دروس خارج اصول / درس 14: توضيحى در وضع عام موضوع له خاص ـ كلام مرحوم كمپانى…

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

عرض کردیم اقسام وضع سه تاست: وضع الخاص و الموضوع‌له الخاص، و الوضع العام و الموضوع‌له العام، و الوضع العام و الموضوع‌له الخاص.

برای اینکه شما یقین کنید و به قلب تصدیق کنید که وضع العام و الموضوع‌له الخاص ممکن است به آن نحوی که اینها گفته‌اند، و در هر دو صورت (یعنی در وضع عام و الموضوع‌له العام و در وضع العام و الموضوع‌له الخاص)، فقط یک معنا متصور و لحاظ می‌شود که آن معنای کلی است که عنوان کلی به او حمل می‌شود، کلی بر دو نحو لحاظ می‌شود، تارة این کلی لحاظ می‌شود بما هو معنی من المعانی در مقابل سایر المعانی و سایر الکلیات، که در این صورت لفظ وضع بشود به این معنا، وضع عام و موضوع‌له العام می‌شود. و اخری لفظ وضع می‌شود به همین کلی، ولکن لا بما هو معنی من المعانی. بلکه به جهت اینکه این، وجه وجودات است، وجه است برای افراد، که از این صورت موضوع له خاص می‌شود می‌گویید اما بما هو وجه للافراد و وجه للمصادیق. در حقیقت موضوع‌له می‌شود افراد.

برای اینکه این را یقین و تصدیق کنید شما وضع در اعلام را ملاحظه بفرمایید. لفظ زید را پدر زید به چه چیز وضع می‌کند؟ قهرا شما باید بگویید زید را وضع کرده است به آن وجود خارجی که دیشب از آن رحم مادر به این عالم آمده است. این وضع کردن لحاظ می‌خواهد بدون لحاظ نمی‌شود. لحاظ این موجود خارجی به چه چیز است؟ لحاظش غیر از این است که صورتی از او در نفس منقّش می‌شود؟ صورتی در خارج از آن خارج در افق نفس می‌افتد؟ که حقیقتا آن وجود خارجی که به نفس نمی‌آید به ذهن نمی‌آید، موطن او خارج است، این صورت است که به نفس می‌افتد. و لکن شما این صورتی که به نفس افتاده است با او عین خارجی را ملاحظه می‌کنید. از این صورت می‌گذرید به آن عین خارجی، می‌گویید سمیت ولدی، ولد شما آن عین خارجی است نه صورت او، و لکن به این صورت او را می‌بینید. هیچ تشریف برده‌اید به قبرستان به این مقبره‌هایی که هست؟ یک وقت عکس یک مرحومی را انداخته‌اند آنجا، به رفیقتان می‌گویید عجب دنیایی است این فلان کس است. اینکه فلان کس نیست این نقش است، و لکن شما این نقش را که ملاحظه می‌کنید این صورت را بما هی مرآة کأنّ عین خارجی را که کأنّ آن مرحوم را شما می‌بینید به این لحاظ. می‌گویید عجب آدمی بود این.

در اعلام شخصیه وقتی که لفظ گفته شد، در حقیقت با نطق لفظ صورت را، شما لحاظ کرده‌اید، و لی او را آلیا و گذرا لحاظ کرده‌اید.

از این جهت در اعلام شخصیه معنا متصف به عدم نمی‌شود. در اسماء کلیات، کلی یتصف بالوجود و العدم، برای اینکه در کلیات نه وجود متخذ است نه عدم، ولکن اعلام شخصیه اینگونه نیست، نمی‌توانید شما متصف کنید زید را به عدم، و باید بگویید زید غیر باقٍ یا زید موجود حیّ او میّت غیر باق، که عنوان لفظ زید وضع شده است به خارج بصورته المرآتیة، آن صورتی که لحاظ شده است عند الوضعش او مرآة و وجه خارج است. بدان جهت خارج هم وجود و تحقق است، معنای زید متصف به عدم تحقق نمی‌شود. بله، متصف به عدم بقاء می‌شود، یا متصف می‌شود بأنّه آن خارج هنوز مولود نیست، انا نبشرک بغلام اسمه یحیی، مرآة به خارج است و لکن فعلا نیست، فعلا نیامده است به دنیا. و لکن به خلاف وضع العام و الموضوع‌له العام، آن حیوان ناطق صورتی را که شما ملاحظه کرده‌اید بما هی معنی من المعانی و بما هی مفهوم من المفاهیم و صورة من الصور، به این لحاظ لفظ را به او وضع می‌کنید، آن معنا وجود و عدم در او نخوابیده، بدان جهت وجود هم به او حمل می‌شود، عدم هم به او حمل می‌شود. منتها ظهور استعمالی اش در وجود است، الضرب مولمٌ دیگر نمی‌خواهد بگویی که وجود الضرب مولم، هر عنوانی ظهور در وجودش دارد، اگر بگوییم ضرب زید غیر موجودٍ یا معدومٌ عیبی ندارد. ضرب متصف به وجود و عدم می‌شود.

کلام این است: این عنوانی را که واضع لحاظ کرده است بما هی صورة من الصور و معنی من المعانی در مقابل سائر المعانی و کلیات لفظ را به او وضع بکند می‌شود وضع عام موضوع‌له العام. و اما اگر همین صورت را مرآة به تحققاتش بگیرد، چونکه این صورت این کلی در خارج محقق است، واقعش آن وجوداتِ در خارج است، این عنوان اجمالی را که لحاظ کرده، لفظ را که به این وضع می‌کند مثل لحاظ کردن صورت اعلام شخصیه است، در وضع آنها هم صورت ملاحظه می‌شد و صورت بما هی مرآة للخارج لحاظ می‌شد، این عنوان کلی هم می‌تواند وضع در افراد بشود، چونکه وجودات این طبیعت و این معانی همان خارجیاتی هستند که افراد در خارج هستند. این معنا را و این صورتی را که حقیقتا صورت هست در افق نفس، این را مرآتا لواقعه و خارجه می‌گیرید لفظ را وضع می‌کنید به این بما هی مرآة للخارج، بما اینکه به واقعیتش وضع می‌کنید، لفظ انسان را به واقع الانسان وضع می‌کنید. لحاظ کرده‌اید معنای انسان را آن کلی را و لکن لفظ را به واقعش وضع می‌کنید، واقعش عبارت از افراد است. بدان جهت در وضع عام و موضوع‌له الخاص، موضوع‌له حقیقتا چونکه واقع این عنوان است افراد است، و لکن افراد غیر متناهی را نمی‌شود تصور کرد به تصور تفصیلی. به تصور اجمالی می‌شود، صورت را لحاظ می‌کند و لحاظ می‌کند واقع این صورت را، واقع این صورت متکثرات در خارج است که به آنها به هر کدام انسان حمل می‌شود. لفظ را به او وضع بکند به آن متکثرات که واقع انسان است، این می‌شود وضع عام موضوع‌له الخاص.

در وضع خاص و موضوع‌له العام دیگر این حرف نیست. آنجا گفتیم خاص صورت بر خاص دیگر نمی‌شود، صورت بر کلی نمی‌شود، یعنی سبب انتقال می‌خواهد که وجود ندارد، به خلاف کلی را لحاظ کردن و لفظ را به واقع آن کلی وضع کردن. اگر لفظ را شما به واقع کلی فرض کردید، دیگر به عدمش صدق نمی‌کند. چونکه اسم بر وجود است، یعنی مثل اعلام شخصیه می‌شود. چگونه زید متصف به وجود و عدم نمی‌شد، دیگر این لفظی که به واقع این عنوان وضع شده است متصف به عدم نمی‌شود. چونکه واقعش وجودات است. به خلاف اینکه صورت را بما هو معنی من المعانی لحاظ کنید، که آنجا نظرتان به آن صورت و به آن معنا، بما اینکه معنایی است در مقابل سائر المعانی، به این لحاظ لحاظ بکنید، آنجا نه، وجود و عدم مأخوذ نیست، منتها متصف به وجود و عدم می‌شود. در انطباق و در ظهورشان در طرف وجود احتیاج به تقیید به وجود ندارند، هر عنوانی را که وضع کرد بالوضع العام و الموضوع‌له العام است اگر گفته شد در کلامی و حکمی برای او ذکر شد، ظاهرش وجود آن عنوان است. حکم اگر بر نبود بشود یا بر اعم از بود و نبود بشود مثل الانسان نوع، که قطع نظر از وجود و عدم خود طبیعی نوع است و الا وجودش که نوع نیست عدمش هم نوع نیست. آنها احتیاج به قرینه دارد، که ربما حکم و محمول قرینه می‌شود. و اما اگر این نحو نشد، تقیید به وجود نمی‌خواهد.

پس خلاصة‌ الکلام وضع العام و الموضوع‌له الخاص معقول است. سرش این است که آن صورتی که کلی است و او لحاظ می‌شود، او به دو نحو می‌تواند واضع او را لحاظ بکند، بما هو معنی من المعانی در مقابل معانی دیگر، لفظ را وضع کند، یا از او واقعش را ببیند، واقع او را ببینید و فانیا لحاظ کند مثل واقع دیدن در اعلام شخصیه، به آن نحو وضع بکند می‌شود وضع عام موضوع‌له الخاص.

و من هنا معلوم شد کلامی را که مرحوم کمپانی در مقام فرموده است آن کلام علیل است. ایشان فرموده: چونکه جزئیات و خارجیات اینها لایحصی هستند، تصور تفصیلی اینها ممکن نیست. شما افراد انسان را نمی‌توانید تفصیلا هر کدام را تصور بکنید و لحاظ بکنید، اگر واضع بخواهد به این افراد که لایحصی عادتا است نه عقلا، اگر بخواهد وضع به این افراد لایحصی بکند، اینها را باید تصوری اجمالی بکند، یعنی به عنوانی باید اینها را لحاظ بکند، و آن عنوان هم جامع است. فرموده است در وضع عام و موضوع‌له الخاص چونکه موضوع‌له متعدد است و لایحصی است باید به عنوان لحاظ بشود. اما به خلاف وضع اللفظ للکلی و بمعنی الکلی. آنجا چون ما کلی خودش لحاظ می‌شود مستقلا، دیگر حاجتی نیست که ما فردی را لحاظ بکنیم مثل آن شبحی که از دور دیده می‌شود، خود کلی‌اش را لحاظ می‌کنیم، چونکه کلی قابل لحاظ است و هیچ اشکالی هم ندارد.

ایشان بعد از اینکه این را فرموده است نتیجه گرفته است که پس اقسام وضع عقلا منحصر در سه تا است. چهار تا نمی‌شود.

چرا کلام مرحوم کمپانی ضعیف است؟ برای اینکه حرف اول ایشان امتناع را و عدم معقولیت قسم رابع را نمی‌رساند. فرمایش ایشان این است که در موارد وضع خاص و موضوع‌له العام ما حاجتی به لحاظ خاص نداریم، عام را مستقلا لحاظ می‌کنیم. و لکن در وضع عام و موضوع‌له الخاص باید عنوان را لحاظ کنیم چونکه افراد را تفصیلا نمی‌شود لحاظ کرد. این فرمایش ایشان نتیجه‌اش این است که اگر بخواهیم لفظ را به یک معنای جزئی حقیقی وضع کنیم و با او تمام جزئیات حقیقیه آن کلی بوده باشد باید وضع عام موضوع‌له خاص بشود چونکه افراد لایحصی است تصور تفصیلی نمی‌شود. لذا با عنوان لحاظ می‌شوند، یعنی آن عنوانی که جامع است. و اما در وضع کلی احتیاج نداریم جزئی را لحاظ بکنیم. واحتیاج نداریم که امتناع درست نمی‌کند. کسی می‌گوید احتیاج نداریم و لکن من لحاظ کردم جزئی را ثم منتقل شدم به کلی. این امتناع را اثبات نمی‌کند. کلام ما در اثبات امتناع است که قسم رابع ممکن نیست، قسم رابع سبب انتقال است. شبح را دیدیم منتقل شدیم، انّ له کلیا. آن جزئی غیر از خودش چیز دیگر نیست، مرآة چیز دیگر نیست، نمی‌شود او را فانیا با او چیز دیگر (کلی) دید. و لکن به خلاف عنو‌ان‌که حقیقتا آن معنا کلی که صورت است در نفس، در آن کلی می‌شود کلی را دو نحو لحاظ کرد و دو نحو در او نگاه کرد کما اینکه گفتم: یک وقت به او کلی نگاه می‌کنیم به نگاه کردنی که در اعلام شخصیه به آن خارج نگاه می‌کنیم به صورت، این وضع عام و موضوع‌له خاص می‌شود. یک وقت بما هو معنی من المعانی و مقابل معانی دیگر آن وضع عام و موضوع‌له عام می‌شود.

دیگر کلامی در ما‌نحن‌فیه باشد که قابل گفتن باشد به ذهن ما نرسیده است.

وضع در حروف

ثم منتقل می‌شویم به کلامی که آن کلام را مرحوم آخوند در مقام فرموده است. ایشان فرموده است و لو مشهور است در لسان علماء الادب که اخذ منهم الاصولیون که وضع در حروف وضع عام موضوع‌له خاص است و هکذا در بعض الاسماء ما بنی من الاسماء لشبهه بالحرف فی وجه من الاوجه، وضع در آنها وضع عام موضوع‌له خاص است متعرض این معنا می‌شود.

و می‌فرماید وضع در اسماء یعنی اسماء الاجناس مراد است، وضع عام موضوع‌له عام است و در حروف وضع عام موضوع‌له خاص است کما اینکه در السنه معروف است، لکن این حرف مطلبی است که اساس صحیحی ندارد. مرحوم آخوند می‌فرماید: کما اینکه در اسماء الاجناس وضع عام و موضوع‌له عام است در حروف هم وضع عام و موضوع‌له عام است. وضع عام و موضوع‌له خاص در وضع حروف باشد این قطعا نیست.

مرحوم آخوند می‌گوید: ;I معنا که به او لحاظ متعلق می‌شود یعنی آن معنا را نفس لحاظ می‌کند، آن ذات ملحوظه است در اسماء و در حروف. و آن ذات المحلوظ کلی طبیعی است، فرقی نمی‌کند در حروف هم کلی طبیعی است در اسماء هم کلی طبیعی است. فرقی نمی‌کند. اگر به آن کلی طبیبعی هم اسم وضع بشود هم حرف وضع بشود، هیچ فرقی ندارد اسم با آن حرف در معنا یعنی در موضوع‌له. لفظ الابتداء از هر چه حکایت می‌کند لفظ (مِن) هم از آن حکایت می‌کند، هیچ فرقی ندارد. لفظ الانتهاء از هر چه حکایت می‌کند که اسم است لفظ (الی) هم از او حکایت می‌کند. ذات ملحوظ که لحاظ رویش می‌آید و به او متعلق می‌شود یک چیز است و او موضوع‌له است هم در (الی) هم در انتهاء. هم در (مِن) هم در ابتداء. آن ذات ملحوظ موضوع له است، و او کلی طبیعی است. منتها مستعمل در مقام استعمال که آن انتهاء را لحاظ می‌کند و ابتداء را لحاظ می‌کند، تارة آن معنا و آن ملحوظ را مستقلا لحاظ می‌کند، مستقلا او را به ذهن می‌برد، مستقلا همان ملحوظ را می‌کشد به ذهن. می‌گوید ابتداء الامور خیر من انتهائها، که معنای ابتدائی که لحاظ شده است دیگر به معنای اسمی لحاظ شده است. یعنی آن ملحوظ را که به نفس کشیده است و لحاظ کرده است نفس، مستقلا لحاظ کرده است. یک وقت این است که نه، معنای دیگری را لحاظ می‌کند، یعنی لفظ را که لحاظ می‌کنید و آن لفظ اندکاکی دارد در معنای غیر. مثل اینکه فرض کنید شما می‌خواهید سیر کنید از بلد به سوی مکه مکرمه، سیر را شما لحاظ می‌کنید. سیری که لحاظ کرده‌اید سیر را استقلالا لحاظ کردید، لکن در او یک ابتداء و انتهائی مندکا لحاظ شده است، چونکه مبدأ و منتها دارد. اگر خواستید شما حرف استعمال بکنید آن ابتداء و انتهاء را اندکاکا در لفظ لحاظ می‌کنید. این در مقام استعمال است، جزء معنای (فی) نیست، جزء معنای (الی) نیست.

ذات ملحوظ، تارة استقلالا لفظ او را لحاظ می‌کند، و اخری او را نظیر عَرَضَ خارجی لحاظ می‌کند. چگونه عَرَضَ خارجی همیشه قائم به معروض است، این ملحوظ را عرضا لحاظ می‌کند. یعنی معنایی که او را لحاظ کرده است مستقلا، این کانّ عرض او است. آنگونه اگر لحاظ کرد، مَنْ استعمال می‌کند. اگر بگوید لفظ ابتداء را استعمال می‌کند. در جایی که می‌خواهد آن ابتداء و انتهاء را اندکاکا لحاظ کند در این صورت لفظ (مِن) را استعمال می‌کند، می‌گوید المشی من البیت الی المسجد عبادة، المشی من البیت الی الکعبة مهاجرة الی الله. من استعمال می‌کند. و همچنین الی استعمال می‌کند.

مدعای صاحب کفایه این است. چرا؟  می‌گوید اگر بخواهد وضع در حروف وضع عام و موضوع‌له خاص بشود باید موضوع‌له و مستعمل در حروف یا افراد خارجیه بشود چونکه گفتیم دیگر در وضع عام موضوع‌له خاص حقیقتا موضوع‌له افراد هستند یعنی وجودت خارجیه. ابتدائی که هست ابتداء یک وجودات خارجیه دارد، شما وقتی که از بلدتان خارج شدید به طرف مکه این یک فرد از ابتداء ‌است. لفظ مِنْ اگر به او وضع شده باشد معنایش عبارت از این است که جزئی حقیقی بشود معنایش، بر کثیرین صدق نکند. کما اینکه زید بر کثیرین صدق نمی‌کند چونکه بر وجود خارجی وضع شده منتها وجود خارجی او جوهر است، وجود خارجی این ابتداء عرض است. پس علیهذا وقتی که گفت سر من البصرة الی الکوفة شما از هر خانه بصره خارج شدی به او سیر من البصرة صدق می‌کند. از طرف شرقی اش خارج شدی سیر من البصرة صدق می‌کند، از طرف غربی‌اش خارج شدی سیر من البصرة صدق می‌کند. از هر نقطه‌ای از بصره شما خارج شدی صدق می‌کند و هذا سیر من البصرة. و او هم گفته بود سر من البصرة. امتثال چگونه محقق می‌شود؟ امتثال عبارت از این است که آن کلی ماموره منطبق به خارج بشود. شده است. اگر وجودات خارجیه موضوع‌له بشوند که معنا من جزئی حقیقی بشود، لازمه‌اش این است که بر کثیرین صدق نکند. و حال اینکه بالضرورة معنای حروف صدق بر کثیرین می‌کند. به کلش منطبق می‌شود هذا سیر من البصرة.

بدان جهت در کفایه می‌گوید بعضی‌ها دیده‌اند که معنای موضوع‌له حروف جزئی است، نمی‌شود، صدق بر کثیرین کند، گفته‌اند جزئی اضافی است. ایشان این را می‌بیند قابل جواب نیست می‌گوید و هو کما تری. کما تری هم پر واضح است، برای اینکه موضوع‌له اگر افراد بوده باشد افراد جزئیات خارجیه هستند، او دیگر کلی نمی‌شود، جزئی اضافی هم نمی‌شود. اینجا هم که جزئی اضافی می‌شود معنای من البصرة، دیگر خارج شدن از مثلا کوفه صدق نمی‌کند، این به واسطه تعدد دال و مدلول است، به واسطه آن بصره که سر من البصرة شده است آن ابتداء البصرة، قید خورده است، جزئی اضافی آنی است که قید داشته باشد. فوقه کلیٌّ بشود دیگر. این به واسطه دال آخر است. نه به معنای وضع من و در معنای موضوع‌له من اخذ نشده است.

ما جزئیاتمان دو قسم بیشتر نیست: یا جزئیات خارجیه است یا جزئیات ذهنیه. خب جزئیات ذهنیه هم هست دیگر، چگونه که در فرض بفرمایید در خارج جوهری داریم در خارج عرضی داریم، معانی که در نفس لحاظ می‌شود و در ذهن لحاظ می‌شود آنها هم اینگونه هستند. تارة وجود جوهری دارند در ذهن. البته اصطلاحا جوهر نمی‌گویند. ما که الان می‌گوییم به جهت توضیح است. و الا به اصطلاح فلسفه وجودات ذهنیه از آن جوهر و عرض‌ از مقسمش خارج است. این معنایی را که شما در ذهن لحاظ می‌کنید این تارة مثل جوهر خارجی است. یعنی چه؟ یعنی قائم بالذات است به معنای دیگر قائم نیست. و اخری آن وجود عرضی دارد در ذهن، یعنی در ذهن در معنای آخر ملحوظ است به لحاظ اندکاکی که گفتم سیر خاص را لحاظ کرده است، آن ابتدائیت و انتهائیت هم آنجا ملحوظ است. می‌گوید شما اگر بگویید که من وضع شده است به آن جزئی ذهنی، آن واقع آن جزئی ذهنی نه عنوان جزئی ذهنی، واقع جزئی ذهنی یعنی آن نحوی که لحاظ شده است به واقع آن لحاظ وضع شده است که واقع اللحاظ موضوع‌له است که فردِ همان کلی است، فرد ذهنی‌اش است، آنگونه به آن واقع اللحاظ وضع شده است و واقع التصور الآلی به او وضع شده است.

اگر این را می‌خواهید بگویید، می‌گوید این هم محذوراتی دارد به هیچ کدام نمی‌شود ملتزم شد.

یک محذورش این است که امتثال سر من البصرة یا لاتسر من البصرة امتثالش محال می‌شود. چرا؟ چونکه امتثال اتیان متعلق امر است در خارج در طلب در موارد امر، و هکذا فرض کنید ترک متعلق النهی است در خارج، در نواهی اینگونه است دیگر. بنابراین معانی حروف اصلا در خارج نمی‌آیند. امر مقید به امر ذهنی که آن لحاظ است، آن امر مقید به امر ذهنی هیچوقت در خارج نمی‌آید. امتثال نمی‌شود.

اینجا یک مطلبی هست بگویم برای شما. یک صدق الانطباق است یک حکایت است. این دو تا با همدیگر خلط نشوند. موجود ذهنی حکایت از خارج می‌کند. شما کلی را که این منطقیین تقسیم کرده‌اند تقسیم می‌کنند کلی را به کلی طبیعی و به کلی منطقی و به کلی عقلی. کلی عقلی چیست؟ می‌گویند کلی عقلی همان کلی طبیعی است مقیدا به کلیت، یعنی مقیدا به اینکه لایمتنع صدقه علی کثیرین. آن کلی طبیعی مقیدا به لایمتنع صدقه علی کثیرین که در خارج نیست. در خارج کلی‌ای که مقید باشد به لایمتنع صدقه علی کثیرین نیست، لایمتنع از اوصاف مفهوم است، او در خارج موجود نمی‌شود. اصلا کلی عقلی در خارج موجود نمی‌شود، موطنش عقل است. خودشان می‌گویند کلی عقلی مقید به چیزی است که موطنش عقل است و مقید به امر عقلی عقلی می‌شود و دیگر موطنش عقل می‌شود. مع ذلک به این می‌گویید کلی. کلی یعنی چه؟‌ چرا کلی می‌گویید؟ اصلا در خارج موجود نیست چگونه به او کلی می‌گویید؟ کلیت به اعتبار حکایتش است. این منافات ندارد که شیئی در خارج موجود نشود و لکن حکایت از خارج بکند یعنی شبح خارج بشود. مثل آن سایه‌ای که می‌افتد، آن سایه انسان نیست و لکن حکایت از انسان می‌کند. صدق انسان به آن سایه نمی‌کند، سایه هم بر انسان صدق نمی‌کند. نمی‌شود گفت زید این است یا این زید است یا این انسان است. صدق نیست. و لکن حکایت است، حکایت یعنی نشان دادن است، کلی طبیعی نشان می‌دهد.

بدان جهت هم معنای حرفی اگر مقید شد به آن وجود ذهنی، معنای حرفی حکایت از خارج می‌کند، و لکن صدق بر خارج نمی‌کند و منطبق بر خارج نمی‌شود. انطباق این است که هو هو، بگوییم اینها وجودا یکی هستند. زیدٌ انسانٌ یعنی وجود زید همان وجود انسان است. این نمی‌شود. و امتثال هم این انطباق است که متعلق الامر منطبق به خارج بشود و صدق کند که این اوست. پس علی هذا الاساس معنای حروف این یک دلیلش است.

بعد ایشان دو دلیل دیگر را هم ذکر کرده است.

آنجا این دو دلیل را ملاحظه بفرمایید که نتیجه گرفته است ایشان از اینها که معنای حرفی و معنای اسمی یکی است.

و الحمد لله رب العالمین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا