دروس خارج اصول / درس 11: كلام مرحوم كمپانى و ايروانى و نهاوندى در حقيقة وضع

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در وضع در الفاظ بود که حقیقة الوضع فی الالفاظ چه باشد.

صاحب الکفایة فرمود که وضع در الفاظ حقیقتش ارتباط خاصی است و اختصاص مخصوصی است ما بین اللفظ و المعنی که این ارتباط یحصل بالتعیین تارة و بکثرة الاستعمال اخری. این یک فرمایشی بود که ایشان کرده است.

در ذیل فرمایش ایشان مرحوم کمپانی می‌گوید: شبهه‌ای در این نیست که ما بین اللفظ و المعنی یک ارتباط و اختصاصی هست، الا انّ این ارتباط و اختصاص لیس بوضع، حقیقت وضع نیست.

محصل کلام مرحوم کمپانی این است که این ارتباط لیس بحقیقة الوضع، بلکه این ارتباط لازمه وضع است، وضع ما بین الالفاظ وقتی تحقق پیدا کرد، لازمه آن ارتباط ما بین اللفظ و المعنی است. و کلام در آن وضعی است که آن وضع، لازم گرفته است کأنّ این ارتباط را، آن وضع یک امر اعتباری است.

بعضی مفاهیم دو سنخ مصداق دارند: یک مصداق حقیقی دارند که حقیقتا موجود می‌شوند در خارج و داخل یکی از مقولات است. آن مقولاتی که گفته‌اند برای عرض، آن موجود خارجی داخل یکی از آن مقولات می‌شود.

و لکن این عنوان و این معنا مصداق دیگری دارد، که آن مصداق فقط اعتباری است، امر انشائی است، نه داخل عنوان عرض است و نه داخل عنوان جوهر است، تحت مقوله اصلا نیست و خارج از مَقْسَم است. مثل عنوان الطلب، این کلام صاحب الکفایة در بحث طلب و اراده است، کما اینکه آنجا خواهد آمد طلب کأنّ دو مصداق و دو سنخ از وجود را دارد، یک سنخ از وجودش آن وجود، وجود حقیقی است که موطنش نفس است. ما نسبت به خودمان حساب می‌کنیم که عرض است برای نفس، عارض بر نفس می‌شود، نفس مرید می‌شود و اراده می‌کند، آن اراده و شوق مؤکدی که در نفس موجود می‌شود موجود حقیقی است و داخل در مقولات است. و لکن همین طلب فرد دیگری دارد، این فرد، فرد اعتباری است و به انشاء موجود می‌شود. مثل آن مولایی که به عبدش می‌گوید اطلب منک الذهاب الی ساحة‌ القتال، اینکه می‌گوید اطلب منک الذهاب الی ساحة القتال، به عنوان انشاء الطلب، طلب موجود بشود. و ربما این را هم امتحانا می‌گوید، شوق هم ندارد این به میدان برود. دید که عبد آماده شد برود جهاد مولیٰ می‌گوید: بنشین سر جایت، من گفتم ببینم تو چکار می‌کنی. اینکه می‌گوید: اطلب، استعمال می‌کند آن لفظ را به نحو انشاء نه به نحو اخبار، عنوان طلب را به عنوان انشاء به این لفظ گفتن موجود می‌کند. این عنوان طلبی که موجود شده است این اعتباری است، حقیقتا موجود نیست. آنی که تقسیم کرده‌اند موجود را به جوهر و عرض آن موجود به وجود حقیقی را تقسیم کرده‌اند. اصلا اعتباریات تحقق ندارد حقیقتا، تحققی نیست، ولکن مورد امر اعتباری است. این هم یک فرد از طلب است.

کأنّ‌ مرحوم کمپانی ایشان اختیار می‌کند به اینکه عنوان وضع مثل عنوان الطلب است، وضعی که از او در لغت تعبیر می‌شود دو سنخ از وجود دارد: یک وجودی دارد وجود حقیقی کما فی وضع الحجر علی الحجر، کما فی وضع العلَم علی الارض به جهت اینکه این علامت بشود مثلا بر مسافت، بر فراسخ. این علمی را که گذاشتند به این زمین این وضع، وضع حقیقی است، مثل وضع الحجر علی الحجر این وضع، وضع حقیقی است. منتها در هر فعلی یک غایتی می‌خواهد و یک غرضی می‌خواهد از شخصی که فاعل حکیم بوده باشد در این وضع حجر علی الحجر و، وضع العلم علی الارض باید یک غایت و غرضی بوده باشد. مرحوم کمپانی فرموده است: که در باب وضع الالفاظ، واضع لفظ را روی معنا می‌گذارد، البته اعتبارا. کأنّ واضع که می‌گوید وضعت هذا اللفظ لذاک المعنی کأنّ این لفظ را بر داشته است گذاشته است روی این معنا. این گذاشتن و این وضع، اعتباری است.

و ایشان در کلامش استشهاد کرده است بر اینکه این وضع اعتباری است و امر حقیقی نیست به دو شاهد.

شاهد اولش این است: این اضافه وضعیه که تعبیر می‌کنیم از این اضافه به وضع، این امر حقیقی نمی‌تواند بشود. چرا؟ برای اینکه اگر این بخواهد امر حقیقی بشود یا باید ما بازاء داشته باشد در خارج مثل بعض اعراض مثل سواد و بیاض، مابازاء دارد، یا باید منشأ انتزاع داشته باشد مثل فوقیت و امثال ذلک که منشأ انتزاع دارند، ما بازاء ندارند و لکن منشأ انتزاع دارند.

مرحوم کمپانی(ره) فرموده است که این وضع نه از آن اضافه‌ای است که ما بازاء دارد نه از آن اضافه‌ای است که منشأ انتزاع حقیقی دارد. اینگونه نیست. چرا؟ برای اینکه چیزی که در خارج ما بازاء داشته باشد بالوجدان می‌بینیم. لفظ وقتی که واضع به معنا وضع نکرده بود، در خارج وجود ثالثی موجود نمی‌شود که ما بازاء اضافه بوده باشد در خارج که اشاره کنیم هذه الاضافة فرض کنید وضعٌ. ما بازاء ندارد، منشأ انتزاع هم ندارد، امر انتزاعی هم نیست، آن اضافه‌ای که داخل مقوله است و منشأ انتزاع دارد در خارج از او هم نیست. چرا؟ چونکه آن اضافه‌ای که داخل مقوله است عرض است، عرض معروض می‌خواهد، معروض یا باید وجود خارجی داشته باشد که اضافه اضافه‌ای بوده باشد ما بین وجود خارجی و امر آخر که آن هم وجود خارجی است یا باید اضافه اینگونه بشود. پر واضح است که در وضع اللفظ للمعنی این‌گونه نیست. چرا؟ چونکه وجود لفظ نمی‌خواهیم، ما که لفظ در خارج موجود بشود. این ارتباط و این اضافه می‌گوییم حاصل است ما بین طبیعی اللفظ و ما بین طبیعی المعنی. وجود خارجی نمی‌خواهد وقتی واضع وضع کرد کسی هم تکلم نکرده است، این وضع حاصل می‌شود، وجود خارجی نمی‌خواهد. و بخواهید بگویید که این اضافه مثل کلیت و جزئیت و جنسیت و نوعیت و امثال ذلک من الاضافات است از آنها هم نیست. چرا؟ چون معروض‌شان وجود ذهنی است، اضافات ذهنیه هستند، این وضع اینگونه است.

از جلسه قبل حاصل کلام کمپانی این شد، که اضافه مابین لفظ و معنی حقیقی نیست و حاصل است ما بین طبیعی اللفظ و طبیعی المعنی، و در تحقق این اضافه در اعتبار، نه وجود خارجی معتبر است، نه وجود ذهنی معتبر است، این معلوم می‌شود که داخل عرض نیست؛ داخل مقوله نیست حقیقتا. این یک شاهد.

شاهد دومی المرحوم کمپانی در اینکه این اضافه ما بین اللفظ و المعنی امر حقیقی نیست و منشأ انتزاع حقیقی ندارد، لفظ واحد به حسب الاقوام مختلف است، لفظی در قومی معنایش یک چیز است، همان لفظ در قوم دیگر چیز آخر است. این آیت این است که وضع امر حقیقی نیست امر اعتباری است. چرا؟ چونکه عرضی که در خارج حقیقتا موجود است یا ما بازاء دارد در خارج مثل سواد و بیاض، یا امر انتزاعی است. امر انتزاعی این است که در موجود یک خصوصیت واقعیه است که این عنوان از آن خصوصیت انتزاع می‌شود. آن موجود خارجی که بالای سر ما است، آن یک خصوصیتی دارد که از او انتزاع فوقیت می‌شود. آن خصوصیت امر تکوینی است. او قابل الغاء نیست. تمام عقلاء عالم جمع بشوند فوقیت را از آن سقف بگیرند نمی‌شود، مگر اینکه سقف را از بین ببرند، یعنی منشأ انتزاع واصل موجود را از بین ببرند. والا نمی‌شود آن خصیصت را از او القاء کرد، چونکه منشأ انتزاع امر حقیقی است. آن خصوصیت در آن موجود خارجی خصوصیت عینیه واقعیه است، او قابل الغاء نیست. و لکن به خلاف اعتباریات، اعتباریات آنها قابل الغاء هستن،. تا حال فلان کس سلطان بود زعیم بود الان سرنگون بخت شد الان به نوکری هم قبول نمی‌کنند. این سلطنت امر اعتباری بود در این شخص. فرض بفرمایید، جمع شدند یک قومی ملکیت را الغاء کردند که کسی نمی‌تواند ملکیت شخصیه داشته باشد، تمام اموال ملک عام است، یعنی ملک عنوان دولت است، هیچکس چیزی ندارد. مثل کمونیست‌ها ملکیت شخصیه را الغاء‌ کردند از اساسه. بعدا این حصر را الغاء کردند و گفتند مردم می‌توانند به فلان مقدار مالک شوند. این ممکن است چرا؟ چون ملکیت امر اعتباری است به اعتبار و انشاء موجود می‌شود قابل الغاء است. وضع هم اینگونه است. این لفظ با این معنای اضافه‌ای که ما بینشان است، این قابل الغاء‌ است. بعد از این، این لفظ مال این معنا نبوده باشد. تمام شد و فراموش شد، بعد از این اگر این لفظ را گفتند، دیگر منتقل نمی‌شود ذهن به آن معنا قبلی، بلکه سبقت می‌گیرد معنی جدید.

پس این اضافه‌ای که حاصل بود ما بین این لفظ و این معنا این آیت این است، اختلافش به حسب اقوام و الغائش این آیت قطعیه است بر اینکه وضع فی حقیقته از اعتباریات است. اعتباریات قسم ثالث است که حقیقتا داخل مقسم آن مقولات نیستند، حقیقتا سلطنت چیزی نیست در خارج یک وجود حقیقی داشته باشد. این اعتباری است، وهکذا ملکت ملکیت اعتباری است. بله یک آثار خارجیه دارد، آثار تکوینیه هم ربما مترتب می‌کنند به او. مثل اینکه فرض کنید آن زعیم وقتی که آمد آثاری از خود به جای گذاشت، قیام دارد، قعود دارد و کذا دارد، آثاری به او مترتب می‌شود به حسب خارج. این وضع از امور اعتباریه است. آن اعتبار هم چیست؟ آن اعتبار هم عبارت است از وضع اللفظ علی المعنی. واضع بیچاره لفظ را از محل دور برداشته باشد آورده است گذاشته است روی این معنا مثل آن وضع الحجر علی الحجر. به این معنا گذاشته است. چرا؟ تا اینکه دلالت بکند بر غرضش، تفهیم و تفهم است.

این خلاصه آنی که مربوط به مقام است از کلام مرحوم کمپانی(ره) استفاده می‌شود.

اما اینی که فرموده‌اند وضع از امور اعتباریه است موجود حقیقی نیست. این درست است، این اشکالی در او نیست. و این شاهدی که آوردند آن امر ثانی شاهد صدق است. آن امر ثانی بر اینکه این موجود حقیقی نیست به جهت اینکه قابل الغاء است که ما گفتیم و به حسب الاقوام مختلف می‌شود این شاهد صدق است که وضع امر حقیقی و وجود خارجی ندارد. داخل آن مقولات نیست. و اما امر اولی که مرحوم کمپانی فرمودند قابل نقاش است. ایشان فرمود در مابین طبیعی لفظ و معنی در تحقق آن اعتبار نه وجود خارجی معتبر است نه وجود ذهنی، او قابل دفع است. ممکن است کسی بگوید که ما بین عدم اللفظ و المعنی که ارتباط نیست. پس بالاخره ارتباط ما بین این وجود اللفظ و المعنی است، آن وجود تارة وجود کتبی می‌شود یا ذهنی می‌شود یا همان خارجی که می‌گوییم تلفظ، او می‌شود. و الا ما بین طبیعی اللفظ یعنی قطع نظر از وجود لفظ و معنا یک ارتباطی باشد یک اضافه‌ای باشد، در طرف اضافه وجود محفوظ است. منتها وجود، مطلق الوجود، نه فقط وجود خارجی در مقابل ذهن و کتابت. هر نحو از وجود و تحقق داشته باشد. خلاصه‌اش این است که ما بین عدم اللفظ و ما بین معنا ارتباطی نیست. لکن ارتباط مابین وجود لفظ و معنی است. وجود طرف اضافه است و محفوظ است.

و اما ایشان از اینها که نتیجه گرفت حقیقة الوضع همان سنخ اعتبار وضع الحجر علی الحجر است وجدان انسان تکذیب می‌کند که اینگونه نیست. کسی که می‌گوید سمیت ولدی باحمد آن یکی گفته سمیت ولدی بجعفر این لفظ نیاورده است روی آن معنا بگذارد. کجا گذاشته است لفظ را؟ علاوه بر اینکه وجدان تکذیب می‌کند که خواهیم گفت، این تکذیب الوجدان را نگه بدارید، این حربه ما است در رد سائر الاقوال. اگر آن نحوی باشد که شما می‌فرمایید وضع حقیقتش وضع اللفظ علی المعنی بشود باید به معنا، موضوع علیه بگویند. وصف معنا موضوع علیه بشود. لفظ موضوع است. کما اینکه حجر فوق موضوع است حجری که تحتش است موضوع علیه است. ارض موضوع علیه است و آن علمی که به او گذاشته‌اند او موضوع است. به معنا، موضوع‌له می‌گویند یا موضوع علیه؟ چی می‌گویند؟ ایشان چی می‌گویند؟ بلااشکال معنا موضوع‌له است، موضوع علیه نیست. پس معلوم می‌شود که وضع به معنای گذاشتن نیست.

فرض موضوع له و موضوع علیه چیست؟

در اینجا اشاره می‌شود به کلام مرحوم ایروانی معروف به فاضل ایروانی صاحب کتاب اصول فقه. (خدا رحمتش ایروانی، ایشان به اکثر مطالب اشکال دارد، در آنها نظریه دارد، اکثر نظریه ایشان نظریه خوبی است. ولکن اینگونه نیست که دائما مصیب بوده باشد چون انسان است انسان اشتباه هم می‌کند، ایشان انصافا محقق است. خصوصا در این حاشیه‌ای که بر مکاسب نوشتند انصافا جلالتش واضح است).

ایشان اول ادعا کرده است، که دلالت الفاظ ذاتی است، ربطی به وضع ندارد، دلالت الفاظ ذاتی است. بله، کسی که تلفظ می‌کند به الفاظی اینها دلالت می‌کند که این در دلش یک چیزی هست می‌خواهد او را بگوید. این دلالتش ذاتی است. اما چگونه دل شخص یک چیزی هست می‌خواهد بیان کند اگر بخواهد معنایی را برساند باید وضع باشد، چون وضع به جهت تعین المعنی است. پس احتیاج داریم به وضع در الفاظ تا آن معنی معین بشود، و به واسطه آن وضع که معلوم می‌شود چیست؟ چرا دلالت الفاظ ذاتی است؟ ایشان استشهاد کرده است به استعمال اللفظ فی نوعه و صنفه و مثله و شخصه که یک بابی است خواهد آمد انشاء الله صاحب کفایه عنوان خواهد کرد. لفظ ربما در نوعش استعمال می‌شود، گفته می‌شود الدیز که لفظ مهمل است. البته وقتی می‌گویم دیز، نه خصوص این دیزی که من می‌گویم مرادم است، بلکه مطلق الدیز و طبیعی‌اش را مرادم است، یعنی وقتی می‌گوید مطلق الدیز را در نظر می‌گیرد. این استعمال لفظ در نوعش می‌باشد، هیچ وضعی هم ندارد، یعنی لفظ دیز وضع نشده است و لفظ مهمی است، یعنی لفظ غیر موضوع است. در مقابل کلمه که لفظ موضوع است، لفظ غیر موضوع به او مهمل می‌گویند، کلمه نمی‌گویند. لفظ دیز دلالت دارد بدون اینکه وضعی داشته باشد. پس معلوم می‌شود دلالت الفاظ ذاتی است.

من خیلی فکر کردم که این چگونه استدلال است، نفهمیدم چه می‌گوید ایشان. انشاء الله خواهد آمد که خواهیم گفت اینگونه موارد اصلا استعمال لفظ فی المعنی نیست. اگر استعمال لفظ در معنا شد چه قرینه‌ای هست، که دلالتش ذاتی است؟ چونکه دلالت لفظ بر معنی ذاتی نیست، عرضی است، احتیاج به وضع دارد یا به نصب قرینه. در جایی که می‌گوید دیز مهمل، محمول قرینه است بر اینکه مراد از دیز لفظ دیز است، طبیعی لفظ دیز است، طبیعی لفظ دیز مهمل است، آن لفظ مهمل خودش، موضوع است، کلمه است، او وضع دارد. بالاخره آن در جایی که وضع نیست، دلالت بالقرینة است، قرینه وضع دارد. به واسطه وضع قرینه می‌شود بر استعمال متکلم. پس وقتی که می‌گوید الدیز مهمل، یا می‌گوید بر اینکه زید فی ضرب زید فاعل و امثال ذلک، دلالت می‌کند بر معنا، و لو فرض بفرمایید در استعمال اللفظ فی النوع و الصنف قرینه می‌گذارد. قرینه حالیه‌ای مقالیه‌ای یک چیزی هست اگر از باب استعمال بوده باشد. و دیگر دلالت ذاتی بلکه به واسطه استعمال آن قرینه شد.

بعد ایشان می‌فرماید: پس در تعیین دلالت لفظ بر معنای مخصوص، ما احتیاج به وضع داریم، وضع برای اصل الدلالة نیست. و اما حقیقة ‌الوضع ادعاء تنزیل و محض ادعا است. حقیقة الوضع ادعای واضع است که انّ اللفظ عین المعنی. واضع ادعا می‌کند که این لفظ عین معناست. عینیت را ادعا می‌کند، وضع این است که شخصی لفظی را عین معنا قرار بدهد، منتها عین که نمی‌تواند حقیقتا بشود؛ می‌شود ادعا. ایشان فرموده است، تنزیل عیب ندارد. مثلا فرض کنید کسی چقندر می‌فروشد می‌گوید بیا این شکر و قند را بخر. این حقیقتا که نیست. این تنزیل است، تنزیل کرده است منزلة آن قند یا شکّر.

بعض از مشایخ ما رد می‌کردند این قول به تنزیل را، بر اینکه این درست نیست، برای اینکه وضع در بچه‌ها هم می‌شود. بچه کوچک را می‌بیند که یک خورده بازی می‌کنند، یک بچه‌ای دکان باز کرده، یک خورده خاک گذاشته اسم این را شکر گذاشته، اسم این خاک را. یک خورده سنگ، گذاشته اسم او را هم قند گذاشته، به یک بچه دیگر می‌فروشد. یک ترازو هم از کاغذ مقوا درست کرده. می‌گوید که این شکر است، این وضع است. این تنزیل است؟ می‌‌گوید اسمش را شکر گذاشتم این تنزیل است، یعنی این را تنزیل کرده است منزلة شکّر؟ ایشان ادعا داشت که این تنزیل از بچه‌ها نمی‌شود. و حال اینکه این تنزیل در بچه‌ها می‌شود. این رد بر حرف ایروانی نمی‌شود. ایشان‌که می‌فرمایند حقیقة الوضع تنزیل است یعنی لفظ را عین معنا قرار دادن است، اینکه انسان این را رد بکند که وضع از بچه‌ها هم صادر می‌شود، این رد نمی‌شود به حرف ایروانی. و لکن وجدان شاهد قوی است شاهد صدق است که حقیقة‌ الوضع تنزیل نیست. ایشان و لو فرموده است، که ادعا و تنزیل باب واسع است و در ادعا و تنزیل در صحتش ترتب اثر و غرض کافی است. و تفهیم و تفهم هم غرض از این تنزیل است. واضع که لفظ را عین معنا قرار می‌دهد غرضی دارد، غرضش تفهیم و تفهم است، او را با این لفظ تفهیم کند.

مرحوم ایروانی(ره) فرمود: حقیقة الوضع عینیت یعنی لفظ را عین معنا قرار دادن است. لکن وجدان شاهد است اینگونه نیست. شاهد بر این وجدان چیست؟ علماء ادب فرقی ما بین وضع در اعلام شخصیه و وضع در سایر معانی کلیه نگذاشتند. وضع در همه یکسان است. شمایی که بر مولودی خود، که تازه به دنیا آمده می‌گویید سمیته باحمد، این سمیته باحمد مرادف است با اینکه جعلت لفظ احمد عینه، دو تا متفاهم یکی است؟ تنزیل معنایش این است. جعلت هذا اللفظ عینه. شما که می‌گویید سمیته باحمد این مرادف است با اینکه جعلت لفظ احمد عینه؟ این است معنایش؟ یا نسبت به ساحت جل و علا آیا تنزیل کردند که این اسماء عین واجب الوجود هستند، این الفاظ؟ چه کسی می‌تواند این توهم را بکند، که این الفاظ عین ذات واجب الوجود هستند تنزیل شده است؟ نه تنزیل در ذات واجب الوجوب و نه در اعلام شخصیه، نیست. وضع هم در تمام اینها یکسان است فرقی نمی‌کند. پس نتیجه می‌گیریم در سایر معانی هم تنزیل نیست.

نهایت کلام مرحوم ایروانی این است که: واضع کاری را که می‌کند لفظ را عین معنی قرار می‌دهد کانه هو هو. و لکن این ادعاست، حقیقت ندارد. چون لفظ وجود خارجی نمی‌شود، و برای ادعیٰ باب واسع است، و آن ادعیٰ را غرض محقق می‌کند، در این ادعا اگر شخصی غرض داشته باشد ادعاء عیب ندارد، آن بچه هم یک غرضی دارد که می‌گوید این شکر است، آن قند است. آن چغندر فروش هم در زمستان‌که روی عرابه می‌چرخد در کوچه‌ها می‌گوید بیا این قند را بخر، آن هم یک غرضی دارد، می‌خواهد آن متاعش به فروش برسد. واضع هم در این ادعا که این لفظ عین این معنا است، این در آن معانی کلیه عیب ندارد در آن استعمال شود و مرحوم آخوند هم در مقام استعمال، ادعا کرده است که کانّ مستعمل عین معنا را القاء می‌کند، لفظ را فانی در معنا می‌بیند، شخصی که لفظ احمد را می‌گوید، کأنّ این عین آن موجود خارجی است. این تنزیل است ادعاست و غرضش هم تفهیم و تفهم است. این کلام مرحوم ایروانی است که ما به دست آوردیم.

عرض می‌کنم این درست نیست. چرا؟ برای اینکه اگر معنای وضع که از واضع صادر می‌شود عینیت باشد مثل اینکه می‌گوید: وضعت هذا اللفظ لهذا المعنی، یا سمیت ولدی باحمد، لازم می‌آید که لفظ و معنی مرادف هم باشند و باید صحیح باشد بگوید: جعلت ولدی هذا عین لفظ احمد. چون این ادعاء‌ و تنزیل است دیگر. … چون هر دو عینیت را می‌فهماند. درست توجه کنید. وقتی که من می‌گویم جعلت المولود الجدید لی عین لفظ احمد، اسم احمد، این تنزیل است یا نیست؟ ادعاء عینیت هست یا نه؟ خب سمیت ولدی باحمد هم وضع که می‌شود اگر معنایش این ادعاء‌ و تنزیل باشد باید مترادفین بشود و این دو کلام یک معنا داشته باشد. سمیت معنایش این باشد که این ولدی که بر من شده است سمیته باحمد، عین لفظ احمد است، منتها ادعاءا. و حال اینکه این نیست. در اعلام شخصیه بشر اینگونه نیست، فضلا از اعلامی که علم شخصی به ذات حق جل و علا آنجا ادعاء بشود که لفظ الله عین واجب الوجود است ادعاء، اینها متنفر است طبع از اینگونه تنزیل‌ها.

و کیف ما کان حقیقة الوضع این تنزیل و ادعاء نیست. وجدان شاهد صدق است.

می‌ماند از بحث کلامی را که اساسش را مرحوم نهاوندی بناء گذاشته است. ایشان فرموده است حقیقة الوضع تعهد است. یک شخصی متعهد می‌شود من هر وقت گفتم احمد این شخص را اراده کردم. خصوصا آنهایی که فرض کنید می‌خواهند یک الفاظ جدیدی را استعمال بکنند که به نحو رمز بوده باشد و دشمن نفهمد رموز جنگی و اینها باشد، آن دو نفر بنا می‌گذارند که آن فرمانده بزرگ می‌گوید هر وقت این لفظ را گفتم از من شنیدید در تلکس، بفهم که مرادم این است. این تعهد است و بیشتر از این نیست. متعهد شده است هر وقت در این تلکس این لفظ را گفتم این را اراده کردم. البته ما الآن در وضع الفاظ صحبت می‌کنیم. واضع در وضع الفاظ متعهد شده است بر اینکه هر وقت این لفظ ماء را گفتم مرادم آنی است که در رودخانه است، در چاه است، از چشمه‌ها هست، در آب انبار‌ها هست، از لوله‌ها می‌آید. مرادم آن است. می‌گوید این چشمه را می‌بینی اینکه از این چشمه می‌رود، نه به خصوصیت این، بلکه این و هر چیزی که مثل این است اسمش آب است. معنایش چیه؟ یعنی هر وقت من لفظ آب را گفتم این را اراده کرده‌ام. واضع اول این کار را کرده ومتعهد شده است. دیگران هم که بعدا آمده‌اند آنها هم همین تعهد را دارند، چونکه همان زبان را استعمال می‌کنند. بچه‌ای که به دنیا می‌گوید وقتی که زبان باز می‌کند نمی‌گوید من آن زبان شما را قبول ندارم. آن هم به مامانش می‌گوید مامان! آب بده. این هم همان تعهد است. بدان جهت ایشان فرموده است بر اینکه حقیقة الوضع همان تعهد است.

طبق نظر مرحوم نهاوندی می‌دانید که واضع که وضع می‌کند، خود متعهد می‌شود برای خودش که هر وقت استعمال کرد آن تعهد را در نظر بگیرد سؤال این است اگر تعهد است نسبت به نسلی که هنوز نیامده چگونه است. شخص می‌گوید: قوم من و خود من اولاً متعهد هستیم و نسبت به آنها که بعدا می‌آیند این تعهد را قبول می‌کنند.

این کلامی است که ایشان فرموده است.

این را توجه بفرمایید. ببینید این به یک جایی می‌رسد یا نه؟ انشاء الله.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا