دروس خارج اصول /درس 47: تصوير ديگرى براى جامع بنابر قول صحيحى – ردّ تصوير …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
وجه دیگری در بین باقی مانده است که چه بسا اوقات گفته شده است تصویر جامعِ ما بین افراد صحیحه بر نحو دیگر میشود تصور کرد که نه جامع ذاتی است نه جامع عنوانی.
آن واحد عنوانی که میگفتیم الفحشاء وحدتش وحدت عنوانی است یا فرموده بودند نهی از فحشاء وحدتش وحدت عنوانی است و جامعی که وحدتش عنوانی بوده باشد او بدرد نمیخورد. کأنّ آن جامع نه جامع ذاتی بوده باشد که تحت مقوله داخل است و نه واحد عنوانی بوده باشد. ما بین افراد صحیحه نحو ثالثی هم میشود از جامع تصویر کرد. او چیست؟ گفتهاند بر اینکه ممکن است برای شارع که لفظ الصلاة را لمرتبهای از وجودات وضع کند، وجوداتی که در خارج مرتبهای از وجود هستند به آنها وضع کند، که آن مرتبه از وجود مرتبه سیاله بوده باشد. این افراد صحیحه صلاة که در خارج موجود است و این افراد صحیحه با همدیگر اختلاف دارند به حسب الاشخاص، مسافر یک طوری نماز میخواند، حاضر یک طور دیگر میخواند، متمکن از ماء یک نحوی، فاقد الماء یک نحو آخر، خلاصه اینکه به حسب ازمنه و حالات صلوات به حسب اشخاص مختلف میشود و تمام آنها متصف میشود بانّها صلوات صحیحة، آن مرتبهای که موضوعله لفظ صلاة است، آن مرتبه از وجود، سیال در تمام اینها است، و او موضوعله لفظ صلاة است که آن مرتبه از وجود تحت ماهیت داخل نیست تا بگوییم آن ماهیت ماهیتی است که از آن ماهیات متأصله است که تحت مقوله داخل است یا اینکه آن واحدش واحد عنوانی است. اصلا ماهیت موضوعله و معنای لفظ، صلاة نیست. موضوعله همان مرتبه از وجود است که مرتبه سیال است در تمام صلوات صحیحه. این فرمایش را در مقام فرمودهاند.
تحلیل این قول ظاهرش این است که: در این افرادِ صحیحه یک حافظ وحدتی هست، آن حافظ، حافظ وحدت این صلوات صحیحه است، آن حافظ وحدت، موضوعله لفظ صلاة است. آن حافظ وحدتی که در تمام صلوات صحیحه هست و در غیر صلوات صحیحه نیست، آن حافظ وحدت اگر خود این اجزاء و شرائط خارجیه است این اجزائی که اولش تکبیر است، بعدش قرائت حمد است، سوره است، رکوع است، سجود است، قیام و قعود است، آن حافظ وحدت اگر خود اینها بوده باشد، که به این تعبیر که این موجودات هستند در خارج، اینها یک وحدت اعتباری دارند که به آن صلاة میگفتیم. اینها یک وحدت اعتباری دارند، و در خارج اینها وجودات متعدده شدند. وقتی که این وجودات موضوعله شدند گفتیم هر وجوداتی که شما فرض کنید در مقام وضع، آن وجودات در یک حالی تام هستند در یک حال دیگر ناقص. أُفرض صلاة بر عنوان این وجودات وضع نشد، بر خود این وجودات خارجیه وضع شد. این وجودات خارجیهای که هست در حالی صحیح هستند در یک حالی هم فاسد هستند. اگر مراد از آن مرتبه که حافظ وحدت است خود این اجزاء و شرائط بوده باشند اینها واحد نیستند در خارج، مرتبه نیستند، وجودات متعدده هستند داخل مقولات متعدده هستند کما بینا، و در یک حالی تام هستند در یک حال دیگر ناقص. اگر حافظ وحدت که میفرمایید مرتبهای از وجود است آن چیزی است که در ذهن میخورد که بعض وقت موجودات خارجیهای که هست، و لو این موجودات خارجیه با هم اختلاف دارند حتی در ماهیتشان، و لکن این موجودات خارجیه ربما وحدتی پیدا میکنند در یک جهتی که آن جهت وجود آخری است، غیر از این وجودات خارجیه، در خارج امر آخری محقق است که در خارج تحقق دارد آن امر آخر، و آن امر آخر حافظ وحدت اینها است.
برای توضیح عرض میکنم، یک سنگ کَت و کلفتی را انداختند یک جا، به او یک طناب محکمی را هم بستهاند که میخواهند آن سنگ را از آن طرف حمل بکنند به این طرف دیگر. ده مرد وقتی که آن طناب را گرفتند که همه میکشند این ده مرد میتوانند این طناب را بکشند و آن سنگ از جایش حرکت بکند و بیاید این طرف دیگر. و لکن این کاری را که ده مرد میکند ده زن نمیتواند بکند باید زن پانزده تا باشند یا در مرد و یک بقر باشند که سنگ را با طناب جابهجا کنند. فرض بفرمایید آن ده مرد و آن پانزده زن نشد، و دو مرد و یک بقر نشد، یک تراکتور ببندند او با طناب سنگ را جابهجا کند. این تراکتور با آن یک بقر و دو مرد و این ده مرد و پانزده زن یک حافظ وحدتی دارند. میبینید که با هم اختلاف دارند با همدیگر هیچ ربطی ندارند، و لکن یک حافظ وحدتی هست که قوت هر کدام اینها مساوی با قوت دیگری است و یا فرض بفرمایید مثلا میگویند دو کیلو گوشت فلان مقدار ماده آهنی دارد، که میگویند فلان سبزی خاص یک کیلویش همان ماده آهنی را دارد. آن یک کیلو سبزی خاص مساوی است با دو کیلو گوشت. این گوشت با سبزی در خارج با همدیگر خیلی مربوط نیستند و لو تحت یک مقولهای میتوانند داخل بشوند و لکن با همدیگر در نوع مختلف هستند بلااشکال. و لکن مع ذلک که اختلاف در نوع دارند یک حافظ وحدتی ما بین دو کیلو گوشت و این یک کیلو از سبزی خاص وجود دارد آن حافظ وحدت غیر از دو کیلو گوشت، و آن یک کیلو سبزی است.
این صلوات خمسه که صلاة صبحِ صحیح است، ظهر و عصرِ صحیح، مغرب عشاء و غیر ذلک من الصلوات الصحیحة که هست اینها ما بینشان یک حافظ وحدتی هست که آن حافظ وحدت مسمی به لفظ الصلاة است که او سیال است در تمام این صلوات صحیحه و در صلاة فاسده این موجود نمیشود. او موضوعله لفظ صلاة است.
اگر مراد قائل این بوده باشد که مراد مرتبه از وجود موضوعله است که آن مرتبه از وجود سیال در تمام صلوات صحیحه است این بر میگردد به ملاک، که آن ملاک صلاة صحیحی که هست، صلاة واجب که میشود یا مستحب میشود یک ملاکی لابد دارد، آن ملاک سیال در تمام اینها است.
اگر مراد این بوده باشد، ملاک هم قائم به صلوات صحیحه است، علی تقدیر اینکه ما قبول کردیم که در باب الصلاة ملاک واحد است وصلوات ملاکشان اختلافی در آنها نیست، ملاک، یک ملاک است، مثل آن قوه یک جرثقیلی که عرض کردیم قائم به تمام این مفروضات بود، میگویند اینگونه ملاکی در صلاة فرض کنید، میگویم: لفظ صلاة که معنایش ملاک نیست، صلاة اسم بر این اجزاء است و شرائط با قیود. وقتی که لفظ الصلاة را گفتند حی علی الصلاة، آنی که به ذهن ابناء متشرعه تبادر میکند، آنی که فهمیده میشود همین اجزاء است به آن نحوی که عرض میشود، خود اجزاء و شرائط متبادر است، منتها آن نحوش را بیان خواهیم کرد. این امر یک امر وجدانی است. یک چیزی که اهل العرف او را نمیشناسند، مردم او را نمیشناسند، اگر بوده باشد هم، او در علم شارع است، علی فرض اینکه ملاک، ملاک واحد بوده باشد. با وجود اینکه ما بالوجدان میدانیم ملاکها مختلف است، آن ملاکی که فرض کنید در صلاة فریضه است آن ملاک سیال در صلاة مستحبه نیست. آن ملاکی که در صلاة اختیاری هست، علم نداریم که آن ملاک در صلاة اضطراری هست. ممکن است ملاکات مختلفه بوده باشند. لو أُفرض یک ملاک سیال هست و لکن او موضوعله لفظ صلاة نیست، شارع باید لفظ صلاة را به یک معنایی وضع بکند که اهل عرف او را میفهمند. غرض از وضع اللفظ تفهیم و تفهم است. باید به یک معنایی وضع کند که اهل العرف او را میفهمند، آنی که اهل العرف میفهمد این افعال خارجیه است که اولها التکبیر و آخرها التسلیم است.
قد تحصل که صلاة یک اثری دارد آن اثر معلول است بر علت، که صلاة صحیحه است و آن اثر مترتب بر آن صلاة تام در مقام التسمیة است. تا ما به قانون سنخیتی که معتبر است ما بین المعلول و علته کشف کنیم بر اینکه آن جامع به آنی که مؤثر در این اثر است شیء واحد است و جامع است در مانحنفیه و این اشکالی ندارد. نهی از فحشاء را اینگونه معنی کردیم که نفس مرتبهاش بالا میرود، قهرا دواعی منکرات در نفس پیدا نمیشود، این ارتقاء نفس امر حقیقی واقعی است، منتها ذو مراتب است مراتبی دارد، نهی از فحشاء معنایش این است. این مترتب است به صلوات صحیحه و لکن بر صلوات صحیحه در مقام الامتثال آن هم به بعض الامتثال علی ما بینّا، نهی از فحشاء به این معنا اثر این مراتب الامتثال است. نمیگوییم مثل آنی که در مقام فرمودهاند که نهی از فحشاء یک واحد عنوانی است، یکی انتهاء از زنا است، یکی انتهاء مثلا از قمار است، یکی انتهاء فرض بفرمایید از غیبت است. ممکن است صلاة صبح این ناهی از زنا بوده باشد، صلاة دیگر مثلا فرض کنید آن صلاة ظهر عصری که هست این ناهی از غیبت بشود. صلاة فرض کنید مغرب و عشاء ناهی از قمار بشود. این را نمیدانیم، مراد از صلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر همان ارتقاء النفس است تزکیه نفس است طهارت نفس است که به امتثال امر صلاتی به بعض مراتب الامتثال آن ارتقاء حاصل میشود. آن ارتقاء هم مراتب دارد، اگر به آن مرتبه اعلی برسد تمام منکرات دیگر با این نفس مناسبت ندارد و کیفیت امتثال آن بعض مراتب الامتثال مدخلیت دارد علی ما ذکرنا.
پس مراد نهی از فحشاء، این اثر بعض مراتب الامتثال است. اگر صلاة تأهّل للنهی از فحشاء بشود که این صلاة اهلیت دارد، چونکه محتوایش تذکر به خداوند است و به یوم الجزاء است و به عظمت خداوندی است، اگر این بوده باشد، این اهلیت مالِ آن صلاة است چه صحت داشته باشد بعد امر بخورد و اتیان بشود چه امر به او متعلق نشود. آن صلاتی که مثلا در رکعت اول رکوع ندارد به او امر نخورده است، و او هم آن اهلیت را دارد، همان تأهل و اهلیتی که میگفتیم که در حرف مرحوم کمپانی هم گفتیم، این اهلیت مشترک است ما بین الصحیح و الفاسد.
دیگر میخواهم رد بشویم، ما در مقام بحث ما این بود در مورد اول که اثر واحدی در باب صلاة هست یا نیست، حال در اینجا ظاهر شد. معلوم شد که مانحنفیه از صغریات آن قاعدهای که الواحد لایصدر الا عن واحد نیست. برای اینکه این قاعده اگر تمام بوده باشد و قبولش بکنیم، قید دارد. این قاعده، قاعده مطلقه نیست. آن ملاکی که موجب شده است به این قاعده، آن ملاک توسعه ندارد. بدان جهت الواحد لایصدر الا عن واحد، اگر ملتزم بشویم، در فاعل بالایجاب و الاضطرار ملتزم میشویم نه در آن مواری که فاعل، فاعل بالاختیار بوده باشد که مثل شخص که به اختیار فعلی را اتیان میکند، این جاها الواحد لایصدر الا عن واحد این صغری ندارد در فاعل بالاختیار که ان شاء الله بیان خواهیم کرد در باب طلب و اراده. در موارد فاعل بالاختیار فقط تمکن آن فاعل و قدرت فاعل کافی است در حصول الفعل منه خارجا. اگر فاعل تمکن و قدرت دارد، آن قدرت کافی است در حصول فعل از او در خارج، چه ما بین آن فعل و فاعل سنخیت باشد یا نباشد.
فرض بفرمایید که شخصی یک فعلی را موجود کرد که اصلا سنخیت ندارد با آن فاعل که عاقل است، عاقل این کار را نمیکند. انجام داد فعل را این کار دیگر هیچ دلیل نمیخواهد، تمکن داشت کرد، به سرش زد اتیان کرد. و لو در مواردی که فرض بفرمایید فاعل، فاعل بالاختیار است و تمکن هست، این تمکن خودش کافی است در حصول الفعل، دیگر احتیاج به سنخیت ندارد، و لو فعل با آن فاعل سنخیتی نداشته باشد. چونکه قدرت معنایش همین است که میتواند انجام دهد و انجام داده است.
و الا اگر فرض کردیم که نار خصوصیتی که دارد در آب نیست، مع ذلک در صدور این احراق از نار این خصوصیت و سنخیت معتبر نیست، احراق باید از آب هم صادر بشود. در فاعل بالاختیار آن قدرت و اختیار است، قدرت معنایش این است که اگر بخواهد میتواند آن فعل را بکند. اگر فاعل این قدرت را دارد، زاید بر قدرت امر آخر معتبر نیست در صدور فعل از فاعل مختار. و اگر قدرت ندارد که فاعل بالاختیار نیست. بدان جهت این قاعدهای که هست اگر قبول بشود این در فاعل بالاضطرار است که تفصیلش خواهد آمد این قاعده در جایی است که شیء موجود در خارج که صادر شده است واحد حقیقی بوده باشد که حقیقتا واحد است. چونکه واحد حقیقی است، این باید ما بین خودش و ما بین علتش سنخیت معتبر بوده باشد، وقتی که دیدیم این واحد هم از شمس حاصل میشود از او میسوزاند، هم دیدیم بر اینکه نار اگر موجود بشود، باز موجود میشود. یا شخصی است یا نوعی است. اگر اینگونه شد؛ بله کشف میکنیم ما بین شمس و نار یک ماده محرقهای که جامع ما بین آنها است آن مؤثر است، خصوصیت شمسی یا خصوصیت ناری مدخلیت ندارد، آن ماده محرقه است. ما در مانحنفیه وقتی که شیء واحد خارجی صادر بشود به قانون سنخیت کشف میکنیم که آن چیزی که مؤثر در این واحد هست، آن عبارت از جامع ما بین اینها است.
و لکن در جایی که اثر در مانحنفیه اگر بوده باشد اثر مترتب بر مجموع وجودات است که فرض بفرمایید مجموع وجودات که اولها التکبیر و آخرها التسلیم هست اینها اثر دارند، مجموع وجودات تاثیر دارند، آن اثری که مترتب است نهی از فحشاء او مالِ صلاة است نه مالِ فقط قرائت حمد، قرائت سوره. وقتی که این مالِ مجموع شد، مجموع که مؤثر در این اثر هستند و لو در مقام بعض امتثالاتی که گفتیم اینها برهان اقامه کردیم که تحت مقوله نمیتوانند اینها مندرج بشوند. ما بین اجزاء صلاتی جامع نیست چونکه از مقولات مختلفه است، فکیف ما بین این صلاة و صلاة آخر؟ بدان جهت این مترتب بر مجموع است. اینکه ترتبش بر مجموع چگونه است توجیهش را عرض کردیم که ارتقاء نفس میآورد و آن ارتقاء نفس که شد مناسب با اینها نمیشود کما بیناه. در مانحنفیه قاعده مجری ندارد و لو نهی از فحشاء را واحد عنوانی نگیریم، بگوییم نهی از فحشاء واحد نوعی نیسست حقیقت واحده است و لکن ذو مراتب است که خواهیم گفت شیء چگونه ذو مراتب میشود، این هم ذو مراتب است و لو این را هم اگر ما ملتزم بشویم و به قاعده هم ملتزم بشویم قاعده در آن مورد است به مانحنفیه شامل نمیشود.
هذا کله، تلخّص بر اینکه کسی اگر بخواهد ملتزم بشود صلاة اسم است فقط بر افراد صحیحه، یا باید قائل به مشترک لفظی بشود یا قائل بشود به وضع عام موضوعله خاص که یک عنوان مشیری گرفته است، شارع بر خصوص آن صلواتی که هست، لفظ را وضع کرده است. و اما اگر قائل بشود که لفظ صلاة مشترک معنوی است کما اینکه باید قائل بشویم، چونکه از صلاة یک معنا به اذهان خطور میکند وجدانا و تفصیلش را هم بیان خواهیم کرد، اگر قائل به مشترک معنوی شدیم در لفظ صلاة و مثل لفظ صلاة، باید اعمی بشویم راه دیگری ندارد.
[تصویر جامع بناء بر قول اعمی]
وقتی که اعمی شدیم اعمی هم باید جامع فرض کند، تا بگوید او موضوعله لفظ صلاة است.
تصویر جامع بنا بر قول اعمی:
یکی از جامعهایی که بنا بر قول اعمی گفته شده است، آنی است که میرزای قمی مرحوم ذکر کرده است. ایشان فرموده است لفظ الصلاة وضع شده است به ارکان، این صلاة که ارکانی دارد یعنی بعض اجزاء و شرائطی دارد که جزئیت و شرطیت آنها مطلقه است، مختص به حال اختیار و ذُکر نیست، به خلاف سایر اجزاء صلاتی (یعنی غیر از ارکان) که جزئیت و شرطیت آنها در حال ذُکر و اختیار است. انسان اگر نسیانا ترک کرد یا اضطرار به ترک پیدا کرد، آنها از جزئیت و شرطیت میافتد، مثل قرائت فرض کنید حمد و سوره، ذکر رکوع، ذکر سجود، یا سجده واحده، یادش رفت، اینها رکن نیستند. آنی که رکن است رکوع و سجدتین معا که ترک بشود، مثل وقت و قبله و طهارت از حدث و تکبیرة الاحرام که اینها یک دستهاش که ارکان است از حدیث لاتعاد استفاده شده است، لاتعاد الصلاة الا من خمس، معلوم میشود آن خمس از ارکان است، یک مقدار از ارکان هم مثل تکبیرة الاحرام و قیام در حال تکبیرة الاحرام که از روایات دیگر استفاده شده است. مرحوم میرزای قمی(ره) میگوید: صلاة اسم است بر مجموع ارکان، آنی که موضوع له لفظ صلاة است ارکان است. و اما باقی الاجزاء و الشرائط که آنها در حال ذُکر و اختیار، جزء و شرط هستند آنها قید مأمور به هستند، قید مسمی نیستند، داخل در مسمی لفظ صلاة نیستند.
صاحب کفایه(ره)، در کفایه دو اشکال میکند بر حرف میرزای قمی(ره):
اشکال اولش این است که میگوید: بناء بر این حرف که ارکان موضوع له لفظ صلاة شد، محذورش عبارت از این است: ما وقتی که لفظ صلاة را میگوییم صدقش دایر مدار ارکان باید بشود چونکه مقوم هستند، اینها موضوع له هستند. و لکن بالوجدان میبینیم اینگونه نیست. فرض کنید کسی نماز صبح میخواند یادش رفت، اصلا نه در رکعت اولی رکوع کرد نه در رکعت ثانیه، اما تمام اجزاء و شرائط صلاة را اتیان کرد، من البدو الی الختم که اول الله اکبر گفت در رکعت دوم بعد از نشستن بر تشهد تسلیمه را خواند همه چیزش تمام بود، فقط رکوعین را در رکعت اولی و ثانیه ترک کرد. بلااشکال میگویند این نمازی که خواندی رکوعش پس کو؟ نماز اطلاق میکنند. اگر بناء باشد رکوع رکن است، مقوم معنای لفظ صلاة بشود باید صلاة اطلاق نشود. بالوجدان میبینیم که صلاة اطلاق میشود و لو ارکان نباشد.
شخصی جبههاش را گذاشت روی فرش، یعنی روی مهر نگذاشت چون جعل الجبهه علی التربه کیس من الارکان، بلکه جعل الجبه علی الارض هو رکن و در هر حال نماز را اتیان میکند لکن بدون سجده بر زمین بلکه سجده میکند بر فرش سؤال این است آیا این را چه میگویند به او میگویند این چه نمازی است بر طبق چه انجام دادی میبینید که نماز اطلاق میشود پس اطلاق صلاة دائر مدار ارکان نیست.
فرمایش ایشان این است که این ارکان نمیتواند موضوعله لفظ صلاة ارکان بوده باشد. این یک اشکال. اشکال متینی است.
اشکال دومی که آن هم باز متین است، اشکال دومی اش این است که بنا بر حرف میرزای قمی اگر کسی صلاة را گفت و اراده کرد از صلاة از خود لفظ الصلاة آن اربع رکعاتی که اولها التکبیر است و آخرها التسلیم است، واجد تمام اجزاء و شرائط است این باید استعمالش استعمال مجازی بشود، استعمالی بوده باشد که استعمال عنائی بشود. مثل آنکه به آن چقندر میگوید بیا قند است و شکر. باید اینگونه بشود. چرا؟ چونکه لفظ موضوع للجزء را در کل استعمال کرد. این استعمال، استعمال مجازی است. لفظ صلاة وضع بر جزء شده بود، استعمال در کل کرد.
بعد در ذیلش هم یک فافهمی دارد در کفایه. آن فافهم اشاره به این مطلب است که اشاره به این است که کسی توهم نکند که اینجا از باب اطلاق لفظ موضوع للکلی علی الفرد است. چگونه لفظ را میگویند، میگوید جئنی هذا الانسان، انسان را که وضع شده است بر کلی طبیعی تطبیق به شخص میکند، چون مجاز که نیست جئنی بهذا الانسان، چونکه اطلاق کلی و ارادة الشخص است مجازی نیست. کسی توهم نکند صلاة را گفتن و اراده اربع رکعات تامه را به قیود کردن این از باب اطلاق لفظ موضوع للکلی علی فرده و علی جزئهِ هست و این عنایت و مجاز نیست.
کسی این را توهم نکند. چرا؟ میفرماید (به لسان حال) این اطلاق لفظ موضوع للکلی علی الفرد این در جایی میشود که آن معنایی که لابشرط است، انسان وضع شده است به آن معنایی که در مقابل معنای فرس و بقر است، آن معنا در خارج قدش چقدر باشد، وزنش چقدر باشد، پیر باشد جوان بشود، معنا نسبت به اینها لابشرط است. آن معنایی که لابشرط اخذ شد، آن لفظ را گفتن و از آن لفظ اراده کردن آن فردی را که قید دارد، انسانی را که اراده کردهاند که قدش بلند است، جئنی بهذا الانسان که قدش بلند است و چاق است و جوان است، این مجاز نمیشود، این در جایی است که آن معنای لابشرط با آنی که تطبیق میشود، اختلافشان فقط در عنوان مفهوم باشد، در خارج به حسب الوجود عینیت دارد. انسان در خارج همان زید است، چونکه کلی طبیعی در خارج عین شخص است عین او است. نه اینکه در خارج وجوداتی هست، یک مقدارش وجود انسان است، یک مقدارش هم وجودات خصوصیات. اینجور نیست. زید در خارج عین الانسان است اتحاد دارد، هذا انسان. و اما در مواردی که، درست توجه کنید! معنایی که لابشرط اخذ شده است در خارج عدة وجودات دارد و آنی که از او اراده شده است آن عدة وجودات با وجودات دیگر باشد. مثل اینکه صلاة وضع شده است به ارکان، آنهایی که وجود ارکان است در خارج، آنها وجودات ارکان است. اما وجودات خصوصیات که اجزاء و شرائط دیگری است آنها وجودات دیگر دارند. اینجا لفظ موضوع آن عدة اجزاء را اطلاق بر مجموع کردن این اطلاق کلی علی الفرد نیست. این اطلاق لفظ موضوع للجزء علی الکل است. این باید مجازیت داشته باشد.
پس چونکه این دو تا محذور لازم میآید و هر دو محذورش هم صحیح است کما اینکه در کفایه فرموده متین است، پس نمیتوانیم این را ملتزم بشویم.
مرحوم نائینی در مقام اشکال دیگری کرده است که با اشکال ایشان به این ارکان سه اشکال میشود. البته این اشکال را صاحب کفایه نقل نکرده است. مطالعه بفرمایید تا ان شاء الله بعد.