دروس خارج اصول / درس 87:دنبالۀ کلام مرحوم آخوند – کلام میر سید شریف

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

آیا مفهوم الشیء یا مصداق الشیء داخل معنای مشتق هست یا نیست؟

از کلام محقق شریف(ره) استفاده شد که مشتق نمی‌تواند معنایش متضمن مفهوم الشیء یا متضمن مصداق الشیء بوده باشد. حیثٌ که اگر مفهوم الشیء داخل معنای مشتق بشود لازم می‌آید دخول العرض فی معنی الفصل، فصلی که مقوم ذات است، امر عرضی مقوم ذات بوده باشد. فصل در باب کلیات خمس، آن از ذاتی است، از کلیاتی است که داخل ماهیت است، و عرض در آن بحث کلیات خارج از ذات است. اگر بنا بشود مفهوم الشیء و مفهوم الذات داخل معنای الناطق بوده باشد که فصل الانسان است مثلا، لازم می‌آید تقوم ذاتی که فصل است به امر عرضی که عبارت از همان مفهوم الشیء است. و این امری است غیر ممکن. و اما اگر بناء بوده باشد مصداق الشیء و مصداق الذات داخل معنای مشتق بشود، لازم می‌آید انقلاب قضیه ممکنه، قضیه‌ای که جهت در آنجا امکان است، نه محمول ثبوتش ضروری است نه سلبش ضروری است که امکان خاص تعبیر می‌کردیم، باید منقلب بشود به قضیه ضروریه.

مرحوم سید شریف(ره) این را دلیل آورد بر اینکه نه مفهوم الشیء، نه مصداق الشیء داخل معنای مشتق نیست.  

اگر مفهوم الشیء داخل معنای ناطق بشود عرض عام مأخوذ در عرض خاص است. این محذوری ندارد، چونکه عرض خاص، عرض عام هر دو خارج از ماهیت است. در عرض خاص عرض عام مأخوذ بوده باشد، این محذوری ندارد. عرض عام مقیدا به یک قید عرض خاص می‌شود.

پس دخول مفهوم الشیء یا مفهوم الذات در معنای ناطق لازم می‌آید اخذ عرض العام در عرض الخاص. این هم محذوری ندارد.

هیچ شبهه‌ای ندارد که مفاهیم کلیه قابل تقیید و تضییق هستند، این جای شک و شبهه نیست. انسان کلی است که از او تعبیر می‌شود در مقابل فرس، بقر، غنم، یک ماهیتی از ماهیات است. این قابل تقیید است، الانسان الابیض، الانسان الاکبر، الانسان الصغیر، الانسان الهاشمی، الانسان الغیر الهاشمی. فرقی نمی‌کند آن کلی، از کلی طبیعی متأصل بوده باشد یا کلی اعتباری بوده باشد، هر لفظی که معنایش کلی بوده باشد این شبهه‌ای ندارد که این قابل تضییق است. در مقابل آن لفظی که معنایش جزئی است یعنی جزئی حقیقی است یا به صورتی وضع شده است که مشیر به وجود خارجی است، این کیفیتش در باب وضع العلَم گذشت، وقتی که معنا طوری شد که نفس وجود خارجی معنا شد یا به عنوان صورت مشیره به خارج آن صورت موضوع‌له شد که مشیر به شخص خارجی است، او قابل تضییق نیست، چونکه قابل صدق بر کثیرین نیست که او را تضییق بکنیم، کوتاهش بکنیم، آن سعه اولی را نداشته باشد. جزئی حقیقی قابل تضییق و قابل تقیید نیست، ولکن کلیات قابل تضییق است.

آن قاعده کلیه که عرض می‌کنم این است، آن عنوان کلی و آن معنای کلی قابل تضییق است نسبت به غیر خودش قابل تضییق است، و اما نسبت به خودش قابل تضییق نیست. هر عنوانی که کلی است و قابل تضییق و تقیید است نسبت به مفاهیم دیگر قابل تضییق و تقیید است و اما نسبت به خود آن مفهوم کلی قابل تضییق نیست. مثلا ما نمی‌شود بگوییم که الحیوان حیوان خاص، آن حیوان که کلی است بر او حیوان خاص را حمل بکنیم که آن حیوان دومی را الحیوان حیوان کبیر، یعنی حیوان را مقید بکنیم به کبیر که خاص بشود، چونکه آن محمول علیه، آنی که به او حمل می‌شود خودش است. الحیوان حیوان خاص غلط است. حیوان حیوان است حیوان خاص نیست. می‌شود گفت بر اینکه البقر حیوان خاص، بقر مفهوم دیگری است. حیوان نسبت به مفهوم دیگر قابل تضییق است، می‌شود گفت بر اینکه الحیوان موجود خاص، موجود یک مفهوم دیگری است حیوان نسبت به او قابل تضییق است. فرقی نمی‌کند مفهوم دیگر، مفهوم خاص باشد مثل البقر حیوان خاص، یا مفهوم عام بوده باشد، الموجود حیوان خاص.

در صورتی که محمولی که حمل می‌شود موضوع خودش بوده باشد، این قابل تضییق نیست، محمول که حمل بر شیئی می‌شود، آن شیء اگر موضوع خودِ محمول بوده باشد او قابل تضییق نیست. الانسان انسانٌ خاص نمی‌شود گفت. البقر بقر خاص، الحیوان حیوان خاص، الشجر شجر خاص، نمی‌شود گفت. هیچ وقت مفهوم کلی نسبت به خودش قابل تضییق نیست.

وقتی که اینگونه شد، شما گفتید الانسان کاتب بالامکان، در کاتب آن چیزی که داخل است مصداق الشیء است که در معنای کاتب داخل است. مصداق الشیء یعنی آن چیزی که عنوان مشتق به او حمل می‌شود. الانسان کاتب اینجا به چه چیز کاتب حمل شده؟ به انسان حمل شده. یعنی اگر آن انسان در معنای کاتب اخذ شده باشد می‌شود الانسان انسانٌ له الکتابة. مرحوم صاحب فصول(ره) گفت که این قید ربما ضرروی نمی‌شود، انسان مقید به قیدی که غیر ضروری است، حملش به انسان ضروری نمی‌شود. معلوم شد این حرف باطل است. چرا؟ چونکه انسان هیچوقت مقید نمی‌شود، چونکه موضوع خودش است. الانسان انسان له الکتابة، اینجا این انسان دومی قابل تضییق نیست که قیدش ضروری نباشد. اصلا انسان اینجا مقید نمی‌شود، انسان دومی قابل تقیید نیست. له الکتابة دو تا احتمال بیشتر ندارد. یک احتمال که تضییق بشود، این ممکن نیست، احتمال دیگر توسعه است که آن هم ممکن نیست.

احتمال اول: احتمال اول این است که له الکتابة را مشیر بگیریم به نفس المحمول که معنای حرفی مراد بوده باشد از له الکتابة. یعنی مقصود نبوده باشد، محمول نفس انسان است. الانسان انسان له الکتابة یعنی الانسان انسانٌ. این له الکتابة این قید را فقط معرف بر نفس المحمول قرار داده‌ایم، به معنای حرفی مراد است، به عنوان مشیر مراد است، که در حقیقت الانسان انسان. اگر این بوده باشد انقلاب قضیه ممکنه به ضروریه که پرواضح است.

احتمال دوم: احتمال دوم این است که محمول دو تا شیء است. الانسان انسان، وله الکتابة حمل می‌شود به انسان اول، محمول مقید بما هو مقید که تضییق پیدا کند، این ممکن نیست، ولکن ممکن است که اینها هر کدام محمول بوده باشند، الانسان انسان، الانسان له الکتابة. وقتی که اینگونه شد، اینجا قضیه الانسان کاتب منحل می‌شود به چه چیز؟ به دو تا قضیه منحل می‌شود. یک قضیه الانسان انسان ‌که باز این ضروریه می‌شود. دیگری الانسان له الکتابة که این قضیه دومی قضیه ممکنه می‌شود. اینجا چرا منحل به دو تا قضیه می‌شود؟ چونکه تضییق که ممکن نیست یک قضیه بشود. معنای حرفی که از قید مراد بوده باشد یعنی مشیر بوده باشد این قید به همان کاتب که او محمول باشد که فرض اول است، او هم که نیست. متعین چه می‌شود؟ متعین این می‌شود که الانسان له الکتابة، خودش متضمن نسبت ناقصه است، هر نسبت ناقصه اولش نسبت تامه است، چونکه انسانی است که له الکتابة، تقیید نیست، توصیف است، توصیف توضیحی است. انسانی است که آن انسان له الکتابة برایش کتابت است. این توصیف توصیف توضیحی است نه تضییقی است. توصیف که شد این را می‌دانید که هر وصفی قبل از علم به آن اخبار است. قبل از اینکه شما بدانی زید مجتهد است خبر می‌دهند که زیدُ مجتهد، اما آن زمانی که اجتهادش را فهمیدید وصف قرار می‌دهند که جائنی زید المجتهد.

مرحوم آخوند اینگونه می‌گوید، می‌گوید قضیه الانسان کاتب اگر معنای حرفی مراد نبوده باشد منحل می‌شود به دو قضیه: یکی الانسان انسان، یکی الانسان له الکتابة، لانّ الاوصاف قبل العلم بها إخبار. اصل نسبت ناقصه اصلش نسبت تامه است، اینکه زید المجتهد إسناد مجتهد به زید نسبت ناقصه است وصف و موصوف. اصلش چیست؟ اصلش نسبت تامه است، یعنی خبر است، زیدٌ مجتهدٌ. اینجا هم مثل او می‌شود دو تا قضیه می‌شود، یکی می‌شود ضروریه، یکی می‌شود ممکنه. پس این حرف ثابت می‌شود در قول محقق سید شریف(ره) که اگر بنا بشود مصداق الشیء داخل معنای مشتق بشود، لازم می‌آید قضیه ممکنه منقلب بشود به ضروریه، به ضروریه محضه فقط در جایی که قید له الکتابة را معنای حرفی گرفتیم و معرف محمول گرفتیم. یا به قضیه ضروریه و به قضیه ممکنه، قضیه ممکنه واحده منحل می‌شود، قضیه ممکنه واحد منقلب می‌شود به قضیه ضروریه و ممکنه، در صورتی که قید کتابه که وصف هست خودش را محمول قرار دادیم. چونکه در مانحن‌فیه شق ثالث ممکن نیست که صاحب فصول کلام را به او حمل کرده بود، گفته بود انسانِ مقید به قید، این ضروری نیست، مطلق الانسان ضروری است. چونکه انسان مقید به قید نمی‌شود و در مانحن‌فیه شیء نسبت به خودش کوچک نمی‌شود، بدان جهت هست که این انقلاب را سید شریف(ره) فرمود.

این وجهش معلوم می‌شود، کسی اگر از شما پرسید چرا سید شریف(ره) نگفت که اگر مفهوم الشیء داخل معنای مشتق بشود لازم می‌آید قضیه ممکنه منقلب بشود به ضروریه؟ سرش معلوم شد. سید شریف(ره) نگفت اگر مفهوم الشیء داخل معنای مشتق بشود، قضیه ممکنه منقلب می‌شود به ضروریه، او را نگفت، فقط آنجا گفت که لازم می‌آید عرض داخل فصل بشود. در قسم دوم گفت که اگر مصداق الشیء داخل معنای مشتق بشود، لازم می‌آید قضیه ممکنه مبدل به قضیه ضروریه بشود. سرش این است: اگر مفهوم الشیء داخل بشود قضیه هیچ انقلابی ندارد، چونکه الانسان شیء له الکتابة، شیء در مانحن‌فیه نسبت به غیر خودش است، نسبت به انسان قابل تضییق است، شیئی که له الکتابة شیء خاص می‌شود، ثبوت شیء خاص بر انسان، شیء خاص بودن ممکن است. ربما ممتنع می‌شود، الانسان شیء یتمکن علی الجمع بین النقیضین، محال می‌شود، این شیء خاص ثبوتش بر انسان ممتنع می‌شود. چونکه عنوان شیء بر انسان حمل می‌شود و عنوان شیء به قید له الکتابة قابل تضییق است، آنجا این محذور انقلاب را نفرمود، آنجا انقلابی لازم نمی‌آید. قضیه باز ممکنه است، الانسان کاتب، الانسان شیء له الکتابة باز ممکنه می‌شود، انقلاب نمی‌شود. در جایی که مصداق الشیء مأخوذ در مشتق بشود، چونکه نفس الموضوع در محمول مأخوذ است و این محمول نسبت به خودش قابل تضییق نیست، قید له الکتابة را ما مضطر هستیم به یکی از دو معنا حمل کنیم، یا بگوییم قید له الکتابة معرف محمول است. اینجا قضیه، قضیه ضروریه محضه می‌شود. منقلب شد در این صورت ممکنه به ضروریه.

یا باید بگویید له الکتابة محمول آخر است، آنجا قضیه ممکنه منقلب می‌شود به قضیه ضروریه و به قضیه ممکنه‌ای که گفتم. الانسان انسان یک قضیه، الانسان له الکتابة قضیةٌ اخری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا