دروس خارج اصول / درس 149
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
…
طهارة شیء أو حلیة شیء این کل شیء طاهر او کل شیء حلال، نسبت به آن خطابی که در او تکلیف متعلق شده است به فعلِ مقید به طهارت شیء أو فی حلیة شیء، این کل شیء طاهر، کل شیء حلال، به آن خطاب حکومت پیدا میکند. و کانّ وجوب متعلق میشود به فعل که آن فعل مقید است به قید که ابتدائا آن قید فقط وجود واقعی ثوب طاهر را میگرفت، آن ثوبی که واقعا طاهر است، آن جزء حیوانی که واقعا جزء حیوان حلال اللحم است و لکن بعد از اینکه ثوبی که نمیدانیم پاک است یا نجس، جزء حیوان مذکایی است که نمیدانیم حیوان مذبوح حلال بود یا حرام، وقتی که کل شیء لک حلال جاری شد، آن متعلق که قیدش طهارت ثوب و حلیة الثوب است و طهارة البدن است، او را تعمیم میدهد توسعه در او میشود. بدان جهت صلاة را در این ثوب هم بخواند مأموربه را اتیان کرده است. و لکن به خلاف الامارات، اگر امارهای قائم شد بر اینکه این از حیوانی است که مأکول اللحم است، بعد از نماز کشف خلاف شد، نه آنجا صلاة اعاده میخواهد. قطع نظر از نص خاصی که هست ها! در باب الصلاة، علی القاعده یعنی اگر ما بودیم و دلیل امارات و اصول میگفتیم در باب امارات تدارک میخواهد و لکن در باب اصول فلا.
سرش چیست که در موارد اصول ملتزم به اجزاء میشوید و لکن در موارد امارات ملتزم به اجزاء نمیشوید حتی بنا بر اینکه معنای اعتبار الامارة جعل مدلول است، مدلولش را جعل میکند؟
سرش را اینجور فرمودهاند، فرمودهاند بر اینکه در کل شیء طاهر شک که داریم در طهارت ثوب، این موضوع حکم به طهارت است، چونکه این طهارت، طهارت ظاهری است، و کل شیء لک حلال، حلیت، حلیت ظاهری است، به قرینه ذیل روایت که کل شیء طاهر حتی تعلم انه قذر یا کل شیء حلال حتی تعرف انه حرام، طهارت واقعی و حلیت واقعیه مغیی به علم و جهل نمیشود، چونکه علم به حکم در موضوع همان حکم محال است که اخذ بشود، حکم یعنی طهارت و حلیت که بر شیئی جعل میشود واقعا، او مقید به علم به همان حکم نمیتواند بشود، چونکه این خلف است دیگر، علم به حکم فرض این است که قطع نظر از علم حکم است، اگر همین علم در موضوع همان حکم اخذ بشود معنایش این است که قطع نظر از این علم حکم نیست، بدان جهت آن علم به حکم در موضوع همان حکم اخذ نمیشود. اینکه میفرماید کل شیء حلال حتی تعرف انه حرام، کل شیء طاهر حتی تعرف انه قذر معلوم میشود که این طهارت طهارت ظاهری است، یعنی آن ثوبی که شک داریم در طهارت واقعیه و نجاست واقعیه او، شارع به این مشکوکِ مادام المشکوک طهارت جعل میکند. این میشود حکم ظاهری.
هر حکمی که به هر شیئی جعل شد، مادام الجهل بحکمه الواقعی میشود حکم ظاهری. حکم ظاهری معنایش همین است. پس کل شیء طاهر، کل شیء حلال این حکم ظاهری است. خب وقتی که حکم ظاهری شد، این اعتبار در مانحنفیه نمیتواند مثل اعتبار در طرق و امارات باشد. چرا؟ چونکه مشکوک الطهارة و النجاسة کشف از واقع ندارد. موضوع حکم ظاهری شک در طهارت واقعی و نجاست واقعی است، یعنی جهل است، عدم عرفان او است. وقتی که شک در طهارت و نجاست واقعیه ثوب موضوع حکم طهارت ظاهری شد، در این جهتِ ارائه و مرآتیت للواقع طریقیت نیست. و قطع نظر هم از کل شیء طاهر حتی تعلم ما چیزی نداریم غیر از شک در طهارت واقعیه. پس کل شیء حلال، کل شیء طاهر حکمی را جعل میکند بر مشکوک الطهارة که شک در طهارت مرآتیتی ندارد از واقع.
به خلاف باب الامارات، در باب الامارات قطع نظر از اعتبار اماره چیزی داریم که واقع را نشان میدهد، منتها خیلی روشن نشان نمیدهد که انسان دیگر هیچ شبههای و شکی در نفسش باقی نماند. بینه که میگوید هذا الثوب طاهر، ثوبی که دیروز نجس بود بینه میگوید غُسل و انه طاهر فعلا، این بینه اخبار از طهارت واقعیه میدهد، خودش آن طهارت واقعیه را نشان میدهد و او را به ما خبر میدهد، منتها مرآتیتش مرآتیتی نیست که مثل مرآتیت علم باشد که علم کاشف بالذات است، کشف بالذات است، اینجور نیست، کاشفیت علم به مرحله است که دیگر آنجا احتمال خلاف داده نمیشود و لکن در اماره اینجور نیست. دلیل اعتبار هم این کشف این را معتبر میکند، یعنی میگوید آن ثوبی که بینه خبر داده است به طهارت آن ثوب، با آن ثوب تو معامله طاهر واقعی بکن، چگونه که آن طاهر واقعی معامله کردن به این میشد که او را میپوشیدم و نماز میخواندم، الان هم صلاتت را در آن ثوب اتیان بکن، اما نه اینکه طهارت جعل میکند بر ثوب. نه، کلا و حاشا، طهارت جعل نمیشود، فقط امر میشود به ترتیب آثار طهارت واقعیه. وقتی که امر شد به ترتیب آثار طهارت واقعیه این امر مادام الجهل است. وقتی که کشف خلاف شد معلوم شد که انسان صلاتش را در ثوب نجس خوانده است، خب امر واقعی سر جایش هست تکلیف واقعی، او را باید امتثال کرد.
این فرق است ما بین طرق و امارات.
پس اینهایی که بعد از مرحوم آخوند آمدهاند کلام مرحوم آخوند را تقریب کردهاند و قبول کردهاند، کلام اینها را انسان تتبع بکند درمییابد که بعضی از اینها ملتزم شدهاند آن کل شیء طاهر در خود طهارت توسعه میدهد، که آن خطابی که گفته بود مثلا اقیموا الصلاة و آن صلاة هم مقید بود به طهارت ثوب او طهارت واقعیه بود آخه، کل شیء طاهر حقیقتا آن طهارت را توسعه میدهد و میگوید بر اینکه چگونه ثوبی که غُسل بالماء، به مائی که ماء بحر است دیگر لایتنجس، او قهرا پاک است، این ثوبی که هم که تو شک داری که طاهر واقعی است یا نه این هم طهارت دارد، طهارت مجعول میشود. خود ما یطلق علیه الشرط که نفس الطهاره است در او توسعه میشود. مثل مرحوم آقای بروجردی که تصریح دارد. آن چیزی که کل شیء طاهر یا کل شیء لک حلال او را توسعه میدهد طهارت است و حلیت است، برای مشکوک الطهارة و مشکوک الحلیة طهارت و حلیت را جعل میکند. بعضیها اینجور معرکه را گرفتهاند به مرحوم آخوند و پیش رفته اند.
بعضیها هم گفتهاند، از کلمات مرحوم کمپانی هم به ذهن میخورد که مرحوم کمپانی هم از این اشخاص است. که طهارت در او توسعه نیست. طاهر همان طاهر واقعی است، نجس هم همان نجس واقعی است، دیگر دو شق طاهر نداریم، دو شق نجس نداریم. آنی که شارع در او توسعه میدهد در شرطیت طهارت واقعیه توسعه میدهد. اینکه امر کرده بود که صلاة بخوان در ثوبی که طاهر است، شرطیت طهارت ثوب از این امر تکلیفی استفاده میشود دیگر، چونکه شرطیت، جزئیت، مانعیت للماموربه انتزاع از حکم تکلیفی میشود، همه این را قائلند دیگر، شیعه و سنی همه قائل است مختلف نیست. چونکه شرطیت و جزئیت و مانعیت بنفسه قابل جعل نیست، بلکه شرطیة للمأموربه، جزئیة للمأموربه یا مانعیت، این مجعول است به تبع تکلیف. شارع اگر تکلیف را میبرد به صلاتی که آن صلاة واقع در ثوب طاهر واقعی است، شرطیت مال همان طهارت واقعیه بود. و اما اگر شارع امر را ببرد روی صلاة در ثوب طاهر و این ثوبی که مشکوک الطهارة و النجاسة است به نحوی که این هم داخل است در آن قید، آن وقت شرطیت در این ثوبی که مشکوک الطهارة و النجاسة است، هست، این هم کافی است.
از بعض کلمات ظاهر میشود که مرحوم کمپانی هم کانّ همینجور است، این را میگوید که در اصول آن شرطیت در او توسعه میشود. منتها لسان دلیل این است که کل شیء طاهر، لسان این است. چگونه که الفقاع خمر لسان این است که فقاع خمر است، و الا حقیقتا که خمر فقاع نمیشود، این در حقیقت توسعه در حرمت است، حرمتی که شارع روی خمر جعل کرده است، شارع حقیقتا در آن حرمت توسعه میدهد، در آن حکم، و الا فقاع خمر نمیشود، توسعه در خمر نمیشود حقیقتا، فقط لسان، لسان توسعه در موضوع است. اینجا هم کانّ، درست توجه کنید جاهای دقیقی است، کانّ در مانحنفیه شارع که امر کرده است به صلاة فی ثوب طاهر، آن طهارت همان طهارت واقعی است، منتها شارع در آن تکلیفی که برده است روی متعلق که از آن انتزاع شرطیت میشود، در آن تکلیف کانّ توسعه میدهد که آن تکلیف بگیرد صلاة در این ثوبی را که مشکوک الطهارة و النجاسة است. که این توسعه در شرطیت میشود نه در نفس خود طهارت، و لو لسان کل شیء طاهر حتی تعلم انه قذر توسعه در خود شرط است، و لکن این لسان است، واقعش که در دل شارع است آن شرطیت را توسعه میدهد که آن شرطیت مال این ثوب هم شامل میشود.
بدان جهت شما نمازتان را با این ثوب خواندید مأموربه واقعی اتیان شده بعد معلوم شد که این ثوب بابا! دو سال است نجس بوده است، خب باشد عیب ندارد. از وقتی که دیگر معلوم شد که این ثوب دو سال است نجس بوده نمیشود نماز خواند و لکن تا مادامی که کشف خلاف نشده است و این توسعه هست که این ثوب را متعلق التکلیف میگیرد، تکلیف امتثال شده و آن تکالیف هم آمده.
چرا آنها این کار را کردهاند؟ چرا اینها دو فرقه شدهاند؟ یک فرقه ملتزم شدهاند که خود شرط که طهارت است در او توسعه میشود، یک فرقه ملتزم شدهاند بر اینکه شرطیت در او توسعه داده میشود نه در خود شرط که طهارت است. چونکه اینجا یک محذوری هست، آن محذور را بعضیها یعنی کلا الطائفتین ملتفت شدهاند، و لکن طائفه ثانیه دیدهاند چونکه محذور حل نمیشود اگر مجعول خود طهارت باشد و در خود طهارت توسعه بشود، دیدهاند که اگر این مسلک را بگویند محذور حل نمیشود آمدهاند ملتزم شدهاند به توسعه در شرطیت. آن محذور چیه؟
خب فرض کنید که انسان یک لباسی داشت در دریا شسته بود یقینا او پاک بود، آمد آن لباس را زد به آبی که مشکوک الطهارة و النجاسة است که نمیداند آن آب پاک است یا نه، زد به آن آب. آن آب هم فرض بفرمایید فی علم الله نجس است و لکن مشکوک الطهارة و النجاسة است حکم به طهارت شد، خب اگر ما بگوییم بر اینکه توسعه در خود طهارت است و بر این آب مشکوک الطهارة و النجاسة شارع جعل کرده، باید ملتزم بشویم که این ثوب که یقینا پاک بود قبلا، نجس نشده است، و لو بعد کشف بشود که این کاسه نجس بود، و لو بعد هم کشف بشود که کاسه نجس بود این ثوب باید بگوییم که نه این پاک است. معلوم شد بچه شاشیده بود در این آب قلیل، نه، این ثوب پاک است و لو ثوب در آن آب خورده است ولی این ثوب پاک است. این محذور هست. چرا؟ برای اینکه موضوع تنجس طاهر چیه؟ کی شیء طاهر نجس میشود، ؟ موضوع تنجس، ملاقات شیء طاهر است با شیء نجس رطبا که رطوبت مسریه هم داشته باشد، در یکی از ملاقی و ملاقیٰ رطوبت مسریه باشد، که کل یابس ذکی، اگر یابس بوده باشد یعنی رطوبت مسریه نباشد، نه آنجا تنجس حاصل نمیشود. هر شیء طاهری که ملاقات بکند با شیء نجس و این ملاقات با رطوبت مسریه نشد پاک میشود. خب گفتهاند آب حین ملاقات ما شک داشتیم که آب است یا نه، شارع به او طهارت جعل کرده بود، پس ملاقات واقع شده بود با مایعی که آن مایع طاهر بود، همینجور است دیگر، با مایعی که طاهر بود. وقتی که ملاقات تمام شد ثوب هم را انداختیم آن ور، آب را هم ریختیم، ثوب هم خشک شد، آن رطوبت رفت، بعد علم پیدا کردیم که آن کاسه نجس بود، خب چرا باید بگوییم که این نجس است؟ این با طاهر ملاقات کرده، با نجس ملاقات نکرده است، با طاهر ملاقات کرده. و به عبارة اخری شارع آن نجاستی که گفته بود کل شیء طاهر لاقی نجسا مع الرطوبة المسریة با کل شیء طاهر به او ضیق انداخت، آن نجاست را برد به آن نجاستی که در آنجا طهارت ظاهریه نبوده باشد. چونکه حکومت کما اینکه دیروز گفتم ربما تعمیم میشود ربما هم عکسش میشود آخه. وقتی که شارع گفت این طاهر است، آن دلیلی که گفته بود کل شیء لاقی نجسا مع الرطوبة المسریة یتنجس، کل شیء لاقی، قیدش چه بود؟ ملاقات بکند با شیئی که آن شیء نجاست دارد، شارع آن قید را انداخت بیرون با جعل طهارت. قهرا موضوع تنجس چه میماند؟ میماند شیء طاهری که ملاقات بکند با شیئی که آن شیء طهارت ظاهریه نداشته باشد، آن نجس واقعی باشد که طهارت ظاهریه ندارد. خب این ملاقات کرده با شیئی که طهارت ظاهریه داشت پس این پاک است.
این میبینید در جعل طهارت این محذور است.
و اما اگر بگوییم که نه، شارع به آب جعل طهارت نکرده، آب که اگر نجس است نجس است، اگر پاک است پاک است، فقط شارع در آن صل مع الطهارة که طهارت یعنی طهارت ثوب و بدن او را هم میگیرد، در شرطیت طهارت واقعیه ثوب و بدن در آن شرطیت تعمیم داده است. بنائا بر این مسلک در صلاة حکم به اجزاء میکنیم اگر بعد معلوم بشود که ثوبش نجس است یا بدنش نجس است. اما در این مثال میگوییم که نه، این عبایی که هست این عبا نجس است. چرا؟ چونکه این نجس بوده، طهارت نداشت که، شارع طهارت جعل نکرده بود به آن. احترازا از این شبهه که این شبهه کانّ وارد نشود ملتزم شدهاند که توسعه در خود طهارت نیست، توسعه در شرطیة الطهارة است.
آن وقت فرق ما بین اماره و اصل چه میشود بنا بر توسعه شرطیت؟ در اماره توسعه نیست، در اماره میگوید آن واقع موجود است، ثوب طهارت واقعیه را دارد، دیگر آن شرطیت گشاد نمیشود مثل لاستیک. اما اصول عملی اینجور نیست، در اصول عملی آن شرطیت را کشش میدهد، بدان جهت عمل با شرطش موجود شده، محکوم به اجزاء میشود.
مرحوم آقای بروجردی عرض کردیم از کسانی بود که اصرار میکرد که خود طهارتی که جعل شده است برای مشکوک الطهارة خود طهارت مجعول است، خود نفس طهارت مجعول است. میفرمود بر اینکه نمیشود ملتزم شد مثل مولانا علی بن ابیطالب که میفرماید لا أدری بول اصابنی أو الماء و لا ابالی اذا ما أدری بگوییم که علی بن ابیطالب با بدن نجس نماز خوانده است، این میگوید که محتمل نیست. طهارت در او توسعه میشود، ایشان نمازش در ثوب و بدن طاهر است، منتها آن طهارتی که معتبر است اعم از آن طهارت واقعیه و ظاهریه است، این طهارت ظاهریه را دارد.
خب ایشان خودش هم ملتفت به این محذور بود. خب اگر بگوییم بر اینکه این مایع پاک است و طهارت بر آن جعل شده، این عبایی که طاهر بود در آن افتاد بعد خشک شد عبا، معلوم شد که ثوب حین افتادنش در آب، آب نجس واقعی بوده، نمیشود ملتزم شد این پاک است. لذا فرموده بر اینکه بله ثوب هم محکوم به طهارت است و لکن حکم مادام است. چگونه آب طهارت دارد مادام لم ینکشف الخلاف، ثوب هم طهارت دارد مادام لم ینکشف الخلاف. وقتی که کشف خلاف شد و هم آب نجس است هم این عبایی که هست عبا نجس است، هر دو نجس هستند.
این جوابی که داد ایشان مطلب را، دیوار را از بیخ انداخت زمین. همه حرفهایی که گفته بودند در باب صلاة در ثوب طاهر که مجزی است همهاش رفت به هوا. چرا؟ برای اینکه کسی هم بر میگردد میگوید وقتی که حکم مادام است، درست توجه کنید! این ثوب ملاقاتش در یک زمان شده بود، در یک زمان، آن وقتی که کشف خلاف شد که ملاقات نداشت، ثوب هم خشک شده بود آن ور افتاده بود. در آن زمان ملاقت در حین ملاقات آب محکوم به طهارت بود، اینجور است یا نه؟ شما میفرمایید در آن زمان هم ثوب محکوم به طهارت شد، بعد از اینکه ملاقات سپری شد، علم به نجاست آن آب پیدا کردیم، از این زمان حکم میشود که این ثوب نجس است و آن آب نجس است دیگر. خب این را در صلاة هم بگویید، صلاة در ثوب طاهر خواندیم، بعد از اینکه در ثوب طاهر خواندیم تا مادامی که کشف خلاف نشده است ثوب هم طاهر است صلاة هم فی الثوب الطاهر است، و اما وقتی که کشف خلاف شد، حکم میشود که ثوب نجس است و صلاة هم در ثوب نجس واقع شده، آن صلاة قبلی ها! مثل این ملاقات قبلی، این ملاقات چگونه که در آن زمان واقع شده است که آب نجس بود، بعد از کشف خلاف هم حکم میشود بر اینکه این صلاتی که خواندیم از او تمام شده آمدیم خوابیدیم از خواب بلند شدیم حکم میشود که آن صلاة در ثوب نجس بود.
[سؤال: … جواب:] اینجا هم غیر از این نداشتیم که در زمان ملاقات آب پاک بشود. در زمان ملاقات این ثوب، آب پاک بوده است، بعد ملاقات دیگر که حاصل نشده، چرا حکم به نجاست بشود؟ … زور میگویی یا هضم نکردهای مطلب را میگویی. میگویم ملاقات فعلی است، صلاة هم فعل آخر است، چگونه که این ملاقات، موضوع تنجس ملاقات است، ملاقات، فعل است منتها فعل اختیاری نیست، و لو فعل اضطراری باشد، فرض بفرمایید ملاقات این است که شیء طاهری متصل بشود به شیء نجس با رطوبت مسریه، این یک فعل موضوع تنجس عبا است. این یک فعل آن وقتی که واقع شده بود موضوع نبود، ملاقات آن وقتی که واقع شده بود آب پاک بود. پس موضوع تنجس آن وقتی که بنا بود موجود بشود قید نداشت. … آقا! کفایه اینجور فرمود، فرمود خبر کل شیء طاهر حکومت دارد بر قیود متعلقات التکلیف و بر قیود موضوع الحکم. مانحنفیه از قبیل قیود موضوع الحکم است چونکه حکم در مانحنفیه، تنجس عبا تکلیف نیست، حکم وضعی است، موضوع دارد، موضوعش ملاقاتی است با دو قید، ملاقات با شیء آخری است که دو قید هم موجود بشود: یکی این است که رطوبت مسریه باشد در احدهما، دیگری هم این است که ملاقیٰ بالفتح نجس بوده باشد. و الا اگر ملاقی و ملاقیٰ هر دو پاکند ملاقت کنند با رطوبت مسریه، پاک پاک را نجس نمیکند. چگونه نجس، نجس را نجس نمیکند، پاک هم پاک را نجس نمیکند. اذا لاقی با شیئی با رطوبت مسریه که آن ملاقات دو تا قید دارد، رطوبت مسریه باشد و ملاقی بالکسر نجس بوده باشد، آن وقت یتنجس. این موضوع آن وقت موجود نشده، آن وقتی که ملاقات موجود شد و رطوبت هم مسریه بود، دلیل حاکم که الماء کله طاهر حتی تعلم انه قذِر گفت آب پاک است، پس حکومت پیدا کرد گفت موضوع موجود نیست. قهرا ملازمهاش این است که عبا نجس نشده است. چونکه بعد هم که کشف خلاف شد، بعد از کشف خلاف دیگر موضوع دیگر موجود نشده است. ملاقات شده است در زمانی که قید نداشت، موضوع نبود، بعد از او هم اصلا موضوع موجود نشده است ملاقات موجود نشده است. ایشان آمد از این اشکال چگونه فرار کرد مرحوم بروجردی خدا درجاتش عالی است متعالی بفرماید، ایشان فرمود بر اینکه چگونه آب حکم میشود مادامی که مشکوک هست که طاهر است آب طهارت دارد، این ثوب ملاقی هم مادامی که کشف خلاف نشده طهارت دارد. یعنی آن وقتی که موضوع موجود شد، بعد اگر معلوم بشود کشف خلاف بشود که در آن وقت قید واقعی موجود بوده است، این کافی است در حکم به ثبوت المحمول که تنجس الثوب است. بعد از اینکه یک ساعت دو ساعت طول کشید، معلوم شد بر اینکه آن وقت حین ملاقات که آب طهارت ظاهری داشت معلوم شد بر اینکه آن وقت نجاست واقعی بود، این موضوع تنجس است. خب وقتی که اینجور شد این در صلاة هم میآید. بعد از اینکه انسان صلاتش را خواند در ثوب طاهر، بعد از دو ساعت کشف شد که آن وقتی که میآورد صلاة در ثوب نجس واقعی بود، الان کشف شد ها!، خب حکم میکنیم که این صلاة هیچ است، چونکه صلاة در نجس محکوم به بطلان است.به عبارت واضحه میخواهم این مطلب را حل کنم انشاء الله به حول و قوه خداوند. یک مثلی به شما بگویم تا معلوم بشود. شما دیدید ما در بیع فضولی که بحثش کردیم تمام شد، آنجا رسیدیم بالاخره که اجازه در مسئله اینکه اجازه کاشف است یا ناقل، گفتیم کشف حقیقی نه، کشف حقیقی معقول نیست، نقل هم که نمیشود ملتزم شد. گفتیم کشف، کشف حکمی است. یعنی چه؟ یعی یک ماه قبل خانه ما را یک شخص فضولتا به کسی به یک ملیون فروخته است، یک ماه قبل یا یک سال قبل، گفتیم که تا مادامی که منِ مالک اجازه ندادم که تا امروز است یک سال میگذرد یا یک ماه میگذرد خانه ما خود من است، آن ثمن هم ملک همان مشتری است که از بایع فضولی خریده است، نقل و انتقال حاصل نشده، اینجور بود یا نه؟ گفتیم و لکن مالک وقتی که گفت اجزتُ این مثل چراغ نیست که کشف کند که نه، ما اشتباه میکردیم فی علم الله از یک سال قبل که از حین عقد بود نقل و انتقال حاصل شده بود منتها ما ملتفت نبودیم، کشف حقیقی معنایش این است دیگر، گفتیم این نیست، این نمیشود. چرا؟ چون در معامله رضای مالک معتبر است، مادامی که رضای مالک نیاید و تجارة عن تراض نشود، معامله تمام نمیشود، تا مادامی که مالک اجازه نکند اصلا تجارت نمیشود، تجارت مالک نمیشود، آن شخص چه کاره بود که مال من را بفروشد؟ لابیع الا فی ملک. اما چه گفتیم؟ گفتیم کشف حکمی را میگوییم. یعنی چه؟ یعنی چگونه شارع ربما آن مبدأ ملکیتی که عاقد انشاء میکند و شارع امضاء میکند، انشاء الان است و لکن مُنشأ یعنی آنی را که من انشاء کردهام، امضای او امر استقبالی است. مثل اینکه میگویم که بعد وفاتی داری لزید، وصیت تملیکیه. الان وصیت میکنم، الان انشاء میکنم ملکیت را، و لکن ملکیتی که مبدئش بعد الموت است. اینجور است یا نه، شارع هم همان را امضاء میکند. در باب اجازه گفتیم عکس این است، آن کسی که اجزتُ میگوید، الان اجازه میکند اما چه چیز را؟ الان چه چیز را اجازه میکند؟ الان اجازه میکند ملکیت مبیع را بر مشتری در مقابل یک ملیون ملکیتی که از یک سال قبل است، او را اجازه میکند. الان اجازه میکند و لکن مجازش مبدئش من قبل است.
اینجا هم بگوئیم ایشان اینجور میفرماید، بعد از اینکه کشف شد عبایی که در این آب افتاده آب نجس بود، حین کشف خلاف احراز میشود که موضوع تنجز حین الملاقاة تمام بود، الان حکم میشود نه الان کشف میشود که حکم ظاهری باطل بوده طهارت ظاهری، نه، الان بعد کشف الخلاف حکم میشود که موضوع تنجز از آن وقت تمام بود. ایشان لازمهاش این است که این را ملتزم بشود. که الان که حکم به نجاست عبا میکند بعد از کشف خلاف، باید ملتزم بشود به آن کشف حکمی که بگوید الان حکم میشود که آن حین ملاقات ملاقاتِ با آب نجس بود. خب این را در صلاة هم میگوییم. بعد از اینکه کشف خلاف شد این ثوب نجس بود الان حکم میشود آن صلاتی که خواندید در ثوب نجس خواندید.
[سؤال: … جواب:] ملاقات حقیقتا در زمان طهارت ماء بود، چونکه طهارت جعل شده بود. چگونه که بعد آن طهارت را جمع کرد، لحاف و تشک آن طهارت را از حالا جمع کرد، بعدا ها! از حین کشف خلاف آن تشک و لحاف را از آن زمان دستش را انداخت جمع کرد، الان که نگاه میکنی میبینی که حین ملاقات با نجس ملاقات کرده. خب میگوییم این لحاف و تشک صلاة را هم جمع کن، وقتی که صلاة در ثوب نجس واقعی افتاده بود آن ثوب محکوم به طهارت بود، بعد از کشف خلاف این لحاف و تشک را از آن وقت جمع کردی، مثل اینکه آن مجیز در باب اجازه که الان با اجازه خودش ملکیت مبیع را میگستراند در عمود زمانی که گذشته است، این هم که اگر شارع جمع کرد این لحاف و تشک طهارت را از آن زمان که حین وقوع است جمع کرد، صلاة در ثوب نجس واقع شده است. [سؤال: … جواب:] سیدنا! به من عرض نمیکنم به خودت توجه کن که هضم کنی این مطلب را. ملاقاتی که رطوبت مسریه باشد و ملاقیش نجس باشد. الان هم در ظرفی که ملاقات واقع میشده است آن ملاقیش پاک بوده، خب بعدا هم که ملاقات واقع نشده. کشف آنجا هم میشود. اگر بنا شد لحاف و تشک جمع کردن باشد آنجا هم کشف میشود که صلاة از اول در نجس واقع شده.کانّ چونکه این شبهه وارد است که اگر طهارت خودش مجعول بشود لازمهاش این است که حکم بشود بر اینکه این ملاقیٰ بالفتح که با آب نجس ملاقات کرده، این پاک است و ملتزم هم نمیشود شد که این پاک است اگر بخواهیم هم بگوییم که این مثل اجازه در باب فضولی است اجازه کشف حکمی، لحاف و تشک را از اول جمع میکند، باید لازمهاش این است که بگوییم در باب صلاة هم همینجور است، آن دستگاه صلاة در طهارت را از حالا از حین کشف خلاف دست میاندازد جمع میکند، میماند صلاة در ثوب نجس.
چونکه دیدهاند این محذور دارد ملتزم شدهاند که کل شیء طاهر بر ثوب طهارت جعل نمیکند، بلکه در آن شرطیت توسعه میدهد، به آن بیانی که عرض کردم. بدان جهت تصریح هم فرمودند که به ادله نجاساتی که هست کل شیء طاهر هیچ حکومتی ندارد. فقط آن خطابی که در آنجا امر شده است به صلاة فی ثوب الطاهر، شرطیت او را توسعه میدهند. منتها لسانش جعل الشرط است. مثل اینکه الفقاع خمر که لسانش جعل خمریت است. کانّ با توسعه این شرطیت این شبهه برداشته میشود.
عرض میکنم اگر شبهه این بود، این راه دیگر هم داشت حلش. و لکن این التزام به این توسعه چه در شرطیت چه در شرط، علاوه بر اینکه این توسعه خواهیم گفت که باطل است ها! و حلش را و لمّش را خواهیم گفت که چرا باطل است، این توسعه نیست در احکام ظاهریه. تکالیف واقعیه و احکام واقعیه نه موضوعات احکام واقعیه را توسعه میدهد نه متعلقات تکالیف واقعیه را توسعه میدهد نه نفس قید را توسعه میدهد نه شرطیت و مانعیت و جزئیتش را، این حلش را خواهیم گفت، و لکن حرف من این است: اگر محذور فقط این محذور عبا و آب بود این آسان بود، یک راه حل دیگر هم دارد، این مسلکی که مرحوم آخوند گرفته است و دو نحو تقریب کردهاند این محذوراتی دارد که نمیشود اصلا ملتزم شد. نمیشود ملتزم شد، نه اینکه فرض بفرمایید محذور فقط همین است که گفته شده است.
توجه بفرمایید! تأمل بفرمایید! التماس دعا! ان شاء الله بعد از تعطیلی دوباره خدمتتان به شرط اینکه عمر و حیاتی باقی باشد میرسیم.