دروس خارج اصول / درس 179
تقسیمات واجب
واجب مطلق و مشروط
رجوع قید به هیئت یا به ماده
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
[شروع از وسط]این تعاریف که اینها اطراد ندارد یا انعکاس ندارد، جامع افراد نیست و مانع اغیار نیست.
میفرماید بما اینکه این تعاریف تعریف از قبیل الحد یا از قبیل الرسم نیست، داخل هستند این تعاریف در شرح الاسم. و در تعریف شرح الاسم نه اطراد معتبر است و نه انعکاس معتبر است. و اینها بما اینکه حد و رسم نیستند پس کلام در این تعاریف لاطائل تحته. کما لایخفی که اینها حد و رسم نیستند، برای اینکه علی ما سنبین واجب مطلق و واجب مشروط هر دو از امور اعتباریه است یعنی اعتباریه عقلائیه، مثل سایر امور انشائیه اعتباریه و امور جعلیه، اینها از همان قبیل هستند. و در این امور جعلیه انشائیه اینها تحت مقولات داخل نیستند که کسی به اینها حد ذکر کند یا بخواهد رسم ذکر کند. بدان جهت این تعاریف از قبیل شرح الاسم است.
و ایشان میفرماید ظاهر این است که علماء یعنی اصولیین در واجب مطلق و در واجب مشروط اصطلاح خاصی ندارند که یعنی اصولیین لفظ واجب مطلق یا لفظ واجب مشروط را به یک معنایی وضع کنند و در کلماتشان در همان معنایی که وضع کردهاند استعمال کنند. کلا و حاشا. لفظ واجبِ مطلق به همان معنای عرفی لغوی اطلاق میشود در کلمات علماء و اصولیین بل الفقهاء، لفظ واجب مطلق اطلاق میشود و همان معنای عرفی اراده میشود. کما اینکه لفظ واجب مشروط اطلاق میشود و همان معنای عرفی لفظ که به مقتضای هیئت صفت و موصوف یا مضاف و مضاف الیه است، به همان معنایی که مقتضای لغوی و عرفی است همان را اراده میکنند. اصطلاح جدیدی در این داشته باشند، کلا.
بعد میفرماید معلوم است که این اطلاق در واجب مطلق و این اشتراط در واجب مشروط، اینها حقیقی نیستند بلکه اینها وصفین اضافیین هستند. مراد از وصف حقیقی یعنی واجب اتصاف بشود به اطلاق علی الاطلاق، یعنی نسبت به همه چیز مطلق بوده باشد. این معلوم است واضح است که این مراد نیست. چونکه اینجور واجبی ما نداریم در شریعت، تمام واجبات لااقل مشروط است به شرائط عامه. کما اینکه واجب را که میگویند مشروط، مشروط علی الاطلاق مرادشان نیست، چونکه ما در شریعت واجبی نداریم که به همه چیز مشروط بشود. یعنی این واضح است دیگر، جای تکلم نیست. بلکه مراد از این اطلاق و اشتراط، اینها وصفین اضافیین هستند، یعنی قیدی را که ما ملاحظه میکنیم که او دخل دارد در واجبی، وجوب آن واجب اگر مشروط به او بشود، میگویند واجب مشروط، اگر وجوب او مشروط به او نشود، میگویند واجب مطلق. مثل اینکه فرض کنید صلاة را که ملاحظه میکنیم نسبت به طهارت از حدث، میبینیم وجوب صلاة مشروط به حصول طهارت نیست، صلاة واجب است چه شخص طهارت اتیان بکند چه نکند، وجوبش علی الاطلاق است. این صلاة نسبت به طهارتِ از حدث وجوبش وجوب مطلق میشود. اما این صلاة را که ملاحظه میکنیم نسبت به دخول الوقت، میبینیم نه، اگر دخول وقت نشود وجوب ندارد، نسبت به او واجب مشروط میشود.
پس ممکن است واجبی نسبت به قیدی، اضافه معنایش این است، نسبت به یک قیدی که دخیل در آن واجب است، وجوبش مشروط بشود کدخول الوقت، همان واجب نسبت به قید آخری که باز دخیل در او است وجوبش مشروط به او نشود، واجب مطلق بشود.
پس علی هذا وقتی که وصفین اضافیین شدند، پس اولی این است که اینجور بیان کنیم واجب مطلق و مشروط را، بگوییم هر واجبی که با او ملاحظه میشود شیئی، مراد از این شیء امری است که دخیل در آن واجب است، واجبی که ملاحظه میشود با او شیء آخری، اگر وجوبش مشروط به حصول او است میشود واجب مشروط، وجوبش مشروط به حصول او نشود میشود واجب مطلق. این تعریف هم همان معنای عرفی لغویش هم همین است بیشتر از این نیست. چون کما ذکرنا واجب مطلق علی نحو الاطلاق، واجب مشروط علی نحو الاطلاق بکل شیء این نیست در شریعت مقدسه، در هیچ شریعتی نیست.
بعد شروع میکند به داستانی که شیخ انصاری قدس الله سره در مقام آن داستان را ایشان باز کرده است. مسلک شیخ انصاری این است، آنجوری که تلامذهاش تقریر کردهاند درس او را، شیخ در اصول، (دیگر در فقه چه کار بکند او را نمیدانم چه کار میکند) در اصول منکر شده است گفته است ما اصلا در شریعت یا غیر الشریعة همه جا واجب مشروط غیر معقول است. هیچ وقت وجوب واجبی مشروط نمیشود. همیشه وجوب واجب مطلق است، هیچ قیدی ندارد حتی آن قیود عامه که میگوییم شرط تکلیف باشد، که بالغ باشد، عاقل باشد قدرت داشته باشد، ایشان فرموده هیچ وجوبی در هیچ واجبی معقول نیست که مشروط بوده باشد. وجوب همیشه علی الاطلاق است، قیدی ندارد. انما کل القیود که فرض میشود آن قیود راجع به متعلق الوجوب است که واجب میشود، قیود همهشان بر میگردند به واجب و قید واجب میشوند. واجب است که همینجور قید دارد. منتها این قیودی که به واجب بر میگردند این قیود اختلاف دارند، انحاء مختلفهای دارند.
این حاصل حرف شیخ است. تفصیلش را خواهیم رسید ان شاء الله.
ایشان در کفایه برای تعرض به مطلب شیخ که این مطلب را ایشان در واجب مطلق و مشروط فرموده است و واجب مشروط را انکار کرده است تمهیدا به او اینجور میفرماید در کفایه، میفرماید بر اینکه:
در موارد وجوب مشروط کما ذکرنا نفس الوجوب مشروط میشود به حصول القید، وجوب مقید است به حصول این قید، به نحوی که تا مادامی که آن قید حاصل نشود در خارج (و لو در ظرف خودش شرط متأخر بوده باشد، فرق نمیکند) آن شرط اگر در ظرف خودش حاصل نشود در خارج، وجوب در خارج تحقق ندارد، وجوب در خارج حاصل نیست (این وجوب همان وجوب فعلی است که مرحوم نائینی میگفت، این را میگوید). مادامی که در خارج آنی که قید الوجوب است، آن قید در خارج حاصل نیست (باز تکرار میکنم: در ظرف خودش) مادامی که آن قید در خارج حاصل نبوده باشد وجوبی نیست در خارج. میفرماید واجب مشروط به این معنا مقتضای ظاهر قضیه شرطیه است. مولا اگر بگوید ان جائک زید فأکرمه، ظاهر قضیه شرطیه این است که مفاد جزاء که وجوب طلب الاکرام است، اینجور است دیگر، أکرمه یعنی یجب علیک إکرامه، مفاد جزاء که عبارت از طلب الإکرام است این مفاد جزاء معلق است بر حصول الشرط، یعنی اگر مجیء زید باشد این طلب اکرام هست. که بدان جهت میگویند به مفهوم هم دلالت میکند که اگر نیامد، وجوب و طلب اکرامی بر او نیست. ایشان میفرماید کما اینکه ظاهر قضیه شرطیه این است، در موارد واجب مشروط نفس الوجوب مشروط است و مقید است به حصول آن قید.
این شما اگر بخواهید یقین بکنید که ظاهر قضیه شرطیه این است، اگر بخواهید یقین پیدا بکنید، ملاحظه میفرمایید که در مواردی که مولا میخواهد فعلی را طلب کند از عبد که آن فعل شرط دارد، مثل صلاتی که شرطش وضوء است، وضوء قید صلاة است بلااشکال عند الکل، آن جایی که، در مقامی که مولا بخواهد طلب کند فعلی را که فعل قید دارد و فعل مشروط است، آنجا این قضیه شرطیه را بگوید، غلط است. بگوید ان توضأت فصلِّ، این غلط است. اذا صلّیت فتوضأ عیب ندارد، او را خواهیم گفت او اشکالی ندارد. اذا صلیت فتوضأ از این انتزاع میشود شرطیت کما سنذکر. اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم این عیب ندارد، امر بکند به شیئی عند الاتیان بالمأموربه از این انتزاع شرطیت میشود. اذا صلیت فتوضأ از این معلوم میشود که وضوء شرط صلاة است. اذا قمتم الی الصلاة فولوا وجوهکم شطر المسجد الحرام، این عیب ندارد، انتزاع شرطیت میشود. ما عکسش را میگوییم که تحقق قید را شرط قرار بدهد بگوید اذا توضأت فصل، در مقام طلب، در مقام طلب صلاتی که مشروط به طهارت است، در مقام طلب صلاة بگوید ان توضأت فصل، این استعمال غلط است. و اما در موارد واجب مشروط که نفس وجوب مشروط است، قید را شرط قرار بدهد و وجوب آن واجب را جزاء قرار بدهد عیب ندارد. اذا استطعت فحج، این عیب ندارد، این استعمال، استعمال پاکیزهای است. اذا استطعت فحج، زمانی که استطاعت پیدا کردی آن وقت حج بکن. این عیب ندارد. اذا جائک زید فأکرمه.
خلاصة الکلام ایشان مرادش از قضیه شرطیه قضیه شرطیهای است که قید در آن قضیه شرط واقع بشود. مرادش از قضیه شرطیه این است، نه اذا صلیت فتوضأ، او مرادش نیست. مراد صاحب الکفایة از قضیه شرطیه آن قضیه شرطیهای است که قید در آنجا در شرط ذکر میشود و آن فعلی که متعلق وجوب است در جزاء ذکر میشود. آنجا اگر در مقام طلب آن واجبی که واجب مقید است، این قضیه شرطیه را استعمال بکنند مستهجن است. اذا توضأت فصل، این در مقام طلب صلاة این مستهجن است. و اما اگر در مقامی که وجوب مشروط بوده باشد، آن شرط را شرط قرار بدهند به قضیه شرطیه، اذا استطعت فحج، این ظاهر قضیه شرطیه همین است.
پس علی هذا شما یقین کامل پیدا میکنید جزم و ایمان پیدا میکنید که در جاهایی که قید در قضیه شرطیه ذکر میشود، ظاهر قضیه شرطیه این است که آن قید راجع الی نفس الحکم است، نفس حکم یعنی نفس وجوب، نفس وجوب الفعل است. در غیر این موارد اگر استعمال غلط و مستهجن نباشد که عرض کردیم، لااقل خلاف ظاهر است. دیگر خلاف ظاهر را که کسی نمیتواند منکر شد.
حتی خود شیخ انصاری رحمة الله علیه که در واجب مشروط این داستان را ایجاد کرده است که خواهید شنید خودش مقر است که به حسب قواعد عربیة، یعنی قواعدی که از استعمالات عرب اخذ شده است یعنی به حسب استعمالات اهل لغت، آن وقتی که در قضیه شرطیه قید ذکر میشود ظاهرش این است که آن قید راجع به نفس الحکم است. این را قبول کرده. و لکن فرموده است چونکه دلیل عقلی داریم که آن وجوب نمیتواند قید بر دارد عقلا چونکه ممکن نیست، بدان جهت بدلالة العقلیة رفع ید از این ظهور میکنیم. کانّ مثل و اسئل القریة میشود که به دلالت عقلیه میگوییم طلب متوجه به اهل القریة است نه به خود قریه. چونکه خود قریه قابل نیست که ان یطلب منه شیء. اینجا هم چونکه خود وجوب قابل نیست که قیدی به او زده بشود، پس معلوم میشود که این قید قید الواجب است. ایشان چرا فرموده این واجب است؟
شروع میکند در کفایه کلام شیخ را نقل کردن که شیخ چرا ملتزم شده است که رجوع القید الی الهیئة که نفس وجوب مشروط بوده باشد، این امتناع دارد.
ایشان اینجور فرموده است، فرموده است وجوب دو تا مقام دارد: یک مقام، مقام انشاء است که در مقام انشاء که مولا طلب را لحاظ میکند و آن طلب را انشاء میکند در خارج. این مقام، مقام اثبات است و مقام انشاء الوجوب است. وجوب یک مقام لب و حقیقت دارد که او همان در نفس مولا میشود موطنش که آن کانّ طلب حقیقی است و اراده حقیقیه است که متعلق به فعل العبد میشود و مولا آن طلب حقیقی اش متوجه به فعل العبد میشود. ایشان فرموده است چون که وجوب دو تا مقام دارد، مقام الانشاء و مقام آن حقیقت که لب از او تعبیر میکند، ایشان فرموده است: در هر دو مقام امتناع دارد، هم در مقام الانشاء و هم در آن مقام اللب. در هر دو مقام امتناع دارد که قید بر گردد به خود وجوب و به خود طلب، این امتناع دارد. اینکه در عبارت کفایه هم هست: و اما اینکه در قضیه شرطیه شرط قید ماده است واقعا، (واقعا یعنی حقیقتا) این مقام اثبات است، یعنی و لو به ظاهر کلام این است که و اسئل القریة سؤال از ده بکنید و لکن به حسب حقیقت مراد این است که از اهل ده سؤال بکنید. اینجا هم همینجور است، در ظاهر قضیه شرطیه و لو میگوید ان جائک زید فأکرمه، اگر زید آمد آن وقت وجوب دارد اکرام و لکن این ظهور نمیشود اراده بشود. باید واقعا یعنی حقیقتا این باشد که زید واجب است اکرام او منتها نه مطلق الاکرام، اکرام عند المجیء. آن وقتی که زید میآید، اکرام عند المجیء واجب است. وجوب قید ندارد اکرام قید دارد که امر استقبالی است.
بدان جهت مرحوم آخوند میگوید که حرف شیخ اگر تمام بشود و ما هم قبول بکنیم او را، برگشتش این است که واجب مشروط پیش شیخ همان واجب معلق است عند صاحب الفصول. چونکه صاحب الفصول قدس الله سره واجب را هم تقسیم کرده است به واجب معلق و منجز. یک تقسیمی هم ایشان اضافه کرده است، گفته است در واجب معلق آن واجب مقید است به یک قیدی که آن قید امر استقبالی است. ایشان میفرماید بناء بر حرف شیخ که واجب مشروط محال است، اگر این حرفش تمام بشود، وجوب مطلق بشود، آن واجبات مشروطه عند المشهور که به آنها واجب مشروط میگویند آنها واجب معلق میشوند. آن واجب معلقی میشوند که صاحب فصول میگوید. الان برای همه واجب است مکه رفتن، اما مکهای که عند الاستطاعة است، حج عند الاستطاعة بر همه واجب است. بله وجوب، مطلق است، واجب که امر استقبالی است عبارت از حج عند الاستطاعة است.
پس علی هذا الاساس چرا شیخ منکر شده است این واجب مشروط به این پاکیزگی را؟ چرا ایشان فرموده است محال است؟
ایشان اما اینکه در مقام انشاء وجوب نمیتواند مقید بشود، به او یک دلیلی دارد. چونکه انشاء میدانید دیگر، انشاء امور انشائیه است، وجه امتناعش باید یک چیزی بوده باشد که بگوییم انشاء نمیشود. و در آن طلب حقیقی که متوجه به فعل میشود اینکه آنجا شرط قید طلب نمیشود آنجا هم برهان دیگری دارد. هر دو وجه را در کفایه نقل میکند صاحب کفایه.
میگوید اما شیخ که میگوید در مقام اثبات این شرط به آن وجوب و طلب بر نمیگردد واقعا (یعنی حقیقتا به آن معنایی که گفتم)، به جهت این است که اولا معنای هیئت، درست توجه بفرمایید! معنای هیئت معنای حرفی است. إن جائک زید فأکرمه، آن هیئت اکرم که دارد هیئت معنای حرفی دارد. این را میدانید آن معانی حرفیه قابل تقیید نیستند، اطلاق و تقیید در معانی حرفیه نمیآید. چرا؟ برای اینکه اطلاق و تقیید در معانیای میشود که آنها استقلالا لحاظ میشود. تقیید، تضییق دائره مفهوم است، کوچک کردن دائره مفهوم است به قید. اطلاق مفهوم را علی سعته گذاشتن است، تقیید که تضییق کردن دائره او شد، اطلاق این است که او را علی سعته گذاشته بشود، از آن مفهوم سعه الغاء نشود. این را میدانید این اطلاق و تقیید مال معانی اسمیه است که معانی اسمیه است مثل اسماء الاجناس، آنها معانیای دارند که ذاتا آن معنا سعه در او هست، یعنی کلی طبیعی است، میشود دائره صدق او را که قابل صدق بر کثیرین است، میشود دائره سعه او را تضییق به قید کرد، گفت مثلا بر اینکه الرجل العادل، آن رجلی که ذاتا معنایش سعه داشت، او را انسان کوچک بکند به واسطه قید بشود الرجل العادل، یا او را علی سعته بگذارد و کوچک نکند. اطلاق، آن معنا را علی سعته گذاشتن است در مقام تعلق الحکم، تقیید آن معنا را کوچک کردن است در مقام تعلق الحکم. حکم هر چه باشد إخباری یا انشائی فرق نمیکند.
پس این اطلاق و تقییدی که هست، در معانی اسمیه میشود. معنای حرفی بما اینکه لحاظ استقلالی ندارد، متدلیا بالغیر لحاظ میشود، لحاظش لحاظ تبعی است، مندک در غیر است، شما وقتی که میفرمایید مثلا سر من البصرة الی الکوفة، سیر و حرکتی را که حرکت خاصه است او را لحاظ میکنید، حرکتی که مبدئی دارد و منتهایی دارد، آن حرکت را ملاحظه کردید که سیر است معنای اسمی است. خب آن سیر را وقتی که سیر محدود را لحاظ کردهاید به او امر میکنید که سر من البصرة الی الکوفة. ابتدائیت که معنای لفظ الابتداء است و انتهائیت که معنای لفظ الانتهاء است، اینها مستقلا لحاظ نشده و الا من استعمال نمیشود. این انتهائیت لحاظ شده اما در ضمن لحاظ سیر، خودشان ملحوظ نیستند. آن معنای اسمی ملاحظه شده است، سیر ملاحظه شده است. معنای هیئت هم همینجور است، هیئت أکرم، معنایش معنای حرفی است. اکرام ملاحظه میشود. آن اکرام خاص ملاحظه میشود. هر چه برای خصوصیت و قید است در اکرام است. وقتی که اینجور شد، معنای هیئت بما اینکه معنایی است که قابل اطلاق و تقیید نیست معنای هیئت، بدان جهت معنای هیئت قابل تقیید نمیشود.
داستان اگر اینجور بود ممکن است کسی به شیخ اشکال کند که ان جائک زید فأکرمه اینجا نمیشود. و اما جایی که طلب خودش به معنای اسمی لحاظ میشود، میگوید ان جائک زید اطلب منک ضربه، اطلب که طلب که به معنای اسمی لحاظ شده دیگر، این قابل تقیید میشود دیگر خود طلب. بدان جهت شیخ در کلماتش یک حرفی را دوانده است که بگوید این هم محال است، که طلب و لو مفاد معنای اسمی باشد در مقام انشاء، او قابل تقیید نیست. خود مرحوم آخوند هم که ان شاء الله خواهیم رسید در جوابش به هر دو تا خواسته است جواب بگوید. خب بدان جهت ممکن است کسی بگوید طلب به معنای اسمی اگر در مقام انشاء ذکر بشود این چرا قابل تقیید نیست؟ میگوید این وجهش این است:
شما ببینید انشاء ایجاد است منتها چگونه ایجاد در تکوین میشود ایجاد در اعتبار هم میشود. ایشان میفرماید انشاء ایجاد است. این را میدانید: هر چه در خارج موجود بشود، او فرد است، کلی در خارج موجود نمیشود. در ایجاد تکوینی را شما ملاحظه بکنید، هر طبیعی را شخص فاعلی اراده کند که موجود بکند در خارج، به ایجاد کردن، شخص میشود. چون که کلی در خارج موجود نمیشود. به آن سعته در خارج موجود نمیشود، آنی که موجود در خارج است او فرد است و شخص است. در عالم انشاء هم همینجور است. هر چه انشاء میشود شخص است، فرد است، منتها فرد انشائی است. خب فرد قابل تقیید نیست. بدان جهت و لو به جمله اسمیه بگوید، بگوید أنا طالب منک ضرب زید یا به جمله فعلیه بگوید، بگوید بر اینکه أطلب منک ضرب زید، طلب به معنای اسمی لحاظ شده باشد و لکن در مقام انشاء است، در مقام انشاء میگوید، به انشائی که هست فردی از طلب و شخصی از طلب موجود میشود. این شخص قابل تقیید نیست. چونکه شخص سعه ندارد تا او را تقیید بکنیم.
پس این دو تا مطلب را که به همدیگر وصله کردید کانّ این به وهم میدهد که وجوب در مقام انشاء قید بر نمیدارد چه به هیئتی که معنای حرفی است انشاء بشود چه به جمله اسمیه یا فعلیهای که متضمن معنای اسمی است انشاء بشود، فرقی نمیکند قابل تقیید نیست. اینکه در کفایه و لو آن طلب منشأ به هیئت را فرموده است و لکن به هر دو جهتی که هست نظر دارد در مقام جواب گفتن کما اینکه خواهیم رسید.
پس مسئله انشاء را گذاشتیم کنار. کانّ در انشاء وجوب نمیتواند قید بر دارد.
اما در مقام لب و مقام تعلق طلب حقیقی که ظاهر کلام شیخ همین است کما اینکه دیگران هم از شیخ نقل کرده اند، و اما فی مقام اللب مرادش آن طلب حقیقی است که آن طلب حقیقی همان ارادة الفعل است. این قابل تقیید نیست، این پرواضح است، اراده قابل تقیید نیست. اراده یا هست یا نیست، اراده یا میشود یا نمیشود. دیگر قابل تقیید نیست این اراده. این طلب حقیقی که هست در نفس این یا هست یا نیست، اما اینکه قید بر دارد که مقید بشود و مشروط بشود، این نمیشود.
بدان جهت در مواردی که عاقل توجه بکند به فعلی و لو فعل العبد، وقتی که عاقل توجه میکند مولای عاقل توجه به فعلی میکند یا آن فعل را اراده میکند یا نمیکند. اگر اراده که نکرد، یعنی طلب نکرد، طلب میکند یعنی طلب حقیقی، یا طلب حقیقی دارد نسبت به آن فعل یا ندارد، اگر ندارد که التماس دعا راحت شدیم. اگر این طلب را دارد و این اراده را دارد خب تارة تعلق طلب به آن فعل، آن فعل قیدی ندارد، آن فعل مقترن به هر شیئی بوده باشد به هر خصوصیتی باشد، یا جدا از هر شیئی بوده باشد، متعلق طلبش است. خب اگر اینجور بوده باشد که خب فعل هم مطلق میشود نه طلب قید دارد نه مطلوب قید دارد.
و اما اگر فعلِ علی الاطلاق متعلق طلبش نیست، فعل با قید متعلق طلبش است، ایشان میفرماید قید دو جور است: تارة قید، قید غیر اختیاری است و اخری قید، قید اختیاری است:
اگر قید، قید اختیاری بوده باشد که خب معلوم است که باید اگر آن قید دخیل در مراد است، دخیل در مطلوب است باید دخالتش طوری بوده باشد که تعلق اراده به غیر مقدور لازم نیاید. آخه شخص، شخص عاقل است. یعنی چه؟ یعنی بگوید بر اینکه، یعنی بگوید لسان قلب است، لسان دل است، یعنی در لسان دل آن طلب حقیقی متوجه بشود به صلاة عند دلوک الزوال یعنی وقتی که زوال موجود شد، این صلاة مقترن با او باشد. میخواهد صلاة ظهر را، و لکن صلاة ظهری که مقترن است، نه عنوان اقتران، سابقا گفتم، واقع الاقتران، اقتران دارد آن صلاتی که اقتران به زوال شمس از دائره نصف النهار دارد آن صلاة را میخواهد. چونکه امر، امر غیر اختیاری است، امر غیر اختیاری اگر دخیل بوده باشد دخالتش این است که فعلی که مقترن به او است او را میخواهد. خب این هم که پرواضح است. قید، قید مراد شد، قید، قید مطلوب شد، اراده دارد آخه، طلب دارد، این طلبش دیگر قیدی ندارد.
و اما نه، آن قید اگر غیر اختیاری شد، درست توجه کنید اینجا را! قید وقتی غیر اختیاری شد تارة غرض مولا متعلق به فعل است، فعلی که مقرون است به حصول این قید اما مقرون است به حصول اتفاقی آن قید، قید اگر در خارج حصول اتفاقی داشته باشد، فعلی که مقرون است به حصول قیدی که آن قید وجودش اتفاقی است، بله آنجور فعل را میخواهد، مراد از وجود اتفاقی که بعد هم توضیح خواهیم داد یعنی قیدی که مکلف نسبت به آن قید مطلق العنان بوده باشد که میخواهد بیاورد میخواهد نیاورد، مطلق العنان است نسبت به آن قید. حجی را میخواهد که مقارن بوده باشد با استطاعت مالیهای که آن استطاعت مالیه وجود اتفاقی دارد. وجود اتفاقی معنایش این است که مکلف نسبت به آن قید مطلق العنان است. میخواهد برود مال کسب کند نکند، دیگر چیزی ندارد، از قِبل مولا بعثی نسبت به آن قید نیست. بدان جهت اگر واجب اینجور قید داشته باشد وجوب غیری به او سرایت نمیکند چونکه خلف فرض میشود. فرض این است که تعلق طلب به آن فعل، فعلی که مقترن به آن قید اتفاقی است. یک وقت نه، اراده کرده است فعلی را که مقارن است، واقع مقارنت، مقارن است به حصول آن قید، دیگر در قید، قیدی نیست که اتفاقی باشد، مثل اینکه شارع صلاتی را میخواهد که مقارن با طهارت است، صلاتی را میخواهد که مقارن با ستر است مقارن با طهارت لباس و بدن است. قید هم که وجود اتفاقیاش اخذ نشده است، اینجا است که بنا بر ملازمه، عقل میگوید بابا بنا بر ملازمه شارعی که امر کرده است به صلاة گفته است باید این قید را هم بیاوری چونکه وجود اتفاقی اخذ نکرده. بنائا علی انکار الملازمة که کسی گفت ملازمه درست نیست این مقدمات وجوب غیری شرعی ندارند، عقل میگوید من میگویم، او چیزی نگفته، او گفته صلاتی را که مقارن است با وجود این قید بیاور، این قید تحت اختیار تو است باید بیاوری. چون وجود اتفاقی اش را اخذ نکرده.
پس علی هذا در مقام لب و اراده هم تمام قیودات بر میگردد بر چه چیز؟ در مقام طلب حقیقی بر میگردد به آن مطلوب که عبارت از فعل واجب است.
خیلی دیگر این متأخرین مشهور در السنه اینها شده است که تمام قیود بر میگردد به مراد، اراده قابل تقیید نیست. هر جا که شما قیدی را بگویید آن قید بر میگردد به مراد، اراده قابل تقیید نیست.
مرحوم آخوند شروع میکند جواب گفتن که نه آن درست نه این درست است.