دروس خارج اصول / درس 72:دنبالۀ مسئله رضاع – کلام نائینی – صورة ثانیة و ثالثة و رابع …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
نزاع در باب المشتق در آن الفاظی است که معانی آن الفاظ حمل میشود بر ذوات عند تلبسها بالمبدأ. و بحث در این واقع میشود: آیا این هیئات این الفاظ که اگر مشتق بوده باشند وضع شدهاند بر معنای عام که آن معنای عام دو فرد داد هم شامل میشود به ذاتی که تلبس به مبدأ دارد و هم آن ذاتی که تلبس به مبدأ از او منقضی شده است، هر دو تا اینها فرد هستند بر معنای مشتق، یا اینکه معنای هیئة المشتق معنای ضیّق است، فقط ذات عند تلبسها بالمبدأ در این حال به او معنای مشتق صدق میکند و ذاتی که تلبس به مبدأ از آن ذات منقضی شده است او فرد بر معنی المشتق نیست.
مرحوم آخوند و دیگران فرموده اند این نزاع اختصاصی به مشتقی دون مشتقی ندارد، بل کل اسمائی که به آنها در اصطلاح علماء ادب مشتق اطلاق میشود و معانی آن الفاظ جری بر ذوات میشوند و حمل بر ذوات میشوند به حمل مواطاتی، در آن مشتقات کلام است در معانی آنها. اسم فاعل باشد، اسم مفعول بوده باشد یا غیر اینها. بلکه نزاع کما ذکرنا در بعض الفاظ جوامدی که هیئت و ماده در آنها یک وضع دارد و به این اعتبار به آنها جامد اطلاق میشود، در آن بعض اسماء جامده که معانی آنها هم حمل بر ذات میشود، به اعتبار اتصاف آن ذات به یک امر اعتباری که مثل الزوجیة و الرقیة و امثال ذلک است، در آن جوامد هم این بحث میآید که آیا این الفاظ وضع شدهاند به یک معنای ضیّقی که ذات عند اتصافها بالأمر الاعتباری فرد بر این معانی هستند، یا نه، این اعتباری منقضی بشود باز فرد بر معنای لفظ هستند؟
[جریان نزاع در اسم زمان]
بعضی در جریان نزاع در اسماء الزمان، اشکال کردهاند، گفتهاند نزاع در باب المشتق در اسماء الازمنة و لو اسماء الازمنة در اصطلاح علماء ادب مشتق هستند و آن نحوی که ما در مقام گفتیم معانی اینها حمل بر ذوات میشود، اینها جای شبهه نیست حمل بر ذوات میشود، الا أنّه نزاع در باب المشتق در اسماء الازمنة مجرا ندارد.
و الوجه فی ذلک این است:
ما در آن مشتقی باید بحث بکنیم که معنای آن مشتق حمل بر ذات بشود، منتها بحث در این است که آن ذات عند تلبسها بالمبدأ او فقط فرد است بر معنای مشتق؟ یا اگر آن ذات تلبس از مبدأ از او منقضی شد، آن ذاتی که انقضی عنه المبدأ او هم فرد است؟ پس باید در مشتقی بحث بشود که آن مشتق حمل بر ذاتی میشود که ذات در کلا الحالین باقی است، هم در حال تلبس بالمبدأ آن ذات هست و هم عند انقضاء المبدأ آن ذات هست. و بحث بکنیم که معنای مشتق به آن ذات حمل میشود فی کلتا الحالتین، یا معنای مشتق ضیق است، فقط در حالت تلبس به آن ذات حمل میشود. در اسماء ازمنه اینگونه ذاتی نداریم ما. چرا؟ چونکه ذاتی که در اسماء الازمنة است زمان است، و شما میدانید که زمان قارّ نیست، زمان از آن متصرم الوجودها است که یک جزئش موجود میشود و آن جزء معدوم میشود بعد جزء دیگر موجود میشود، اینکه اجزاء زمان در آنی جمع بشوند این ممکن نیست، چون متدرج الوجود است اجزاء زمان. علی هذا الاساس آن ذات یعنی آن قطعه از زمان که متلبس به مبدأ هست وقتی که مبدأ منقضی شد خود آن ذات هم منقضی است، ذات دیگر انقضاء دارد. آن قطعه آخر از زمان که موجود میشود آن قطعه آخر تلبس به مبدأ سابقا هم نداشت. ما باید ذاتی فرض کنیم که محفوظ بشود آن ذات هم در حال تلبس به مبدأ و هم در حال انقضی عنه المبدأ. ذات واحده بحث کنیم که این ذات فی کلتا الحالتین فرد بر معنی المشتق است، یا فقط در حالت واحده؟ این در اسماء ازمنه این معنا غیر معقول است. در اسماء ازمنه بما اینکه زمان متصرم الوجود و قارّ نیست، به انقضاء مبدأ خود ذات منقضی میشود، خود آن قطعه از زمان منقضی میشود. پس آن قطعه متجدده ذات متلبس به مبدأ اصلا نبوده است نه از اول نه فعلا، نه انقضی عنه المبدأ است نه متلبس به مبدأ است. پس در اسماء الازمنة بما اینکه این ذات متصور نیست، نزاع در باب مشتق هم در او جاری نمیشود.
این اشکالی است که در اسماء ازمنه شده است.
مرحوم آخوند در کفایه از این اشکال اینگونه جواب فرموده است. فرموده است: اگر فرض کردیم عام، مراد از عام، عام منطقی است یعنی کلی طبیعی، اگر فرض کردیم که عام برای او بیشتر از یک فرد متصور نیست، این لازمهاش این نیست که لفظ موضوع بشود بر آن فرد ممکن که در خارج موجود میشود و به آن عام که معنای کلی است به او وضع نشده باشد، این ملازمهای ندارد. عامی که یعنی کلی ای که در خارج بیشتر از یک فردش ممکن و معقول نیست لازمه این معنا این نیست که لفظ وضع شده باشد به آن فرد ممکن نه به معنی العام. اگر تطبیق به مانحنفیه بفرمایید اینگونه میشود: ذاتی که تلبس بالمبدأ سواء بقی تلبسه ام انقضی، میدانید در ازمنه تلبس به مبدأ تلبس ظرفی است که از او تعبیر به مفاد «فی» میشود، مقتل یعنی زمانی که وقع فیه القتل، اگر فرض کردید زمانی که در او قتل واقع شده است چه آن زمان تلبس به قتلش منقضی بشود یا باقی بشود، ذات زمانی که خرج المبدأ فیه من العدم الی الوجود این ذات این زمان موضوعله لفظ مقتل بوده باشد معنای کلی بوده باشد. این در خارج بیشتر از یک فرد ندارد، آن زمانی که تلبس به مبدأ دارد فقط در خارج او است. اما آن ذاتی که زمانی که تلبس به مبدأ از او منقضی شده این در خارج ممکن نیست. میبینید این معنای عام، ذاتی که خرج فیه المبدأ من العدم الی الوجود که اطلاق دارد، بقی المبدأ ام انقضی، این ذاتی که تلبس به مبدأ فی الجمله داشته است این ذات که معنای کلی است در خارج یک فردش ممکن است. عدم امکان تحقق عام در خارج الا در ضمن فردی که فرد همان متلبس به مبدأ است این لازمهاش این نیست که واضع لفظ را به آن فرد ممکن وضع کند، به آن معنای عامی که هست به آن طبیعی که هست که ذاتی که خرج فیه المبدأ عن العدم الی الوجود به او وضع نکرده باشد.
مرحوم آخوند دو تا شاهد ذکر میکند بر این کبرایش که فرمود.
یکی این است که نمیبینید علماء ادب اختلاف کردهاند که لفظ جلاله که الله است علم شخصی است یا اسم الجنس است؟ خب همه قبول دارند از آن جنسی که عبارت از ذات واجب الوجود است از آن جنس بیشتر از یک فرد ممکن نیست، و لکن مع ذلک گفتهاند که لفظ الله به آن علم شخصی است و به آن ذات باری تعالی که در خارج مبدأ کون است به او وضع شده است که علم بر شخص، او است، جل و علا یا اسم الجنس است معنایش کلی است. پس اگر بنا بود عدم امکان فردی از کلی موجب بشود که لفظ فقط بر آن فرد وضع بشود دون الکلی، دیگر اختلاف در علم شخصی نمیکردند که الله اسم جنس است یا علم شخصی است بر ذات باری تعالی. این یک شاهد.
شاهد دیگر: میگوید شما نمیبینید لفظ الواجب به اتفاق الکل کلی است. واجب در مقابل ممکن، در مقابل ممتنع، کلی است. و لکن از این واجب که موضوعله اش کلی است بیشتر از یک فرد در خارج ممکن نیست، غیر از ذات باری تعالی که واجب الوجود است بیشتر از یک فرد ممکن نیست. پس میبینید لفظ را به کلی وضع کردهاند با وجود اینکه از کلی در خارج بیشتر از یک فرد ممکن نیست.
این فرمایشی است که در کفایه فرموده.
ملخص حرف ایشان چیه؟ ملخص حرف ایشان این است که چگونه آن کسی که میگوید مشتق وضع بر اعم شده است، در اسم فاعل میگوید هیئت اسم فاعلی وضع شده است به معنایی که آن معنا منطبق میشود و عام است بر ذاتی که مبدأ در او صدور پیدا کرده است از آن ذات، اعم از اینکه آن صدور بماند یا منقضی بشود، قائل به اعم اینجور میگوید دیگر، مشتق حقیقت در ما انقضی اعم است، آن قائل در اسماء ازمنه هم همینجور میگوید، میگوید هیئت مفعَل وضع شده است به یک معنای اوسعی که آن معنای اوسع هم صدق میکند به آن زمانی که تلبس به مبدأ دارد به تلبس ظرفی، منتها فرد دیگرش که در خارج زمانی باشد که تلبس به مبدأ به تلبس ظرفی منقضی شده باشد تلبسش، خودش بماند، این فرد در خارج نیست، در اسم فاعل هست و لکن در اسم زمان نیست. و لکن موضوعله هیئت در ناحیه هر دو تا عام است.
ملخص کلام صاحب الکفایة این است.
اما این کلامی را که صاحب الکفایة فرمود: این کبرایی که فرمود که عدم امکان یک فردی از یک کلی موجب نمیشود که لفظ فقط بر آن فرد وضع بشود بر کلی وضع نشود، این کبرایش کبری صحیحه است، این درست است. بلکه آن کلی که فردش در خارج ممکن نیست و تحقق آن کلی در خارج ممکن نیست، میتوان لفظ را به او میشود وضع کرد. از شریک الباری که تعبیر به شریک الباری میکنیم ممکن است یک اسم خاصی بر شریک الباری واضع وضع کند. این هیچ اشکالی ندارد. چرا؟ چونکه وضع الفاظ به جهت تفهیم و تفهم است. چگونه غرض متکلم ربما متعلق میشود به تفهیم معانی ممکنه، کذلک ربما غرضش متعلق میشود به تفهیم معانی ممتنعه. بدان جهت به معنایی که در خارج ممتنع است و در خارج نمیتواند وجود پیدا کند، میتواند لفظی به او وضع بکند. منتها آن معنای ممتنع را که تصور میکند باید تصورش تصور اجمالی بوده باشد. به آن معنایی که تحققش در خارج ممتنع است، تصور اجمالی میشود و لفظ وضع میشود. این عیبی ندارد.
(کتاب) این حرف ایشان درست، و لکن این فرمایشی که شاهد فرمودهاند که لفظ واجب را نمیبینید که کلی است مع ذلک در خارج بیشتر واجب الوجود، غیر از یک وجود واحد چیز دیگری ندارد، این فرمایشی که فرمودهاند لعل این من سهو القلم است از صاحب الکفایة. چرا؟ برای اینکه لفظ واجب که کلی است این فردش منحصر به یکی نیست. واجب ربما صدق میکند بر انسان هم، هر معلولی وقتی که علتش موجود شد آن معلول میشود واجب. بله واجب را ربما مقید میکنند به واجب الوجود بالذات. این تقیید است، و بعد التقیید غیر از ذات باری به چیز دیگر صدق نمیکند. اما لفظ واجب که به این مقید وضع نشده است، لفظ واجب لفظی است در مقابل ممکن و ممتنع. به واجب بالغیر هم صدق میکند، به واجب بالذات هم صدق میکند. این واجب الوجود بالذات را ایشان کانّ خطاء قلم است اشتباه فرمودهاند به لفظ واجب. این شاهدش درست نیست.
واجب الوجود بالذات وضع ندارد که. ایشان میخواهد شاهد درست کند که لفظی را وضع میکنند بر کلی با وجود اینکه در خارج بیشتر از یک فرد ندارد، لفظ واجب که وضع شده است بر کلی در خارج افراد کثیره دارد. لفظ واجب وضع شده است به یک معنای کلی که هر ممکنی که علتش در خارج موجود است به او صدق میکند لفظ صاحب وضع نشده است لفظ واجب به واجب الوجود بالذات، بدان جهت میگوییم که احتراق الجسم مع وجود علته التامة واجبٌ، واجبٌ را حمل میکنیم، حمل که مجازی نیست، و حال نآنآنکه اگر وضع شده باشد لفظ واجب به او، استعمالش در اینجا باید مجازی بشود. واجب وضع شده است به یک معنای عام، شما بگویید فرد اکملش او است. بله انسان وضع شده است به یک معنای عام، فرد اکملش مجتهد جامع الشرائط عادل هاشمی است. این موضوعله درست نمیکند. ما موضوعله را میگوییم که موضوعله لفظ واجب یک کلی است، آن کلی افراد کثیره دارد. بله، اگر مقید کنید آن کلی را به قیودی که الواجب بالذات و بلاعلة، اگر اینجور بگویید، بله این منحصر است.
در مانحنفیه اشکال این شد که در اسماء ازمنه معنای عام آن ذاتی که تلبس مبدأ از او منقضی شده است نیست. و جواب صاحب کفایه هم این شد که اینگونه نباشد، این نبودن و ممتنع بودن ذاتی که انقضی عنه التلبس این موجب نمیشود که لفظ وضع نشود بر آن کلی، بلکه بر آن فرد ممکن وضع بشود.
مرحوم نائینی از این اشکال یک جوابی فرموده است. فرموده است: اسم زمان با اسم فاعل هیچ فرقی ندارد. چگونه در اسم فاعل ذاتی هست که تلبس به مبدأ از او منقضی شده است، در اسم الزمان هم ذاتی هست که از او تلبس به مبدأ منقضی شده است و لکن آن ذات باقی است. چرا؟ ایشان فرموده است بر اینکه اگر مقتَل یعنی زمانی که وقع فیه القتل، این زمان اگر به حسب خارج ملاحظه بکنید، در خارج این زمانی که متصف میشود و متلبس میشود به قتل، این یک جزء از زمان است، یک شخص است در خارج، یک جزء از زمان است که او متلبس به مبدأ میشود. بعد از اینکه تلبس به مبدأ منقضی شد خود آن جزء هم تشریف میبرد و معدوم میشود. چونکه متصرم الوجود است، از وجودات قارة نیست زمان.
ایشان میفرماید و لکن آن واضعی که لفظ مقتَل را وضع میکند خصوص آن زمان را در موضوعله اخذ نمیکند. خصوص آن ذاتی که تلبس به مبدأ دارد، او را در آن موضوعله اخذ نمیکند. شما میدانید اوصاف آن شخص سرایت به طبیعی میکند، هر شخصی در خارج یک وصفی داشته باشد بالاخره وصف سرایت به طبیعت میکند، چونکه طبیعی متحد با شخص است بحسب الخارج. اگر فرض اینگونه بکنید که در خارج بعض افراد الانسان مجتهد هستند، وجودات خاصه، همه که نمیتوانند مجتهد بشوند. ولکن طبیعی الانسان مجتهد میشود، این عیب ندارد صحیح است. چرا؟ چونکه آن زیدی به مرتبه اجتهاد رسیده عین الانسان است. صفت شخص سرایت به طبیعی میکند.
ایشان میفرماید این شخص از زمان که یک قطعه خاصهای است و شخص مخصوصی است در خارج متلبس به مبدأ شده است، آن طبیعی که منطبق بر این شخص است، آن طبیعی هم متصف میشود به مبدأ، چونکه این شخص متلبس به مبدأ است، آن طبیعی هم متصف میشود به آن مبدأ. منتها تلبسش به مبدأ گفتیم تلبس ظرفی است. مثلا فرض کنید آن روزی که وقع فیه معرکة کربلا که مقتل الحسین7 میگویند، آن یک قطعهای از زمان بود، وقتی که معرکه منقضی شد آن قطعه هم منقضی شد، او دیگر معدوم شد رفت. و لکن مقتل الحسین وضع نشده است به خصوص آن قطعه. مقتل الحسین وضع شده است به آن طبیعی که به آن قطعه هم منطبق میشود. او الیوم العاشر من المحرم است. این طبیعی که الیوم العاشر من المحرم متصف میشود که قتل در او واقع شده، الان هم میگویند که قتل امام حسین بن علی8 کی واقع شده بود؟ میگوید عاشر من المحرم.
مرحوم نائینی در خصوص اینکه اسم زمان هم در نزاع بحث مشتق واردات و دلیل آوردهاند: فرموده وقتی که این شخص را واضع از موضوعله الغاء کرد، این طبیعی را گرفت که متصف به مبدأ میشود، این طبیعی باقی است، این طبیعی منقضی نمیشود، هر سال مکرر میشود. هر سالی که آن یوم العاشر من المحرم، آن زمانی که قتال در او واقع شده بود که اصلش منقضی شد، آن العاشر من المحرم باقی بود. هزار سال بیشتر است که همین یوم مکرر میشود. این ذات باقی است یعنی طبیعی باقی است، طبیعی بقاء دارد. کلام این است: آیا مشتق که مقتل الحسین است وضع شده است به آن طبیعی که تلبس به مبدأ دارد؟ خب الان عاشر من المحرم امسال دیگر آن مقتل الحسین نیست الا مجازا به نحوی که، انقضی عنه المبدأ مجاز است. اما اگر وضع شد مقتل الحسین به عاشر محرمی که خرج فیه المبدأ عن العدم الی الوجود بقی آن خروج من المبدأ الی الوجود او لم یبقَ، آن طبیعی وضع شده باشد طبیعی خاص، آن عاشر من المحرم باقی است. این امسالی که فرض کنید خواهد آمد وقتی که عاشر محرم شد میگوییم هذا الیوم مقتل الحسین. این اطلاقش صحیح میشود.
پس سر کلام مرحوم نائینی; این است: آنی که متلبس به مبدأ میشود از زمان و به انقضاءِ تلبس منقضی میشود او شخص الزمان است، قطعه خاصهای است از زمان که به انقضاء مبدأ از آن قطعه خاصه و از آن شخص مخصوص خود شخص هم منقضی میشود. و در مشتق لازم نیست خصوص آن ذات در مبدأ اخذ شده باشد که بگویید این ذات انقضی عنه المبدأ ندارد و تلبس به مبدأ که رفت خودش هم میرود. ممکن است در مشتقی که هست طبیعی آن شخص مخصوص و طبیعیای که منطبق بر آن قطعه مخصوصه هست، آن طبیعی چونکه وصف آن شخص سرایت به آن طبیعی میکند، میتوان لفظ را در اسماء الازمنة گفت که وضع شده است به آن طبیعی که متصف میشود به مبدأ سرایةً من الشخص، وضع به آن طبیعی شده است مطلقا، که تلبس به مبدأ تلبس سرایتی باقی بماند یا منقضی بشود، فرقی نمیکند. پس ذاتی که انقضی عنه المبدأ و باقی مانده باشد بالفعل موجود میشود.
این جوابی است که مرحوم نائینی در مقام فرموده است.
و این جواب و لو ظاهرش فرض کنید شاید به ذهن پسندیده بیاید که خوب حرفی است و لکن باطن ضعیفی دارد و درست نیست و الوجه فی ذلک شخص زید در خارج که انسان است متصف به وصفی شد آن وصف لامحالة سرایت به طبیعی میکند، طبیعی هم متصف به آن وصف میشود. ولکن اگر زید مُرد وجود دیگر آمد مثل عمرو آیا این طبیعی که وجود آخر است متصف به آن وصف میشود؟ تکثر طبیعی به تکثر افراد است. و هر کدام از اینها وجودات بر طبیعی هستند. فرض بفرمایید که اینگونه است، زید که قبلاً متولد شده بود مُرد، و رفت و معدوم شد، خاک شد، بعد عمرو موجود شده است. عمرو بقاء انسان نیست. یعنی آن انسانی که موجود شده بود، بقاء آن وجود نیست، آن وجود (زید) موجود شد و رفت. این عمرو، وجود آخر است. این، وجود آخر است که سابقا نبود. این طبیعی که در خارج موجود میشود این طبیعی در خارج وجودش غیر از آن وجود آخر است که این طبیعی پیدا کرده است. وجودات، متعدد میشود. وجود ثانی وجود آخر است در مقابل وجود اول. وقتی که این نحو شد، اگر فرض کردید آن وجود اولی یک وصفی داشت و به واسطه آن وصف این سرایت کرد به طبیعت، طبیعت که وجود ثانی پیدا میکند، وجود ثانی متصف به آن وصف نمیشود. آن وصف که مالِ زید بود، فرض کنید آن شخص اعلم الکل بود، فرض کنید علامه دهر بود، او وقتی که موجود بود اینگونه بود بعد از اینکه زید مُرد یک فرد آخر از انسان (طبیعی) که موجود شد، آن وجود آخر و لو وجود انسان است، و لکن وصفی که به طبیعی سرایت کرده بود آن وجود آخر دیگر متصف به آن وصف نمیشود که زید به آن متصف بود.
یک مثال واضحتر این است که: فرض بفرمایید زید مجتهد بود، زید مجتهد عادل بود، درجه اجتهاد داشت و مجتهد مطلق هم بود. لفظ مجتهد که بر زید اطلاق میکردیم که زیدٌ مجتهدٌ، زید خصوصیتی نداشت، آن ذاتی که تلبس به اجتهاد داشت آن ذاتِ متلبس به مبدأ به زید منطبق میشد. زید بما هو زیدٌ در معنای لفظ المجتهد که اخذ نشده است، معنای مجتهد ذاتی است یعنی انسانی است که تلبس داشته باشد به مبدأ اجتهاد. این معنا در زید بود. اگر زید مُرد رفت، نمیشود گفت بر اینکه آن انسانی که متلبس به مبدأ بود آن ذات باقی است چونکه عمرو موجود شده است و بی سواد هم هست هیچ سوادی هم ندارد. عمرو ذات انسان است. لکن این عمرو بقاء ذات اولی نیست، این بقاء وجود اول نیست. این وجود آخر است بر طبیعی. ذات باقی نیست، آن ذاتی که متلبس به اجتهاد بود آن ذات باقی نیست. این عمرو که در خارج انسان طبیعی به او موجود شده است که فرد آخر است و وجود الآخر است این بقاء ذات اول نیست. آن ذاتی که متلبس به مبدأ بود، بقاء آن ذات نیست.
اینجا هم اینگونه میگوییم. میگوییم فرض بفرمایید طبیعی الزمان که العاشر من المحرم است او مأخوذ است در معنای مقتل الحسین، و لکن عاشر به محرمی که تلبس به مبدأ دارد آن یک فردش بود عاشر محرم که در خارج موجود شد. آن ذات منقضی شده، چونکه او بقاء ندارد. سال بعد که عاشر محرم میآید این وجود آخر است. وصف آن وجود به این وجود ثانی منطبق نمیشود که بگوییم این ذاتی بود که متلبس به مبدأ بود. کی این ذات بود که متلبس به مبدأ بود؟ این اصلا از اول تلبسِ به مبدأ ندارد، این عمرو از اول بیسواد است، کی اجتهاد دارد این؟ کی تلبس به اجتهادش منقضی شده است؟ ولی در لفظ مجتهدی که هست مأخوذ و لو مطلق الذات است، مطلق الانسان است، خصوص زید نیست، و لکن این ذات به آن زیدی که منطبق میشد او یک وجودش است و وصفی که این طبیعی پیدا کرد از ناحیه این وجود، این وصف مال وجود ثانی نمیتواند بشود، چونکه وجود ثانی ذات ثانی است، ذات دومی است که اولا تلبس به مبدأ نداشت از اول. ما در باب مشتق یک ذاتی را میخواهیم که تلبس به مبدأ اگر از او منقضی شده باشد، خود ذات بماند، و شما نمیتوانید این ذات را کلی حساب بکنید، برای اینکه کلی به تکثر وجوداتش متکثر میشود، وجود ثانی بقاء کلی نیست بلکه وجود ثانی کلی است. آن کلی که به وجود اول موجود شده بود او انقضی. این، وجود آخر است.
وجود اول که منقضی شد مبدأ قرآن از او آن ذاتی میشود که انقضی عنه المبدأ و وجود ثانی غیر از وجود اول است. بله طبیعت بر او صدق میکند لکن وجود آخر است.
اونی که به طبیعی حمل میشود مال وجودات است. وجودات هستند که به طبیعی حمل میشود، طبیعی قطع نظر از این وجودات چیزی نیست. و بالنظر الی الوجودات این وجود ثانی غیر از ذات اولی که متلبس به مبدأ بود است، آن ذات اولی تلبسش منقضی شده باشد. اینکه میگوییم هذا الیوم مقتل الحسین نمیتوانیم بگوییم که این ذاتی که هست این ذات همان ذاتی است که تلبس به مبدئش تمام شده عینش باقی است. نه، این یوم آخر است و این وجود آخر از ذات است.
حرف من بر میگردد به این، که ان شاء الله فردا توضیحش میدهیم.