دروس خارج اصول / درس 77:هیئات نیز معنای حرفی دارند

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

مطلب را تا اینجا رساندیم که آنی که جای شکی نیست و لاینبغی کسی در او شبهه‌ای بکند که فعل ماضی و فعل مضارع هرکدام از اینها معنایش مشتمل بر خصوصیتی است که آن خصوصیت در معنای دیگری نیست، و به آن اعتبار و به آن خصوصیت نمی‌شود گفت در موردی ضرب در امس واقع شده است زید یضرب فی الامس، و به این اعتبار نمی‌شود گفت جایی که بعد خواهد زد عمرو ضرب فی الغد. اینجور استعمالات غلط است. اگر یضرب با ضرب در ناحیه ماده که اختلافی که ندارند، ماده هر دو تا یکی است، اگر در ناحیه هیئت هم معنایشان اختلافی نداشت، لازم بود استعمال احدهما در مورد آخر صحیح بوده باشد، با وجود اینکه این غلط است. این غلط بودن استعمال کشف می‌کند اینکه هر کدام از معنای هیئت ماضی و هیئت مضارع که از او صیغه مضارع تعبیر می‌کنند یک خصوصیتی دارد که آن خصوصیت در آن دیگری نیست. آن خصوصیت را نحویین زمان تعیین کرده بودند که گفته بودند خصوصیتی که در فعل ماضی هست، زمان ماضی است و خصوصیتی که در فعل مضارع هست آن زمان، زمان مستقبل است. این خصوصیت را به زمان تعیین کرده بودند.

و ما هم در تقریب حرف ایشان به نحوی که لازم نیاید این اشکال که هیئت معنایش معنای اداتی است، معنا، معنای حرفی است، زمان ماضی و زمان مستقبل اینها از عناوین اسمیه هستند، چگونه می‌تواند آن معنایی که عنوان اسمی دارد او در معنای هیئت اخذ شده باشد؟ هیئت دیگر از معنای حرفی بودن در می‌رود. جوابش را گفتیم، که گفتیم مراد نحویین این است: آن نسب خارجیه که در خارج موجود هستند، آنها وصف‌شان مختلف است، بعضی‌ها متصف هستند که این انتسابِ مبدأ به فاعل در زمان ماضی است بلاشبهة. زیدی که فرض بفرمایید ضرب از او تحقق پیدا کرده است و صدور پیدا کرده است ضرب در او در دیروز، آن تحقق خارجی و آن انتساب ضرب به زید بلاشبهة متصف می‌شود که در زمان ماضی است. او مثل توصیف الاعلام است که گفتیم همان تقیید نمی‌آورد خودش ذاتا آن تحقق در ماضی است. فقط توصیف است به زمان ماضی. نحویین می‌گویند آن انتسابات به مبدئی که (وضع عام موضوع‌له خاص می‌گویند) آنها متصف هستند که بانّها در زمان ماضی هستند، آن انتساباتی که هست آنها موضوع‌له هیئت هستند، منتها نه انتساب خارجی خودش موضوع‌له است، بلکه انتساب خارجی بصورته، (آن صورت که معنای حرفی است ها! که سابقا در معنای حروف گفتیم، گفتیم آن نسب خارجیه موضوع‌له نیستند و الا لازم می‌آید در مواردی که نسب خارجی نیست کلام مستعمل‌فیه نداشته باشد)، آن نسب کلامیه که در کلام نسب هستند و مشیر و مرآة الی النسب الخارجیة هستند چگونه نسب خارجیه متصف می‌شود که بانّها در ماضی است، آن نسب کلامیه هم که مرآة او هستند به لحاظ مرآتیت متصف می‌شوند، آنها موضوع‌له هستند برای فعل ماضی. و آن نسبی که آنها نسب ترقبیه هستند، باز اتصاف آنها به زمان مستقبل این توصیف است، تقیید نیست باز. در مضارع هم همینجور است. آن انتساب واقعی که متصف است در زمان ماضی است او معنای هیئت ضرب است، آن انتساب واقعی که متصف است بانّه فی المستقبل او مدلول یضرب هست، که یعنی لفظ یضرب دلالت به معنایی می‌کند که منطبق است به این انتساب خارجی که متصف است به زمان آینده. گفتیم نحویین مرادشان اگر این بوده باشد این با معنای حرفی منافات ندارد که زمان اینجور داخل معنا بشود و لکن معنای هیئت هم معنای حرفی بوده باشد.

نحویین ملتزم شده‌اند که امتیاز صیغ ماضیه از صیغ مضارعه امتیازشان در آن زمان است که در معنا اخذ شده است، مرحوم آخوند این را منکر است، فرمود زمان اخذ نشده است، خصوصیتی که معنای صیغه ماضی را از صیغه مضارع جدا می‌کند، آن خصوصیت زمان ماضی و زمان مستقبل نیست، زمان در معنا اخذ نشده است، بلکه اگر فاعل فعل زمانی بشود و در کلام متکلم کلام مطلق بشود مثل ضرب زید، یا یضربُ زیدٌ، و مضاف الیهی بر تحقق تعیین نشود، مطلق گذاشته بشود، آن وقت فعل دلالت عقلیه به زمان دارد، چونکه فاعلش زمانی است، فاعل که زمانی شد باید فعلش هم در زمان بشود. خودش هم تعیین نکرده است، ضرب دلالت می‌کند بر آن انتساب ماده به فاعل به انتساب تحققی. این تحقق بالاضافة الی زمان النطق است، در صورتی که متکلم کلام را مطلق بگذارد و فاعل زمانی باشد زمان ماضی مدلول وضعی فعل ماضی نیست، مدلول عقلی‌اش هست در جایی که فاعل زمانی بوده باشد و کلام مطلق بوده باشد.

بدان جهت در جایی که اصلا فاعل زمانی نیست، آنجا فعل دلالت بر وقوع الفعل فی الزمان ندارد. علم الله، اراد الله، خلق الله دلالت نمی‌کند که اینها واقع در زمان شده است، فعل خداوند واقع در زمان نمی‌شود. دلالت بر زمان آن وقتی می‌شود که فاعل زمانی بوده باشد. و در مضارع نسبت، نسبت ترقبی است، باز ترقب هم ملاحظه می‌شود به زمانِ تکلم در صورتی که مطلق بگذارد، و اگر فاعل هم زمانی بوده باشد لازمه عقلی اش باز زمان حال و آینده می‌شود.

کلام مرحوم آخوند کلام متینی است. چونکه بالوجدان ما شاهد قطعی داریم که اراد الله، علم الله هیچ فرقی نیست ما بین اینکه اراد و علم اسنادش به خدا داده بشود یا اراد زید شیئا داده شود معنیش فرق نمی‌کند دو معنی نیست. این قطعی بالوجدانی است در هر زبانی باشد فرق نمی‌کند. پس علی هذا الاساس در فعل مضارع و در فعل ماضی چونکه معنای واحد خطور می‌کند در جایی که إسنادش را بدهیم به فاعلی که زمانی است یا به فاعلی که ما فوق الزمان هست، خالق الزمان و الزمانی است، یک معنا تبادر می‌کند از فعل ماضی، این آیت این است که زمان مأخوذ نیست در معنای افعال. آن خصوصیت هست به آن بیانی که گفتیم.

مرحوم آخوند می‌فرماید فعل ماضی و مضارع دلالت بر زمان نمی‌کند، بلکه اینها هرکدام یک خصوصیتی دارند که به آن خصوصیت موجب می‌شود که یکی در موضع دیگری استعمالش صحیح نمی‌شود. چه چیز یؤید؟ به اینکه گفته شده است که صیغه مضارع مشترک است ما بین الحال و الاستقبال، (نحویین گفته‌اند). می‌فرماید این کلامی که نحویین گفته‌اند صیغه مضارع مشترک است ما بین الحال و الاستقبال، این مؤید این است که زمان در معنای فعل اخذ نشده است. چرا؟

چون می‌دانید که مرادشان مشترک است مراد مشترک معنوی باید بشود. والا مجمل می‌شود صیغه مضارع این وقتی که استعمال می‌شود. مراد مشترک معنوی است. یضرب می‌زند، الان یا زمان آینده به این خصوصیات دلالتی ندارد. فقط به می‌زند دلالت می‌کند که جامع است، جامع اگر خود زمان اخذ بشود در معنای فعل جامع ما بین زمان حال و زمان استقبال همان زمانی است که موصوف بشود به غیر الماضی زمانی که غیر ماضی است، باید اینگونه بشود، جامع دیگر که ندارد. باید این جامع اخذ بشود. جامع هم اخذ بشود این می‌شود معنای اسمی، خود نحویین هیئت را معنای حرفی می‌دانند، این باید معنای اسمی اخذ بشود، جامع معنای اسمی است.

بدان جهت چونکه این جامع را نمی‌شود اخذ کرد و مشترک لفظی هم که نمی‌شود ملتزم شد پس معلوم می‌شود که در مضارع یک خصوصیتی هست که آن خصوصیت زمان نیست اصلا. در جایی که فاعل زمانی بوده باشد آن خصوصیت ترقبی یا در حال می‌شود یا در زمان استقبال می‌شود. این به واسطه آن خصوصیت است، فقط مضارع هیئتش به آن خصوصیت ترقبی دلالت می‌کند که آن خصوصیت ترقبی زمان نیست منتها در جایی که فاعل زمانی بوده باشد، این لازمه‌اش این است که در زمان حال یا در زمان مستقبل بشود.

این را که ایشان تأیید آورده است خودش به لفظ یؤید آورده است. تأیید هم نمی‌شود. چرا؟ اولا اینکه بعض نحویین گفته‌اند که نه، حقیقت در خصوص حال است، بعضی‌ها گفته‌اند حقیقت در خصوص استقبال است، و در آن دیگری که استعمال می‌شود بالعنایة استعمال می‌شود به قرینه استعمال می‌شود. مشترک معنوی نگفته اند. و ثانیا اینها وقتی که گفته‌اند مشترک معنوی است نه معنایش این است که مشترک معنوی یعنی معنای فعل مضارع یک معنایی است که مقید به زمانی است که آن زمان جامع ما بین الحال و الاستقبال است. این گفتیم اینجور نیست، آنها توصیف مرادشان هست. این نسب خارجیه که در خارج هست، آن نسب، آنکه فعل صادر از فاعل می‌شود می‌گوییم زید یصلی که مراد حال است الان نماز می‌خواند، یا می‌گوییم زید یضرب که در آینده است سیضرب زید، این نسب ترقبیه یا این نسب حالیه‌ای که هست، اینها همه‌شان در خارج متصف می‌شود بانّها فی غیر الماضی اینها در غیر زمان ماضی هستند. این باز توصیف است، توصیف به معنای توضیح نه تقیید. اینها همه‌شان یک وصفی دارند کما اینکه نسبی که تحقق داشتند آنها متصف بودند که آنها در ماضی است، در غیر زمان الحال و الاستقبال است، آن نسبی هم که ترقبی است آنها هم متصف هستند بر اینکه در غیر زمان ماضی است. این اتصاف را داشت یا نه؟ این اتصاف که غیر زمان الماضی است نحویین می‌گویند صیغه مضارع وضع شده است به وضع عام موضوع‌له خاص به آن نسبی که متصف هستند آن نسب بانها فی غیر الماضی که هم شامل می‌شود نسب ترقبیه‌ای که در زمان حال موجود می‌شود هم نسب ترقبیه‌ای که فیما بعد موجود می‌شود. همه‌اش را شامل است به وضع العام و موضوع‌له الخاص، هیج محذوری هم ندارد. زمان اخذ در معنای هیئت می‌شود (به این معنایی که عرض کردم ها! به معنای توصیف)، در معنای هیئت اخذ می‌شود مثل اخذ شدن معنای ماضی در آن نسب تحققیه‌ای که هست. منتها ما گفتیم وجدان شاهد است احتیاج به این تأیید نداریم، این تأیید جواب دارد که مؤید هم نیست.

آنی که ما حرف کفایه را قبول می‌کنیم و می‌گوییم که قبول داریم این حرف تو متین است، این فقط شهادت وجدان هست در جایی که فعل نسبت داده می‌شود به آن جایی که زمانی است، و نسبت داده می‌شود به آن جایی که فاعل در فعلی که صیغه مضارع استعمال می‌شود، فاعل ما فوق الزمان است بلکه خالق الزمان است که به خداوند نسبت داده می‌شود یک معنا به ذهن خطور می‌کند دو تا معنا نیست یک معنا است، این شاهد قطعی است که زمان مأخوذ نیست. یک خصوصیتی مأخوذ است که آن خصوصیت فرق نمی‌کند نسبت، نسبت ترقبی است، خداوند متعال احیاء خواهد کرد، یحی الناس یوم القیامة و یوم البعث، این فرقی نمی‌کند این نسبت، نسبت ترقبی است و لو در جایی که فاعل فاعلی بوده باشد که فاعل خالق الزمان و الزمانی است، فرقی نمی‌کند صیغه مضارع را إسناد به این فاعل بدهید یا به فاعلی بدهند که زمانی است. بله، در جایی که فاعل زمانی باشد و کلام هم مطلق بشود که ترقب نسبت به زمان تکلم ملاحظه شده، آنجا لازمه عقلی اش این است که فعل واقع بشود در زمان حال یا آینده که می‌گویند. آن دلالت، دلالت عقلی است ربطی به دلالت لفظی ندارد، چونکه فاعل زمانی قهرا عقلا فعلش باید در زمان واقع بشود. چگونه که جسم لامحالة باید در مکانی بوده باشد فعلی که صادر من الجسم است، آن هم فرض بفرمایید باید در مکانی بوده باشد، زمان می‌خواهد و مکان می‌خواهد، اینها هم همینجور است.

پس علی هذا الاساسی که هست این دلالت افعال بر زمان ‌که فعل دلالت بر زمان نمی‌کند بلکه دلالت فعل فقط بر خصوصیاتی است که آن خصوصیات ملازم با زمان هستند، این مطلب، مطلب درستی هست به این بیانی که عرض کردم.

فقط آنی که باید متنبه بشوید این را متنبه بشوید:‌ آنی که متصف می‌شود به زمان، این نسب خارجیه است، چونکه نسب خارجیه است که مبدأ که تحقق پیدا می‌کند از فاعل، مبدأ که استناد پیدا می‌کند به ذات که استناد هم أنحائی دارد، سابقا اشاره کردیم بعد می‌آید هم باز دوباره، این استناد که أنحائی دارد مبدأ مستند به ذات می‌شود، این استناد خارجی است که ابتدائا متصف به زمان می‌شود در جایی که فاعل و ذات از زمانی بوده باشد. این سرایت این وصف به آن خصوصیت به آن نسبت کلامیه که معانی هیئت و معانی حروف هستند این استنادش سرایتش به او ثانیا است به تبع خارج است که او هم بما اینکه آن نسبت کلامیه مرآة خارج است و خارج را حکایت می‌کند، او هم متصف به زمان می‌شود. این نکته را متوجه باشید که ما نمی‌خواهیم بگوییم افعال هیئات‌شان وضع شده است به آن نسب خارجیه تا لازمه‌اش این بشود که در موارد کذب لفظ هیئت مستعمل‌فیه نداشته باشد. ما این را نمی‌گوییم. ما می‌گوییم که بله آنی که متصف است به زمان حال و استقبال و لو نسب خارجیه است، چونکه استناد مبدأ به خارج صدورا حلولا او در زمان می‌شود، و لکن آن نسب کلامیه هم آنها بالتبع متصف به زمان می‌شوند چونکه مرآة خارج را نشان می‌دهند. ما آنها را می‌گوییم، می‌گوییم نسب هیئت افعال وضع شده است به آن نسبی که مرآة هستند به استناد خارجی و در او هم زمان اخذ نشده خصوصیت ترقبی یا تحققی، این خصوصیت اخذ شده است.

پس عنوان استناد مبدأ الی الذات که عناوین اسمیه هستند اینها را نمی‌گوییم موضوع‌له است، اینها عناوین اسمیه هستند. اینها معنای هیئت نیستند، معنای هیئت واقع الاستناد است، منتها واقع الاستناد نه خارجا، بلکه واقع الاستناد در مدلول کلام. آن استناد کلامی که مرآة است به خارج و او هم به تبع خارج متصف می‌شود به تحققی و به ترقبی. ما این را می‌گوییم. حاصل حرفم در مقام این بود.

 [سؤال: … جواب:] ان الله یبعث من فی القبور معنایش چیه؟ عرض می‌کنم اینکه فرض بفرمایید و ارسل علیهم طیرا ابابیل، آن ماضی است، ان الله یبعث من فی القبور مضارع است. اینها در معنای فرق دارند یا ندارند؟ فرقش چیه؟ … پس شما هم همین را می‌گویید که ما گفتیم. نسبت به حال تکلم من چونکه مطلق گذاشتم نسبت به حال تکلم من این نسبت ‌نسبت تحققی است، آن یکی که ان الله یبعث من فی القبور نسبت به حال تکلمی که هست، به حال تکلم یا به حال نزول آیه نسبت به او، نسبت ترقبی است. … نه آقا. فاعل خالق الزمان است. ان الله یبعث من فی القبور، فاعلش اوست، و لکن استناد، استناد ترقبی است، یعنی نسبت به آن زمان تکلم زمان نزول آیه و امثال ذلک، این نسبت، نسبت ترقبی است نسبت به او. این یک چیز واضح است دیگر. … عرض کردم متکلمی که تکلم می‌کند صیغه ماضی را استعمال بکند اگر مطلق بگذارد معنایش این است که این استناد مبدأ به فاعل، استنادش تحققی است، فاعل هر چه بوده باشد، زمان باشد، زمانی بوده باشد، ما فوق الزمان و الزمانی خالق زمان و زمانی بوده باشد. و لکن اینکه دلالت بکند که مبدأ در زمان واقع شده است یکی از احد ازمنه ثلاثه، این در صورتی می‌شود که فاعل زمانی بوده باشد و این اطلاق هم در بین بوده باشد، آن زمان ماضی می‌شود، در صیغه مضارع هم حال و استقبال می‌شود.

مثل اینکه دیگر چیزی باقی نمانده است در مقام بعد از اینکه اینجور توضیح دادیم کلام نحاة را و کلام ایشان را.

صاحب الکفایة دوباره متعرض به معنای اسمی و حرفی می‌شود در خصوص فرق ما بین الاسم و الفعل بیان شد که فعل دلالت بر زمان ندارد و با اسم یکی است در معنا. فقط این است که اسمی که هست ربّما اسم جامد می‌شود که هیئت و ماده یک وضع دارد، یک وقت اسم مشتق می‌شود مثل اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبهه و امثال ذلک که آنها هیئتشان یک وضع و ماده‌شان یک وضع دارد. در افعال هم یک هیئتی که هر یک یک وضع دارند. پس معنای اسم و معنا در اینجا فرق ما بین معنای اسمی و معنای حرفی هم ذکر می‌کنیم تا ابحث کامل شود.

مرحوم آخوند قبلاً بحث کرد، لکن در این مقطع از کتاب یک جمله اضافه دهد. البته قبلاً فرموده بود که معنای اسماء و معنای حروف هیچ اختلافی در ناحیه موضوع‌له و در ناحیه مستعمل‌فیه ندارند، یعنی لفظی که از او تعبیر می‌کنیم به حرف، می‌گوییم مِنْ للابتداء و از کلمه الابتداء تعبیر به اسم می‌کنیم می‌گوییم لفظ الابتداء اسمٌ، لفظ الابتداء با لفظ مِنْ هیچ فرقی ندارد، در ناحیه موضوع‌له و در ناحیه مستعمل‌فیه هیچ فرقی نیست. عین آن معنایی که لفظ الابتداء در او استعمال می‌شود عین همان معنا است که لفظ مِنْ در او استعمال می‌شود، و آن معنا کلی طبیعی است. همان کلی طبیعی که هست صدق بر کثیرین می‌کند خارجا، همان موضوع‌له و مستعمل‌فیه است. فقط فرق اینها در ناحیه کیفیت استعمال است، چونکه آن معنای آن کلی طبیعی که ابتداء است ربما انسان غرضش این می‌شود که او را مستقلا لحاظ بکند و حکمی را برای او ذکر بکند، ابتداء الامور خیر من انتهائها مثلا، که آن معنای آن ابتداء را مستقلا لحاظ کرده است لحاظ استقلالی دارد، چگونه جواهر در خارج وجودشان مستقل است قیام بالغیر ندارند، در مقابل اعراض که قیامشان وجودشان همان وجود فی الغیر است، به خلاف جواهر که خودشان باستقلالها در خارج وجود دارند، یک وقت معنا را اینگونه لحاظ می‌کند در ذهن یعنی استقلالاً آن معنای جوهری می‌شود، یعنی مستقلا لحاظ شده است. ابتداء الامور این ابتداء خودش در مقابل انتهاء الامور لحاظ شده است و حکم هم به او شده است. یک وقت در مقام استعمال اینگونه استعمال می‌کنند، یک وقت نه، معنا را که لحاظ می‌کند همان معنا همان کلی طبیعی را که لحاظ می‌کند، این را مندکا در معنای غیر لحاظ می‌کند، لحاظ استقلالی ندارد. آن سیری که از بصره واقع می‌شود آن سیر را لحاظ می‌کند. آنجا یک ابتدائیتی هست و لو لحاظ نشده استقلالا، اگر استقلالا لحاظ بشود آن لحاظ در اسم می‌شود، الحرف ما دل علی معنی فی غیره، در ضمن آن معنای، غیر این معنا، این ابتدائیت لحاظ شده است. واضع شرط کرده است گفته است این لحاظ ‌ها جزء مستعمل‌فیه، قید مستعمل‌فیه، قید موضوع‌له نیست این لحاظ مقوم استعمال است، لفظ را اگر متکلم بخواهد در معنا استعمال بکند باید معنا را لحاظ کند. لحاظ معنا دو نحو می‌شود: استقلالا و آلیا. واضع در وضعش شرط کرده است که هر وقت آن کلی طبیعی را مستقلاً لحاظ کردی در مقام استعمال به آن کلی طبیعی لفظ ابتداء را استعمال کن، هر وقت او را مندکا فی الغیر آلیاً لحاظ کردی که این لحاظ جزء موضوع‌له و جزء معنا نیست لفظ مِن را استعمال کن واضع می‌گوید: مِن را وضع کردم به نحوی که اگر کسی در مواردی که می‌گوید ابتداء الامور خیر من انتهائها بگوید من الامور خیر من انتهائها یا خیر من الی‌ها، اینگونه بگوید این استعمال در غیر موضوع‌له نکرده است، منتها استعمال خلاف شرط کرده است، آن وضعی که واضع کرده بود و در آن وضع شرط کرده بود خلاف آن شرط کرده است.

اشکال شده است به مرحوم آخوند، این شرط را کسی مخالفت می‌کند، بلکه واضع وضع کرد که من لفظ ماء را وضع کردم به این جسم سیال به شرط اینکه هر وقت استعمال بکنی یک صلوات هم بفرستی. این باید هر کسی استعمال کرد لفظ ماء را یک صلوات بفرستد؟ یا یک درهم بدهد به خانواده واضع؟ شرط واضع که شرط در معامله نیست تا اوفوا بگیرد. کلام مرحوم آخوند شرط در معامله نیست، شرط نحوی است. یعنی وضع معلق است وضع علی کل تقدیر نیست. من مِن را وضع کردم به آن معنایی که از او تعبیر به کلی طبیعی می‌شود به شرطی وضع کردم که او را موقع استعمال آلیا لحاظ بکنی که این لحاظ مقوم استعمال است.

در کلام مرحوم آخوند یک گره‌ای دارد، مرحوم آخوند می‌گوید اگر بخواهید شما معنای حرفی را از معنای اسمی ممتاز قرار بدهید بگوید که للفظ الابتداء معنیً و للفظ مِن معنی آخر، اگر بخواهید دو تا معنایش بکنید این دو تا معنا اختلاف بالذات که ندارند، بالذات که نمی‌تواند این دو معنا مختلف بشود. این حرف اساس کلام مرحوم آخوند است. باید اختلاف‌ شان بالاعتبار بشود، اختلاف اعتباری اختلاف لحاظی است، غیر از این لحاظ و تصور از تمام جهات متحد هستند، باید این اختلاف را این لحاظ بیاورد. یعنی این لحاظ آلی را در موضوع‌له حروف قید بکنید که مِن وضع شده است به آن ابتدائی که ابتداء لحاظ آلی دارد. به او که وضع شد آن وقت اشکال هایش را وارد می‌کند، می‌گوید اگر این لحاظ آلی در معنای حروف اخذ شد لحاظ استقلالی هم باید در معنای اسماء اخذ بشود. چه فرقی دارد؟ بعد می‌گوید اگر این لحاظ اخذ شد، دیگر آن وقت کلی عقلی می‌شود. معنای حرف و معنای اسم (در اسماء هم اگر لحاظ استقلالی مأخوذ شد)، اینها کلی عقلی می‌شود.

مراد ایشان از کلی عقلی نه کلی عقلی است که در منطق می‌گویند که کلی طبیعی مقیدا به عدم امتناع صدقه علی کثیرین. او نیست مرادش. مراد از کلی عقلی یعنی آن ابتدائی را که ما لحاظ کرده‌ایم و لو آن ابتداء‌ را آلیا لحاظ کرده‌ایم، آن ابتدائی که آلیا لحاظ شده است این حکایت از کثیرین می‌کند، این منافات ندارد که شیئی موطنش ذهن بوده باشد موطنش خارج نبوده باشد و لکن از کثیرین در خارج حکایت کند. صدق و انطباق غیر از حکایت است، مقید به وجود ذهنی نمی‌تواند منطبق به خارج بشود و صدق بر خارج بکند، اما حکایت از خارج کردن و مرآة به خارج بودن عیب ندارد. بدان جهت شما نقشی را که در دیوار می‌بینید روی این پارچه می‌بینید این نقش که عکس زید است و شمشیری هم در دستش هست عمرو را می‌کشد، این نقش منطبق به خارج نمی‌شود، این نقش زیدی که هست این نقش است منطبق بر وجود خارجی نمی‌شود. اما مرآة به وجود خارجی می‌شود. اینجا هم اینگونه است، آن ابتدائیتی که مندکا در بصره، سیری که متعلق به بصره است، ابتدائیتی که مندک در آن سیر لحاظ شده است او حکایت از خارج می‌کند و لکن صدق بر خارج و منطبق بر خارج نمی‌شود، چونکه مقید به وجود ذهنی به خارج منطبق نمی‌شود.

این کلی عقلی است یعنی حکایت از کثیرین دارد، از هر نقطه از بصره خارج بشود ، از او حکایت می‌کند، حکایت از او دارد حکایت از کثیرین دارد و لکن مع ذلک به خارج منطبق نمی‌شود. بدان جهت اینجا این یک کلمه‌ای که علاوه کرده این است که معنای حرفی مقیدا باللحاظ الآلی کلی عقلی است و جزئی ذهنی. این کلی عقلی بودن را اینجا فقط علاوه کرده است، کلی عقلی را سابقا نگفته بود. جزئی ذهنی را گفته بود، جزئی ذهنی است معنایش این است که لحاظ وجود ذهنی است، یعنی ثانیا اگر لحاظ بکند آن لحاظ دوم می‌شود و وجود ذهنی آخر می‌شود. مع ذلک که این جزئی ذهنی است به حیثی که اگر ثانیا لحاظ بشود وجود آخر می‌شود، مع ذلک کلی عقلی است یعنی حکایت دارد از کثیرین بحسب الخارج، و این جزئی در عقل بودن جزئی ذهن بودن با حکایت از کثیرین به حسب خارج با همدیگر منافات ندارد. ایشان می‌فرماید مقیدا به این لحاظ آلی کلی عقلی است و جزئی ذهنی است و این را نمی‌شود ملتزم شد. این همان حرفی است که سابقا فرموده بود، فقط این کلی عقلی را اینجا اضافه کرد.

ما حرف‌مان این است که معنای حرفی با معنای اسمی در لحاظ فرق ندارند که تفاوت‌شان بالاعتبار بوده باشد، متفق بوده باشند بالذات مختلف بالاعتبار بوده باشند، و اعتبارش هم لحاظ بوده باشد تا این اشکال‌ها کفایه بیاید. بلکه ما دلیل اقامه کردیم که بالوجدان معنا خودش فی ذاته دو سنخ است، دو سنخ صورت برداشته می‌شود از خارج. بدان جهت در موارد استعمال لفظ ابتداء لفظ مِن را استعمال کردن غلط است، در موارد استعمال لفظ مِن لفظ ابتداء استعمال کردن غلط است. این سرّش این است که این معنا دو نحو است، سابقا تفصیلش را دادیم فلاحاجة الی الاعادة.

و الحمد لله.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا