دروس خارج اصول /درس 64: ریا مبطل عمل است نه سائر دواعی نفسانی

اشتراک لفظی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

 صاحب الکفایة در مقام می‌فرماید: حق این است که مشترک لفظی در الفاظ واقع است.

مراد از مشترک لفظی این است که لفظ وضع شده باشد به معنای ثانی بلاهجر معنی الاول که لفظ از قبیل متکثر المعنی بوده باشد. لفظی است که فعلا دو تا یا اکثر معنای موضوع‌له دارد. می‌فرماید این اشتراک لفظی در الفاظ واقع است و لو اینکه بعضی‌ها این اشتراک لفظی را محال شمرده‌اند، می‌فرماید للنقل و التبادر و عدم صحة السلب.

کانّ یک دلیل بر وقع اشتراک نقل لغویین است. که لغویین بعض الفاظ را از اضداد شمرده‌اند معانی اش را، و گفته‌اند این لفظ معنایش از اضداد است یعنی به ضدین وضع شده است کانّ.

و هکذا مراد از تبادر این است: موقعی که بعض الفاظ ذکر می‌شود، معنای بخصوصه به ذهن ما تبادر نمی‌کند، و می‌دانیم بر اینکه احد معنیین او المعانی مقصود متکلم است، و این دلیل بر این است که این لفظ حقیقت فی کلٍ من المعنیین او المعانی است، و آن معنیین او المعانی معنای مرتکز از لفظ را از هیچکدام از آنها نمی‌شود سلب کرد، معلوم می‌شود معنای مرتکز از این لفظ متعدد است و متحد با آن معانی است.

و اما نقل اللغویین چه عرض کنم که نقل لغویین که دلیل نمی‌شود کما اینکه در بحث قول لغوی ذکر شده است. به واسطه قول لغوی اثبات می‌شود که این لفظ در دو معنای متضاد استعمال شده است، اما وضع شده است لکلٍ منهما او ثابت نمی‌شود، خود مرحوم آخوند هم در حجیت قول لغوی بیان فرموده است.

و اما التبادر که بعض الفاظی هست که لفظ اگر گفته بشود آنجا معلوم است که مراد متکلم احد المعانی است، یکی از معانی مراد است از لفظ یا لفظ صحت سلب نسبت به معنیین او المعانی را ندارد، اینها را در بحث تبادر و صحت سلب بحث کردیم.

مراد از آنهایی که در مانحن‌فیه گفته‌اند وقوع اشتراک لفظی در الفاظ محال است، الظاهر و الله العالم مرادشان امتناع نیست امتناع وقوعی، که یعنی اگر اشتراک لفظی در یک لفظی واقع بشود لازمه این، تحقق محال خارجی است، در مقابل امکان وقوعی که اگر شیئی در خارج واقع بشود، وجود این شیء خارجا ملازم با وجود محال نیست که امکان وقوعی این است. بما اینکه وجود این شیء خارجا مستلزم وجود محال نیست از این تعبیر به امکان وقوعی می‌شود. در مقابل امتناع وقوعی است که وجود این شیء خارجا ملازم با وجود محال است، و بما انّ المحال در خارج لایتحقق، پس این شیء هم وجودش لایتحقق. آن‌هایی که مشترک لفظی را محال دانسته‌اند این امتناع وقوعی مراد نیست، مراد آنها خلاف حکمة الوضع است. یعنی گفته‌اند اگر لفظِ مشترک اشتراک لفظی به این معنا که لفظ متکثر المعنی بوده باشد لکلٍ من المعنیین او المعانی وضع شده باشد این خلاف حکمة‌ الوضع است خلاف غرض الوضع است و از واضع حکیم این نحو از وضع محقق نمی‌شود. چرا خلاف حکمة الوضع است؟

برای اینکه وقتی که لفظ به دو معنا یا به بیشتر وضع شد، در استعمال این لفظ در این معانی قرینه آورده می‌شود یا آورده نمی‌شود؟ از دو حال خارج نیست. اگر قرینه آورده بشود این خلاف غرض از وضع است، غرض از وضع اللفظ این است که لفظ بنفسه احضار کند معنا را در ذهن سامع که سامع از سماع اللفظ و از انتقال باللفظ منتقل بشود از خود لفظ و از سماع اللفظ منتقل به معنا بشود. و اگر این انتقال به وجود قرینه و به اتیان بالقرینة بوده باشد، این خلف الفرض است. و اگر بخواهد این کسی که لفظ مشترک را استعمال می‌کند قرینه نیاورد، دلالت محقق نمی‌شود. فرض این است که معنا متکثر است و معنا متعدد است، پس آن کسی که به او واضع گفته می‌شود اگر شخص حکیمی بوده باشد فعلش عبث نبوده باشد و روی غرض بوده باشد، این اشتراک لفظی از آن شخص متصور نمی‌شود.

صاحب الکفایة مشترک لفظی را قبول دارد و بدان جهت متصدی می‌شود در کفایه که این اشتراک خلاف حکمة الوضع نیست، وضع للمعنی المتعدد او المعانی المتعددة با غرض وضع منافات ندارد.

و الوجه فی ذلک این است: وضع وقتی که در لفظ محقق شد، لامحالة لفظ بنفسه دلالت می‌کند، دیگر در دلالت به معنا احتیاج به قرینه‌ای ندارد، اعم از اینکه معنایش واحد بوده باشد معنای موضوع‌له، یا معنای موضوع‌له متعدد بوده باشد، در دلالت احتیاج به قرینه ندارد. إنما در موارد اشتراک لفظی احتیاج به قرینه داریم او لتعیین المراد است که از مدلول و از مراد متکلم اجمال برداشته بشود و معین بشود که مراد چیست. مثلا من باب المثال لفظ قُرء که می‌گویند مشترک لفظی است ما بین الطهر و الحیض، طهر که یک حالتی است برای مرأة، حیض یک حالتی است برای مرأة، اگر لفظ قرء وضع به این دو تا معنی نشده بود، خب وقتی که لفظ قرء را شنیدیم مثل این است که یک لفظی که فعلا فرض کنید اصلا وضع ندارد یا وضع دارد و لکن به لسان ما نیست هیچ چیز منتقل نمی‌شود به ذهن ما. اصلا لفظ معنایی را به ذهن نمی‌کشد. این وقتی که به دو معنا وضع شد، وقتی که لفظ قرء را گفت، مثلا هندٌ فی القرء، خب می‌فهمیم بر اینکه این لفظ دلالت می‌کند بر اینکه آن هند یک حالتی دارد که آن حالت یا طهر است یا حیض، در آن مراد اجمال هست، اصل الدلالة هست، دلالت اجمالیه، آن دلالت هست و لکن مراد مجمل است. وقتی که در مانحن‌فیه قرینه‌ای ذکر شد، هندٌ فی القرء و قرئه اقله ثلاثة ایام، آن وقت این اقله ثلاثة ایام همین می‌شود که حیض را می‌گوید. چونکه طهر اقلی ندارد‌ اقل سه روزی ندارد، اقل او ده روز است.

پس می‌بینید که دلالت هست و لکن دلالت در او اجمال هست، آن اجمال را، قرینه بر می‌دارد. به خلاف آن وقتی که اصلا لفظ به این دو تا معنا وضع نشده باشد، اصلا دلالت نیست. مشترک لفظی که می‌گویند فرق دارد با مجاز، مجاز احتیاج دارد به قرینتین، قرینه صارفه و معینه، آن، وجهش همین است که آن لفظ به معنای مجازی دلالتی ندارد. ما اگر بخواهیم دلالت پیدا کند باید با قرینه باشد که آن قرینه کار قرینه صارفه است که لفظ را از معنای اولی بر می‌گرداند. بدان جهت یک قرینه یقوم مقام القرینتین و لکن حقیقتا دلالتش هم احتیاج دارد به معنای مجازی و تعیین معنای مجازی هم احتیاج به قرینه دارد. به خلاف مشترک لفظی، در مشترک لفظی اصل دلالت احتیاج به قرینه ندارد، فقط احتیاج به قرینه معینه دارد. بما اینکه غرض از وضع الالفاظ دلالت لفظ بنفسه هست، در مشترک لفظی هم لفظ بنفسه دلالت دارد، خلاف حکمت وضع نیست. منتها غایة الامر در این دلالت اجمالی هست و آن اجمال هم به قرینه معینه برداشته می‌شود.

و این را هم منضم کنید، ربما غرض مستعمِل این است که مراد را بطور اجمال بفهماند بر طرف و تعیین و تفصیل مراد نکند روی مصلحت و صلاحی که متکلم می‌بیند. بدان جهت لفظ مشترک را استعمال می‌کند بلاقرینة، دلالت اجمالیه هست و هیچ منافاتی هم با حکمة الوضع ندارد.

از این بیانی که ما گفتیم معلوم شد آنهایی که گفته بودند اشتراک لفظی ممکن است و لکن استعمال لفظ مشترک در قرآن مجید محال است، چرا؟ برای اینکه خداوند متعال اگر قرینه ذکر کند تطویل بلاطائل است، اگر قرینه ذکر نکند اجمال است، و اجمال و تطویل بلاطائل مناسبت با کلام اعجازی ندارد که قرآن بر طبق اعجاز وارد شده است، معلوم شد آن هم درست نیست. چرا؟ چونکه دلالت قرینه نیاورد و اجمال در دلالت بوده باشد این منافات با اعجاز کلام ندارد. چونکه ربما غرض خداوند سبحانه آن هم متعلق می‌شود که دلالت را مجمل بکند و اجمالی در او بوده باشد، اجمال یعنی عدم تعیین، عدم تعیینی بوده باشد که در تعیین او مردم رجوع به نبیش یا اوصیاء نبیش بکنند و احتیاج‌شان به آنها ظاهر و مبرز بشود و معلوم بشود. هیچ منافات با اعجاز ندارد اجمال. چگونه می‌شود گفت که اجمال منافات دارد با اعجاز الکلام و اعجاز القرآن؟ خود صاحب القر‌آن‌که رب جلیل است خودش فرموده است “فیه آیات محکمات هنّ‌ ام الکتاب و أخر متشابهات”، متشابهات همین ‌ها هستند، مشترک لفظی وقتی که قرینه‌ای نداشته باشد یکی از افراد متشابهات است که خود خداوند خبر داده است در وقوع متشابه در کلام مجید.

و اما اینکه اگر قرینه بگذارد تطویل بلاطائل می‌شود این حرف هم درست نیست. چرا؟ چونکه ربما خداوند متعال قرینه‌ای را ذکر می‌کند که غرض از او تفهیم معنای آخر است، مع ذلک که غرض از او تفهیم معنیً آخر است، با وجود این، قرینه بر مراد از مشترک لفظی هم می‌شود. مثل این مثالی که گفتند هندٌ فی القرء و اقل قرئه ثلاثة ایام، این بیان حکم الحیض است. غرض او است. مع ذلک قرینه می‌شود که مراد از قرء هم حیض است طهر نیست. این وقتی که أُتی بالقرینة لتفهیم معنیً آخر که در ضمن هم قرینه بر مراد از مشترک لفظی می‌شود، تطویل بلاطائل نمی‌شود.

پس تا اینجا بما اینکه بعضی الفاظی هست که آنها استعمال در معانی متعدده می‌شوند و عند الاطلاق هیچکدام از این معانی بطور تفصیل و تعیین به ذهن خطور نمی‌کند این علامت و شاهد قطعی است که لفظ المشترک واقع هست و در قرآن هم استعمالش مانعی ندارد.

این کلامی است که تا اینجا مرحوم آخوند فرموده.

و لکن از بعض کلمات ظاهر می‌شود که مراد از امتناع در مقام، امتناع وقوعی است، ما این را که گفتیم مثل اینکه تکلیف به غیر مقدور محال است ما از آن قبیل است، تکلیف به غیر مقدور محال است یعنی قبیح است از مولای حکیم یعنی منافی غرض است، چونکه غرض از تکلیف بعث شخص است نحو الفعل او الترک. وقتی که فعل غیر مقدور شد نمی‌تواند این تکلیف بعث کند طرف را نحو الفعل، یصبح لغوا. بدان جهت تکلیف اگر لغرض آخر شد به جهت بعث نشد که از او تعبیر می‌شود به تکلیف، امتحانی تکلیف صوری، عیب ندارد از حکیم هم صادر می‌شود. تکلیف حقیقی که غرض از او حقیقتا بعث بوده باشد آن از حکم قبیح است صادر شود. اینکه گفتیم اشتراک لفظی واقع نیست، دلیلش این است که خلاف حکمة الوضع است از واضع حکیم صادر نمی‌شود. نه اینکه یک ارتفاع نقیضینی یا اجتماع ضدینی وجود دارد که برگشتش به ارتفاع نقیضین برگردد، یک محذور عقلی، یک دوری و یا یک تسلسلی در بین نیست که موجب، امتناع وقوعی شود. و لکن از بعض کلمات ظاهر می‌شود در مانحن‌فیه ادعا شده است که اشتراک لفظی در الفاظ موجب محذور و امتناع هست، امتناع وقوعی دارد، کانّ اگر اشتراک لفظی واقع بشود یک ممتنعی باید موجود موجود می‌شود و کأن اصلا ما مشترک لفظی در خارج نداریم. و آنی که توهم می‌شود در بعض الفاظ که آنها از قبیل مشترک لفظی هستند، مثل القرء که مشترک است بین الطهر و الحیض یا مثل الجون که مشترک است بین لون السواد و لون البیاض، اینها همه‌اش ناشی از غفلت است. بلکه در این موارد یک جامعی هست، آن حالتی که زن دارد، آن حالت قدر جامع است ما بین طهر زن و حیض زن. لفظ قرء به آن حالتی که جامع ما بین الحالتین است به او وضع شده است. لفظ الجون مثلا وضع شده است به آن جامع ما بین السواد و البیاض، این قدر جامع موجب شده است که توهم شده است که این لفظ مشترک لفظی است، چرا در مانحن‌فیه آن جامع موضوع‌له است و نمی‌تواند آن دو شیء خودش موضوع‌له بوده باشد؟

فرموده است کما اینکه مرحوم کمپانی نقل می‌کند از این قائل، که صاحب المحجة است. کانّ صاحب المحجة اینگونه فرموده است، ما بین السواد و البیاض ما بین اینها تقابل هست، ما بین الطهر و الحیض ما بین اینها تقابل هست، و تقابل در جایی و ما بین شیئینی محقق می‌شود که ما بین آنها جامع بوده باشد. تقابل بدون جامع غیر معقول است. دو شیء باید ما بینهما جامعی بوده باشد تا ما بینشان تقابل بوده باشد. فرموده است نمی‌بینید سنگ را با علم یا حمار را فرض کنید با علم که اینها متقابلین نیستند ما بین اینها نه تقابل تضاد است نه ایجاب و سلب است نه عدم و ملکه است نه تضایف، هیچکدام از این تقابل اربعه نیست. چرا نیست؟ چونکه قدر جامع نیست ما بینشان. حمار از جواهر است و لکن علم از اعراض است، جامع بین العرض و الجوهر که نمی‌شود. اینگونه گفته‌اند پدران ما. ما بین اینها جامع نمی‌شود، بدان جهت تقابل هم ما بینشان نمی‌تواند بوده باشد. پس تقابل آن وقتی محقق می‌شود که ما بینهما جامع بوده باشد.

پس بما اینکه تقابل اقتضاء می‌کند وجود الجامع را، آن جامع موضوع‌له لفظ است.

این بیانی است که صاحب المحجة در مقام فرموده، کجایش امتناع وقوعی شد این مطلب فهمیده شد. صاحب المحجة دلیلشان این است، مدعای‌ شان هم امتناع وقوعی.

عرض می‌شود بر اینکه صاحب المحجة می‌فرمایند: ما بین دو شیء تقابل محقق نمی‌شود الا اینکه ما بینهما جامع بوده باشد، أُفرض این را قبول کردیم که اینگونه است، این چه برهان می‌شود که لفظ به جامع وضع شده است. ما بین دو شیء جامع است، ما بین زید و عمرو جامعی هست، جامع‌شان انسان است هر دو انسان هستند، کسی که نمی‌تواند منکر بشود، نه زید فلان حیوان است نه عمرو، هر دو انسان هستند، جامع است. اما لفظ زید به چه وضع شده است؟ لفظ زید وضع شده است به آن فرد، عمرو هم وضع شده است به آن فرد. أُفرض در متقابلین هم ما بین المتقابلین جامع است، ما بین سواد و بیاض جامع است، ما بین طهر و حیض جامع است، اما به چه دلیل، لفظ وضع شده به آن جامع؟ در موارد اشتراک لفظی، اشتباه شده است برهان هست که آنجا جامع موضوع‌له است. این چه برهان شد؟ این حرف علی فرض اینکه تمام بوده باشد اقتضاء می‌کند که در کل متقابلین یک قدر جامعی بینهما بوده باشد، اما موضوع‌له لفظ هم آن قدر جامع است او به چه دلیل؟ مثل زید و عمرو است که ما بین‌شان قدر جامعی است اما موضوع‌له لفظ زید و عمرو جامع هست که به این دلیل نمی‌شود این.

و ثانیا کی گفت متقابلین باید جامع داشته باشند؟ تقابل اقسامی دارد، تقابل ایجاب و سلب است که ما بین ایجاب و سلب جامع ممکن نیست، ما بین نفی و اثبات که جامع ممکن نیست، ما بین وجود و عدم که جامع نمی‌تواند بشود، با وجود اینکه ما بین وجود و عدم تقابل ایجاب و سلب است. تقابل عدم و ملکه هم همینگونه است. تقابل عدم و ملکه همان تقابل ایجاب و سلب است، منتها یک شیئی در ناحیه سلب مأخوذ است که آن مورد قابلیت للوجود داشته باشد و لو قابلیت بحسب الجنس، لازم نیست بحسب الشخص بوده باشد، و لو بحسب النوع او الجنس یک قابلیت وجود داشته باشد آن مورد. خب این ما بین وجود و عدم که جامع نمی‌شود. تضایف هم همینجور است، تضایف یک اضافه‌ای است ما بین متضایفین که آن اضافه هم موجب می‌شود که طرفین اضافه که عبارت از دو شیء است هر کدام از آنها متصف به یک وصفی بشود، آنجا از یک اضافه بیشتر نیست. مثل یک نخ، یک طرفش را اعتبار می‌کنند ابوّت، دیگری را اعتبار می‌کنند بنوّت. این قدر جامعی باید ما بین اینها بوده باشد باید یک اضافه‌ای بوده باشد که مصحح تضایف بوده باشد، و اما قدر جامع که ما این را که نمی‌گوئیم.

اگر فرض بفرمایید در آن تقابل تضاد فرض کردیم که بعضی‌ها دعوی کرده‌اند که در موارد تقابل التضاد، ما بین المتقابلین جامع می‌شود، أُفرض فرض کردیم، جامع معنایش چیه؟ یعنی متضادین باید داخل یک مقوله‌ای بوده باشند داخل یک حقیقت واحده بوده باشند. بیاض و سوادی که هست اینها مضادین هستند داخل یک مقوله باید بشوند. نه معنایش این است که لفظ باید به آن مقوله وضع بشود به نحوی که اگر مقوله یک فرد دیگری دارد یک وجود دیگری دارد آن هم لفظ شامل بشود معنایش به او. چونکه به آن مقوله‌ای که جامع ما بین السواد و البیاض است وضع شده است، آن مقوله شامل احمرار هم هست، شامل خضرة هم هست، صفرة هم هست. معنایش این است.

اگر فرض کردیم متقابلین، آن تقابل تضاد منحصر به موارد العرض است که این متقابلین آن دو عرضی را می‌گویند که در موضوع واحد اجتماع ‌شان محال است. دو تا عرضی است که آنها در موضوع واحد اجتماع‌ شان محال است کما اینکه سایر افراد تقابل اجتماع‌ شان در مورد واحد محال می‌شود. فرض کردیم تقابل تضاد منحصر به اعراض است و در جواهر نمی‌شود و این عرضین باید تحت مقولةٍ داخل بوده باشند، این لازمه‌اش این نیست که لفظ وضع بر مقوله بوده باشد. بله، ما بین علم و ما بین فرض بفرمایید حمار تقابل تضادی نیست، فرض بفرمایید، یکی جوهر یکی عرض. اما در جایی که هر دو عرض شدند، لفظ لکلٍ منهما موضوع نیست بلکه موضوع لذلک الجامع هست، این را نمی‌تواند اثبات بکند.

در مانحن‌فیه وجه آخری بر امتناع وقوع مشترک لفظی گفته شده که وجه ثانی است و مرحوم کمپانی(ره) نقل می‌کند در حاشیه‌اش، دیگران هم این وجه را نقل کرده‌اند که حقیقة الوضع جعل ملازمه است (یعنی ملازمه ذهنیه): واضع لفظی را طوری قرار می‌دهد کلّ ما لُفِظْ مُنتقل به ذهن سامع شد، و به تبع او معنا خطور کند و ذهنش منتقل به معنا بشود. جعل الملازمة الذهنیة است ما بین اللفظ و المعنی. گفته‌اند وقتی که معنا واحد شد برای لفظ، آن جعل الملازمة تمام است، و اما در جایی که معنا دو تا شد یا بیشتر از دو تا، سه تا شد، اینجا که واضع جعل ملازمه می‌کند (در آن وضع ثانی که لفظ را به معنای دومی وضع می‌کند)، آیا جعل ملازمه می‌کند ما بین اللفظ و المعنیین معاً به حیث آنکه اگر لفظ به ذهن رفت دو معنا معاً به ذهن برود که مجموع می‌شود؟‌ این خلاف الفرض است. نه اینکه لفظ وضع شده باشد به مجموعی که اجزائش معنیین هستند. این خلاف الفرض است.

و اگر مراد این بوده باشد در وقتی که لفظ را وضع می‌کند، وقتی که این لفظ سماع شد، منتقل بشود به ذهن احد المعنیین که آن احد المعنیین مثل آن کلی فی المعینی که در بیع می‌گفتیم که یکی از آن دو تا را فروختند، اینجا هم احد المعنیین یا در واجب تخییری می‌گوییم احدهما متعلق وجوب است، این لفظ احد المعنیین را به ذهن بکشد که در حقیقت آن جامع، جامع اعتباری است، این هم خلاف فرض است. چونکه لفظ لکل من المعنیین وضع شده است لا للجامع و لو آن جامع، جامع موهوم اعتباری بوده باشد. و اگر بخواهد در وضع ثانی واضع ملازمه را طوری جعل کند که لفظ واحد دو تا کشش مستقل داشته باشد، هم آن معنای اولی را به ذهن ببرد مستقلا به حیث اینکه اگر معنای ثانی نبود چگونه او را به ذهن می‌برد، همینجور لفظ را به معنای ثانی وضع می‌کند که معنای ثانی را همان طور ببرد که دو تا انتقال مستقل بوده باشد، لفظ واحد دو تا نقل داشته باشد دو تا انتقال مستقل در او بوده باشد، البته نه مترتبا کما اینکه در عبارت مرحوم کمپانی هست که ترتب نباشد که اول یک لفظی معنایی را به ذهن ببرد بعد آن معنا معنای دیگری را به ذهن ببرد که در موارد کنایه است، آن عیب ندارد، آن کشش عیب ندارد، دو تا کشش دفعتا که هر دو در عرض هم بوده باشند و هر دو مستقل بوده باشند، این نحو اگر بخواهد این غیر ممکن است. نمی‌تواند دو تا انتقال مستقل در یک لفظی در زمان واحد موجود بشود بدون اینکه ما بین الانتقالین ترتبی بوده باشد. این استدلالی است که در مقام ذکر شده است.

اما عرض می‌کنیم، این را ما در استعمال لفظ در اکثر از معنا خواهیم گفت که نه، لفظ واحد دو تا کشش مستقل در آنِ واحد می‌تواند داشته باشد. اگر اثبات کردیم که استعمال اللفظ در اکثر از معنی جایز است وضعش هم در اکثر از معنی عیب ندارد. چونکه استعمال همین است، کما اینکه بیان خواهیم کرد که دو تا معنا را هر کدام را مستقلا کما اذا لم یستعمل اللفظ الا فیه که مستقلا و بحیاله، یک لفظ دو تا معنا را مستقلا بکشد، اگر استعمالش گفتیم عیب ندارد وضعش عیب ندارد. چه اشکال دارد؟

پس علی هذا الاساس آن را خواهیم گفت عیب ندارد، این ممکن است، و وجهش هم ظاهر خواهد شد که چرا ممکن است. پس استعمال لفظ و انتقال ذهن به دو معنی در آن واحد به استقلاله مانعی ندارد و این ممکن است. بدان جهت لفظ هم وضع می‌شود. این اولاً.

و ثانیا در جایی که لفظ واحد گفته بشود و قرینه ذکر نشود یک لفظ دو تا انتقال مستقل نمی‌تواند در آنِ واحد موجود بشود. اما برای لفظ اگر به احد المعنیین قرینه معینه گذاشتیم، معنای خاص به واسطه آن قرینه به ذهن می‌برد. این معنا کافی است.

پس الحاصل اینی که اشتراک لفظی موجب محذوری هست، دو تا انتقال مستقل با همدیگر تنافی دارند به آن تنافی ای که مرحوم آخوند و دیگران ذکر کرده‌اند، که ممکن نیست در یک آن دو معنی یا بیشتر از یک لفظ، پس اشتراک لفظی کانّ محال می‌شود. دو جواب گفتیم که اولا این خودش محال نیست، و ثانیا این را مستلزم نیست، چونکه این لفظ واحد هر کدام از این دو تا را به ذهن می‌برد با ذکر قرینه معینه. هر وقت قرینه معینه بر هر کدام از معنیین ذکر شد عیب ندارد.

بعد مرحوم آخوند نقل می‌کند که جماعتی ملتزم شده‌اند که اشتراک لفظی واجب است، اشتراک لفظی وجوب دارد. کانّ این وجوبش وجوب بالغیر است. اشتراک لفظی که هست وجوب دارد وجوب بالغیر دارد. باید ملتزم بشویم که این اشتراک لفظی واقع شده است در الفاظ. چرا؟ چونکه گفته شده است که معانی لایتناهی است و الفاظ ما متناهی است، متناهی را بر غیر متناهی وضع کردن لازمه‌اش اشتراک لفظی است. که باید لفظ مشترک لفظی بشود و لو بعض الفاظ. در بعض الفاظ مشترک لفظی را قائل بشویم این مقتضای تناهی الالفاظ و عدم تناهی المعانی است.

مرحوم آخوند در کفایه سه جواب می‌دهد از این استدلال.

جواب اولی این است که اگر معانی غیر متناهی شد و الفاظ متناهی شد ما وضعمان به قدر متناهی باید بشود. وضع غیر متناهی را که نمی‌توانیم موجود بکنیم. و لو مشترک لفظی بخواهیم در الفاظ درست کنیم باید وضع غیر متناهی داشته باشیم، وضع غیر متناهی که ممکن نیست. وضع باید به قدر متناهی بوده باشد. الفاظ مان هم متناهی هست. به همان مقدار وضع می‌کنیم. الفاظ اگر متناهی شد، معانی، غیر متناهی شد این لازمه‌اش این نیست که قائل به اشتراک لفظی بشویم، وضع غیر متناهی را نمی‌شود موجود کرد. پس بدان جهت آن مقداری که الفاظ متناهی هستند وضع در آنها موجود می‌شود. این جواب اول.

جواب دوم این است که کی گفت که معانی غیر متناهی است؟ معانی متناهی هستند، آن معانی کلیه، آن معانی کلیه که آنها کلیات هستند، آنها متناهی هستند، جزئیات ‌شان غیر متناهی است. ما وجه ندارد که به جزئیات لفظ وضع کنیم، به کلیات لفظ را وضع می‌کنیم. در مثل انسان است که آن جزئی باید یک نام خاصی داشته باشد، اگر فرض کردیم که نه، معانی کلیه غیر متناهی است، الفاظ ما هم متناهی است و باید لفظ را وضع کنیم به این معانی کلیه یعنی تفهیم کنیم این معانی کلیه را، اگر اینگونه شد لازم نیست وضع کنیم، باب مجاز که واسع است، از قدیم گفته‌اند که باب المجاز واسع. خب آن به مقداری وضع می‌کنیم، در معانی دیگر که غیر متناهی هستند هر مقدارش که توانستیم رسیدیم در مراتب سلسله وجود بشر رسید، بشرهای بعدی آنها هم مجازا استعمال می‌کنند. لازم نیست بر اینکه لفظی وضع بکنند.

این کلامی است که مرحوم آخوند در بین گفته است.

شما می‌دانید که ظاهر کلام مرحوم آخوند این است که یک چیز را قبول کرد، آن این است که الفاظ متناهی است و لکن معانی غیر متناهی هستند. این یک چیز را قبول کرد خودش هم یک چیز دیگر علاوه فرمود، فرمود معانی که غیر متناهی است آن کلیات نیست، کلیات متناهی هستند، و لکن جزئیات غیر متناهی است. این را می‌دانید که الفاظ غیر متناهی هستند مثل المعانی، فرقی نمی‌کند، لفظ متناهی نمی‌تواند بشود. شما اگر می‌خواهید تصدیق کنید حروف الفبا را حساب بکنید که چند حرف است؟

فرض بفرمایید سی تا حرف یا بیست و هشت حرف است، شما از آن بیست و هشت حرف آنها متناهی هستند حروف الفبا، و لکن مرکب از اینها غیر متناهی است. شما هر لفظی را بخواهید مرکب از اینها درست کنید آخر ندارد. مثل اعداد است، یک دو تا ده اصول عدد است. از این اعداد بخواهید عدد درست کنید متناهی می‌شود یا غیر متناهی؟ الی ‌آخر ندارد. الفاظ هم اینگونه است. الفاظ می‌شود غیر متناهی، این حروفی که هست با اینها انسان لفظ درست کند آخر نمی‌رسد. منتها غایة الامر لفظ طولانی می‌شود. الفاظی که هست الفاظ غیر متناهی است. بله اگر معانی غیر متناهی باشد الفاظ هم غیر متناهی است، الحمدلله احتیاج به اشتراک لفظی نیست. این یک.

و ثانیا که ایشان فرمود معانی کلیه متناهی هستند، این جزئیات هستند که غیر متناهی است. این هم درست نیست. چرا؟ برای اینکه معانی کلیه اگر آن اعراض عامه را می‌گویید مثل مفهوم معنای شیء، الوجود، و معنای ثبوت و امثال ذلک، بله، اینها چند معنا بیشتر نیستند، اینها متناهی است. اما اگر کلیات طبیعیه را حساب بکنید یا آن کلی را حساب بکنید که از او تعبیر به کلی صغیر می‌شود که از اعراض عامه نیست بلکه داخل در اعراض عامه است تحت آنها هست، این را حساب بکنید اینها غیر متناهی است، این کلیات قابل حصر نیست. شما فرض کنید همین اعداد را که الان گفتم. ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت تا بروید. این کجا می‌ایستد؟ اینها کلی است. ده، کلی است، بیست، کلی است. سی، کلی است. به هر چیز سی می‌کند، به هر بیست صدق می‌کند. به هر کمّی صدق می‌کند. شما اگر این را بگیرید ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت کجا می‌ایستد این؟

پس بدان جهت آن کلیات که عبارت از عناوین است آنها غیر متناهی هستند، کلیات کبیره به آنها منحصر نیست، کلیات صغیره هم غیر متناهی هستند. مثل الفاظ هستند، دو تا برادر و خواهر، هیچ فرقی با همدیگر ندارند. بدان جهت اگر بناء بوده باشد معانی غیر متناهی باشد الفاظ هم غیر متناهی است، عدم تناهی در هر دو بالقوة است، بله بالفعل نیست. در هر دو تا اینگونه است.

پس بدان جهت استعمال لفظ در اکثر از معنا اگر بخواهیم بطور الحقیقة بشود، اشتراک لفظی عیب ندارد. به هر دو تا وضع بشود. و این هم واقع است محذوری ندارد.

إنما الکلام، کل الکلام که ثمره فقهی هم دارد، جواز استعمال لفظ واحد در اکثر از معنا است، فعلا ما آن اکثر از معنا را در مشترک لفظی فرض می‌کنیم بعد در آن حقیقی و مجازی هم می‌رسیم. ان شاء الله کلام در این جهت است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا