دروس خارج اصول / درس 66: فی جواز استعمال اللفظ فی اکثر من معنی واحد
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در فرمایشات صاحب الکفایة بود که عرض کردیم محصل فرمایش ایشان بر میگردد به دعوی الامرین که احدهما متفرع بر دیگری است:
دعوی اول این بود که استعمال لفظ در موارد استعمال، به نحو لحاظ لفظ است فانیا فی المعنی و لحاظ اللفظ کانّه عین المعنی و کانّ الملقیٰ خارجا هو المعنی. استعمالات این نحو است، نه اینکه لفظ که در خارج اتیان میشود علامت بوده باشد بر معنایی که متکلم قصد کرده است. تلفظِ به الفاظ که بشر از روز اول میکرد الی یومنا هذا، اینها کانّ از قبیل اتیان به علامات نیستند. آن معانی که قصد دارد تفهیم آنها را، اتیان به علامتِ آن معانی نیست. بلکه الفاظ وجوه للمعانی هستند، بلکه عین المعانی هستند عند الاستعمال. و کانّ اللفظ الملقیٰ خارجا همان معنا است که القاء در خارج میشود. این یک دعوی بود.
دعوای دومی این بود بعد از اینکه حقیقت استعمال این شد و شاهدش هم سرایت حسن و قبح به الفاظ بود که وجود شیء است که قبح مال او است، حسن مال او است، بما اینکه این حسن و قبح سرایت میکند به معنا، چونکه لفظ هم عین معنا است به او سرایت میکند، لفظ با معنا عینیت دارد در عالم استعمال. این هم شاهد دعوای اول بود. دعوای ثانی در مقام این بود که فرمود اگر بخواهد متکلم در عین حالی که لفظ را فانی در احد المعنیین قرار داده است، عین معنایی قرار داده است ممکن نیست در این حال عین معنای آخر هم قرار بدهد همان لفظ را. چونکه عین معنای آخر قرار دادن لازمهاش این است که عین معنای اول قرار نداده است. و هم لحاظ بکند که این عین معنای اول است و هم لحاظ نکند این نمیشود، این از قبیل اجتماع نقیضین است کما ذکرنا.
در قسم ثانی که دعوای دومی بود گفتیم این مصادره به مطلوب است، حیث آنکه باید ثابت بشود که نفس در آنِ واحد قادر نیست شیئی را تنزیل کند منزلة شیئین کل واحد علی حیاله، نفس تمکن ندارد شیء واحد را تنزیل کند منزلة شیئی و همان شیء را تنزیل کند منزلة شیء آخر. اگر این تمکنِ در نفس نبود تنزیل اللفظ منزلة معنی الثانی، لازمهاش این است که عین معنای اول قرار نداده است در تنزیل. و اما اگر این معنا اثبات نشد بلکه خلافش ثابت شد کما ذکرنا که تنزیل حقیقتش اعتبار و قسم من الوهم است، نفس در عین حالی که شیئی را تنزیل کرده است منزلة شیئی در همان حال آن شیء را تنزیل منزلة الآخر هم میکند که هر دو در عرض واحدند در آن واحدند.
و از این بیان ما معلوم شد که فرمایش مرحوم کمپانی درست نیست، ایشان فرموده است که اصلا مرحوم آخوند بی وجه اشکال را برده است به باب لحاظ، مرحوم کمپانی(ره) اصل اشکال را (بعد از اینکه قبول دارد که استعمال به نحو این است که لفظ را فانیا به نحوی که لفظ عین معنای حساب میشود در تنزیل و در اعتبار مستعمل) برده است بر اینکه لفظ بیشتر از یک وجود در خارج ندارد، وقتی که لفظ بیشتر از یک وجود نشد در این صورت فرض معنای ثانی معنی ندارد، چونکه یک وجود بیشتر در خارج نیست. آن وجود وجود یک معنا حساب میشود، دیگر وجود دومی ندارد.
این جوابش را عرض کردیم که این در آن وجودات حقیقیه است، در مانحن فیه حقیقتش، اعتبار و تنزیل و وهم است. شیئی را وهم کند بر اینکه هم وجود او و هم وجود این است، این هیچ مانعی ندارد، چونکه وجود تحصل حقیقی نیست، وهم است.
نفس اگر این تمکن را داشته باشد که شیء را تنزیل کند منزلة شیئین، بتواند هر کدام را و لکن تنزیل تنزیلی بوده باشد علی حیاله، مثل آنی که میگفتم، نه اینکه به مجموع تنزیل میکند، اگر نفس بر این قادر بوده باشد که هر کس رجوع به وجدانش بکند میبیند که نفس این قدرت را دارد، چونکه تنزیل حقیقتش فرض است، بیشتر از فرض نیست، قسمی از وهم است، بیشتر از این نیست، اگر این را کسی اذعان کرد، به آن جهت صاحب کفایه جواب میگوید که لفظ را وقتی که عین معنای ثانی دید این لازمهاش این نیست که عین معنای اول نبیند در همان حال. وقتی که این معنا شد، این استدلال مرحوم آخوند کالمصادره میشود.
میخواهم مطلب روشن بشود که آفتابی بشود.
مرحوم نائینی دیده است این حرف صاحب کفایه کانّ تمام نیست. لذا مطلبی را میفرماید که اگر این دو مطلب پهلوی هم قرار گرفت حقیقة الحال واضح میشود. مرحوم نائینی(ره) فرمودهاند بر اینکه ممکن نیست در آنِ واحد نفس دو تا لحاظ داشته باشد، هم لحاظ بکند شیئی را و هم لحاظ بکند شیء آخر را. ایشان دعوای اول کفایه را قبول ندارد که لفظ فانیا للمعنی لحاظ میشود کانّه عین المعنی است کانّ لفظ الملقیٰ عین معنا القاء میشود، نه، فرموده و لو ما بگوییم اتیان به لفظ و استعمالش در معنا از قبیل اتیان به علامت است، باز استعمال لفظ در اکثر از معنا محال است. چرا؟ برای اینکه این دو تا معنا هستند، هر کدام علی حیاله و علی استقلاله لفظ بر او استعمال میشود یعنی مبرِز او قرار داده میشود. پس نفس باید این دو تا معنا یا سه تا معنا را در آنِ واحد لحاظ بکند و نفس در آنِ واحد بیشتر از یک امر را نمیتواند لحاظ بکند. پس و لو استعمال لفظ از قبیل اتیان بالمبرِز بوده باشد، اشکال از ناحیه وحدت لفظ نیست، لفظ واحد علامت میشود بر امور متعدده. مع ذلک باب استعمال منسد است در اکثر از معنا. چرا؟ برای اینکه نفس باید هر دو معنا را هر کدام را در آنِ واحد علی حیاله و استقلاله لحاظ کند، و نفس این تمکن را ندارد. این فرمایش مرحوم نائینی(ره) است.
مرحوم نائینی میفرماید: نفس نمیتواند در حالت واحده و در آنِ واحد متعدد را لحاظ کند که کل من المتعدد را علی حیاله لحاظ بکند، نفس این قدرت را ندارد؟ این حرف مرحوم نائینی(ره) تمام نیست و ضروری است که قادر است نفس بر این. چرا؟ شاهدش صدور افعال کثیره و افعال متعدده است از مکلف در آنِ واحد. من هم نشستم، هم دست حرکت میدهم هم زبانم حرف میزند، سه تا فعل است اینها. این سه تا فعل همهاش فعل اختیاری است. فعل اختیاری صادر میشود به اراده، اراده از مبادی اش لحاظ الشیء و لحاظ الفعل است. پس این فعلی که صادر میشود همهاش در آنِ واحد ملحوظ است عند النفس. ارتباطی هم ندارد، کل منها را علی حیاله لحاظ کرده است، چونکه از مبادی اراده است، فعل، فعل اختیاری است، تمامی افعال صادر میشود، همه در نفس در آنِ واحد لحاظ شدن هستند.
کلام مرحوم نائینی(ره) ضروری البطلان است، شاهد بر اینکه نفس میتواند در آنِ واحد امور متعدده را لحاظ بکند، صدور افعال متعدده است از انسان فی زمان واحد. این افعالی که در زمان واحد صادر میشود همه فعل اختیاری است مسبوق به اراده است. وقتی که مسبوق به اراده شد، اراده از مقدماتش لحاظ الشیء است، شیء را باید لحاظ کند. پس این افعال متعدده در زمان واحد و در آنِ واحد ملحوظ نفس است، چونکه در یک زمانی صادر میشوند همهشان.
و کذلک حکم در قضایا اقوی الشهود است. انسان که در قضایا حکمی میکند این اقوی الشهود است بر اینکه نفس متمکن است در آنِ واحد امور متعدده را لحاظ کند. چونکه حکم موقوف است به لحاظ الموضوع و به لحاظ المحمول و النسبة. این لحاظها باید در زمان واحد باشد، در آنِ حکم باید این سه لحاظ باشد در نفس. این ممکن است در آنِ واحد، آن چیزی که ما قبول داریم و آن را الان هم و تا آخر هم تصدیق خواهیم کرد، آن این است که شیء واحد در آنِ واحد دو لحاظ مماثل نمیتواند داشته باشد بله قبول داریم که شیء واحد در آنِ واحد دو لحاظ مماثل نمیتواند داشته باشد، چرا؟ به خاطر اینکه لحاظ احضار الشیء عند النفس است، شیء عند النفس حاضر میشود حضور الشیء بالنفس. وقتی که شیئی حاضر فی النفس شد دیگر نمیشود او را حاضر کرد به حضور دومی در همان آن. در همان آنی که این شیء حاضر عند النفس است، باز آن شیء را انسان حاضر در نفس بکند که وجود مکرر بشود، تصور مکرر بشود، هر کس به وجدانش رجوع بکند میبیند این نمیشود. چونکه حضور در نفس است، این شیء حاضر در نفس است. این دیگر حضور دو تا نمیشود، دوئیت نمیشود. بله، این را قبول داریم.
اینجا نهایت کلام مرحوم آخوند ظاهر شد که آنجا که میگفتیم لفظ یکی است، آن لحاظ هایش مختلف است، اینکه گفتیم اشکالی ندارد نفس تمکن دارد دو تا لحاظ بکند در لفظ در آنِ واحد، لحاظ هایش مختلف است. یکی لحاظه عین للشکر یکی لحاظه عینا للقند. دو تا لحاظ است با همدیگر اختلاف دارند. او اشکالی ندارد شیء واحد در آن واحد دو نحو لحاظ داشته باشد.
هذا کله بنا بر اینکه ما قبول بکنیم استعمال لفظ در معنا جعله فانیا فی المعنی است به حیثی که متکلم وقتی که لفظ را القاء میکند کانّ عین معنا را القاء میکند، کانّ عین معنا است در خارج تحقق پیدا میکند بوجود اللفظ.
ثانیا عرض میکنیم یا مرحوم آخوند کی گفت استعمال این است که لظ در معنا فانیا و کأن عین معنی را القاء میکند؟ کی گفت استعمال این است؟ ما نمیخواهیم بگوییم که این نحوه در استعمالات نمیشود، میشود و لکن این در مواردی است که انسان کثرت انس پیدا کند، عادت به استعمال بگیرد به نحوی که غرضی هم در لفظ ندارد الا تفهیم معنا. آن جاها است چونکه لفظ متعلق غرضش نیست، فقط آلت است برای تفهیم معنا، بله اینگونه میشود در نفس کانّ لفظ را که میگوید معنا را میگوید. این مقوّم استعمال نیست. این در موارد انس به استعمال و عادت گرفتن بر استعمال است، چونکه عادت گرفته میگوید، غرضی هم ندارد در لفظ. شما فرض کنید یک انسان عجمی که میخواهد عربی یاد بگیرد، الان هم میخواهد پیش جماعتی که عرب هستند حرف بزند، این وقتی که میگوید کمال التفات به الفاظ دارد، آنچه را که مقصودش در ذهنش هست او را ترسیم کرده میخواهد او را به قالب الفاظ در بیاورد و او را ابراز بکند، یک چیزی است که انسان رجوع به وجدانش بکند عند الاستعمالات میبیند هم اینگونه است.
پس علی هذا این مرحوم آخوند دو دعوی که در مقام فرموده است هیچکدامش درست نیست، نه آن معنایی که مقوم استعمال و محقق استعمال، استعمال او فانیا و جعل اللفظ وجها للمعنی، عینا للمعنی این حرف درست نیست و همچنین این حرف هم درست نیست که فرموده که اگر آن نحو بوده باشد لازمهاش اجتماع النقیضین میشود عند استعمال در اکثر از معنا.
بله، ما یک حرفی را قبول داریم. آن حرف این است که لفظ را استعمال در دو معنا میکند به طوری که قرینه معینه بر هر دو معنا وجود دارد، چونکه این شخص إعمال عنایت کرده است و لفظ را در کلامش یک جوری قرار داده است که قرینه معینه بر هر دو معنا هست و لفظ را مجمل نمیکند تفهیم میکند هر کدام را، به خلاف آن جایی که دو معنای واحد را در نظر میگیرد در یک آنِ این خلاف ظهورات است، این خلاف متعارف است. یک جا اگر قرینهای پیدا شد قرینه معتبره که هر دو معنا مراد است آنجا ما نمیگوییم که این عقلا ممتنع است بله آنجا در معنای واحد اراده میشود به واسطه قرینه معتبره. در مواردی که قرینه قائم شد حمل میکنیم، قرینه است و ظهور است باید اخذ کرد. و این ممکن است و امتناعی ندارد، تصرف در آن خطاب هم نمیکنیم. و اما در مواردی که آنجا قرینهای جلیهای نیست، لفظ فقط حمل به یک معنا میشود و ظهور استعمال این است که بر طبق استعمال متعارف استعمال لفظ فی المعنی الواحد است.
و الحمد لله رب العالمین.