دروس خارج اصول / درس 89: توجیه دعوای انقلاب از صاحب فصول – ردّ کلام سید شریف …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

سید شریف دو نکته را بیان کرد:

سید شریف فرمود بر اینکه مشتق نمی‌تواند معنایش مرکب بشود از شیء و ذات. یعنی مفهوم الشیء و مفهوم الذات. برای اینکه اگر مفهوم الشیء و مفهوم الذات داخل بشود به معنی المشتق، لازم می‌آید بر اینکه عرض عام داخل فصل بوده باشد. ناطق که مثلا فصل الانسان است لازم می‌آید عرض عام مقوم فصل بوده باشد داخل فصل بوده باشد. ناطق یعنی شیء که له النطق. مرحوم نائینی(ره) فرمود: شیء، جنس الاجناس است، عنوان الشیئی جنس الاجناس است و عرض عام نمی‌تواند بشود. برای اینکه عرض آن وقتی عرض می‌شود که یا باید عارض بوده باشد بر جنس القریب یا عارض بوده باشد بر جنس بعید شیء دیگر. آن چیزی که عارض می‌شود بر جنس قریب مثل تحیزی که عارض می‌شود بر جسم که جنس بعید است برای انسان یا فرض کنید ماشی که عارض می‌شود بر حیو‌ان که جنس قریب انسان است او می‌شود عرض، عرض عام می‌شود. وقتی که شیء اینگونه نباشد، شیء نه به جنس بعید عارض است نه به جنس القریب، این نمی‌تواند عرض بشود‌ عرض عام، بلکه این جنس الاجناس است که به همه چیز حمل می‌شود.

بعد مرحوم نائینی(ره) فرموده است: لا یقال این کلام را که: گفته‌اند در فلسفه که شیئیت مساوق با وجود است، وقتی که شیئیت مساوق با وجود شد، عنوان وجود که جنس الاجناس نیست، تا شیء هم جنس الاجناس بشود. چونکه اینها مساوق با همدیگر هستند.

مرحوم نائینی(ره) فرموده است بر اینکه: مراد از مساوقیت در صدق است، (و این مساوقیت به این معنا نیست که: عنوان وجود، چگونه که جنس الاجناس نیست، شیء هم جنس الاجناس نباشد، یعنی هر چیزی که بر عنوان وجود بار می‌شود بر عنوان شیء هم بار بشود و هر چیزی که از عنوان وجود سلب می‌شود که یکی هم جنسیت است، از عنوان شیء هم سلب بشود)، یعنی وجود هر کجا صدق بکند، شیء هم آنجا صدق می‌کند. اما شیء که صدق می‌کند جنس الاجناس است ولکن وجود، خارج از ماهیت است، این با همدیگر منافات ندارد. اینگونه فرموده است.

در ذیل کلام مرحوم نائینی(ره) فرموده است که بله ممکن است تقریب بشود که آن شیء جنس الاجناس نیست، از اعراض عامه است، می‌شود این را تقریب کرد. به چه بیان؟ ظاهر کلامش این است که عنوان ماهیت جنس الماهیات است. وقتی که شیء عارض بر ماهیت می‌شود عارض بر جنس شد، عارض بر جنس القریب. وقتی که عارض بر جنس القریب شد، (چونکه ماهیت جنس است، شیء‌ به او حمل می‌شود)، به او عارض می‌شود. به این اعتبار می‌شود گفت که این از اعراض عامه است.

این یک کلامی است که ایشان فرموده است، ولکن ما اینها را نمی‌فهمیم. برای اینکه عنوان شیئی که هست حتی حمل می‌شود بر واجب الوجود بر ذات باری جل و علا که شیءٌ، منتها لیس کمثله شیء، شیء لا کالاشیاء. عنوان شیء صدق می‌کند، شیء لا کالاشیاء. نمی‌شود آنجا ملتزم به جنس شد. این لامحالة باید از محمولاتی باشد عامه که حمل می‌شود به کل موجودی که هست، به هر موجودی حمل می‌شود. این جنس الاجناس بوده باشد این را نمی‌شود ملتزم شد. عنوان ماهیت جنس الاجناس است این یعنی چه؟ عنوان ماهیت مثل عنوان شیء است، این جنس نیست، ماهیتی که هست بر ماهیات جنس بوده باشد اینگونه نیست. عنوان ماهیت جنس نیست، بله آن چیزی که جنس است به او به حمل شایع ماهیت حمل می‌شود، کما اینکه به او عنوان شیء حمل می‌شود. آن چیزی که عنوان ماهیت به او حمل می‌شود که حیوان است، جسم نامی است و امثال اینها، اینها جنس است. و اما اینکه خود عنوان ماهیت این جنس بوده باشد برای ماهیات، این حرف‌ها درست نیست و اینگونه نمی‌باشد.

مرحوم نائینی فرموده است و لو شیء جنس الاجناس بوده باشد و عرض عام نبوده باشد و لکن دخول این جنس الاجناس در معنای مشتق این هم محال است. چرا؟ چونکه چگونه نمی‌تواند عرض عام مقوم فصل بشود که سید شریف می‌گفت، سید شریف می‌گفت اگر مفهوم الشیء اخذ بشود در معنای مشتق، لازم می‌آید ناطقی که هست که فصل الانسان است عرض مقوم بشود فصل را، این ممکن نیست، مرحوم نائینی(ره) فرموده است اگر عنوان شیء جنس الاجناس بشود این هم نمی‌تواند داخل بشود در معنای مشتق، چونکه جنس نمی‌تواند مقوم فصل بشود. گفتیم عنوان شیء جنس الاجناس است، این نمی‌تواند مقوم فصل بشود، بلکه فصل است که محصّل جنس است.

این را هم مرحوم نائینی(ره) فرموده است که: آن عرض عام چگونه نمی‌تواند داخل فصل بشود و هکذا جنسی که هست، جنس الاجناس و جنس بعیدی که هست این نمی‌تواند داخل عنوان فصل بشود.

بعد مرحوم نائینی(ره) اینگونه استدلال کردند که: ما بین مفهوم الشیء و مفهوم الذات هم فرق گذاشته است. فرموده است اگر مفهوم الشیء داخل بشود در معنای مشتق، لازم می‌آید جنس الاجناس داخل بشود در مفهوم مشتق، اگر ذات داخل بشود در مفهوم مشتق، لازم می‌آید، (ذات) جنس قریب داخل بشود در معنای مشتق. کانّ عنوان الذات جنس قریب است، عنوان الشیء جنس بعید است. عنوان الذات جنس قریب است بر چه چیز جنس قریب است؟ من که نفهمیدم ایشان چه می‌فرماید. ایشان می‌فرماید، عنوان شیء جنس الاجناس است، مگر کسی توجیه بکند به آنکه عارض عنوان ماهیت است، ماهیت هم جنس الماهیات است. در ذیل این می‌فرماید که علی کلی تقدیر نمی‌تواند شیء و ذات داخل معنای مشتق بشود، چونکه اگر شیء عرض عام نبوده باشد و جنس الاجناس بوده باشد، دخول جنس در فصل هم محال است. ذیل این می‌گوید که اگر شیء داخل بشود در معنای مشتق جنس الاجناس داخل می‌شود در معنای فصل، و اگر ذات داخل بشود جنس قریب داخل می‌شود. جنس قریبِ چیست؟ من که نفهمیدم فرق ما بین ذات و شیء چیست. لفظ ذات با لفظ شیء اینها مترادفین هستند. چگونه که شیء بر ذات باری هم اطلاق می‌شود، ذات هم اطلاق می‌شود، ذات حق جلی و علا، او هم اطلاق می‌شود. عنوان ذات هم از آن اعراض عامه است، از آن چند عنوانی است که به تمام موجودات اطلاق می‌شود یکی از آن عناوین هم عنوان ذات است. فرق گذاشتن ما بین اینکه آن شیء جنس الاجناس است، عنوان ذات جنس قریب است، من که نفهمیدم.

بعد مرحوم نائینی(ره) فرموده است که ما که می‌گوییم معنای مشتق بسیط است، و در معنای شستن نه شیء مفهوما داخل است، نه مصداقا داخل است، چونکه مصداقا داخل بشود قضیه ممکنه منقلب می‌شود به قضیه ضروریه، این دلیل را قبول دارد که این دلیل صحیح است که اگر بناء بشود مصداق الشیء داخل معنای مشتق بشود قضیه ممکنه منقلب به ضروریه می‌شود کما اینکه توجیهش را سابقا کردیم. بعد مرحوم نائینی(ره) می‌فرماید که مصداق الشیء که داخل نشد، عنوان الشیء و عنوان الذات هم که داخل نمی‌شود، فرموده دلالت می‌کند بر اینکه عنوان شیء داخل نیست در معنای مشتق، این معنا واضح است که چیزی را که واضع در معنای لفظ اخذ می‌کند باید یک غرضی داشته باشد آن واضع، چونکه عاقل کار را بلاغرض که نمی‌کند، ذات را که واضع در معنای مشتق اخذ بکند غرضش چیست؟ یعنی هیئت. چونکه مشتق یک هیئت دارد که وضع دارد، آن هیئت را که آن هیئت عارض بر مبدأ می‌شود و می‌شود مشتق، در معنای آن هیئت ذات را اخذ کردن غرض می‌خواهد. در اینجا واضع غرض ندارد.

ممکن است کسی بگوید مگر شما علم غیب داری که واضع غرض ندارد؟ غرض دارد و ما هم اثبات می‌کنیم که غرض دارد. آن غرض چیست؟ آن غرض این است که اگر ذات را اخذ نکند، (عنوان ذات را) به نحو ابهامی که سابقا گفتیم اخذ نکند او قابل حمل بر ذات نمی‌شود. ذات را در معنا اخذ کرده، در مبدأ اخذ نکرده تا اینکه قابل حمل بر ذات بشود. و این جواب این شخص است.

بعد مرحوم نائینی(ره) فرموده است که اگر ذات را اخذ نکند یک محذور دیگر لازم می‌آید. چونکه اگر ذات را در معنای مشتق اخذ کند باید نسبت را هم اخذ کند، چونکه ذات با مبدأ با همدیگر ارتباط ندارند، باید یک ارتباطی باشد، که در معانی حروف مرحوم نائینی(ره) فرموده است که حروف وضع شده برای ارتباط ما بین معانی اسمیه و ذات و مبدأ هر دو معنای اسمی است. اینها ارتباط باید داشته باشند. وقتی که ارتباط ما بین‌شان لازم شد، نسبت داخل معنای مشتق می‌شود، یعنی معنای ضارب می‌شود، ذات ثبت له الضرب. آن ثبت، ثبت صدوری است که در ضارب است، یا در مضروب، ذات که ثبت له الضرب ضرب وقوعی بوده باشد. باید یک نسبتی اخذ کند. وقتی که نسبت را اخذ کرد این لازم می‌آید زید ضارب متضمن دو نسبت بوده باشد. الانسان کاتب متضمن دو نسبت بوده باشد، و حال آنکه کلام واحد متضمن دو نسبت بوده باشد این ممتنع است.

این را هم که ما نفهیمدیم یعنی چی. اگر بنا ‌بوده باشد ضارب معنایش شیء له الضرب بوده باشد این له نسبت ناقصه است، چونکه مفهوم شیء اگر اخذ بشود قابل تضییق است. چونکه مصداق شیء را که نمی‌گوییم مصداق ذات را که نمی‌گوییم، الانسان کاتب، کاتب یعنی شیء، شیء خاص است انسان، شیئی است که برای او کتابت هست. الانسان کاتب معنایش این است. بدان جهت قضیه هم قضیه ممکنه است، شیء را تضییق می‌کند، شیئی که به او منتسب است کتابت. این شیء خاص است انسان. وقتی که انسان شیئی شد که منتسب شد به او کتابت، این نسبت، نسبت ناقصه است. کلام واحد متضمن بشود یک نسبت تامه را که محمول را نسبت به موضوع می‌دهیم و یک نسبت ناقصه را متضمن بشود مثل هذا غلام زید، هذا غلام زید، غلام زید نسبت ناقصه دارد. اگر کلام واحد متضمن دو نسبت بشود یکی تامه یکی ناقصه این چرا امتناع داشته باشد؟ این چه محذوری دارد؟

عجیب است کلام دیگر مرحوم نائینی(ره) که می‌گوید: اگر بنا بشود بر اینکه نسبت داخل معنای مشتق بشود که یک محذورش این بود که یک کلام دو تا نسبت دارد، علاوه بر این محذورش این است که مشتقات باید مبنی بشود، چونکه نسبت معنای حرفی است. وقتی که مشتق اسم شد و متضمن معنای حرفی شد باید چه بشود؟ باید بشود مبنی.

اینی که علماء ادب گفته‌اند این اسم مبنی است، «هذا» مبنی است برای اینکه از أسْمائِی است که شبیه به حروف است، این کلمات را بیان کردند تا برای اینکه تقریب بکنند قاعده را این حرف‌ها را گفته‌اند. و الا اینها حرف‌ها نیست. آن هذایی که هست در کلام عرب، این تغییر پیدا نمی‌کند آخرش، چه فاعل باشد، مفعول بشود، یا مجرور بوده باشد. این می‌گوید مبنی. اما اینکه این چرا مبنی شده است واقعا شباهت است؟ این را که ما نتوانستیم اثبات کنیم.

و ثانیا اگر فرض کردیم علت بسیط بودن مشتق همین است، می‌گوییم این مشتقات با «هذا» فرق دارد. چرا؟ چون حروف یک وضع بیشتر ندارد. حروف دو تا وضع ندارد، «مِن» دو تا وضع ندارد، یک ماده داشته باشد یک وضع داشته باشد، اینطور نیست. آن حروف با آن هیئت وضع شده است به یک معنایی. یک وضع، مثل اسماء جامد، اسماء جوامد چگونه گفتیم روی هم رفته هیئت و ماده وضع شده است به یک معنایی، حروف همه‌شان اینگونه است. حروف وضع شده است، آن کلمه‌ای که به او حرف اطلاق می‌شود با آن هیئت و با آن شکل وضع شده است به یک معنایی. آن اسمائی که ماده و هیئت‌شان وضع مستقل ندارند، مثل «هذا»، هیئت و ماده‌شان وضع مستقلی ندارند، مجموع یک وضع دارند مثل حروف، اینها معانی‌شان متضمن معنای حرفی بشود شبیه به معنای حرفی بشوند مبنی می‌شوند. این ربطی به مشتقات ندارد. مشتقات ماده ‌شان یک وضع دارد، هیئت‌شان یک وضع آخر دارد. اینها از حروفی که هست در وضع جدا هستند، هیئت‌شان یک وضعی دارد، ماده‌شان یک وضعی. چونکه هیئت‌شان یک وضعی دارد، ماده‌شان یک وضعی هست، به مجرد اینکه هیئت‌شان متضمن معنای حرفی شد، نه، آن اسم مبنی نمی‌شود. این فرق گذاشتیم ما بین آن اسماء جوامد که موصولات است و اسماء اشاره است و ضمائر و ما بین مشتقات. این هم فرقش.

اولا این حرفی که شما زدید جناب مرحوم نائینی(ره) این حرف دلیل نمی‌شود که شباهت به حرف پیدا می‌کند باید مبنی بشود. و ثانیا هم اگر دلیل بشود می‌گوییم آن جاها شباهت پیدا می‌کند که یک وضع داشته باشد مجموع هیئت و ماده، آنجا مبنی می‌شود، اما اینجا در بحث مشتق هیئت یک وضعی دارد، ماده هم وضع آخر دارد.

و کیف ما کان، از ما ذکرنا واضح شد، ما اگر بخواهیم مشتق که بالوجدان معنایش حمل بر ذات می‌شود، این حمل صحیح بشود باید معنای مشتق زاید بر مبدأ یک چیزی داشته باشد که یا به واسطه آن چیز قابل حمل بر ذات بشود یا ذات لازمه معنا بوده باشد. یعنی ذات باید در مشتق ملاحظه بشود یا خود ذات فی نفسه داخل معنای هیئت بشود. منتها ذات با آن نحوی که مرحوم کمپانی می‌فرماید، به نحو الابهام، که صورت انتزاع از ذات شده است از همه جهت ابهام دارد از همه جهت اهمال دارد، الا جهت واجدیت للمبدأ، که باید انتزاع بشود از شیء که مبهم بوده باشد، مهمل بوده باشد، از تمام خصوصیات الا خصوصیت واجدیت للمبدأ، باید بگوییم که ذات داخل معنای مشتق است به این نحو، یا باید ملتزم بشویم که معنای مشتق علاوه بر مبدأ‌ یک چیز دیگری دارد یک خصوصیت دیگر دارد که آن خصوصیت لازمه‌اش ذات است. آن خصوصیت لازمه‌اش اتحاد با ذات است، که باید مشتق متضمن ذات بوده باشد، یا ذات داخل معنای هیئت بوده باشد یا لازمه معنا بوده باشد.

آنی که لازمه معنا بوده باشد، ما پیدا نکردیم، مثلا چه بگوییم؟ بگوییم مبدئی که این خصوصیت را دارد. کدام خصوصیت را؟ خصوصیت نیست الا قیام به ذات، ماده که وضع شده به مبدأ، هیئت را اگر وضع کنیم هیئت باید معنایش انتزاع بشود از ذات، ذاتی که تلبس به مبدأ دارد. معنای ضارب این بوده باشد. بدان جهت ما قائل هستیم که ضارب، مضروب، تمام مشتقات معانی اینها انتزاعی است، اعتباری است، در خارج مابازاء ‌ندارد. چونکه در خارج ذات است و مبدأ، دو تا وجود بیشتر نیست. ذات که به او وضع شده انسان، مبدأ هم که به او وضع شده است ضرب. این وجود ثالثی بوده باشد که معنای ضارب بوده باشد نیست. همان وجود خارجی ضرب در خارج عرض است، بدون معروض نمی‌شود، یا مبدأ اعتباری است بدون اعتبار در ذات نمی‌شود. و هکذا و هکذا.

بدان جهت ما باید ملتزم بشویم که عنوان شیء و عنوان ذات (نه عنوان شیء خودش چونکه عنوان شیء‌ به عنوان شیئی معلوم است)، مأخوذ نیست، این از باب ضیق خناق به عنوان شیء تعبیر می‌کنیم، حتی عنوان شیء هم مأخوذ نشده است، آن چیزی که هیچ عنوان ندارد الا عنوان قیام المبدأ به. فقط این معنا که ذات فی نفسه مبهم است حتی ابهم از عنوان شیء است که فقط یک جهت در او معلوم است، آن یک جهت عبارت از این است که تعبیر به «ما» می‌کنیم. «ما»، به معنای نکره یا به معنای موصوله. تعبیر به «ما» که می‌کنیم اینگونه ذات به آن نحوی مأخوذ است که مبهم است از جمیع الجهات، و به واسطه او مشتق حمل می‌شود بر ذات.

و للکلام تتمة.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا