دروس خارج اصول / درس 86:جواب به کلام مرحوم آخوند – کلام نائینی راجع به لاینال عهدی…

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
مطلب را تا اینجا رساندیم که گفتیم بعضیها ملتزم شدهاند معنای مشتق عین معنای مبدأ است،
پس اینها تغایر ما بین معنای مشتق و ما بین معنای مبدأ را، تغایر اعتباری گرفتند. نفس آن چیزی که تعبیر میکنیم به معنای مبدأ و نفس معنای مشتق است، منتها آن چیزی که معنای مبدأ هست او تارة در تعبیر از معنای مبدأ طوری لحاظ شده است که غیر از ذات است، همان شیء در معنای مشتق طوری لحاظ شده است که عین الذات میشود. اگر طوری لحاظ بشود که عین الذات بشود او معنای مشتق میشود، غیر الذات بشود معنای مبدأ میشود. و از این معنا تعبیر کردهاند بر اینکه مشتق معنایش لابشرط است و لکن مبدأ معنایش بشرط لا است.
البته این باید روشن بشود که: این لابشرط آن لابشرطِ در باب کل و جزء نیست، در باب کل و جزء که فرق میگذارند ما بین کل و جزء میگویند. جزء و کل فرقشان به لابشرط و بشرط شیء است، کل عین الجزء است منتها آن کل لوحظ بشرط سایر الاجزاء و لکن الجزء لابشرط اخذ شده است که سایر الاجزاء باشد شرط نشده است. آن معنا در مانحنفیه مراد نیست. برای اینکه اگر معنای این بوده باشد که مبدأ بشرط لا است مثل ذات است، چون در این صورت لازمهاش این است که مبدأ با ذات جمع نشود. چون مبدأ بشرط لا است. با وجود اینکه در خارج مبدأ محقق میشود و میگوییم آن ذات متلبس به مبدأ است. مبدأ فقط معنایش این است لابشرط است یعنی آن عین آن چیزی که به آن معنا، معنای مبدأ گفته میشود عین همان معنای مشتق است، اینها فقط در لحاظ مختلف هستند، وجود خارجی اخذ میشود در مشتق و لکن در مبادی وجود ذهنی اخذ میشود.
بعضی ملتزم شدهاند که معنی مشتق عین معنی مبدأ است لکن معنی مشتق تارة لحاظ شده غیر ذات است همان شیء در معنی مشتق طوری لحاظ شده عین ذات شود غیر ذات معنی مبدأ میشود، و لذا از این معنی تعبیر کردن مشتق لا بشرط است و مبدأ بشط لا لا بشرط یعنی عین معنی مبدأ عین مشتق است.
این حرفی که آنها زدهاند عین معنی مبدأ ذات است ولکن در اعتبار فرق دارند این حرفی است که درست نیست.
ما یک راه بیشتر نداریم و آن راه تصورش این است که: گفتهاند عرض در خارج وجودش عین وجود جوهر است و عین وجود آن معروض است، در معنای مشتق که همان معنای مبدأ است باید وجود خارجی را اخذ کند تا عین ذات بشود. چون اگر بخواهند مبدأ با مشتق در معنا یکی باشد و لکن طوری لحاظ شده است که آن معنا در مشتق عین ذات میشود، باید وجود خارجی اخذ کند. چونکه بنابر گفتههای اینها عرض در خارج عین آن ذات است عین معروض است. این حرف درست نیست. چونکه مبدأ همیشه عرض نمیشود، عرض عین معروض است، اما معروض که عین عرض نیست، ذات عین عرض نیست. اینکه حمل میشود حمل هُوهوی که یعنی این اوست و او هم این است، آن معنا تصحیح نمیشود. فرض کردیم این مصحح عینیت این است که عرض خارجا عین معروضش است. اگر بخواهند مشتق را لابشرط اخذ کنند که حمل بر ذات بشود باید وجود خارجی اخذ کنند. نه عنوان وجود خارجی را، بلکه واقع وجود خارجی را. واقع وجود خارجی را اخذ کردن همان وضعش عام موضوعلهاش خاص میشود، چونکه وجود عارضیه ای که هست آنها وقتی که در موضوعله اخذ بشود، باید آنها موضوعله بوده باشند و در موضوعله اخذ بشوند. اگر در مبدأ معنا طوری اخذ شده است، که حمل بر ذات نمیشود، باید آنجا هم وجود ذهنی اخذ کند وجود لحاظی اخذ کند. چونکه هر عرض خارجی در لحاظ غیر از معروضش است، غیر جوهر است. در عالم لحاظ وجود مستقل دارد. بدان جهت میگویند عرض خارجی جوهر عقلی است، یعنی در عالم لحاظ مستقل است. اگر طوری بخواهند معنی کنند که حمل بر ذات نشود، غیر از ذات بشود، باید وجود لحاظیاش را اخذ کند. راه دیگر که ندارد. کی میتواند ملتزم بشود که در مشتق وجود خارجی اخذ شده است، وجود خارجی آن معنای که از او تعبیر میشود مبدأ سیال است و لکن در مبادی وجود ذهنی اخذ شده است. با وجود اینکه بالضرورة و الیقین و الجزم که هیچگاه قابل شک نیست مبدأ به خارج صدق میکند، میگویند هذا ضربٌ. همان معنای مبدأ و متلبسٌ بالمبدأ که المعبر عنه بالضرب یا به ضاد و راء و باء. اینگونه نیست که وجود لحاظی مأخوذ بوده باشد در معنا.
مرحوم آخوند هم این را در کفایه ابطال خواهد کرد آن وقتی که متعرض خواهد شد به کلمات قوم که گفتهاند مبدأ بشرط لا است، مشتق لابشرط است خود مرحوم آخوند آنجا ابطال خواهد کرد که معنای لابشرط و بشرط لا این نیست که اینها یک چیز باشند و در معنی فقط تفاوتشان بالاعتبار است، این نیست معنایشان. پس یکی از اقوال مشتق که شخص میتواند مثلا او را ادعا بکند که مشتق معنایش بسیط است همان است که مبدأ با مشتق معنا یکی است، فرقشان بالاعتبار است.
سيد شريف قائل به بساطت مفهوم مشتق هستند، زیرا اگر بخواهد مشتق مرکب باشد از دو حال خارج نیست یا مفهوم ذات و شیء داخل در مفهوم مشتق است و یا مصداق شئ داخل در مفهوم مشتق باشد و در هر دو صورت تالی فاسد وجود دارد، زیرا اگر بخواهد مفهوم شئ داخل در مفهوم مشتق باشد لازمه اش این است که چیزی که عرض عام است مقوم ذات بشود یعنی مفهوم شئ که عرض عام است و بر انسان وغیر انسان حمل میشود باید مقوم ناطق باشد در حالی که این مطلب مورد قبول نیست.
و اما اگر مصداق شئ داخل در مفهوم مشتق باشد انقلاب قضیه ممکنه به قضیه ضروریه پیش میآید، مثلا وقتی گفته میشود: ضاحک، و فرض این است که مرکب از مبدا و مصداق شی است که در این جا مصداق شئ انسان است معنای الانسان ضاحک، الانسان انسان ثبت له الضحک است و واضح است که این قضیه ضروریه است زیرا حمل انسان بر انسان ضروری است.
جواب صاحب فصول از سید شریف
مرحوم صاحب فصول(ره) در ادعای سید شریف(ره) میگوید:
اما اینکه گفتید: اگر مفهوم ذات و شىء داخل در مفهوم مشتق است مثل الانسان ناطق، يك عرضى عام در ذاتى داخل شود گفتند این مطلب صحیح نیست در جواب مىگوييم: ذاتى و فصل بودن ناطق براساس عرف و اصطلاح منطقیین است، كه آن را مميز جوهرى انسان دانسته، و توسط آن به حيث ذاتى انسان اشاره مىكنند و كارى به خود ذات ندارند.ولى بحث ما فعلا در معناى لغوى و وضعى كلمه ناطق است و اينكه مثل ناطق در عرف اهل لغت عرب به چه معنا است؟ و از اين لحاظ هيچ مانعى ندارد كه واضع لغت عرب، كلمه ناطق را براى شىء له النطق وضع كرده باشد و محذور هم لازم نمىآيد، زيرا دخول عرضى در معناى لغوى كلمه است و اينكه محال نيست.
خلاف ارتکاز بودن ادعای صاحب فصول
مرحوم آخوند(ره) از سید شريف(ره) دفاع كرده و به اعتراض صاحب فصول جواب مىدهند:ما قطع داريم كه كلمه ناطق و مانند آن، به همان معنائى كه در لغت داشته و براى آن وضع شده بود، در منطق بكار رفته و فصل واقع شده است و منطقى هيچ دخل و تصرّفى در معناى آن نكرده است آنگاه اگر معناى ناطق همان معناى لغوى است مىگوئيم: در منطق كه نتوانستيم شىء را در معناى آن داخل كنيم، چون مستلزم دخول عرضى در ذاتى بود. پس كشف مىكنيم كه در اصل لغت هم ناطق همان حيث وصف شىء را بيان مىكند و كارى به ذات ندارد و شىء يا ذات در معناى آن دخيل نيست.
جواب مرحوم اخوند از کلام سید شریف
شما (سید شریف) فرموديد: اگر مفهوم شىء در معناى ناطق، مأخوذ باشد، عرض عام، داخل فصل مىشود، و کلامتان بر اين اساس است كه «ناطق» فصل انسان باشد، ولى قبول نداريم كه ناطق، فصل انسان است به عبارت ديگر، اشكال شما در صورتى وارد است كه «ناطق» فصل انسان باشد، ولى ما نمىپذيريم كه «ناطق» فصل انسان باشد.
مانند «الحيوان حسّاس متحرّك بالارادة».آيا قابل قبول است كه يك ماهيّت، دو فصل داشته باشد؟يك ماهيّت نمىتواند دو فصل داشته باشد از اينكه آن دو را در تعريف حيوان، ذكر كردهاند كشف مىكنيم كه هيچكدام فصل نيستند بلكه آنها لازم ماهيّت حيوان هستند، منتها از نظر قُرب و بُعد، در يك رديف واقع شدهاند و تقدّم و تأخّرى بين آنها نبوده، لذا هر دو را در ماهيّت حيوان، ذكر كردهاند.
کلام مرحوم نائینی(ره)
ایشان در مقام جواب از کلام مرحوم آخوند فرموده اند[1] و لو اینکه ناطق به معنای متکلم و مدرک کلی فصل حقیقی نیست ولی نفس ناطقه فصل حقیقی انسان است فلذا نقل کلام به نفس ناطقه میشود و اشکال سید شریف باقی است.
نقد نظریه مرحوم نائینی
ایشان در مقام جواب از کلام مرحوم آخوند فرموده اند و لو اینکه ناطق به معنای متکلم و مدرک کلی فصل حقیقی نیست، ولی نفس ناطقه فصل حقیقی انسان است فلذا نقل کلام به نفس ناطقه میشود و اشکال سید شریف(ره) باقی است.
اختیار شق دوم از کلام سید شریف
سید شریف فرمود اگر در معناى مشتق، مفهوم «شىء» را اخذ نكنيد بلكه مصداق شىء را بياوريد، تالى فاسدش اين است كه قضيّه ممكنه خاصّه به ضروريّه، انقلاب، پيدا مىكند. در قضيّه «الانسان ضاحك» كلمه ضاحك، مشتق است اگر مصداق شىء در معناى آن مأخوذ باشد، معناى قضيّه مذكور چنين است: «الانسان انسان له الضّحك» زيرا در مثال مذكور، مصداق شىء، خود انسان است و طبق فرض دوّم شما در معناى مشتق، مفهوم شىء را اخذ ننموديد بلكه مصداق شىء را در آن اخذکرده اید.
صاحب فصول(ره) در جواب از سید شریف(ره) میفرماید:
اولا در قضيّه مذكور و امثال آن، محمول قضيّه، مصداق شىء به نحو مطلق نيست، بلكه مصداق شىء محمولی است كه مقيّد به قيد است يعنى انسان مقيّد به ضحك محمول است.
و ثانیا بايد آن قيد و وصف را ملاحظه كنيم اگر قيد از قبيل ناطقيّت باشد، در اين صورت، ثبوت ناطقيّت براى انسان، ضرورت دارد امّا اگر وصف و قيد از قبيل ضحك و كتابت باشد، در اين صورت، آنها براى انسان، ضرورت ندارند يعنى انسان مىتواند ضاحك و كاتب باشد ولى كتابت و ضحك براى انسان ضرورتى هم ندارد و یا آن قید برای انسان ضروری العدم است، مثلا گفته میشود انسانی که مقید به وصف قدرت بر جمع نقیضین است که در این صورت چون قید ضروری العدم برای انسان است پس خود انسان نیز ضروری العدم میشود
بنا بر این مطالب، شما فرموديد قضيّه «الانسان ضاحك» قضیه ممکنه است، حال اگر ما مصداق شىء را در معناى ضاحك اخذ كنيم و قضيّه به اين صورت درآيد «الانسان انسان له الضّحك» آيا قضيّه مذكور از امكان به ضرورت منقلب مىشود؟
در جواب گفته میشود که هیچ گونه تغییری حاصل نمیشود و معناى «الانسان ضاحك» عبارت است از «الانسان انسان له الضّحك» و واضح است كه نفس انسانيّت، براى انسان، ضرورت دارد نه انسان مقيّد و موصوف به ضحك و كتابت.
مرحوم سید شریف در مقام جواب از صاحب فصول میفرماید:
اگر محمول فقط مقید است یعنی وقتی گفته میشود «انسان له الضحک» در حقیقت محمول فقط انسان است ولو اینکه تقیید داخل است، ولی قید از محمول خارج است و لحاظ نشده است. در این صورت اشکال باقی است یعنی قضیه ممکنه منقلب به قضیه ضروریه شده است زیرا انسانیت برای انسان ضروری است.
که مشتق با مبدأ در معنا هیچ فرقی ندارد، آنی که مبدأ به او وضع شده است مشتق هم بعینه به او وضع شده است، منتها در کیفیت لحاظ فرق دارند. در وضع مبدأ طوری او لحاظ شده است که غیر الذات بشود (که گفتیم معنایش این است که وجود ذهنی باید اخذ بشود) و در مشتق طوری اخذ شده است که باید عین الذات بشود، که این هم گفتیم معنا ندارد الا اینکه وجود خارجی اخذ بشود. مقتضای کلام سید شریف این است. اگر کسی این مشتق بسیط است به این معنا ملتزم شد، این همان حرفی است که مرحوم نائینی سابقا میگفت، اگر بساطت مشتق به این معنا را کسی ملتزم شد، که لابشرط و بشرط لا به معنایی که گفتیم ملتزم شد اصل این بحث در اینکه مشتق حقیقت است در خصوص متلبس یا حقیقت است در اعم، اصلا معنا ندارد، چونکه اگر کسی ملتزم شد معنای مشتق بسیط است به این نحوی که گفتیم، این معنا ندارد کسی ملتزم بشود که معنای مشتق اعم است، چونکه معنای مشتق عین مبدأ است. مبدأ چگونه بر عدمش صدق نمیکند مشتق هم معنایش عین مبدأ است بر عدمش صدق نمیکند. منتها اینها در لحاظ با همدیگر اختلاف داشتند. بدان جهت کسی در مشتق اگر ملتزم بشود به بساطت به این معنا، اصلا نزاع در معنای مشتق معقول نیست.
بنابر آنچه که گفتیم: نتیجهاش این است که در باب مشتق ما باید ملتزم بشویم که ذات داخل معنای مشتق است به وجهی من الوجوه. منتها مصداق یا مفهوم، مصداق را نخواهیم گفت، مفهوم را خواهیم گفت. مصداق ذاتی که هست او را ما ملتزم نیستیم، مفهوم ذات که از او تعبیر به مفهوم مای موصوله یا مای نکره میشود باید ملتزم بشویم که به نحوی داخل است. آن کیفیت نحوه اش را توضیح خواهیم داد. آن معنای آن مای نکره یا مای موصوله آن معنا، در معنای مشتق داخل است. و لکن در مبدأ او نیست. فقط فرق مای موصوله و نکره با معنای مشتق، این است، معنای مای نکره یا موصوله هیچ تعینی ندارد. مبهم من جمیع الجهات است. و لکن در باب مشتق آن مایی که معنای هیئت مشتق است، آن «ما» یک جهت تخصصی دارد. تخصصش چیست؟ تلبس به مبدأ. فقط این خصوصیت را دارد. مبهم من جمیع الجهات نیست، این جهت را دارد که از ناحیه مبدأ معین و متخصص به مبدأ است.