دروس خارج اصول / درس 63:کلام کفایة در انواع دخل شیی در مأموربه – کلام ما در جزء …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

محصل ما ذکرنا الی المقام این بود: آن چیزی که اطلاق می‌شود در اصطلاح به او جزء مستحبی و جزء الفرد یا شرط مستحبی و شرط الفرد، آن جزئی که در خارج وجود ممتازی دارد به نحوی که طبیعی که در خارج محقق شده است، برای طبیعی وجودی هست و تحققی هست، آن طبیعی که تحت امر وجوبی است و برای اینی که گفته می‌شود جزء مستحبی است برای این وجود آخری هست. مثل ذکر در رکوع. آنی که واجب است رکوع است، و آنی که معتبر در طبیعی الصلاة است ذکر الرکوع است. او در خارج وجودی دارد به نحوی که اشاره می‌شود اینی که در خارج محقق شد این آن مصداق آن طبیعی است. و آن جزء مستحبی که صلوات است آن هم وجود آخری دارد. در این موارد امری که متعلق می‌شود به آن چیزی که در خارج وجود مستقل دارد، امرش باید لامحالة امر استحبابی بشود، استحبابی نفسی. یک امری به طبیعت رفته است و یک امر استحبابی هم رفته است به ذکر الصلوات فی الرکوع او فی السجود یا فی غیر الحالات من حالات الصلاة. و کذا شرطی که به او اطلاق می‌شود که او شرط مستحبی است او در حقیقت جزء نیست، نه جزء الفرد است نه شرط الفرد است و نه جزء و شرط طبیعی. در خارج وجود مستقلی دارد. مثل اینکه انسان حنکش را، تحت الحنک بیندازد در حال الصلاة که این مثلا شرط استحبابی است برای فرد الصلاة. این عمل در خارج وجود مستقلی دارد. شارع اگر او را بخواهد باید امر استحبابی نفسی به آن عمل بکند. منتها ظرف امتثال این امر استحبابی در حال اشتغال بالصلاة است اعم از اینکه شما از او تعبیر به جزء مستحبی بکنید یا شرط مستحبی بکنید، فرقی پیدا نمی‌کند. کما اینکه قنوت مستحب است و ظرف اتیانش صلاة است، کذلک این صلاة علی النبی و آل النبی(ص) مطلوب است و مرغوب است، ظرف اتیانش حال الصلاة است، فی الرکوع او السجود او غیر ذلک من حالات الصلاة. پس در این موارد قیاس نمی‌شود اینها به اتیان الصلاة فی المسجد. اتیان الصلاة فی المسجد آن خصوصیتی که آن صلاة دارد، آن خصوصیت متحد است با طبیعی. حیث آنکه طبیعی باید در مکانی موجود بشود. تطبیق آن طبیعی الصلاة به صلاة فی اول الوقت یا صلاة در مسجد این می‌شود گفت که این استحباب، در تطبیق است. مستحب است طبیعی را تطبیق کنند در مقام امتثال به این فرد. این در حقیقت خصوصیت در طبیعی می‌شود منتها خصوصیتی است که با طبیعی در خارج متحد است.‌ در مقام تطبیقِ طبیعی است، امر می‌شود به تطبیق الصلاة به صلاة فی المسجد، امرش هم امر امر افضل الافراد می‌شود. و لکن به خلاف امر به صلاة علی النبی و آل النبی یا به خلاف امر به تحت الحنک انداختن حال الصلاة، او وجود آخری دارد و اگر شارع امر به او بکند لامحالة امرش امر استحبابی می‌شود.

و بتعبیرٍ آخر در بحث واجب تخییری عرض خواهیم کرد تخییر بین الاقل و الاکثر در تکلیف نفسی غیر معقول است، در جایی که متعلق وجوب مردد بشود یعنی شخص مخیر بشود اقل را بیاورد یا مخیر بشود اکثر را بیاورد که اقل وجودی دارد آن شیء زاید وجود آخری دارد، این تخییر غیر معقول است، این بر می‌گردد به وجوب الاقل و استحباب آن زاید، آن زاید مستحب می‌شود. یعنی اقل لابشرط متعلق وجوب بشود یک طرف تخییر، اکثر هم یک طرف تخییر بشود این غیر معقول است. برای اینکه وقتی که این اقل موجود شد لامحالة متعلق التکلیف حاصل شده است باید تکلیف ساقط بشود. بعد از این‌ اگر شارع بخواهد او را امر بکند باید امر مستقل بکند، این امر، لامحالة امر مستقل می‌شود. وجوبی که نیست چونکه غرض حاصل شده است قهرا امرش امر استحبابی می‌شود.

پس علی هذا الاساس اینگونه خواهد بود که اگر شخصی رکوع را انجام داد و تکلیف رکوع را اتیان کرده و غرض حاصل شده حالا اگر صلوات بر پیامبر و خاندان را در رکوع ریاناً اتیان کرد آن مبطل صلاة نیست چون تکلیف را انجام داد.

نتیجه این می‌شود کسی اگر در اینگونه جزءها و اینجور شرط‌ها که وجود مستقلی دارد مانعی را موجود کرد کالریاء قصد ریائی کرد این ضرر به صحت عملش نمی‌رساند. برای اینکه ضرر به صحة الصلاة یا به جهت این است که آن امر صلاتی که در او قصد قربت معتبر است در اتیان طبیعی، آن بهم خورده باشد، مفروض این است طبیعی را به قصد قربت اتیان کرده است. یا به جهت این است که در صلاة یک زیادی موجود بکند که آن زیادی من زاد فی صلاته فعلیه الاعادة، عرض کردیم زیادی هم در صورتی می‌شود که انسان به قصد جزئیت اتیان بکند شیء را. بما اینکه در این صلواتی که ریائا فرستاده است در رکوعش این به قصد جزئیت للصلاة نیست که جزء صلاة نیست، گفتیم جزء فرد هم نیست، عمل آخری است مطلوب است در صلاة، زیادت در صلاة هم حاصل نمی‌شود.

اما به خلاف مواردی که آنجا ریاء را در خصوصیتی بکند که آن خصوصیت متحد با صلاة است، در مسجد نماز خواندنش ریائی بشود. این که اصل نماز را برای خدا می‌آورد، بدان جهت مسجد هم اگر نمی‌آمد در خانه‌اش نماز را می‌خواند، اصل طبیعی الصلاة به جهت قصد امتثال امر خدائی است. این که مسجد می‌آید و نماز می‌خواند، صلاة در مسجد، این صلاة در مسجدش مرائا و خود را به مردم نشان دادن است که مردم من را خوب آدم بدانند. در این صورت این صلاة محکوم به فساد است. چرا؟ برای اینکه روایاتی که دلالت می‌کند ریاء حرام است، ریاء در عبادت دو جهت داد، هم خودش شرک است و حرام است، یکی اینکه عمل را هم فاسد می‌کند، انا خیر شریک فمن عمل لی و لغیری فهو لمن عَمِلَه وعندی. که این روایت این مضمون را دارد، روایات متعدد است که صاحب وسائل یک بابی عنوان کرده است در مقدمات وسائل در جلد الاول، یک بابی این است که ریاء در عبادت حرام است، باب دیگر این است که ریاء در عبادت مبطل عمل است. اینجا صدق می‌کند که در صلاتش ریاء کرده است. چونکه صلاة متحد است با این صلاتی که در این مکان اتیان می‌شود. اتحاد وجودی دارد. آن طبیعی در خارج باید با تشخص موجود بشود، این خصوصیت تشخص طبیعت است، صلاة باطل می‌شود.

کسی ریاء‌ بکند در صلاة در مسجدش یا در اول وقتش نماز می‌خواند، ریاء بکند صلاتش باطل است، چونکه این خصوصیت متحد با صلاة است، این را فقط در ریاء می‌گوییم، و لکن در سائر دواعی نفسیه نمی‌گوییم. مثلا فرض کنید کسی آمده در مسجد نماز بخواند نمازش را در مسجد بخواند نه به جهت ریاء، مرائا للناس نیست که خداوند متعال غضب کند ریا حساب شود بلکه صلاتی را در مسجد اتیان می‌کند به جهت اینکه مسجد هوایش گرم است، زمستان است هوا سرد است، می‌گوید بودم در مسجد نماز بخوانیم، داعیش بر خصوصیت داعی نفسی است، از دواعی نفسی است، ریاء نکرده و طلبا لمرضاة‌ الله به مسجد نیامده است، خانه‌اش چون امکانات گرم کردن خانه نیست می‌رود نماز را در مسجد بخواند، چون آنجا گرم است. می‌گوییم نمازش صحیح است و نمازش اشکالی ندارد و یا اینکه فرض بفرمایید در تابستان است یک آب خنکی هست می‌گوییم برویم آنجا وضوء بگیریم، خیلی گرم‌مان هست این آب‌های لوله‌ها همه‌اش گرم هستند آفتاب خورده است، لکن چشمه زلال باردی است خارج می‌شود تا از آن دامنه کوه وضوء بگیرد. این وضوئش صحیح است اشکالی ندارد. خصوصیت اگر ریائی بوده باشد عمل را باطل می‌کند، این امر مختص به ریاء‌ است. بنابر روایاتی که روایات ریا می‌باشد. و اما در سایر دواعی نفسانیه که ریاء نیستند آنها داخل عنوان ریاء نیستند، آنها عیب ندارد داعی بشوند. در مستحبات هم انسان بخواهد مستحق ثواب بشود باید قصد مرضاة الله بکند. این شخص نکرده است به داعی نفسی اتیان کرده است. ریاء هم که در عمل نکرده است بدان جهت عمل محکوم به صحت است.

فرض بفرمایید شخصی نماز می‌خواند، تکبیرة الاحرامی که می‌گوید، تکبیرة الاحرام را بلندتر می‌گوید که آن بچه‌ای که فرض کنید می‌دود ملتفت باشند در خانه که او نیفتد مثلا دست و پایش بشکند. این تکبیرش صحیح است. چونکه خداوند متعال نفس التکبیر را خواسته است، آن نفس التکبیر باید به داعی امر شارع بشود. اگر خدا امر به صلاة نمی‌کرد این اصلا تکبیر نمی‌گفت می‌رفت می‌خوابید.

اما خصوصیت تکبیر که بلندتر گفته است، این خصوصیت به داعی امر نفسانی است، به جهت اینکه بفهماند یک مطلبی را بر اهل خانه یا فرض کنید غرض دیگر و امثال اینها، این عیب ندارد. فرض بفرمایید آنی که بعضی‌ها خدشه می‌کردند آن کسی که در نماز جماعت مکبر باشد الله اکبرها را می‌گوید سمع الله را می‌گوید، خودش مأموم بوده باشد اشکال می‌کردند، نه او اشکالی ندارد. چونکه بلند گفتن قصد ریاء که نمی‌کند عملش باطل باشد. قصدش این است که مردم بفهمند که امام به رکوع رفت یا از رکوع پا شد. فرض کنید به جهت خدا نیست، چونکه یک پولی به او می‌دهند او به جهت این، بلندتر می‌گوید. این عیب ندارد و این ضرری به عبادتش نمی‌رساند. چونکه این خصوصیتی که هست، خصوصیت به اصل طبیعی که تکبیرة الاحرام است، به داعی امر است، به داعی امر اتیان شده است و لکن خصوصیتش به داعی امر نفسانی موجود شده است، او ضرر به صلاة ندارد و لو داعی، داعی نفسانی بوده باشد.

و من هنا آنهایی که می‌گویند: (که مرحوم سید در عروه هم دارد)، کسی به داعی نفسانی نماز به جماعت حاضر می‌شود نماز جماعت می‌خواند، چونکه امام از کسانی است که به مأمومینش پول می‌دهد. یا کس دیگری امام نیست، شخص آخر حاضر می‌شود نماز جماعت می‌خواند. که اصل صلاتش لله است، اگر خدا امر به صلاة نکرده بود نه در مسجد می‌خواند نه با جماعت نه بی جماعت. الآن ‌که خدا امر کرده است نماز می‌خواند، در مسجد هم نشد، دید بر اینکه امام نیامد یا مسجد امروز بسته است می‌رود در خانه می‌خواند. اصل طبیعی اش برای صلاة است، و لکن خصوصیت جماعت را اختیار کردن این به داعی آن درهم و دیناری است. ایشان فرمود است عیب ندارد، چونکه این خصوصیتی که هست این خصوصیت تحت امر نفسی نیست، جماعت خودش امر عبادی نیست. آن آثاری که بر جماعت مترتب می‌شود که قرائت از مأموم ساقط می‌شود، آن خود امر جماعتی عبادی نیست، او توصلی است. مثل خصوصیت آب گرم و آب سرد است. منتها آنها مباح هستند، این خصوصیت مستحبی توصلی است که در این استحباب، استحباب تعبدی نیست. و لو انسان اگر بخواهد ثواب جماعت درک کند باید لله نماز جماعت را بخواند، چونکه هیچ عملی و لو توصلی بوده باشد اگر قصد قربت نشود مستحق مثوبت و تفضل الهی نمی‌شود، لاعمل الا بنیة. انما الکلام در سقوط تکلیف است که در توصلیات، تکلیف استحبابی بشود یا وجوبی، اگر به غیر قصد قربت در توصلیات موجود شد تکلیف ساقط می‌شود. و لکن در تعبدیات تکلیف ساقط نمی‌شود اگر بدون قصد قربت شد. وقتی که خصوصیت جماعتی توصلی شد، تعبدی نشد، یعنی جماعت صحیح شد و لو به غیر قصد قربت اتیان بشود، (نه ریائا، ریاء مبطل است، سایر دواعی نفسانیه)، آن خصوصیتی که هست خصوصیت جماعتی، صلاة را با آن خصوصیت اتیان کردن مستحب است و خودش هم استحبابش توصلی است، جماعت صحیح است و احکام جماعت هم بار می‌شود، قرائت از مأموم ساقط می‌شود. و لکن استحقاق مثوبت نیست، چونکه آن درهم و دینار را یک طرفش را دیده است او کشیده است این را به مسجد که نماز بخواند. این کانّ عیبی ندارد. چونکه اعتبار اینکه جماعت خودش تعبدی باشد استحباب تعبدی بوده باشد، کانّ ایشان می‌فرماید از روایات این معنا استفاده نمی‌شود.

و اما مبطلیت، ریاء است ریا مبطل است این دلیل شرعی دارد. ما در سایر دواعی نفسانیه علی القاعده می‌گوییم که طبیعی تعبدی است و قصد قربت باید در طبیعت بشود. بدان جهت خصوصیت را به داعی نفسی انسان اتیان کند، طبیعی را که منطبق به آن خاص می‌کند این ضرری ندارد، چونکه طبیعی به داعی امر شارع اتیان شده است. اگر از این خصوصیت متمکن نبود طبیعی را با خصوصیت دیگر اتیان می‌کرد. و اما در باب ریاءِ در عمل، او خود شارع حکم کرده است به بطلان العمل که شرط عبادت این است که در او شرک نباشد. در آن عمل غیر الله داخل نشود. و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین، خلوص معتبر است. بدان جهت فقهاء در عبادات می‌گویند در عبادت خلوص معتبر است. غیر از قصد و نیت که در عبادت معتبر است خلوص در نیت هم معتبر است که شرک قرار داده نشود که همان ریاء می‌شود. بدان جهت در عمل اگر شرک قرار داده شد به نحوی که آن چیزی که او را مرائا اتیان می‌کند متحد با طبیعی است، در عمل صدق می‌کند که ریاء کرده است. و اما در مواردی که وجود، وجود منحازی شد که در خارج گفتیم و لو به او در اصطلاح می‌گویند جزء مستحب یا شرط مستحب که وجود آخری دارد، این عمل را باطل نمی‌کند. نتیجه این حرف‌ها چه می‌شود؟ معنایش این است که کسی فرض کنید به جهت امر خداوندی وضوء می‌گیرد که نماز بخواند، صورتش را شست، وقتی که صورتش را شست دست راستش را موقع شستن شیطان غلبه کرد گفت بابا فلان کس می‌بیند آب را خوب بریز دستت را هم خوب مس بکن که بگوید عجب وضوئی می‌گیرد. بعد وقتی که این را تمام کرد متنبه شد گفت خدا به تو لعنت کند یا شیطان کجا گیر آوردی من را؟ خدا به آنی که نگاه کند هم چشم هایش را کور کند من برای خدا می‌خواستم وضوء بگیرم. دوباره شروع کرد دست راست را شست طلبا وامتثالا للامر، غسل دومی را موجود کرد بعد دست چپش را شست مسح کرد و تمام کرد. وضوئش صحیح است. چونکه اینی که اتیان کرده بود و لو زیادت را موجود کرد در وضوء به قصد جزئیت للوضوء اتیان می‌کرد و لکن در وضوء زیادت مبطل نیست. مثل صلاة نیست.

در صلاة آن زیادتی مبطل است، من زاد فی الفریضة فعلیه الاعادة. بدان جهت در اجزاء صلاتی بخواهد این کار را بکند، دوباره به قصد قربت اتیان بکند، فرض کنید یک رکوعی کرد یا یک سجودی کرد، آنجا مرائا للناس بود، بگوید این هیچ، دوباره به قصد خدا و خوفا من الله یک سجودی بکنیم، نه، این صلاتش باطل است. چرا؟ چونکه سجده اول را به قصد جزئیت اتیان کرده بود، زاد فی صلاته سه سجده کرد، و من زاد فی صلاته فعلیه الاعادة می‌گیرد.

هذا تمام الکلام فی المقام. یقع الکلام فی الاشتراک انشاء الله.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا