دروس خارج اصول / درس 79:سؤال و جواب راجع به مبادی مشتقات – ما المراد من الحال

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در این کلمه الحال بود، که گفته شده بود مشتق حقیقت است در متلبس بالمبدأ فی الحال او فیما یعمه. مراد از این حال چه بوده باشد؟
عرض کردیم مراد از این حال زمان النطق نیست قطعا و جزما، برای اینکه اگر بنا بوده باشد مشتق حقیقت بوده باشد در ذاتی که در زمان نطق آن ذات باید متلبس به مبدأ بشود، کان زید فی الامس ضاربا او سیصیر غدا ضاربا باید این استعمالات مجازی بشود و لو مجاز فی التطبیق. و این را احدی الی یومنا هذا ملتزم نشده است. زمان نطق را گذاشتیم کنار، او محتمل نبود.
در مانحن فيه كه عنوان نزاع در باب مشتق است، نزاع در معنای تصوری است. یعنی آن معنایی که از هیئت مشتق عند اطلاق المشتق خطور به ذهن میکند، نزاع در آن معنای خطوری است. آیا آن معنای خطوری ذاتی است که فعلیت دارد مبدأ در آن ذات، اینگونه است؟ آن ذات فرق نمیکند ذات داخل معنای هیئت بشود یا معنای هیئت طوری بوده باشد که لازمهاش ذات بشود که توضیحش ان شاء الله در بحث اینکه معنای هیئت بسیط است یا مرکب آنجا بحث خواهیم کرد. و کیف ما کان نزاع در معنای تصوری هیئت است آن معنایی که عند سماع الهیئة خطور به ذهن میکند. آیا ذاتی که خطور میکند یا از خود معنای مشتق یا معنای مشتق طوری است که لازمهاش ذات است، آن خطوری که از ذات توأم با مبدأ و خطور میکند تلبس فعلی است؟ یا اینکه آن معنای عام خطور میکند، یعنی ذاتی که در او مبدأ فعلیت داشته باشد چه فعلیت مبدأ منقضی شده است، نزاع در سعه مفهوم و در ضیق مفهوم است.
وقتی که ما میگوییم زید ضارب اگر گفتیم ضارب معنایش ذاتی است که توأم با مبدأ است، آن وقت حمل ضارب بر زید حقیقت میشود که در زمان این تطبیق، و در زمان این نسبت، که کلی را تطبیق بر این زید میکنم آن وقتی این تطبیق علی نحو الحقیقة میشود که در این زمانِ نسبت و در زمان تطبیق زید متلبس به ضرب بوده باشد. آن وقت فردِ حقیقی میشود. اگر گفتیم مشتق معنایش ضیق است، معنای تصوریاش ذاتی است که توأم با مبدأ است آن وقت حمل زید ضارب حقیقی میشود، که در آن زمانِ تطبیق و زمانِ نسبت زید متلبس به مبدأ بوده باشد.
در صورتی که زمانِ نسبت هم فعلا بوده باشد که زمان نطق بوده باشد که دیروز گفتیم که هرگاه قرینهای ذکر نکنند که زمان نسبت کی است و کلام را متکلم مطلق بگذارد، ظاهر این است که زمان نسبت زمان نطق است در جایی که فاعل زمانی بوده باشد معنایش این است که زمان نسبت همان زمان نطق است. و لکن ممکن است از زمان نطق جدا بشود زمان نسبت. کان زید فی الامس ضاربا، این زمان نسبت در دیروز است، آن وقت حمل ضارب بر زید که نسبتش در دیروز داده میشود حقیقت میشود که زید در دیروز متلبس به ضرب بوده باشد.
پس علی هذا الاساس چونکه ما در آن معنای آن موضوعله و معنای خطوری هیئت اختلاف داریم که معنایش ذات توأم با مبدأ است یا ذاتی است که آن ذات در او تلبس به مبدأ تحقق پیدا کرده است و لو آن تلبس باقی نماند. نزاع در معنای تصوری است. نزاع نه در حمل مشتق به فردی به حمل شایع که زید ضاربٌ، نزاع در او نیست، اگر محل نزاع معنای مشتق ذات متلبس به مبدأ است، در زیدٌ ضارب دیگر خلاف نمیماند که در زمان نسبت اگر زید متلبس به مبدأ است این حمل، حقیقی است، اگر در زمان نسبت متلبس به مبدأ نیست، آن وقت نه، این حمل، حمل حقیقی نمیشود مجازی میشود. میگویم زید ضارب یعنی الان نسبت ضارب را میدهم در حالی که دیروز ضرب از او صادر شده. این اسناد، اسناد مجازی میشود.
بما اینکه محل نزاع ما آن معنای تصوری و معنای لحاظی مشتق است بدان جهت آن حال را به معنای فعلیة المبدأ گرفتیم.
احتمالی که داده بودند که مراد از «حال» زمان نسبت بوده باشد، این احتمال، احتمال درستی نیست. چرا؟ چونکه اولا عرض کردیم این زمان نسبت، زمان داخل معنای اسماء نیست، چه زمان ماضی بشود چه زمان حال بشود چه زمان مستقبل بشود، چونکه زمان نسبت هم زمانی است که قد ینطبق بر ماضی و قد ینطبق بر حال و قد ینطبق بر استقبال. ظاهر کلام مرحوم آخوند(ره) این بود که زمان و لو زمانِ نسبت هم بوده باشد او داخل معنای مشتقات نیست. پس آن که احتمال دادهاند که مراد صاحب الکفایة از «حال»، زمان النسبة بوده باشد این احتمال، احتمال درستی نیست. اولا چونکه در کلامش تصریح کرد که زمان داخل معانی مشتق نیست، و زمان در مواردی میشود که آن ذات امر زمانی بوده باشد، قهرا تلبسش به مبدأ هم در زمان میشود. این در جایی است که آن ذات زمانی بوده باشد، و الا خود اسم دلالت بر زمان ندارد. حتی نحویین هم گفتهاند که فرق بین اسم و افعال این است که اسم دلالت بر زمان نمیکند. اولا این حرف را دارد. ظاهرش این است که زمان ماضی، حال، استقبال زمان نسبت، داخل در آنها نیست، چونکه زمان نسبت منطبق بر زمان ماضی او الحال او الاستقبال میشود.
علاوه بر این چونکه نزاع خودش در معنای تصوری است، معنا ندارد که با وجود اینکه معنای تصوری شیء و معنای لحاظی اش محل کلام است ما نزاع را در حمل بیندازیم، بگوییم مشتق را حمل کردن و تطبیق کردن بر ذاتی که در زمان حمل و تطبیق متلبس به مبدأ است حقیقت است، در جایی که در زمان نسبت و حمل متلبس به مبدأ نباشد حقیقت است یا نه؟ اگر اینگونه بحث شود دو تا محذور دارد: یک محذورش این است که زمانِ نسبت داخل معنای فعل نیست. اگر کسی هم اینگونه بحث کند باید حال نسبت را بگوید که آن حال نسبت اعم است، هم به زمان صادق میشود، هم به آن فاعلهایی که فوق زمان هستند یا زمان هستند لکن متلبس به زمان نمیشود، همه اینها را شامل بشود. پس اینکه مرحوم نائینی(ره) در بعضی عبارات فرموده است که مراد از حال به معنای زمان النسبة است.
آنی که محل نزاع است معنای لحاظی و تصوری است، و اینکه فعلیت مبدأ مأخوذ است یا مأخوذ نیست، و عرض هم کردیم که ما در آن خصوص مشتقات بحث نمیکنیم که مبدأ از ذات انقضاء پیدا نمیکند، برای اینکه این امتناع امری است که اعتبار میشود در خود شیء و مبدأ امر زاید بر شیء نیست. اینها گفتیم محل نزاع نیستند، محل نزاع خصوص این صیغ که نیست، ممتنع یا واجب یا ممکن اینها وضع خاص ندارند، وضع اینها در ضمن هیئت فاعلٌ است، و ضمن صیغه اسم مفعول، یا سایر صیغی که اسم مفعول دارد. ما در خود آن هیئت بحث میکنیم که آن هیئت وضع شده است به معنایی یا به ذاتی که تلبس و توأم با مبدأ است او؟ قهرا در خارج فردش آن ذاتی میشود که تلبس فعلی به مبدأ دارد. در زمان تلبس ذاتی در خارج بوده باشد که تلبس به مبدأ دارد این عنوان مشتق منطبق به او میشود، انطباق قهری. و اما اگر فرض کنید تلبس به مبدأ نداشته باشد، انقضی عنه المبدأ بوده باشد، او دیگر فرد نمیشود اگر متلبس به مبدأ ذات توأم با مبدأ موضوعله باشد. والا در کلتا الحالتین فرد میشود.
صاحب الکفایة(ره) میفرماید: در اصل مسأله اگر نتوانستیم اثبات بکنیم احد الطرفین را که مشتق حقیقت است در ذاتی که تلبس به مبدأ دارد، یا حقیقت است در ذاتی که تلبس فی الجمله ای در او هست، تلبس فعلی باشد یا انقضائی بوده باشد، اگر نتوانستیم احد الطرفین را اثبات بکنیم در مسأله، ما یک اصل لفظی نداریم که موضوعله را تعیین کنیم، اصلی نداریم اصل عقلائی که اعتبار عقلائی داشته باشد به آن اصل عقلائی تعیین بکنیم که موضوعله ذات متلبس به مبدأ است یا ذاتی است که تلبس در او فی الجملة هست. چرا؟ میگوید برای اینکه ما شک میکنیم آن خصوصیت تلبس به مبدأ، فعلیتش در هیئت مأخوذ است یا نه؟ کسی بگوید بر اینکه این خصوصیت مأخوذ نیست اصل این است که خصوصیت را واضع لحاظ نکرده است.
صاحب کفایه میفرماید: این اصل دو تا اشکال دارد: اشکال اولش این است که مثبت است، چونکه اگر خصوصیت را اخذ نکند چه میشود؟ این را میدانید در باب الفاظ موضوع وحکم، حکم حجیت است موضوعش وقتی که این خصوصیت را اخذ نکرد این لازمه عقلی اش این است که مشتق ظهور در عموم داشته باشد. این لازمه عقلیاش است. چیزی را مورد استصحاب قرار داده ایم که این ظهور در عموم لازمه عقلی او است. میشود اصل مثبت.
علاوه بر اینکه این اصل، اصل مثبت است خودش هم معارض به مثل است، از آن طرف هم یکی میگوید که اصل این است که عموم را در آن ذات لحاظ نکرده است، عموم یعنی تلبس عام را، تلبسی که چه فعلیت داشته باشد چه منقضی بوده باشد. باید یکی را اخذ کند، اصل این است که او را هم اخذ نکرده است. علاوه بر اینکه استصحاب عدم لحاظ خصوصیت در ذات، اصل مثبت است فی نفسه، معارض به مثل هم هست. اصل دیگری هم که اصل عقلائی نداریم، یا استصحاب است یا اصل عقلائی، ما اصل عقلائی هم نداریم که هر وقت شک کنیم خصوصیتی در لفظ اخذ شده یا در موضوعله، لفظی اخذ شده ، یا نه، اصل عقلائی وجود ندارد اینجا که امر دائر بشود ما بین الحقیقة و المجاز یا اینکه به قدر جامع وضع شدن که مشترک معنوی است، عقلاء این چنین بنایی را نمیگذارند که مشترک معنوی است.
پس علی هذا الاساس، مانحنفیه که بحث از اینکه مشتق حقیقت در متلبس است یا اعم از او مرحوم آخوند(ره) ما بین استصحابها معارضه انداخت، استصحاب عدم لحاظ خصوصیت در معنای موضوعله معارض است به استصحاب عدم عمومیت در موضوعله، معارضه انداخت و فرمود اصل مثبت است، این نسبت به اصلی که در خود مسأله جاری میشود که مشتق حقیقت است در متلبس یا حقیقت است در اعم از منقضی و متلبس، و اما اگر خواستیم در نتیجۀ این مسأله که حکم فرعی است، اگر فرض بفرمایید مشتق حقیقت باشد در خصوص متلبس، اگر شارع گفت اکرم العالم، یک ذاتی بود عالم بود، بعد نسیان به او عارض شد، اکرم دیگر منتفی میشود حکم منتفی میشود. برای اینکه موضوع ذاتی است که متلبس به علم بوده باشد، تلبس به علم منقضی شد حکم هم منقضی میشود. و اما اگر عالم معنایش این بوده باشد که ذاتی که در او تلبس به مبدأ شده است، بماند یا منقضی بشود، اکرم العالم حتی آن عالمی را میگیرد که علم داشت و لکن نسیان عارض شد و جاهل محض شد. این اکرمی که شارع میگوید که اکرم وجوب اکرام باشد یا استحباب اکرام باشد حکم شرعی است. اصل عملی که در این حکم شرعی جاری میشود.
صاحب کفایه میفرماید این اصل عملی مختلف است، در بعض موارد برائت است. ما در جایی که شک کنیم مشتق حقیقت است در متلبس او الاعم، برائت میشود. مثل چه؟ مثل اینکه شارع هنوز حکم کبرای کلی را جعل نکرده است، کسی بود عالم بود بعد نسیان عارض شد، بعد شارع فرمود اکرم کل عالم، یا فرمود اکرم کل عالم فی البلد که یکی هم از این اشخاص بود که علمش منقضی شده. در این مورد ما شک میکنیم که الان که حکم جعل شده، (به عنوان قضیه حقیقه یا خارجیه فرقی نمیکند)، نمیدانیم این شخص اکرامش وجوب دارد یا نه، عالم به این صدق میکند یا نه، اکرم کل عالم که گفته است چه به عنوان قضیه حقیقیه به این عالم صدق میکند است یا نه. اینجا شک میکنیم که اکرام این شخص بر ما واجب است یا نه رفع عن امتی ما لایعلمون، میگوییم که نه، واجب نیست، و استصحاب میکنیم عدم وجوب اکرام را، میگوییم آن وقتی که این خطاب جعل نشده بود که اکرامش واجب نبود الان هم کما کان.
و اما در صورتی که ذاتی تلبسش به مبدأ حین جعل حکم باشد، آن فردی آن وقتی که اکرم کل عالم گفت، متلبس بود به مبدأ یعنی علم داشت، بعد فیما بعد نسیان عارض شد. نمیدانیم این وجوب اکرامی که اکرام او واجب بود مرتفع شد یا نشد، اگر مشتق حقیقت در متلبس بشود مرتفع شده است، اگر حقیقت بشود در جامع، نه آن وجوب الاکرام باقی است استصحاب میکنیم.
بدان جهت در کفایه میفرماید امر در اینجا یختلف، در بعض موارد برائت جاری میشود، در بعض موارد استصحاب میشود. این حرفی است که صاحب کفایه(ره) فرموده است.
به حرف صاحب کفایه اشکال شده و فرمودهاند این حرف صاحب کفایه ، حرف باطلی است. گفته شده است وقتی که شارع گفت اکرم کل عالم را که متکلم گفت: الآن با توجه به نیسان عالم که ما نمیدانیم معنای عالم چیست و شک داریم، یک چیز پیش ما مسلم است، و آن این است که این قضیه مثل قضیه لاینال عهدی الظالمین نیست. یعنی چه؟ یک وقت انطباق مشتق بر شیئی، انطباق عنوان بر شیئی و لو در یک آنی، موجب میشود که حکمی بر آن شیء ثابت بشود و آن حکم بماند. چه انطباق آن عنوان بر آن شیء باقی بماند چه باقی نماند. کسی که در یک آنی ظالم شد او دیگر به منصب خلافت نمیرسد به منصب امامت نمیرسد به زعامت بر مسلمین نمیرسد، وقتی که شخصی در یک زمانی ظالم و فاسق و کافر شد، یکی از این عناوین که عنوان ظلم محقق شد و لو ظلم بر نفس منطبق شد، مقتضای آیه شریفه این است که لاینال عهدی الظالمین این تا به آخر این نمیتواند به این منصب برسد.
مثل قوله امام(ع) «لا تصل خلف المحدود»، آن کسی که حد شرعی خورد، او دیگر نمیتواند امام جماعت بشود و لو از زهاد عصر بشود فیما بعد، توبه کند از زهاد عصر بشود این نمیتواند، لاتصل خلف المحدود، آن کسی که حد شرعی خورده است پشت سر او نمیشود نماز خواند. اینجاها انطباق عنوان بر شیئی و لو در آنٍ موجب میشود حدوث الحکم و بقاء الحکم را. در این موارد محل بحث نیست. چونکه در این موارد مشتق معنایش متلبس به مبدأ باشد یا نبوده باشد، کسی که در یک آنی ظالم شد این الی الابد نمیتواند امام المسلمین بشود. یک زمانی اگر حد شرعی خورد او دیگر الی الابد نمیتواند امام الجماعة بشود. آنجا مشتق حقیقت در متلبس است یا اعم در ما انقضی است آنجاها ثمره نزاع ظاهر نمیشود. ثمره نزاع جاهایی ظاهر میشود که مثل صلّ خلف العادل بوده باشد که تا مادامی که عنوان منطبق است حکم هم باقی است، یعنی حدوث العنوان موجب میشود حدوث الحکم را و بقاء آن عنوان موجب میشود بقاء الحکم را، مثل صل خلف العادل، کسی که عادل شد پشت سرش میشود نماز خواند تا مادامی که عنوان عدالت باقی است این جواز الاقتداء هم هست. ثمره نزاع در این موارد ظاهر میشود که حکم روی عنوانی برود که حکم حدوثش دائر مدار حدوث آن عنوان و بقائش دائر مدار آن عنوان بوده باشد. اینجاها است که اگر تلبس از ذات منقضی شد، محل نزاع این است که عنوان باز صدق میکند و حکمش باقی است؟ یا اینکه نه مشتق حقیقت در متلبس است، دیگر عنوان صدق نمیکند و حکم هم باقی نیست.
وقتی اینگونه شد این میشود از مواردی که شبهه در آنجا شبهه مفهومی است، در مفهوم شک داریم. در موارد شبهات مفهومیه استصحاب نه در ناحیه موضوع جاری میشود نه در ناحیه حکم جاری میشود، هیچکدام جاری نمیشود.
مثلا من باب المثال: فرموده است بر اینکه اذا زالت الشمس وجبت الصلاتان که صلاة الظهر و العصر است، ثم انت فی وقت منهما حتی تغرب الشمس، وقت این صلاةها باقی است حتی اینکه شمس غروب بکند. کلام در معنای غروب است که غروب شمس چیست معنایش؟ آیا غروب شمس، سقوط شمس است از این افق حسی به نحوی که آن افقی که دیده میشود، در آن افق دیگر قرص را نمیبینیم، قرص از آن افق حسی ساقط شده است، آیا غروب معنایش این است که عامه نوعا و جماعتی از خاصه ملتزم شدهاند که غروب الشمس معنایش همین است، وقتی که قرص مستتر شد دیگر نماز قضاء شده است. معنایش این است؟ یا از غروب الشمس مراد سقوط قرص از افق حقیقی است نه از افق حسی که آن سقوط قرص هم از افق حقیقی منکشف بشود به ذهاب حمره مشرقیه که حمره مشرقیهای که هست زائل بشود؟ ما نمیدانیم کدام یکی است. از ادله هم نفهمیدیم. وقتی که اینگونه شد، ما وقتی که افق را نگاه کردیم دیدیم قرص از افق حسی افتاده اما حمره مشرقیه زائل نشده، اینجا استصحاب عدم غروب کردن موضوع را استصحاب کردن که این غروب شمس نشده است، این استصحاب معنا ندارد. چرا؟ چونکه ادله استصحاب ناظر است که آن چیزی را که در خارج تو یقین به حدوث او داشتی اگر شک در بقاء خارجی اش داری شارع حکم کرده است که علم به بقاء داری، شیئی که یقین داشتی به تحقق خارجی او و شک داری که آن تحقق خارجی اش موجود است یا نه. من آنی را که سابقا یقین داشتم، یقین داشتم که قرص شمس نه از افق حسی افتاده است نه از افق حقیقی، قبلا اینگونه بود، حالا از افق حسی یقینا افتاده است و از افق غیر حسی که افق واقعی است یقینا نیفتاده است، من شک در بقاء موجود خارجی ندارم، بلکه من شک در اسم موجود خارجی دارم، این موجود خارجی که قرص افتاده است از افق حسی و از افق واقعی نیفتاده اسمش چیست در لغت عرب؟ من در خارج شک ندارم، شک در معنای لفظ دارم که این مربوط به وجود خارجی نیست.
بدان جهت استصحاب در خود وجود خارجی جاری نمیشود، در حکمش هم جاری نمیشود که استصحاب بکنم بقاء وجوب صلاة را. چرا؟ چونکه فهمیدیم که وجوب معلق است به عنوان ما لم یغرب، اینگونه، از قبیل لاینال عهدی الظالمین نیست. وقتی که ما شک داریم که غروب شده است یا نه، موضوع را نتوانستیم به اصل احراز بکنیم، حکم را نمیتوانیم جاری بکنیم، احتمال میدهیم که وجوب صلاة مرتفع شده باشد لارتفاع موضوعش که موضوعش مرتفع است، یعنی عدم الغروب که موضوع بود برای این وجوب، آن عدم غروب مرتفع شده است و این غروب محقق شده است. پس نه استصحاب در ناحیه حکم جاری است، چونکه شک در موضوع داریم، و نه استصحاب در ناحیه موضوع جاری است چونکه در خارج ما شک نداریم در وجود خارجی که مورد تعبد بشود.
گفتهاند یا مرحوم آخوند! مانحنفیه هم از این قبیل است، ما در معنای لفظ عالم شک داریم و مفروض این است که حکم هم که سوار شده است، اکرم العالم مثل صل خلف العادل است، مثل لاینال عهدی الظالمین نیست، آن شخصی که سابقا متلبس به علم بود و اکرم العالم او را گرفته بود، الان علمش رفته است در خارج، ما شک در خارج نداریم که استصحاب بقاء عالم را بکنیم، استصحاب بقاء عالم که نمیشود کرد، چونکه ما در وجود خارجی شک نداریم.
این شخص عالم سابقا خیلی چیز میدانست، الان هیچ چیز نمیداند فراموشی در او رخ داد و الآن حتی اسم خودش را هم بلد نیست. پس شک در وجود خارجی نداریم، شک در این داریم که اسم این خارج چیست؟ عالم اسمش هست یا نیست، که گفتیم که استصحاب تعیین موضوعله نمیکند، تعیین وضع نمیکند. استصحاب حکمش هم جاری نیست. چرا؟ چونکه احتمال میدهیم این وجوب اکرام ندارد چونکه موضوعش نیست، پس استصحاب در حکم و لو قائل بشویم که استصحاب در شبهات حکمیه جاری است، مع ذلک اینجا استصحاب جاری نیست. چرا؟ چونکه بقاء موضوع محرز نیست. قضیه متیقنه من این بود که عالم اکرامش واجب است، من او را یقین داشتم. ولکن با فراموشی که بر او رخ داده احتمال میدهم این اکرامش واجب نباشد چونکه الآن عالم نیست. این منافات ندارد با آن قضیه متیقنه من، من شک در مانحنفیه این است که احتمال میدهم وجوب الاکرام منتفی شده باشد به انتفاء موضوعش. اصل که در ناحیه موضوع جاری نیست، در ناحیه حکم هم جاری نیست.
نتیجه چه میشود؟ نتیجه این میشود که یا مرحوم آخوند! فرقی نمیکند، آن وقتی که اکرم کل عالم گفت انقضاء تلبس از ذات منقضی بشود، یا اول که اکرم کل عالم گفت ذات متلبس بود بعد منقضی شده، در هر دو صورت مجرای اصل عملی در مانحنفیه برائت از تکلیف است نه اینکه در یک صورت برائت و در یک صورت استصحاب بقاء الوجوب که مرحوم آخوند فرموده است.