دروس خارج اصول / درس 184

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

[شروع از وسط]

در مقام الاول که شرط در قضیه شرطیه در مقام الانشاء قید هیئت و قید وجوب است، ‌یعنی شرط بمعنی المشروط معلق‌علیه وجوب است، ‌این معنا تا آن مطالبی که تا این مقام ذکر کردیم معلوم شد که شرط قید هیئت است یعنی معلق‌علیه وجوب است. وجوبی که در خارج انشاء شده است او مرتبط است به وجود الشرط فی الخارج،‌ معنایش تعلیق است. بعد از اینکه این معلوم شد در مقام اول نکاتی مانده است در بین که اگر آن نکات را تمام بکنیم مقام اول صاف می‌‌شود ان شاء الله.

نکته اولی که در مقام ذکر می‌‌کنیم این است که دیروز رساندیم مطلب را به این مقام که انشاء غیر المنشأ است، بحسب تحقق و بحسب حصول دو تا حصول است: یک حصول، ‌حصول المنشأ است، ‌یک حصول، ‌حصول الانشاء است. مثل باب ایجاد و ایجاد نیست که بیش از یک حصول در خارج و در عین نبود. فرق ایجاد و وجود بالاعتبار بود. مثل باب کسر و انکسار نیست باب انشاء‌ و منشأ. در کسر و انکسار یک عینیت بیشتر نیست، ‌اختلاف کسر با انکسار در اعتبار است. و لکن در باب انشاء و منشأ دو تا عینیت است:‌ یک عینیت و خارجیت مال منشأ است، ‌یک عینیت و خارجیت مال انشاء است.

روی این اساس فرقی نمی‌کند انشائی را که الان موصی می‌‌کند می‌‌گوید هذه الدار لزید بعد وفاتی، الان انشاء کرده است، أوصی، ‌وصیت کرده است، وصیت در حال حیات می‌‌شود، ‌این وصیت و این انشاء وصیت شده است، و لکن موصی‌به یعنی آن چیزی که به او وصیت کرده است، او ملکیت عند الموت است. ملکیت عند الموت او را داده است برای زید که گفته است یا زید! هذه الدار لک بعد وفاتی. معتبر و منشأ آن ملکیتی است که مبدئش موت موصی است، مُنشأ او است. و لکن انشاء چیست؟ انشاء عبارت از این است: آن ملکیت بعد الموت، او را لحاظ بکند، ملکیت دار که آن ملکیت متعلق به زید است بعد از موت خودش، این را لحاظ می‌‌کند و این را لحاظ که کرد می‌‌گوید این لفظ را که هذه الدار لک بعد وفاتی، ‌قصدش از این گفتن این است که آن منشأ و آن ملکیت وجود پیدا بکند، ‌عینیت پیدا بکند، عنوان وصیت به او منطبق بشود. می‌‌بینید مقوّم انشاء بعد از لحاظ، قصد است و فعل. فعل قول باشد یا فعل خارجی باشد. چونکه انشاء‌ به قول هم صحیح است به فعل هم صحیح است. مقوم انشاء این گفتن لفظ است به قصد اینکه آن معتبر در ظرف خودش تحقق پیدا بکند. این انشاء است. و اما منشأ آن معتبر است که آن معتبر ظرف وجودش بعد حصول الموت است. و بما اینکه بیّنا و لعل لامزید علیه چونکه معتبر ما امر عینی حقیقی نیست، ‌عینیت واقعیه ندارد، ‌اعتباریات است، اعتباریات خارج از وهم نیست حقیقتا، و لکن وهمی است که در او غرض عقلائی هست، انیاب اغوال نیست، ‌بما اینکه آن معتبر ما این نحو است پس او یک وجود دارد انشائش وجود آخر دارد.

در این ما ذکرنا که گفتیم این باب، باب انشاء و منشأ است، باب ایجاد و وجود نیست، ‌نکته اولی این است فرقی نمی‌کند ما ملتزم بشویم در باب انشاء به مسلک المشهور. مسلک مشهور در باب انشائات این است که آن معتبر را مسبب می‌‌دانند ‌از قبیل اثر می‌‌دانند و این انشاء را از قبیل سبب می‌‌دانند و از قبیل علت می‌‌دانند. می‌‌گویند انشاء وقتی که موجود شد، این انشاء سبب می‌‌شود و علت می‌‌شود و سبب می‌‌شود که آن معتبر که عبارت از امر اعتباری است در خارج موجود بشود. چگونه سبب در امور تکوینیه یک وجودی دارد، ‌مسبب وجود آخر دارد، موجد آن وجود ثانی به آن شیء اول است که آن شیء اول بوجوده امر ثانی را که حرارت هست او را هم موجود می‌‌کند، ‌چگونه در تکوینیات سبب و مسبب اینجور هستند، ‌کانّ مشهور ملتزم شده‌اند در باب انشائیات که می‌‌گویند انشاء سبب است و به این انشاء آن مسبب که عبارت از منشأ است ایجاد می‌‌شود در خارج. آن وجود آخر کأنّ معلول است، معلول اعتباری، و این انشاء که هست سبب است منتها سببیتش اعتباری است. فرقی نمی‌کند این مسلک را ملتزم بشویم باز اشکالی ندارد. چرا؟

چونکه تسبب در مانحن‌فیه که این انشاء سبب بشود، آن امر اعتباری حین موت زید تحقق پیدا کند و محقق شود، این تسبب اعتباری است، واقعیت ندارد. چونکه پایش از اعتبار در می‌آید، امر عینی و حقیقی نیست، ‌تسبب واقعی نیست، در آن تسبب واقعی است که معلول و مسبّب نمی‌تواند موجود نشود و لکن سببش موجود بشود، یعنی سبب تامش موجود بشود. و لکن در آن تسبب اعتباری اینجور نیست. چرا؟ چونکه ‌کانّ‌ در اعتبار این است:‌ اینکه می‌‌گویند اوصیت این کانّ سبب تام نیست برای وجود ملکیت بعد الموت. کانّ‌ تمام شدن او به شرط می‌‌شود یعنی به موت می‌‌شود. اینجور اعتبار می‌‌کنند. بدان جهت این وصیت با آن موت، اینها دست به دست می‌‌دهند این ملکیت عند الموت موجود می‌‌شود. خب وقتی که در مانحن‌فیه موت می‌‌شود دیگر او انشاء‌ نیست، انشاء تمام شده است.

این را در شرط متقدم جوابش را گفتیم. جوابش را گفتیم که عند الموت که ملکیت موجود می‌‌شود به جعل موجود می‌‌شود، و قبل الموت که ملکیت نیست چونکه جعل نشده است. چونکه این ملکیت امر اعتباری است و جاعل این را مرتبط قرار داده است، ‌چون معلق کرده ملکیت را به موت، این اشکالی ندارد وجود اعتباری است تعلیقش هم عیب ندارد کما ذکرنا.

چه ملتزم به این مسلک بشویم یا ملتزم بشویم به آن مسلکی که صحیح است عندنا.

[سؤال: … جواب:] کانّ‌ اعتبار اینجور است، چگونه مادامی که نار تماس با آن گلیم پیدا نکرده است نمی‌سوزاند او را و لکن بعد التماس، آن چیزی که می‌‌سوزاند خود نار است نه تماس، تماس موجد نیست ‌منه الاثر نیست. الذی منه الاثر خود نار است. کانّ‌ اینجا هم همینجور است ‌در عالم اعتبار، این انشاء مادامی که موت نشده است موجد ملکیت نیست. وقتی که موت موجود شد موجدش همین وصیت است، انشاء‌ است. کانّ‌ اینجور اعتبار می‌‌کنند، و چونکه تسبب امر اعتباری است، فرضی است، وهمی است، فقط چونکه اثر به او مترتب است و ‌اثر عقلائی می‌‌گوییم عیب ندارد و ‌شارع هم امضاء فرموده است، خب مطلب تمام می‌‌شود. و آن وصیت هم تا مادامی که آن وصیت را الغاء نکرده است موصی در حال حیاتش که آن کاغذ را قلم بکشد که غلط می‌‌کند زید بعد از من صاحب بیت می‌‌شود، ‌عصبانی شده است، مادامی که این الغاء‌ را نکرده آن انشاء را باقی می‌‌داند، ‌اعتبار می‌‌کنم کانّه باق، ‌عقلاء اینجور اعتبار می‌‌کنند. وقتی که موت موجود شد آن وقت این انشاء‌ اثرش را می‌‌کند، ‌آن ملکیت را موجود می‌‌کند. به عبارت مختصره بفرمایید که همین انشاء الان ملکیت عند الموت را ایجاد کرده است نه ملکیت حال را. این موصی به این وصیت ملکیت ظرف استقبالی را موجود کرده است چون که امر اعتباری است عیب ندارد.

چه ملتزم بشوید به این مسلک مشهور که در جای خودش گفتیم که این مسلک مشهور در باب انشاء و منشأ غیر معقول است. یعنی به این معنا که آن چیزی که ملکیت را اعتبار کرده او نفس است، لفظ موجد نیست، لفظ کاشف است هم در باب اخبار و هم در باب الانشاء. فقط فرق باب اخبار با باب انشاء این است: در باب اخبار آن چیزی که قطع نظر از این ابراز تحقق دارد او را اظهار می‌‌کند و حکایت می‌‌کند، می‌‌شود حکایت. و اما در باب الانشاء آن چیزی که به این ابراز تمام می‌‌شود که این ابراز مقومش است، تا مادامی که این ابراز نیامده است اعتبار نمی‌کنند این ملکیتی را که این شخص اعتبار کرده در نفس، ‌مادامی که اعتبار نکرده او را وصیت اعتبار نمی‌کنند، ‌وصیت تملیکیه اعتبار نمی‌کنند.

کما اینکه گفتیم اگر کسی راضی بشود، ‌من راضی هستم شما فرش من را بفروشید، مادامی که این ابراز نشده است، این رضا اذن اعتبار نمی‌شود، نمی‌گویند اذن له فی بیع ماله فی بیع متاعه. معلوم است راضی است، فرشی که ده هزار تومان بیشتر نمی‌ارزد او می‌‌خواهد آن را به پانزده هزار تومان بفروشد، خب مالک کلاهش را به آسمان پرت می‌‌کند که خیلی خوب می‌‌شود، رضا دارد. اما چیزی نگفته مالک. از آن شخصی که این بیع را می‌‌خواهد موجود کند بپرسید که هل أذن لک مالک المتاع فی بیع هذا المتاع؟ می‌‌گوید نه به من چیزی نگفته اما می‌‌دانم راضی است. بدان جهت گفته‌ایم در آن مواردی که اثر شرعی بر اذن مترتب است رضای باطنی فایده نمی‌دهد، ‌به رضای باطنی نمی‌شود مال شخصی را بفروشد انسان. چرا؟ چونکه به رضای باطنی بیع مستند به مالک نمی‌شود، نمی‌گویند فلان باع داره. اما اگر اظهار کرد رضایش را و لو رضای باطنی هم نداشته باشد، اظهار بکند که من راضی هستم، اظهار کرد استحیائا، چونکه او گفت من بفروشم اجازه بده این را بفروشم مالک هم خجالت کشید و اینها، این سال‌ها است چیزی از ما نخواسته، الان یک چیزی گفت ما هم او را رد کنیم نمی‌شود، گفت عیب ندارد، اذنتک. این بعد از اینکه فروخت، نسبت به مالک می‌‌دهند می‌‌گویند فلان باع داره. این اذن موضوعیت دارد در استناد بیع به مالک. بدان جهت شیخ هم فرموده است که رضای باطنی مولا بیع را از فضولیت خارج نمی‌کند، باید اذن بدهد یا اجازه کند. چگونه در موارد انشاء مادامی که آن رضای باطنی ابراز نشده است اذن نمی‌شود، اذن آن وقتی می‌‌شود که مبرز بیاید، این ملکیتی که من اعتبار کردم برای زید که بعد از موت من این دارم ملک او بشود، اگر مجرد اعتبار در نفس باشد به صورت ابراز در نیاید نمی‌گویند اوصی. غایة الامر می‌‌گویند که یرید ان یوصی و لکن لم یوص. عنوان وصیت عنوان انشائی است، عنوان بیع عنوان انشائی است. وقتی که انسان ابراز می‌‌کند معتبر معنون می‌‌شود به عنوان وصیت که این وصیت، ‌وصیت تملیکیه است یا وصیت، وصیت عهدیه است. این وصیت است.

بدان جهت در مانحن‌فیه حرف ما عبارت از این است در مقام اول در نکته اولی: فرقی نمی‌کند واجب مشروط شرط را به هیئت برگرداندن و نفس وجوب را معلق گرفتن صحیح است چه در باب انشائیات مسلک مشهور را کسی مشی کند چه آن مسلک صحیح را مشی کند. اینی که بعضی‌ها کانّ‌ فرموده‌اند نه، ‌فرق دارد، نه، فرقی ندارد به آن بیانی که عرض کردیم. این یکی.

اما نکته ثانیه که این ‌بحث اول را که رجوع القید است به هیئت این را تکمیل می‌‌کنیم به آن نقاط ان شاء الله:

صاحب الکفایة اگر یادتان بوده باشد در کلماتش اینجور بود، شیخ انصاری قدس الله سره که واجب مشروط بمعنی المشهور را منکر شده است، ‌کانّ فرموده است که معنای هیئت جزئی است و معنای هیئت وقتی که جزئی شد، قابل تقیید نیست. بدان جهت ایشان در جوابش فرمود که قد بیّنا فی معنی الحرفی که معنای حرفی مثل معنای اسمی کلی طبیعی است و فرقی ندارد چگونه که آن ذات ملحوظ که لفظ الابتداء به او وضع شده است ‌فی نفسه کلی طبیعی است، همان کلی طبیعی فی نفسه موضوع‌له لفظ مِن است. پس اختلاف ما بین معنای حرفی و ما بین اسمی نه در موضوع‌له است نه در مستعمل‌فیه است، فقط اختلافشان در مقدمه استعمال است که مقدمه استعمال عبارت از لحاظ است که در یکی آن ذات موضوع‌له و مستعمل‌فیه را استقلالا لحاظ می‌‌کند در اسماء و اما در حروف آلیا لحاظ می‌‌کند.

اینجا مرحوم نائینی است که اشکال کرده است کانّ‌ بر مرحوم صاحب الکفایة، گفته این چه داستانی است شما گفتید. ایشان فرموده ما قبول کردیم که معانی حرفی کلی طبیعی هستند، ‌خب قبول کردیم چگونه اسماء موضوع‌له و مستعمل‌فیه‌شان کلی طبیعی است، قبول کردیم که حروف هم موضوع‌له و مستعمل‌فیه‌شان کلی طبیعی است. و لکن آن کلی طبیعی مطلقا قابل تقیید نیست. آن کلی طبیعی ای قابل تقیید است که او بحیاله و باستقلاله لحاظ بشود. وقتی که شما معنای الرجل را، ‌معنای المرأة را، معنای الماء‌ را بحیاله لحاظ کردید آن وقت می‌‌توانید دائره‌اش را کوچک کنید که الماء البارد یا الرجل العادل یا المرأة المؤمنة و غیر ذلک من القیود. و اما کلی طبیعی‌ای که بحیاله لحاظ نمی‌شود، ‌بحیاله در ذهن نمی‌آید ‌لحاظ نمی‌شود، او قابل تقیید نیست، چونکه در ذهن چیزی نیامده تا ما دائره او را کوچک کنیم. چونکه شیء بحیاله و باستقلاله لحاظ نشده است، او قابل تقیید نیست.

یا مرحوم آخوند! شما گفتید که این لحاظ آلی در حروف و در هیئات و لحاظ استقلالی در استعمال الفاظ از مقومات استعمال است، مقدمه استعمال است، پس شما فرض کردید که آن کلی طبیعی‌ای که معنای حرفی است، او آلیا لحاظ شده است، و بحیاله و استقلاله لحاظ نشده، پس چگونه قابل تقیید می‌‌شود؟ پس بدان جهت اگر هم قبول بکنیم این معانی حروف کلی طبیعی است کالاسماء، اما بالاخره عند الاستعمال باید آلیا لحاظ بشود، ‌باستقلاله ملاحظه نشود، ‌وقتی که آلیا ملاحظه شد او دیگر قابل تقیید نمی‌شود. تقیید، حکم است. درست توجه کنید! ایشان فرموده است تقیید ضربٌ من الحکم و قسم من الحکم. چگونه حکم کردن مقتضی این است که موضوع باید مستقلا و منحازا لحاظ بشود بر حاکم، تقیید هم قسمی از حکم است، اخذ کردن سعه معنا است. بدان جهت باید معنا استقلالا لحاظ بشود. پس در حروف این لحاظ استقلالی نیست.

بدان جهت مرحوم نائینی فرموده: اینکه مرحوم شیخ فرموده است معنای هیئت و معنای حرف، اینها قابل تقیید نیستند، باید قید را به ماده برگرداند نه به هیئت، ‌این حرف ایشان به این حرف شما که معانی حروف و هیئات کلیات طبیعیه هستند، ‌در مقام الوضع و مستعمل‌فیه کلی طبیعی است، ‌این جواب شیخ نمی‌شود، مطلب شیخ تمام است.

و لکن صاحب کفایه یک حرفی دارد، ‌این حرف را بعد خواهد گفت، ‌خواهد فرمود آن واجبی را که شیخ می‌‌گوید واجب مشروط، ‌چونکه شرط را به ماده برگرداند شیخ، ‌خواهد فرمود صاحب کفایه این واجب مشروط بناء بر مسلک شیخ که قید را به ماده بر می‌‌گرداند همان واجبی است که صاحب فصول اسمش را واجب معلق می‌‌گوید. واجب را یک تقسیمی خواهیم کرد واجب معلق و منجز ان شاء الله که این تقسیم از صاحب فصول است که واجب را تقسیم کرده به معلق و منجز. مرحوم صاحب کفایه خواهد فرمود واجب مشروط بناء بر مسلک شیخ که تقیید هیئت را محال می‌‌داند و قید را بر می‌‌گرداند به ماده، این عین واجب معلقی است که صاحب فصول گفته است.

نائینی اینجور فرموده است. فرموده است: این حرف شیخ تمام است، درست توجه کنید! این حرف شیخ تمام است که هیئت قابل تقیید نیست چونکه لحاظ معنای هیئت آلی می‌‌شود و لو کلی طبیعی بوده باشد. و لکن این حرفی که حرف شیخ در واجب مشروط یعنی واجب مشروط پیش شیخ واجب معلق عند صاحب الفصول باشد که صاحب کفایه فرموده این غلط است. نه. این واجب مشروط، شرط قید هیئت نیست، قید ماده است، و لکن واجب معلق به اصطلاح صاحب الفصول بشود نه، ‌این حرف، ‌حرف بی ربطی است کانّ. این درست نیست. چرا یا مرحوم نائینی؟

ایشان این‌گونه می‌‌فرماید، می‌‌فرماید شرط بنا بر مسلک شیخ قید ماده منتسبه است. بنا بر مسلک صاحب فصول قید، ‌قید ماده است قبل الانتساب، و لکن بنا بر مسلک شیخ، ‌ببینید کار را به کجاها رسانده‌اند اینها، خدا به اینها رحمت کند! ایشان می‌‌فرماید بنا بر مسلک صاحب فصول قید، ‌قید ماده است قبل از اینکه متلبس بشود ماده به نسبت طلبیه، و لکن بنا بر مسلک شیخ این شرط در واجباتِ مشروط قید ماده منتسبه است، یعنی ماده وقتی که نسبتی را پیدا می‌‌کند، آن وقت قید می‌‌خورد.

درست توجه کنید عرض کنم که مراد ایشان چیست!

مراد ایشان این است که مولا یک وقت لحاظ می‌‌کند اکرام زیدی که بعد از مجیء‌ زید است. این را لحاظ می‌‌کند. بعد وقتی که این را لحاظ کرد دید اکرام زید عبدش اکرام بکن زید را بعد از مجیء زید در او صلاحی هست، می‌‌گوید اکرم زیدا بعد مجیئه که بعد مجیئه قید اکرام است، یعنی اکرام بعد المجیء‌ یجب. این می‌‌شود واجب معلق که صاحب فصول می‌‌گوید. و لکن حرف سر این است که: آن وقتی که این اکرام منتسب می‌‌شود، ‌این ماده، منتسب می‌‌شود به مخاطب به نسبت طلبیه، یعنی آن وقتی که مولا این اکرام را نسبت می‌‌دهد به مخاطب در آن حین نسبت که این نسبت را می‌‌دهد به نسبت طلبیه، قید بنا بر مسلک مشهور آن وقت به اکرام می‌‌خورد. وقتی که ماده، ماده منتسبه شد، ‌منتسب شد این ماده، ‌نسبت طلبیه پیدا کرد، آن آنی که ماده نسبت طلبیه پیدا می‌‌کند، آن وقت قید به او می‌‌خورد. می‌‌دانید یعنی چه؟ یعنی ایشان می‌‌فرماید آن حجی که متصف است به استطاعت خارجیه این حج متعلق نسبت طلبیه است. آن حجی که متصف است به استطاعت خارجیه که می‌‌گویند این حج را بیاوری با استطاعت است، این حجی که متصف است این حج متصف به استطاعت خارجیه این متعلق الطلب است. این حج خاص یعنی ‌حجی که اتصاف دارد به استطاعت خارجیه این متعلق طلب است. که همان ماده منتسبه می‌‌شود. اینجور فرموده است نائینی قدس الله نفسه، ‌صاحب التقریرات اینجور فرموده است ایشان.

خب این کلامی که ایشان فرموده است یک خورده شرحش بدهیم:

اما اینکه فرمود تقیید در معانی‌ای می‌‌شود که آن معنا کلی طبیعی باشد و لحاظش لحاظ استقلالی داشته باشد، از حرف‌ها ظاهر شد که این حرف پا در هوا است. چرا؟ چونکه در واجب مشروط این تقیید نیست. درست است تقیید معنای اسمی که در مقام معنا انسان بخواهد قید بزند باید مستقلا لحاظ کند. این درست است. و لکن ما گفتیم در واجبات مشروطه طلب در مقام معنا ضیق نمی‌شود. طلب آن وقتی که وجود خارجی پیدا می‌‌کند، وجود خارجی اش بسته می‌‌شود به وجود شیء آخر، و چونکه امر اعتباری است وجود تعلیقی پیدا می‌‌کند. این جوابش را گفتیم. و عرض کردیم منافات ندارد در مقام لحاظ معنا آلی بوده باشد و لکن کلامی که متکلم می‌‌گوید غرض اصلی اش حکایت آن معنای آلی بوده باشد، ‌در مقام غرض ها، در مقام لحاظ آلیت دارد و لکن در مقام غرض او استقلالیت دارد، آن چیزی را که می‌‌خواهد حکایت کند آن مضمون فی است که زید فی الدار، او غرض اصلی است. بلکه می‌‌توان گفت در تمام موارد چه جملات، ‌جملات خبریه بوده باشند چه جملات، ‌جملات انشائیه بوده باشند، در جایی که انشاء مدلول هیئت است یا آن جمله خبریه که در مقام گفته می‌‌شود، غرض در تمامی آنها تفهیم این معانی حرفیه و معانی هیئات است. بله، ربما اینکه می‌‌گوید فرض بفرمایید اطلب منک ضرب زید، طلب به معنای اسمی لحاظ شده است، غرضش تفهیم آن طلب است، ‌عیب ندارد، این بعضا می‌‌شود. و لکن غالبا که این هیئات و حروف استعمال می‌‌شود، در مقام حکایت غرض اصلی متکلم تفهیم معنای آنها است و لو در مقام لحاظ، ‌آلی است، غرض اصلی اش او است. کما اینکه در مقام انشاء گفتیم که هذا لک بعد وفاتی غرضش جعل و وجود دادن به این معنای لام تملیک است که هذا لک بعد وفاتی.

پس یا نائینی! خدا درجاتت عالی است متعالی بفرماید! حق بزرگی ایشان دارد به گردن ماها، ‌این حرف شما که شما می‌‌فرمایید بر اینکه این معنای کلی طبیعی باید در لحاظ استقلالیت داشته باشد تا قید بردارد این تقیید در معانی است در مقام لحاظ معنا، و اما تقییدی که در واجب مشروط است، او تعلیق است، قید در مقام غرض است، او تعلیق در وجود است. تعلیق در وجود گفتیم محذور ندارد، چونکه غرض معانی حرفیه است.

[سؤال: … جواب:] عرض کردیم که تعلیق معنایش چیست. دیگر تقیید نیست. … نه این‌گونه نیست. ایشان تقیید را تصریح می‌‌کند که معانی کلی‌ ای که بحیاله لحاظ می‌‌شود تقیید عبارت از تضییق دائره صدق آنها است و این در معانی‌ ای می‌‌شود که مستقلا لحاظ بشود. تصریح دارد.

اما این ماده منتسبه که ایشان گفت درست من نفهمیدم‌، یعنی نفهمیده‌ایم تا امروز که ایشان مرادش چیست. خب اگر مراد شما این است: آن وقتی که استطاعت در خارج عینیت پیدا کند از مکلف، آن وقت حج متعلق نسبت طلبیه است، ‌یعنی نسبت طلبیه‌ای که ایجاد شده است، ‌چونکه انشاء است دیگر، در مقام انشاء، ‌نسبت واقعیت پیدا می‌‌کند به انشاء، اگر مراد شما این است که آن وقتی که استطاعت در خارج عینیت پیدا کرد به نحوی که حج اگر اتیان کند مکلف، ‌حجش متصف می‌‌شود که حج با استطاعت است، آن وقت این حج متعلق نسبت طلبیه است، این عین واجب مشروط است به اصطلاح مشهور. معنایش این است که این استطاعت عینیت نکند، حج متعلق وجوب نیست. یعنی حج اگر متصف به استطاعت خارجیه پیدا نکند، متعلق وجوب نیست. اما صلاة اینجور نیست، صلاة چه متصف بشود به طهارت خارجیه که من در حالی هستم که الان صلاة را بخوانم صلاتم متصف می‌‌شود که با طهارت است چونکه وضوء دارم. صلاة اینجور نیست. صلاة یعنی صلاة مع التقید بالطهارة این متعلق طلب است چه در آن زمانی که صلاة اتیان بکند مکلف متصف می‌‌شود به طهارت خارجیه چه آن زمانی که وضوء ندارد، ‌الان اربع رکعات را بخواند متصف به طهارت نمی‌شود. صلاة در دو حال متعلق طلب است. اگر این را بگویید، واجب مطلق و مشروط همین است، بیشتر نیست، شما عبارتش را عوض کردیم. معنای واجب مشروط این است: مادامی که شرط در خارج عینیت نکند، ‌متعلق وجوب نیست، ‌متعلق تکلیف نیست آن فعل. این همین است. اگر معنای آخری هست ما که نمی‌فهمیم.

به عبارت واضحه: یا مرحوم نائینی! ما دو تا بیشتر که نداریم در مانحن‌فیه: یک نسبت طلبیه داریم که انشاء شده است، یکی هم متعلق نسبت طلبیه داریم که آن عبارت از همان فعل است، حج است. دو تا بیشتر که نداریم. قید اگر برگردد به متعلق می‌‌شود واجب معلق صاحب فصول، ‌قید برگردد به نسبت طلبیه می‌‌شود واجب مشروط به اصطلاح مشهور. دیگر شما یک چیز دیگر ‌ماده منتسبه گفتید، خب ماده منتسبه چیست؟ ما که نفهمیده‌ایم یعنی چه.

این هم نکته ثانیه بود.

اما نکته ثالثه که تمام می‌‌کنم و آن این است: خب کسی بگوید که شما بالاخره طلبی را که ایجاد کرده است حاکم، این طلب را معلق دانستید به حصول آنی که به او شرط الوجوب اطلاق می‌‌کنید و می‌‌گویید بر اینکه مادامی که این شرط الوجوب حاصل نشود طلب در خارج واقعیت ندارد، (واقعیت عالم اعتباری ها، واقعیت ندارد). و لکن می‌‌گویید قبل از اینکه این شرط در خارج موجود بشود انشاء‌ وجعل طلب شده است. اینجور می‌‌گوییم آخه، می‌‌گوییم جعل شده و لکن مجعول رتبه‌اش متأخر است. اینجور است یا نه؟ می‌‌گویید انشاء هست و لکن منشأ بعد موجود می‌‌شود. خب این مولا مگر دیوانه است؟ خب بگذارد وقتی که شرط موجود شد آن وقت طلب را انشاء کند که دیروز آن شیخنا می‌‌فرمودند صاحب کفایه هم در کفایه دارد فان قلت فما فائدة الانشاء؟ وقتی که منشأ حالی نیست فایده این انشاء چیست؟

خب این را می‌‌دانید که حکم مجعول اگر حکم به نحو قضیه حقیقیه بوده باشد، خودش هم حکم کلی باشد، قیود را متوجه باشید، دو تا قید: حکم مجعول اگر به نحو قضیه حقیقیه بوده باشد و خودش هم حکم عام بوده باشد یا حکمی را که مولا می‌‌خواهد جعل کند حکم عام است، می‌‌خواهد حکم عامی را جعل کند، ‌این لامحاله باید حکم را به نحو واجب مشروط جعل کند. چرا؟ چونکه اگر بخواهد حکم خارجی و خطاب خاصی برای هر مکلفی متوجه کند وقتی که شرط، فعلی است وقتی که زید آمد بگوید اکرمه، ‌دیگر قبلا به مشروطا موجود نکند، حکم عام اگر اینجور بشود، این اگر امکان عقلی هم داشته باشد که مولا این کار را بکند، ‌این احکام مستقله‌ای که هر مکلفی یک حکم مستقلی دارد، ‌برای هر مکلف ممکن باشد یک حکم مستقلی به خطاب مستقل جعل کند و بیان کند، اگر مولا این کار را بکند می‌‌گویند دیوانه است این مولا. اولا این شرطها را که کی این زید می‌آید یا کی آن میت می‌‌میرد که تجهیزش واجب می‌‌شود، ‌کی دخول زوال شمس می‌‌شود، کی دست کسی به بول اصابت می‌‌کند که اغسله را مطلق بگوید، دیگر نگوید ان اصابک یدک بول فاغسله‌، ‌قضیه شرطیه بگوید، ‌اگر ممکن هم بوده باشد مولا بخواهد این احکام مستقله را جعل کند می‌‌گویند مولا دیوانه شده است یک چاره‌ای باید کرد به این مولا. لغو محض است. اگر امکان داشته باشد، ‌اگر ممکن بوده باشد این لغو محض است و معنا ندارد در خطابات.

این هم که صاحب کفایه در کفایه اشاره کرده است در ذیل، مع أنّ حکم را مشروط کردن به جهت این است که فعلی بشود در حق کسانی که شرط در حق آنها فعلی است و نسبت به آن دیگری‌ها حکم، ‌حکم مشروط بشود، ناظر به این حکم عام است که حکمی را عاما جعل بکند.

و اما اگر حکم عام نشد، مولا می‌‌خواهد به عبدش بگوید که ان جائک زید فأکرمه، حکم، ‌حکم عام نیست، ‌مال عبد است، ‌خب این هم جوابش همانی است که در کفایه گفته است. کفایه که گفتم به جهت این است که مولا می‌‌بیند که اگر این صبر کند زید بیاید آن وقت بگوید اکرمه، آن وقت متمکن از خطاب نیست، ممکن است زید نصف شب برود خانه‌اش، مولا هم آن وقت خُرخُر می‌‌کند متمکن از خطاب نیست، خطاب را اول جعل می‌‌کند.

یک چیزی هم ما اضافه می‌‌کنیم. آن یک چیز این است که حکم را به نحو مشروط جعل می‌‌کند، ‌همان حرفی است که در قضایای خارجیه گفتیم. می‌‌خواهد کلفت احراز شرط را از گردنش بیندازد مولا. چونکه اگر بخواهد حکم را مطلق جعل کند در آن زمان باید شرط را خودش احراز کند تا حکم را مطلق جعل کند. مولا نه، می‌‌خواهد این مؤونه را بیندازد گردن مکلف که احراز شرط را او کند، لذا به عنوان قضیه حقیقیه جعل می‌‌کند: ان جائک زید فأکرمه.

و الحمد لله رب العالمین.

کلام واقع می‌‌شود در آن حدیثی که رجوع الشرط است الی المادة لبا. ان شاء الله هفته آینده که تعطیل است بعد از آن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا