دروس خارج اصول / درس 75:راه حل مرحوم کمپانی و اشکال بر کلام ایشان – کلام ما

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در جریان النزاع در اسماء الازمنة بود که آیا نزاعی که در مشتق هست در اسماء الازمنة هم جاری است یا نه؟‌

گفته شده بود این نزاع در اسماء الازمنة جریان ندارد، چونکه ذاتی که متلبس به مبدأ است به انقضاءِ تلبس خود ذات منقضی می‌شود. پس ذاتی که سابقا تلبس به مبدأ داشت و انقضی عنه المبدأ‌ است در اسماء الازمنة متصور نیست و نزاع در باب مشتقات در آن مشتقاتی است که حمل به ذاتی بشود که آن ذات بعد از انقضاء تلبس بقاء دارد. کلام این است که معنی المشتق اوسع است منطبق می‌شود بر ذات هم در حال تلبس و هم در حال انقضاء التلبس، یا اینکه معنای هیئة المشتق معنای ضیقی هست فقط به ذات در حال تلبس منطبق می‌شود. پس در اسماء الازمنة این نزاع مجرایی ندارد.

مرحوم آخوند یک جوابی فرمود. گفتیم جواب ایشان را و گفتیم آن حرف ایشان مطلب را حل نمی‌کند. و آنی که جواب صحیح در مقام عرض می‌کنیم:

در بحثهای گذشته فرموده بودند که: نحوه تلبس زمان به مبدأ، غیر از نحوه تلبس مکان به مبدأ‌ هست، اینها دو قسم از تلبس هستند جامع ذاتی هم ندارند، ما بینهما جامع عنوانی است. عرض می‌کنیم تلبس زمان به مبدأ یعنی چه؟ می‌گویند: وقع القتل قبل یوم الجمعة. قبل یوم الجمعة چه می‌شود؟ ظرف قتل می‌شود، این ظرف معنایش چیست؟ زمان یک وجودی دارد در خارج، این وجود، وجود وهمی است یا حقیقتا موجود است؟ فرض بفرمایید شمس که حرکت می‌کند یا زمین که حرکت می‌کند هر دو تا حرکت می‌کنند، از حرکت اینها اعتبار زمان می‌شود، یا اینکه نه، حرکت اینها حقیقتا موجد زمان است، فعل در زمان واقع می‌شود یعنی چه؟ معنایش این است که این حرکت هست و این فعل هم از این فاعل است. ضرب از من هست، آن حرکت هم از شمس بود یا از زمین بود که مقابله با شمس کرده بود زمین روشن بود. و هکذا نسبت به قبل از ظهر و بعد از ظهر  و هکذا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال اینها همه وجود وهمی است وجود حقیقی ندارد. بیشتر از امر موهوم چیز دیگر نیست. امر اعتباری است. بله، منشأ دارد، منشأش امر حقیقی است حرکت زمین است، حرکت خورشید است. ما منشأ را منکر نیستیم. و اما خودش که یوم گذاشتیم، لیل گذاشتیم، سال گذاشتیم، اینها همه‌اش اعتباریات است.

امر حقیقی باشد یا امر اعتباری ما با او کار نداریم، این ظرفیتش یعنی چه؟‌ اگر فرض کنید شمسی نبود اصلا زمین هم حرکت نمی‌کرد و می‌ایستاد، من زید را نمی‌توانستم بزنم؟ ضرب من در کجا واقع می‌شد؟ در یوم واقع می‌شد یا در لیل؟‌ این دو تا موجود است مقترنا، به همدیگر هیچ ربطی ندارند. اگر فرض کنید این شمس نبود و حرکتی نداشت انسان هم یک نحوی بود که می‌توانست نفس بکشد، هوا و اینها بود یا چیزی پیدا کند و بخورد اینها بود، که این شمس حرکت نمی‌کرد یک جا می‌ایستاد، روز هم می‌ایستاد و حرکت نمی‌کرد، انسان که می‌زد او کی واقع می‌شد؟ این زمان با فعل که ما ظرفیت می‌گوییم این امر موهوم است، دو تا موجود است مقترن هم. منتها یک وقت وصف الاقتران از اینها اخذ می‌شود، یک وقت نه وصف الاقتران اخذ نمی‌شود. بدان جهت ما در استصحاب الزمان خواهیم گفت که اگر تو نماز را خواندی استصحاب هم گفت هنوز روز هست مأمور به اتیان شده است. این اصل مثبت نیست. نگویید صلاة فی الیوم را شارع می‌خواهد صلاة قبل الغروب را می‌خواهد، خواهیم گفت این قبل چیزی نیست الا اجتماع الوجودین که دو تا وجود بوده باشد، عنوان قبل اخذ نشده است. صلاة را می‌خواهد فی الوقت، معنای فی این است که آن زمان باشد نماز تو هم موجود بشود. نماز من موجود شد، استصحاب هم می‌گوید آن زمان هست. بیشتر از این معنایی ندارد.

این را اگر شما بخواهید به مکان هم سرایت بدهید که بعض از مشایخ ما می‌گفتند که مکان هم اینگونه است در حقیقت، اینکه از مکان تعبیر می‌شود به احاطة المتمکن علی المکان، این احاطه متمکِن به متمکَن این یعنی چی؟ ما وارد این رشته نمی‌شوم. فقط هدفمان همان نشان دادن سر نخ  است.

این مکان موجود است، فعل هم در این موجود است. منتها فرض بفرمایید یک وقت فعل موجود می‌شود مقترن می‌شود به مکان آخر، یک وقت مقترن می‌شود، با این مکان (مراد واقع اقتران است نه عنوان اقتران)، از این تعبیر به ظرفیت می‌شود. و الا ظرفیت که مکان ظرف بوده باشد برای صلاة من، برای ضرب من، برای قیام من، حتی بر وجود من که زمانی هستم، حتی آن خود ذات را نگوییم ظرف بودن برای فعل، غیر از همان اقتران در وجود چیزی نیست. وقتی که اینگونه شد، سؤال این است واقع اقتران معنایش چیست؟ هیئت مفعل وضع شده است به همان معنا که مکانی که در او فعل هست، زمانی که فعل در آن هست، آن ظرفیت در مانحن‌فیه ظرفیتی بوده باشد مثل ظرفیت کاسه برایش که ظرف حقیقی است، مثل او بوده باشد، او که نیست، حقیقتا نیست. بدان جهت این زمان و مکانی که هستند تلبس اینها به مبدأ تلبس‌شان همان اقتران در وجود است، و مراد واقع الاقتران است. و آن واقع الاقترانی که هست معنای هیئت مفعل است، به یک وضع، وضع شده است. منتها چونکه گفتیم این مشتق است و هیئت وضعش باید وضع عام و موضوع‌له خاص بشود چونکه معنای حرفی است یا متضمن معنای حرفی است همانطور که قبلاً بیان شد.

باقی مانده است کلام در جوابی که بعضی‌ها فرموده‌اند در مقام. کانّ فرموده‌اند کی گفت در اسماء الازمنة آن ذاتی که تلبس به مبدأ داشت آن ذات بقائی ندارد؟ همان ذاتی که در غیر اسماء الازمنة متلبس به مبدأ می‌شود و انقضاء پیدا می‌کند تلبسش و بعد التلبس ذات باقی می‌ماند همان ذات در اسماء ازمنه هم هست. به چه بیان؟ به این بیان ‌که و لو در زمان بالدقة العقلیة بقاء متصور نیست چونکه این زمان اجزائش متصرم در وجود هستند، اینها قارّ نیستند و جمع نمی‌شوند این اجزاء، الا انّه اینها بقاء، بقاء اعتباری دارند. تا مادامی که شمس غروب نکرده است نهار باقی است، تا مادامی که شمس طلوع نکرده است لیل باقی است.

و من هنا در باب استصحاب گفتیم که استصحاب جاری می‌شود در نفس الزمان کما اینکه در غیر الزمان که موجودات قارّة هستند جاری می‌شود. متصرم بودن وجود در زمان موجب نمی‌شود که استصحاب جریان پیدا نکند. چرا؟ چونکه عرفا وقتی که شمس از افق شرعی طلوع کرد، قرص شمس طلوع کرد نهار موجود شده است بنا بر اینکه نهار به طلوع الشمس موجود می‌شود، یوم به طلوع الشمس محقق می‌شود. بنا بر قول آخری که یوم به طلوع الفجر است. این وقتی تحقق پیدا کرد، این تحقق زمان، مثل وجودات قارّة نیست که باید تمام اجزاء موجود بشود تا بیت صدق کند، به مجرد اینکه یک چهاردیوار کشیدند یا یک دیوارش را کشیدند بیت منطبق نمی‌شود. این زمان اینگونه نیست، وقتی که آن آنِ اول و جزء اولش موجود شد صدق می‌کند که نهار محقق شد. تا مادامی که جزء اخیرِ باقی نیامده است، صدق می‌کند نهاری که موجود بود الان هم بقاء دارد. پس لیل هم اینگونه است شهر هم اینگونه است که استصحاب بقاء شهر می‌شود. پس اگر بقاء در زمان متصور نشود چگونه استصحاب در زمان جاری می‌شود؟ و بما اینکه گفته شده است در بحث استصحاب، که جایش تفصیلش آنجا است، بلاشبهة استصحاب در ناحیه زمان جاری می‌شود پس معلوم می‌شود که در ناحیه زمان بقاء متصور است.

وقتی که متصور شد می‌گوییم بنا بر این حرف، آن یوم عاشر من کلّ سنةٍ حتی عاشر من هذه السنه ‌ای که فرض کنید خواهد آمد بعد از تمام این سنة حاضرة، این یوم عاشر من المحرم که خواهد آمد، این مقتل الحسین نیست حقیقتا. این جای کلام نیست که سابقا گفتیم. چونکه اصلا این در او مبدأ واقع نشده است یعنی این سال جدید. الا انّه آن عاشر محرمی که در سنة احدی و ستین من الهجرة بود آن یوم عاشر من المحرم مقتل الحسین است. و اگر کسی گفت مشتق حقیقت در ما انقضی هم هست آن یوم عاشر من المحرم از سنه احدی و ستین مقتل الحسین است نسبت به زوال که یوم العاشر مقتل است و هکذا اگر معرکه تا عصر هم ادامه داشته باشد با مقتل الحسین در آن وقت هست، طرف عصری قطعا دیگر منقضی شده بود حرب و قتل منقضی شده بود باز آن یوم صدق می‌کرد که هذا یومٌ قتل فیه الحسین، مقتل الحسین است هذا مقتل الحسین. نسبت به شب اول مقتل الحسین هم همینطور است تا مادامی که خورشید یا فجر طلوع نکرده شب اول مقتل الحسین7 صادق است. اگر کسی گفت مشتق حقیقت در ما انقضی هم هست، تلبس به مبدأ معتبر نیست، آن احکامی که بر این عناوین بار می‌شود آن احکام مترتب می‌شود و جاری می‌شود بر آن ازمنه، آن ازمنه ‌ای که بقاء اعتباری هستند و منتهی نشده است آن یوم یا آن لیل یا‌ آن شهر، منقضی نشده است و لو تلبس به مبدأ‌ منقضی شده باشد.

ما در مشتق ذاتی که بقاء عقلی در او و عقلا بقاء صدق کند این را ما اعتبار نکردیم. آنی که ذاتی باشد که به آن ذات که بگوییم این سابقا متلبس بود الان هم اینگونه است، مقتل است، این فرقی نمی‌کند ما بین الزمان و المکان. منتها در مکان اوضح است و در زمان بقاء و صدق بقاء الذات اعتباری است بالدقة العقلیة نیست، بالدقة العقلیة یوم باقی نمی‌ماند. آنی که من یقین داشتم به حصول او، او تمام شده است شک در حصول جزء آخر دارم، آن جزء آخر هم نمی‌دانم از یوم است یا از لیل. چگونه در بحث استصحاب گفتیم صدق عرفی که اگر این آن از آنات الیومیه بوده باشد، بقاء یوم صدق می‌کند که یومی که سابقا موجود بود باقی است، صدق می‌کند، این را در مقام بیان نموده‌اند.

اینجور در مقام فرموده‌اند.

جوابش چیست؟ این ذاتی که در معنای مشتق مأخوذ است بنائا بر اینکه معنای مشتق مرکب بشود بسیط نبوده باشد یعنی ذات مأخوذ بوده باشد، یا کسی بگوید که نه، ذات در معنای خود مشتق اخذ نشده، ذات لازمه معنای مشتق است، معنای هیئت مشتق طوری است که ملازمه دارد با فرض الذات، یک ذاتی باید فرض بشود، علی ما سیأتی که ان شاء الله توضیحش را خواهیم داد، ما اگر گفتیم در معنای مشتق ذاتی مأخوذ است، یا معنای مشتق طوری است که ملازمه با فرض ذاتی دارد، باید یکی از اینها را ملتزم بشویم آنجا، اگر یکی از این دو حرف را گفتیم آنجا ملتزم خواهیم شد که این ذات مبهم است من جمیع الجهات. از همه جهات مبهم است. فقط از یک جهت معلوم است، او جهت قیام المبدأ به است. ذاتی که مبدأ به او قیام دارد. فقط ابهامش از این حیث مرفوع است، و الا از تمام الجهات این ذات مبهم است. روی این اساس معنای یوم، لیل، شهر، سنة و امثال ذلک که اینها اموری هستند که اعتباری هستند یا بالاتر از اعتباری کسی بگوید امور حقیقی هستند، هر چه گفته بشود اینها، اینها که عناوین خاصه هستند هیچکدام در معنای اسم الزمان اخذ نشده. ذات مبهم من جمیع الجهات الا قیام المبدأ به. کسی که می‌گوید فرض کنید ضارب، ضارب یعنی زننده، هیچ خصوصیتی در او مأخوذ نیست الا خصوصیت صدور الضرب، هیچ تعیینی ندارد آن ذات، هیچ خصوصیتی در آن ذات مأخوذ نشده است الا همان قیام المبدأ.

وقتی که اینگونه گفتیم معنای مضرب هم اینگونه است، معنای مقتل هم هم اینگونه است. آن ذات اگر زمان می‌شود، بنا بر اینکه وضع در زمان مستقل است و در مقابل آن، اسم مکان است که یک وضع مستقلی دارد، آن ذاتی که (که آن ذات زمان است ها!) از تمام جهات مبهم است الا قیام المبدأ به، این ذات تلبسش که منقضی شد خودش هم منقضی می‌شود. چونکه تعیّن دیگر ندارد این ذات، تعین دیگر در معنایش اخذ نشده است. مثل روز بودن، شب بودن، مثلا شهر بودن، سنة بودن، هیچکدام از اینها اخذ نشده است. آن چیزی که اخذ شده است فقط این جهت است که مبدأ با او باشد، وقتی که این نحو شد این ذات اگر مبدأ از او منقضی شد خود ذات هم منقضی می‌شود. ذاتی که انقضی عنه المبدأ در باب اسماء الازمنة نداریم. و لکن به خلاف مثلا اسم فاعل. همان ذاتی که به او ضارب صدق می‌کرد در حال تلبس به مبدأ همان ذات باقی است. و لکن در اسماء الازمنة آن قطعه از زمان که عنوان اعتباری اش اخذ نشده بود، مبهم است از جمیع الجهات، آن قطعه مبهم است الا جهت قیام المبدأ فیه که مبدأ در آن زمان قائم است، وقتی که مبدأ منقضی شد خود آن قطعه هم منقضی می‌شود. بدان جهت ما و لو در زمان ملتزم شدیم که بقاء اعتباری دارد، در آن مواردی که اسماء خاصه است اعتبار می‌کنند یوم را، لیل را، شهر را، سنة را و غیر ذلک را اعتبار می‌کنند، گفته بوده باشید بقاء دارد، این منافات با این ندارد که ذاتی که در اسماء الازمنة است قابل بقاء نیست. چونکه عنوان خاصی ندارد آن ذات و مبهم است از تمام الجهات الا جهت قیام المبدأ به. قیام مبدأ که به او منقضی شد خود قطعه هم منقضی است. پس فلا بقاء للذات.

پس الحاصل جریان نزاع در اسماء الازمنة نمی‌شود الا به آن حرفی که ملتزم به او شده‌ایم ما و دلیلش را هم ذکر کرده ایم که گفته ایم اسماء الازمنة با اسماء الامکنة اینها دو تا وضع مستقل ندارند. نه اینکه اینها مشترک معنوی هستند، اینگونه نیست که توضیحش را دادیم، چونکه هیئت معنایش معنای حرفی است در حروف همیشه وضع عام موضوع‌له خاص است، هیئت مشتق هم یکی از آنها است. فقط آن معنای عامی که واضع در مقام وضع حروف آنی که کالحروف است که هیئات است، معنای عامی را که لحاظ می‌کند نزاع در آن معنای عام است که معنای عام را لحاظ می‌کند و به لحاظ او لفظ را وضع به خصوصیات و به معنوات آن عنوان وضع می‌کند.

[جریان نزاع در مصادر و افعال]

امر ثالث را مرحوم آخوند شروع می‌کند، که باید این بحث مطرح شود تا محل النزاع روشن بشود. مرحوم آخوند(ره) می‌فرماید می‌فرماید: مصادر مزیدٌ فیها و الافعال، افعال مجرده یا افعال مزیدة، فعل هم هر فعلی بوده باشد، فعل ماضی، فعل مضارع، فعل امر، فعل نهی، هرکدام از اینها بوده باشد تمامی اینها از محل نزاع ما که بحث مشتق است خارجند، مصادر مزید فیها که علماء ادب به آنها مشتق اطلاق می‌کنند، مثل اکرام و امثال ذلک مثل مضاربة، مقاتلة و… اینها مشتقات هستند، و اصل در اینها همان مصدر مجرد است و نزد مصدر مجرد اصل در کلام است، روی این حساب، تمام مصادر مزید فیها فروع هستند و مصدر اصل در کلام است یعنی اصل در مشتقات است، تمامی افعال مجرد باشد یا مزید، اینها خارج از محل کلام است و لو به آنها مشتق هم اطلاق بشود. اگر کسی گفت مصدر مجرد هم که اصل کلام است، خودش هم مشتق است (که خود مرحوم آخوند هم بعد خواهد گفت)، اگر کسی این را گفت که صحیح هم همین است باز مصادر مزید فیها کالمصادر المجردة و افعال همه‌اش خارج از محل بحث است. چرا؟

چون که بحث ما در مشتق کما ذکرنا در آن مشتقاتی است که معانی آنها حمل بر ذوات می‌شود به حمل مواطاتی، که حمل می‌شود معنای مشتق بر ذات و گفته می‌شود بر اینکه این شیء مصداق است بر این عنوان. با توجه به نکته قبل این مصادر مزیده فیها مثل مصادر مجرده اینها حمل بر ذوات نمی‌شوند، زیدٌ ظلمٌ، زید ضربٌ و امثال ذلک اینها که گفته نمی‌شود. مبالغه ممکن است بگویند زید عدلٌ یا زید ظلم الا انه این مبالغه است و مجاز است، کلام ما در حقیقت است. پس خود مصادر معانی اینها حمل بر ذوات نمی‌شود. چرا؟ چون که خود مصدر مجرد، بنابر اینکه اصل در کلام بوده باشد، فقط دلالت به معنای مبدأ می‌کند. دیگر غیر از مبدأ به چیز دیگری دلالت نمی‌کند. مصادر مزید فیها هم اینگونه هستند دلالت به مبدأ می‌کنند با یک خصوصیتی که آن معنای هیئتی است که بابها می‌باشد، (تعدیه باشد، متعدی کردن بوده باشد یا بین الإثنین بوده باشد، هر گونه بوده باشد، مصدر هم معنایش معنای مبدئی است)، وقتی که مبدأ منقضی شد دیگر معنای مصدر هم منقضی می‌شود، چونکه معنای مصدر همان مبدأ است. وقتی که مبدأ منقضی شد معنای مصدر هم منقضی می‌شود. این را هم می‌دانید که شیء بر عدمش که صدق نمی‌کند، همیشه شیء بر وجودش صدق می‌کند. هذا انسانٌ، انسان بر وجودش صدق می‌کند، بر عدمش که انسان صدق نمی‌کند. وقتی که معنای مصادر مبادی شد، مبدأ وقتی که منقضی از ذات شد، مبدئی نشد، دیگر آنجا نزاعی ندارد معنای مصدر تمام شده است.

افعال هم همینگونه است، برای اینکه افعال دلالت می‌کنند موادشان به مبادی و هیئت‌شان هم دلالت به نسبت می‌کند، آن نسب مختلفه‌، مثلا ضرب دلالت می‌کند به ماده ضربی که آن ماده ضربی منتسب است به فاعل به انتساب تحققی، ضرب دلالت می‌کند آن هیئتش بر اینکه ماده که این ضربْ است منتسب است به فاعل به انتساب تحققی. یضرب دلالت می‌کند که ذات را که معنای مبدأ‌ است او منتسب است به فاعل به انتساب ترقبی. وقتی که اینگونه شد، منقضی که شد مبدأ از ذات، آن انتسابش هم منقضی می‌شود. دیگر فعل معنا ندارد در خارج، دیگر نمی‌تواند به آنی که در خارج هست فعل انطباق پیدا بکند. چونکه نه در خارج مبدأ هست و نه در خارج فعلا انتساب است. هیچکدام نیست. و شیء هم هیچوقت به عدمش صدق نمی‌کند، همیشه شیء به وجودش صدق می‌کند. ضربْ به آن وجودش صدق می‌کند هکذا ضرب و قتل و قعد و جلس، هر وقت مبدئش منقضی شد خود معنایش هم منقضی می‌شود. دیگر تحققی در خارج ندارد.

روی سر اساس، احکامی را که در خطابات حمل بر عنوانی می‌شود متعلق به وجودات است، چونکه این حکم مال وجود این عنوان است، آنها را مقید به وجود نمی‌کنند، نمی‌گویند که یجب دفن وجود المیت المسلم. چونکه المیت المسلم که گفته می‌شود یعنی ما یصدق علیه عنوان المیت المسلم، شیء همیشه بر موجود صدق می‌کند، بر معدوم صدق نمی‌کند. دیگر مقید به وجود نمی‌کنند. آنجایی که وجود منقضی بشود در خارج آنجایی است که مبدأ هم منقضی شده است، معنای فعل که عبارت است از همان نسبت است، منقضی شده. اما بر خلاف سایر مشتقات که جری بر ذوات می‌شود. آنجا بعد از انقضاء تلبس یعنی در خارج مبدأ دیگر نیست و تلبس هم منقضی شده است لکن همان ذاتی که مشتق بر او جری پیدا می‌کرد باقی است. کلام این است که این ذات در کلتا الحالتین مصداق است و موضوع‌له مشتق است، معنای هیئت توسعه دارد که در هر دو حال شامل می‌شود؟ یا اینکه نه، فقط در یک حال به این عنوان مشتق اطلاق می‌شود و صدق می‌کند.

می‌بینید آنی که موجب جریان النزاع است این است: آن ذاتی که متلبس به مبدأ حقیقی یا اعتباری بوده باشد، آن ذاتی بقاء بر او فرض شده باشد که مشتق بر آن ذات جاری بود، آنها محل کلام هستند. و هر مشتقی که به ذات جاری نشود، مثل معانی مصادر و امثال ذلک، آنها خارج از محل بحث است. سابقا هم گفتیم که مراد از ذات در مانحن‌فیه مقابل آن عرض نیست. نه، مراد از ذات مطلق ما یحمل علیه معنی المشتق، و لو خودش هم عرض بوده باشد. مثل اینکه می‌گوییم سواده ضعیفٌ، بیاضه شدیدٌ، این شدید که حمل می‌شود به خود بیاض حمل می‌شود، این جوهر نیست. مراد از ذات مطلق ما یحمل علیه معنی المشتق، و آن ذات مطلق حالی دارد که با اینکه الآن از آن منقضی شده است، لکن نفس آن چیزی که حمل می‌شد مشتق بر آن ذات، آن ذات بقاء داشته باشد. بعد بحث می‌شود معنی مشتق توسعه دارد یا این اوصافی که بیان شد. کلام این است که معنای مشتق توسعه دارد یا ندارد. نزاع این است.

مرحوم آخوند تا اینجا رسید. آن مصادر مجرده مشتق است و اینها و لو مرحوم آخوند اینجا فرض کرده آنها مشتق نیستند، فرموده مصادر مزید فیها مثل افعال، اینها خارج از محل بحث هستند. ما اینجا را همینجور بگذاریم، چونکه مصادر مجرده را مرحوم آخوند دوباره بحث خواهد کرد، ایشان یک حرفی دارد در مصادر دیگران هم حرفی دارند. آنجا متعرض خواهیم شد. شاخه‌ای یک راه فرعی می‌رود که اصلا ربطی به مطلب ندارد، و لکن متعرض او می‌شود. او این است که و لو در السنه نحاة این است که فعل، مدلول فعل فرمود یک نسبت است و یک مبدأ، وقتی مبدأ منقضی شد دیگر فعل معنا ندارد، معنایش دیگر در خارج تحققی ندارد، مبدأ نیست انتساب هم نیست. معنای فعل یکی دلالت بر زمان است که علماء ادب گفته‌اند که الفعل ما دل علی معنی مستقلا مقترن باحد الازمنة الثلاثة. در مقابل اسم که معنای مستقلی دارد که غیر مقترن باحد الازمنة الثلاثة. ایشان اینجا می‌فرماید که فعل هم مثل اسماء هستد هیچ دلالتی به زمان ندارد احد الازمنة ثلاثة ندارد، نه فعل ماضی نه فعل مضارع نه فعل فرض کنید مستقبل، هیچکدام دلالتی به زمان ندارد.

 بگویم یا بس است؟

مختصری بگویم تامل کنید تا بعد.

عرض می‌کنم ایشان می‌فرماید، درست توجه بفرمایید فرمایش ایشان را! ایشان می‌فرماید خب یکی از افعال فعل امر و نهی است حتی پیش نحویین. این فعل امر و نهی کجا دلالت به زمان دارد؟ فعل امر و نهی کجا دلالت به زمان دارد؟ بله آن کسی که طلب می‌کند و انشاء می‌کند طلب را می‌گوید اضرب، یا  نهی می‌کند می‌گوید لاتضرب این در حال انشاء می‌کند طلب می‌کند و لکن این اختصاص به فعل و به امر و نهی ندارد. انسان هر فعلی را موجود بکند آن فعل در حال واقع می‌شود. شما اگر بنشینید این نشستن‌ تان در حال واقع می‌شود، بخورید خوردن در حال واقع می‌شود. در آن حالی که فعل را موجود می‌کنید، آن یکی هم از آن افعال عبارت از انشاء است امر و نهی است، این در حال واقع می‌شود. اگر اخبار هم بدهد خبر هم بدهد آن هم در حال واقع می‌شود. پس فعل امر و نهی چه دلالتی بر زمانی دارد؟ چه دلالت دارد بر زمانی؟ خب این هم همینجور است دیگر، چونکه فعل امر که می‌گویند مثلا اضرب نه دلالت بر فور می‌کند نه بر تراخی می‌کند، نفس طبیعت مطلوب است، اینجور است دیگر. بعد آن حرف‌ها را در ذهن داشته باشید ها! با آن حرف‌ها که مدلول ماده مطلوبیت طبیعت است هیچ چیزی در معنای اضرب نخوابیده است، بعد از اینکه این را گرفتیم معنای اضرب چگونه دلالت بر زمان می‌کند؟ فعل است دیگر، فعل ما دل علی معنی مستقل مقترن باحد الازمنة الثلاثة.

خب اینکه درست نیست.

بعد ایشان می‌فرماید در فعل ماضی هم همینجور است، در فعل مضارع هم همینجور است، آنها هم دلالت به زمان نمی‌کند. چرا؟ برای اینکه ایشان می‌فرماید بالوجدان، وجدان انسان شاهد است اگر شما فاعل این فعل را از غیر زمانیات بگیرید و از غیر زمان بگیرید فاعل را، آنی که زمانی نیست و زمان هم نیست، مثل علمَ الله، کسی می‌گوید علم الله بر اینکه من این کار را نکردم، دیگری هم می‌گوید بر اینکه علمتَ که انی ما فعلتُ هذا الامر، خب علمَ الله با آن علم الله آن شخص با علمتَ اینها در معنا چه فرق دارند؟ این علمتَ یا علمَ الله چه فرقی دارند در معنا؟ آنی که تبادر به ذهن می‌کند چه معنا تبادر می‌کند؟ یا در آن جاهایی که فاعل خود زمان است، خب دیگر آن فاعل خود زمان است، مثل اشاب الصغیر و افنی الکبیر کرّ الغداة. کرّ الغداة این غداة همان زمان است دیگر. اینکه اشاب الصغیر کرّ الغداة این اشاب را که نسبت به کرّ الغداة گفته‌اید دلالت می‌کند بر فعل در زمان گذشته؟ این است معنایش؟ معنای زمان اصلا معنایش این نیست. بدان جهت وقتی که شما فرض کردید در فعل ماضی ربما خود زمان فاعل می‌شود یا آنی که فوق الزمان و الزمانیات است، اصلا غیر زمان و غیر زمانی است، او است، استعمالات صیغه ماضی را در آن موارد ملاحظه کردید و اسناد همان افعال ماضیه را به فاعلی که زمانی است ملاحظه فرمودید می‌بینید که هیچ فرقی نیست، اگر زمان مأخوذ در معنای فعل ماضی بود باید در آن موارد تجرید بشود از زمان. در غیر معنای موضوع‌له استعمال شده است. چونکه در آن موارد زمان نیست. و لکن وجدان شاهد است که همان معنا یکی است هیچ فرقی هم با هم ندارند.

خب از اینجا ایشان می‌فرماید ممکن است کسی مثلا بگوید که بنائا علی ذلک پس فعل ماضی با فعل مضارع چه فرقی دارد؟ خب وقتی که اصلا زمان نشد در بین، فعل دلالت بر زمان نکرد، چه فرقی با هم دارند؟

ایشان می‌گوید یک فرقی دارند. آن فرق عبارت از این است که نسبتی که هیئت فعل ماضی به او دلالت می‌کند، آن نسبت، نسبت تحققی است در فعل ماضی. ضرَب زید مبدأ که ضربْ است منتسب است به زید به نسبت تحققی، وقتی که یضرب زید گفته شد معنایش ترقبی است. از اینجا معلوم می‌شود که اگر فاعل از زمانیات شد، مثل زید شد، آنجا زمان هست، ضرَب یعنی در زمان ماضی ضرب واقع شده، یضرب یعنی در زمان آینده واقع می‌شود. و لکن این زمان آینده یا زمان ماضی مدلول فعل نیست. بلکه این لازمه دو امر است. درست توجه کنید ها! این دو امر را در کفایه گفته است، لازمه دو امر است:

یکی این است که فاعل زمانی بوده باشد. یکی هم بر اینکه متکلم مطلق بگذارد کلامش را. ضرَب زید که هست این را مطلق بگذارد، یضرب زید را مطلق بگذارد. مطلق معنایش چیه؟ شما می‌دانید تحقق و ترقب و سبق و لحوق به اعتبار مضاف الیه فرق می‌کند. نسبت به حال تکلمِ من که می‌گویم ضرب زیدٌ تحقق ضربْ نسبت به این زمان به این می‌شود که واقع شده باشد در خارج. اما ضرب زید اگر این ضرب زید را من نسبت به ده سال قبل بگیرم، نسبت به ده سال قبل که ضرب زید، ضرب بالاضافة‌ الی ده سال قبل، آن هم ضربَ است تحقق پیدا کرده است، اما آن تحققش بالاضافة به چه چیز است؟ به آن حال تکلم نیست، به حال تکلم و ده سال دیگر است. ممکن است مثلا بگوید که یجیء زید بعد سنة و قد ضرب قبله بثلاثة ایام. این ضربَ نسبت، نسبت ترقبی است، اما نسبت به آن سنة مجیء که خواهد آمد، یجیئک زید بعد سنة و قد ضرب قبله بثلاثة ایام. ضربْ نسبتش به زید نسبت تحققی است نه ترقبی، تحققی است اما تحقق این نسبت به زمان المجیء که بعد از سنه است. آنجا دیگر زمان ماضی نمی‌شود. بدان جهت ایشان می‌فرماید اگر اینجور تقییدی نشد که و قد ضربَ قبله بثلاثة ایام، اگر متکلم زمانی شد، اسناد فعل به زمانی داده شد و خودش هم کلامش را متکلم مطلق گذاشت، یعنی تحقق نسبت به چه چیز قیاس و اضافه شده است او را تعیین نکرد آن شیء آخر را. تعیین نکرد اطلاق مقتضایش این است که آن تحقق و ترقب به زمان تکلم او لحاظ می‌شود. اینکه می‌گوید ضرب زید یعنی قبل از تکلم من زده است، یضرب زید یعنی بعد از تکلم من، ترقب بعد از تکلم من است خواهد زد. و الا خود فعل فی نفسه اگر این دو تا قرینه نبوده باشد، فعل دلالت بکند که مدلول مطابقی فعل، مدلول وضعی فعل، زمان در او بوده باشد، نه، اینجور نیست.

بعد ایشان یک مؤیدی هم ذکر می‌کند که فعل مضارع مشترک معنوی است پیش نحاة. این هم مؤید حرف ما است. این را هم تامل بفرمایید تا ببینیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا