دروس خارج اصول / درس 73:جریان نزاع در ایم زمان – جواب به – کلام مرحوم نائینی – جواب

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
علی هذا الاساس در اسماء الازمنة نزاع مشتق مجری ندارد. برای اینکه نزاع در باب مشتق در موردی متصور میشود که ذات تلبسش به مبدأ منقضی شده باشد و بعد از انقضاء تلبس از ذات بحث میکنیم ذاتی که تلبس به مبدأ از او منقضی شده است این هم فرد برای معنی المشتق هست یا نیست، و این نزاع در اسماء ازمنه نمیآید. برای اینکه آن قطعه از زمان که متلبس به مبدأ است، اگر تلبس به مبدأ منقضی شد خود آن زمان منقضی میشود، چونکه زمان متصرم الوجود است، از وجودات قارة نیست که اجزائش در زمان واحد جمع بشود. بلکه متدرّج الوجود است، بعض جزئش موجود میشود و آن بعض معدوم میشود و بعض آخر موجود میشود. در آن جزئی از زمان که آن جزء متلبس به مبدأ بود اگر تلبس به مبدأ منقضی شد خود آن ذات منقضی میشود. بعد ذات آخر است که تلبس به مبدأ نداشته است از اول بوجود میآید. پس نزاع مشتق در این اسماء الزمان مجری ندارد.
مرحوم نائینی در مقام کلامی را فرموده است. ایشان فرموده است اینکه معروف است در اسماء الازمنة اگر تلبس به مبدأ منقضی شد خود ذات منقضی میشود پس ذاتی که سابقا تلبس به مبدأ داشت و قد انقضی عنه المبدأ در اسماء الازمنة نداریم، این در صورتی است که شخص آن ذاتی که متلبس به مبدأ است، او در معنای مشتق اخذ بشود، آن شخص ذاتی که تلبس به مبدأ داشت از شخص از زمان، تلبس که منقضی شد خود آن شخص هم منقضی میشود. الا انه ایشان فرموده است صفت شخص و تلبس شخص سرایت میکند به طبیعی، آن طبیعی که منطبق است هم بر آن شخص و هم بر اشخاص أُخر.
عرض کردیم دیروز اگر فردی از افراد انسان مجتهد اعلم بوده باشد و مجتهد بشود این وصف مال شخص است و لکن توصیف پیدا میکند طبیعی که انسان مجتهد میشود یا مجتهد است. به طبیعت سرایت میکند.
ایشان میفرماید: ممکن است در اسماء الازمنة آن طبیعتی که تلبس به مبدأ از شخص توصیفش به او سرایت کرده است و طبیعی متصف به مبدأ شده است، آن طبیعی اخذ بشود در اسم الزمان. مثلا مقتل الحسین علیه السلام وضع بشود بر عاشر محرم، طبیعی عاشر محرم، که آن طبیعی لامحالة توصیف دارد بر اینکه وقع فیه القتل، در او قتل الحسین علیه السلام واقع شده است. آنی که وقع فیه القتل شخص خارجی است، یک سال از آن دهم محرم بود که در او قتل واقع شد و قتال که منقضی شد آن شخص آن قطعه منقضی شد، و لکن در معنی المقتل شخص او اخذ نشده است، طبیعی که هم به آن شخص منطبق میشود و هم به اشخاص دیگر که هر سال دهم محرم عاشر محرم است، آن مقتل وضع میشود به عاشر محرم که آن عاشر محرم توصیف پیدا کرده است بر اینکه وقع فیه القتل. آن سال که گذشت، سالهای بعدی که عاشر محرم میشود همان ذات است، یعنی همان عاشر محرم است. ذات باقی است تلبس به مبدأ منقضی شده است. کلام این است که معنای مقتل ضیّق است به آن عاشر محرمی منطبق است که تلبس به مبدأ داشت، یا وضع شده است به عاشر محرمی که توصیف پیدا کرده است به اینکه وقع فیه قتل الحسین و لو در بعض افرادش توصیف پیدا کرده است که الان هم فرض بفرمایید اگر اینگونه بوده باشد دهم محرمی که امسال خواهد آمد حقیقتا مقتل الحسین است، اگر مشتق حقیقت بر اعم بوده باشد مقتل الحسین است، که ذات باقی است تلبس به مبدأ منقضی شده است.
این حاصل کلامی بود که ایشان فرمود.
در رد کلام مرحوم نائینی عرض میکنیم:
آقای نائینی! زید مجتهد بود اجتهاد داشت. زید که مجتهد بود در معنای لفظ مجتهد خصوص زید که اخذ نشده بود، بلکه ذاتی اخذ شده بود که تلبس به اجتهاد دارد. آن ذات مثلا انسان چونکه انسان میشود که تلبس به اجتهاد میتواند پیدا بکند. زید تلبس به اجتهادش منقضی شد؛ خود زید هم منقضی شد، و لکن آن ذاتی که در معنای لفظ مجتهد که انسان است، طبیعی الانسان، آن طبیعی الانسان در عمرو بی سواد باقی مانده است، عمروی که فعلا در خارج است و اصلا کتاب الفبا هم را نمیتواند بخواند آن طبیعی باقی است. شما میتوانید آقای نائینی تصدیق کنید که این عمروی که از الفبا یک حرف را هم نگفته است و نخوانده است این بقاء آن ذاتی است که تلبس بالاجتهاد داشت؟ میتوانید بگویید؟ بلااشکال نمیتوانید بگویید و هیچکس هم احتمال نمیدهد. سرش چیه؟ سرش این است که بله و لو این عمرو هم طبیعی الانسان است کما اینکه سابقا که زید مجتهد اعلم بود طبیعی الانسان بود، و لکن طبیعی به تکثر افراد وجوداتِ متعدده پیدا میکند. آن وجودی که متصف بود به این اجتهاد این عمرو بقاء آن وجود نیست، این عمرو وجود آخر است. این کلی که سابقا موجود شده بود به وجود زید آن وجود کلی معدوم شده است و این وجود آخر است و تحقق آخر است من الکلی که این تحقق آخر من الکلی این تلبس به مبدأ نداشته است که.
ما هم همین را عرض میکنیم در مقتل. در مقتل الحسین و لو خصوص آن روزی که وقع فیه القتل او در معنای مقتل اخذ نشده است، در مقتل اخذ شده است آن طبیعی عاشر المحرم، اما طبیعی که متلبس به مبدأ است یا تلبس به مبدأ داشته است. آن عاشر محرمی که در او قتل واقع شد آن یک وجود از عاشر محرم بود. او وقتی که تلبس بالقتلش منقضی شد خودش هم منقضی شد. اینی که امسال میآید این وجود آخر است از عاشر محرم، بقاء آن ذات نیست. این، ذات آخر است. و لو طبیعی به هر دو تا صدق میکند و لکن طبیعی اینها همهشان بمنزله آباء و ابناء است. هر کدام از این وجودات خارجیه این هر کدام از وجودات خارجیه عاشر محرم هستند، کما اینکه هر کدام از وجودات خارجیه وجود الانسان بود. چگونه که تلبس زید به اجتهاد موجب نمیشود که وجود آخر از طبیعی الانسان متصف بشود که انقضی عنه المبدأ، این کی متصف به مبدأ بود؟ این، وجود آخر است. عاشر محرم هم همین گونه است. عاشر محرمی که تلبس به مبدأ پیدا کرد او منقضی شده است آن ذات، آن ذات بقاء ندارد. این، ذات آخر است و وجود آخر است من عاشر المحرم که این اصلا تلبس به مبدأ نداشته است. چگونه شما نمیتوانید به عمرو بی سواد حمل کنید که انه مجتهدٌ به اعتبار اینکه زید سابقا که وجود آخر از انسان بود متلبس به مبدأ بود، به این عاشر محرمی که امسال میآید به این مقتل الحسین هم نمیشود. چرا؟ چونکه این وجود خارجی کی متلبس به مبدأ بود؟ آنی که متلبس به مبدأ بود او شخص بود، سرایت به طبیعی هم میکند، و لکن این عاشر محرم امسال بقاء آن عاشر محرم سابق نیست، بقاء طبیعی نیست. این وجود آخر طبیعی است که عرض کردیم اینی که در بحث استصحاب، استصحاب را در قسم ثالث از کلی منکر شدیم مبتنی بر این است که وقتی که زید در دار بود یقینا زیدی که در دار بود رفته است، احتمال میدهم که مقارنا لخروج زیدٍ او مقارنا لوجود زیدٍ عمرو بوده باشد در دار که بقاء الانسان که علم داشتم آن وقتی که زید بود طبیعی الانسان موجود بود الان هم احتمال میدهم طبیعی الانسان موجود است. آنجا چگونه گفتیم استصحاب در ناحیه طبیعی الانسان جاری نمیشود؟ سرش همین بود. طبیعی به تکثر افراد تکثر پیدا میکند، آن طبیعی که یقین داشتیم او قطعا مرتفع شده است، این طبیعی آخر شک در حدوثش داریم. کی استصحاب میتوانیم جاری کنیم؟ اینجا همین گونه است، آن ذاتی که طبیعی به اعتبار او سرایت کرده بود وصف، او منقضی شده است. این فرد آخر از طبیعی که موجود شده این وجود آخر است، وصف او که او تلبس به مبدأ داشت که سرایت به طبیعی کرد آن طبیعی هم مرد، این طبیعی آخر است که تحقق آخر پیدا کرده است، تکثر دارد طبیعی به تکثر الافراد. آن طبیعی معدوم شده است این طبیعی آخر است. یعنی وجود آخر من الطبیعی است و این تلبس به مبدأ نداشت.
بدان جهت این جوابی که مرحوم نائینی فرمودهاند این درست نیست.
آیا نزاع مشتق در اسماء زمان جاری است، اصل اشکالی به در اسماء ازمنه نزاع مشتق جاری نیست.
اشکال این بود که در اسماء الازمنة ما یک ذاتی نداریم که تلبس به مبدأ از آن ذات منقضی بشود، ذات باقی بماند. مرحوم آخوند جواب داد که لازم نیست در وضع انسان که لفظی را به کلی وضع میکند که او کلی است فی نفسه قابل صدق بر کثیرین است، این لازم نیست که در خارج افراد متعدده از او ممکن بوده باشد. مثلا فرض بفرمایید لفظ شمس، که شمس وضع شده است به یک معنای کلی که در خارج بیشتر از یک فرد در خارج ندارد. فرض بفرمایید آن واجب الوجود بالذات که مرحوم آخوند فرمود واجب الوجود واجب در خارج بیشتر از یک فرد ندارد، ولکن خود واجب کلی است که منطبق بر کثیرین است. اینجا هم لفظ مقتل وضع میشود به ذاتی که تلبس آن ذات تلبس به مبدأ پیدا کرده است. اسم زمان بر فرد و شخص وضع نشده است، بلکه برای یک مفهوم عام و جنس کلی که انطباق بر کثیرین است وضع شه، لکن این کلی در خارج فقط بر یک فرد صدق میکند و آن فرد متلبس است مثلاً مفهوم مقتل زمان القتل است نه یک قطعه خاص از زمان مثل عاشورا که در آن واقع شده و چون اسم زمان از اسماء اجناس است مفهوم آن مانند مفاهیم سایر اسماء اجناس کلی و قابل صدق و انطباق بر کثیرین است (چه از لحاظ خارج و مصداق فقط یک فرد دارد (روز عاشورا).
این فرمایشی بود که صاحب الکفایة فرمود که گفتیم بر میگردیم.
کسی به مرحوم آخوند عرض میکند که ما در امکان وضع که بحث نمیکنیم، ممکن است لفظی را وضع بکنند به آن چیزی که ممتنع الوجود است اصلا در خارج، یک لفظ خاصی را بر شریک الباری وضع بکنند، اینکه امتناعش نیست. غرض از وضع تفهیم و تفهم است، ممکن است غرض، غرض متکلم در یک موردی متعلق بشود به تفهیم شیء ممتنع، باید لفظ داشته باشد، یعنی واضع اگر به آن ممتنع یک لفظی را وضع بکند این محذوری ندارد. و لکن اشکال این است: در باب مشتق که ما بحث میکنیم در باب المشتق، این بحث ما به جهت این است: ثمرهای که فیما بعد خواهیم گفت آن ثمره مترتب به این بحث میشود، و آن ثمره این است: اگر حکمی بر عنوانی سوار بشود که آن عنوان منتزع از مقام الذات و ذاتیات الشیء است، لفظی وضع بشود به یک معنایی که آن معنا منتزع از مقام الذات یا ذاتیات الشیء است، مثل نوع یا جنس، مثلا کلب یک نوعی از حیوان است، در مقابل عنوان انسان، اگر شارع بر عنوان کلبی که هست، بر آنی که کلب است به حمل شایع به این عنوانی که منتزع از مقام الذات است حکمی را جعل کرد، فرمود الکلب نجسٌ، در این صورت آن ذاتی که این عنوان کلب به او حملش صحیح بود که کلب بود، این حکم لامحالة به آن سرایت میکند. برای اینکه حکمی که در مانحنفیه جعل شده است حکم وضعی است و حکم وضعی برای وجود الشیء جعل میشود، شارع آنی که وجود کلب حساب میشود ما یصدق علیه الکلب به عنوان کلب به او نجاست جعل کرده است، اگر از آن وجود این عنوان کلب منقضی شد، مثل کلبی الان نمک شده است، اینجا این ملح نجاست ندارد. چرا؟ چونکه به این ملح آن عنوانی که منتزع از مقام ذات بود و به آن عنوان به وجود خارجی حکم جعل شده بود آن عنوان، مرتفع شده است، این کلب نیست. برای اینکه شیئیة الشیء به همان صورتش است، هم عقلا هم عرفا اینگونه است. وقتی که صورت کلبی از شیء رفت این، کان کلبا و الان کلب نیست. و نجاست هم به عنوان کلب جعل شده بود. آن عنوان، عنوان مقوم بود، عنوانی بود که موضوع الحکم بود و مقوم بود، عنوان مشیر نبود. به وجود آن عنوان حکم جعل کرده بود. وقتی که آن عنوان مرتفع شد حکم هم مرتفع میشود. اینی که در خارج است وجود آن عنوان نیست.
کلام در این است: آیا مشتقاتی که معانی آنها کما سیأتی از مقام ذات انتزاع نمیشود و از ذاتیات انتزاع نمیشود بلکه معانی آنها منتزع از ذات میشود به اعتبار امری که خارج از ذات است، نه از مقام ذات انتزاع شده است نه هم ذاتی شیء است، بلکه خارج از شیء است، آن خارج یا شیء متأصل بوده باشد مثل ضرب، فرض بفرمایید بیاض، سواد، که از آنها تعبیر به اسود و ابیض و ضارب و عالم میکنیم که تمامی علمی که هست و ضربی که هست و بیاضی که هست و سوادی که هست اینها خارج از آن ذات هستند، یعنی نه جنس هستند نه فصل هستند، شیء خارج است که از او تعبیر میکنیم به امر خارج که عرض بوده باشد و امر متأصل بوده باشد، یا امر اعتباری بوده باشد فرقی نمیکند، مثل مالک که انتزاع میشود از ذات به اعتبار تلبسش به ملکیتی که ملکیت خارج از شخص است، جنس و فصل برای انسان نیست. کلام این است: آیا اینها هم مثل آن عنوان انسان است که از مقام ذات انتزاع میشود؟ چگونه اگر آن صورت انسانی رفته بود دیگر بر آن باقی عنوان کلب صدق نمیکرد و عنوان انسان صدق نمیکرد و عنوان فرس صدق نمیکرد، هر حکمی که به وجود خارجی ثابت بود به این عناوین مرتفع بود کلام این است که این از مشتقات هم که مدلول اینها و معانی اینها امور اعتباریه هستند خواهیم گفت چونکه در خارج ما غیر از ذات و مبدأ وجود ثالثی نداریم که وجود مشتق بشود. مشتق منشأ انتزاع دارد، منشأ انتزاعش ذات است به اعتبار تلبس آن ذات به مبدأ. میگوییم آیا مشتقات هم مثل انسان است که اگر تلبس ذات به مبدأ رفت عنوان دیگر مرتفع میشود عنوان عالم. آن شخصی که مجتهد بود لاسمح الله یک مرضی گرفت که آن چیزی که خوانده بود همهاش یادش رفت الان رساله فارسی بدهی به دستش نمیتواند بخواند، نسیان عارض شد، اصلا معلومات همهاش رفت علم رفت. کلام این است که این هم مثل همان انسان است، معنای عالم و مجتهد ضیّق است که تلبس به مبدأ رفت عنوان عالم رفته است، دیگر عنوان عالم صدق نمیکند.
بدان جهت اگر هر جایی عنوان مشتق موضوع حکم شد، مقوم ها! موضوع الحکم شد مثل عنوان کلب، آن ذات وقتی که تلبس به مبدأ از او منقضی شد دیگر آن حکم را ندارد، نمیشود از این تقلید کرد. آن کسی که سابقا اعلم العلماء بود، اعدل العدول بود و لکن رفته است مبدأ عدالت یا فرض بفرمایید مبدأ علم، دیگر نمیشود از او تقلید کرد، حکم مرتفع میشود. این لیس بعالمٍ، لیس بمجتهد و لیس بعادل. یا مشتقات با آن عناوینی که جوامد هستند و از مقام ذات و ذاتیات انتزاع میکند فرق دارند؟ این عناوین در صورتی که تلبس ذات به مبدأ منقضی بشود باز این عنوانین صادق هستند، چونکه عالم وضع شده است به آن ذاتی که تلبس به مبدأ پیدا کند، آن تلبس به مبدأش بماند یا نماند، این مأخوذ در موضوعله نیست که تلبسش فعلیت داشته باشد. آن ذاتی که تلبس به مبدأ در آن ذات موجود شده است و مبدأ در آن ذات از عدم به وجود خارج شده است او مصداق است، فرد است، مصداق است، فرد بر معنای مشتق است، یعنی وجود المشتق است یعنی منشأ انتزاع مشتق است، حکمی هم بر این عنوان جعل بشود مالِ منشأ انتزاعش است، چونکه در خارج غیر از منشأ انتزاع چیز دیگری نیست. آن منشأ انتزاع لازم نیست تلبسش فعلی بشود. آنی که تلبس پیدا کرده است بماند یا نماند او بله منشأ انتزاع مشتق است، منشأ انتزاع مشتق ذاتی است که در او تلبس از عدم به وجود خارج شده باشد. نزاع این است.
وقتی که نزاع این شد ما در مانحنفیه که بحث در معنای مشتق میکنیم به جهت ترتیب این اثر عملی است که این اثر عملی، اثر عملی مهمی است، چونکه این ثمراتی دارد. بدان جهت ما میگوییم سرّ اینکه آب کثیری فرض پیدا کنید که الان زمستان است میته بزرگی افتاده است در آن آب کثیر، چونکه هوا یخبندان است سرما است، این آب بو نگرفته است از این میته، و لکن اگر بهار بود این دو روز میماند بو میگرفت، الان یک ماه است این میته در این آب است بو نگرفته است آب. میگوییم این آب پاک است. چرا؟ چونکه آنی که گفته است الماء المتغیر و لو کر بوده باشد، الماء اذا تغیر تنجس، تلبس به تغیر داشته باشد، ظهور در فعلیت دارد. این ظهور در فعلیت ندارد. همین نزاع مشتق است که چگونه مشتقات ظهور دارد در ذاتی که تلبس به مبدأ است، الماء اذا تغیر ظهور دارد که ماء تلبس به تغیرش فعلی باشد. پس این آب پاک است میخواهی بخور میخواهد وضوء بگیر میخواهی غسل بکن با او، عیب ندارد پاک است.
ما برای این ثمره عملی بحث میکنیم که این ثمره عملی، و لو این ثمره عملی ثمره اصولیه نیست، بحث خواهیم کرد. با این موضوع الحکم تعیین میشود که موضوع الحکم عام است یا موضوع الحکم خاص است با بحث مشتق. خود حکم تعیین نمیشود، موضوعش تعیین میشود. این بحث در اسماء ازمنه نمیآید. چرا؟ چون در اسماء ازمنه چه ثمرهای دارد؟ آن ذاتی که تلبس به مبدأ او اگر تلبس به مبدئش منقضی شد خود آن ذات منقضی شده. پس ما ذات خالی از تلبس به مبدأ نداریم که تلبس به مبدئش منقضی شده باشد خود ذات باقیمانده باشد که بحث کنیم آیا عنوانی اگر بر عنوان مقتل الحسین7 بار شد یا سایر عناوینی که عناوین اسماء الزمان هستند به آنها اگر بار شد، آن تلبس به مبدأ رفت، بر آن حکم بار میشود؟ چونکه ذات باقی نمیماند، آن قطعهای که تلبس به مبدأ داشت لامحالة منقضی میشود، ذاتی که خالی از تلبس است ما نداریم که اثر بر او مترتب بکنیم.
اصل الاشکال این است. نه امتناع الوضع است که مرحوم آخوند جواب بدهد که به ممتنع میشود لفظ وضع کرد. ما آنجا بحث نداریم. بحث ما این است: در کتب اصولیه که اصولیین بحث در معنای مشتق کردهاند این نزاع شان در اسماء ازمنه نمیآید، چونکه در اسماء ازمنه شما هر چه بگویید اثر عملی ندارد. ذاتی که تلبس به مبدأ از او منقضی شده باشد نداریم تا ثمره عملی پیدا کند. اشکال این است. جوابش چیست؟ جواب مرحوم آخوند مرد. این درست در نمیآید این اشکال اگر این بوده باشد.
بعضیها خواستهاند از این اشکال جواب بگویند، که بگویند نه، اگر نزاع به جهت ترتیب ثمره عملی بوده باشد به این نحوی که شما روشن کردید باز این نزاعِ در اسماء ازمنه میآید. چرا؟ چونکه گفته اند اسماء ازمنه وضع مختص ندارد که. اگر اسماء ازمنه که هیئت مفعَل است که بعضی وقتها هم به هیئت مفعِل میآید اسماء ازمنه، اگر یک وضع مستقلی داشت وضع شده بود به زمانی که آن زمان تلبس به مبدأ پیدا کرده است، اگر وضع بر این معنا بود خب اشکال جا داشت که در این اسماء ازمنه چه بحث میکنید؟ ثمره عملی ندارد. زمانی که انقضی عنه المبدأ و لکن خود آن زمان باقی باشد نداریم در اسماء ازمنه. و لکن اسماء ازمنه و امکنه یک وضع دارد، شما اگر اسماء ازمنه و امکنه را ملاحظه بفرمایید که ما ملاحظه کردهایم شما هم ملاحظه بفرمایید، این هیئتشان یکی است، همان هیئتی که در اسم زمان استعمال میشود همان هیئت در اسم مکان استعمال میشود. مقتل چگونه که به زمان القتل گفته میشود به مکان القتل گفته میشود که ارض الطف مقتل الحسین علیه السلام، عنوان مقتل به او اطلاق میشود. پس مقتل وضع شده است به ذاتی که تلبس به مبدأ دارد به تلبس ظرفی، که از آن تلبس، تعبیر به تلبس ظرفی میشود، که این معنا موضوعلهِ هیئت مفعَل هست که از او تعبیر به مصدر میمی هم میشود که ربما به معنی مصدر میآید و اخری به معنی اسم زمان و المکان میآید.
خب وقتی که اینجور شد، مفعل وضع شده باشد به ذاتی که تلبس به مبدأ دارد به تلبس فرض کنید ظرفی، وقتی که اینجور شد این انقضی عنه المبدأ دارد در خارج. خب در زمان ندارد و لکن در مکان که دارد. مکانی که در آنجا قتل واقع شده بود، تلبس به قتل منقضی شده، خود مکان هست. مکان از تمامی ذواتی که هست اقوی است در مقام، بعد از انقضاء تلبس میماند. خب ما کلاممان این است که اگر حکمی بر عنوان مقتل سوار شد، تلبس به مبدأ از آن ذاتی که عنوان مبدأ به او منطبق است و لو در موارد امکنه چونکه وضع مستقل ندارد ازمنه، و لو در مواردی هم که نه، آنی که عنوان مفعل به او منطبق میشود تلبس به ذات منقضی شد حکم بر آن ذات ثابت است چونکه عنوان مفعل وضع شده است به ذاتی که تلبس ظرفی به مبدأ داشته است، بماند تلبس ظرفی یا نماند، به این وضع شده است یا وضع شده است به ذاتی که در او توأم با تلبس به مبدأ است به تلبس ظرفی. و اگر تلبس ظرفی منقضی شد خود عنوان مفعل دیگر منطبق به آنجا نمیشود. خب این هم ثمره عملی برای نزاع. اگر اینها یک وضع مستقلی داشت، اسماء الازمنة، این اشکال جا داشت و لکن ما اینجور نیست خارجا، وضع مستقلی نداریم، دو تا یک وضع دارد.
این کلامی است که در مقام فرمودهاند، یک اشکالی به این کلام شده است. تأمل بفرمایید ببینید این کلام دقیق است و جا دارد، یک سوراخی دارد که از آنجا یک اشکالی بکنند؟ یا اینکه تمام درزها گرفته شده است که ان شاء الله فردا.