دروس خارج اصول / درس 1: العلم

درس 1: العلم
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
دأب قوم بر این بوده است کتابی را که در علمی تألیف میکردهاند برای آن کتاب یک مقدمهای ذکر میکردند. و در آن مقدمه اموری را ذکر میکردند که آن امور از مسائل آن علم نیست و لکن ارتباط دارد آن امور با مسائل العلم. و این منوال در تألیف کتب اصولیه هم همین نحو بود. کسی که در علم الاصول کتابی را تألیف میکرد مقدمهای را برای او قرار میداد، اموری را در آن مقدمه بیان میکرد که آن امور از مسائل علم الاصول نبود و لکن ارتباط داشت با مسائل علم الاصول.
مرحوم آخوند هم تبعیت کرده است از قوم. چونکه عنوان بحث ما در اصول بر سبک کفایه است و عنوان بحث بر طبق کفایه است. مرحوم صاحب کفایه برای کتاب کفایه مقدمهای نوشته است و مثل القوم در آن مقدمه اموری را ذکر کرده است که آن امور کلها خارج از مسائل علم الاصول است، و لکن آن امور ارتباط دارد با مسائل اصول کما سنبین ان شاء الله تعالی.
و در این مقدمه اموری را که ذکر کرده است، از جمله آن امور است بیان موضوع علم الاصول و تعریف علم الاصول و آن غایت و غرضی که علم الاصول یعنی مسائل علم الاصول از مسائل سائر العلوم جدا میشود.
و لکن قبلا ایشان این امور را بطور کلی متعرض شده است که اصلا موضوع علم فی العلوم چیست، در موضوع کل العلوم بحث کرده است. بعد باز مسائل علم چیست، آنها را بطور کلی بیان کرده است. و تمایز علوم از همدیگر به چیست این را به نحو کلی بیان کرده است. آن چیزی را که بطور کبری کلی در موضوع العلوم و مسائل العلوم و تمایز بین العلوم بیان کرده است او را تطبیق کرده است به علم الاصول به موضوع علم الاصول و مسائل علم الاصول و هکذا به تمایز مسائل علم الاصول عن سائر العلوم. در مقدمه این امور را فرموده است.
بدان جهت ایشان ابتدائا به عنوان کبری میفرماید: موضوع کل علم و هو الذی یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة، موضوع هر علم و هو الذی یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة. این و هو الذی جمله معترضه است، تعریف موضوع کل علم است، جمله معترضه معرّف است برای موضوع العلم، موضوع علم آن چیزی است که و هو الذی یبحث فیه، بحث میشود در علم، عن عوارضه الذاتیة، از عوارض ذاتیه موضوع العلم. یعنی آن چیزی که در علم از عوارض ذاتیه او بحث میشود، او موضوع العلم است. یعنی موضوع العلم باید از عوارض ذاتیه او در علم بحث بشود. این موضوع کل علم خبرش این است: انما موضوع کل علم و هو الذی یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة عین موضوعات مسائله، نفس موضوعات مسائله. نفس موضوعات مسائله خبر إنّ است. موضوع کل علم عین موضوعات مسائلش هست. پس ایشان در مانحنفیه این نکته را بیان کرد که موضوع العلم با موضوع المسائل باید اتحاد در وجود داشته باشد. بعد فرمود که موضوع کل علم و هو الذی یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة آن عوارض ذاتیه را هم با أی تفسیریه بیان کرده است. عوارض ذاتیه یعنی عرض غریب نبوده باشد. در مسائل العلم بحث میشود از عرض ذاتی موضوع العلم. عرض ذاتی معنایش چیه؟ یعنی عرض غریب نبوده باشد. عارض غریب نبوده باشد.
برای توضیح مراد ایشان که ایشان میخواهند چی بگویند این نحو فرض میکنیم. این را اولا بدانید این عرضی که در مانحنفیه گفته میشود این عرض، مقابل جوهر نیست. ما که میگوییم عوارض ذاتیه و عوارض غریبه، این عرض در مقابل جوهر نیست. این عرض بمعنی العارض است. عارض یعنی محمول؛ چیزی که بر شیء آخر حمل میشود. محمول علی الشیء را عارض علی الشیء میگویند. شیئی که بر شیء آخر حمل میشود، این عارض آن شیء است.
خب وقتی که حمل شد تارة در این حمل هیچ احتیاجی به واسطه نیست، نه واسطه در ثبوت نه واسطه در عروض. نه واسطه در ثبوت دارد آن حمل نه علت دارد. واسطه در ثبوت یعنی علت ثبوت شیء لشیء این است. نه علت دارد ثبوت شیء لشیء، نه اینجور است که واسطه در ثبوت دارد، نه هم واسطه در عروض دارد. واسطه در عروض مثل حرکت جالس السفینة است. جالس السفینة این را شما میدانید حرکت ابتدائا و فی الحقیقة مال سفینه است، کشتی است که روی آب میرود. و لکن این کشتی که روی آب میرود آن کسی که در کشتی جالس سفینه هست، او هم میگویند که متحرک است، راه میرود. و لکن این اسناد حرکت به آن جالس به نظر عقلی مسامحه است، او حرکتی ندارد، حرکت مال خود سفینه است. آن واسطه در عروض به آن چیزی میگویند که آن محمول حقیقتا مال واسطه است. و این محمول را که حمل بر ذی الواسطه کردهایم بالعنایة است و به نحو المجاز بحکم العقل است. عند العقل این مجاز است. جالس السفینة متحرکٌ این متحرک را که حمل بر جالس السفینة کردهایم، این میشود فرض بفرمایید حمل الشیء بر غیر موضوع خودش. موضوع خودش همان حقیقتا واسطه است. اما به خلاف موارد واسطه در ثبوت. در موارد واسطه در ثبوت آن محمول را که بر موضوعی حمل میکنیم حقیقتا مال او است. و لکن علت ثبوت این محمول بر موضوع، این شیء است. مثل الماء حار. این حرارت را که بر آب حمل میکنیم، حقیقتا آب گرم است بالدقة العقلیة، و لکن علت اینکه عروض پیدا کرده است حرارت بر ماء علتش همان مماسه با نار است. چونکه ماء نزدیک به آتش شده است، این موجب شده است که در ماء حرارت موجود بشود.
پس ایشان در ابتداء اینگونه میفرماید، میفرماید موضوع کل علم و هو الذی یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة، موضوع علم و آن موضوع علم آن شیئی است آن کلیای است که در آن علم از عوارض ذاتیه او بحث میشود. این عوارض ذاتیه او بحث میشود یعنی بلاواسطة فی العروض است این محمولات. آنهایی که بحث میشود و حمل بر موضوع علم میشود او واسطه در عروض ندارد. این موضوع کل علم عین موضوعات مسائل است.
ایشان با این جمله خواسته است شبههای را که در مقام است و آن شبهه در اکثر کلمات عنوان شده است از اصولیین و غیر الاصولیین حتی در کتب معقول عنوان شده است، خواسته است آن شبهه را دفع کند. آن شبهه چیست؟
این حضرات معروف ما بین اینها این بود که میگفتند عارض بر شیئی یعنی اونی که حمل بر شیئی میشود یا اصلا در این حمل واسطهای نیست، اصلا واسطهای نیست، مثل بعض محمولاتی که حمل میشود بر وجود که گفته میشود الواجب الوجود حیّ این حیات حمل بر واجب الوجود میشود، نه واسطه در ثبوت دارد نه واسطه در عروض دارد. هیچکدام نیست. واسطه در عروض که نیست معلوم است. واسطه در ثبوت بلکه ندارد به جهت اینکه آن ذاتی الشیء، واسطه ثبوت ندارد. و چگونه میشود حیاتی که آن حیات عینیت دارد با ذات واجب الوجود علتی داشته باشد، واسطهای داشته باشد، ذاتیات الشیء لایعلل، آنها احتیاج به واسطه ندارند، فکیف آن اوصاف ذاتی که بر ذات باری حمل میشوند. تارة حمل شیئی بر شیئی اصلا واسطه ندارد نه واسطه در عروض نه واسطه در ثبوت، هیچکدام را ندارد. واسطه در اثبات محل کلام ما نیست که استدلال است. او را نمیگوییم. عروض شیئی بر شیئی تارة احتیاج به واسطه ندارد نه واسطه در عروض نه واسطه در ثبوت، و اخری احتیاج به واسطه دارد.
این حضرات آنجاهایی که احتیاج به واسطه دارد، آن را تقسیم کردهاند مشهور در کلمات این است به دو قسم: گفتهاند تارة واسطه، واسطه داخلیه است و اخری واسطه، واسطه خارجیه است.
واسطه داخلیه تارة نسبت به آن شیئی که از او تعبیر به موضوع و معروض میشود تارة نسبت به او مساوی است، و اخری اعم از آن واسطه است. واسطه داخلیه نسبت به موضوع اخص نمیشود بلکه یا مساوی میشود یا اعم میشود. چرا؟ برای اینکه واسطه داخلیه منحصر است به جنس و فصل. فصل الشیء مساوی با شیء میشود و جنس الشیء اعم از شیء میشود. پس واسطه داخلیه که عبارت از جنس و فصل است یا مساوی میشود یا اعم میشود. این واسطه داخلیه منحصر به این دو قسم است، دیگر قسم آخری ندارد.
و اما واسطه خارجیه گفتهاند او تارة اعم میشود و اخری مساوی میشود و ثالثة اخص میشود و رابعة مباین میشود.
اما واسطه داخلیه که گفتیم یا اعم میشود یا مساوی میشود، وقتی میگوییم الانسان ماش واسطه داخلیه در اینجا حیوان است، چون بما هو حیوان مشی میکند. اختصاصی به انسان ندارد. اگر آن فصلش مدخلیت در مشی داشت سایر حیوانات راه نمیرفتند چونکه آنها هم راه میروند. پس این ماشی ثابت است بر انسان بما هو حیوان. و لکن به خلاف ادراک کلیات. اینکه میگوییم الانسان مدرک للکلیات این حمل شده است ادراک کلیات بر انسان به واسطه آن جزء مساویش که عبارت از فصلش است که از او تعبیر به آن ناطق میشود. پس این واسطه داخلیه منحصر شد به آن مساوی و اعم.
و اما واسطه خارجیه گفتهایم چهار قسم دارد دیگر:
تارة شیئی حمل میشود بر شیئی بواسطةٍ که واسطهاش خارجی است و لکن مساوی است مثل اینکه میگوییم الانسان ضاحک، ضاحک محمول بر انسان است واسطه دارد، واسطهاش تعجب است که آن تعجب خارج از انسان است جنس و فصل انسان نیست و لکن مساوی با انسان است. کل انسان متعجب. و کل متعجب انسان. تساوی هست ما بینشان. این واسطه خارجیه مساوی شد.
و اخری اعم میشود واسطه خارجیه. مثل اینکه بگوییم کل متکلم ماش. این ماشی را که حمل میکردیم بر متکلم این حمل است بر متکلم و لکن بواسطة خارجیة که حیوان است، حیوان داخل مفهوم متکلم نیست، عنوان متکلم نیست، خارج است و لکن خارج اعم است.
اما اخص، واسطه خارجی که اخص بوده باشد. اینکه مثلا فرض بفرمایید میگوییم الحیوان ضاحک و لو به عنوان موجبه جزئیه، این بواسطه تعجب است که تعجب خارج از حیوان است و اخص از حیوان است.
مباین هم که معلوم است. میگوییم الماء حار یا میگوییم جالس السفینة متحرک. سفینه با جالس السفینة با همدیگر مباین هستند. سفینه است و این هم آدم هستند داخل سفینه.
مشهور این است که آنجاهایی که شیئی بر شیئی حمل بشود بلاواسطة أو مع الواسطة المساوی که آن واسطه مساوی داخلیه بشود یا خارجیه بشود مشهور این است که این سه قسم عارض ذاتی است؛ مشهور در کلمات.
و آن جاهایی که شیئی بر شیئی حمل بشود به واسطه خارجیه اعم او اخص یا مباین مشهور این است که اینها عرض غریب است.
میماند آنجایی که شیئی بر شیئی حمل بشود به واسطه داخلیه اعم که آن محل خلاف است که عرض ذاتی است یا اینکه عرض غریب است.
روی هم رفته اعراض هفت قسم میشود. یک قسمش بلاواسطه. دو قسمش مع الواسطة الداخلیة اعم او مساوی. این سه تا. چهارم هم مع الواسطة الخارجیة اعم، اخص، مساوی، مباین. میشود هفت. از این هفت تا دو تا مسلم عرض ذاتی است. چهار تا مسلم عرض غریب است پیش آنها. یکی محل خلاف است که واسطه داخلی است اعم که این عرض غریب است یا نیست.
اینگونه که مشهور تقسیم کردهاند لازمهاش این است که مسائل علومی که در کتب علوم مدون است، اشکال این است که آنها مسائل آن علم نبوده باشند، چرا؟ با این توضیح روشن میشود مثلا ما در علم نحو بحث میکنیم که الفاعل مرفوع، رفع حمل میشود به فاعل. موضوع علم نحو هم کلمه است. رفع حمل میشود بر کلمه بواسطه فاعل، که فاعل اخص از کلمه است چیست؟ اخص از کلمه است دیگر. وقتی که اخص از کلمه شد بحث از الفاعل مرفوع میشود از عرض غریب آن موضوع علم میشود، چونکه گفتیم واسطه خارجیه اخص بشود، عرض غریب میشود. یا مثلا ما در علم الاصول بحث میکنیم بر اینکه صیغه افعل ظهور در وجوب دارد. ظهور در وجوب دارد، محمول باید بشود به موضوع علم الاصول. موضوع علم الاصول کتاب است. ما بین صیغه افعل و ما بین کتاب مجید عموم و خصوص من وجه است. تارة قرآن صیغه افعل میشود، آیهای که در او صیغه افعل است و اخری نه، نمیشود. صیغه افعل هم گاه قرآن میشود و اخری نمیشود همچنین در حدیث و… پس این مسائل باید خارج از علم اصول شود.
مرحوم آخوند اینها را میخواهد علاج کند که این اشکال، اشکال درستی نیست. چرا؟ دو تا مطلب میگوید ایشان. با دو مطلب این اشکال را میخواهد حل کند.
یکی اینکه موضوع علوم، موضوع هر علم با موضوعات مسائل اتحاد وجودی دارد. (موضوعُ کل علمٍ هو نفس موضوعات مسائله)، یعنی موضوع علم عین آنها است یعنی موضوع علم و مسائل اصول اتحاد وجودی دارد. و تغایر موضوع العلم با موضوع المسائل تغایر الکلی مع مصادیقه و الطبیعی مع افراده. این و الطبیعی مع افراده و کلی با مصادیقه عطف تفسیر هستند. تغایر اینها در کلیت و فردیت و در کلیت و جزئیت است. موضوع علم، کلی میشود، موضوعات مسائلی که هست فرد و مصداق آن کلی میشود. پس حقیقتا موضوع کل علم عین موضوعات مسائل است و قبل از آن مرحوم آخوند فرمود: و هو الذی یبحث فیه در علم عن عوارضه الذاتیة. عوارض ذاتیهای بلاوساطة فی العروض. عارض ذاتی به آن میگویند که واسطه در عروض نداشته باشد. یعنی آن محمولی را که بر موضوع حمل کردهایم، او بالعنایة و المجاز نباشد عقلا. مثل آن جالس السفینة متحرک. واسطه در عروض نداشته باشد. واسطه در ثبوت داشته باشد، الماء حارّ، عیبی ندارد، و لو واسطه در ثبوت دارد، اما واسطه در ثبوت مانع نیست که از ذاتی بشود.
این را شما میدانید وقتی که شیئی را حمل کردیم بر موضوع العلم و آن شیء را حمل کردیم بر موضوع المسئله، اینها موضوع علم با موضوع مسأله یک چیز هستند، الفاعل مرفوع فاعل عین کلمه است. کلمه یا فاعل میشود یا مفعول. پس وقتی که شما گفتید الفاعل مرفوع، مرفوع را به فاعل حمل کردهاید، به خود کلمه حمل کردهاید، چونکه کلمه عین موضوعات المسائل است. و عرضش هم عرض ذاتی است، عارض ذاتی است. چرا؟ چونکه واسطه در عروض ندارد. اسناد آن مرفوع به کلمهای که ضرب زید، زید فی ضرب زید کلمةٌ مرفوعة این رفع را که بر آن کلمه حمل میکنیم این بالعنایة و المجاز نیست.
پس ایشان دو تا مطلب دارد.
یک مطلبشان این است که آن عرض غریبی که مشهور تعریف کردهاند و عارض را هفت نحو کردهاند و چهار تا را عرض غریب گرفتهاند، آن درست نیست. عارض ذاتی آنی است که واسطه در عروض نداشته باشد. لذا غیر از واسطه در عروض، عارض ذاتی است و دیگر عرض غریب فقط در واسطه در عروض است.
و یک مطلب این است که موضوع هر علمی با موضوعات مسائل اتحاد وجودی دارد. اینها متحد هستند. چونکه موضوع علم با آن موضوع مسأله متحد میشوند.
این فرمایشی که ایشان فرموده شاید ملاصدرا که متعرض این اشکال شده است و ایشان هم جواب داده است شاید جواب ایشان هم برگردد به این مسأله اتحاد در وجود که موضوع علم با موضوع المسائل اتحاد در وجود دارند. پس آن چیزی که موضوع المسئله عارض ذاتی است او برای موضوع العلم هم عارض ذاتی است. این کلام مرحوم آخوند.
برگردیم به اصل داستان. چرا ما در علوم یک موضوعی میخواهیم که باید هر علمی یک موضوعی داشته باشد؟ این دلیلش چیست؟
مرحوم آخوند ملتزم شده است که هر علمی باید موضوعی داشته باشد و در آن علم باید از عوارض ذاتیه آن موضوع بحث بشود، گفتهاند مرحوم آخوند دلیلش و مدرکش آن قاعدهای است که اهل معقول او را تاسیس کردهاند که صادر من المبدأ الاعلی اولا یک شیء بوده است، الواحد لایصدر منه الا الواحد. و عکس آن الواحد لا یصدر منه الا الواحد، این قاعده یک اصلی دارد و عکس یک شیء و یک معلول از یک علت صادر میشود. مرحوم آخوند و دیگران نظرشان عکس قاعده است کما ان الواحد لا یصدر الا عن الواحد. گفتهاند که غرض از علوم یکی است کما سنبین. که خود مرحوم آخوند هم دارد، غرض از علوم یکی است. این غرض حاصل میشود از علم به مسائل العلم، از علوم حاصل میشود این غرض. این باید یک مؤثر داشته باشد.
مسائل العلم یک محمولات دارد یک موضوعات، و چیز دیگر ندارد. بله یک جامع دارند ولکن اینها ما بالعرض هستند. بالاخره کل ما بالعرض ینتهی الی ما بالذات. جامع ما بین محمولات بر میگردد به جامع ما بین الموضوعات. پس آن غرضی که در علم هست از آن جامع ما بین الموضوعات حاصل میشود، الواحد که غرض در علوم است، لا یصدر الا عن واحدٍ، آن عرضی که باید منتهی بشود به جامع ما بین الموضوعات. گفتهاند که مرحوم آخوند هم که فرموده است بر اینکه هر علمی باید یک موضوع داشته باشد به واسطه این قاعده این مطلب را گفته است.
اصلا مرحوم آخوند در ملتزم شدن به موضوع العلم به این قاعده نظر داشته است یا نه؟ ابتدا باید معلوم شود، بلکه به نظر ما این قاعده اصلاً در ذهن ایشان نبود، یعنی ایشان که ملتزم شده است به موضوع العلم در کلماتش اموری هست که ان امور شهادت میدهند ایشان که ملتزم شده است به موضوع العلم اصلاً نظری به این قاعده نداشته است. آن وقت بحث در این میشود که اصلا این قاعده خودش تمام است یا نه؟ اگر تمام شد اینجا جایش هست یا نه؟ کلام ما این است که اینجا جای این قاعده نبود پیش مرحوم آخوند. نه اینکه این قاعده را ایشان قبول نداشت. نه، اصلا این قاعده جایش در مقام نیست. در کلام مرحوم آخوند اموری هست که شهادت میدهد به این معنا که اصلاً قاعده الواحد در نظر مرحوم آخوند نبوده. مراجعه بفرمایید تا ان شاء الله برسیم.