دروس خارج اصول / درس 80: کلام مرحوم نائینی در بارۀ مراد از حال – کلام مرحوم آخوند …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در اصل عملی بود در مقام
اگر شک کردیم مشتق وضع شده است به معنایی که آن معنا فقط ذات متلبس به مبدأ را شامل میشود یا وضع شده است به ذاتی که در او مبدأ به فعلیت رسیده است، آن فعلیت باشد یا بقاء نداشته باشد. مرحوم آخوند فرمود اگر جعل حکم قبل از انقضاء تلبس از ذات بشود، آنجا استصحاب جاری میشود در بقاء حکم، و اما اگر جعل حکم بعد انقضاء التلبس بشود، در آن ذات رجوع به برائت میشود. البته شما که عبارت کفایه را دیدید، ملتفت میشوید که مرحوم آخوند استصحاب موضوعی را قائل نیست. بلکه عند الشک فی الحکم الشرعی اصل را در خود حکم شرعی جاری میکند. و به عبارت واضحه ما اگر داشتیم اکرم العالم و ذاتی بود که سابقا تلبس به مبدأ علم داشت و آن مبدأ علم از آن ذات منقضی شده است، نسیان عارض شده است، و ما هم شک میکنیم که اکرم العالم معنایش ذات متلبس به علم است، مشتق به معنای متلبس وضع شده است یا معنای مشتق در او سعه هست و آن ذاتی که انقضی عنه المبدأ او هم مشمول معنای مشتق است.
در این صورت اصل عملی را در عالم بودن این شخص که این شخص آن وقتی که متلبس به مبدأ بود قطعا عالم بود، الان که تلبس به مبدأ از او منقضی شده است، استصحاب بکنیم نمیدانیم باز عالم است یا نه، احتمال میدهیم عالم باشد چونکه معنای عالم اوسع باشد، مرحوم آخوند استصحاب را در موضوع جاری نمیکند. و الا اگر استصحاب را در موضوع جاری میکرد، که گفتیم شبهه مفهومی است در مانحنفیه، اگر استصحاب را در موضوع جاری میکرد فرقی ما بین الصورتین نبود. آن وقتی که نه، از ذات مبدأ منقضی شد آمده اکرم العلماء، باز استصحاب میکردیم که این ذات یک زمانی عالم بود الان هم عالم است.
چون که خود مرحوم آخوند تصریح کرده است در باب استصحاب در جریان استصحاب در شیئی لازم نیست مستصحب حین حدوث، اثر شرعی داشته باشد، بلکه مستصحب بقائا موضوع حکم شرعی بشود استصحاب در او جاری میشود. فرض بفرمایید ما دستمان را امروز با یک آبی شستیم که آن آب ده سال است آنجا موجود است، شک میکنیم که آن آب نجس هست یا طاهر است. ما استصحاب طهارت را میکنیم میگوییم آن وقتی که این آب موجود شد طاهر بود، بعد نمیدانم نجس شده است به واسطه وقوع میته یا نجس آخر به واسطه تغیر، یا نه، استصحاب میکنم بقاء طهارتش را. بقاء طهارتش ده سال قبل این اثر شرعی ندارد، اما آن طهارتی که قبل از ده سال داشت، آن طهارت فعلا باقی بماند اثر شرعی بماند که دستهای من یا لباس هایم که شستهام پاک شده است. همین معنا کافی است در استصحاب. بدان جهت اگر استصحاب را مرحوم آخوند در بقاء الشخص عالما جاری میکرد فرقی ما بین دو صورت نبود، در هر دو صورت استصحاب در کون الشخص عالما جاری بود. یک وقتی این شخص عالم بود الان هم کما کان، یترتب بر او که اکرامش واجب است. مرحوم آخوند استصحاب را در موضوع جاری نکرد. و سرش هم این است که استصحاب در شبهات مفهومیه جاری نمیشود. ادله استصحاب ناظر است به آنجایی که ما یقین به حدوث شیء خارجا داشته باشیم و شک در این وجود خارجی داشته باشیم که وجود خارجی زایل است یا باقی است. اینجاها استصحاب شده است، یعنی شارع تعبد کرده است به بقاء متیقن پیش مرحوم آخوند، تعبد کرده است به علم به بقاء خارجی بنائا علی ما ذکرنا. در موارد شبهه مفهومیه در خارج ما شکی نداریم، یک زمانی بود نه افق حسی قرص شمس از او ساقط شده بود نه افق واقعی. یک زمانی اینگونه بود. الان شمس قرصش از افق حسی قطعا ساقط شده است، او جای شک نیست، و از افق واقعی هم قطعا ساقط نشده است چونکه حمره مشرقیه هنوز زایل نشده است. ما در خارج شک نداریم. اسم خارج چیه و به خارج چی میگویند و اسمش چیه در او شک داریم. ادله استصحاب ناظر به این نیست. ادله استصحاب ناظر بر این است که شک در بقاء وجود خارجی یا عدم خارجی داشته باشیم در استمرار و انقطاع، شارع تعبد به بقاء کرده است یا تعبد به علم به بقاء کرده است علی ما ذکرنا.
روی این اصل مرحوم آخوند، اصل را در حکم جاری میکند. اشکال فرمودهاند که استصحاب در ناحیه حکم هم جاری نمیشود. در موارد شبهات مفهومیه وقتی که استصحاب در ناحیه خود موضوع جاری نشد، در ناحیه حکم هم جاری نمیشود. چونکه جریان استصحاب در ناحیه حکم و لو گفتیم استصحاب در شبهات حکمیه جاری است و لکن چونکه موضوعش محرز نیست احتمال میدهیم معنای عالم ذاتٌ ثبت له العلم نبوده باشد، معنایش ذات توأم با علم بوده باشد، آن ذاتی که فعلا علم ندارد در خارج، اینجا نمیتوانم بگویم این سابقا اکرامش واجب بود الان کما کان. سابقا اکرامش واجب بود بما انّه عالمٌ، الان احتمال میدهم اکرامش واجب نباشد بما اینکه لیس بعالم، عالم نیست.
پس قضیه متیقنه من، غیر از قضیه مشکوکه من است، در مانحنفیه شک دارم در وجوب اکرام این زید به احتمال اینکه این عالم نبوده باشد، و آنی که سابقا یقین داشتم به وجوب اکرام بما انه عالم علم داشتم. پس استصحاب در ناحیه حکم هم جاری نیست، رجوع به برائت میشود. بدان جهت تفصیل مرحوم آخوند کانّ عاطل و باطل میشود. این اشکالی است که به مرحوم آخوند فرمودهاند در مقام.
عرض میکنم این اشکال فی الجملة صحیح است و لکن مطلقا صحت ندارد. ان شاء الله در بحث استصحاب موفق شدیم تفصیلش آنجا است، اگر ما بناء گذاشتیم در شبهات حکمیه استصحاب جاری میشود در موارد شک در بقاء، ملاکِ جریانِ استصحاب در شبهات حکمیه اجمالش این است که، تارة بنظر العرف آن عنوانی که در خطاب موضوع الحکم است، آن عنوان، عنوان تقییدی است، یعنی حکم به خارج سرایت میکند بما اینکه خارج تحت این عنوان است. حکم حقیقتا مالِ عنوانی است که آن عنوان موضوعیت دارد به این حکم. خارج هم بما اینکه منطبق تحت آن عنوان هست، این حکم را دارد. و به عبارت علمیاش، حکم که به خارج ثابت میشود، عنوان از قبیل واسطه در عروض است نسبت به آن خارج، حقیقتا حکم مالِ آن عنوان است. چونکه عنوان منطبق به خارج میشود، خارج هم متصف به آن حکم میشود.
مثل الکلب نجسٌ، آن چیزی که مستفاد از این دلیل است، الخمر رجس فاجتنبوه، یا الکلب نجس، آن چیزی که متفاهم عرفی است، شارع رو اشیائی جعل نجاست کرده که یکی از آنها کلب است، که عنوان کلب از عناوینی است که شارع حکم به نجاست کرده است. بدان جهت اگر کلب ذهوق روح از او شد بعد استحاله شد، ملح شد، به این ملح کلب صدق نمیکند، بلکه کان کلبا. بدان جهت در این موارد اگر شک کردیم که این ملح نجس است یا پاک است، استصحاب کلب نمیشود کرد، چونکه سابقا که صورت نوعیه کلبی داشت قطعا رفته است. این کلب نیست ملح است. استصحاب حکمش را هم نمیشود کرد. چرا؟ چونکه اگر الان این نجس بشود نجاست کلبی نیست. شارع رو ده چیز که جعل نجاست کرده است، او یازده چیز میشود. یکی هم الملح المتبدل الیه الکلب به او هم نجاست جعل کرده. کلب، خنزیر، خمر، کافر، دم، منی، بول، غائط یکی هم آن ملحی که المتبدل الیه الکلب است. این چیز یازدهمی است. اهل العرف عنوان کلب را عنوان مقوم بر حکم میدانند، یعنی موضوع نجاست میدانند. این حیوان خارجی آن وقتی که لَه لَه میکرد میگفتند این نجس است، بما انه کلبٌ بود. وقتی که عنوان کلبیت از او زایل شد آن نجاست هم زایل میشود، الان اگر نجس بشود این نجاست، نجاست اخرایی است به عنوان آخر مجعول است.
تارة عنوانی که هست پیش عرف عنوان موضوع الحکم از این قبیل است که میگویند این عنوان، عنوان مقوم الحکم است بنظر العرف. و اخری شارع عنوانی را که در دلیل الحکم اخذ کرده است آن عنوان از این قبیل نیست، عنوان، عنوانِ واسطه در عروض نیست، بلکه بنظر العرف واسطه در ثبوت است، یعنی این عنوان علت شده است که حکم بر خود این معنون ثابت شده است. مثلا شارع میگوید «الماء الکر اذا تغیّر فی احد اوصافه الثلاثة تنجّس» یا فرمود «الماء الکر المتغیر فی احد اوصافه الثلاثة نجسٌ»، این عنوان تغیّر و این عنوان متغیر که در موضوع اخذ شده است این بنظر العرف مقوم موضوع نیست. اهل العرف میگویند که آب نجس است، آب را میگویند که این آب کر نجس است، معروض نجاست را آب میدانند، نمیگویند آب متغیر نجس است میگویند این آب نجس است. چرا؟ چونکه اوصافش تغیر پیدا کرده است. این فهم اهل العرف است از خطابات شرعی. قذارت عرفی هم اینگونه است. میگویند این آب کثیف شده است، اسناد قذارت را به خود آب میدهند. نمیگویند آبی که قذارت دارد قذر است، قذارت را بر خود آب حمل میکنند. منتها رنگش چونکه تغییر پیدا کرده او را واسطه در ثبوت میدانند یعنی علت میدانند، علت اینکه این قذر است و نجس است چونکه رنگش تغییر پیدا کرده است.
در مواردی استصحاب در شبهات حکمیه جاری میشود که آنجا قیدی که سابقا محرز بود، بعد آن قید رفته است، احتمال میدهیم که به واسطه رفتن آن قید حکمش هم برود چونکه احتمال میدهیم که آن قید بحدوثه علت حدوث حکم باشد و ببقائه علت بقاء حکم بشود، مادامی که ماء کثیر متغیر است، تغیر موجب حدوث نجاست و بقاء تغیر موجب بقاء النجاسة میشود. و احتمال میدهیم نه، حدوث التغیر موجب میشود تنجس الماء را چه تغیر خودش بماند چه نماند. در این موارد است که استصحاب میکنیم میگوییم این آب آن وقتی که متغیر بود نجس بود، موضوع خود آب است، چونکه بنظر العرف عنوان متغیر یا تغیر واسطه در ثبوت است. الان کما کان. این عیب ندارد. و الا اگر بناء بشود ما در تمام موارد قیود را از قبیل قیود مقوم موضوع حساب بکنیم کما اینکه شیخ در رساله و مرحوم آخوند فرمودهاند، به استصحاب حکمی دیگر مورد نمیماند و همیشه شک در بقاء موضوع میشود. پس مواردی که استصحاب در ناحیه حکم جاری میشود آن مواردی است که محرز بشود که این قید و این عنوان، عنوان مقوم نیست، بلکه از قبیل واسطه در ثبوت است.
علی هذا شارع فرمود الماء الکثیر المتغیر فی احد اوصافه الثلاثة نجس، ما در معنای متغیر شک کردیم. و این هم میدانیم تغیر رفت نجاست هم میرود، مادام متغیرا نجس است، این را هم میدانیم. یعنی علت است، عنوان متغیر انطباقش موجب حدوث نجاست و بقاء عنوان متغیر موجب بقاء نجاست میشود. شک در این است که عنوان متغیر معنایش چیست؟ معنای متغیر این است که متلبس به تغیر باشد یا تلبس به تغیر معتبر نیست، تغیر در آن ماء به فعلیت رسیده باشد چه تغیر بماند یا نماند. وقتی که تغیر که به فعلیت رسیده بود رفت، چه مانع دارد ما استصحاب بکنیم که این ماء سابقا نجس بود الان کما کان؟ چونکه احتمال میدهیم متغیر معنایش این بوده باشد که متغیر ذاتی که در او تغیر فعلیت رسیده، بقاء هم در او معتبر نیست، و مادامی که آب هم اینگونه است نجس است. قید هم که قید مقوم نیست. استصحاب جاری میشود، چرا جاری نشود.
بدان جهت اینکه مرحوم آخوند در کفایه تفصیل داد، اطلاق تفصیلی ایشان که در صورت اولی گفت برائت، در صورت ثانیه استصحاب الحکم، اطلاقش درست نیست. اما اینگونه نیست که همه جا درست نبوده باشد، همه جا رجوع به برائت بشود. نه، حاشا و کلا. نسبت به موارد باید حساب کرد، عنوان اگر عنوان مقوم بوده باشد، آنجا هم اینگونه رجوع به برائت میشود در کلتا الصورتین. اگر عنوان، عنوان مقوم نبوده باشد، عنوانی بوده باشد که از قبیل واسطه در ثبوت حساب میشود که در آن موارد استصحاب حکم جاری میشود.
هذا کله نسبت به این اصل عملی که در مقام ذکر کردیم.
[تحریر حد نزاع]
بعد مرحوم آخوند اقول در مسئله مشتق را متعرض میشود در کفایه: یک قول، قول اشاعره و جماعتی از اصولیین از مذهب حق بود که ملتزم بودند که مشتق حقیقت است در متلبس به مبدأ، که مذهب منصور و حق است که صاحب کفایه هم اختیار میکند او را. در مقابل جماعتی بودند از علماء و معتزله که آنها ملتزم بودند مشتق حقیقت است در ذاتی که در او مبدأ از عدم به فعلیت خارج شده باشد، اعم از اینکه مبدأ باقی بماند یا نه.
بعضیها تفصیل دادهاند، گفتهاند که فرق است ما بین مشتقی که محکوم علیه بوده باشد مثل «السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما» آنجا تلبس به مبدأ معتبر نیست. برای اینکه دزد را دستش را که میبرند آن وقتی دستش را میبرند که دزدی منقضی شده است، یک سال قبل، یک ماه قبل، یا یک هفته قبل یا اقلا یک روز قبل دزدی کرده بود. و اما در صورتی که مشتق محکوم به بشود او حقیقت در متلبس به مبدأ است. بعضیها فرق گذاشتهاند ما بین اسم فاعل، اسم مفعول که این اختلاف از ناحیه مبادی است که مبادی به نحو صنعت است، به نحو حرفه است. و این تفصیلاتی که ما بین محکوم علیه و محکوم به اینها هم معلوم خواهد شد که اینها همهاش عاطل و باطل است. در مسأله انسان باید قائل بشود به احد القولین، و وجهش هم معلوم خواهد شد چرا تفصیل در مسأله ممکن نیست. اختلاف مبادی که اختلاف نمیآورد، اختلاف حالات را هم در ضمن ایشان بیان خواهد کرد ما هم توضیح خواهیم داد که اختلاف احوال نمیتواند وضع را متعدد کند.
کلام این است که آن وقت بحث در این میشود که وارد بشویم به استدلال که مذهب حق این است که مشتق حقیقت در متلبس به مبدأ است.
مرحوم نائینی در مقام یک کلامی دارد. کلام ایشان خالی از تحقیق و فایده نیست. ایشان فرموده است به مبدأ است و فعلیت دارد یا اعم از اوست. ما اگر ملتزم شدیم که معنای مشتق بسیط است، این نزاع اصلا معنا ندارد و باید ملتزم بشویم که مشتق حقیقت است در متلبس به مبدأ. اگر ملتزم شدیم که مشتق بسیط است و معنایش مرکب نیست، باید ملتزم بشویم بر اینکه مشتق حقیقت در متلبس به مبدأ است. بله اگر کسی ملتزم شد که معنای مشتق مرکب است، او میتواند نزاع بکند بر اینکه آیا مشتق حقیقت در متلبس به مبدأ است یا حقیقت در اعم است چه مبدأ تلبس داشته باشد چه تلبسش منقضی بشود.
پس بنا به گفته مرحوم نائینی باید اول این مسأله را صاف کرد که معنای مشتق بسیط است یا مرکب. اگر بسیط شد دیگر استدلال نمیخواهد محال است معنای مشتق اعم بشود، قهرا باید حقیقت بشود در متلبس به مبدأ اگر مشتق معنایش بسیط شد. اگر معنای مشتق مرکب شد، و اثبات شد که بسیط نیست، مرکب است آن وقت نزاع جریان دارد، لکن چگونه جریان دارد؟
نزاعی هست که ان شاء الله تفصیلش خواهد آمد آن وقتی که مرحوم آخوند عنوان کرد، اینکه میگویند مشتق ذاتی است که متلبس به مبدأ است کلام این است که آن ذات که معنای مای نکره است یا معنای مای موصوله است که تفصیلش خواهد آمد، این معنای مای موصوله یا مای نکره که از او تعبیر به ذات میشود او داخل معنای هیئت مشتق هست یا نیست؟ یعنی معنای هیئتِ مشتق ذاتٌ له المبدأ؟ اینگونه است؟ یا این ذات در معنای هیئت مشتق مأخوذ نیست. جماعتی گفتهاند که ذات در معنای مشتق اصلا مأخوذ نیست، معنای مبدأ هر چه هست، معنای مشتق هم همان است هیچ فرقی ندارد، فقط فرقشان اعتباری است. در مبادی، مبدأ و معنا طوری اخذ شده است که آن معنا مقابل ذات است، با ذات شاخ به شاخ هستند مقابله میکنند. در مبادی موضوعله یک معنایی است که آن معنا با ذات مقابله میکنند مقابل هم هستند. ولکن بخلاف المشتق، در مشتق مبدأ طوری اخذ شده که اتحاد با ذات دارد. چونکه مبدأ خارجا اینگونه است، وجودش، وجود عرض یا ضرب در خارج، وجود علم در خارج، وجودش همان زید است، وجود آن مبدأ در خارج نحو وجودی است برای آن معروضش برای آن ذاتش. و لو ذات مراد معروض نیست. اینها اینجا فعلا عنوان اجمالی اش را عرض میکنیم. در مشتق مبدأ طوری اخذ شده است که کانّ با ذات اتحاد دارد، کانّ با ذات عینیت دارد. این مبدأ اینگونه اخذ شده، بدان جهت مبدأ معنایش حمل بر ذات نمیشود. و لکن مشتق معنایش حمل بر ذات میشود، چونکه مبدأ طوری اخذ شده است کانّ عین ذات است و اتحاد با ذات دارد.
علی هذا مرحوم نائینی فرموده کسی اگر ملتزم شد که معنای مشتق بسیط است، هیچ ذاتی در او مأخوذ نیست نه مای موصوله نه مای نکره، هیچکدام مأخوذ نیست فقط عین المبدأ است، منتها طوری لحاظ شده است که اتحاد با ذات دارد، وقتی که مبدأ منقضی شد شیء معدوم میشود، سابقا گفتیم شیء به عدمش صدق نمیکند، مثل عین مبادی میشود، چگونه گفتیم مبادی محل نزاع نیست در باب مشتق، چونکه مبدأ که رفت شیء بر عدمش که صدق نمیکند، چه چیز جای بحث بشود؟ اینجا هم اینگونه است، اگر معنای مشتق عین مبدئی شد که لحاظ شده است اتحادش با ذات، اگر مبدأ رفت معنای مشتق رفته است، بر عدمش که نمیتواند منطبق بشود.
به عبارت واضحه مرحوم نائینی فرموده است سابقا گفتیم که جوامد مثل انسان، حجر و شجر اینها خارج از بحث است در باب مشتق، در اینها بحث نمیکنیم. چرا؟ چونکه این جوامدی مانند شجر مانند انسان به صورت نوعیش است، نه با هیولا و مادهای که استعداد محض است. به آن استعداد محض و هیولا و به ماده به او انسان نمیگویند، آن وقت انسان، انسان است که فعلیت ماده و تحصّل ماده به صورت است. وقتی که صورت شجریت را پیدا کرد شجرٌ، صورت انسانیت را پیدا کرد انسانٌ. چونکه شیئیت شیء به صورتش است وقتی که صورت رفت دیگر شجری نیست، انسانی نیست.
فرموده مرحوم نائینی(ره) جوامد محل کلام نبود، میفرماید مشتق بنائا علی البساطة امرش اوضح از جوامد میشود، خروج مشتق بنائا علی بساطة المعنی از خروج جوامد اوضح است. چرا؟ چونکه در آن جوامد اقلا یک هیولایی بود، صورت میرفت و لکن هیولا در صورت دیگری موجود بود بقاء داشت؛، ماده موجود بود. کسی ممکن بود توهم کند نه، این شیء دومی همان شیء اولی است، کی گفت شیئیت شیء به صورتش است، چونکه ماده باقی است این همان شیء اولی صدق میکند. انسان صدق میکند به این ترابی که به این رمادی که زیر این خاکها است فعلا. و لکن در باب مشتق بنائا علی البساطة وقتی که مبدأ رفت هیچ چیز نیست، وقتی که مبدأ رفت هیچ چیز نیست تا کسی توهم بکند که مشتق صدق بر او میکند.
آن وقت یک اشکال پر واضحی به مرحوم نائینی(ره) متوجه میشود. آن اشکال چیه؟ گفته میشود که یا مرحوم نائینی(ره) اینکه کسی منکر نشده است که مشتق را در موارد انقضاء استعمال کردن مجازا صحیح است. همه این را مقر شدهاند که در ما انقضی به نحو مجاز استعمال میشود، حتی در مواردی که تلبس فیما بعد پیدا خواهد کرد مثل «من قتل قتیلا»، آنجا استعمال میشود قتیل در آن فرض کنید ذاتی که تلبسش به قتل فیما بعد خواهد شد. این استعمال محل بلاکلام است در این موارد، استعمال مجازی واقع است. شما چگونه میگویید چیزی نیست که لفظ در آن معنا استعمال بشود بنائا علی البساطة، چونکه مبدأ رفت دیگر چیزی نیست لفظ در او استعمال بشود. بنائا علی البساطة باید استعمال مشتق در این موارد غلط بوده باشد غیر معقول بوده باشد چونکه چیزی نیست، و حال آنکه ما میبینیم صحیح است.
جواب داده است مرحوم نائینی(ره)، فرموده اشتباه کردید. آنجا مشتق وقتی که گفتیم بسیط است مبدأ رفت چیزی باقی نماند. مشتق در این موارد در شیء آخر استعمال شده است در معنای آخر که ذات است. منتها چونکه این ذات سابقا اتحاد با معنای مشتق داشت و همسایه بود و جوار داشت، این یک نحو از علاقهای است که الان که آن اتحاد از بین رفته است باز در آن ذات مشتق را استعمال میکنند. در مبدأ استعمال نمیکنند، وقتی که مشتق معنایش مبدأ شد منتها مبدئی که اتحاد با ذات دارد، آنجا دیگر در مبدأ استعمال نمیشود، بلکه در ذات استعمال میشود، ذاتی که خالی از مبدأ است و معنای مشتق هم مبدأ بود، او رفته است، در معنای آخر که بالمجاورة یا به نحو آخر به عنایت استعمال بشود این عیب ندارد. این در مبادی هم هست. این عیب ندارد به عنایت و به علاقه. این مثل او میشود.
متحصل چه میشود؟ متحصل این میشود از فرمایشات مرحوم نائینی(ره): اگر ما گفتیم مشتق معنایش بسیط است یعنی ذات در او مأخوذ نیست، معنای مشتق عین معنای مبدأ است، فقط فرقی که معنای مشتق با مبدأ دارد یک فرق اعتباری است، چگونه انسان فرض بفرمایید لحاظ میکند ضرب را در مقابل قتل، در مقابل قیام و در مقابل قعود، از او تعبیر میشود به معنای مصدری، اینجا هم فرض بفرمایید اگر آن مبدأ ملاحظه بشود در مقابل ذات، لفظ مبدأ به او وضع شده است، آن حروف مبدأ به او وضع شده است. و یک وقت نه، اینکه لحاظ شده است فرض بفرمایید آن مبدأ ملاحظه شده است، عینیتش و اتحادش و هویتش با ذات ملاحظه شده است، به این اعتبار هم به او لفظ مشتق وضع شده است. پس مشتق با معنا در اعتبار فرق دارد، وقتی که فرقشان فرق اعتباری شد، در مواردی که مبدأ منقضی میشود از ذات، دیگر مشتق معنا ندارد، آن معنای بسیط نیست. و شیء هم کما ذکرنا عدم شیء نمیشود مصداق الشیء بشود، مصداق الشیء همیشه وجود آن شیء میشود. شیء بر عدم منطبق نمیشود، عدم نمیتواند مصداق بشود. بدان جهت آنجا هم مشتق وقتی که بر عدمش صدق نکرد عدم دیگر فرد نمیشود. قهرا معنای مشتق ضیق میشود و آنی که متلبس به مبدأ است و تلبس به مبدأ دارد منحصر میشود معنایش بر اینکه مشتق جری به او بشود.
بله، اگر گفتیم ذات مأخوذ است و لو به عنوان مای نکره، و لو به عنوان مای موصوله، آنجا میشود گفت که آیا آن ذات تلبس به مبدأ داشته باشد این قید را دارد و با این قید موضوعله است؟ یا مبدأ در آن ذات به فعلیت خارج شده باشد بقاء داشته باشد یا نداشته باشد. اینجا بله، بحث میآید که آیا مشتق است در خصوص متلبس او ما انقضی.
مرحوم نائینی ابتدا اينگونه سخن گفته و بعد میفرماید: حق این است، اگر گفتیم ذات مأخوذ است در معنای مشتق، مرکب است، باز اصلا این نزاع که مشتق حقیقت در متلبس است او الاعم از ما انقضی است معنا ندارد. مشتق باید حقیقت در خصوص متلبس بشود. و لو گفتیم که ذات مأخوذ در معنای مشتق است و معنای مشتق بسیط نیست بلکه مرکب است باز باید ملتزم بشویم که مشتق حقیقت در متلبس است.
کلام ایشان را مراجعه بفرمایید تا بعد توضیح بدهیم.