دروس خارج اصول / درس 68: کلام میرزای قمی و صاحب معالم – کلام مرحوم آخوند در ردّ آن …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
عرض میکنم کلام در این روایاتی بود که این روایات دلالت میکرد للقرآن بطن و در بعضیها بطون سبعة و در بعضیها علی الظاهر تا سبعین بطن ذکر شده است. کانّ خیال شده بود وقتی که قرآن بطون داشته باشد دو تا معنا داشته باشد یک معنای ظاهر، در مقابل ظاهر معنای بطنی داشته باشد، این از قبیل استعمال اللفظ در اکثر از معنا میشود.
مرحوم آخوند در رد این استدلال که تعبیر از او به وهم فرمود یک جوابی ابتدائا فرمود که گفتیم آن جواب، جواب نادرستی است لامحالة. برای اینکه اراده کردن معانی دیگر علی حیالها و علی استقلالها نه از لفظ، بلکه از لفظ یک معنا اراده شده است و سایر المعانی هم حین این استعمال در نفس متکلم مقصود بود لا من اللفظ، فی انفسها مقصود بودند. گفتیم این موجب نمیشود که آن معانی که در نفس متکلم صف کشیدهاند آنها بطن این کلام بوده باشند، و الا لازم میآید هر امری را که در آن آن متکلم قصد کرده باشد، آن بطن این کلام حساب بشود، و این معنایی ندارد.
بعد مرحوم آخوند جواب دومی فرموده است که به أو در عبارتش عطب کرده است. فرموده است یا حمل میشود بطون بر آن لوازم معنا، یعنی لفظی که در آیه مبارکه هست، آن لفظ در یک معنا استعمال شده است. آن معنای مقصود از آیه که مدلول مطابقی آیه است، معنای واحد است لم یستعمل اللفظ الا فیه. و لکن این معنای واحد یک لوازمی دارد، یک لوازمی هست که آن لوازمی که هست تارة آن لوازم، لوازم جلیه میشود به حیث آنکه متکلم وقتی که کلامی را گفت، آمد گفت وقتی که زید را دفن کردیم از قبرستان بر میگردم لازمه کلامش این است که زید مرده است دیگر، از او هم خبر داده است. این لازم، لازم جلی است. و لکن یک وقت کلام مدلولی که دارد لوازمش جلیه نیستند، لوازم آنها خفیه است، خفاء آنها به جهت این است که آن لوازم نحوی هستند که این قصور فهم ما است که به آن لوازم نمیرسد، نه اینکه آن لوازم، لوازم نیستند، قصور در درک ما است که آن لوازم را ما درک نمیکنیم، آن کسی که اهلش هست او درک میکند و میفهمد.
ایشان میفرماید مراد از بطون لوازم معنا است که لفظ در او استعمال نمیشود. حتی در لوازم جلیه هم همینجور است، وقتی که کسی برگشت گفت زید را دفن کردیم این لفظ را در همان معنا استعمال کرده و همان معنایش را هم اراده کرده است. این در لوازم جلیه از لفظ آن لازم اراده نمیشود، همان مدلول مطابقی لفظ این است که زید را دفن کردیم تمام شد. زید مرده است این مدلول عقلی کلامش است. منتها این را ما میفهمیم که یک وقت لوازم، جلی نمیشوند لوازم، لوازم خفیه است نسبت به ماها خفاء دارد. نه در لزوم خفاء هست در فهم ما قصور است که آن لزوم را درک نمیکنیم. آن وقت بطون عبارت از همان لوازم هستند که آن لوازم را ائمه هدی سلام الله علیهم قرآن دارد میفهمند و ما نمیفهمیم. بعضی جاها هم آن لوازم را که ایشان به ما فرمودهاند رسیده است در بعض موارد که این هم از بطن قرآن استفاده میشود، در بعض موارد نه، یا در اکثر موارد نه نفهمیدهایم ما، نرسیده است بر ما از ایشان. علی هذا الاساس پس این از قبیل استعمال اللفظ در اکثر از معنا نیست، لفظ در یک معنا استعمال شده است. این جواب دومی ایشان را که مرحوم آخوند کفایه به عبارت أو فرموده است، فرقش با اولی چی بود؟ فرقش با اولی این است که در اولی ارتباط ما بین المعانی ملحوظ نبود در جواب اولی، فقط در جواب اولی اتفاق در قصد بود، متکلم آن معنایی را که از لفظ قصد کرده بود، اتفاقا معنای دیگر هم مقصود بود، البته نه از لفظ، خودش بحیاله و باستقلاله مقصود بود. این مقصود با آن مقصود من غیر لفظ من دون اللفظ با مقصود من اللفظ ارتباطی دارند، این را دیگر اخذ نکرده بود. و هکذا آن معنای دیگر که با معنای دومی هر دو مقصود بودند و ارتباط داشتند لا من اللفظ، اینها را اخذ نکرده بود. بدان جهت اشکال میکردیم که لازمهاش این است که متکلم آن وقت هر چیزی که در نفسش قصد کرده باشد بطن آن کلام بوده باشد.
این شبهه را در جواب ثانی حل کرد با أو، فرمود بر اینکه یا اینکه مراد از بطون این لوازم معنایی است که از لفظ اراده شده است و لفظ در آن معانی استعمال شده است، منتها آن لوازم، لوازم خفیه هستند به حیثی که قصور فهم ما موجب میشود که ما آنها را درک نکنیم، آن کسی که قرآن در بیت او نازل شده است، در بیت آنها نازل شده است و اهل قرآن آنها هستند آنها میفهمند این بطون را. فرقش این ارتباط و عدم ارتباط است که در جواب ثانی این شبهه را حل کرد.
بدان جهت بعضیها فرمودهاند این جواب دومی صاحب کفایه هو الصحیح و المتین. این جواب ثانی که ایشان فرموده است این همان جواب صحیح و متین است، و روایاتی هم دلالت میکند که مراد از بطون همین نحو است که ایشان در جواب ثانی فرمودهاند. منتها مرحوم صاحب کفایه فقط لوازم المعنی فرموده در عبارت کفایه. ایشان ملزومات را هم اضافه فرموده اند که ربما مدلول کلام آیه و مدلول کلام قرآنی یک امری است که او یک ملزومی دارد که آن ملزوم را ما نمیفهمیم، ما نمیفهمیم که این مذکور لازمه یک امر آخری است که آن لازمه بودن بر امر آخر که آن ملزوم بوده باشد، لخفائه ما او را نمیفهمیم لقصور ذهننا، آن کسی که اهلش هست آنها میفهمند که اهل بیت عصت و طهارت صلوات الله علیهم اجمعین است. و فرمودهاند بر اینکه روایات کثیری داریم دلالت به این معنا میکند، و آن روایات مضمونشان کانّ همینها است، این روایات هم در مقدمات تفسیر البرهان ظاهرا آنجا هست و هم در آن مرآة الانواری که هست آنجا هست، هر کس بخواهد مراجعه کند. آنجا هست که امام علیه السلام فرموده است مثل قرآنی که هست مثل شمس و قمر است. چگونه که شمس و قمر اینها جاری میشوند جریانشان دائمی است، آن قومی که به آنها شمس طلوع میکرد و غروب میکرد و آن قومی که قمر به آنها طلوع میکرد و غروب میکرد، به انقضاء قوم جریان طلوع شمس و طلوع قمر تمام نمیشود آن قوم رفت یک قوم دیگر طلوع و غروب میکنند، به انقضاء اقوام این جریان اینها منقضی نمیشود، جریان اینها منوط به وجود قومی نیستند. قرآن هم مثلش مثل شمس و قمر است، اگر آیهای درباره قومی نازل بشود و آن قوم منقرض بشوند آن آیه منقرض نمیشود. حکم آن آیه جاری میشود درباره قوم آخر. که اگر آیه مختص به قومی بوده باشد و آن قوم بمیرند، هر آینه آیه میمرد قرآن میمرد. به مات تعبیر شده است در روایات. و لکن قرآن مثلش مثل شمس و قمر است چگونه که آنها جاری بر اقوام میشوند این هم جاری میشود.
این روایاتی که هست که آیهای هست که ظاهرش در قصهای است، در حکایت قضیه قومی هست و لکن باطنش، این کلمه را متوجه بشوید، باطنش عظه و عبرت هست، موعظه کردن و عبرت هست، باطن همان آیهای که قضیه قومی را مثلا نقل میکند که قومی بود اینجور، لوط اینجور کردند و ما اینگونه کردیم. قضیهای را نقل میکند که ظاهرش این است و لکن باطنش عظه و موعظه است. این روایات هست، که ملخص این است که هر آیه از قرآن دست بزنید آن چیزی که از آن آیه شریفه استفاده میشود او انقراض ندارد، بلکه باز آنی که از آیه شریفه استفاده میشود در خارج فعلیت و مورد دارد و منقرض نمیشود. حاصل مفاد این روایات این است.
خب ما این روایات را عرض کردیم مراجعه بفرمایید، از این روایات چگونه استفاه میشود معنای ثانی که صاحب الکفایة فرمود؟ من که نفهمیدم وجهش را. صاحب کفایه فرمود بطن قرآن آن لوازم معنای مستعملفیه هست که آن لوازم هم ما گفتیم لخفائها، (ایشان شرط اخفاء نکرده است در عبارت کفایه، چونکه فرموده است و لو ما درک نمیکنیم لخفائها، این تعمیم است. نه، ما قید کردیم که نه، آن لوازم خفیه باشند تا عنوان بطن صادق بشود. این را ما تصحیح کردیم) این روایات دلالت ندارد که بطون قرآن لوازم خفیه هستند. مدلول این روایات است که خود مدلول قرآن منقضی نمیشود. مدلول قرآن نه لوازم مدلول. ندارد بر اینکه در این روایات بطن قرآن عبارت است از لوازم مدلول است که مرحوم کفایه میگوید. شما میخواهید این وجه را این روایات میگوید، کی این روایات این وجه را میگوید؟ این روایات فقط متصدی این معنا است که مدلول قرآن لاینقرض، مدلول آیه یک نحوی است که انقراض در او نیست، و اما بطن قرآن لازمه مدلول لفظی قرآن هست و آن مدلول التزامیاش لاینقرض، کی روایت به این معنا دلالت داشت؟
[سؤال: … جواب:] قرآن چیه؟ یک وقتی ملتفت میشویم که اصلا سر بی صاحب را میتراشیم. قرآن چیه؟ … اولا اینکه شما میفرمایید این یک اشتباه. امام اینجور نفرموده در روایت در قل هو الله احد و در آن سه آیه حدید. اشتباهش این است که در روایت اینگونه دارد که بما اینکه خداوند متعال میدانست در آخر الزمان، عین الفاظ یادم نیست، مضمونش این است، در آخر الزمان یک جماعتی میآمدند که اهل تحقیق و اینها بودند، اهل تأمل و تدبر بودند، این آیات را به جهت آنها نازل کرده است. یعنی این آیات جوابگوی شبهات آنها است. … آنها اصلا آن شبهات این زمان را نداشتند آنها. … نه، اینجور نیست در روایات اینگونه نیست که امام فرموده که یک جماعتی میآیند یک چیز دیگر میفهمند. نیست در روایت. … حقائق، این هم نیست. روایتش را نگاه کنید. یکی دو تا روایت است.عرض میکنم بر اینکه قرآنی که هست قرآن عبارت از همان آیات است. سور است و سور هم آیات است. آن آیات مدالیلی دارند که از آن مدالیل تعبیر به ظواهر میشود که ان شاء الله اگر مهلت بدهید بیان خواهم کرد. در مقابل این ظواهر برای قرآن بطونی قائل شده است، در روایات بطونی ذکر شده است که برای این قرآنکه مدالیل دلالت التزامی که ایشان میگوید دلالت التزامی لفظی این داخل در ظواهر است، داخل بواطن نیست. وقتی که ظاهر شد یعنی طوری شد که خفاء در او نیست بلکه فهمیده میشود از کلام، این میشود ظاهر. لفظ هم در ظاهرش حجت است، مدلول مطابقی باشد یا مدلول التزامی باشد. ما در ظواهر قرآن بحث نداریم.
ما کلام مان در بواطن است که در مقابل این ظواهر در این روایات برای قرآن باطنی فرض شده است، بواطن سبعه او سبعین فرض شده است. کلام ما این بود که آن بواطن چیست که آیا الفاظ قرآن در آنها هم استعمال شده است، آنها هم معنای لفظی هستند یا نه؟ مرحوم آخوند دو حرف فرمود. فرمود آن بواطن یا آن نحوی است که تفصیلش را اولا گفتیم، این اخیرا فرمود بواطن لوازمی هستند بر آن معنایی که لفظ در او استعمال شده است و لکن لوازم، لوازم خفیه است به حیثی خفی است که فهم ما درک نمیکند. آن را ائمه علیهم السلامی که هست درک میکند. خود ائمه علیهم السلام هم این را فرمودهاند که آن چیزی که بواطن قرآن است آن، علمش پیش ما است و از ما باید اخذ بشود، آن کسی که قرآن به بیت او نازل شده است آنها میفهمند. نه اینکه در آخر الزمان یک مدققینی میآیند باید از آنها بواطن را پرسید.
[سؤال: … جواب:] کدام؟ … انحصار دارد که روایات کثیره متواترهای است در جلد هیجدهم که در اینکه تفسیر قرآن جایز نیست و در همین روایاتی که روایات بطن است که این بطونِ پیش ما هستند و ما عارف به آن بطون هستیم و مردم باید به ما رجوع کنند در اخذ به این بطون قرآنی که علم اینها پیش ما است. در تمام این روایت است. مراجعه بفرمایید.این هم خواهیم گفت، الان نمیگویم چونکه ضایع میشود. ما خواهیم گفت این بطنی را که خواهیم گفت این را ما نمیتوانیم تعیین بکنیم، این تفسیر قرآن به رأی میشود، این را باید از ائمه بگیریم. و لکن کلام فعلا در تصویر این بطن است که این بطن چیه؟ در مقابل ظاهر یک باطنی دارد قرآن این چیه؟ ایشان فرمود اینی که مرحوم آخوند ثانیا فرمود که مدلول کانّ التزامی میشود که ما آن را مدلول التزامی را نمیفهمیم چونکه خفاء دارد و فهم ما قاصر است، مراد از بطن این است، میگوییم این در روایات نیست که بطن مدلول التزامی است، این در روایت نیست. خب وقتی که در روایات نشد ما یک احتمال دیگر میگوییم ببینیم که کدام یکی با بطن میسازد.
عرض میکنم ربما آیهای که در قرآن مجید ملاحظه میشود ربما آیهای بیان میکند قضیهای را برای قوم خاص، قوم لوط، قوم حضرت موسی یا آل فرعون و امثال ذلک، قضایای آنها را نقل میکند، یک قضیه خاصهای است نقل میکند ماضیا. یا یک قضیه مستقبله را نقل میکند. مثل آن قضایایی که در یوم القیامة بعد المرگ هست عوالمی آن عوالم قضیه آنها را نقل میکند، قضیه مستقبله. و ربما اصلا آنی را که مدلول آیه و آیه متکفل او است بیان الحکم است، حکمی را برای عنوان خاصی ذکر میکند، السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما.
این آیات این سنخی که ما ملاحظه میکنیم ممکن است کسی ادعا بکند، بگوید در این سه قسم که الان ذکر میکنم که آنهایی که قسم رابع است از آیات با آنها فعلا کاری نداریم که بیان اعتقادیات است. عرض میکنم این آیاتی که این سه قسم است ممکن است کسی ادعا بکند آن آیاتی که ذکر میشود مثلا حکمی را برای عنوان خاص ذکر میکند، میفرماید فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون، خب این آیه را ما وقتی که ملاحظه میکنیم قبلش را و بعدش را میفهمیم که خداوند متعال امر میکند آن کسانی را که وسوسه به گوش آنها رسیده بود که تصدیق نمیکردند نبوت نبینا را و میگفتند نبی باید شخصی بوده باشد که از قسم بشر نبوده باشد، شخصی که یأکل الطعام او نبی نمیشود باید ملک بشود، آیه مبارکه بر قطع عذر آن اشخاص است که این وسوسه عذر نمیشود برای شما. چرا؟ چونکه ما انبیاء قبل از این فرستادهایم، ادیان سابقه که انبیاء داشتند، علماءشان فعلا در عصر شما هم موجود هستند که شاید یک قسم از آنها هم که لاحق به مسلمانها شدهاند، اسلام آوردهاند، خب آن عالمها بهتر میدانستند که انبیاء سابق ملک بودند یا مثلا بشر بودند. شما سؤال کنید از آنها، آنها همهشان میگویند که اینها رجال بودند کانوا رجالا مرد بودند، بشر بودند خودش هم مرد بودند. ما بناءمان این نیست که نبی را از ملک بیاوریم، این عذر نمیشود. این آیه دلالت میکند کسی که تمکن داشته باشد معرفت پیدا بکند حق را که آن امر نبوت است، معرفت پیدا بکند به او به فحص کردن و لو فحصش به سؤال از علماء بوده باشد از آن کسانی بوده باشد که عالم به حق هستند، این شخص میداند که واقع را آنها میدانند، متمکن باشد از تحصیل علم و تحصیل علم نکند غیر معذور است. این درباره نبوت است. ما در مقابل این روایاتی را میبینیم، میبینیم که این آیهای که هست نزل فینا، فاسئلوا اهل الذکر، نحن اهل الذکر و نحن المسئولون و أُمر الناس بالسؤال عنا، روایات کثیره است در جلد ثانیه است. ما این روایت را با ظاهر آیه میگذاریم یکجا. میبینیم ظاهر آیه راجع به خدشه در نبوت نبی و اینها بود که این مرد است، بشر است، نمیتواند، یأکل الطعام است، باید نبی لایأکل الطعام باشد ملک باشد، آخه این چگونه نزل فینا؟ اینجور عرض میکنیم میگوییم که مذکور در آیه مصداق است، این مصداق تحت یک کبری کلی مندرج است که آن کبری کلی که هست آن کبری کلی اوسع است. مذکور در آیه مصداق است، ظاهر آیه یعنی مذکور بالالفاظ. مذکور بالالفاظ مصداق است، و لکن معنایی که ذکر شده است که مصداق است، تحت یک کبری کلی مندرج است، آن کبری کلی این است: هر جاهل به حقی اعم از اینکه آن حق امر اعتقادی بوده باشد یا امر عملی بوده باشد مثل احکام فرعیه، وجوب، حرمت، فرقی نمیکند، هر جاهل به اینها که متمکن بوده باشد از رفع جهلش که برسد به آن حق و لو رسیدن به حق به سؤال از کسانی بوده باشد که آنها حق را میدانند، هر کسی فرض بفرمایید متمکن بشود از وصول به حق، امر اعتقادی باشد یا امر عملی باشد حق، و لو این تمکن از وصول به این است که متمکن باشد از کسی که حق را میداند، این شخص علم تحصیل نکند ترک کند فحص را و حق بالتبع ترک بشود مؤاخذ به ترکش است، و این تقصیرش در ترک تعلم و لو به اینکه من فرض بفرمایید نمیدانستم، این نمیدانستمی که میتوانست این را از بین بردارد و لو به اینکه آنهایی که اهل حق است آنها را تشخیص بدهد، متمکن بود که آنهایی که میدانند آنها را تشخیص بدهد از آنها بپرسد، متمکن بود، این شخص جهلش عذر نمیشود. این یک کبری کلی است.
در آن زمان، عند نزول الآیة آن مصداقی که محل ابتلاء بود وسوسه در نبی بود که نبوت باید در ملَک باشد، ینبغی که ملَک باشد نبی نه بشر. این مصداق را این آیه ذکر کرده است، ظاهر آیه همان ذکر مصداق است. اما این آیه این معنایی که ظاهر است یک باطنی دارد یعنی در یک کبرایی مندرج است که آن کبری بطن حساب میشود. دیگر آن کبری را لفظ حکایت نمیکند، لفظ کشش آن کبری را ندارد، لفظ فقط مصداق را میگوید.
[سؤال: … جواب:] کدام سزاوار؟ … چی میگویید؟ … آیه قبل و بعدش را ملاحظه بفرمایید معلوم میشود فاسئلوا خطاب به آن جماعت است، فاسئلوا اهل الذکر، اهل الذکر هم علماء همان یهود و نصاری است. … بله؟ … بطن نگفتم مصداق است آقای من. مصداق خودش ظاهر است، ظاهر آیه مصداق است. و لکن این مصداقی که هست برای او بطنی هست، یعنی در آن گودی میرود و آن کبری کلی داخل در آنجا است، که آن کبری کلی چیست، لفظ کشش او را ندارد. و آن کبری کلی که هست، آن کبری کلی او بطن است ظاهر از آیه نیست، ظاهر آیه همان مصداق است. آن بطونی که این آیات دارند مختص به آیات احکام نیستند، در سایر آیات هم هست. آن و السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما در او هم میشود یک همینجور. دزد را باید دستش را برید، خب مصداقش هم ظاهرش دزد آن کسی که مال کسی را خفیتا بردارد، منتها یک قیودی هم اضافه شده است، در مخزن باشد و اینجور باشد کمتر از فلان مقدار نبوده باشد. خب دزد منحصر به دزد مال نیست، ممکن است دزد بوده باشد، دزدی بکند حیثیت جماعتی را. … آقا! شما مهلت بدهید من عرائضم را بگویم، چی میگویید شما. کبری و صغری میگویم و نتیجه میگویم. شما میگویید جواب خرسانی. جواب خراسانی چه مربوط به کبری و صغری بود؟این کبری کلی که عرض میکنم این کبری کلی طوری است که اینی که ذکر شده است، این همان مصداق همان کبری کلی است و لکن آن کبری کلی را ما نمیتوانیم تشخیص بدهیم که آن کبری کلی که این صغری تحت او مندرج است ما نمیتوانیم او را تشخیص بدهیم و نمیتوانیم هم تعیین بکنیم. این داخل مصداق تفسیر بالرأی است. شما از کجا میگویید این داخل این کبری است؟
[سؤال: … جواب:] عرض میکنم بعد از اینکه امام علیه السلام فرمود نحن و الله اهل الذکر و أُمر الناس بالسؤال عنا، بله، این را میفهمیدیم که این کبری کلی هست و بما اینکه این کبری کلی هست مصداقش را آیه فرموده، امام علیه السلام هم فرموده است که آن اولین مصداق و آن مصداقی که اولی المصادیق است ما هستیم، از اهل الذکر، از ائمه بالاتر که اهل ذکر میتواند باشد؟ و آن کسانی که امر شدهاند که سؤال از ما بکنند آنها هم امر شدهاند که احکام را از ما یاد بگیرند چونکه ما هستیم پیش ما هست علم دین و علم شریعت. خب بعد از اینکه فرمود بله ظاهر میشود، و لکن کلام این است که قبل از اینکه اینگونه بیانی وارد بشود ما از خودمان بگوییم که اینی که ذکر شده است در مانحنفیه، این بطنش یا آن کبرایی که بالاخره این مندرج تحت او است و آن کبری بطن است، او چیست، ما از کجا میتوانیم تعیین کنیم؟ تفسیر قرآن بالرأی همین میشود دیگر. آخه باید لفظ دلالت داشته باشد لفظ باید کشش داشته باشد. [سؤال: … جواب:] کبری چیه؟ … عرض میکنم این کبریات اوسع اوسع دارند، به قول مرحوم کمپانی نمیدانم مراجعه کردید یا نه، اینها هِی شکافته بشوند وسیعتر بشوند، یک کبری اضیقی میآید، بعد از او اگر تامل بشود یعنی آنهایی که ما نه، ما فهممان قاصر است، آن کبری خودش تحت یک کبرایی دیگر هست که آن کبری دومی نسبت به کبری آن دیگری مصداق حساب میشود، همینجور شما بروید. اینها یک چیزهایی است که ما نمیتوانیم، از قدرت ما خارج است از فهم ما خارج است که این کبریات و کلیات را درک بکنیم، بدان جهت از شأن ما خارج است این بطون را تعیین کردن. اینها ائمه علیهم السلام بله ایشان میتواند تعیین بکند. آن چیزی که ما میتوانیم او میتوانیم بگوییم که هر آیهای که هست بطن، بطونی دارد اما آنی که ایشان میگوید لفظ خودش دلالت پیدا میکند، یک وقت مثل اکرم زیدا میشود که در مقابل کسی که سؤال میکند که زید عالم را اکرام بکنم میگوید اکرم زیدا، خب میفهمیم که زید را باید اکرام کرد، مثلا فرض کنید خودش هم عالم است. ما نمیتوانیم بگوییم اکرم زیدا از او کبری اکرم کل عالم استفاده کنیم که ایشان میگوید. به ما که نگفته اکرم کل عالم، به ما گفت اکرم زیدا، ولی زید عالم است میدانیم علمش مدخلیت دارد. اما اینکه علمش تمام الموضوع وجوب اکرام است از کجا به گردن مولا بگذاریم؟ این افتراء میشود. اگر گفت ولی شما مثلا آن کسانی هستند که نماز میخوانند و زکات میدهند و در رکوع زکات میدهند در حالی که در رکوع هستند، او یک نفر بیشتر نیست، میدانیم مراد شخص معین است، این را میدانیم، ما نمیتوانیم از این، استفاده عموم کنیم…. او کنایه میشود، آن کسی که صلاة خوانده بود و در حال رکوع زکات داده بود او ولیّ است، اما بعد از او هر کس آمد خم شد، یک چیزی هم زکات داد او میشود ولیّ؟ او را که نمیگوید. آنی که این معنا از او محقق وپیدا شده است او را میگوید.پس علی هذا الاساس لفظ اگر کشش داشته باشد، لفظ دلالت داشته باشد او مدلول لفظی میشود، او میشود ظاهر، او مربوط به باطن نیست. و اما هر آیهای که در موردی طوری شد که غیر از آنی که مذکور فی الآیة است چیزی دیگر را ما نمیفهمیم، یعنی ظهور ندارد کشش ندارد این الفاظ. بله، اینجا یک کبرایی هست یا کبریاتی در طول هم هستند که یکی اوسع از دیگری است، بالاخره این وارد آن کبریات بشود و آن کبریات را تعیین بکند، بله، آنها هستند ما تصدیق میکنیم در قرآن بطونی هست، و لکن آنها را ما نمیدانیم، آنها را باید ائمه علیهم السلام بیان کنند. اینی که ما میگوییم ما حرف مان این است که برای این ظاهر باطنی هست، یعنی این ظاهر میرود در آن باطن یعنی آن کبری کلی که در نظر ما مخفی است و این الفاظ کشش او را ندارند، او را به ذهن ما نمیآورند، این میرود ظاهر در همان باطن.
بدان جهت امام علیه السلام میفرماید که ظاهره حکایت قصه است باطنش عظه است. باطنش عظه است یعنی چه؟ یعنی این عادت سجیه خداوندی است، آن کسی که داخل کبری و مشیت کلیهای است که در خدا هست، آن کسی که عصیان بکند به خداوند و طغیان بکند، بعد از اتمام حجت ترتیب اثری ندهد بر ابلاغ حجت و بعد از اتمام الحجة عملش را ترک نکند، خداوند اخذ میکند او را. خب به ما هم شامل میشود. این باطنش عظه است معنایش همین است که آنجا یک قضیه خاصه مختصه به آنها نبود. این داخل یک یک واقعه و قضیه کلیای است که متعلق به مشیت الهی است، و این داخل او بود. آن قضیه کلیه ما هم داخل در او هستیم فرقی نمیکند. ما نمیگوییم قطعا این ز بواطن است، حرف ما این است که این حرف دومی صاحب کفایه اینگونه نیست که متعین باشد از بواطن قرآن لوازم المعنی مراد بوده باشد. ما این را میگوییم. و من المحتمل از بواطن بلکه احتمالش از آن احتمال اقوی است به عنوان ظاهر و باطن بودن، که این ظاهر و این مصداق داخل در یک کبرایی بوده باشد که آن کبری، کبری هم مراتب دارد، هِی اوسع میشود تا به یک حدی برسد، آن کبریات و آن کبرایی که این داخل در او هستند، اموری است که از فهم ما قاصر است و علم آنها عند الائمه علیهم السلام است.
و این معلوم بشود چه این مسلک را بگویید چه مسلک صاحب کفایه را بگویید استعمال لفظ در اکثر از معنا نشده، خب لفظ در همان مصداق استعمال شده است. اینکه میفرماید در آیه مبارکه فرض بفرمایید فاسئلوا اهل الذکر، اهل الذکر در همان معنایش استعمال شده است، الف و لامش اگر الف و لام عهد بوده باشد که علماء آن یهود و نصاری بوده باشد که قبلا ذکر شده است که عهد به آنها بوده باشد، در همان معنا استعمال شده است. خب لفظ در یک معنا استعمال شده است فرقی نمیکند. آن چیزی که باطن است اینی که مذکور است بما هو مصداق هست، مصداقٌ للکبری مذکور است. مذکور مصداق است علی کل تقدیر، لفظ هم در این معنایی که از او تعبیر به ظاهر میکنیم در همان معنا استعمال شده است.
و من هنا، نتیجه چی میشود؟ نتیجه این میشود که ما از ظواهر قرآن نمیتوانیم رفع ید کنیم. مثل اخباریین نمیتوانیم بگوییم که ظواهر قرآن اینها فایدهای ندارد اعتباری ندارد. نه، ظواهر قرآن از حجیت از نمیافتند اگر باطن داشته باشد قرآن. ما مکلف هستیم ارجاع شدهایم امر شدهایم عمل به ظواهر قرآن بکنیم. امر شده است که ما تمسک بکنیم به قرآن و به عترت. یکی از آنهایی که امر شده تمسک به او، به قرآن. آنی که از قرآن پیش ما هست ظواهر قرآن است، چیز دیگر نیست. و در روایات امر شده است در حدیثین مختلفین، اینها عمده است، در حدیثین مختلفین و متعارضین رجوع به قرآن بکنید هر کدام را قرآن تصدیق کرد قبول بکنید، به کجای قرآن رجوع میکنیم؟ مگر به غیر از ظواهرش؟ خب وقتی که ظواهر قرآن اگر حجیت نداشته باشد چگونه به اونی که موافق قرآن است اخذ کنیم؟ پس معلوم میشود قرآن ظواهرش حجیت دارد. این ظواهر حجیت است بر ما، ما آنها را اخذ میکنیم. کلام در بواطن است، ما به بواطن نمیتوانیم اخذ بکنیم الا بعد بیان ائمه علیهم السلام. اگر باطن را طوری بیان کردند که آن باطن به طریق معتبر ثابت شد پس لازم الرعایة است. به طریق معتبر ثابت شد بله لازم الرعایة است باید عمل بکنیم. وقتی که این طریق معتبر نشد اصل إسناد اینکه این باطن قرآن است در آین آیه شریفه خودش افتراء علی الله است، چونکه ما نمیدانیم. این کبری مطویه در مانحنفیه یا لازم مخفی در مانحنفیه که مرحوم آخوند میگوید این است. خب ما از کجا بدانیم؟ بدان جهت این میشود قول به غیر علم، تفسیر قرآن بالرأی، روایات کثیره الی ما شاء الله هست که من فسّر القرآن برأیه که بعضیها هم شاید من حیث یدری أو لایدری مبتلی بوده باشند داخل همان عنوانین میشوند. بدان جهت اینها ظواهر قرآن را از اعتبار نمیاندازد این احادیث، و ظواهر قرآن حجت است و بواطنش هم این است.
یک کلمه هم باقی ماند او را هم بگویم دیگر این مبحث تمام بشود. آن این بود که گفته بودم استعمال لفظ در اکثر از معنا جایز است چونکه انسان وقتی که قرائت میکند اهدنا الصراط المستقیم که میگوید، هم فرض بفرمایید دعا میکند، خودش را دعا میکند هم فرض بفرمایید آنجا قرائت میکند. قرائت باید لفظی را که میگوید این را استعمال بکند در آن لفظی که جبرئیل بر پیغمبر صلی الله علیه و آله آورده است، این باید در او استعمال بکند تا قرائت محقق بشود. وقتی که طلب الهدایة از خداوند کرد این انشاء است، استعمال لفظ در اکثر از معنا میشود.
این هم که جوابش را گفتیم این درست نیست. چرا درست نیست؟ در استعمال اللفظ فی اللفظ گفتیم اصلا استعمال اللفظ فی اللفظ اساس صحیحی ندارد. استعمال اللفظ فی اللفظ اینجور نیست که من لفظ را ایجاد میکنم بعد به تبع ایجاد این لفظ به ذهن شما میبرم آن مستعملفیه را. در مانحنفیه لفظ را که من استعمال میکنم اصلا این لفظ مستعملفیه ندارد، آن ذات لفظی که هست ذات لفظ را بنفسه در خارج موجود میکنم. قرائت هم همینجور است. وقتی که من لحاظ کردم سوره مثلا فرض کنید الحمد را و قصد کردم همان الفاظی که نازل شده است بر نبی اکرم که مسمی به سوره الفاتحه است همان الفاظ را ایجاد کنم، وقتی که به این قصد ایجاد کردم این میشود قرائت. و این منافات ندارد که آن الفاظ را بما لها من المعنای عند نزولها قصد کنم. بما لها من المعانی عند نزولها. چونکه آن وقتی که نازل بود معانی داشت دیگر. و آنی که اقتضاء میکند آن معانی عند قرائت من، آن معانی، مقتضا و مناسب هستند عند قرائت من آنها را هم قصد کنم. این منافات ندارد. من وقتی که قرائت میکنم اهدنا الصراط المستقیم، وقتی که این را میگویم من خودم را هم که خود قائلی هستم داخل میکنم در ضمیر نا. نا که هست داخل میکنم. این عند قرائت من مقتضای همان اراده معنا از این کلام است. اراده معنا از این کلام عند نزولها چه بود من هم همان را اراده کردهام، منتها چیزی که آن معنا اقتضاء میکند عند قرائت من او را هم داخل کردم. این منافات با قرائت ندارد و استعمال لفظ در اکثر از معنا نیست. بدان جهت این هم شاهد نمیشود بر جواز استعمال اللفظ در اکثر از معنا.