دروس خارج اصول / درس 27: استعمال لفظ فى نوعه و صنفه و مثله و شخصه …

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم آخوند در ذیل کلامشان متعرض می‌شود به استعمال اللفظ فی اللفظ.

می‌فرماید تارة لفظ اطلاق می‌شود و اراده می‌شود از او نوعش، کارادة المعنی من اللفظ. چگونه در سایر جاها لفظ گفته می‌شود و از او اراده معنا می‌شود که معنا به ازاء نفس اللفظ است، همینجور لفظ تارة گفته می‌شود و اراده نوع آن لفظ می‌شود، کقوله ضرب فعل ماض. اینکه می‌گوید بر اینکه ضرب فعل ماضٍ این ضربَ را که گفته است این شخص است، ملفوظ، شخص است. و لکن مراد از این لفظ نوع است. طبیعی ضربَ است، که این اراده اراده نوع می‌شود.

بعد می‌فرماید ربما لفظ گفته می‌شود و از او اراده می‌شود صنف. صنف همان نوع است منتها مع قیدٍ، می‌گوید کزید فی ضرب زید فاعل اذا لم یقصد شخص القول.

این را می‌دانید طبیعی لفظ زید دو حالت دارد: یک وقت بعد از فعل واقع می‌شود، بعد از ضرب واقع می‌شود. یک وقت در بعد از ضرب و بعد الفعل واقع نمی‌شود. اینکه می‌گوید کزید فی ضرب زید فاعل فیما اذا لم یقصد شخص القول یعنی ضرب زید که در این کلام هست، ‌زید فی ضرب زید فاعل، خصوص این ضرب زید که از دهان متکلم خارج شده است خصوص این قول اراده نشود، به حیثی که ما که می‌گوییم زید فی ضرب زید فاعل این شامل بشود ضرب زید را که گفته‌ایم، ‌هر ضرب زید که هر کسی بگوید و در هر زمانی بگوید و در هر مکانی بگوید. آن وقت شخص این ضرب زید اراده نمی‌شود که الان می‌گوید زید فی ضرب زید، شخص این ضرب زید اراده نمی‌شود، طبیعی ضرب زید اراده می‌شود. آن وقت زید صنف می‌شود دیگر. چونکه یک زیدی است که بعد از طبیعی ضرب واقع است یک طبیعی لفظ زید است که در اینجا واقع نمی‌شود. این حکم فاعلٌ مال صنف آن زید است. زید فی طبیعی ضرب زید فاعل. یعنی طبیعی لفظ زیدی که بعد از طبیعی فعل ضربَ واقع شده است او فاعل است، قهرا ارادة الصنف می‌شود.

و می‌فرماید بعضا لفظ استعمال در مثلش می‌شود، کزید فی المثال فیما اذا قصد، مثل همین زید در این مثال که زید فی ضرب زید فاعل شخص این ضرب زید که از دهان آن شخص متکلم خارج می‌شود شخص این اراده بشود. زید در این شخص ضرب زید فاعلٌ. درست است دیگر، در ضرب زید فاعل است. خب اینجا لفظ اول زید در آن لفظ دوم زیدی که بعد از ضرب است در او استعمال شده است. اینها مثلین می‌شوند. و اما اگر مراد طبیعی ضرب زید بوده باشد آنجا استعمال لفظ زید در صنف می‌شود.

 [سؤال: … جواب:] چونکه آن زید که دیگر مبتدا است او را نمی‌گیرد، من که می‌گوید زید مبتدا و قائم خبره این دیگر آن زید فی ضرب زید فاعل این زید را نمی‌گیرد، طبیعی زید را نمی‌گیرد، صنفش را می‌گیرد، یعنی طبیعی لفظ زید را می‌گیرد که یک خصوصیتی دارد، آن خصوصیت این است که بعد الفعل واقع شده است، اگر مراد از ضرب طبیعی ضرب شد یعنی بعد از طبیعی ضرب واقع شده است.

پس علی هذا استعمال اللفظ فی النوع، ‌استعمال اللفظ فی الصنف، استعمال اللفظ فی المثل.

بعد ایشان می‌فرماید این استعمال لفظ در این موارد حسنش به واسطه طبع است، یعنی استهجانی ندارد این استعمال. و ما هم گفتیم در ما تقدم که صحت استعمال اللفظ در شیئی حسنش بالطبع است لا بالوضع، به وضع نیست. مراد از وضع یعنی وضع در مجازات، ‌به ترخیض الواضع نیست. صحت استعمال لفظی در معنایی گفتیم حسنش به طبع است. در مجازات گفتیم دیگر. به وضع نیست یعنی به وضعی که در مجازات گفته‌اند به آن وضع نیست. و الا اگر صحة استعمال اللفظ فی المعنی بالوضع بشود یعنی وضع در مجازات که ترخیص است، به معنای ترخیص واضع بشود لکانت المهملات موضوعة لذلک استعمال اللفظ در نوع یا صنف یا مثل در مهملات هم بوده باشد، ‌وضع بوده باشد یعنی آن ترخیص. چونکه استعمال اللفظ در نوع در مهملات هم هست که می‌گوییم دیز مهملٌ این استعمال لفظ دیز است در طبیعی در نوع. اینکه می‌گوییم دیز مهملٌ استعمال اللفظ فی النوع است در مهملات، حسن استعمال این به طبع است. اگر بنا بوده باشد به ترخیص واضع بشود واضع باید این را ترخیص بکند، لکانت موضوعة یعنی وضع به معنای ترخیص، واضع ترخیص داده باشد در مهملات که آنها را شما استعمال در نوع بکنید. و هو کما تری. کسی در مهملات بگوید ترخیص واضع است اصلا واضع متعرض به مهملات نشده و آنها را به یک معنایی وضع نکرده است، متعرض آن دیز نشده است واضع. بدان جهت این را نمی‌شود گفت که در مهملات ترخیص هست.

اینجا یک کلامی هست. و آن کلام این است که فرموده‌اند اگر بنا بوده باشد وضع به معنا تعهد بوده باشد در مهملات هم این وضع هست، برای اینکه و لو نسبت به لفظ دیز و امثال ذلک در اینها نسبت به معنای اولی‌شان تعهدی نیست، واضع و شخصی متعهد نشده است که من هر وقت لفظ دیز را گفتم بلاقرینة، فلان شیء را اراده کردم، و الا مهمل نمی‌شد. در مهملات نسبت به معانی اولیه و لو تعهدی نیست ولکن استعمال بمعنی منفک از وضع و تعهد نمی‌شود، لاباس بر اینکه ما ملتزم بشویم تعهدی هست در مهملات که هر وقت اینها را با قرینه گفتیم ‌اراده مثلا نوع‌ شان را کردیم، عیب ندارد متعهد می‌شود، هر وقت دیز را با قرینه گفتم بد‌انکه اراده نوع کردم یا صنف کردم. این عیب ندارد این تعهد است.

اینکه وضع در مجازات به معنی ترخیص است و تعهد نیست این بر ما معلوم نشد و در این وضع مجازات، ترخیص و اذن واضع است. دیگر تعهد می‌خواهد چه کند؟ مفروض این است که لفظ استعمال با قرینه می‌شود، قرینه معیّن مراد است دیگر تعهد نمی‌خواهد، و لو تعهدی هم نبوده باشد اتفاقا یک استعمالی بکند و قرینه مفهمه‌ای بگذارد در بین که مرادم نوع است، این استعمال حسن است ‌قبول می‌کند طبع، احتیاج به تعهدی ندارد. پس علی ذلک کانّ، استعمال اللفظ فی النوع و استعمال اللفظ فی الصنف و استعمال اللفظ فی المثل کان مانعی ندارد اینها. این کلام صاحب کفایه است.

صاحب کفایه بعد می‌فرماید: و اما استعمال اللفظ فی شخصه که انسان لفظی را بگوید در شخص آن خود لفظ استعمال بکند، مثل اینکه می‌گوید زیدٌ لفظٌ اراده کرده از این زید خصوص این زید را که گفت، نه طبیعی زید، نوع را اراده نکرده شخص این لفظ را فقط اراده کرده، کسی به شما می‌گوید برای لفظ یک مثال بگو شما هم می‌گویی زید لفظ. زید مرادتان همین لفظی است که از دهان‌ تان خارج شده است مرادتان همین است.

این استعمال اللفظ فی شخصه در این اشکالی هست که آن اشکال را صاحب فصول در مقام ذکر کرده است. ایشان چه فرموده است صاحب فصول؟ ایشان فرموده است: کسی که لفظی را می‌گوید اگر بگوید آن لفظ دال است و آن چیزی که شخصش را اراده کرده است آن شخص مدلول هم هست، آن شخصی که گفته است، چونکه لفظی که صادر می‌شود از دهان شخص لفظ است، ‌این شخص را که گفته است، مدلول هم شخص همان لفظ است که هم لفظ می‌شود آن چیزی که از دهان خارج می‌شود و هم عین معنا می‌شود. اگر اینطور کسی ادعا کند این اتحاد دال و مدلول است و امکان ندارد، دال با مدلول باید دو چیز بوده باشند نمی‌توانند وحدت داشته باشند.

و اگر کسی بگوید بر اینکه این لفظی که از دهان این شخص خارج می‌شود، ‌این شخص فقط لفظ است، معنا ندارد. این فقط لفظ است دال است، معنا ندارد. آن وقت لازم می‌آید آن قضیه معقوله‌ای که از قضیه ملفوظه به ذهن انتقال می‌شود آن قضیه قائم به جزئین بوده باشد، ‌المحمول و النسبة، موضوع نداشته باشد. و می‌دانید نسبت امر اضافی بین الطرفین است بین المنتسبین است، بدون منتسبینی قیامی و تحققی ندارد. بدانجهت آن وقت قضیه معقوله مرکب از جزئین می‌شود و این هم که ممکن نیست، معنایش این است که نسبت هم ندارد. پس علی هذا در استعمال اللفظ فی شخصه کانّ‌ صاحب فصول فرموده است این اشکال دارد.

از این اشکالی که صاحب فصول کرده است مرحوم آخوند در کفایه دو جواب می‌دهد.

جواب اولی‌اش این است که ما بین دال و مدلول تغایر وجودی معتبر نیست، تعدد وجود ما بین الدال و المدلول معتبر نیست، ما بین دال و مدلول اگر تغایر، تغایر اعتباری بوده باشد یعنی تعدد دال بالاضافة الی مدلوله اگر اعتباری بوده باشد، ‌این معنا کافی است. این تعدد اعتباری در استعمال اللفظ فی الشخص هست، جایی که شخص لفظی را تلفظ می‌کند و اراده می‌کند شخص آن لفظ را، آن شخص اللفظ به اعتبار صدورش از این لافظ دال است و به اعتبار اینکه همان شخص اللفظ متعلق قصد لافظ است، چونکه شخصش را اراده کرده، او مدلول است، به اعتبار صدور، دال، و به اعتبار تعلق القصد، مدلول. فأین الاتحاد؟ اتحاد ما بین دال و مدلول اتحاد وجودی کأنّ نیست و نگویید که این دو اتحاد دارد و لذا مرحوم آخوند می‌فرماید: قصد مدلول است، اگر قصد بگوید او تعدد خارجی می‌شود. لفظ قیام دارد به مقاطع الفم، قصد و اراده قیام با نفس دارد، دو چیز می‌شود. صاحب کفایه تعدد اعتباری می‌خواهد درست کند می‌گوید شخص این لفظی که از دهان خارج می‌شود به اعتبار صدورش دال، ‌و به اعتبار تعلق القصد مدلول. خود لفظ مدلول است به اعتبار تعلق القصد. پس تعدد اعتباری هم کافی است در دال و مدلول.

در تقریب کلام مرحوم آخوند و توجیهش، مرحوم کمپانی در حاشیه و مرحوم محقق نائینی در تقریراتش بیانی دارد و فرمودند: بر اینکه و لو دالیت و مدلولیت اینها متضایفین هستند الا انه متضافین دائما متقابلین نیستند، مراد از متقابلین آنی است که تعدد وجودی دارد، هر کدام از اینها از متضایفین وجود مستقل دارد در خارج که به نحوی که می‌گوییم هذا و ذاک. دو تا وجود است. دو تا تحقق است. فرموده‌اند: هر دو عنوانی که ما بین‌شان تضایف بوده باشد این دو عنوان دائما متقابلین نمی‌شوند به حسب الخارج. بلکه این تضایف ما بین دو شیء، ما بین دو عنوان در جایی که اقتضاء کنند تعاند را که با همدیگر یکی نشوند تنافی وجود دارد و منافرت از وحدت و اتحاد داشته باشند، آن وقت متقابلین می‌شوند. مثل علیت و معلولیت و مثل ابوت و بنوّت. اینها متضایفین هستند علیت و معلولیت و هکذا فرض بفرمایید ابوت و بنوت، و لکن اینها تعاند در وجود دارند از اتحاد. نمی‌تواند شیء واحدی هم علت بوده باشد هم معلول بوده باشد. این شیئی که هست هم علتش است و خودش هم معلول است، این نمی‌شود این معنا. چونکه او مؤثر است باید منه الاثر بوده باشد، شیئی هم اثر بوده باشد هم مؤثر، نمی‌شود. شخصی هم پدر بوده باشد، ابوت داشته باشد هم ابن هم خودش بوده باشد، این نمی‌شود. این امری است که این ابوت و بنوت نه ابوت نسبت به شخصی، بنوّت به شخص آخر یا علیت به شیئی معلولیت نسبت به شیء آخر، او را نمی‌گوییم. ممکن است علیت شیئی نسبت به شیء آخر معلول بشود، او را نمی‌گوییم. متضایفین یعنی آن دو شیء با همدیگر ملاحظه نسبت که می‌شود تضایف دارند اینها نمی‌توانند در خارج اتحاد وجودی داشته باشند اینها متقابلین می‌شوند. پس متضایفین یکونان متقابلین در صورتی که اینها تعاند در وجود و منافرت در وجود داشته باشند، یعنی منافرت از اتحاد. و اما متضایفینی که با همدیگر تعاند ندارند، منافرت از اتحاد ندارند عیب ندارد، شیئی متضایفین می‌شود و لکن متقابلین نمی‌شود. مثل عالمیت و معلومیت، مثل حبیت و محبوبیت، شما به نفس هر انسانی که خودتان هم یکی از آن مصادیق هستید نگاه کنید می‌بینید خودتان را دوست دارید، خودتان محبوب هستید، نفس، ‌محبوب است. خود آن کسی که محب اوست کیست؟ او هم خودتان هستید. هم محب نفس است هم محبوب نفس است، شما هر کدام‌‌تان هم موجود هستید، می‌دانید هستید. پس نفس شما هم عالم است، هم عالمیت دارد هم معلومیت. هم حبیت دارد هم محبوبیت دارد. پس اینگونه نیست که کل ما شیئین متضایفین شدند اینها متقابلین بشوند. ربما شیئین متضایفین می‌شوند و لکن چونکه تعاند در وجود ندارند آنها عیب ندارد متقابلین نمی‌شوند، تعددشان اعتباری می‌شود. این کلام مرحوم کمپانی و محقق نائینی است که هر دو بزرگوار اتفاق دارند و ممکن است از یکدیگر گرفته باشند هر دو می‌فرمایند بر اینکه دالیت و مدلولیت مثل عالمیت و معلومیت و مثل حبیت و محبوبیت است. اینها متضایفینی هستند که با همدیگر تعاند ندارند. در دعای ابوحمزه ثمالی دارد بر اینکه، انت دللتنی علیک، خود آن ذات باری تعالی دال است و خودش هم مدلول است.

پس علی هذا الاساس دالیت و مدلولیت وقتی که تضایفش تعاندی نشد، تقابل نشد، عیب ندارد لفظ واحد، از یک جهت دال است و از یک جهت که قصد به او متعلق شده است مدلول است. «یا من دل علی ذاته بذاته». دالیت و مدلولیت هم از قبیل آن متضایفینی است که تعاند ندارند. این کلامی است که این بزرگوارها فرموده‌اند.

اینکه دال و مدلول یعنی دلالت لفظ علی المعنی، تغایرش اعتباری بوده باشد، این امری است غیر معقول.

می‌دانید ما کلام‌مان در دلالت لفظیه است نه در دلالت عقلیه، دلالت لفظیه با دلالت عقلیه فرق دارد. دلالت لفظیه حقیقتش چیست؟ دلالت لفظیه این است که انسان معنایی را در ذهن سامع بیندازد و لکن این معنا را که در ذهن سامع می‌اندازد این انداختن در ذهن سامع بالتبع است. اولا و بالذات لفظ را در ذهن او می‌اندازد و لفظ را نقل می‌دهد به ذهن سامعش، بعد از اینکه این نقل را داد بالتبع آن معنایی که در ازاء‌ آن لفظ هست آن معنا هم منتقل به ذهن او می‌شود. چرا منتقل می‌شود معنا به ذهن او؟ این سببش دو چیز بیشتر نیست: یا به واسطه وضع است، چونکه خارجا تعیین شده است که در مقام تفهیم و تفهم این معنا مقابل این لفظ است. یا نه، ‌به برکت قرینه است، خودش قرینه می‌گذارد یا قرینه عامه یا خاصه، ‌لفظیه و مقامیه، ‌فرقی نمی‌کند، به مؤنه علم به آن قرینه که سامع آن قرینه را می‌داند یا وضع را می‌داند به واسطه او این انتقال ثانی حاصل می‌شود. و الا اگر کسی نه علم به وضع دارد نه قرینه‌ای را فرض کنید می‌فهمد و ملتفت می‌شود، لفظ منتقل به ذهنش می‌شود اگر کسی یک جمله انگلیسی بگوید منتقل به ذهن ما می‌شود اما معنا بالتبع نمی‌آید.

این دلالت لفظیه است که معنا منتقل می‌شود به معونه علم به وضع یا به معونه قرینه‌ای که موجود هست. این دلالت، دلالت لفظیه است که انسباق معنا الی الذهن به انسباق لفظ است به ذهن به معونه علم به وضع یا به واسطه قرینه خارجیه عامة‌ کان او خاصة، مقامیه کان او مقالیة. این حقیقة الاستعمال است.

وقتی که اینگونه شد، شما از اینجا می‌فهمید این معنایی که هست این لفظ وجود لفظی همان معناست. این معنایی که در ازاء این لفظ وضع شده است یا با قرینه از این لفظ اراده شده است، ‌این لفظ وجود لفظی آن معنا است. بدان جهت وقتی که آن صورت  وجود لفظی، منتقل به ذهن او شد، آن همان وجود آن معنا است که حقیقتش صورت ذهنی است او منتقل به ذهنش می‌شود. این را می‌گویند دلالت لفظیه.

در ما‌نحن‌فیه اگر من خبر بدهم به شما که زید مرد، وقتی که این کلام من با این هیئت و مواد منتقل به ذهن شما شد، صورتی که ثبوت موت بر زید خارجی است او هم منتقل به ذهن شما می‌شود با آن بیانی که گفتیم. اینگونه است یا نه؟ و لکن با وجود اینکه لفظ منتقل به معنا شده است و استعمال در معنا شده است و معنا از او فهمیده شده است، مع ذلک من از شما می‌پرسم اینکه گفت زید مات، ‌این کلام را گفت و ‌این کلام از دهانش خارج شد، این لافظ، ‌این لفظ را اراده کرده بود و قصد کرده بود یا نه؟ شما جوابش چه می‌گویید؟‌می گویید بله قطعا قصد کرده بود. چونکه این تلفظ فعل اختیاری است، ‌فعل اختیاری بدون تعلق قصد و اراده نمی‌شود. پس می‌بینید که به این کلام من، قصد متعلق شده است، در جاهایی که کلام را در معنای خودش استعمال کند، ‌در معنای موضوع‌له خودش، ‌باز آن معنای که متکلم قصدش متعلق به آن الفاظ شده است این دلالت آنجا هم هست. قتل صادر شد یا کسی، کسی را زد، یا بلند شد یا نشست ما کشف می‌کنیم که فاعل اراده کرده بود، این فعل را و فاعل این فعل، این فعل را قصد کرده بود. چونکه فعل اختیاری که بدون قصد موجود نمی‌شود.

این دلالت، ‌دلالت عقلی است. نه به معونه وضع است نه به معونه قرینه است. این به جهت حکم عقل است که فعل اختیاری از فاعل بدون اراده و قصد صادر نمی‌شود. وقتی که ما گفتیم زیدٌ لفظٌ مرحوم آخوند می‌گوید این لفظی که صادر شده است دال؛ اینکه متکلم قصدش به این متعلق شده است این چیست؟ مدلول. می‌گوییم این مدلول عقلی شد یا مدلول لفظی؟ چی باید بگوید مرحوم آخوند؟ این مدلول، ‌مدلول عقلی است. مدلول لفظی نیست که یکی ابتداء‌ به ذهن بیاید دیگری هم به تبع او به ذهن بیاید و ‌منتقل بشود. و اما اینکه قصد متعلق شده است به این لفظ که از دهان خارج می‌شود این مختص به موارد استعمال اللفظ فی الشخص نیست. هر لفظی را شما در معنای خودش استعمال کنید، یعنی لفظ را در معنای موضوع‌له‌اش استعمال کردید هنگامی که لافظ این لفظ قصدش متعلق به این کلام و به این الفاظ شده. این دلالت عقلیه هم آنجا است. عرض می‌شود که این اختصاص به الفاظ هم ندارد، بلکه در تمام افعال است، و لو لفظ نباشد، ‌قتل باشد، ضرب باشد، قیام باشد، قعود باشد، هر فعلی را از فاعل مختار شخص دید، عقل کشف می‌کند که این قصدش متعلق به او شده است، او متعلق قصدش است، ‌متعلق لحاظش است. چرا؟ چونکه فعل اختیاری بدون اللحاظ، بعد از اینکه قصد به آن تعلق گرفت موجود نمی‌شود. این دلالت، ‌دلالت عقلیه است، ‌این استعمال اللفظ فی المعنی نیست. لفظ اگر در معنای خودش استعمال بشود که مدلول وضعی اش ‌اراده شده باز این دلالت عقلی آنجا هست. پس این دلالت عقلیه ربطی به استعمال ندارد یا مرحوم آخوند.

و اما اینکه این مرحوم آخوند و صاحب فصول فرمودند، دالیت و مدلولیتی که هست اینها متضایفینی هستند و از قبیل عالمیت و معلومیت و امثال ذلک، معلوم شد که فرمایش ایشان هم ربطی به ما‌نحن‌فیه ندارد. ما در دلالت لفظیه داریم حرف می‌زنیم، دلالت لفظیه معنایش این است که گفتیم. این آیا دو تا می‌شود یا یکی می‌شود.

ثانیاً چه کسی گفت، دالیت و مدلولیت مثل عالمیت و معلومیت است و مثل حُبیت و محبوبیت است؟‌ شیء تارة‌ سبب وجود شیء می‌شود، تارة‌ سبب علم به شیء‌ می‌شود. فرض بفرمایید علم به شیئی سبب می‌شود علم به شیء آخر را، که دال و مدلول این است، علمی سبب علم آخر می‌شود. بدان جهت این دو تا می‌شود. و اما در آن دعایی که خوانده شد، ‌انت دللتنی علیک او صحیح است اما دلالت به این معنا کما اینکه ایشان گفت این دلالت به این معنا نیست. دلالتی که در استعمال اللفظ فی اللفظ می‌گوییم یا دلالتی که همان می‌گوییم که علم به شیئی سبب بوده باشد علم به شیء آخر را، ‌دالیت و مدلولیت به این معنا، در الفاظ اینجور است، سامع علم پیدا می‌کند اول به لفظ بعد منتقل می‌شود علم به معنا پیدا می‌کند. این معنا نیست. این به معنای منشأ العرفان است. یعنی منشأ عرفان من، تو خودت هستی، انت دللتنی علیک آنی که منشأ عرفان من هست نسبت به تو منشأ خودت تو هستی. چیز دیگر نیست. واقعا هم اینگونه است، چونکه خداوند متعال جلت قدرته این مخلوقاتی را که خلق کرده است، ‌این مخلوقات عجبیه، این مرکبات عجیبه را که ترکیب کرده است، (‌انسان و سایر الحیوانات)، ‌این موجوداتی که تکوین کرده است با این نظام صحیح و جودة‌ الصنع و دقة الصنعة، خداوند متعال خلق کرده است عقل به واسطه اینکه اینها نمی‌تواند به خودی خود موجود بشود منتقل می‌شود به خداوند. خداوند اینها را که خلق کرد، آن خلق کردنش ‌موجب شد ما او را شناختیم.

پس بالاخره مثل این می‌شود که شما یک بناء مهمی را ببینید، ‌ببینید عجیب اینها را درست کردند، بالاخره شما که از این بناء مهارت آن بنّاء را می‌فهمید، دال بر مهارت بنّاء‌، چه کسی است حقیقتا؟ خود بناء است. چرا؟ چونکه آن مهارت، اگر نبود، این بناء ‌موجود نمی‌شد به این نحو، ‌شما وقتی که به این موجود به این عظمت علم پیدا کردید علم پیدا می‌کنید که آن بنّاء ماهر است. بالاخره مهارت بنّاء ‌به خود مهارت کشف شد، چونکه به مهارت خودش این بناء‌ را بناء کرده بود و ما هم از این بناء‌ عظیم کشف کردیم که او مهارت دارد. بالاخره علم به مهارت او به مهارتِ خود بنّاء ‌شد و الا اگر خودش مهارت نداشت این علم به مهارت در ما حاصل نمی‌شد. خداوند متعال هم قدرتش اینگونه است، خودش ما را هدایت و خودش موجب شده او را بشناسیم. چونکه نظام را که به این نحو تکوین کرده است ‌با این دقة ‌الصنع و با این اعجوبة‌ الخلق و ترکیبی که در خارج هست ما از این می‌فهمیم که او چه قادری است. بالاخره قدرت خداوند را که به ما نشان داده است؟ ‌بالاخره به کجا منجر می‌شود؟ قدرت خودش است. چونکه بالاخره علم به مهارت بنّاء منتهی می‌شود به مهارت خودش. [قطع نوار].

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا