دروس خارج اصول / درس 13: اقسام الوضع

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
بعد ما بیّنا که حقیقة الوضع در الفاظ تعین اللفظ و صیرورته علامةً للمعنی است و این علامت بودن لفظ بر معنا امر اعتباری است، و این اعتبار و علامت بودن تارةً حاصل میشود به وضع تعیینی انشائی و اخری به وضع تعیینی فعلی که انشاء بالفعل میشود، و لا ثالث لهما کما بیّنا.
روی این اساسی که اینجا گفتیم، استعمال لفظ در اکثر از معنی حکمش روی این اساس است که ملتزم خواهیم شد که استعمال لفظ و جعله علامةً لکل من المعنیین فی تلفظ واحد، این مانعی ندارد. چونکه استعمال از قبیل اتیان بالعلامة است، و وقتی که لفظ علامت شد برای هر کدام از معنیین، میشود او را اتیان کرد و علامت قرار داد به هر دو معنا در استعمال واحد. غایة الامر خواهیم گفت که این خلاف ظهور است، به دو معنی فوق پیدا کند ذهن از یک لفظ مگر با جعل قرینه از طرف مستعمل.
[اقسام وضع]
بعد متعرض میشویم به ذیل کلام صاحب الکفایة. ایشان بعد از اینکه وضع را بیان کرد، وضع به هر معنایی بوده باشد که قد تقدم، تقسیم شده است به وضع العام و الموضوعله العام، و الوضع الخاص و الموضوعله الخاص، و الوضع العام و الموضوعله الخاص که سه قسم گفتهاند. تقسیم وضع به این سه قسم به اعتبار این است: واضعی که لفظی را به معنایی وضع میکند، به هر معنایی که گذشت، این توقف دارد این وضع به لحاظ معنا و به لحاظ اللفظ. آن لفظ را چگونه لحاظ میکند او بحثش خواهد آمد. او تقسیم آخری است در باب الوضع که وضع الهیئة و ماده، با هیئت و ماده لفظ وضع میشود آن تقسیم را صاحب الکفایة اینجا متعرض نشده است.
الحاصل وضع کردن لفظ بر معنا موقوف است بر اینکه واضع لحاظ کند لفظ را و لحاظ کند معنا را. تقسیماتی که بر وضع العام و الموضوعله العام و وضع العام و الموضوعله الخاص و وضع الخاص و الموضوعله الخاص شده است، این تقسیمات به لحاظ لحاظِ معنی است. آن معنایی را که واضع در مقام وضع لحاظ میکند و تصور میکند، آن معنا از دو حال خارج نیست: یا اینکه آن معنا جزئی است، مراد از جزئی، جزئی حقیقی است به حیثی که لایصلح انطباقه علی کثیرین، آن معنای متصور یا جزئی است یا کلی است، کلی است که یصلح انطباقه علی کثیرین.
وقتی که معنا جزئی شد تارة لفظ را وضع میکند به همان معنای جزئی، میشود وضع الخاص و الموضوعله الخاص. وضع خاص است چونکه معنای جزئی لحاظ شده است. موضوعله خاص است چونکه همان معنای جزئی موضوعله و معنای لفظ قرار داده شده است. وقتی که واضع معنای جزئی را لحاظ کرد، غیر از وضع اللفظ به آن معنای جزئی نحوه دیگر امکان ندارد. یعنی دو قسم ندارد این قسم. وقتی که معنای جزئی لحاظ شد، وضع خاص شد، قهرا موضوعله هم خاص میشود. این یک قسم.
گفتیم: حقیقت وضع، جعل اللفظ علامتاً للمعنی ومعنی اگر کلی شد، معنی را به دو نحو میتوان لحاظ کرد:
1- معنای کلی با هو کلی یصلح انطباقه علی الکثیرین.
2- معنای کلی را لحاظ میکنند در مقابل سایر معانی، یعنی از معنای کلی را در مقابل شجر و بقر و… در نظر میگیرد.
بعد از بیان اینکه گفتیم حقیقت وضع جعل اللفظ علامت بر معنی میگوییم: معنا اگر کلی شد در کلی دو جهت هست: تارة این جهتی هست که این کلی معنایی است در مقابل سایر المعانی. و معنای لفظ الانسان، معنایی است در مقابل معنای لفظ الشجر و البقر و هکذا، به این لحاظ اگر لفظ را وضع کند در مقابل سایر المعانی این میشود وضع عام و الموضوعله العام. وضع عام است یعنی معنای ملحوظ کلی است و قابل انطباق علی کثیرین است. موضوعله عام است برای اینکه همان معنایی که قابل صدق علی کثیرین است، به همان جهتش که معنای کلی است در قبال سایر معانی الکلیة لفظ به او وضع شده است موضوعله او هم کلی میشود.
و اخری این معنای کلی که لحاظ شده است در این جهت دیگری هست. و آن جهت دیگر این است که این افرادش را نشان میدهد. این وضع به آنها است. شما وقتی که لفظ آب را میشنوید، نگاه کردن شما به آن معنای لفظ الماء مثل نگاه کردن به آینه است. شما دو طور میتوانید به آینه نگاه کنید: یک وقت رفتهاید به بازار میخواهید یک آینهای بخرید، چونکه فرض کنید زفاف ولد مبارکتان هست، یک آینهای میخرید برای زفافش. به این ور آینه، به آن ور آینه، به این طرف، به آن طرف، به آن شیشهاش که ضخیم است نگاه میکنید. نگاههای شما به آینه، نظر استقلالی است، نظر شما به آینه چون متاعی است از امتعه و فروخته میشود و شرائش مورد غرض شما است به این چشم نگاه میکنید. و اخری فرض بفرمایید، میخواهید وضو بگیرید به آینه نگاه میکنید که حاجبی نباشد، نگاه میکنید که حاجبی در صورتان نبوده باشد که مانع از وصول الماء الوضوء یا ماء الغسل به بشره بشود. اینکه نگاه به آینه میکنید این نظر، نظر فنایی است، نظر، نظر آلی است. به صورتتان نگاه میکنید، و لو به آینه نگاه کردهاید و لکن نظر به آینه نظرش آلی است، به صورتتان دارید نگاه میکنید.
کلی هم همین گونه است. کلی تارة بما هو معنی من المعانی لحاظ میشود، لفظ به این لحاظ به او وضع میشود. میشود وضع عام موضوعله عام. و اخری کلی را آلةً به لحاظ افراده لحاظ میشود. چگونه شما حقیقتا به آینه نگاه میکنید و لکن صورتان را میبینید، نظرتان به آن صورتتان هست، اینجا هم که نگاه به این معنا میکند واضع و معنا را لحاظ کرده، به این معنا و به این طبیعی و کلی افرادش را میبیند، وجوداتش را میبیند، مصادیقش را میبیند. تارة لفظ را وضع میکند به آن مصادیق، یعنی به کلی بما هو وصف للمصادیق و بما هو آلة للحاظ الافراد. آنوقت وضع عام میشود، چونکه کلی را لحاظ کرده. و لکن موضوعله خاص است چونکه حقیقتا آن افراد و مصادیق موضوعله هستند. به کلی، آلی نگاه شده است، حقیقیتا منظور نظرش آن مصادیق و افراد است. چگونه حقیقتا منظور نظر ما نگاه به صورتان بود و لو به آینه نگاه میکنید، چه آینه را بخرید چه به صورتتان نگاه بکنید به آینه نگاه میکنید در هر دو نگاه کردن است، لکن آن کیفیة اللحاظ مختلف است، یک وقت لحاظش به نحو الفناء در صورت است، یک وقت نه، آن نگاه کردن به آینه بما هو هو است. اینجا هم آن معنای کلی را واضع تارة بما هو هو یعنی در قبال سایر المعنای لحاظ میکند، و به ذات معنا وضع میکند، و اخری نه، آن کلی را که لحاظ کرده، معنای کلی را، با آنها مصادیق را میبیند و موضوعله آن مصادیق است، میشود وضع العام، چون معنای کلی تصور شده است. موضوعله الخاص چونکه به معانی جزئیه وضع شده است. این میشود وضع عام موضوعله خاص.
کلام کفایه را معنا میکنم، بعضیها در مانحنفیه گفتهاند ممکن است قسم رابعی بر وضع تصور بشود که اسم او وضع خاص و الموضوعله العام است. عکس این صورت اخیره. وضع خاص و الموضوعله العام است. مثال زدهاند فرض کنید کسی از بیابانی یا خیابانی میرود، از دور یک شبحی میبیند که میآید، یا فرض کنید نمیآید ایستاده است، فرق نمیکند. این شبح شیء را که میبیند اونی که در خارج موجود است جزئی حقیقی است، برای اینکه کلی که در مانحنفیه در خارج بما هو کلی موجود نمیشود، موجود در خارج از تشخص جدا نمیشود، و بما اینکه از تشخص جدا نمیشود آن شبهی را که میبیند واقعش جزئی حقیقی است. و لکن آن جزئی حقیقی نمیداند که عنوانش چیست، چونکه دور است درست تشخیص نمیدهد. خب میگوید من آن شبح را لحاظ میکنم. میگوید من این لفظ را وضع کردم به آن کلیِّ قریبی که منطبق به اوست. یا این لفظ را وضع کردم به کلیِّ بعیدی که منطبق بر اوست. در مانحنفیه لحاظ کرده جزئی خارجی را. و لکن وضع کرده است لفظ را بر کلی او. آن شبح فرض بفرمایید کلی قریبش بقر بود یا غنم بود، این لفظ را به او وضع کرده؛ به آن عنوان وضع کرده است. موضوعله هم عام میشود. چونکه به کلی وضع کرده است. وضع خاص موضوعله عام.
بعضیها در مانحنفیه، کلام کفایه را معنا میکنم، بعضیها در مانحنفیه گفتهاند ممکن است قسم رابعی بر وضع تصور بشود که اسم او وضع خاص و الموضوعله العام است. عکس این صورت اخیره. وضع خاص و الموضوعله العام است. مثال زدهاند فرض کنید کسی از بیابانی یا خیابانی میرود، از دور یک شبحی میبیند که میآید، یا فرض کنید نمیآید ایستاده است، فرق نمیکند. این شبح شیء را که میبیند اونی که در خارج موجود است جزئی حقیقی است، برای اینکه کلی که در مانحنفیه در خارج بما هو کلی موجود نمیشود، موجود در خارج از تشخص جدا نمیشود، و بما اینکه از تشخص جدا نمیشود آن شبهی را که میبیند واقعش جزئی حقیقی است. و لکن آن جزئی حقیقی نمیداند که عنوانش چیست، چونکه دور است درست تشخیص نمیدهد. خب میگوید من آن شبح را لحاظ میکنم. میگوید من این لفظ را وضع کردم به آن کلیِّ قریبی که منطبق به اوست. یا این لفظ را وضع کردم به کلیِّ بعیدی که منطبق بر اوست. در مانحنفیه لحاظ کرده جزئی خارجی را. و لکن وضع کرده است لفظ را بر کلی او. آن شبح فرض بفرمایید کلی قریبش بقر بود یا غنم بود، این لفظ را به او وضع کرده؛ به آن عنوان وضع کرده است. موضوعله هم عام میشود. چونکه به کلی وضع کرده است. وضع خاص موضوعله عام.
صاحب کفایه(ره) در کفایه خواست است این شبهه را از بین بر دارد که وضع قسم رابع ندارد، (وضع خاص موضوع له عام) یعنی قسم رابع معقول نیست برای وضع، وضع فقط منحصر است به سه تقسیم که عرض شد و کسی که تقسیم دیگر کرده است و گفته یک قسم دیگر هم هست که وضع خاص موضوع له عام اشتباه کرده، مرحوم آخوند میفرماید این شخص یک اشتباه و خطایی کرده است در این حرفش. آن اشتباه این است که لحاظ الشیء بوجهه را خلط کرده است به لحاظ الشیء بواسطة لحاظ شیء آخر. تارة انسان شیئی را لحاظ میکند و لکن بسبب لحاظ شیء دیگری است. مثل چه جیز؟ مثل اینکه مشاهده میکنید از یک خانهای دودی میآید و کوچه را پر کرده، وقتی که شما دود را دیدید، منتقل میشوید که پشت این دیوار یک آتشی هست یک چیزی میسوزد. این سبب انتقال است. شما اینکه پشت این دیوار آتش است به این منتقل شدهاید. قبلش ذهنتان به یک چیز رفت که دود بود، یعنی انتقالتان به واسطه انتقال به شیء آخر بود اول که دود بود. اولا به دود منتقل شدهاید، ثم ثانیا به آن آتش منتقل شدهاید. شما خود او را لحاظ کردهاید، خود آن آتشی که پشت این دیوار است لحاظ کردهاید. انتقال به او پیدا کردهاید، منتها چونکه اولا به شیئی منتقل شدهاید و آن دودی بود که از محل آتش بالا میرفت.
مرحوم آخوند(ره) فرمود: در آنجایی که شبح از دور نمایان شود، آن شیء یک جزئی حقیقی است. بعد منتقل میشوید که هر جزئی حقیقی لابد یک کلی دارد. منتقل به آن کلی شدهاید منتها آن کلی چی هست به نحو الاجمال است، به نحو التفصیل نمیدانید. لفظ را گفتهاید بر اینکه من بر او وضع کردم. کما اینکه شما منتقل میشوید پشت این دیوار یک چیزی میسوزد تفصیلا نمیدانید آن چیزی که میسوزد فرض کنید بنزین است نفت است یا فرض کنید ذغال است، شاید به اینها منتقل نشوید، یا گلیم است میسوزد پارچه است میسوزد، اینها ر ا نمیدانید اما اجمالا میدانید یک چیزی میسوزد. این هم اجمالا میداند که این یک کلی دارد لفظ را به او وضع میکند. این در حقیقت وضع العام و الموضوعله العام است. شما آن معنای کلی را که این شبح یک کلی دارد او را لحاظ کردهاید و لفظ را به آن کلی وضع کردهاید. منتها لحاظ آن کلی ابتداءا نیست، بلکه اول شیء را لحاظ کردهاید بعد از او منتقل به این کلی شدهاید. این میشود وضع عام موضوعله العام. برای اینکه ما در وضع عام موضوعله العام التزامی ندادهایم که آن عام را باید اولا و بالذات ابتداءا تصور کند. نه. ممکن است فرض بفرمایید خاصی را ملاحظه کند، غالبا هم اونی که در خارج واقع شده اینگونه است. آبشار را چگونه آبشار نامیدند، آب دیدند از کوه سرازیر است، بعد آن یک کوه را دیدند اسم آبشار را بر آن اطلاق کردند، یعنی به واسطه دیدن یک جزء آن کلی را درست شد. این غالبا اینگونه شده است. پس در وضع عام و موضوعله العام التزام بر این نیست که آن کلی را که انسان لحاظ میکند ابتداءا لحاظ کند.
بدان جهت این حقیقت در مانحنفیه وضع خاص موضوعله العام نیست، بلکه وضع عام موضوعله العام است، منتها به آن عام که منتقل شده است و او را لحاظ کرده است ثانیا شده است. اما به خلاف وضع العام و الموضوعله الخاص. در وضع العام و الموضوعله الخاص افراد لحاظ نمیشوند، شما آن صورتتان را که در آینه میبینید میگویید من خودم را در آینه نگاه میکنم ببینیم چیزی هست یا نه. میگویید خودم را نگاه میکنم. شما خودت را نگاه نمیکنی. شبح تان را نگاه میکنید، آنی که در آینه است شبح تان است. و لکن چونکه آن شبح مرآة است و نشان میدهد شما را، شما حقیقتا به خودتان نگا نکردهاید شما به آن شبح نگاه کردهاید. اما آن شبح نگاه کردن، نگاه کردن به خودتان هست، چونکه نظرش نظر آلی است. مرحوم آخوند میگوید ما اینگونه میگوییم، میگوییم که این معنای کلی که انسان لحاظ میکند در او یک جهتی هست غیر از آن جهتی که معنی من المعانی که وضع عام موضوعله عام میشود، هکذا میگوییم: خود این کلی بنفسه، صلاحیت دارد مرآة الی مصادیق و افراد بشود، یعنی لفظ اطلاق شود و افراد و مصادیق در نظر گرفته شود، واضع نظر کرده از آن عنوان کلی مصادیق را در این صورت به این اعتبار میشود وضع عام و الموضوعله الخاص.
پس چونکه عام صلاحیت دارد عنوان و مرآة به افراد و مصادیق بشود، در وضع عام و موضوعله الخاص، آن عام را لحاظ کردن سبب نمیشود منتقل بشویم به عام، بلکه افراد را تصور میکنیم ثانیا. مثل وضع خاص را موضوعله العامی که گفته بودند. برای اینکه در اونی که وضع خاص و الموضوعله العام گفته بودند آنجا اول معنای جزئی متصور است، که مراد آن شبح بود،لکن این الجزئی لایکون کاسبا ولامکتسبا، جزئی وصف نمیتواند بشود، سبب انتقال میشود، جزئی خارجی میشود. سبب انتقال میشود جزئی، اما نشان نمیدهد. جزئی مرآة نمیشود، نه بر غیر خودش مثلش و نه به نظر کلیش. الجزئی لایکون کاسبا و لامکتسبا، کاسبا که ما میگوییم یعنی نتیجه نمیگیرد. او غیر از این معنای مرآتی است. اینکه جزئی نتیجه نمیدهد او را بگذارید کنار. جزئی خارجی نمیتواند مرآة بشود به جزئی آخر که انسان از این، جزئی آخر را ببیند یا کلی را ببیند. آن نظر مرآتی. و لکن در معانی کلی این میشود.
این کلامی است که مرحوم آخوند در مانحنفیه میگوید. میگوید پس فرق است ما بین لحاظ الشیء بوجهه و ما بین لحاظ الشیء بنفسه بعد لحاظ شیء آخر. این دو تا به همدیگر فرق دارند. و بما اینکه بعضیها فرق این دو تا را نفهمیدهاند ملتزم شدهاند که نه، وضع یک قسم آخری هم دارد که اسمش وضع الخاص و الموضوعله العام است.
یک اشکال به ذهن میآید که چگونه در وضع عام موضوع له خاص این کلی را، مرآة برای افراد قرار میدهید؟ چون افراد خصوصیاتی دارند، هر فردی یک خصوصیتی دارد که آن خصوصیت غیر خصوصیت فرد آخر است و مباین فرد آخر میشود، یک خصوصیتی دارد دیگری آن خصوصیت را ندارد. بله اگر بخواهیم کلیشان را لحاظ کنیم، و باید جهت مشترکه و جهت جامع این افراد را لحاظ کنیم، باید آن خصوصیات را ابتدا الغاء کنیم، یعنی تمام خصوصیتها را لغو کردیم و فقط جهت جامع در نظر گرفته شود، جامع معنایش این است، که خصوصیت کل مصداق را حذف میکنیم میماند جهت جامع. پس وقتی که شما خواستید کلی را لحاظ کنید آن خصوصیات را الغاء کردهاید و فقط جهت مشترکه را لحاظ کردهاید. و در همین مورد اگر بخواهید موضوعله خاص بشود باید آن خصوصیات را لحاظ کنید، وضع بدون لحاظ که نمیشود. وقتی که خصوصیات را لحاظ کردید پس لازمهاش این است که بعد از لحاظ آن خصوصیت جامعه، لحاظ خصوصیات را هم بکنید، چونکه موضوعله خاص است. وقتی که لحاظ خصوصیات کردید این میشود دوباره همان بحث همان اشکال، یعنی چگونه در وضع خاص وموضوعله عام آنجا ابتداء یک چیزی جزئی حقیقی تصور میشود بعد منتقل میشود به یک عام اینجا هم همینطور شما یک کلی را لحاظ میکنید در معنای جزئی با حذف خصوصیت میخواهید استعمال کنید، چگونه ممکن است که وضع عام باشد موضوع له خاص همان اشکال در وضع خاص موضوع له عام پیش میآید.
خلاصة الکلام این است که این قائل دعوایش این است که یا وضع دو قسم بیشتر ندارد که وضع عام موضوع له عام باشد یا اینکه وضع خاص موضوع له خاص و یا اینکه باید بگوید که چهار نوع وضع داریم. چرا؟ چونکه اگر گفتید شیئی را لحاظ کردن ثم منتقل شدن به شیء آخر این قسم آخر نیست، چونکه آن شیء آخر را لحاظ کرده بنفسه. این باشد وضع دو قسم است: وضع خاص موضوعله خاص، وضع عام موضوعله عام. دیگر وضع عام موضوعله خاص نیست. و اگر بگویید نه، شیئی را لحاظ کردیم ثم منتقل شدهایم به شیء آخر این خودش قسمی است، آن وقت وضع چهار قسم پیدا میکند: وضع خاص موضوعله العام و وضع عام و موضوع له خص داخل میشود علاوه بر آن دو قسم عام.
این اشکال در ذهن میآید. و لکن اگر تامل بفرمایید میبینید که نه، این اشکال، اشکال درستی نیست. چرا؟ چونکه روی آن بیانی که عرض کردیم، آن بیان این است، که اگر کلی را ما به نحو آلی لحاظ بکنیم، راست است به نحو آلی لحاظ کردن و آلیا افراد را با این دیدن، لحاظ الشیء آلیا است، یعنی بالعنوان است لحاظ الشیء، مثل بهآینه نگاه کردن است. شما وقتی که به آینه نگاه میکنید حقیقتا به آن صورتتان نگاه میکنید، واقعش صورتتان است. اینکه میگویید من به خودم نگاه کردم این به جهت اینکه صورت را فانی در خودتان میبینید، و الا حقیقتا او شبح است به او نگاه کردهاید شما. کلام این است در وضع عام و الموضوعله الخاص آن کلی را بما هو شبح للمصادیق، شبحی که در نفس پیدا میشود و در ذهن از آنها پیدا میشود، این معنای کلی را نه بوصف کلیتها ذات المعنی را که یصلح الصدق علی کثیرین، میگوییم آن چیزی که این عنوان به او حمل میشود به حمل شایع صناعی آنها موضوعله این لفظ هستند، لفظ به آنها وضع میشود. این معنا که به حمل شایع صناعی این معنا به هر کدام از از وجودات حمل میشود به او وضع میکند این حقیقتا هم اینگونه است و لکن موقع وضع کردن به این معنا بما هو فانٍ و بما انه وجهٌ للافراد و المصادیق به این معنا وضع شده است بما هو وجه و فانٍ للافراد. نظر این است، که در حقیقت دو تا لحاظ در مانحنفیه نیست.
یک مثالی عرض کنم. وقتی که مولا میگوید اکرم العالم، حکم را روی عنوان عالم میبرد. این قضیه، قضیه انحلالی است، معنایش عبارت از این است که هر فردی که در خارج موجود شد و عنوان عالم به او منطبق شد او اکرامش مطلوبیت دارد استحبابا او وجوبا. این چگونه شد این حکم منحل شد؟ مولا که بیشتر از یک کلام نگفته بود که اکرم العالم. این چگونه شد منحل شد؟ این سرّ انحلالش چیست؟ سرّ انحلالش این است: این عنوان عالم را که مولا لحاظ کرده این را مرآتا لکل من وجوداته لحاظ کرده است و حکم را هم که روی این عنوان برده است بما انه مرآة لکل من وجوداته حکم را برده است. مفهوم عالم که اکرام نمیشود، اکرام مال عالم خارجی است. این العالم را لحاظ کرده است عنوان عالم را فانیا فی مصادیقه و مرآتا لمصادیقه. این حکم را که به این عنوان جعل کرده است از جهت اینکه این عنوان مشیر و مرآة الی وجودات است، به خاطر اینکه وجودات را نشان میدهد جعل کرده. بدان جهت هر فردی از عالم در خارج موجود شد، میگوییم خطاب اکرم العالم مطلوبیت اکرام این را بیان میکند. العالمی که هست لفظ العالم یک لفظ است، معنایش هم کلی طبیعی است. چگونه شد این افراد را در بر گرفت؟ جواب میدهیم: هر عالمی وجوب اکرام دارد یا استحباب اکرام دارد بنابر طلب مولا که گفت اکرم العلماء. بله چرا؟ چون عنوان را مرآتاً به او نگاه میکند. وضع هم جعل علامت است، یک قسم از حکم کردن است. آن وقتی که معنای کلی را لحاظ میکند، تارة این را طوری لحاظ میکند مرآتا لکل وجودی که این عنوان به او منطبق است. این نحو لحاظ میکند میگوید وضع هذا اللفظ لهذا المعنی. که در مانحنفیه این حکم را که میکند وضع حقیقتا قسمی از حکم است، جعلِ علامت است. قهرا وقتی که اینگونه شد این لفظ وضع میشود بر هر کدام از آن وجودات و مصادیقی که این معنی بر او حمل میشود به حمل شایع صناعی. و اخری نه، این معنا را لحاظ میکند بما هو معنی فی مقابل سایر المعانی. همین معنا را لحاظ میکند اما بما هو معنیً فی مقابل سایر المعانی.
هنگامی که شما میگویید: الانسان نوع، معنای لفظ الانسان بما هو در مقابل معنای لفظ بقر و غنم لحاظ شده است که الانسان نوع است تارةً اینگونه لحاظ میشود در این صورت دیگر مال افراد نیست، انسان خارجی نمیتواند نوع بشود. این حکم است بر معنا بما هو معنی، یعنی تارةً واضع لفظ را در نظر میگیرد بما هو و تارةً واضع آن لفظ را در نظر میگیرد مرآتاً لافراده ومصداقاً لافراده، یعنی در یکی آن معنا در مقابل سایر الانواع لحاظ شده است و اخری به عنوان مرآتاً لافراده. در این دو صورت لحاظ فرق میکند. بدان جهت وضع عام موضوعله العام، و وضع عام موضوعله الخاص واضع آن معنای واحد یک بار میتواند لحاظ بکند که فانی در افراد بشود وضع عام موضوعله خاص میشود و یک بار هم بما هو هو لحاظ میکند میشود وضع عام و موضوع له عام، اینکه با مثال شبحی از دور دیدید، وضع عام موضوع له خاص میشود این درست نیست. در هر حال شما در وضع خاص موضوع له عام میگفتید: آن کلی را لحاظ کردهایم ثانیا و لفظ را به او وضع کردهایم. با این وصف که گفتهاید باید بگویید: وضع عام موضوعله عام است. پس کم فرقٌ ما بین وضع عام و موضوعله الخاصی که ما میگوییم و ما بین وضع خاص و موضوعله العامی که مرحوم سید فشارکی معروف است از ایشان و قبل از ایشان هم شاید گفتهاند. در هر حال این دو مورد با هم قیاس نمیشوند و نهایت وضع خاص موضوع له عام که ادعا شده این است که وضع عام و موضوع له عام است.
فرض بفرمایید که با رفیقتان صحبت میکنید، سر شیر حوض و وضوء میگیرید، و توجه تفصیلی به وضوءتان هم ندارید، یعنی توجه هست اما تفصیلا نیست. وهکذا نماز را به جا میآوری یک دفعه متوجه میشوی که نماز را تمام کردی. شما این اجزاء صلاتی را لحاظ میکردید و اتیان میکردید؟ یقیناً همینطور است. اگر کسی از شما میپرسید که چکار میکردی، جواب میدهی نماز میخواندم. بدان جهت در اراده و قصد عمل همین مقدار کافی است، لازم نیست لحاظ تفصیلی باشد. در مانحنفیه هم اینگونه است میگویم، حقیقتا شما آنجا نماز را اراده و لحاظ کرده بودید، ولکن لحاظش لحاظ ارتکازی بود. عرض میکنم در مانحنفیه این شخصی که این معنا را لحاظ کرده است، معنا را تصور کرده است، این حقیقتا لحاظ کرده معنا کلی را، منتها التفات تفصیلی به آن معنا ندارد. نظرش آلی است به آن معنا، از آن معنا وجودات و مصادیق را میبیند.
[قطع نوار].