دروس خارج اصول / درس 69:جواب دوم مرحوم آخوند – جواب ما به ایشان

مشتق

تحریر محل نزاع

کلام فعلا در معنی المشتق است.

بحثی که در مشتق هست بر منوال بحث صحیحی و اعمی است. چگونه آنها بحث می‌شود که کسی ادعا می‌کرد معنای لفظ البیع او لفظ الصلاة معنای ضیقی است لاینطبق الا علی سبب تام یعنی صحیح، در مقابل کس دیگر می‌گفت معنای لفظ الصلاة او البیع معنای اوسعی است، هم منطبق می‌شود به آنی که تام است و هم بر آنی که ناقص هست، به هر دو تا منطبق می‌شود انطباق الکلی علی فرده، یعنی چه صلاة صحیح باشد چه ناقص در مانحن فیه یعنی بحث مشتق هم اینگونه است.

در مشتقات نزاعی هست و ملخص آن نزاع این است که معنای مشتق یک معنای وسیعی است که هم منطبق می‌شود بر ذاتی که تلبس فعلی به مبدأ دارد و هم منطبق می‌شود بر ذاتی که انقضی عنه التلبس بالمبدأ، یعنی معنای مشتق معنای وسیعی است یا معنی مشتق معنای ضیقی است، منطبق نمی‌شود مگر بر آن ذاتی که بالفعل متلبس به مبدأ بوده باشد، آنی که تلبس مبدأ از او منقضی شده است او خارج شده است از فردیت از معنای مشتق، دیگر آن ذات مصداق و فرد بر معنای مشتق نیست، کان سابقا فردا و لکن فعلا فرد نیست.

و این را می‌دانید در مشتقات امتیازی که مشتقات از جوامد دارند، در جوامد، هیئت و ماده مجموعش یک وضع بیشتر ندارد. لفظ انسان و لفظ رجل که می‌گویند اینها مشتق نیستند، یعنی مجموع هیئت رجل و ماده رجل یک وضع دارد؛ به یک معنا وضع شده است، آن معنا کلی یا جزئی،‌ فرقی نمی‌کند. و لکن به خلاف مشتقات، در مشتقات دو وضع است، یک وضع در ناحیه مبادی است. آن مبادی که مبدأ مشتقات است و هر مشتقی آن مبدأ را دارد، آن مبدأ یک وضعی دارد، یک وضعی در آن هئیتی که طاری بر آن ماده می‌شود او وضع آخری دارد. پس دو وضع دارد.

محل کلام در مقام، در ناحیه وضع هیئات است، نه در ناحیه وضع مواد مشتقات. ما فقط در آن ناحیه هیئت که آن هیئت مشتقی دلالت می‌کند بر یک معنایی بحث می‌کنیم که آیا آن معنا در آن هیئت سعه‌ای هست یا نیست.

و بیان ذلک:

یک مشتقاتی هست که معنای هیئتی آنها طوری است که آن معنا قابل حمل بر ذوات نیست، و لو مشتق هستند و در اصطلاح علماء ادب به اینها مشتق می‌گویند، مثل افعال فرض بفرمایید، مثل مصادر مزید فیها بناء بر اینکه مصادر مجرده مشتق به آنها گفته نشود. این کلام خواهد آمد. این مصادر مزید فیها مثل اکرام بلااشکال اینها مشتق هستند، یا فعل ماضی فعل مضارع اینها بلااشکال مشتق هستند، امر و نهی اینها مشتق هستند به اصطلاح علماء ادب. و لکن اینها از ماده‌شان قطع نظر بکنید هیئت‌شان یک معنایی دارد که حمل و جری بر ذوات نمی‌شود، نمی‌شود گفت زید اکرامٌ، یا نمی‌شود گفت زید ضربَ که حمل باشد نه آن مبتداء و خبری که در نحو هست، حمل، که اینها با همدیگر متحد هستند وجودا. این جری و حمل بر ذوات در این مشتقات مثل مصادر مزید فیها و افعال، زید را بگوییم زید إضرب هست یا فرض کنید لاتضرب است، گفته نمی‌شود. این مشتقاتی که هیئت‌شان یک معنایی دارند و لکن با آن معنا قابل حمل و جری بر ذوات نیستند، اینها را هم بگذارید کنار، کاری با اینها هم نداریم.

کلام در هیئت آن مشتقاتی است، که یک معنایی دارند که حمل بر ذوات می‌شوند، می‌شود گفت زیدٌ ضاربٌ، می‌شود گفت زیدٌ اسودٌ، می‌شود گفت هذا الحجر ابیضٌ. این ابیض، اسود، ضارب، مضروب که اینها که حمل بر ذوات می‌شوند، کلام در معنای هیئت اینها است، آیا هیئت اینها که متضمن یک معنایی است که موجب شده است ماده حمل می‌شود بر ذات به واسطه آن معنا، آن معنا طوری است که فقط در صورتی این اطلاق و این حمل بر ذات حقیقت می‌شود و معنای حقیقی هیئت می‌شود که آن ذات تلبس به مبدأ داشته باشد.

آن وقتی که به آن ذات حمل می‌کنیم ضاربٌ، آن وقت تلبس داشته باشد به ضربْ، آن وقتی که حمل می‌کنیم هذا الحجر ابیضٌ تلبس به آن مبدأ داشته باشد که بیاض است، اینجور است معنای اینها که ضیّق است؟ یا نه، معنای هیئت در اینها سعه دارد به حیث آنکه اگر این مشتق را حمل کردیم بر ذاتی که تلبس به مبدأ از او گذشته باشد، باز آن حجری که سابقا ابیض بود بعد اسود شده است حجر الاسودش به او می‌گویند که سواد عارض شده است، باز هم می‌شود ابیض گفت، هذا الحجر که فعلا متلبس به سواد است ابیضٌ. معنای آن ابیض که هیئت افعل است آن معنا یک معنای اوسعی است بر آنی که انقضی عنه المبدأ هم منطبق می‌شود، آن زیدی که دیروز زده بود شخص آخر را من الان به آن زید می‌گویم هذا الزید ضاربٌ، ضاربٌ که حمل می‌کنم در زمان حمل تلبس به ضربْ ندارد. آیا عیب ندارد چون معنای مشتق معنای اوسعی است، همانی که متلبس به مبدأ است او فرد است بر معنای هیئت و هم آنی که انقضی عنه المبدأ او فرد است. یعنی معنای اوسعی است معنای هیئت.

آیا کلام در این است که در مشتقات این هیئتی که هست، این مشتقاتی که جری به ذوات می‌شود و اینها که جری به ذوات می‌شود به جهت این است که اینها انتزاع از ذات می‌شود، این معنای این مشتق انتزاع از ذات می‌شود. به ملاحظه اینکه آن ذات متلبس است با مبدأ به یکی از انحاء‌ التلبس، تارة تلبس، تلبس حلولی می‌شود، مثل تلبس جسم به سواد یا بیاض و امثال ذلک. یا تلبس فرض کنید تلبس انتزاعی می‌شود، یا اینکه مثل اینکه می‌گویم زیدٌ مالک هذه الدار. این مالکیت را که از زید انتزاع می‌کنیم این اتحاد این ملکیتی که مبدأ هست، اتحاد این و تلبس این زید به این ملکیت همان انتزاع است که از او انتزاع کردیم عنوان مالکیت را. یا فرض کنید که نه، تلبسش تلبس صدوری است، مثل ضاربٌ یا قاتلٌ و امثال ذلک که افعال بوده باشد، و سایر انحاء تلبسی که خواهیم گفت ان شاء الله و تفصیلش ظاهر خواهد شد. آن مشتقاتی که معانی آنها انتزاع از ذات می‌شوند به اعتبار تلبس آن ذات به مبدئی و تلبسش به یکی از انحاء تلبسات، انتزاع می‌شوند، کلام این است که معانی این مشتقات، معنای ضیقی هستند که به غیر ذات تلبس منطبق نمی‌شوند، غیر ذات متلبس فرد نیست بر معنا، یا اینکه آن ذاتی که تلبس به مبدأ منقضی شده است او هم فردش است، و اشکالی ندارد؟ پس کلام در سعه و ضیق معنا می‌شود.

در یک امر اتفاق است و آن این است: اگر ذات تلبس به مبدأ نداشته باشد و تلبسش به مبدأ فیما بعد خواهد شد، بلااشکال معنای مشتق عمومیتی ندارد بحسب الوضع که منطبق بر آن ذات هم بشود چون هنوز متلبس نشده است. أُفرض زید تا حال کسی را نزده و کسی را هم نکشته است، فردا کسی را خواهد کشت. آن معنای قاتل سعه ندارد که فعلا شامل زید بشود، چون زید فعلا اصلا تلبس به مبدأ ندارد و نداشته، بعد خواهد داشت، این سعه را ندارد. و مسلم است که اگر کسی بگوید مثلا هذا قاتل إبنی، قتل که محقق نشده بعد محقق می‌شود، این اطلاق بالعنایة یا به ملاحظه آن زمان که می‌آید است، فعلا قاتل اطلاق کردن بالعنایة است، این محل اشکال نیست. کسی که فرض کنید بعد از ده سال مجتهد خواهد شد، الان بگوییم مجتهدٌ، این اطلاقش، اطلاق مجازی است بالعنایه است، نه، این امر مسلم است ما بین همه. آنی که محل اختلاف هست در آنی است که انقضی عنه التلبس. ذات منقضی عنه المبدأ آیا می‌توان با انقضاء مبدأ باز به اطلاق شود مشتق؟

مراد از ذات (جوهر) مقابل عرض نیست، مراد از ذات کلما یجری علیه معنی المشتق و لو خودش هم عرض بوده باشد، مثل سواده شدیدٌ یا بیاضه ضعیفٌ، خود این بیاض در مانحن‌فیه همان ذات است که ضعیفٌ به او حمل شده است. فرض بفرمایید این ضعیفٌ معنایش اوسع هست که شامل می‌شود آنی را که فرض بفرمایید ضعف سوادش در سابق بود الان شدید است، باز معنای ضعفٌ صدق می‌کند به اینکه به این بگوییم به این سواد، سواد هذا الجسم ضعیفٌ یا اینکه نه؟

آیا این نزاع فقط در اسم الفاعل است به این بیانی که عرض کردم یا خیر، معلوم شد که اسم فاعل خصوصیتی ندارد، هیئت اسم فاعل خصوصیتی ندارد، بلکه تمام مشتقات هم اینگونه هستند، اسم مفعول، صفت مشبهه، اسم افعل التفضیل، کل ما یصح علیه اطلاق المشتق و جری به ذات می‌شود همین ملاک خلاف که تلبس به مبدأ لازم هست یا نیست و لو تلبسش منقضی بوده باشد باز معنای مشتق صدق می‌کند، برای اینکه در سایر مشتقات هم تلبس هست منتها کیفیت تلبس مختلف است.

ولکن در مقابل این قول، جماعتی که اولش از صاحب فصول شروع می‌کنیم، ایشان فرموده است که این نزاع مختص است فقط به اسمائی که آنها اسم الفاعل هستند یا صفت مشبهه‌ای که به معنی اسم الفاعل است یا آنی که و لو مشتق هم گفته نشود به او و لکن ملحق است به آن صفات مشبهه مثل آن کوفی و مدنی و امثال ذلک که یاء نسبت به‌ آنها داخل می‌شود، فرموده است نزاع فقط در اینها است. چرا یا صاحب الفصول؟ ایشان فرموده، در سایر مشتقات آنها مختلف هستند. مثلا شما اسم مفعول را در نظر بگیرید، فرموده است در اسم مفعول یک قاعده کلیه‌ای نیست، بعض صیغ اسم مفعول وضع شده است به آنی که متلبس به مبدأ است و بعض صیغش وضع شده است به اعم، هیچ جای شکی هم نیست و کسی هم نمی‌تواند اختلاف بکند. مثلا اگر من گفتم هذه الدار مملوک زیدٍ، اگر مملوک را حمل کردم به این دار گفتم هذه الدار مملوک زیدٍ معنایش این است که ملکیت فعلیه‌اش با زید است، و نسبت به زمان سابق یعنی بگوییم که قبل از مثلا پنجاه سال زید مالک بود این درست نیست که گفته بشود هذه الدار مملوک زیدٍ. کما اینکه بعض صیغی دارد آنجا بلاشبهة تلبس به مبدأ لازم نیست، مثل آن نامه‌ای که مثلا از رفیق شما قبل از یک سال در آن بلد دور نوشته است بعد از یک سال بدست شما می‌رسد. کسی از شما بپرسد که این چیست؟ می‌گویید هذا مکتوب فلانٍ، این مکتوب فلانی است. خب مکتوب فلانی است، مکتوب آنی که تلبس به کتابت دارد. یعنی تلبس به کتابت الان می‌نویسد؟ یک سال قبل نوشته این را یک سال بعد رسیده به دست شما. الان می‌گویید هذا مکتوب زیدٍ. و اطلاقش هم حقیقت است بلاشبهة. پس این معلوم می‌شود که مثل مکتوبی که هست وضع شده است به آن ذاتی که تلبس بالمبدأ داشته باشد فی الجملة، اعم از اینکه انقضی او لم ینقضی، مکتوب هم معنایش این است. یا مثلا گفتیم زیدٌ مقتولٌ بید بکرٍ، اینکه مقتولٌ بید بکرٍ الان ده سال گذشته است از کشتن بکر زید را، الان می‌گوییم عیب ندارد صحیح است. برای اینکه تلبس بالمبدئی که هست نه معتبر نیست. پس می‌بینید در صیغ اسم مفعول، در بعضی‌ها تلبس بالمبدأ معتبر است بلاشبهة و در بعضی‌ها تلبس به مبدأ معتبر نیست بلاشبهة، کانّ آنها محل کلام نیستند. فقط اسم فاعل در میدان مانده یا آنکه به معنای اسم فاعل است که او آیا وضع به متلبس به مبدأ شده است یا وضع شده است به اعم از ما انقضی و متلبس.

این یک کلامی است که صاحب فصول فرموده است.

این را هم علاوه کنم و لو در کلام صاحب فصول نیست، از دیگران نقل شده است، چونکه اینها همه‌اش یک جواب بیشتر ندارد. بعضی‌ها گفته‌اند آنهایی اسم الآلة به آنها اطلاق می‌شود مثل مفتاح، مصباح و امثال ذلک، اسماء الآلة اصلا محل کلام نیست در مقام. چرا؟ چونکه اسماء‌ الآلة اصلا تلبس به مبدأ در معنای‌شان مأخوذ نیست، مفتاح که می‌گویند آنی که در دکان فرض کنید آویزان کرده می‌خواهد بفروشد، او مفتاح است، بالفعل حقیقتا مفتاح است و لو فتحی در خارج واقع نشود. گفته شده است که در آن اسماء الآلة اصلا آن تلبس به مبدأ معتبر نیست، فقط قوه و استعداد است. ذات اگر قوه و استعدادی داشته باشد برای مبدأ، به او آن اسم الآلة اطلاقش صحیح می‌شود، بدان جهت اسماء الآلة محل کلام نیست.

مرحوم آخوند در کفایه یک کلام متینی دارد که با آن کلام متین هم حرف صاحب فصول که فرموده است مثلا محل نزاع در اسم فاعل و صفت مشبهه و امثال ذلک است و هم این حرفی که اسماء الآلة محل کلام نیست، این را جواب می‌دهد، و هم یک حرف دیگری هست که گفته شده است که اسماء المفاعیل محل بحث نیستند در باب مشتق. چرا؟

نه بدان جهتی که صاحب فصول فرموده است، بلکه به این جهت که گفته‌اند اسم مفعول وضع شده است لمَن وقع علیه الفعل، مثلا مضروب اسم است بر ذاتی که وقع علیه الفعل، وقتی که ذات فعل بر او واقع شد آن ذات، دیگر از آن حال منقلب نمی‌شود، همیشه به آن ذات نگاه بکنید ذاتی است که وقع علیه الفعل. بدان جهت همیشه به او می‌شود گفت که هذا محدودٌ، هذا مضروبٌ، هذا مقتولٌ. می‌شود در هر زمان اطلاق کرد. چونکه در اسماء مفعولی که هست، وضع شده است هیئت به ذاتی که وقع علیه الفعل و ذات بعد وقوع الفعل علیه لاینقلب عما هو علیه، پس آن اسم مفعول محل کلام نیست.

صاحب کفایه چه جواب می‌دهد که جوابی است که همه اینها گفته می‌شود؟ ایشان می‌فرماید بر اینکه نزاع در باب مشتقات در ناحیه معنای هیئت است نه در ناحیه معنای ماده. مواد در مشتقات مختلف می‌شود. یعنی در یک هیئتی که هیئت اسم مفعول است، یک وقت این هیئتِ اسم مفعول به یک ماده‌ای که وارد می‌شود مراد از آن ماده امر فعلی است، همین هیئت سر ماده‌ای دیگر که داخل می‌شود مراد از ماده معنای ملکه و استعداد است، فعلیت نیست. همین هیئت که هیئت مفعول است به دو ماده وارد می‌شود، در یکی فرض بفرمایید آن ماده امر فعلی است، هیئت مثلا فرض کنید مُفعِلٌ که هیئت اسم فاعل است از باب افعال وقتی که به مکرم گفته می‌شود معنایش آن است که آن کرامت متلبس است به صدور اکرام عنه. آن مبدأ، مبدأ چه چیز است؟ مبدأ، مبدأ فعلی است. اما اگر فرض بکنید به اجتهاد داخل بشود که بگوییم مجتهدٌ، اگر این بوده باشد یعنی مبدأ وضع بشود، مجتهد معنایش این نیست که اجتهاد فعلی یعنی فحص فعلی از مدارک، آن معنا نیست، بلکه به معنای ملکه است. می‌بینید هیئت یک هیئت است و لکن در یک ماده‌ای که داخل می‌شود از ماده یک معنا را اراده می‌کنند، همین هیئت به ماده دیگر وارد می‌شود از ماده معنای ملکه را اراده می‌کنند یا شأنیت را اراده می‌کنند یا استعداد را اراده می‌کنند یا حرفه و صنعت را اراده می‌کنند. او مراد از مبدأ امر فعلی است.

بدان جهت هذه الدار مملوک زید یعنی ملکیت فعلیه مال زید است ملکیت فعلیه این دار. و اما در مثل مسأله مکتوبٌ مبدأ صنعت اخذ شده است، مکتوب یعنی آن ذاتی که صنعت کتابت به او واقع شده است. بدان جهت می‌گویید هذا مکتوب زید، یعنی این صنعت کتابتی که در این ورق هست و در این کاغذ هست، این مال زید است. مبدأ به معنای صنعت است. اینکه مشتقات از ناحیه مواد اختلاف دارند ما بین‌شان، ما این را منکر نیستیم این را همه قبول دارند، و در هر مشتقی هم انقضاء و تلبس به آن ماده چه معنا است به آن معنا باید لحاظ بشود. اگر در مشتقی ماده امر فعلی است، انقضاء آن مبدأ از آن ذات این است که امر فعلی برود. و اما اگر در مشتقی ماده امر صنعتی است، آن وقتی انقضاء مبدأ می‌شود که آن صنعت برود. نامه بیفتد در آب، آن نوشته‌اش از بین برود، کلام این است که به این نامه‌ای که الان دیگر خطی ندارد خط هایش را آب شسته است، هذا مکتوب زید صدق می‌کند یا نه؟ این انقضی عنه المبدأ است، یعنی مبدأ که صنعت بود انقضی عنه المبدأ. یا فرض بفرمایید در مفتاح هم همینگونه است. مفتاح آن فتحی که ماده است، معنای فعلی اخذ نشده است، معنای استعداد و قوه اخذ شده است. تا مادامی که این استعدادی که هست، استعداد فتح در این آهن یا غیر آهن هست، به او مفتاح اطلاق می‌شود. اما فرض کنید یکی از دندانه هایش شکست، این دندانه ‌هایی که دارد، یکی شکست دیگر قادر نیست فتح کند. کلام این است که مفتاح گفته می‌شود به این یا نه؟ یا کان مفتاحا؟.

مبادی در مشتق مختلف هست، تارة مبدأ، امر فعلی می‌شود، و اخری امر صنعتی می‌شود و ثالثة حرفه و شغل می‌شود و رابعة به نحو ملکه می‌شود و غیر ذلک که می‌گوییم اینها دخل در مهم ما ندارد. مهم ما این است که معنای هیئت تلبس به مبدأ است، مبدأ هر طور اخذ بشود تلبس به او لازم است. صنعت اخذ بشود، آن تلبس به نحو صنعتی. ملکه اخذ بشود تلبس به ملکه معتبر است. امر فعلی اخذ بشود و این هم مانعی ندارد یک لفظی، کلمه فتح در یک مشتقی به معنای قوه و‌ شأن بوده باشد و در مشتق دیگری که مثل فعل است، فَتَحَ زَیدٌ بابَ عمْروٍ، معنای فعلی‌اش مراد بوده باشد. این منافات ندارد.

کلام این است که بعد از اینکه مشتقات مبادی‌شان اختلاف دارند، در انحاء فعلیت یا به نحو ملکه بودن یا به نحو حرفه و شغل بودن یا به نحو صنعت بودن، کلام این است که تلبس ذات به آن مبدأ به آن نحوی که اخذ شده است، مثلا به نحو صنعت یا به نحو حرفه، تلبس ذات به آن مبدأ لازم است در صدق عنوان مشتق به او حقیقتا یا اگر آن تلبس منقضی هم شده باشد معنای مشتق معنای وسیعی است باز به آن ذات منطبق می‌شود؟ محل الکلام این است. علی هذا الاساس اینکه صاحب فصول می‌گفت که هذا مملوک، آن وقت گفته می‌شود که ملک فعلی باشد، اینجا نه به جهت این است که مملوک با مکتوب در هیئت اختلاف دارد، در هیئت اختلاف ندارد، در ماده‌شان، در آن مبدأشان، مبدأ و ماده‌ای که مشتق دارد در او اختلاف هست. مبدأ در یکی به معنای فعلیت است در دیگری به نحو صنعت است. این به جهت این است. این دخل در نزاع ما ندارد. و هکذا در اسماء آلتی که عرض کردم آنجا هم اینگونه است، آن ماده‌ای که هست به معنای فعلیت اخذ نشده است مبدأ، به معنای استعداد اخذ شده است، آنها دخلی در مقام ندارد.

بدان جهت آنی که در کلمات هم ذکر شده است که گفته‌اند المشتق کالضارب، مثلا فرض کنید که به اسم فاعل مثال زده‌اند، آن تمثیل است، تمثیل دلالت بر انحصار نمی‌کند. لمّ مطلب و روح نزاع این است که ذاتی که دو حال دارد یک حال تلبس به مبدأ دارد، یک حالی که تلبس به مبدأ از او منقضی شده است، مبدأ امر فعلی باشد، ملکه‌ای باشد، حرفه‌ای باشد، صنعتی باشد، هر چه باشد، کلام این است که معنای مشتقات اوسع هستند به این ذات فی کلا الحالین صدق می‌کند به حیث آنکه این ذات فی کلا الحالین فرد است برای آن مشتق یا اینکه فقط این ذات در آن حال تلبس در آن وقتی که توأم با مبدأ است، اتحاد با مبدأ دارد، در آن حال فرد برای معنای مشتق است؟ معنای مشتق معنای ضیقی می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا