دروس خارج اصول / درس 183
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
[شروع از وسط]در معانی اسمیه معقول است و در غیر معانی که آن معانی بحیالها لحاظ نمیشود، در آن معانی که از آنها است معانی حروف و هیئات، در آن معانی این تقیید و تضییق معنا متصور نیست.
و یک مسئله مسئله تعلیق است. تعلیق ربطی به وجود دارد، کاری با مفهوم و معنا ندارد. شیئی که قابل بوده باشد برای ایجاد اعتباری که وجود اعتباری داشته باشد، آن شیء را در وجود، یعنی وجودش را منوط قرار میدهد آن شخص منشیء و آن شخصی که انشاء و ایجاد میکند وجود آن را مرتبط میکند به وجود شیء آخر، این تعلیق گفتیم در مفاهیمی که قابل انشاء هست جاری میشود اعم از اینکه آن معنا که قابل انشاء است معنای اسمی بوده باشد، اطلب منک ضرب زید، یا معنای هیئت و معنای حرفی بوده باشد. بعد از اینکه معنای هیئت قابل انشاء شد، امری شد که در خارج به انشاء حاصل میشود، میشود آن وجودش را منوط قرار داد به حصول شیء آخر. مثلا شما ملاحظه بفرمایید کسی در مقام وصیت میگوید به آن زید که مخاطب است یا زید! لک هذه الدار بعد وفاتی، موصی به آن خانهای که دارد اشاره میکند، میگوید به آن موصی له که عبارت از زید است یا زید! لک هذه الدار بعد وفاتی، وصیت وصیت تملکیه است که مستفاد از لام است که از حروف است، هذه الدار لک بعد وفاتی، منتها مراد از لک، لک الحی است که باید زنده بوده باشد بعد از وفات. میبینید در مانحنفیه غیر از این شخص موصی که خودش جزئی خارجی است، و غیر از این دار خارجی که خودش هم دار جزئی خارجی است، و غیر از موصی له که عبارت از زید است، سه تا جزئی حقیقی در خارج موجود است که قابل صدق بر کثیرین نیست، این ملکیت این دار، ملکیت امر اعتباری است، این دار را نسبت میدهد به آن زید به نسبت تملیکیة یعنی واقع نسبت تملیکیة، میگوید هذه الدار لک، این دار را نسبت به او میدهد و لکن غرضش از این نسبت دادن ایجاد ملکیت است یعنی ایجاد این انتساب است، مقام مقام انشاء است، مقام مقام تملیک است. غرضش این است که به این گفتن این نسبت این دار به آن زید خارجیت پیدا کند و لکن میدانید این نسبت نمیخواهد علی کل تقدیر در خارج موجود بشود. غرضش این است که این نسبت حصولش در خارج منوط به حصول موت خودش است، یعنی آن کسی که موصی است، بعد وفاتی، یعنی این دار بعد از وفات من علی تقدیر اینکه موت محقق شد این دار آن وقت منتسب به تو است، انتساب آن وقت است و غرضش هم این است که این انتساب آن وقتی موجود بشود. و عرض کردیم چونکه این ملکیت امر اعتباری است وجود تکوینی ندارد، چونکه از اعتباریات است میشود امر اعتباری را اعتبار کرد و او را معلق کرد یعنی وجودش را و حصولش را در عالم اعتبار منوط قرار بدهد به حصول شیء آخر و لو آن شیء آخر امر تکوینی باشد مثل موت. این امر ممکن است.
فرق ما بین اخبار و انشاء این است: گفتیم در جایی که انسان میگوید هذه الدار لک بعد وفاتی یا بگوید هذه الدار ملکک بعد وفاتی، به مفاد اسمی بگوید، اینکه این را میگوید تارة در مقام اخبار میگوید، چونکه قبلا وصیت کرده وصیتنامه هم نوشته است بعد در مقام حکایت میگوید که هذه الدار لزید بعد وفاتی یا هذه الدار ملک لزید بعد وفاتی. غرضش از این کلام که این دار را نسبت میدهد به زید به نسبت تملیکیة در مثال اول که هذه الدار لک بعد وفاتی، یا نسبت ملک این دار را به زید میدهد کما فی المثال الثانی هذه الدار ملکک بعد وفاتی، نسبت ملکیت را به آن شخص میدهد، غرضش عبارت از این است: آن نسبت تملیکیهای که قطع نظر از این اظهار در خارج موجود است و معتبر است او را حکایت کند. بدان جهت شخصی میپرسد با این خانهای که داری بچه هایت خانه دیگر دارند با این خانه بعد از وفات چه کار کردی میگوید هذه الدار ملک لزید بعد وفاتی یا هذه الدار لزید بعد وفاتی. این مقام، مقام اخبار است. یک وقت همین کلام را در مقام انشاء میگوید، به زید که میگوید یا زید! هذه الدار لک بعد وفاتی نسبت این دار را که به زید میدهد به نسبت تملیکیه، غرضش از این نسبت دادن این است که این نسبت به این گفتن تحقق پیدا بکند. این میشود انشاء.
کما اینکه سابقا هم مرحوم آخوند فرمود که فرق ما بین الاخبار و الانشاء در این داعی و غرض است که گفتیم حرف صحیحی هم هست. انشائیت و خبریت داخل در مستعملفیه نیست، مستعملفیه هیئات نیست. هیئت مدلولش همان انتساب است. (باز که انتساب را که میگویم این عنوان انتساب است که میگویم، آن واقع انتساب را نمیشود گفت الا بالعنوان). بدان جهت است لام وضع شده است به آن انتساب یعنی واقع الانتساب که این دار را که من نسبت میدهم به زید، این انتسابی که میدهم که به فعل من به حمل الشایع انتساب است، لام به آن حمل الشایع دلالت میکند، این را که انتساب میدهم غرضم از این چیست؟ تارة حکایت است از انتسابی که قبلا محقق شده است یعنی قطع نظر از این اظهار، آن میشود اخبار. یک وقت غرضم این است که نه، با این ابراز که این انتساب را ابراز میکنم که آن انتساب تحقق پیدا کند، این میشود انشاء. مثل فرق ما بین بعت در مقام اخبار و ما بین بعت در مقام انشاء.
خب وقتی که اینجور شد، غرض شد، خب ممکن است و گفتیم در جمله خبریه و انشائیه هر دو هست، ممکن است کلامی را که متکلم که ابراز میکند غرض اصلی اش إفهام معنای حرفی بوده باشد و غرض اصلی اش انشاء معنای حرفی بوده باشد، یعنی حکایت بکند آن معنای حرفی را مثل اینکه دیروز مثال میزدم میگفتم کسی درب خانه را میزند که زید را میداند کیست، دار را هم میداند دار زید است، میگوید زید فی الدار که سؤال که میکند، غرضش همان فهمیدن معنای فی است، بدان جهت آن هم میگوید که نعم فی الدار. غرض اصلیِ آن کسی که میگوید در مقام جواب نعم زید فی الدار، غرض اصلی او تفهیم سائل است به همان معنایی که ما از او تعبیر به معنای فی میکنیم، لفظ فی را میگوییم به او دلالت میکند، علامت به آن معنا است.
پس میبینید فی در مقام لحاظ یعنی تصور و لو معنایش بحیاله لحاظ نشده بود و الا معنای اسمی میشد، فی معنایش معنای حرفی است، و لکن در مقام الغرض منافات ندارد که استقلالیت داشته باشد یعنی غرض اصلی تفهیم او بوده باشد. در مقام انشاء هم همینجور است، غرض اصلی آن نسبتی که داده است که لام دلالت میکند و علامت او است، هذا لک بعد وفاتی، یا غرض اصلی اش که گفته است اضرب، ضرب را نسبت داده است به مخاطب به نسبت طلبیه، غرضش این است که همین نسبت خارجیت پیدا بکند. غرض اصلی همین معنای هیئت است، وجوب را انشاء میکند به اضرب گفتن، طلب را انشاء میکند. پس منافات ندارد شیئی در مقام لحاظ معنایش بحیاله لحاظ نشود و لکن در مقام الغرض، غرض تفهیم او یا ایجاد او بوده باشد در کلام.
وقتی که اینجور شد، شما ملاحظه بفرمایید، درست توجه بفرمایید به نکات عرضم! خب مولا این طلب را که انشاء میکند، گفتیم و لو طلب امر اعتباری است، ملکیت امر اعتباری است و لکن در این طلبی که انشاء کرده و در این ملکیتی که انشاء کرده باید یک غرضی داشته باشد که از انیاب اغوال خارج بکند اعتباریات عقلاء و اعتباریات عرف را، باید یک غرضی داشته باشد. خب وقتی که دید آن غرض مترتب به طلب مطلق نیست، مطلق در مقابل معلق نه مقید، غرضش فقط در طلب مقید است، غرضش در طلب مقید است، آن انشاء بکند طلب را که طلب هیچ تعلیقی نداشته باشد،در او هیچ غرضی و مصلحتی نیست، لغو محض است، و لکن اگر معلق بکند این طلب را در مقام انشاء به حصول شیء آخر، نه در او غرض هست، خب قهرا طلب را معلق انشاء میکند.
مثلا ببینید در این پوشیدن لباس صخیم مصلحت هست و لکن مصحلتش کی هست؟ مصلحتش در زمستان است، و الا در تابستان در قلب الاسد[1] که ما هر چه لباس ضخیم داریم بپوشیم میگویند آقا مثل اینکه اول ما خلق اللهش اشکال پیدا کرده است، اینجور میگویند دیگر، میبینید که صلاح در فعل در صورتی است که شیء آخری حاصل بشود، شتاء بیاید. خب مولا میخواهد مثلا به عبدش دستور بدهد که در زمستان باید به خودت تحفظ بکنی تا سرما نخوری، میگوید بر اینکه اذا جاء الشتاء فالبس الثوب الضخیم که این فعل اختیاری مصلحتش در زمانی است که این شیء موجود بشود یعنی شتاء بیاید. خب قهرا این طلب را که اعتبار میکند، طلب را این مولا عاقل است به جهت بعث عبد اعتبار میکند که طلب بعث کند مکلف و عبد را نحو الفعل. خب این طلب وقتی که فعل در وقتی که زمستان بیاید در او مصلحت است طلب لبس ثیاب هم این طلب در آن ظرف مصلحت دارد. در تابستان طلب کند که نه، من مطلقا طلب میکنم چه تابستان باشد چه زمستان؟ طلب را مطلق جعل کند که طلب منوط نباشد، طلب مطلق باشد؟ این اطلاقش لغو محض است چه فایده دارد؟ آنی که دعوت میکند مکلف را به فعل، او طلب است و این طلب را اگر اعتبار بکند مقارنا لحصول الشتاء همان وافی به غرض مولا است عبد را بعث میکند نحو آن فعل، وقتی که اینجور شد، مولا هم که دیوانه نیست پس طلب را مطلقا یعنی غیر معلقا اعتبار نمیکند.
مثلا فرض بفرمایید انسان طعام و شراب داشته باشد آب داشته باشد، با خودش غذا داشته باشد همراهش، این در سفر مطلوب است در حضر مطلوب است. خب در حضر همه جا دکان است دیگر، خانه است میرود خانهاش همه چیز است یا در بازار همه دکانها هست. میگوید اذا سافرت فاحمل معک الطعام و الشراب، به عبدش یا پسرش اینگونه طلب میکند. این وافی به غرض مولا است، چونکه غرضش این بود که این وقتی که به سفر، خارج میشود چون که حمل طعام و شراب در سفر ملاک ملزم دارد، این هم میخواهد این عبد را بعث به او بکند. اگر این طلب را منوط قرار ندهد به حصول السفر چه حاضر باشی چه مسافر باشی من طلبم هست مطلق است این لغو محض است. چه اثری دارد این طلب؟ طلب هم که قابل تعلیق است گفتیم امر اعتباری است مثل ملکیت است. میگوید اذا خرجت الی السفر فاحمل معک الطعام و الشراب، این عیب ندارد.
این را درست توجه بفرمایید! در حرف کفایه ما نتیجه خواهیم گرفت از اینها، پس بعد از اینکه ما فارغ شدیم از این معنا که معنای هیئت و لو معنای حرفی است و لکن این معنای حرفی در مقام لحاظ که لحاظ میشود در آن لحاظ استقلالیت ندارد، کما بینا، معانی حرفی. و لکن منافات ندارد که معانی حرفیه در مقام غرض و در مقام غایت استقلالیت داشته باشند، هم در اخبارات هم در انشائات، فرقی نمیکند. وقتی که انشاء بودن مدلول کلام بالغرض است، اخبار بودن مدلول کلام بالغرض شد، وقتی که اینجور شد، پس آن وقت کلامی را که متکلم میگوید و در آن کلام ضرب را به مخاطب نسبت میدهد به نسبت طلبیه که معنای اضرب است، غرضی باید داشته باشد، غرضش چیست در مقام انشاء؟ این است که این نسبت واقعیت و خارجیت پیدا کند چونکه امر انشائی است. چونکه غرض ربما متعلق میشود که این نسبت واقعیت پیدا کند علی کل تقدیر، آنجا میگوید اضرب زیدا مطلقا، یک وقت نه، غرضش این است که فعل عند حصول شیء آخر ملاک دارد و این هم غرضش طلب آن شیء است، خب این طلب را مطلقا اعتبار کردن لغو است هیچ اثری به او مترتب نمیشود، میگوید ان جائک زید فأکرمه که غرضش از إسناد اکرام به زید به نسبت طلبیه این است که این نسبت طلبیه موجود بشود، این نسبت طلبیه عند المجیء موجود بشود، الان انشاء میکند نسبت طلبیه عند مجیء زید را. این هم کافی است و موافق با غرض است. چرا؟ چونکه غرض مولا از طلب بعث مکلف است نحو الفعل، این بعث به آن طلبی که عند المجیء است به جعل او و به انشاء او حاصل میشود. مولا همینجور جعل میکند.
پس این اشتراط در واجبات مشروطه تعلیق وجود الطلب است. یعنی آن طلبی که انشاء میشود چه در مقام لحاظ حرفیا لحاظ بشود مثل اضرب، چه اسمیا لحاظ بشود مثل اطلب منک ضرب زید، چونکه در مقام غرض هر دو تا در مقام انشاء غرض هستند و غرض میتواند حصول طلب علی الاطلاق بوده باشد، باز طلب که میگوید از باب ضیق است، آن چیزی که این انشاء کرد بعد الانشاء مصداق الطلب میشود آن چیزی که در خارج موجود شده، غرضش این است که آن مصداق الطلب و مصداق البعثی که هست، یک وقت علی کل تقدیر موجود بشود یک وقت منوطا به حصول شیء آخر. و چونکه گفتیم این طلب فی حقیقته امر حقیقی عینی نیست، امر اعتباری است عیب ندارد، زید اگر آمد بعد از اینکه زید آمد اکرامش متعلق وجوب و طلب میشود، این طلب که موجود است نه اینکه آمدن زید موجود کرده. سابقا گفته ایم در شرط متأخر، شرط تأثیری ندارد، بعد از آمدن که طلب موجود است چونکه طلب را مولا انشاء کرده، و اگر نیاید طلب ندارد چونکه در فرض نیامدن طلبی انشاء نکرده. بدان جهت اگر موصی مرد، موصیله زنده شد، خانه مال موصیله میشود چونکه در این فرض انشاء ملکیت کرده است، و اگر نه، موصی خودش زنده است، موصیله صدایش در آمد که دیشب جان داده است، خود موصی زنده و چاق است، این خانه ملکیتش حاصل نمیشود دیگر، چرا حاصل نمیشود؟ چون در این فرض موصی جعل ملکیت نکرده است، چونکه امر اعتباری است قابل این است که تقدیرا و معلقا موجود بشود، در موجودات تکوینیه نمیشود، در موجودات عینیه، در امور اعتباریه عیب ندارد.
آن وقت میماند به قول شما، شبهه اینکه این انشاء از منشأ منفک شد. برای اینکه الان این انشاء میکند، الان میگوید ان جائک زید فأکرمه و قصدش این است که به إسناد اکرام زید به مخاطب به آن نسبت طلبیه غرضش این است که طلب موجود بشود، پس این انشاء الان موجود شده است بدان جهت ممکن است آن آمر خودش هم بمیرد و مأمور آن تکلیفش باقی است باید به آن تکلیف عمل کند. این انشاء موجود شده است و لکن فعلا که زید نیامده که طلب موجود نیست. پس منشأ طلب بود. این تفکیک انشاء از منشأ شد. یا فرض کنید در باب الوصیة که اوضحتر است، همه ذهنشان مأنوس است، خب وصیت کرد دیگر، گفت بعد وفاتی داری لزید یا گفت أوصیکم یا اولادی، اعلموا! ان داری الفلانیة بعد وفاتی لزید یا ملک زید، وصیت شد، تمام شد دیگر، خودش هم بعد از دو سال مرد، بعد از دو سال ملکیت دار برای موصیله موجود میشود. این منشأ بعد شد و لکن انشاء فیما قبل است.
این اینجاست که میگوییم که باب انشاء و منشأ قیاس به باب ایجاد و وجود نمیشود. آن چیزی که منفک نمیشود و انفکاک آنجا معقول نیست باب ایجاد و وجود است. باب ایجاد و وجود را معنا کنم، یعنی دو شیئی بوده باشد که حقیقتشان یکی شیء است، یک وجود و یک عینیت نیست، فقط تفاوتشان بالاعتبار است. آن هستی که هست، وقتی که کسی یک سیلی محکم زد صورت زید ضرب موجود شده است، ایجاد کرده ضرب را، ضرب هم موجود شده است، و لکن ایجاد ضرب با وجود ضرب دو تا عینیت ندارند در خارج، یک هستی هست، آن هستی نسبتش را به ماهیت میدهیم میشود ضرب، وجود ضرب است، نسبتش را به فاعل میدهیم که آن موجد، چه فاعل بالاختیار چه فاعل بالاضطرار معنایش ایجاد میشود. آنجا معقول نیست که ایجاد بشود و لکن شیء موجود نشود، یا شیء موجود بشود ایجاد نشود. این نمیشود. کسر و انکسار از این قبیل است که میگویند این از باب کسر و انکسار است یعنی انکسار با کسر در حقیقت در خارج دو عینیت ندارد. عینیت در خارج یک چیز است، یک هستی است، این یک هستی در او دو اعتبار است. این انکسار نسبتش را به شیشه میدهیم، به عنوان انکسار، این حالتی است که در شیشه پیدا شده است، این را نسبت به شیشه میدهیم میشود انکسر الزجاج، اسنادش را به آن فاعل میدهیم او میشود کسر و الا در خارج دو تا عینیت ندارد. آنجا است که هر جا، درست توجه کنید به عرضم! هر جا که باب وجود و ایجاد شد، باب کسر و انکسار شد آنجا تفکیک غیر معقول است. و اما باب انشاء و منشأ اینجور نیست، باب انشاء و منشأ در خارج یک عینیت نیست، منشأ عینیتش اعتباری است، آن منشأ ملکیتی است که مبدئش موت موصی است، او منشأ است، با انشاء، او موجود شده است، اما انشاء او چیست؟ انشاء او، او نیست، انشاء او لحاظ او است که آن شخص منشی در نفس لحاظ کرده است.
[قطع نوار][1] . اسد یعنی شهریور از اسامی قدیم ماههای ایرانی است.