دروس خارج اصول / درس 168
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
محصل کلام صاحب الکفایة در مقام اول این شد که آیا اجزاء مقدمه هستند برای کل ام لا؟ محصل فرمایششان این شد: بله، اجزائی که هست مقدمه هستند برای کل، و این تغایری که معتبر است ما بین ذیالمقدمة و ما بین مقدمته، آن تغایر ما بین الکل و الجزء هم موجود است. چونکه ذیالمقدمة و مقدمه و کلیت و جزئیت اقتضاء میکند اثنینیت را و در کل و جزء اثنینیت هست که یکی مقدمه میشود و دیگری ذیالمقدمة، و اما اینکه ما بین مقدمه و ذیالمقدمة اثنینیت باید اثنینیت حقیقیه بوده باشد و اثنینیت در وجود خارجی بوده باشد، او معتبر نیست در کون شیء مقدمةً و کون الآخر ذیالمقدمة. و حاصل تقریبش این شد، فرمود: اجزاء را که ملاحظه میفرمایید و لو این اجزاء اجتماع دارند، فرض اجتماع هست در اینها، و اما اگر این اجزاء را شما با وصف اجتماع اعتبار بکنید، بشرط الاجتماع ملاحظه بفرمایید که این اجزاء اجتماعشان هست و لکن این اجتماع را اگر لحاظ بکنید، اینها میشوند کل. کل همان اجزاء است بلحاظ الاجتماع، و اما این اجزائی که اجتماع دارند خودشان را ملاحظه بکنید بالاسر، وصف اجتماع را اعتبار نکنید، عدم الاعتبار است نه اینکه در واقع نیست، هست اجتماع و فرض الاجتماع هست و لکن شما ملاحظه و اعتبار نمیکنید، این اجزاءِ بالاسر هم میشود مقدمه. پس ذیالمقدمة اجزاء بشرط شیء هست، مراد از شیء وصف الاجتماع است، ذیالمقدمة اجزاء بشرط الاجتماع است و لکن مقدمه لابشرط است، لابشرط معنایش این شد: یعنی لحاظ آن اجتماع نشده است نه اینکه اجتماع باشد یا نباشد، این نیست، خواهیم گفت این غلط است. لابشرط معنایش عبارت از این است که اجزاء لحاظ شده است و لکن لحاظ اجتماعی که در اجزاء هست، آن اجتماع لحاظ و اعتبار نشده است.
که دیروز هم مثالش را میگفتم، طبیعتی و ماهیتی را که لحاظ میکنید، حکم میکنید به او، او وجود ذهنی دارد، چونکه لحاظ بدون وجود ذهنی نمیشود، لحاظ عین وجود ذهنی است، و لکن در حکم به آن طبیعت این وجود ذهنی و لحاظ را لحاظ نمیکنید. به نفس او حکم میکنید. اینجا هم اجزائی که هست، اجزاء اجتماع دارند، وقتی که اجتماع داشته باشند، وصف اجتماع را اعتبار کردید، میشود کل؛ اعتبار نکردیدبلکه اجزاء بالاسر را ملاحظه کردید او میشود مقدمه. پس مقدمه الاجزاء بالاسر است، و اما ذیالمقدمة الاجزاء بشرط شیء هست که آن عبارت از کل است. آن بالاسر با اجزاء بلابشرط به یک معناست، اجزاء را ملاحظه کردید و اجتماع را اعتبار نکردید نه اینکه نیست اجتماع.
این حاصل حرفش این بود در مقام اول.
آن وقت عرض میشود به مرحوم آخوند، خب شما اجزاء بالأسر را مقدمه گرفتید، گفتید ذیالمقدمة اجزاء بشرط الاجتماع یعنی بلحاظ الاجتماع و مقدمه هم همان اجزاء بالأسر، یعنی لحاظ و اعتبار اجتماع نشده است، خب چرا اجزاء بالأسر مقدمه بشود؟ چرا کل واحد من الاجزاء مقدمه نشود؟ این مرکب ما فرض کنید مؤلف است از ده واحد، ده واحدی است که مرکب ما را تشکیل میدهد، شما فرمودید مرکب ما، این ده تا به اعتبار الاجتماع، و این ده تا که اجتماع اعتبار نشود نه اینکه نباشد. خب ما میگوییم نه، هر یکی از این وحدات، کانّ مقدمه یکی میشود، تمام الاجزاء، الاجزاء بالأسر یک مقدمه میشود برای کل، خب چرا اینجور شما میفرمایید؟ بفرمایید این ده واحد که مرکب از اینها تشکیل شده است و حاصل از این ده تا شده است ده واحد، هر کدام از اینها مقدمه هستند، یعنی کل ده مقدمه دارد نه اینکه یک مقدمه داشته باشد. چرا؟ برای اینکه ملاک مقدمیت این نبود که حاصل نمیشود کلِّ لا بالاجزاء، بدان جهت اجزاء مقدمه میشود، آن حاصل نمیشود کل لا بالجزء، این ملاک در هر کدام از اجزاء هست. کل بدون هیچکدام از جزئش حاصل نمیشود.
پس علی هذا آن ملاکی که شما برای مقدمیت فرمودید آن در هر یکی از این ده واحد هست. درست توجه کنید! این ده واحد را که عرض میکنم، هر کدام یعنی مقدمه هستند، به این معنا که لابشرط و بشرط لا به همان معنایی است که در ده تا گفتیم، در اجزاء بالأسر گفتیم. یعنی فرض این است که اجزاء اجتماع دارند و لکن اگر این اجزاء را به وصف الاجتماع ملاحظه کنید این میشود کل، هر کدام از اینها را ملاحظه بفرمایید که اجتماع دارند و لکن اعتبار نشود و لحاظ نشود فرض اجتماعش، میشود جزء. میشود ده تا مقدمه یک دانه هم ذیالمقدمه. درست توجه کنید! فرق بین ما ذکرنا، ما نمیگوییم که اینها مقدمه هستند، بنا شد اگر اجزاء بالأسر مقدمه شدند روی همان بنا هر جزء هم مقدمه میشود، غایة الامر فرق ما بین آن اجزاء بالأسر که ایشان فرمود مقدمه هستند و مابین ما ادّعینا اخیرا این است: آن اجزاء بالأسر اگر ملاحظه بشود او مقدمه موصله است، چونکه مقدمه را ان شاء الله که تقسیم خواهیم کرد یک مقدمهای هست موصله که صاحب فصول گفته است فقط او وجوب غیری دارد بنائا علی الملازمة، و یک مقدمهای هست که غیر موصله است. بنائا علی ما ذکره الاجزاء بالأسر مقدمه موصله میشوند و لکن بنائا علی ما ذکرنا هر کل از جزء مقدمه غیر موصله میشود.
اینکه گفتیم هر جزئی اگر لابشرط ملاحظه بشود مقدمه هست، و اگر بشرط الاجتماع مع سایر الاجزاء لحاظ بشود کل است، گفتیم لابشرط معنایش این است که فرض اجتماع هست قهرا و لکن اعتبار نمیشود. این را چرا گفتیم؟ سرّش را میگوییم، سرّش عبارت از این است: اگر لابشرط معنایش این بوده باشد که این مثلا تکبیرة جزء است، چه سایر الاجزاء موجود بشوند چه سایر الاجزاء موجود نشوند یعنی این تنها بوده باشد. معلوم است: وقتی که سایر الاجزاء موجود نشوند کل نیست، کل که نشد، جزء هم منتفی میشود، چونکه کلیت و جزئیت متضایفتان هستند. آن وقتی شیئی متصف میشود به جزئیت که شیء آخر متصف به کلیت بشود. وقتی که کلی نیست، جزء هم نمیشود. مثل آنچه که دیروز عرض کردم که من و شما در بیابان میرفتیم یک سنگی را من برداشتم، این سنگ نه کل البناء است نه جزء البناء است، هیچکدام از اینها نیست، چونکه بنائی نیست.
الان یک مطلبی میخواهم عرض کنم درست توجه کنید! این کلی و جزئی که ما میگوییم این کل و جزء در دو مقام میشود:
تارة کل و جزء در مقام فعلیت و موجود خارجی میشود. میبینید که کل فعلا در خارج موجود است، این حسینیه این بناء در خارج موجود است، جزء این هم که در خارج لامحالة موجود باید بشود چون که کل بدون جزء نمیشود، جزء هم که در خارج موجود است اینکه میگوییم فرق ما بین کل البناء و جزء این بناء چیست؟ میبینید که آن هیئت اجتماعیه هست علی کل تقدیر، و لکن اجزاء را به وصف الاجتماع ملاحظه کنید میشود این حسینیهای که آب میدهد سقفش، و اگر نه، هر کدام را ملاحظه بفرمایید، ملاحظه اجتماع با سایر را نکنید، میشود جزء. میبینید اجتماع هست و لکن تارة اعتبار میشود و اخری اعتبار نمیشود. این یک کل و جزء است که کل و جزء به حسب فعلیت یعنی موجود بالفعل.
و اما یک کلیت و جزئیتی هست که آن کلیت و جزئیت در مقام ماهیت و به حسب آن تظاهر که میگویند، ذات الشیء و ماهیة الشیء که کل است، قطع نظر از وجود خارجی، هنوز وجود خارجی پیدا نکرده است، به حسب الماهیة کل است ذا اجزاء است. مثلا فرض بفرمایید هنوز بیتی در خارج نیست، ما میخواهیم خانهای درست بکنیم، آن خانهای را که آن معمار و مهندس در ذهنش لحاظ میکند، او کل است و هنوز در خارج موجود نشده است و لکن آن کل اجزائی دارد، اجزائش هم هست. این کلیت و جزئیت در مقام تظاهر الاشیاء است، در مقام تعریف الماهیات است و لو ماهیت اعتباری باشد و لو اعتباری عقلایی. متأصلات را نمیگوییم. در اینجا هم همینجور است که باید در مقام ماهیت و در مقام طبیعت، ماهیت مرکبهای بوده باشد تا آحاد او متصف به جزئیت بشود. فرقی نمیکند.
و بحث ما هم در بحث مقدمه واجب در قسم ثانی است. قسم اول از کل و جزء را که در خارج موجود است او خارج از بحث ما است. چرا؟ چونکه بحث ما در مقدمه واجب این است که آیا ما بین ایجاب شیء و ایجاب مقدمته ملازمه هست یا نیست؟ این را میدانید که وجوب بمعنی طلب الوجود است. آن طبیعتی را که مولا میخواهد او نیست در خارج، او را که نیست در خارج از مکلف میخواهد هستش بکند، هستی به او بدهد، وجود به او بدهد و لو صرف الوجود. خب علی هذا آن مرکبی که امر متعلق به او میشود، آن مرکب کل است در مقام ماهیت و در مقام متعلق الامر، این در مقام متعلق الامر اجزاء دارد. کلام این است که آیا این امر کردن به کل، کلی که در مقام متعلق الامر است و کل در مقام ماهیت میشود، آیا این امر هست؟ ملازمه دارد با امر غیری؟ یعنی یک وجوب آخری متعلق بشود به طلب وجود این آحاد این طبیعت، به آنها هم امر غیری متعلق بشود یا نه؟ بحث ما در این است، در این کل و در این جزء است.
پس مما ذکرنا ظاهر شد: این اجزاءِ بالأسر عین الکل نیستند. الاجزاء بالأسر اینها اگر بنا شد کل و جزء این مقدمه شد، الاجزاء بالأسر مقدمه موصله میشوند للکل، چون در اجزاء بالأسر لابشرط است وصف اجتماع اعتبار نشده است. الاجزاء یعنی ذوات الاجزاء را اعتبار کرده است، وصف اجتماعشان را اعتبار نکرده است. الاجزاء بالأسر عین الکل نمیشوند یعنی خود کل نمیشوند، در مقام ماهیت. در مقام ماهیت آن چیزی که امر به او متعلق میشود، او اجزاء بشرط شیء است یعنی بشرط الاجتماع است. این الاجزاء بالأسر در مقام تعلق الامر که مقام ماهیت است، در آن مقام مقدمه موصله هستند و کل واحد من الاجزاء هم که لحاظ میشود لابشرط یعنی اعتبار اجتماع نمیشود و لکن هست در مقام تعلق الامر، آن ماهیتی که لحاظ کرده در آنجا هست این اجتماع، و لکن بعد که امر آخر را متعلق میکند به کل جزءٍ که اعتبار آن اجتماع را نمیکند مثلا، این هم مقدمه غیر موصله است.
[سؤال: … جواب:] یعنی در مقام لحاظ شما کل را لحاظ نکردید. … آن کلی را که لحاظ کرده است و به او امر غیری را برده است. … وصف اجتماع هم مدخلیت دارد. مفروض این است وصف اجتماع را اعتبار نکرده . تغایر اعتباری بناء شد کافی باشد. …این وحدات نه اینکه نیست، مثل وجود ذهنی که به طبیعت حکم میشود، اجزاء را که شما لحاظ کردید همهشان را، وصف اجتماع هم لحاظ شده است و لکن اعتبار نمیکنید این لحاظ را، به این اعتبار میشود مقدمه. کما اینکه هر جزء را شما لحاظ بکنید، که با آن اجزاء لحاظ شده است همین جزء که امر ذیالمقدمة به او رفته است، و لکن لحاظ نمیکنید وصف الاجتماع را، این هم مقدمه غیر الموصلة است. و اما لابشرط به آن معنا که اجزاء دیگر باشند یا نباشند، عرض کردم لابشرط به آن معنا در مانحنفیه حرف درستی نیست. برای اینکه معنایش این است که آن اجزاء دیگر نیست یعنی کل نیست. در مقام ماهیت تعلق الامر کل نیست. کل هم نشد جزء هم نمیشود. کما اینکه اگر در کل و جزء خارجی ملاحظه بفرمایید که این جزء خارجی است سائر الاجزاء نباشد، آخه لابشرط این است که آنها باشد یا نباشد، یک فرضش هم این است که نباشد دیگر، اگر نباشد کل نیست، جزء هم نمیشود. چونکه کلیت و جزئیت متضایفین هستند.پس علی هذا به این بیانی که عرض کردم معلوم شد که در این مقام اول سو نزدن که آیا اجزاء مقدمه هستند یا نه، این ثمره طائلی تحتش نیست و لاینبغی که صرف عمرمان را بکنیم که آیا اجزاء مقدمه هستند یا نه؟ چرا فایدهای ندارد؟ چونکه عنوان المقدمة موضوع حکمی نیست، نه در خطابات شرعیه یک حکمی روی عنوان مقدمه رفته است تا بحث کنیم این حکم به اجزاء هم صدق میکند یا نه، و نه در حکم العقل به عنوان المقدمة حکمی رفته است که خواهیم گفت ان شاء الله. عمده در مقام آن حکم العقل بالملازمة است. آن کسی که میگوید ملازمه است ما بین ایجاب ذیالمقدمة و ایجاب مقدمته و عقل حکم به ملازمه میکند باید عقل روی ملاکی حکم کند به ملازمه، و الا بلاملاک که نمیشود گترهای که نمیشود، و الا اگر گترهای عقل حکم کند باید همه جا حکم به ملازمه بکند ما بین کل موجود و موجود آخر، و تحقق کل ماهیة مع ماهیة آخر. باید یک ملاکی داشته باشد، یک علتی و یک لمّی داشته باشد حکم عقل. ما باید آن لمّ را پیدا کنیم که آن لمّی که روی آن لمّ عقل حکم به ملازمه میکند او در جزء و کل هست یا نیست؟ اگر آن لمّ مختص شد به مقدماتی که به او میگویند مقدمات خارجیه، بحث کردن اینکه جزء مقدمه است یا نیست چه فایدهای دارد؟ و اگر نه، گفتیم که آن لمّ، لمّی است که در اجزاء هم میآید. دیگه بحث کردن اینکه جزء مقدمه است یا نه، مقدمه گفته نشود، اما آن لمّ که هست، ملاک آن حکم و لمّ آن حکم سند است برای حکم العقل.
باید در آن مقام ثانی بحث کنیم که آیا حکم العقل بالملازمة آن ملاکی که دارد او در اجزاء هم جاری میشود، در جزء و کل، یا آن ملازمه علی تقدیر تحققها که عقل حکم بکند، روی لمّی حکم میکند که آن لمّ در کل و جزء نیست، فقط منحصر است به اجزاء خارجیه. ما باید در او بحث کنیم.
و ثانیا هم بحث کنیم که مقام ثالث میشود که اگر بناء شد بر اینکه این لمّ ما بین الکل و الجزء هم محقق بشود این لمّ ملازمه، آیا از تعلق وجوب غیری روی جزء مانعی هست یا مانعی نیست؟ که ممکن است آن لمّ حکم اینجا هم باشد، لمّ وجوب غیری، کما اینکه مرحوم آخوند این را اختیار کرده است که بیان خواهیم کرد، و لکن از تعلق وجوب غیری به جزء مانع هست، آن مانع نمیگذارد، آن لمّ الملازمة لمّ است به نحو الاقتضاء، اگر جلویش مانعی نباشد محذوری نباشد، بله، اقتضاء میکند که امر غیری به مقدمه هم متعلق بشود. و اما در اجزاء، مانعی هست، حاجزی هست، آن لمّ در اجزاء هم هست و لکن آن حاجز و آن مانع و لزوم المحذور نمیگذارد که امر غیری متعلق به اجزاء بشود. پس ینبغی بر اینکه ما بحث کنیم لمّ حکم العقل بالملازمة در اجزاء در جزء و کل هست یا نیست، علی تقدیر اینکه لمّ بوده باشد، حاجز و مانع و محذوری از تعلق امر غیری به مقدمه هست یا نیست، بعد از فراغ از اینها، بحث کنیم که الان چه ثمرهای دارد، یک کسی گفت به جزء هم امر غیری متعلق است، یک کسی گفت نه، متعلق نیست، ثمره و فایده این دو مسلک کجا ظاهر میشود برای ما در فقه؟
یک چیزی هم بگویم که این را هم که ما میگوییم بر اینکه مهم نیست نه اینکه فرار میکنیم از بحث، بحث فرار نیست بگذارید عقیده مان هم را بگوییم. عقیده مان عبارت از این است: اگر معنای لفظ المقدمة، معنای لغوی بوده باشد، مقدمه به آن شیئی میگویند که تقدم علی شیء آخر، بر شیء آخر متقدم بوده باشد، مقدمه همین است دیگر. مطلق التقدم، این هشت قسمی که گفتهاند برایش، مطلق التقدم. یکی از آن تقدمها هم تقدم طبیعی است. اگر این باشد، این در جزء و کل هم هست. چونکه جزء تقدم طبعی دارد و لو جزء با کل در یک مرتبه هستند، گفتیم متضایفین هستند، با همدیگر در تصادق متلازمین هستند و لکن مع ذلک تقدم طبعی دارد جزء بر کل. و اما اگر مقدمه مراد از او مطلق ما یکون مقدمه نبوده باشد، مراد از مقدمه در مانحنفیه که عقل حکم میکند ملازمه است ما بین ایجاب ذیه و ما بین آن مقدمه، مراد از مقدمه آن شیئی است که در تحصل و در وجود موقوف هست که شیء آخری خارجا وجود داشته باشد، یعنی وجود شیئی خارجا، احد الوجودین خارجا که دو تا است، احد الوجودین توقف داشته باشد بر وجود آخر، ترتب ما بینشان بوده باشد، ترتب علیت و معلولیت بوده باشد، تامه و ناقصه فرق نمیکند، اگر مقدمیت به این معنا بوده باشد این ما بین جزء و کل نیست. جزء هیچوقت علت کل نمیشود کما اینکه کل معلول جزء نمیشود.
علی کل تقدیر بدان جهت ما بحثمان در اینکه معنای لفظ مقدمه چیست، این دیگر بلا اثر است، ما باید لمّ آن ملازمه را پیدا کنیم.
بر میگردیم به کلام صاحب الکفایة قدس الله سره. بعد از اینکه صاحب الکفایة قدس الله سره بنا گذاشت که اجزاء مقدمه هم هستند، الاجزاء بالأسر مقدمه هستند، یعنی الاجزاء لابشرط، معنای لابشرط، بالأسر شد که لحاظ وصف اجتماع نباشد، ذوات شان لحاظ شده باشد، اعتبار نشده باشد اجتماع، با وجود اینکه هست، اینها مقدمه هستند و لکن آن اجزاء اگر بشرط الاجتماع بود و وصف الاجتماع هم لحاظ شد میشوند کل. بعد از اینکه این را ایشان ملتزم میشود، میگوید بر اینکه همین معنا ملاک ملازمه است، همین معنا که در ما بین الکل و الجزء هم محقق است، و لو اثنینیت تغایری دارند با همدیگر، بالذات متغایرین نیستند، اینها در وجود دو تا نیستند که هذا وجود الجزء و ذاک وجود الکل، اینجور نیست، و لو بحسب الخارج کل عین الاجزاء هستند و لکن تغایر اعتباری دارند، همین مقدار از تغایر اعتباری یکفی فی الملازمة. یعنی اگر ما بین ایجاب ذیالمقدمة و ما بین ایجاب مقدمته تلازم بود در سایر جاها در مقدمه خارجیه، در مانحنفیه هم تلازم است ما بین امر به کل و ما بین امر به مقدمته که اجزاء بالأسر هستند. اینجور میشود.
و لکن ایشان میفرمایند و لکن با وجود اینکه ملاک امر غیری در اجزاء هست و قهرا ملازمه ملاکش در مانحنفیه موجود است، و لکن در اجزاء مانع هست از تعلق وجوب غیری به اجزاء. یعنی کانّ دیگر به اجزاء وجوب غیری متعلق نمیشود و لو قلنا بالملازمة و لکن در این اجزاء ملاک وجوب غیری هست. چرا یا مرحوم آخوند ملاک موجود است و به این اجزاء امر غیری متعلق نمیشود؟
میفرماید به جهت اینکه جناب اجتماع المثلین تشریف میآورد. کل گفتیم عین الاجزاء است، شارع که کل را میخواهد وجود خارجی اش را میخواهد، وجود خارجی کل طلب وجود است دیگر، میگوید این کل را موجود بکن یعنی از عدم به وجود خارج بکن که معنای مصدری میگویند، طلب الایجاد میگویند، از آن اتصاف به عدمی که این ماهیت داشت طلب میکند او را، یعنی میگوید از این اتصاف بالعدم ماهیت را خارج بکن، کل را از ماهیت خارج کردن عین اتیان به اجزاء است، چیز دیگری نیست. پس در مانحنفیه آن چیزی که متعلق الطلب است یک چیز است یعنی یک وجود است، همان وجود که خروج ماهیت از عدم به وجود است، یک وجود بیشتر نیست. آن وجود را شارع طلب کرده است به ایجاب ذیالمقدمة، ایجاب ذیالمقدمة را به او برده است. چونکه آن مصلحتی که ملزمه است و امر نفسی که هست، امر نفسی سابق است بر این امر غیری، امر نفسی متعلق شده است به آن کل، یعنی وجود این اجزاء امر نفسی و طلب نفسی به او متعلق شده است، اگر طلب غیری هم پشت سرش بیاید متعلق به او بشود، آن وجود میماند تحت دو تا حکم که آن دو تا حکم مثلین هستند و اجتماع الحکمین لمتعلق واحد این هم محال است نمیشود.
ایشان، کفایه را معنا میکنم، ایشان میفرماید بر اینکه بلکه اگر ما در باب اجتماع الامر و النهی که ان شاء الله موفق شدیم زنده ماندیم بحث خواهیم کرد، ایشان میفرماید و لو در باب اجتماع الامر و النهی ما ملتزم شدیم که اجتماع امر و نهی جایز است، یعنی دو تا عنوانی بوده باشد که شارع به یک عنوان امر کند و به عنوان دیگری نهی کند که این دو تا عنوان در خارج به یک هستی موجود میشوند، وقتی که انسان سرش را گذاشت به آن زمینی که غصبی است بقصد السجود، با یک وضع المساجد علی الارض که وضع میکند، با این وضع هم عنوان سجده محقق میشود هم عنوان غصب وتصرف در مال الغیر محقق میشود. و لو گفتیم که اجتماع الامر و النهی در جایی که وجود واحد دو تا عنوان داشته باشد، به یکی متعلق امر بشود و به یکی متعلق نهی بشود، این ممکن است، این وجود واحد با وجود اینکه مصداق صلاة است و مصداق مأموربه و امتثال امر صلاتی است، عصیان امر غصبی هم هست، عیبی ندارد، هم واجب را امتثال کرده و هم حرام را مرتکب شده است. و لو آنجا ما گفتیم اجتماع امر و نهی جایز است اما اینجا را نمیگوییم. اینجا مع ذلک میگوییم که اجزاء نمیتواند متعلق وجوب غیری بشود. چرا؟ چونکه آن جایی که ما خواهیم گفت، خواهیم گفت که این اجتماع امر و نهی، اجتماع الحکمین جایز است در صورتی که دو تا عنوان، عنوان تقییدی بشوند. یعنی عنوانی بشوند که آن عنوان متعلق حکم است، در مقام تعلق الحکم من ناحیة الشارع، یا من ناحیه هر حاکمی و لو عقل بوده باشد، آن حاکمی و مولایی که حکم میکند امرش را روی آن عنوان میبرد، و یک عنوان دیگری هم هست، حاکم و مولا نهیش را روی آن عنوان میبرد، منتها مکلف میتوانست هر دو تکلیف را امتثال بکند، به سوء اختیارش این دو تا عنوان چون که به یک وجودی منطبق میشوند آن یک وجود را موجود کرد که هم معصیت کرد نهی را، هم اطاعت کرد امر را. و اما در جایی که دو تا عنوان تقییدی نبوده باشد در بین، آنجا جای اجتماع امر و نهی نیست. آنجا دو تا حکم نمیتواند مولا جعل کند، جایی که وجود واحد و موجود واحد دو تا عنوان ندارد.
اینجا میفرماید از این قبیل است. چونکه آن کل، کل را فرض کنید صلاة است، آن صلاة را که شارع متعلق امر نفسی قرار داده است این اجزاء صلاتی که هست و لو به آنها عنوان مقدمه منطبق است، گفتیم دیگر، فرمود که اجزاء بالأسر مقدمه هستند و لکن عنوان مقدمه عنوان تقییدی نیست، یعنی عقل، درست توجه کنید چگونه معنا میکنم! یعنی عقل که حکم میکند که ملازمه هست ما بین ایجاب شیء و ایجاب المقدمة، ما بین ایجاب عنوان المقدمة عقل حکمی ندارد. مثلا فرض بفرمایید: شارع وقتی که ظهر صلاة را بر ما واجب کرد، عقل نمیگوید: ملازمه هست ما بین ایجاب این صلاة و ایجاب عنوان المقدمة. عقل کاری با عنوان مقدمه ندارد. عقل بعد از اینکه فهمید در صلاة وضوء اخذ شده است، درست توجه کنید چگونه معنا میکنم! عقل بعد از اینکه فهمید شارع در صلاة وضوء را اخذ کرده، استقبال قبله را اخذ کرده است، ساتر را اخذ کرده است که مصلی باید ساتر باشد، عقل که حکم میکند به ملازمه میگوید ما بین ایجاب صلاة و ایجاب این اموری که در صلاة اخذ شدهاند، ما بین ایجاب الصلاة و ما بین ایجاب این امور ملازمه است که آن امور چه چیز هستند؟ شارع در صلاة عنوان مقدمه اخذ نکرده است. شارع در صلاة استقبال القبلة را اخذ کرده، وضوء را اخذ کرده است، ستر العورتین را اخذ کرده است یا فرض بفرمایید طهارة الثوب و البدن را اخذ کرده است و سایر قیودی که در صلاة مأخوذ است، عقل میگوید: شارع وقتی که امر نفسی به صلاة کرد و لو نفس الوضوء داخل صلاة نیست و الا جزء میشد، تقیدش داخل در صلاة است، به خود وضوء شارع امر نفسی نبرده است، عقل میگوید چون که این وضوء را اخذ کرده تقیدش را در صلاة و در متعلق امر نفسی، باید یک امر مولوی هم بکند. امر از شارع است نه از عقل، عقل هیچ کاره است. عقل فقط یک عینک دو چشمی که دارد، ملازمه را عقل میبیند. عقل میگوید دو تا حکم هر دو حکم شارع هستند، یکی را که برد روی صلاة باید دیگری را هم ببرد روی وضوء، روی غسل، روی تیمم، روی تحصیل ساتر، تحصیل طهاة البدن من الخبث، تحصیل طهارة الثوب، تحصیل طهارة الثوب که غسل الثوب است، غسل البدن است، تحصیل الساتر است، وضوء است و غسل است، باید یک امری هم روی آنها ببرد. آنهایی که شارع در آن صلاة اخذ کرده است به آنها میگوید: آن چیزی که مقدمه هست بالحمل الشایع، یعنی میگوییم الوضوء مقدمة للصلاة یا ستر العورتین مقدمة للصلاة، اینکه ما میگوییم، آن چیزی که بحمل الشایع عنوان مقدمه به او حمل میشود، عقل آن عینکی که دارد با آن عینک ملازمه ما بین دو حکم را که میبیند، یک حکم رفته روی ذیالمقدمة که صلاة است، یک حکم هم رفته روی چه چیز؟ روی وضوء. آن محذری ندارد، آنجا عیب ندارد.
اینجا دیگر در اجزاء نمیشود. چرا؟ چونکه ما هو المقدمة بحمل الشایع رکوع است. اینجور است یا نه؟ رکوع است، سجود است، تکبیرة الاحرام است، یعنی الاجزاء بالأسر هستند دیگر، اینها هستند. شارع وقتی که امر را روی صلاة برد که ذیالمقدمة است، صلاة اسم خود اینها است، یعنی وجود اینها را خواسته است. اگر بخواهد یک امر دیگری ببرد روی وجود اینها میشود چه چیز؟ میشود جناب اجتماع المثلین. چونکه یک وجوب رفته دیگر، اگر وجوب دیگر هم برود به رکوع و سجود که این اجزاء بالأسر هستند، به همانی که وجوب نفسی متعلق شده است به همان صرف الوجود، وجوب غیری متعلق میشود. این میشود اجتماع المثلین.
پس در مانحنفیه عنوان مقدمه عنوان تقییدی نیست که در باب اجتماع الامر و النهی که اگر کسی قائل به جواز شد، جایی را میگوید که دو تا عنوان تقییدی داشته باشد یک وجود. و اما در جایی که دو تا عنوان تقییدی نشد، آنجا کسی نگفته است، به قول صاحب معالم او از مسلمات است که یک وجود واحد من جهة واحدة متعلق امر و نهی نمیشود یعنی متعلق دو تا حکم نمیشود کانّ به قول مرحوم آخوند.
پس در مانحنفیه بما اینکه عنوان مقدمه عنوان تقییدی نیست، تقییدی نیست را معنا کردم، یعنی عقل ملازمه را که میبیند ما بین ایجاب الصلاة و ما بین ایجاب آن چیزی را که در صلاة قید اخذ کرده میبیند که او خود عنوان طهارت است، ستر عورتین است، استقبال الی القبلة است. این عنوان مقدمه جهت تعلیلی است که ملاکِ حکم عقل است. عقل که ملازمه را درک میکند، ملاک درک این ملازمه این مقدمیت است. که یعنی حصول ذیالمقدمة نمیشود الا بحصول الوضوء، الا بحصول الغسل، این ملاک در اجزاء هم هست چونکه کل نمیشود الا بالاجزاء. و لکن این ملاک که هست، چونکه اجتماع المثلین مانع است، کانّ مانع بزرگی است اگر این باشد دیگر دنیا بهم میخورد، بدان جهت این نمیشود.
این حاصل حرفی است که ایشان در مقام فرمود. تامل بفرمایید!