دروس خارج اصول / درس 71: دنبالۀ کلام در تحریر محل النزاع – مسئله رضاع

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در این مسأله بود، اینی که مشهور یعنی مشهور و نهایتاً مسئلهای در زمان علامه و فخر المحققین، معروف بوده که «زوجتان کبیرتان ارضعتا زوجته الصغیرة»، گفتهاند که آن مرضعه اولی حرام میشود، برای اینکه وقتی که آن نصاب تکمیل شد، آن صغیرهای که زوجه بود، مرضعه او ام الزوجة میشود و ام الزوجة از محرمات است. بعد که آن مرضعه دومی صغیره را شیر میدهد، آیا او حرام است یا نه، این مبتنی است بر مسأله مشتق، اگر زوجه حقیقت بوده باشد در متلبس بالفعل بالمبدأ، آن وقت مرضعه ثانیه حرام نمیشود، چون در آن وقتی که مرضعه ثانیه شیر میدهد، آن صغیره زوجه نیست. و اما اگر مشتق حقیقت در اعم بوده باشد، مرضعه ثانیه هم حرمت ابدی پیدا میکند.
این مسأله صوری دارد، یک صورتش را عنوان کردیم که شخصی که دو تا زوجه کبیره داشت، دخول کرده بود به احدهما و آنی که به او دخول کرده بود او اولا به این صغیره شیر داد. عرض کردیم این صغیره بلاشبهة بعد از اینکه نصاب آن لبن نصاب در رضاع محقق شد تمام شد، آن مرتضعهای حرمت ابدی پیدا میکند نسبت به شوهرش، اگر لبن از خود شوهر است، آن وقت مرتضعه بنت میشود بر شوهر، بنت انسان «حرمت علیکم بناتکم»، حرام است، و اگر نه، لبن از شوهر قبلی است، در این صورت این مرتضعهای که هست، مرتضعه ربیبیه هست بر آن زنی که به آن زن دخول کرده بود، مرضعه اولی زن بود برای این مرد و به او دخول کرده بود، وقتی که نصاب الرضاع تحقق پیدا کرد، مرتضعه بنت میشود بر این زوجه، آن وقت ربیبیه میشود برای شوهر. حرمت ابدی دارد ربیبیه و از محارم است. او محل کلام نیست.
محل کلام این بود که مرضعه اولی چرا حرمت ابدی داشته باشد؟ سرش باید این باشد که «امهات نسائکم» است، ام الزوجة است مرضعه اولی، بدان جهت حرمت ابدی پیدا میکند. میگفتیم نه، ام الزوجة نیست. چرا؟ برای اینکه آن وقتی که آن رضاع به نصاب رسید، آن وقتی که به نصاب رسید که در آن وقت مرتضعه بنت میشود برای مرضعه که مرضعه هم ام میشود برای او، در آن وقت زوجیت نیست در این مرتضعه. چونکه انسان در یک آن خود کبیره ام شود بر این صغیره و همان صغیره بنت شود بر زوج یا ربیبه شود بر زوج آن آنی که برای مرضعه بنت شد در آن زمان امّ میشود بر این مرتضعه و دیگر بگوییم ام الزوجه هم شد این در یک آن نمیشود، امّیت او با ارتفاع زوجیت اینها در زمان واحد هستند، جمع نمیشوند، و مفروض این است باید امیت او با زوجیت مرتضعه در زمانی جمع بشود تا ام الزوجة بشود و این اشکال دارد و بعض خواستهاند از این اشکال جواب دهند.
یک جوابش را گفتند که اینها در رتبه جمع میشوند. گفتیم که وقتی مرضعه اولی شیر داد و آن مرتضعه صغری بنت میشود ولکن آن مرضعه اول در یک آن ام نمیشود چون مرتضعه صغیره اول بنت شد پس چرا مرضعه اول رام میشود آن اجتماع در رتبه فایده ندارد.
یک جوابی مرحوم نائینی; داده است، و آن جواب این است که کی گفت در حرمت ام الزجة شرط است که امیت با زوجیت جمع بشود؟ این شرطش را که کرد؟ مرحوم نائینی; فرموده است ممکن است گفته بشود چگونه که بنت زوجه انسان بر انسان حرام است، بنت زوجهای که به آن زوجه دخول کرده است، بنت زوجه انسان بر انسان حرام است، انسان یک زنی را گرفت، فرض بفرمایید دخول به او هم کرد، بعد دید خُلقش با آن درست در نمیآید و قضا هم ندارند، طلاقش داد، بعد آن زن رفت یک شوهر دیگر پیدا کرد و ازدواج کرد. خداوند یک دختری به او داد، آن دختر بر آن شوهر اولی بلااشکال حرام است، چرا؟ چونکه بنت است بر زوجهای که دخل بها، این شخص به آن مادر دختر تزویج کرده و به او دخول کرده،
نظر کنید میبیند که در زمانی که آن دختر متولد شد و بنت شد، دیگر نمیتواند آن زوج قبلی این دختر را بگیرد چون بنت شد بر این زوجه قبلی در آنجا مگر یک زمان واحد جمع نشد در مانحن فیه هم همینطور است. فرق نمیکند این زوجه سابقی از قبل بنت داشت یا الآن صاحب بنت شده باشد، من که طلاقش دادم بعد این زوجه سابق بنتی پیدا کرد، آن بنت حرام است، بنت الزوجة چگونه است، ام الزوجة هم اینگونه است، هر وقت این زوجه یک امی پیدا کرد، چه ام را پیدا بکند در آن وقتی که صغیره بر من زن بود. پس لازم نکرده است این امیت با زوجیت در یک زمان واحد جمع بشود، کما اینکه معتبر نیست مسلما که بنتیت با زوجیت در زمان واحد جمع بشود.
این جوابی که مرحوم نائینی; فرمودهاند که به نظر ما این حرف درست نیست. چرا؟ اما در مسأله بنت الزوجة ما در ادله نداریم که بنت الزوجة حرام است تا بگوییم ظاهرش این است که در آن زمانی که زوجه است بنت داشته باشد. لسان ادله حرمة الربیبة است، ربیبه به ولد زنی میگویند که انسان او را نکاح کرده است، به ولد او میگویند که ولد ذکورش ربیب و ولد اناثش میشود ربیبه، چونکه او تربیت میدهد بدان جهت ربیبه میگویند. بدان جهت آنی که عنوان الدلیل است عنوان ربیبه است، ربیبه صدق میکند و لو این زنی که انسان داشت طلاق بدهد آن زن را و این زن بعد برود یک شوهر دیگر بکند، از شوهر دیگر یک دختر پیدا بکند او برای شوهر اولی حرام است آن دختر. چرا؟ چونکه ربیبه صدق میکند، اما عنوان بنت الزوجة نیست. به خلاف در ناحیه ام الزوجة، عنوان دلیل آن عناوین سبعة عشر که عناوین محرم در باب نکاح هستند، یکی از آنها امهات نسائکم است. و ظاهر این عنوان این است که: آن وقتی که این زوجه هست، ام در آن زمان حرام است، ظاهر دلیل این است. و مفروض این است که در باب رضاع، وقتی که مرضعه اولی به این مرتضعه شیر میدهد، عنوان ام بودن با این عنوان زوجه بودنِ در یک زمان جمع نمیشود. بدان جهت الکلام الکلام شبهه باقی میماند. اینگونه نیست که حرمت مرضعه اولی مسلّم بوده باشد و حرمت مرضعه ثانیه مبتنی به مسأله مشتق بوده باشد. نه، حرمت مرضعه اولی هم مبتنی به مسأله مشتق است، منتها بحث در دومی اظهر است نسبت به اولی.
بله، در یک جا قرینه بوده باشد، مثل آیه لاینال عهدی الظالمین که در یک آنی یک عنوان محقق شد، آن عنوان موضوع حکم است الی الابد.
یک جواب دیگر فرمودهاند در مقام، فرمودهاند به اینکه فخر المحققین حرمت مرضعه ثانیه را مبتنی بر مسأله مشتق کرد که آیا مرضعه ثانیه حرام ابدی میشود بر این شوهر یا حرام نمیشود اینکه مرضعه ثانیه را مبتنی کرد و مرضعه اولی را مبتنی نکرد، چونکه حرمت مرضعه اولی مورد اجماع و مورد نص صحیح هست، بدان جهت دیگر اجتهاد در مقابل نص که نمیشود. لذا فخر المحققین عمض عین کرد از مطرح کردن آن، چونکه مورد اجماع و نص است. آن وقت در مرضعه ثانیه چونکه نص ندارد، در مرضعه ثانیه او را مبتنی بر قاعده فرمود که قاعده این است که اگر در مشتق کسی گفت حقیقت در متلبس است، نه حرمت ابدی ندارد و محرم نمیشود مرضعه ثانیه. و اگر در باب مشتق کسی گفت که نه، مشتق حقیقت در خصوص متلبس نیست بلکه اعم است، آن هم حرمت ابدی پیدا میکند.
مراد از اجماع همان شهرت است و اعتنایی به شهرت هم نمیشود. چونکه اینهایی که این حرف را گفتهاند همه آنها نباشند، یک عده ای شان احتمال میدهیم اسنادشان به ظهور آیه باشد، کانّ ظهور آیه منطبق میشود به مرضعه اولی. و اما نص صحیح: نص صحیح که فرمودهاند این است: در جلد ۱۴ صفحه ۳۰۳ باب ۱۰ مَن تزوج رضیعة فارضعتها امرأته، صحیحه حلبی است: محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حماد عن حلبی که روایت من حیث السند صحیحه است، دارد بر اینکه عن ابی جعفر7 قال: رجلا تزوج جاریةً رضیعةً، اگر مردی زن بگیرد جاریه رضیعهای را، فأرضعتها امرأته، شیر بدهد آن جاریه را زن آن مرد، فسد النکاح، نکاح فاسد میشود.
ما بحثمان در مانحنفیه در مسأله این مرضعه اولی و مرضعه ثانیه در فساد نکاح نیست، بحثمان در حرمت ابدیه است که طوری باشد که از محارم بشود دیگر نتواند او را تزویج بکند، کلام در آن حرمت ابدی است. این روایت مبارکه اصلا دلالتی به حرمت ابدیه ندارد نه در ناحیه مرضعه و نه در ناحیه مرتضعه، بلکه دلالت بر فساد نکاح دارد. ظاهر فسد النکاح هم آن تزوجی و آن نکاحی که کرده بود او فاسد است که همان مرتضعه است. مرتضعه نکاحش فاسد میشود، چونکه زن انسان برای زوجه صغیره شیر بدهد نکاح صغیره باطل است، حرمت ابدی هم پیدا نکند که خواهیم گفت در بعض فروض حرمت ابدی پیدا نمیکند مرتضعه، اما نکاحش علی کل تقدیر فاسد است و این روایت اصلاً ربطی به حرمت ابدی ندارد پس از موضوع بحث ما خارج است ما دنبال حرمت ابدی هستیم.
منتها در بعض صور مثل صورتی که ما گفتیم علاوه بر فساد حرمت ابدی دارد، چونکه بنت مرد میشود یا ربیبه مرد میشود، ربیبه زنش میشود که دخل به آن زن. این روایت مبارکه اصلا دلالت به حرمت ابدی ندارد، این مربوط به فساد نکاح است. و ظاهرش هم فساد نکاح آن مرتضعه است. ما کلام مان این است که این صحیحه دلالت بکند به حرمت ابدیه آن مرضعه اولی. این صحیحه کجایش دلالت دارد؟ بدان جهت این صحیحه هم اینگونه است لو ان رجلا تزوج جاریة رضیعة فارضعتها امرأته فسد النکاح، نکاح فاسد میشود، یعنی نکاح آن مرتضعه فاسد میشود. شما بفرمایید مرضعه هم هست او هم فاسد میشود. خب ما که در فساد بحث نمیکنیم، ما بحثمان در حرمت ابدی بودن است که این روایت اصلا ربطی به آن حرمت ابدی ندارد.
پس ما نتوانستیم مرضعه اولی را علی القواعد یعنی از روایات یا روی قاعده امهات نسائکم که از آیه شریفه استفاده میشود که یکی از عناوین سبعة عشر هست که محرم هستند، نمیتوانیم حرمت مرضعه اولی را ما اثبات بکنیم. مشتق هم که حقیقت در متلبس است و مشتق و جامد هم فرقی نمیکند، جوامدی هم که در آنجا مثل زوجة و اینها همان حکم مشتق را دارند. بدان جهت مرضعه اولی اصلا حرمت ابدی ندارد، فقط آن مرتضعه است که در صورت اولی حرمت ابدی پیدا میکند.
صورت ثانیه کدام است؟ صورت ثانیه عکس صورت قبلی است، که دو تا کبیره هر دو شیر دادهاند به مرتضعه، و لکن این شخص دخول به مرضعه ثانیه کرده بود. آن مرضعه اولی که اول شیر داد او مدخول بها نبود، و لکن این مرضعه ثانیه که بعد شیر داد او مدخول بهای این شوهر بود. در این صورت مرتضعه بعد از اینکه مرضعه ثانیه شیر داد قطعا حرمت ابدی پیدا میکند، چرا؟ برای اینکه الکلام الکلام. اگر آن مرضعه ثانیه که مدخول بها است، از لبن این فحل داده است، لبن از این فحل است، بنتش میشود مرتضعه بنت این مرد میشود، انسان بنتش را نمیتواند تزویج کند، یکی از عناوین محرمه بناتکم است که بنات را نمیتواند تزویج کند. و اگر نه، لبن از شوهر قبلی بوده است به آن مثالی که دیروز میگفتیم ربیبهای است که دخل بامها و آن ربیبهای که دخل بامها حرمت ابدی است. پس مرتضعه بعد از رضاع دومیِ مرضعه حرمت ابدی پیدا میکند. و اما مرضعه اولی که اول شیر داده بود، ولکن شیرش از شوهر قبل بود، چون دخول به این اولی نکرده شوهر دوم، او نکاحش باطل است یعنی فاسد است، همان فسد النکاحی که هست نکاحش فاسد است. چرا؟ چونکه وقتی که آن مرضعه اولی این صغیره را شیر داد، بعد از اینکه نصاب محقق شد، این مرتضعه شد بنت آن زن و زن هم شد ام او، انسان که نمیتواند ام و بنت را هر دو را در نکاح جمع کند. نکاح ام و بنت در نکاح صحیح نیست. معیِّن هم که ندارد هر دو باطل میشود، هم نکاح مرتضعه باطل میشود چونکه اول او شیر داده است، هم نکاح آن مرضعه باطل میشود. اما این فساد النکاح است. حرمت ابدی ندارد. بعد که مرضعه ثانیه مرتضعه را شیر داد، آن مرتضعه حرمت ابدی پیدا کرد به شیر دادن مرضعه ثانیه، چونکه یا بنت شد یا ربیبهای شد که دخل بأمّها، آن حرمت ابدی پیدا میکند. و اما مرضعه دوم. نه حرام است نه نکاحش فاسد است، چونکه زوجیت تمام شده بود با شیر دادن مرضعه اولی. این مرضعه ثانی در زمان شیر دادن او آن مرتضعه صغیره زوجه نبود تا او ام الزوجة بوده باشد. بدان جهت مرضعه ثانیه نکاحش صحیح است و محرم هم نیست. مرضعه اولی نکاحش فاسد است و لکن حرمت ابدی ندارد.
و اگر فرض کردیم که دخول به هر دو تا کرده بود، این همان فرضی است که صاحب کفایه از فخر نقل کرده است در عبارت کفایه که ارضعتا آن کبیرتین صغیره را مع الدخول بالکبیرتین، که این فرع را نقل کرده است. دخول به کبیرتین مثل صورت اولی است فرقی نمیکند. صورت اولی این بود که به مرضعه اولی فقط دخول کرده بود، حکم او چه بود؟ اگر به هر دو دخول کرده باشد هم حکم او همین است. وقتی که مرضعه اولی شیر داد آن مرضعه حرمت ابدی پیدا میکند، اما لکونها بنتا و این ما لکونها ربیبة که دخل بأمّها، و آن مرضعه اولی نه، حرمت ابدی ندارد مرضعه ثانیه هم حرمت ابدی ندارد، فساد نکاح هم ندارد. این هم صورت ثالثه.
صورت رابعه این است که به هیچکدام دخول نکرده بود که صورت اخیری میشود، که فرض بفرمایید این کبیریتین هر دو شیر دادهاند آن صغیره را و لکن این شخص به هیچکدام از اینها دخول نکرده بود. اینجا وقتی که مرضعه این مترضعه را شیر داد، نصاب وقتی که تمام شد، صغیره میشود بنت این مرضعه، مرضعه اولی میشود ام او. جمع ما بین الام و البنت در نکاح که نمیشود، نکاح کدام یکی باطل بشود؟ معیِّن که ندارد، چونکه دخول نشده است. دخول نشده است در مانحنفیه تا مرتضعه در مانحنفیه معین باشد که نکاحش باطل است چونکه ربیبهای است که دخل بامها، اینگونه نیست، دخول نکرده است. بدان جهت در مانحنفیه نکاح هر دو باطل میشود. یعنی فساد است نکاح است، نه حرمت ابدی. نکاح هر دو باطل میشود.
بعد که مرضعه ثانیه که دخول نکرده است او شیر داد، او نه نکاحش هم فاسد نیست، نکاحش باقی است. و وجهی هم ندارد حرمت ابدی بشود. چون که ام الزوجة که نیست، زوجیت قبلا منقضی شده است. جای شبهه نیست.
بدان جهت در مانحنفیه نکاحها فاسد میشود، نکاح مرضعه اولی و آن صغیره فاسد میشود مادامی که دخول به مرضعه اولی نکرده است، هر وقت کرد مرتضعه حرمت ابدی پیدا میکند، چونکه داخل در عنوان ربیبه میشود و ربیبه از محرمات ابدی است. مادامی که دخول نکرده است به امّش و فرض هم این است که نکاح هر دو تا فاسد شد، دخول هم که نکرد بود، بعد از این هم که نمیتواند دخول بکند چونکه نکاح تمام شده است، فقط مجرد فساد النکاح است. بعد اگر دوباره ام را تزویج کرد دخول کرد، بله، آن مرتضعه حرمت ابدی پیدا میکند چونکه داخل عنوان ربیبه میشود کما ذکرنا.
هذا کله در این مسأله.
آیا مفهوم آنها ضیّق است به نحوی که فقط ذات عند تلبسها بالمبدأ مصداق بر آن مفهوم مشتق هست و بعد از اینکه تلبس ذات به مبدأ منقضی شد دیگر او فرد برای معنی المشتق نیست؟ آن حرف در این اسماء جامده هم میآید.
و امر اعتباری مثل زوجیت، ملکیت، رقیت آنها هم فرض بفرمایید معنی این اسماء ضیّق هستند به نحوی که آن امر اعتباری اگر از آن ذات رفت، دیگر آن ذات فرد بر عنوان زوج نیست، بر عنوان زوجه نیست، بر عنوان رق نیست و هکذا و هکذا. فرقی نمیکند این نزاع در باب المشتق، همان نزاع جاری میشود. چه لفظ مشتق به اینها گفته بشود چه گفته نشود که بگوییم اینها جوامد هستند و لکن نزاع مشتق در اینها هم جاری است.
ثم در مانحنفیه باقی میماند یک کلامی:
مرحوم نائینی در مقام یک قیدی زده است به محل نزاع که در باب مشتق که ما بحث میکنیم که آیا مشتق حقیقت در متلبس است یا نه، فرموده است محل نزاع در آن مشتقاتی است که آنها جاری بر ذوات میشوند به اعتبار مبدأی که ذات متصف به آن مبدأ میشود به حیث اینکه آن مبدأ از خود ذات انتزاع نشده است، بلکه مبدأ امر خارجی است. بدان جهت مبدأ وقتی که از ذات منقضی شد ذات خودش میماند. مثل اینکه فرض کنید عنوان مالک یا عنوان ضارب یا عنوان عالم، اینکه انتزاع شده است از ذاتی که متلبس به علم است، علم اگر منقضی شد ذات میماند. و اما آن مبادی که آن مبادی انتزاع از نفس مقام الذات میشود، انقضاء در آنها متصور نیست، مثل عنوان الواجب و الممکن و العلة و المعلول و امثال ذلک، اینها خارج از محل کلام است و لو اصطلاحا به اینها هم مشتق میگویند. برای اینکه امکانی که مثلا فرض کنید به این انسان حمل میکنیم که الانسان ممکنٌ، این امکانی که مبدأ هست، او در خارج چیزی نیست و در خارج مابازائی ندارد، در خارج چیزی نیست، فقط این امکان از خود نفس الذات که عبارت از انسان است انتزاع میشود. چونکه ماهیت باید یکی از این امکان و وجوب و امتناع را داشته باشد، خالی نمیتواند بشود. بدان جهت در اینگونه ممکنٌ یا واجبٌ یا ممتنعٌ یا علةٌ یا معلولٌ این معلولیت که انتزاع میشود از ثمرات او یعنی مبدئی ندارد در خارج. بلکه مبدأ همان انتزاع از ذات است، از مقام ذات انتزاع میشود این عناوین اینطور نیست که مبدأ انقضائی داشته باشد و در خارج شیئی باشد، ذات بماند. اینجور نیست. بلکه این ذات منفک از این مبدأ نمیشود آنجا دیگر محل کلام نیست که مشتق حقیقت در متلبس است یا ما انقضی. ما انقضی ندارد ممکن. ممکن و ممتنع و واجب یا علت و معلول اینها ما انقضی ندارند تا اینکه بحث کنیم که آیا مشتق حقیقت در اینها است یا نه.
این فرمایش ایشان خیلی کم لطفی است. چرا؟ چونکه شما میدانید ما نزاع مان در مقام در ناحیه هیئت است، و هیئت اگر وضعی داشته باشد، ما در آن وضع هیئت بحث میکنیم، که هیئت وضع شده است به یک معنای ضیّقی که معنایش جاری میشود و حمل میشود به حمل مواطات بر ذاتی که متلبس به مبدأ است یا هیئتی که هست، معنایش وسیع است، حمل میشود به آن ذاتی که متلبس به مبدأ است و آنی که منقضی عن المبدأ است. هیئت واجب و ممکن و علت و معلول خصوص این هیئتها که وضع ندارند. هیئت مفعول وضع دارد، هیئتی که از او تعبیر به هیئت فاعل میکنیم او وضع دارد که آن واجب را هم شامل میشود، آن طبیعی هیئت فاعل که تعبیر به طبیعی هیئت فاعل میکنیم این از باب ضیق الخناق است، تعبیر از هیئت است. و الا این هیئت طبیعی که فرض میکنیم، فرض در وضع این است که این وضع شده است به یک معنایی که آن معنا حمل بر ذات میشود عند انقضاء تلبسش به مبدأ هم، یا معنایش ضیق است فقط حمل میشود به ذاتی که متلبس به مبدأ است. اگر هیئت ها هر کدام یکی یکی که طاری بر مادهای میشوند وضع مستقل داشت، ضارب هیئتش یک وضعی داشت، عالم هیئتش یک وضعی داشت، ناصر هیئتش یک وضعی داشت، واجب هم هیئتش یک وضعی داشت، اگر اینگونه بود، بله، اینجا باید بگوییم که واجب را بگذار کنار، آنجا ما انقضی متصور نمیشود. و لکن طبیعی هیئت فاعل وضع شده است، طبیعی هیئت مفعول وضع شده است. کلام در او است. این منافات ندارد که این هیئت در بعض افراد ما انقضی نداشته باشد.