دروس خارج اصول / درس 35: دنباله عدم صحت السلب و اطّراد

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در این جهت بود که گفته بودند صحة السلب علامت مجاز است و عدم صحة السلب أو صحة الحمل علامت حقیقت است. و مرحوم آخوند تفصیل داد، فرمود صحة الحمل به حمل اولی ذاتی علامة الحقیقة است، صحة الحمل به حمل اولی ذاتی. و اما صحة الحمل بالحمل الشایع الصناعی آن هم دلیل است بر اینکه آن مورد فرد حقیقی است از معنای لفظ. کما اینکه صحت سلبِ آن معنا از موردی به سلبی که آن سلب شایع بوده باشد، علامت است که آن مورد فرد نیست بر معنای لفظ فرد حقیقی نیست. و استعمالش در او مجاز است یا از قبیل مجاز فی الکلمة أو از قبیل مجاز فی الاسناد که سکاکی میگوید.
بعد در آخر کلامش فرمود: بله، این سلب که صحیح میشود، این صحة السلب یا صحة الحمل موقوف به علم به وضع است مثل تبادر، و لکن موقوف است به علم اجمالی به وضع. و علم تفصیلی به وضع یا علم تفصیلی بر اینکه این مورد فرد حقیقی است، این موقوف به صحة الحمل یا عدم صحة السلب است.
این حاصل کلام ایشان بود.
عرض کردیم بر اینکه در صحة الحمل به حمل اولی ذاتی، این علامت بر حقیقت نمیشود کما ذکرنا. اما اگر کسی ادعا کرد، درست توجه کنید چه عرض میکنم، اگر کسی ادعا کرد سلب به حمل اولی سلبش صحیح بشود این علامت این است که آن لفظ وضع به این معنای مسلوب عنه نشده است. یعنی، درست توجه کنید! فرض کنید عنوان رجل شجاع، رجل شجاع یعنی یک صنفی از مرد که آنها شجاعت دارند، طبیعی رجل شجاع صحیح است که ما معنای مرتکز من لفظ الاسد را از این سلب کنیم، بگوییم بر اینکه این رجل شجاع لیس باسد بل هو انسان. اینکه میگوییم لیس باسد، معنای مرتکز از لفظ اسد را از رجل شجاع به حمل اولی هم طبیعی رجل شجاع که کلی است معنایی است از معانی، طبیعی رجل الشجاع که معنایی از معانی، میگوییم این عین معنای مرتکز از لفظ اسد نیست. این در یک موردی اگر صحیح شد که فرض این است این سلب صحیح است، این علامت این است که طبیعی رجل شجاع موضوعله لفظ اسد نیست. چرا؟ فانّ الشیء لایسلب عن نفسه. اگر آن معنای مرتکز از لفظ الاسد همین معنای رجل شجاع بوده باشد، الشیء لایسلب عن نفسه، نمیتوانیم بگوییم الانسان لیس بانسان، این غلط است. اینکه گفتیم الرجل الشجاع لیس باسد این اگر از قبیل الانسان لیس بانسان بود، غلط میشود و حال اینکه میبینیم صحیح است. این دلیل علامت بر چه میشود؟ علامت میشود علامت قطعی بر اینکه این مسلوب عنه که طبیعی رجل شجاع هست، آن معنای لفظ اسد نیست. این صحت سلب است با حمل کار نداریم. بله، صحت حمل به حمل اولی این علامت وضع نیست، علامت نیست که آن محمول علیه عین معنای مرتکز از این لفظ است. معنای مرتکز اجمالی از این لفظ عین همان معنای محمول علیه است. صحة الحمل به این دلالت نمیکند. چرا؟ برای اینکه اگر ما حمل کنیم بگوییم بر اینکه الجسم النامی الحساس حیوان، این حمل به حمل اولی صحیح است، این دو تا متفاهم از اینها یکی است. حمل اولی صحیح است، و لکن اثبات نمیکند که حیوان وضع شده است به این معنای تفصیلی که الجسم النامی الحساس. چرا؟
چون در حمل اولی اختلاف ما بین موضوع و محمول اعتبارا ضرری ندارد، اگر لزومی نداشته باشد که بعضیها گفتهاند که باید اختلاف داشته باشد بالاعتبار تا این حمل لغو نشود، ما اگر این را اعتبار ندانستیم گفتیم تغایر معتبر نیست در حمل اولی، به اجمال و تفصیل یا کما فی الحد و المحدود، الانسان حیوان ناطق حملش اولی است و لکن تفاوتشان بالاجمال و التفصیل است. یا در بعضی جاها تفاوت به اعتبار است مثل الانسان بشر. بعضیها که اعتبار کردند در حمل اولی باید یک اختلافٌ مّایی ما بین موضوع و محمول بوده باشد، نه، ما در حمل اولی این را معتبر نمیدانیم. اختلاف هم لازم نیست. چرا؟ چرا لازم نیست؟
عرض میکنم اگر حمل روی غرضی شد مثل اینکه شخصی در مقام اثبات این است که شیء لایسلب عن نفسه میگوید الانسان انسان بالضرورة، این اختلافی ندارد موضوع با محمول با حمل اولی. حملش هم حمل اولی است و صحیح هم هست، چونکه در مقام اثبات این است که الشیء لایسلب عن نفسه. ما این اختلاف ما بین موضوع و محمول را بالاعتبار در حمل اولی معتبر نمیدانیم، اما مضر هم نمیدانیم. میگوییم حمل اولی ملاکش این است که این دو تا عنوانی که هست در عالم عنوان اتحاد دارند، منتها هیچ اختلافی در عالم عنوان ما بینشان نیست مثل الانسان انسان یا اختلافی هست بالاجمال و التفصیل مثل الانسان حیوان ناطق، یا به غیر الاجمال و التفصیل مثل الانسان بشر که انسان اطلاق میشود بر آن نوع، در مقابل سایر انواع حیوانات. بشر اطلاق میشود به همان نوع در مقابل غیر المادیات آنهایی که مثل ملک و اینها که ماده ندارند اصلا. پس علی هذا الاساس اگر حمل به حمل اولی صحیح شد در یک موردی، ما دیدیم معنای اجمالی که مرتکز عند الاذهان است از لفظ، این حملش به حمل اولی بر یک معنایی از معانی چه آن معنا معنای اجمالی بشود مثل الانسان بشر، چه معنا، معنای تفصیلی بشود مثل الحیوان الناطق انسان، صحیح شد، این دلیل نمیشود که آن معنای مرتکز از لفظ عین این معنای عنوان موضوعله است، عین عنوان تفصیلی حیوان الناطق است، عین عنوانی که در مقابل لفظ البشر است. این را نه، اثبات نمیکند. و اما صحة السلب بالحمل الاولی او اثبات میکند، چون مسلوب عنه معنای مرتکز نیست. اگر ما توانستیم بگوییم که الرجل الشجاع لیس باسد یعنی طبیعی رجل شجاع که معنایی است از معانی، این لیس باسد، معنای مرتکز از لفظ الاسدی که هست این نیست. بل الاسد حیوان لا الانسان. وقتی که این سلب صحیح شد، سلب به حمل اولی که سلب مفادش مفاد حمل اولی است، این اگر صحیح شد، بله این اثبات میکند که این مسلوب عنه عین موضوعله لفظ نیست.
ببالی در بعض کتب صحة الحمل نیست، همین صحة السلب علامت مجاز است، یعنی در جایی که سلب صحیح شد مثل این مثالی که گفتیم، بله، اگر اسد را در این معنای رجل شجاع استعمال کردیم یا استعمالش اگر صحیح شد مجاز میشود لامحالة. چونکه معنای موضوعله نمیتواند بشود چون الشیء لایسلب عن نفسه، شیء از نفسش مسلوب نمیشود. پس در موارد حمل اولی کسی ادعا کند که صحة السلب علامت مجاز است و لکن صحة الحمل علامت حقیقت نیست این را بگوید این حرف، حرف صحیحی است.
[سؤال: … جواب:] آقا! میگوییم الحیوان الناطق انسان یعنی ما فُهم من لفظ الانسان عین ما فُهم من لفظ الحیوان الناطق است در عالم مفهومیت نه در عالم وجود. … دور نیست، حمل شد، معنای موضوعله را ارتکازا میدانیم کما فی التبادر.پس علی کل تقدیر در موارد صحة السلب اگر مفادش سلب حمل اول بوده باشد آن علامت هست بر معنای مجازی که آن معنای مرتکز از لفظ که در نفوس هست و مفروض این است اجمالا شخص او را میداند، اجمالی یعنی همان التفات ارتکازی است، التفات تفصیلی ندارد، صحة السلب اگر آن معنای مرتکز عند الاذهان پیش شخصی که عالم است و مرتکز است ارتکازا میداند، سلبش از یک معنایی صحیح شد، این علامت بر این میشود که این مسلوب عنه موضوعله این لفظ نیست، یعنی معنای مرتکز عند الاذهان این معنا نیست.
[سؤال: … جواب:] آقا! معنای وضع را میخواهیم بفهیمم. شیخنا من به چه بیان بگویم؟ آنی که عرف لفظ را وضع کرده است به معنا، … چرا نمیشود؟ خب بفرمایید! … اگر گفتند حیوان ناطق همان انسان است شما فرض بفرمایید به یک بازاری گفتید حیوان الناطق همان انسان است میگوید نه، نیست؟ … حتی بگویید آن حیوانی که حرف میزند او انسان است. همین ناطق را به معنای لغویش بگیرید نه به آن معنایی که فلسفه میگوید. حیوانی که حرف میزند او بعینه همان انسان است.،کسی که به کسی بگوید حیوان حرف زننده یک کسی هم انسان بگوید، نتیجهاش این است که یک چیز به ذهن میآید اما این یک چیز فرق دارد، یکی مثل آن دار است معنای اجمالی است، یکی معنای تفصیلی. میگوییم این صحة الحمل دلیل نمیشود که این معنای تفصیلی که الحیوان الناطق دارد این موضوعله لفظ است.گذشتیم به صحة الحمل به حمل شایع صناعی. آنجا هم همینجور است. صحة السلب که آن سلب مفادش سلب حمل شایع صناعی بوده باشد او هر جا محقق بشود او دلیل است علامت است بر اینکه مسلوب عنه فرد نیست آن معنای مسلوب. اگر فرض بفرمایید ما اشاره کردیم به آن وحل و گفتیم هذا لیس بماء و این چونکه معنای ماء را ارتکازا میدانیم، معنای آب را که میدانیم، اشاره کردیم گفتیم این آب نیست، و دیدیم که نه، این صحیح است، چونکه معنا را مرتکزا میدانیم. این علامت این است که معنای ماء توسعه ندارد، معنایی که در مقابل لفظ الماء هست و لفظ الماء به او وضع شده است، آن سعهای ندارد که شامل این هم بشود. بله صحة السلب که آن سلب، سلب حمل شایع صناعی باشد، او دلیل است بر اینکه اینی که مسلوب عنه است این داخل معنای لفظ نیست. معنای لفظ سعهای ندارد که شامل این بشود. و فرقی هم نمیکند آن مسلوب که معنا از او سلب میکنیم مثل ماء، از عناوینی بوده باشد که آنها متأصله هستند و در خارج ما بازاء دارند مثل ماء، مثل فرض کنید بیاض، مثل سواد و امثال ذلک. اشاره میکنید به لون خاص میگویید هذا لیس بسواد، یک لکهای هست میگویید هذا لیس بسواد. این اگر سلب صحیح شد، این دلیل میشود که لفظ السواد معنایش توسعه ندارد که این را بگیرد.
برای اینکه اگر این توسعه داشته باشد الشیء لایسلب عن وجوده، شیء از وجودش قابل سلب نیست، تحقق شیء به همان وجودش است. وقتی که اگر ما گفتیم این مسلوب است و سلب میشود و سلبش هم صحیح شد، این دلیل میشود که این توسعه ندارد. مثل اینکه میگویند آن سیلی که میرزای قمی هم دارد که خیلی مثل وحل میآید اشاره به او بکند بگوید هذا لیس بماء، این اگر صحیح بشود سلبش، این دلیل میشود که معنای لفظ الماء اینقدر توسعه و سعه ندارد. فان الشیء لایسلب عن وجوده، اگر توسعه داشت سلبش صحیح نمیشد حملش صحیح میشد که هذا ماء.
و هکذا کلی متأصل نباشد، کلیات اعتباریه و انتزاعیه بوده باشند، مثل فرض کنید تمام مشتقات، مثل ابیض، احمر، عالم، اینها عناوین اعتباریه هستند، متأصل که نیستند. اینها ما بازاء که ندارند، ما در خارج سه تا وجود نداریم. یکی وجود المعروض بوده باشد که از او تعبیر به جوهر میکنیم، یکی وجود سواد بوده باشد که از او تعبیر به عرض میکنیم، یک وجود ثالثی هم باشد در مقابل هیئت عنوان ابیض. یک وجود ثالثی باشد در مقابل هیئت عنوان عالم. سه تا وجود نیست. مشتقات تمامی شان انتزاعیات و اعتباریات هستند، ما بازاء در خارج ندارند، منشأ انتزاع دارند. که همان در خارجی که این مبدأی که عرض است و تحقق پیدا کرده است آن مبدأ، تحقق عرض هم بقیامه به معروض میشود در خارج عرض است و معروض است. آن یکی اسمش زید است، این یکی هم که مبدأ است علم است، طبیعت ثالثهای در خارج موجود بوده باشد بازاء عنوان عالم نیست، عنوان، عنوان اعتباری است. مع ذلک عنوان اعتباری به آن منشأ انتزاعش حمل میشود. اگر ما یک جا دیدیم که عنوان مشتق که عنوان عرضی است و عنوان اعتباری است اگر سلبش از یک موردی صحیح شد، این دلیل میشود که آن معنای انتزاعی و اعتباری توسعهای ندارد که شامل این هم بشود، و الا اگر توسعه داشت این هم منشأ انتزاع بود نمیتواند شیء از منشأ انتزاعش مسلوب بشود. بدان جهت در ناحیه صحة السلب و لو سلبش سلب شایع صناعی بوده باشد در مقابل حمل شایع صناعی، این علامت هست بر اینکه مسلوب عنه مصداق بر آن معنای مرتکز از لفظ نیست. معنای مرتکز از لفظ از قبیل ماهیات متأصله بوده باشد یا اعتباریات بوده باشد، فرق نمیکند.
اما صحة الحمل به حمل شایع صناعی او اثبات فرد حقیقی را نمیکند. که عرض کردم اگر بگوییم بر اینکه الضاحک کاتب، نه اینکه مفهوم ضاحک همان مفهوم کاتب است این را که نمیگوییم، این غلط است، حمل اولی غلط است. و حمل شایع صناعی که الضاحک کاتب مراد هم از ضاحک عنوان الضاحک است و این یکی هم عنوان کاتب است، میخواهیم بگوییم این دو تا عنوان در وجود اتحاد دارند. این صحیح است. چونکه هر دو عنوان عرضی هستند اتحاد اینها در خارج به اجتماع میشود، چونکه عنوان، عنوان انتزاعی و اعتباری است، دو تا مبدئی که هست، دو تا مبدأ بر ذات قائم است، یکی مبدأ ضحک یکی مبدأ کتابت، بدان جهت چونکه دو تا مبدأ قائم است بدان جهت میگوییم که الضاحک کاتب. این هم حملش هم صحیح است، حملش هم حمل شایع صناعی است. کلام این است: این حمل شایع صناعی که صحیح شد، این اثبات نمیکند که آن مجمع که ذاتی است که مبدأ ضحک به او قائم است این ذات بما اینکه مبدأ ضحک به او قائم است کاتب است. یعنی بما انه مبدأ ضحک به او قائم است فرد است بر عنوان کاتب. این را اثبات نمیکند. چرا؟ چونکه قطع داریم این ذات بما اینکه مبدأ ضحک به او قائم است فرد نیست بر عنوان کاتب. باید مبدأ کتابت با او قیام داشته باشد تا فرد بشود به عنوان کاتب. مبدأ ضحک داشته باشد یا نداشته باشد.
[سؤال: … جواب:] کفایه گفته است که صحة الحمل به حمل شایع علامت میشود که آن مورد فرد است برای آن محمول، فرد حقیقی است بر معنای محمول، کفایه نگاه کنید حرف ما بر او است. … پس همین است دیگر. پس صحة الحمل دلیل نمیشود که این فرد، فرد حقیقی است.پس ما اینجور میگوییم، میگوییم اگر در یک جایی حمل شایع صناعی صحیح شد ما بین دو تا عنوان عرضی که در بحث اجتماع امر و نهی از این نتیجه خواهیم گرفت، آنی که انسان فرش غصبی انداخته است رویش نماز میخواند، میتوانیم بگوییم که هذه غصبٌ، هذه غصبٌ عنوان غصب حمل میشود، و لکن این بما هی صلاةٌ غصب نیست، بما هی سجودٌ غصب است. حمل هست و لکن در این حمل غیر از سجود اجزاء و شرائط دیگر مدخلیتی ندارد. بدان جهت روی فرش غصبی بایستد حمد و سورهاش را بخواند رکوع بکند، فرش غصبی است، برود روی فرش مباح سجده بکند میگوییم نمازش صحیح است. چونکه این صلاة و لو غصب است و لکن بما هی صلاةٌ فرد نیست بر غصب. بما هی ذاتُ سجودٍ، آن ذات سجودش غصب است. بله، روی این فرش سجده بکند این تصرف است چون سجود وضع المساجد علی الارض است، مساجد را وضع کرده است به مال الغیر بدون طیب صاحبش. و اما سایر اجزاء صلاة عنوان غصب به صلاة که منطبق میشود به اعتبار سایر اجزاء نیست. پس علی هذا عنوان کاتب که منطبق میشود به آن ذاتی که عنوان ضاحک به او منطبق است این درست است و لکن آن ذات بما انّه ضاحکٌ کاتب نیست. حمل صحیح است و لکن فردیت را اثبات بکند که آن مجمع بما انّه فرد کاتب است فرد ضاحک است، نه، این را اثبات نمیکند. اما اثبات اینکه این فرد است، اجمالا این فرد است، آن کسی که کتابت دارد ضاحک هست و کاتب هم هست، اما اثبات بکند این معنا را که ضاحک بما هو ضاحکٌ فرد حقیقی کاتب است این را اثبات نمیکند. چرا؟ میگوییم چون ممکن است از قبیل مجمع العنوانین بشود.
هذا کله نسبت به صحة السلب و عدم صحة السلب است. اما اگر صحت سلب اگر داشت او اثبات میکند مجازیت را. چون اگر صحیح شد کسی که اینجا نشسته است وقتی که از او سلب کردیم گفتیم هذا لیس بضاحک اثبات میکند بر اینکه معنای اجمالی ضاحک توسعهای ندارد به حیث اینکه این قاعد را شامل بشود. بله، این صحة السلب عیب ندارد. و اما صحة الحمل است که ببالی در بعض کتب اصلا این صحة الحمل نیست، آن چیزی که علامت قرار دادهاند بر مجازیت صحة السلب است و آن صحة السلب عیب ندارد دلیل بر مجاز میشود، هم در حمل اولی هم در حمل شایع صناعی کما ذکرنا.
[سؤال: … جواب:] نه، فرد نیست. ممکن است مجمع العنوانین بشود. هر دو عنوان بشود. … آقا! آن طبیعی و فردش را نفرمایید، دو تا عنوان عرضی را بگویید که یکی را موضوع قرار بدهید، طول ندهید همینجا را قرار بدهید بگویید الضاحک کاتب. اینجا را بفرمایید. … زید را بگذارید کنار، عرض کردم او فرد طبیعی است. … آقای من! من عرضم این است که ذات متلبس به دو تا مبدأ است. شما الان دارید هم حرف میزنید و هم نشستهاید، میگویم که الجالس متکلم. این به حمل شایع صناعی یعنی آنی که مصداق عنوان جالس است مصداق عنوان متکلم هم هست. این درست است. حمل، صحیح است دیگر. و لکن اثبات نمیکند که آن وجودی که مصداق است بر عنوان جالس بما هو جالس، او فرد است برای متکلم، او بما هو جالس فرد نیست. آخه محمول علیه عنوان جالس است. … آخه عقد الوضع را، من منطق بگویم؟ موضوع آنی است که متصف به عقد الوضع است بالفعل، موضوع عقد الوضع همیشه فعلی است. اینگونه گفتهاند دیگر. آنها را تمام کردید. الکاتب یعنی آنی که بالفعل کاتب است. آنی که بالفعل کاتب است متصف به کتابت است، او بما اینکه متصف به کاتب است قاعد است. بله، عرض میکنم گذشتیم. … بگذار روز آخر است به یک جایی برسانم. [علامت سوم وضع: اطراد]بعد مرحوم آخوند قدس الله سره متعرض میشود، کفایه را معنا میکنم، در کفایه یک عبارتی هست میخواهم او را معنا کنم. مرحوم آخوند میفرماید یکی از علائم حقیقت و مجاز اطراد و عدم الاطراد است. گفتهاند اطراد علامت حقیقت است و عدم اطراد علامت مجاز است. ایشان میفرماید کسی که این اطراد را علامت حقیقت و عدم اطراد علامت مجاز قرار داده کانّ این شخص نگاه کرده است به نوع العلائق. این علماء ادب بیست و چهار یا بیست و پنج علاقه یادم میآید از زمان سابق برای مجاز گفتهاند که نوع العلاقة را علاقة مشابهت، علاقة کل و جزء، علاقه کلی و جزئی، علاقه عام و خاص و هکذا این علائقی که شمردهاند، این کسی که اطراد و عدم اطراد را علامت حقیقت و مجاز قرار داده است نگاه کرده است به آن علائق، دیده است در استعمالات در موارد نوعِ این علائق اطراد ندارد. برای اینکه این ستون حسینیه جزء از حسینیه است، شکی نیست دیگر. فرض بفرمایید جزء هم جزء رئیسی است که این ستون ها برود حسینیه میافتد پایین، جزء هم جزء رئیسی است، از اجزاء غیر رئیسی نیست، جزء، جزء رئیسی است دیگر. انسان به این چهار ستون بگوید این چهار ستون حسینیه هستند، میخندند. انسان اشاره بکند به سرش، بگوید سر من انسان است، میخندند، میگویند مگر تَه تو انسان نیست؟ اینجور میگویند دیگر. میبینید که نوع علاقه است، رأس هم رأس و رقبه هم از اجراء رئیسه است. با وجود اینکه نوع علاقه موجود است، با وجود این، استعمال اطراد ندارد، شیوع ندارد. در بعض جاها مثلا اعتق رقبة میگویند اراده میکنند انسان رق را، و الا همیشه نیست. بدان جهت گفته که پس عدم اطراد استعمال نسبت به نوع، چونکه در نوع علاقه اطراد نیست، او علامت مجاز است، اما به مردی که زن نیست و مرد است، هر چی باشد مرد میگویند، پیر بشود، جوان بشود، مریض بشود، صحیح بشود، میگویند مرد، اطراد دارد. این لفظ رجل در این معنا اطراد دارد. شما هر موردی را استعمال بکنید که ذکور بوده باشد مرد به او اطلاق میشود. گفته است پس اطراد علامت حقیقت، عدم اطراد علامت مجاز است.
لعل آن کسی که این را علامت قرار داده است ملاحظه کرده است نوع علائق را و دیده است مجاز در نوع علائق اطرادی ندارد، استعمال شیوع ندارد، این را علامت قرار داده است. و الا اگر ملاحظه میکرد خصوص آن معنایی را که لفظ در او مجازا استعمالش صحیح میشود یعنی چگونه که لفظ رجل در آن طبیعی که در مقابل طبیعی المرأة است استعمال میشود، اگر آنجور لحاظ میکرد معنای مجازی را که لفظ اسد فرض کنید یا لفظ رقبة در عبد استعمال میشود، این میدیدید که چگونه رجل را در همان ذاتی که در مقابل مرأة هست استعمالش شیوع دارد، استعمال رقبة هم در عبد شیوع دارد. قعد الرقبة یا جاء الرقبة یا اعتق رقبة همه اینها صحیح است. یا رجل شجاع، عنوان رجل شجاع که لفظ اسد در او استعمال میشود، فرقی نمیکند رجل شجاع، رأیت، ضربت هر چه بوده باشد اسد در رجل شجاع استعمال میشود. پس اطرادی که در حقیقت هست، در یک طبیعی که معنای حقیقی لفظ است و لفظ در او شایعا استعمال میشود، اگر آنجور یک طبیعی که معنای مجازی مسلّم است پیدا کنید که استعمالش در آن طبیعی صحیح است، آن استعمال هم اطراد دارد.
بدان جهت ایشان در کفایه میفرماید چونکه درست نیست اطّراد علامت حقیقت و عدم اطراد علامت مجاز باشد، صاحب فصول یک قید گذاشته است به اطراد که علامت حقیقت است تا مجاز را خارج کند چونکه این اطراد گفتیم در مجاز هم هست در آن معنایی که لفظ در او مجازا استعمال میشود در آن طبیعی معنا. فرموده است اطراد بلاتأویل علامت حقیقت است. اسد در رجل شجاع استعمال میشود مطردا، درست است و لکن این استعمالش در او همیشه تأویل دارد یعنی ملاحظه علاقه دارد. آن کسی که میگوید شیر آمد، این ملاحظه علاقه میکند ما بین این شخص و ما بین آن حیوان مفترس. همینجور است دیگر. پس در استعمالات مجازیه لفظی که در آن معنا که طبیعی است استعمال میشود، اطراد دارد و لکن مع العنایة است. اطراد بلاعنایة و بلاتأویل، تأویل و عنایت همان ملاحظه مناسبت و علاقه است، او علامت مجاز است.
مرحوم آخوند میگوید عیب ندارد. این قید را که زد درست است، چونکه در مجازات سابقا هم گفتیم مسلک مرحوم آخوند در مجازات اعتبار علاقه است. علاقه را منکر نیست. بدان جهت آن علاقه در استعمالات باید لحاظ بشود. ایشان میفرماید این قید صاحب فصول درست است، اما این دیگر علامت، دوری میشود. چرا؟ برای اینکه ما وقتی لفظی را میبینیم، لفظ رجل در آن طبیعی ذکور استعمال میشود و لفظ اسد در آن طبیعی رجل شجاع یا لفظ رقبة در طبیعی العبد استعمال میشود، از کجا ما تشخیص بدهیم که این تأویل دارد، یکی یکی ندارد؟ این تشخیص دادن موقوف به علم به وضع است. باید علم به وضع داشته باشیم قبلا بدانیم که در استعمال لفظ رجل در این طبیعی که در مقابل مرأه است تأویلی نیست. و اما در استعمال لفظ اسد در رجل شجاع یا استعمال رقبة در عبد یک تأویلی هست؛ انسان چگونه باید گردنش را حمل کند مولا هم باید عبد را حمل کند کَلّ بر مولایش هست، به آن اعتبار رقبة میگویند. باید این عنایت را وقتی انسان فهمید وضع دارد میداند عنایت نیست، وقتی که فهمید وضع ندارد، ملاحظه عنایت میشود. پس اطراد و عدم اطراد اگر بخواهیم اطراد بلاتأویل بگوییم علامت حقیقت است این درست است و لکن علامت دوری میشود. برای اینکه این اطراد موقوف است به اینکه علم به وضع داشته باشیم. اطراد موقوف به علم به وضع است، علم به وضع هم موقوف به اطراد است.
بعد همان جوابی که در تبادر و صحت سلب گفتیم، خب همان جواب را هم همینجا میدهیم دیگر. آن، عبارت را که میخواستم معنا کنم این است: میفرماید آن جوابی که از دور در تبادر گفته شد آن جواب اینجا نمیآید. و درست هم میگوید. میگوید آن جواب اینجا نمیآید. چرا؟ چونکه وقتی که ما به علم ارتکازی فهمیدیم معنای حقیقی لفظ رجل را که لفظ رجل به چه چیز وضع شده کما اینکه میدانیم الان، بدان جهت لفظ رجل را که در یکجا در کتاب دیدیم استعمال شده است در همان معنایی که مرتکز در اذهان ماست، در او استعمال شده است، وقتی که دیدیم خب علم تفصیلی به وضع پید میکنیم دیگر. دیگر احتیاج به ملاحظه سایر استعمالات نیست. آخه اطراد را گفتند علامت حقیقت است. اطراد یعنی شیوع استعمال. نه یک استعمال کافی است، اگر علم اجمالی به وضع داشته باشیم یک استعمال کافی است. در تبادر هم همینجور بود، تبادر یک دفعه گفتن لفظ بود که معنا به ذهن خطور میکرد. بدان جهت به آن استعمال علم تفصیلی حاصل میشود دیگر اطراد نمیخواهیم. این را اگر بخواهیم اطراد را علامت حقیقت بدانیم باید اینجا جهل به وضع فرض کنیم. جهل به وضع فرض کنیم که اصلا معنای لفظ را اجمالا نمیداند مرتکزا، از این شیوع استعمال میخواهد فرد بفهمد که این لفظ در این معنا حقیقت است. آن وقت آن اشکال میآید که خب مجاز هم مطرد است، خب از کجا بفهمد که این اعمال عنایت شده است آنجا نشده است. این دوری میشود بخواهد از اطراد بفهمد. بدان جهت راست هم میگوید صاحب کفایه، آن جوابی که آنجا گفتیم نمیآید.
و لکن یک تقریب در ذهن ما از سابق هست بگویم برای شما ببینید میشود این را درست کرد؟
اگر لفظی وضع شده باشد به یک معنایی، آن لفظ را در آن معنا کما اینکه گفتم همیشه استعمالش صحیح است در هر ترکیبی. لفظ رجل که وضع شده است به آن طبیعی که در مقابل طبیعی المرأة است، لفظ رجل را در آن طبیعی در همه احوال میشود استعمال کرد: مات رجل، جاء رجل، ضربت رجلا، ضربنی رجل، فقُر الرجل، ضعُف الرجل، مرض الرجل، هر ترکیبی سرش بیاورید یعنی هر مسندی در جایی که اسم بوده باشد، هر مسندی را به او اسناد بدهید آن لفظ در آن معنا عیب ندارد استعمالش صحیح است، هیچ رکاکتی ندارد. و لکن در مجازات اینجور نیست. لفظ اسد در رجل شجاع که استعمال میشود، همیشه از لفظ اسد رجل شجاع نمیشود اراده کرد در تمام تراکیب. جایی که جنگ بوده باشد یا فرض کنید آمدن بوده باشد که افتخار است، جائنی اسد یا رأیت اسدا یا ضرب الاسد رقاب الرجال، اینها عیب ندارد. اما یکجا فرض بفرمایید که هیچ مناسبتی ندارد آن ترکیب، مثل اینکه فقیر شده است، تجارت کرده، شخص فقر پیدا کرده، تجارتش از بین رفت. اینجا آن کسی که فقیر شده خودش هم رجال شجاع است، اسد را استعمال بکنیم بر اینکه فقُر الاسد، یا مرض الاسد، این تراکیب رکاکت دارد.
چون که آن ترکیبی که مناسبت دارد با آن علاقه، آن مسندی که مناسبت با آن علاقه دارد، در آن جاها فقط استعمال صحیح است در مجاز. در همان طبیعی ها. رقبه هم همینجور است، به عبد که رقبه میگویند در تمام تراکیب رقبه گفته نمیشود. اگر عبدی فرض کنید مریض شد انسان بگوید مرض رقبتی، رقبه من مریض شد، اینجور تراکیب مستهجن است. این را کسی که علم به وضع ندارد ارتکازا هم، جاهل به لغت هست، دو چشمش را باز کند، استعمالات لفظی را فحص بکند، ببیند لفظی در لغتی در یک معنا استعمال میشود در تمام تراکیب مختلفه بلااستثناء، و استعمال هم شده است، این میفهمد که این لفظ به این معنا وضع شده است. و اما وقتی که معنایی پیدا کرد، دید فقط در بعض تراکیب و در بعض مسندها که همه آنها در یک جهت شریک هستند، در همانها استعمال شده است و در همه پیدا نشده است که این لفظ در آن معنا استعمال بشود، این میفهمد که این لفظ موضوعله اش این معنا نیست، و الا اگر موضوعله اش این معنا بود دائما استعمال میشد. اگر کسی این را ادعا بکند که ما تنها نیستیم، بعضیها همین ادعا کردهاند که بله، آنهایی که گفتند اطراد مرادشان این است، اگر این باشد این ظاهرا اشکالی ندارد و الله العالم. علامت حقیقی در حقیقت و مجاز هم همین است. چونکه تبادر و صحت سلب و اینها گفتیم آنها علامت نمیشود، خودشان هم گفتند، چونکه احتیاج دارد تبادر به علم اجمالی ارتکازی که گفتیم او کافی است. این اطراد است که انسان علم به وضع ندارد به هیچ وجه و لااجمالا از این اطراد و عدم اطراد به دست میآورد. شما اگر لغت را فحص بکنید میتوانید از این جهت در بیاورید که این لفظ در این معنا فقط در بعض تراکیب استعمال شده است. این معلوم میشود که این معنای لفظ نیست. و لکن به خلاف لفظی که پیدا کنید که در همان معنا در جمیع تراکیب استعمال شده است در لغت عرب. اگر احراز کردید این دلیل بر وضع میشود.
و الحمدلله رب العالمین. التماس دعا از آقایان.