دروس خارج اصول / درس 130
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
حاصل کلام ما در مقام این شد که صیغه افعل یک هیئتی دارد و یک مادهای دارد. مثل اضرب. ممکن است کسی ادعا کند مادهای که در اضرب هست این ماده وضع شده است که آن طبیعی و آن حقیقت الضرب به وجود انحلالی و به نحو الانحلال لحاظ شده است. حیث آنکه شما ملاحظه میفرمایید در باب محرمات مثل شرب الخمر، هر کدام از افراد شرب الخمر حرمت مستقله دارد تکلیف مستقل دارد، اگر شخصی فرض بفرمایید ده تا شرب خمر کرد و ده فرد از شرب را موجود کرد، ده تکلیف را مخالفت کرده است. اینجور نیست در نواهی که مطلوب صرف الترک بوده باشد یعنی آن طبیعت شرب الخمر شارع میخواهد صرف الترک را داشته باشد، محض الترک را داشته باشد. این نیست در نواهی. اگر در نواهی صرف الترک مطلوب بود، لازمهاش این است کسی که یک دفعه خمر خورد و عصیان کرد دفعه دوم عیب ندارد، چونکه تکلیف را مخالفت کرده دیگر، یک تکلیف داشت که همان صرف الترک بود، آن صرف الترک را مخالفت کرده است. بعد صرف الترک وقتی که موجود شد تکلیف مخالفت شد، تکلیف دیگر باقی نیست. نه، اینجور نیست، در نواهی آن طبیعت به نحو الانحلال لحاظ شده است و امر شده است به ترک آن طبیعی که لوحظ بنحو الانحلال، معنایش این است که هر وجودش یک تکلیف دارد. این انحلال آن لمّش، حقیقتش انحلال ملاک است، چونکه تکلیف زاییده ملاک است، وقتی که مولا دید در هر شرب خمری مفسده هست، شرب خمرِ دیگر موجود بشود باز شرب خمری که هست مفسده مستقله دارد. وقتی که ملاک انحلالی شد قهرا تکلیفش هم انحلالی میشود.
کلام این است که در باب اوامر طبیعتی که در ماده صیغه افعل به او دلالت میکند آن طبیعت به نحو الانحلال ملاحظه نشده است که هر وجود آن طبیعت را که مولا بخواهد، شارع بخواهد. خودش هم یک قرینه عامه هم دارد که اینجور ملاحظه نشده است، چونکه تمام افراد طبیعت را نمیتواند نوعا مکلف اتیان بکند. مکلف در باب نواهی میتواند تمام افراد طبیعت را ترک بکند و لکن در باب اوامر انسان نمیتواند تمام افراد صلاة را اتیان بکند بلکه بعضش را میتواند اتیان کند. علاوه بر اینکه در باب اوامر یک قرینه عامه است، علاوه بر این، آن طبیعی که ماده هست آن بنحو الانحلال ملاحظه نشده است.
این قائل به تکرار که بگوید صیغه افعل دلالت میکند به تکرار، او میتواند دعوی کند که نه، آن مادهای که هست در صیغه افعل، او بنحو الانحلال ملاحظه شده است آن طبیعی، بدان جهت ماده دلالت بر تکرار دارد، هیئت دلالت میکند طلب آن ماهیتی که لوحظ بنحو الانحلال. پس ماده دلالت بر تکرار دارد. ممکن است نه، بگوید بر اینکه مادهای که در صیغه افعل است او وضع شده است به طبیعتی که مقید به وجود واحد است، یعنی لوحظ برای آن طبیعت، وجود واحد. هیئت هم وضع شده است بر اینکه آن وجود واحد را بیاور، این هم میشود مرّه. یا بگوید بر اینکه کسی که دلالت میکند صیغه افعل دلالت بر مره و تکرار میکند میگوید نه، ماده فقط به طبیعت وضع شده است هیچ چیز در او نیست، و لکن هیئت وضع شده است در اینکه ماده بنحو الانحلال ملاحظه شده است، هیئت وضع شده است که دلالت کند آن طبیعت بنحو الانحلال مطلوب است، یعنی طلب آن وجودات میشود، هیئت دلالت میکند به تکرار. یا نه، ماده وضع شده است به طبیعت، هیئت وضع شده است به طلب وجود واحد. اینکه صاحب کفایه فرمود قائل به مره و تکرار میتواند ادعا کند دلالت ماده را یا دلالت هیئت را، مراد صاحب کفایه این است.
