق که آیا به چه چیز ثابت می شود حدی که جاری می شود در جریانش چه چیز شرط است یا مستحب است و امثال ذلک زنا را اینطور تعریف کرده اند که اینکه کأن جریان حد دایر مدار این است گفته اند الزنا که مصنف هم همان را ذکر می کند می گوید الزنا ایلاج انسان ذکره فی فرج امرأه محرمه این محرمه علیه می شود ایلاج انسان ذکره فی فرج امرأه محرمه من غیر عقد و شبهه و لا ملک یعنی اینکه این کار را کرده است که زنی است که محرم است بر آن کسی که مولج است ذکرش را این در ما نحن فیه فرض بفرمایید عقدی نیست چون که نکاحی نیست ملکی هم نیست شبهه عقد و شبهه ملکی هم نیست شبهه هردو را شامل می شود نه شبهه عقدی هست نه شبهه نکاحی است که اگر شبهه بشود اینها عنوان به فرع می شود عنوان زنا صدق نمی کند محقق عنوان زنا را محقق در صاحب الشرایع اینطور ذکر می کند تبعا لجماعه و تبعه بعدش جماعت دیگری ایلاج انسان ذکره توجه کردید فی فرج امرأه محرمه که محرمه علی المولوج آنوقت من غیر عقد و لا فرض بفرمایید بگذارید یک چیزی عرض کنم تمام کنم که فکر کنید ما اگر فرض کردیم مواردی که فرض کنید این عنوان محقق نشد و صدق نکرد و قطعا آنجاها زناست بلا شبهه زنا را باید ببینیم که چطور باید تعریف کنیم که به تعریف چون که در مواردی که انسان ذکره مردی است خوابیده است مرد جوان و چاقی است و در عالم خواب هم آنطور شده است ذکرش لهوج پیدا کرده است یک زنی از آنجا می گذشت این را دید طمع کرد او در حال خواب بود آمد در ایلاج انسان ذکره انسان فی فرجها آن زناست بلا شبهه دیگر از ناحیه زن این تعریف نمی گیرد این را باید چطور تعریف بکنیم که جامع افراد بشود.