و لکن ما، درست توجه کردید، ما که این حرف را گفتیم، گفتیم که صیغه امر نه مادهاش وضع شده است به لحاظ انحلالی، نه وضع شده است و مقید شده است به وجود واحد، ماده بر نفس الطبیعی وضع شده است. هیئت دلالت میکند که صرف الوجودش مطلوب است، هیئت که گفتیم هیئت امر، با هیئت نهی فرق دارد. هیئت امر هیئت صیغه افعل دلالت میکند که تحقق مادهای که هست، آن تحقق ماده مطلوب است، آن صرف التحقق مطلوب است. این به این دلالت میکند. وقتی که صرف التحقق مطلوب شد، صرف التحقق به وجود واحد و به فرد واحد موجود میشود. بدان جهت اتیان به فرد واحد مسقط امر است، و لکن فرد واحد مطلوب نیست صرف الوجود مطلوب است. نتیجه چی میشود؟ نتیجه این میشود که انسان دو فرد را معا اتیان کرد که عرض کردم هم با دست راستش آن سیلی را زد هم با دست چپش در آنِ واحد، که مولا گفته بود اضرب زیدا. خب مأمور به حاصل شده است. چونکه مامور به صرف الوجود است. صرف الوجود تحقق پیدا کرد. اما کدامیک از اینها امتثال است؟ هر دو تا. چونکه صرف الوجود را نمیشود گفت با این موجود شد، این ترجیح بلامرجح میشود، صرف الوجود با هر دو تا موجود شد. بدان جهت هر دو امتثال حساب میشود. این حرف ما بود.
خب اینجا اگر کسی از شما سؤال کرد که شما گفتید صیغه افعل وضع شده است بر طلب الوجود، همینجور است دیگر، اترک القیل و القال، اترک صیغه افعل است یا نه؟ این طلب به چه چیز متعلق شده است؟ آخه گفتید صیغه افعل هیئتش وضع شده به طلب وجود. اینجور گفتید آخه. آخه اترک القیل و القال، این طلب به چه چیز متعلق شده است؟ به وجود؟ به وجود که متعلق نشده است به ترک متعلق شده است.
خب جوابش را چی میگوییم؟ آخه گفتید صیغه افعل طلب الوجود است، این طلب الترک شد. این چه شد؟ جوابش عبارت از این است که ما که وجود را میگوییم، وجود از ضیق خناق است. مرادمان وجود نیست، خصوصیتی ندارد. مراد ما تحقق است، باز تحقق هم عین وجود است مترادفین هستند، و لکن میگویند این ترک محقق بود سابقا یعنی معنای وجودی نیست، یک معنایی است که دیگر یک عبارت نداریم که به او تعبیر بکنیم. اینکه صیغه افعل وضع شده است بر طلب الوجود، مراد ما وجود در مقابل ترک نیست تا لازمهاش این است که نقض به صیغه اترک بشود، اترک القیل و القال. مراد ما طلب التحقق است، تحقق را میخواهد. فرقی نمیکند که آن تحققِ ماهیت به وجود میشود، تحقق عدم که هست فعلیة العدم میشود که عدم مضاف به ماهیات بشود و همان اضافه فعلی داشته باشد عدم به ماهیت. ما طلب التحقق را میگوییم، او مدلول صیغه افعل است در مقابل آن صیغه لاتفعلی که هست، او لاتحقق را طلب میکند بنا بر اینکه معنای صیغه نهی طلب الترک شد یعنی لاتحقق، که لاتحقق مضاف بشود، لاتحقق را میخواهد. این مراد ما بود.
یک چیزی در مقام هست او را بگویم. این را شما میدانید وقتی که طبیعت اطلاق شد و برای او حکمی ذکر شد، اگر قرینهای نبوده باشد که این حکم مالِ طبیعت من حیث هی هی است، مثل الماهیة من حیث هی هی لاموجودة و لامعدومة، لیس بشیء، که این حکمها را که میکنیم مراد بر ماهیت موجوده در مانحنفیه ماهیت من حیث هی هی است، منتها وقتی که لاشیء نشد چگونه به این حکم کردیم، حکم کردن شیئی است، اینها را لابد در جایش گفتهاند با آنها کاری نداریم. آنی که ما با اینجا کار داریم، اگر قرینهای اینجوری در بین نباشد، اصل طبیعت را وقتی که انسان ذکر کرد، این خودش منصرف است به وجودش. وقتی که گفته شد الرجل خیر من المرأة، مفهوم رجل بهتر از مرأة نیست، بلکه این وجودش بهتره دیگر. میگوییم طبیعت یا وجودش است که خودش که فی نفسه قطع از نظر از وجود و عدم نه خیر است و نه شر، هیچ چیز نیست. پس مفهومش را میگوییم که مفهوم که آن وجود ذهنی اش است بهتر است، این را هم که نمیگوییم. خود طبیعت وقتی که گفته شد، الضرب مولم، خب ضرب که مفهومش مولم نیست، ضرب وجودش مولم است. بدان جهت در مانحنفیه و در هر جا طبیعت ذکر شد، آن طبیعت قرینه خاصهای نبوده باشد، ظهور دارد که مراد وجودش است.
علی هذا الاساس ممکن است کسی اینجور ادعا کند بگوید بر اینکه صیغه افعل چونکه ماده دارد و یک هیئت دارد، مادهاش دلالت میکند به طبیعت، و آن طبیعت که ذکر شده است انصراف دارد به وجودش، بدان جهت هیئتی که آمده روی آن ماده و اضرب شده است او فقط دلالت به طلب دارد. این وجود را تا حال ما از هیئت استفاده میکردیم آخه، اضرب میگفتیم هیئتش دلالت میکند بر طلب الوجود، نه، ممکن است بگویید هیئت فقط به طلب دلالت میکند، منتها چونکه ماده ذکر شده است و قرینهای هم نیست در مانحنفیه که مراد ماهیت من حیث هی هی است بلکه قرینه بر خلافش است، چونکه انسان خیر و شرش را میخواهد، مولا هم محبوبش را میخواهد، آن محبوب و خیر در وجود میشود، اینکه میگوید اضرب طلب میکند ماهیت را، منصرف به وجودش است.
و اما ترک اینجور نیست، عدم اینجور نیست. اگر بخواهیم حکمی بر عدم ماهیت بکنیم باید آن عدم ذکر بشود، اگر بخواهیم حکمی را بر عدم ماهیت بکنیم یعنی عدمش یک حکمی داشته باشد، عدم ارتکاب المعصیة یوجب العدالة، موجب عدالت میشود، اگر به عدم بخواهیم حکم بکنیم باید ذکر بشود. طبیعت گفته نمیشود مطلقا. فرق است ما بین موارد ارادة الوجود از طبیعت و اراده عدم، در موارد ارادة الوجود ذکر وجود نمیشود. گفته میشود الرجل خیر من المرأة، الضرب مولم. و اما در موارد ارادة العدم، آن عدم گفته میشود.
ممکن است کسی بگوید که این إضرب و اُترک القیل و القال، فرقش در همین است. در اضرب چونکه طلب روی ماهیت رفته است، ماده دلالت میکند به ماهیت و ماهیت هم حیث ما یذکر ظهور در وجود دارد، آن معنایش این است که ضرب را بکن، دیگر وجود را ذکر نمیکند. وجود نه در ناحیه هیئت مأخوذ است، نه در ناحیه ماده مأخوذ است. بلکه منصرف است خود ماده در وجود به قرینه اینکه ماهیتی که طلب به او متعلق میشود، مولا خیر را میخواهد محبوبش را میخواهد، محبوب هم وجود میشود، خود ماهیت هم منصرف به وجود است. و اما در مثل اُترک القیل و القال، بما اینکه حکم رفته است نه به ماهیت، اراده وجودش نشده است، اراده عدمش که شده است، بدان جهت عدم قیل و قال که عبارت از ترک قیل و قال است او باید گفته بشود، چونکه ماهیت منصرف به عدمش نیست، عدمش باید ذکر بشود.
پس بعید نیست اگر کسی ادعا کرد که این وجود نه داخل مدلول هیئت است، نه داخل مدلول ماده است، فقط انصراف ماده است. وقتی که ماده حیث ما یطلق منصرف به وجودش است، بدان جهت میگویند اضرب دلالت میکند به طلب وجود ماهیت. و اما در مواردی که ترک و عدم متعلق طلب بشود، به صیغه افعل عدم را مطالبه کند یا ترک را مطالبه کند باید ترک را بگوید.
اگر کسی این حرف را گفت، گفت وجود از هیئت استفاده نمیشود که دیروز میگفتیم فرق میگذاشتیم ما بین امر و نهی، این را نمیشود جلوش را گرفت. ما بر رد این برهانی نداریم. مطلب، مطلبی است که صورتا پاک است.
بدان جهت علی کل تقدیر صیغه افعل دلالت میکند بر طلب الوجود. وجود گفتیم صرف الوجود است ها!، اعم از اینکه این وجود از هیئت استفاده بشود یا از ماده استفاده بشود. از هیئت که استفاده میشود، مقتضای وضع هیئت بوده باشد، یا اینکه نه، از ماده استفاده میشود چونکه مقتضای انصراف ماده است. ماده، طبیعت اسمش حیث ما یذکر منصرف به طرف وجودش است. اگر اینجور باشد کسی این حرف را بگوید، بله حرف، حرف پاکی هست، یعنی ما برهانی نداریم که این را ابطال بکنیم. از صیغه افعل طلب الوجود فهمیده میشود اما از کجایش فهمیده میشود؟ وجهش ممکن است این باشد که هیئت وضع شده باشد به طلب التحقق، اینجور ها! نه خصوص وجود، نقض نشود. یا نه، سرش این بوده باشد که ماده منصرف به وجود است، هیئت فقط دلالت به طلب میکند، بدان جهت آن مواردی که عدم را طلب میکند، ترک را طلب میکند، باید آن عدم را ذکر بکند، چونکه ماهیت منصرف به عدمش نیست بلکه منصرف به وجودش است.
گذشتیم از این مقال.
[سؤال: … جواب:] سرش را عرض کردم، حکم زاییده ملاک هست، آنی که در اوامر ملاک مولا هست و محبوب مولا است تحقق این ماهیت است که ماهیت از اتصاف به عدم خارج بشود. آن صرف الوجود آن دفن المیتی که هست، صرف الوجود تغسیل میت، صرف الوجود صلاة علی المیت، یا صرف الوجود صلاة الصبح غرض در او است. وقتی که اینجور شد، یک قرینه عامه هم هست که نمیتواند در تمامی افراد، در تمامی وجودات غرض داشته باشد، قهرا طلب، طلب صرف الوجود میشود. چونکه وجود معین هم که قرینه میخواهد، قرینه ندارد، پس قهرا طلب صرف الوجود میشود. و لکن در نواهی، عکس است، نوعا ملاک، بلکه ما پیدا نکردیم یک جایی را یک نهیی را که صرف الوجودش فقط مبغوض باشد، بلکه همان وجود انحلالی اش مبغوض میشود، چونکه هر وجودی یک ملاکی دارد، بدان جهت نهی میماند و هرکدام اطاعت مستقلی و عصیان مستقلی دارد.یک حرفی رسید جایش بگویم دیگر، ما امروز خودمان را مشغول کردیم به این.
مرحوم آقای بروجردی ایشان ادعا میکرد که مطلوب در نواهی هم همان صرف الوجود است که صرف الترک است. اولا نهی را بمعنی زجر میگرفت، میگفت همان صرف الوجود مبغوض است، زجر از صرف الوجود است. چگونه که در اوامر طلب به صرف الوجود است، در نواهی هم زجر از صرف الوجود است، صرف الوجود شرب الخمر را موجود نکن. خب به این حرف نقض کردیم که اگر صرف الوجود مبغوض بشود لازمهاش این است که یک لیوان از آن زهرمار را خورد، دیگر عیب نداشته باشد بعد خوردنش. چون صرف الوجود…
[سؤال: … جواب:] صبر کن! عجله نکن آقای من!ایشان در تمام نواهی میفرمود. تمام نواهی که مثل شرب الخمر حرام است، زنا حرام است، کذب حرام است، غیبت حرام است، همه اینها صرف الوجود مبغوض است، خب لازمهاش این میشود بر اینکه صرف الوجود را وقتی که مکلف اتیان کرد، دیگر تکلیف ساقط بشود. میفرمود نه، دلیل نداریم تکلیف به عصیان ساقط میشود. آن خطابی که انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه، آن خطاب و آن تکلیفی آن صرف الوجود را میگفت در زمان اول ترک کن، آن خطاب به آن تکلیف بعینه باقی است. دلیل نداریم که تکلیف به عصیان ساقط میشود. درست توجه کنید حرف ایشان را، مرحوم را بپزم! تا ببینید که خیلی به این سادگی نمیشود ردش کرد.
ایشان میفرمود عصیان تکلیف دو جور میشود: تارة عصیان تکلیف جوری میشود که دیگر آن تکلیف بقائا قابل امتثال نیست، دیگر نمیشود او را امتثال کرد، یعنی متعلق تکلیف غیر مقدور میشود. وقتی که غروب شد، انسان صلاة ظهر و عصرش را نخوانده، تکلیف صلاة ظهر و عصر ساقط میشود. که مرحوم آخوند هم در کفایه میگوید تکلیف به سه چیز ساقط میشود، یکی هم عبارت از این است که عصیان بشود، میفرمود این کسی که نماز ظهر و عصر را نخوانده، تکلیف ساقط میشود، لا لعصیانه، نه به جهت اینکه تکلیف عصیان شده، بلکه به جهت این است که امتثالش غیر مقدور است بعد. چونکه تکلیف مقید بود، صلاة بعد از زوال و قبل از غروب را میخواست، این صلاة بعد از زوال و قبل الغروب ممکن الوجود نیست از مکلف، تمکن ندارد ایجاد بکند. تکلیف شرطش تمکن است. در آن مواردی که تکلیف به عصیان ساقط میشود، او به جهت عصیان نیست بلکه به جهت این است که تکلیف غیر مقدور است و نمیشود او را امتثال کرد. اما در نواهی اینجور نیست، نواهی که موقت نیستند، نهیی که شارع کرده است از شرب الخمر، توقیت ندارد. وقتی که تحریم کرد، آن آنِ اول مکلف صرف الوجود را مرتکب شد، مخالفت کرد، آن آنِ دوم باید موافقت کند تکلیف را، در آنِ دوم هم تکلیف به صرف الوجود هست.
پس اینجور نیست که مدلول اوامر با مدلول نواهی فرق داشته باشند که در نواهی طلب ترک طبیعت بنحو الانحلال است یا زجر از طبیعت به نحو الانحلال است، و لکن در مورد اوامر طلب، طلب صرف الوجود است، ما بین نواهی و اوامر اینجور فرقی باشد. خدا رحمتش کند! خیلی هم عقیده داشت به این حرف، خیلی هم این را همینجور پر و بال میداد، میفرمود که اینجور است.
و حال آنکه اینجور نیست. چرا؟ برای اینکه اگر بنا بشود تکلیف به اتیان به مخالفت در آنِ اول ساقط نشود، پس معلوم میشود این طبیعت را بنحو الانحلال ملاحظه کرده. خب معنای انحلال این است که در هر زمان صرف الوجود آن زمان مبغوض است، صرف الوجود در آن زمان مبغوض است. انحلال معنای دیگر ندارد که. این عین انحلال است. معنایش عبارت از این است که فرق است ما بین الاوامر و النواهی. مثلا فرض کنید از ظهر تا غروب انسان میتواند مثلا پنجاه تا صلاة ظهر و عصر بخواند، کلام این است که این طبیعی صلاة ظهر به نحو انحلال ملاحظه نشده است، بدان جهت صرف وجود طبیعی مطلوب است، هر زمان حاصل شد تکلیف ساقط میشود. و اما در نواهی اینجور نیست، در نواهی در این عمود زمان اگر فرض کنید پنجاه وجود از خمر موجود میشود، همه شان مبغوض هستند تکلیف مستقلی دارند، انحلال معنایش همین است دیگر. شما اسم این را گذاشتید که در هر زمان صرف الوجود مبغوض است. خب در هر زمان صرف الوجود مبغوض است، در هر زمان از بعد از ظهر الی الغروب صرف الوجود صلاة ظهر مطلوب است. این همان تکرار میشود دیگر، از صرف الوجود بودن خارج میشود، این عبارت اخری است. نزاع، نزاع لفظی بود که ایشان اسم انحلال را که ما میگوییم صرف الوجود نیست، وجود، وجود انحلالی است، ایشان از این تعبیر به صرف الوجود میکرد. و الا در اول الظهر خمر نخورد ترک کرد، تکلیف را موافقت کرده است، در زمان ثانی خمر را خورد، در زمان ثانی عصیان کرده است، در زمان ثالث موافقت کرد. هر کدام یک تکلیف مستقلی دارد هرکدام از این شرب الخمرها. موافقت شد عقاب ندارد، امتثال شد مستحق مثوبت است. چونکه در آنجا هم قصد قربت میشود کرد که ترک محرم را به قصد قربت کرد و مستحق ثواب شد. این همان صرف الوجود نیست وجود، وجود انحلالی است، ایشان اسمش را عوض کرده و الا الکلام الکلام.
گذشتیم این را.
پس الحاصل تا حال نتیجه گرفتیم که صیغه افعلی که هست، صیغه افعل از او طلب صرف الوجود استفاده میشود به آن بیانی که گفتیم. یا طلب صرف الوجود بمعنی طلب صرف التحقق است که تحقق از هیئت استفاده میشود یا طلب الوجود که میگوییم، وجود انصراف ماده است، هیئت دلالت به مطلق الطلب میکند، دیگر اینها را بگوییم دیگر یکی یکی میآید پشت سر هم.
اینکه فرمودهاند بر اینکه صیغه افعل عقلا دلالت میکند بر طلب الوجود، معلوم شد که نمیشود با این حرف مخالفت کرد، این یا مدلول وضعی است یا مدلول انصرافی است، راه دیگری ندارد. طلب صرف الوجود یا مدلول وضعی صیغه افعل است که اگر گفتیم هیئت وضع شده است به طلب الوجود، آن میشود مدلول وضعی. و اگر گفتیم نه، سرّش این است که این ماهیت که معنای ماده است حیث ما یذکر انصراف به وجودش دارد مثل الرجل خیر من المرأة، الضرب مولمٌ، اینها را یاد داشته باشید، امثالش خیلی است ها! حساب بکنید یک تسبیح میگذرد که خود عنوان ماهیت منصرف به وجودش است، آن وقت هیئت هم فقط دلالت میکند به مطلق الطلب، قهرا چه میشود؟ طلبِ صرف الوجود. بدان جهت اگر یک جایی قرینه داشتیم که تحقق ماهیت مراد نیست، ملاک در عدم و در ترک است مثل اترک القیل و القال، نه، چونکه اینجا دیگر مطلقا گفته نشده ماهیت، القیل و القال مطلقا ذکر نشده، بلکه مقید به ترک شده است، دیگر نه، ماده ظهور در وجود ندارد. یا باید آنجور بگوییم یا اینجور.
و اما بگوییم که نه، خود ماده فقط به طبیعت دلالت میکند، هیچ انصرافی به وجود هم ندارد و حال آنکه بالوجدان انصراف به وجود دارد، تمام اسامی ماهیات، اعیان بشوند یا از قبیل اعراض بشوند، یعنی جواهر بشوند یا از قبیل اعراض بشوند ماهیات، فرق نمیکند تمامی اسامی آنها اگر در کلام حکم به آنها شد، انصراف به وجود دارد، و حیث ما یذکر انصراف به وجود دارد. و لو کسی که عنوانی را بگوید الرجل، الرجل که میخواهد به او حکمی بکند یا حکم هم نمیگوید، میگوید که الرجل، المرأة، الحمار، تمامی اینها آن دو تا گوش بلند که الحمار میگوید او در ذهن میآید، انصراف به وجودش است نه مفهومش بما هو هو.
پس یا صیغه افعل انصراف دارد به وجود، که از این ناحیه هیئت هم دلالت میکند به طلب الوجود، اگر مقید به ترک شد نه. اما دلالت عقلیه نمیشود. چرا؟ چونکه گفتیم غرض مولا و ملاک مولا ربما در ترک میشود، مثل اترک القیل و القال، ترک را طلب میکند. عقل حکمی ندارد، عقل میگوید بر اینکه مولا که میخواهد آن چیزی که در او ملاک و غرض عقلائی دارد او را میخواهد. غرض عقلائی ها!، چونکه امر غرض عقلائی میخواهد. غرض عقلائی چگونه که به فعل مترتب میشود، به ترک هم مترتب میشود به وجود مترتب میشود، عدم هم یک وقت متعلق غرض میشود. غرض عقلائی ها! نه اثر خارجی. عدم مؤثر نمیشود در شیئی و لکن متعلق غرض عقلائی میشود. امر هم بیشتر از این کاشف نیست که مولا غرض عقلائی دارد. اگر پس ماده انصراف به وجود نداشت و صیغه افعل هم وضع به طلبِ وجود نشده بود، بلکه به مطلق الطلب شده بود، وقتی که طلب را روی ماده میبرد، مادهای که منصرف به وجود نیست فرض این است، از این فهمیده نمیشد طلب الوجود، عقل حکمی نداشت، عقل حکمی ندارد که وجود را میخواهد. چونکه غرض به هر دو طرف متعلق میشود هم به ترک هم به وجود. اینکه ما میگوییم امر طلب الوجود است، این را باید داخل مدلول لفظی قرار بدهیم، منتها یا مدلول، مدلول وضعی بوده باشد اگر هیئت وضع شده باشد. یا مدلولی که هست مدلول انصرافی بوده باشد بنا بر آن تقریبی که گفتیم. وقتی که اطلاق میشود آن ماده و اسم الجنس منصرف به وجودش است، عدمش اگر مراد شد باید ذکر بشود.
گذشتیم از اینجا.
بعد صاحب کفایه قدس الله سره شروع میکند این معنا را که آیا اینکه گفتیم صیغه افعل بمادتها و بهیئتها دلالت به مرة و تکرار نمیکند مراد از مرة و تکرار چیست؟ چونکه این بحث، عمده این بحث این به جهت این است که تکرار که میکند مکلف عمل را که یک صلاة ظهر خوانده میخواهد دوباره بخواند، کلام این است که این صلاة ظهر دومی مشروعیت دارد یا نه؟ این متفرع و از نتایج این بحث است که امر دلالت به مرة و تکرار دارد یا به هیچکدام از مرة و تکرار دلالت ندارد این مبتنی بر این مسأله است. بدان جهت معنای مرة چه بوده باشد؟
معنای مرة، فرد واحد یا دفعه واحده، دو تا احتمال دارد، ممکن است مراد فرد واحد باشد، ممکن است دفعه واحده باشد، اضرب زیدا یعنی یک دفعه بزن، یک دفعه که زد ممکن است دو فرد از ضرب موجود شده باشد، دو تا سیلی زده است دیگر، هرکدام از سیلی زدن یک فرد از ضرب است، دو فرد را معا موجود کرده است دفعه است و لکن فرد واحد نیست. ممکن است مراد از مرة فرد واحد باشد ممکن است دفعه واحده باشد. و ممکن است مراد از تکرار افراد بوده باشد و مراد از تکرار دفعات بوده باشد. اینها محتمل است.
و لکن صاحب فصول قدس الله سره در فصول فرموده است که مراد از این مرة و تکرار در این بحث دفعه و دفعات است نه فرد و افراد. چرا یا صاحب الفصول؟! دلیلش چیست؟ دلیلش این است که اگر مراد فرد و افراد بود، علماء این را ذیل بحث آتی قرار میدادند. یک بحثی هست که آیا اوامر متعلق به طبایع میشود یا به افراد؟ ایشان فرموده آنجا جماعتی که ملتزم شده است به افراد متعلق میشود اوامر، خب بحث میکند الان که به افراد متعلق شد، یک فرد یک افراد، تتمه آن بحث میشود. اگر مراد از مرة و تکرار فرد واحد و افراد شد، انسب این بود که این را تتمه آن بحث قرار بدهند. و اما به خلاف اینکه مراد از مرة دفعه باشد و مراد از تکرار دفعات بوده باشد، این نزاع جاری میشود چه قائل بشویم که متعلق اوامر طبیعت است چه بگوییم متعلق اوامر فرد است. خب اگر گفتیم متعلق اوامر فرد است میگوییم یک دفعه انسان باید اتیان بکند آن فرد را؟ آن فرد را باید دفعتا اتیان بکند؟ یا میتواند فرد را دفعات اتیان بکند؟ فردی از صلاة ظهر مطلوب است یک فرد از صلاة ظهر مطلوب است. آن فرد را باید یک دفعه اتیان کرد و دیگر مشروع نیست؟ یا اینکه نه، آن فرد از صلاة ظهر را میشود تکرار کرد؟ و اگر گفتیم اوامر متعلق به طبایع هستند باز الکلام الکلام، طبیعت را یک دفعه باید اتیان کرد یا دفعات میشود اتیان کرد. فرد را دفعه أو دفعات میشود اتیان کرد و طبیعت را دفعتا أو دفعات میشود اتیان کرد. این را میشود نزاع مستقلی قرار داد.
پس علماء که این را نزاع مستقلی قرار دادهاند، این قرینه این است که مراد از مرة و تکرار فرد و افراد نیست، بلکه دفعه و دفعات است. این کلام صاحب فصول است. ان شاء الله ملاحظه بفرمایید کلام صاحب کفایه را هم.
التماس دعا! ما را هم دعا بکنید. خداوند متعال همه تان را موفق کند. ان شاء الله که موفق هم میشوید ان شاء الله.