دروس خارج اصول / درس ۹۲: کلام مرحوم کمپانی در فرق بین جنس و ماده، و فصل و صورت

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
سر اینکه مشتق حمل بر ذوات میشود، ولکن مبدأ حمل بر ذوات نمیشود بیان شد، در این مشتقاتی که آن مشتقات از صفات ذات بر ذات شمرده میشود، مثل حمل عنوان عالم و قادر و حی بر ذات خداوند متعال، در این صفاتی که مشتق هستند و اینها از صفات الذات شمرده میشود، در حمل این صفات بر ذات باری دو اشکال هست از دو جهت اشکال هست:
گفته شد: تغایر مبدأ با ذات، این در حمل مشتق بر ذات معتبر است، اشکال شده وقتی که: صفات الذات نظر میشود، صفات خدا عین ذات خدا است، مبدأ با ذات اصلا تغایر ندارد، چون بنا بر مذهب حق که صفات الذات عین ذات خداوند هستند، عرض و معروض نیست، عینیت است، مثل بشر نیست که مثل علم عرضی است که قائم با ما است یعنی معروض.
این یک جهت اشکال است.
جهت دیگر اشکال این است: مبدأ که با ذات قائم است، مشتق حمل بر ذات میشود چونکه مبدأ با ذات قیام دارد. روی این حساب چونکه مشتق انتزاع شده است از ذات به اعتبار قیام المبدأ بالذات، بدان جهت مشتق حمل میشود. اشکال شده است، در ذات الحق خداوند که مشتق به او حمل میشود، این صفات الذات مثل قادر، بنا بر اینکه حی غیر از قادر بوده باشد یک صفت اخری بوده باشد، اگر گفتیم عالم، قادر، حی، اینها را حمل بر ذات تبارک و تعالی میکنیم، در اینها که قیام نیست، ذات متلبس به مبدأ که نیست. تلبس و قیام ندارد. اینها عرض نیستند تا قیام به ذات داشته باشند در ذات حق و علا، بنائا بر عینیت این تلبس نیست.
پس دو جهت اشکال شد: یک اشکال این است که در حمل مشتق بر ذات معتبر است که مبدأ با ذات تغایر داشته باشد، این در صفات الذات نیست. امر دیگر اینکه معتبر است در حمل مشتق بر ذات، ذات باید تلبس به مبدأ داشته باشد، تلبس آن قیام عرضی است. در ذات خداوند متعال نسبت به صفات الذات قیام عرضی تصور نمیشود. این دو جهت اشکال است.
صاحب کفایه متعرض میشود به این امر خامس که از جهت اولی میخواهد جواب بدهد در کلامش ناظر است به حرفی که صاحب فصول در مقام زده است. صاحب فصول گفته است در حمل مشتق بر ذات تغایر مبدأ با ذات معتبر است. پس عالم و قادر را که حمل بر ذات الحق جل و علا میکنیم ذات الحق تغایر با مبدأ ندارد بنائا بر مذهب حق که مذهب عدلیه است که صفات الذات عین الذات هستند. بدان جهت فرموده است پس عالم و قادر به معنای لغوی حمل بر خدا نمیشود. اینکه به خداوند گفته میشود یا عالم! یا قادر! یا حی! اینها که گفته میشود، این الفاظ یا به معنای دیگری نقل شدهاند، حملشان بر خداوند به اعتبار آن معنای منقول الیه است، در خداوند معنای دیگر دارند، یا اگر نقل نشوند در معنای دیگری مجازا استعمال شده است، که استعمال آن حمل به اعتبار معنای مجازی است که استعمال شده است.
این کلامی است که صاحب فصول در مقام ذکر کرده است.
صاحب کفایه چگونه حل میکند این اشکال را؟ ایشان میفرماید بر اینکه در حمل مشتق بر ذات که تغایر معتبر است ما بین المبدأ و الذات، تغایر مفهومی معتبر است، یعنی آنی که در حمل مشتق بر ذات باید باشد و مفروغ عنه است، آن این است که معنای تصوری مبدأ، آن معنای خطوری مبدأ غیر از معنای خطوری ذات بوده باشد. این معنا معتبر است. اما مغایرت در عینیت یعنی مغایرت در وجود خارجی که مبدأ در خارج وجودی داشته باشد و ذات در خارج وجود آخری داشته باشد به حیثی که وجود مبدأ زاید بر وجود ذات بشود، این در حمل مشتق بر ذات این اعتبار ندارد.
شاهدش هم این است که میگوییم: سواد شدید، بیاض قوی، این شدید و قوی را حمل میکنیم بر سواد و بیاض و حال آنکه مبدأ که عبارت از شدت است با سواد در مفهوم تغایر دارند. لفظ شدت، آن شین و دال مشدد و تاء که از او تعبیر به مبدأ میکنیم، آن معنای تصوری او مغایر است با معنای تصوری بیاض و سواد، اینها دو تا هستند، اما در خارج دو تا وجود داشته باشند که شدتِ در بیاض زاید بر بیاض بوده باشد، احدی نمیتواند در اینگونه موارد ملتزم بشود که این وجود خارجی دو تا است. نه، وجود همان وجود است، اتحاد وجودی دارند، مغایرت در وجود ندارند.
پس در این اوصافی که حمل بر ذات خداوند میشود او هم اینگونه است، اینها تغایر مفهومی دارند. مفهوم لفظ جلاله مثلا یا ذات باری که الواجب بالذات، الغنی بالذات، الکامل بالذات، این غیر از مفهوم عالم است، غیر از مفهوم قادر است. در مفهوم دو تا هستند. و لکن در عالم عینیت مثل همان سواده شدید، بیاضه شدید، عینیت خارجیه دارند، علم و قدرت عین ذات خداوند است بنا بر مذهب حق، زاید نیستند و عین هم هستند.
ایشان این فرمایش را میفرماید میبینید که اشکال را خواست به این نحو حل بکند، در عبارت مرحوم آخوند دارد که: اینکه صفات الکمال و صفات الجلال که جاری بر ذات خداوند میشوند در مفهوم تغایر دارند نزد مذهب حق وا ین کافی است.
مرحوم صاحب کفایه این مطلب را گفته، این یک اشتباه است از ایشان. برای اینکه صفات الکمال را در اصطلاح به صفات الذات میگویند، و اشکالی هم که صاحب فصول در صفات الذات کرده بود و در صفات الذات ملتزم شده بود که این الفاظ از معانی لغوی شان منقول است به معنای دیگر یا در معنای دیگر مجازا استعمال میشود، حمل بر ذات خداوند میشود. و اما صفات الجلال که اصطلاحا آنها را صفات الافعال میگویند، صفات الافعال زاید بر ذات خداوند هستند. مثل رحمان و رحیمی که دارد در کفایه، یا غفور، خالق، رازق و امثال اینها که اینها صفات افعال هستند اینها تمامی اش زاید بر ذات هستند، مغایرت وجودی اگر معتبر بوده باشد ما بین المبدأ و ما بین الذات، در آنها هم هست. در آنها اشکالی نبود، اشکال در صفات الذات بود که آن صفات الذاتی که صاحب فصول اینگونه معالجه کرد آنها را.
عرض میکنم، به صفات الجلال، نام صفات سلبیه هم اطلاق میشود، کلام در صفات ثبوتیه است که آن صفات ثبوتیهای که گفته میشود بعضیها ذاتی هستند، اشکال در آنها است. و اما آنهایی که صفات الافعال هستند که صفات الجلال شامل آنها میشود آنها خارج از اشکال هستند.
کلام در صفات ثبوتیه است که آن صفات ثبوتیهای که گفته میشود بعضیها ذاتی هستند، اشکال در آنها است. و اما آنهایی که صفات الافعال هستند که صفات الجلال شامل آنها میشود آنها خارج از اشکال هستند.
صاحب کفایه با این حرفی که زد هر چه قبلاً بافته بود تافت، چرا؟ در فرق ما بین مبدأ و ما بین ذات گفت مشتق نسبت به حمل لابشرط است، مبدأ نسبت به حمل بشرط لا است. و کلامشان ظاهرش این بود که مراد از لابشرط و بشرط لای ذاتی است نه اعتباری. یعنی خود مشتق یک معنایی دارد که ذات آن معنا آبی از حمل نیست، و سرش را گفتیم که آن ذات مبهمه که من جمیع الجهات مبهم است، آنجا در معنای مشتق اخذ شده است. و لکن مبدأ چونکه در او معنای ذات نیست و لو مبهما، بدان جهت آبی از حمل است حمل بر ذات نمیشود. وقتی که این حرف را سابقا گفت، امروز فرمود که کفایت میکند در حمل مشتق بر ذات که مبدأ با ذات تغایر مفهومی داشته باشد، و لکن مبدأ با ذات اتحاد وجودی داشته باشد، این عیب ندارد. اگر مبدأ با ذات اتحاد وجودی داشته باشد بشرط لا نمیشود. مبدأ وقتی که عین ذات شد، ذات حمل بر مبدأ میشود، مبدأ هم حمل بر ذات میشود. پس این بشرط لا کجا تشریف برد که میفرمودید که معنا خودش یک معنایی است که آبی از حمل است و عاصی از حمل است و مبدأ حمل بر ذات نمیشود؟
دیروز گفتیم یا مرحوم آخوند اگر ملاک حمل مبدأ بر ذات موجود شد، دیگر این مبدأ بشرط لا نمیشود، میشود لابشرط، مثل مشتق میشود. این یک حرف.
حرف دیگری که به کلام مرحوم آخوند متذکر میشویم این است که: یا مرحوم آخوند! این شرط را شما از کجا پیدا کردید که مبدأ باید با آن ذات مفهوما تغایر داشته باشند؟ یعنی در جاهایی که مبدأ با ذات مفهوما یکی هستند، آنجا حمل نمیشود. این شرطیت را از کجا در آوردید؟ مشتق که حمل میشود بر ذات، فرمودید مبدأ باید با ذات تغایر داشته باشد و لو در مفهوم، این را از کجا میگویید؟ و حال آنکه شما صاحب کفایه اشاره خواهند کرد در امر آتی. ما میگوییم الوجود موجود، النور منیر. این حمل مشتق بر ذات است، مگر اتحاد مفهومی ندارند با ذات؟ بلااشکال دارد. آنی که یا مرحوم آخوند! معتبر است، آن این است که مبدأ با مشتق باید در مفهوم تغایر داشته باشد. مبدأ با مشتق، نور با منیر باید در مفهوم تغایری داشته باشند تا حمل لغو نشود. آنی که معتبر در حمل است همین است که آن مبدئی که مبدأ مشتق است، باید در مفهوم تغایر داشته باشند. این همه جا هست. حتی در النور منیر، منیر چونکه مشتق است، هیئت دارد، هیئتش ذات مبهمه است، این هیئت با ماده نوری با مبدأ نور قهرا تغایر پیدا میکند.
این مقدار را ما قبول داریم و دلیل ما یک برهان قطعی است، آن برهان این است که: میگوییم مبدأ معنایی دارد. مشتق هیئت به او علاوه شده است، که هیئت هم معنای آخر دارد. پس وقتی که هیئت معنای آخر دارد معنای هیئت و ماده تغایر پیدا میکند. این برهانش است، این دلیلش است.
و اما اینکه شما میگویید مبدأ با ذات باید تغایر مفهومی داشته باشند این دلیلش چیست؟ این دلیلی ندارد، هیچ اعتباری هم ندارد، بلکه خارجا عکسش واقع است که مشتق حمل میشود بر ذاتی که مبدأ آن مشتق عین همان ذات است. و خواهیم گفت و خود مرحوم صاحب کفایه هم در جواب اشکال ثانی خواهد فرمود که این ارقی انحاء تلبس است که ذات عین مبدأ بوده باشد اتحاد با مبدئیت داشته باشد.
بعد به این حرف ما یک اشکالی شده است، این اشکال به مرحوم آخوند هست، به حرف ما هم هست. اشکال شده است بر اینکه شما که میگویید که کفایت میکند در حمل مشتق بر ذات که مشتق با آن مبدأ مفهوما تغایر داشته باشند، اما مبدأ ممکن است عین ذات بشود (حرف صاحب کفایه اینگونه بود که ذات میتواند عین مبدأ بشود، وجوداً، ما هم گفتیم عین میتواند بشود حتی مفهوما).
بنابر حرفی که زدید پس چگونه موجود صدق بر وجود میکند، منیر صدق بر نور میکند، قادر صدق میکند به ذات خداوند، مرحوم آخوند گفت، چونکه صفت عین ذاتش است یا عالم صدق میکند بر ذات خداوند همینگونه باید ضارب هم بر ضرب صدق کند، چونکه معتبر نیست در حمل مشتق بر ذات تغایر وجودی، تغایر مفهومی کافی است.
مفهوم ضرب یک مفهوم است، مفهوم ضارب هم مفهوم آخر است. آن شرطی که ما گفتیم حاصل است، که مبدأ مشتق که عبارت از ضاد و راء و باء است غیر مفهوم ضارب است مفهوما. و خودش هم آنی که میگوییم زید ضاربٌ، ضارب را حمل بر زید میکنیم، این زید متلبس به ضرب است و لکن این ارقی مراتب تلبس نیست بلکه ادنی مراتب تلبس است، ارقی مراتب تلبس واجدیت شیء لنفسه هست، شیء وقتی که خودش را دارد واجد نفس است، این را در بحث آتی خواهیم گفت در امر ثانی و مرحوم آخوند هم خواهد گفت، این ارقی مراتب تلبس است. وقتی که اینگونه شد، پس بگوییم الضرب ضارب، القتل قاتل باید صحیح بشود، با وجود اینکه اگر کسی بگوید الضرب ضارب، القتل قاتل میگویند این غلط است. این حمل را غلط میدانند.
پس این معلوم میشود که در حمل مشتق بر ذات مجرد مغایرت مبدأ با مشتق در مفهوم معتبر نیست. امر آخری هم معتبر است. این اشکالی که شده است بر حرف ما و حتی بر حرف مرحوم آخوند هم اشکال میشود، برای اینکه قتل در خارج عین قاتل است، مفهوما دو تا هستند، و حال آنکه این حمل مشتق نمیشود. برای اینکه مشتق همان مبدأ هست منتها با شیء آخری. عینیت خارجیه دارد.
جواب این اشکال عبارت از این است که این اشکال وارد نیست. چرا؟ مشتقات مبدأ و ذات مبهمه معتبر است، تلبس هم معتبر است. تلبس انحائی دارد، مشتق اصولی لفظی است که به یک ذات به اعتبار اتصاف آن به مبدئی از مبادی اطلاق میشود، خواه اتصاف ذات به اعتبار حلول صفت در آن باشد مانند حی وحار که ذات متصف به حیات و متصف به حرارت است و یا به اعتبار صدور صفت از ذات باشد مانند ضارب و قاتل، ضرب و قتل از فرد صادر شده است و یا به اعتبار انتزاع وصف از ذات مانند مالک و مملوک که ملکیت از زید و مال او انتزاع میشود. در بعض مشتقات تلبس خاص معتبر میشود.
یک نحو از تلبس، تلبس صدوری است. که یک قسمی از انحاء تلبس است. خواهیم گفت در آن مشتقاتی که تلبس صدوری معتبر باشد، آن مشتقات حمل بر مبادی نمیشود. الضارب ضرب غلط است، چونکه ضارب وضع شده است به ذاتی که تلبس صدوری به ضرب داشته باشد. آن ضرب و لو ذاتا واجد نفس خودش است ولکن تلبس صدوری به ضرب ندارد، ضرب نمیزند، آنی که ضرب از او صادر میشود او زید است. چونکه در ضاربٌ تلبس صدوری معتبر است و در سایر مشتقاتی که مثل ضارب، قاتل، تلبس صدوری معتبر است، بدان جهت مثل قاعد بر خود قعود صدق نمیکند. نمیگویند: القعود قاعد، چونکه واجدیت شیء لذاته، درست نیست. آنی که در آن تلبس به قعود در ذات معتبر است، آن تلبس، تلبس ذاتی را نمیگیرد. حلولی در واجدیت شیء لذاته نمیشود. در آن مشتقاتی که در مبدأ آنها یک خصوصیتی دارد و در هیئت آنها تلبس خاصی اخذ شده است و در آن موارد این حرفها نمیآید. کلام در آن مشتقاتی که در معنای آنها مطلق التلبس اخذ شده است که از او تعبیر به واجدیت للمبدأ میکنیم، ذاتی که واجد مبدأ بوده باشد تعبیر خواهیم کرد. آنجاها است که میگوییم لازم نیست مبدأ در آنجاها مغایر با ذات بوده باشد مفهوما، بلکه عینیتی که هست، عینیت عیب ندارد و این جواب از اشکال.
اینکه مرحوم آخوند میگفت که مبدأ بشرط لا است و مشتق لابشرط است، نسبت به ذواتی میگفت که تلبس به مبدأ به ذاتی، یکی از آن اقسام تلبسی باشد که تلبس صدوری، حلولی است، و اما اگر یک مشتقی پیدا کردیم که آن مشتق نسبت به ذات تلبس ذات به او تلبس وجدانی است وجدان للذات است، در آنجا مبدأ نسبت به آن ذات بشرط لا نیست، او مثل همان مشتق لابشرط است. چگونه مشتق لابشرط بود مبدأ هم نسبت به آن ذات لابشرط است، چونکه عینیت خارجی دارند. ولکن در مواردی مثل النور منیر آنجا مبدأ که عین ذات است، آنجا آن عینیت، عینیت واقعیه است و عینیت واقعیه که شد قهرا لابشرط میشود و ملاک حمل موجود میشود.
پس بدان جهت این حرفی که مشتق لابشرط است و مبدأ بشرط لا است، این نسبت به ذواتی است که در آن ذوات تلبس به مبدأ به آن تلبسهایی که سابقا گفته بودیم معتبر است. و اما نسبت در مقام، نه، نسبت به آن ذاتی که آنجا تلبس ذاتی (یعنی واجدیت للذات) کافی بوده باشد، خصوص تلبس خاصی اخذ نشده باشد، در آنجاها نسبت به آن ذات خارجی که عین مبدأ است، نسبت به او، مبدأ هم لابشرط میشود و حمل میشود.
و اما این کلام صاحب فصول که فرمود، این الفاظ نقل شده است از معانی اش یا مجازا در معنای دیگری استعمال شده، نسبت به ذات احدیت مرحوم آخوند یک اشکالی در امر آتی دارد، چونکه آنجا هم همین حرف میآید. چونکه هر دو مسأله از یک وادی واحد هستند، امر دومی مترتب بر این امر اولی است. اگر ما گفتیم در مشتق معتبر است مبدأ با ذات دو تا بوده باشند وجودا و مفهوما دو تا بوده باشند که این بوده باشد، مشتقی که دلالت میکند بر ذات و مبدأ، باید یک رابطی ما بینشان بوده باشد، رابط همان قیام عرضی است، فرض بفرمایید که آن قیام عرض به معروض است. آن وقت لازمهاش عبارت از این است که در قادر و عالم و در حی که حمل بر ذات الحق جل و علا میشود، در اینها باید ما ملتزم بشویم به نقل یا به مجازیت. و اما اگر این حرف را از بیخ زدیم گفتیم در مشتق نه، تغایر وجودی هم معتبر نیست، تغایر مفهومی هم معتبر نیست به این بیانی که گفتیم، هر دو امر حل میشود.
مرحوم آخوند در جواب صاحب فصول در امر آتی گفته است که التزام به اینکه این الفاظ نقل شده است از معانی لغویشان یا در معنای دیگری مجازا استعمال شده است، این لازم میآید که اذکار مجرد لقلقه لسان بوده باشد. برای اینکه اگر از عالم که به خدا میگوییم یا قادر یا حی یا متعال همان معنای لغوی اراده بشود که پس آن مطلب ما میشود، اگر غیر او اراده شده است، آن غیر چیست؟ در ذهن ما نیست یک معنای دیگر، فقط این اذکار مجرد لقلقه لسان میشود. آن کلام صاحب کفایه و اشکال صاحب کفایه بر صاحب فصول و لو درست نیست آن اشکالش، و لکن حرف صاحب فصول دیگر موضوع پیدا نمیکند بنائا بر ما ذکرنا. اینها داعی ندارد نقل به معنای دیگری بشود بعد از اینکه مشتق بمعناه اللغوی قابل حمل بر ذات الحق جل و علا هست. منتها کیفیت این حمل، که حمل چگونه میشود و این اتحاد وجودی چگونه است آنها قاصر است از عقل ما و لو کسی ادعا بکند که من میفهمم.
اما امر ثانی که در مقام است و آن این است که بعضیها در رد این شبههای که خواستهاند بگویند مبدأ باید قیام با ذات پیدا کند تا مشتق حمل بشود در خداوند متعال، قیام مبدأ به ذات نیست، بعضیها خواسته اند این را حل بکنند گفتهاند اصلا در حمل مشتق به ذاتی، معتبر نیست که مبدأ با آن ذات قائم بشود، مبدأ باید در خارج وجود پیدا کند اما قیام با آن ذات داشته باشد این معتبر نیست.
مثلا ما میگوییم الله متکلم، تکلم با خداوند قیام ندارد، قیام عرض تکلم با شجر است که صوت قائم به او است، به شاخه یا برگهای او قیام دارد. پس میبینید که مبدأ قیام با ذاتی دارد و لکن مشتق حمل بر ذات دیگر میشود. میگویند الله متکلم، بنا بر اینکه تکلم بعضیها خیال کردهاند از صفات ذات است که کانّ اشکال صفات ذات را هم حل میکنند. تکلم حمل بر ذات باری تعالی میشود و لکن قیامش با غیر است.
و هکذا گفتهاند الضرب مولم، این میبینید که الم به کی قائم است در خارج؟ با آن کسی که کتک خورده است؟ او میگوید گوشم درد میکند الم با او قائم است، و حال آنکه الضرب مولم آن الم قیام به ضرب دارد.
پس آن ذاتی که مشتق به او حمل میشود، قیام مبدأ با آن ذات معتبر نیست، پس به این هم حل کرده اند که به خداوند متعال این اوصافی که حمل میشود قیام مبدأ با ذات معتبر نیست. این اینگونه حل کرده اند.
صاحب فصول هم با همان حل کرده است که اینها از معانی لغوی منتقل شدهاند به یک معنای دیگر.
مرحوم آخوند در کفایه این اشکال را به اختلاف مبادی و به اختلاف تلبسات حل میکند، میگوید همیشه معتبر است مبدأ باید با ذات قیام داشته باشد حتی در مثال فرض کنید اینکه میگویند بر اینکه الضرب مولم آن ألم قیام به ضرب دارد اما آن قیامش قیام حلولی نیست، قیام حلولی اش با زید است با آن کسی که کتک خورده است. اما قیام اصداریاش که موجد ألم است، ضرب است، اثر ضرب است در آن شخصی که واقع میشود موجدش خود ضرب است. آن قیام ایجادی قائم به ضرب است، الضرب مولم صحیح است، و هکذا در آن جاهایی که حمل میشود مشتقی با ذاتی چونکه قیام تسبیبی اش با او است قیام ایجادیاش با او است، مثل الله تبارک و تعالی متکلم، موجد صوت و خالق صوت در شجره خداوند متعال است و به آن اعتبار اطلاق میشود به متکلم به مواردی که تکلم تسبیبی بوده باشد، منتها تکلم متکلم مباشری آن هم هست، غالبا هم اینگونه حل میشود. غرض به اختلاف مبادی و به اختلاف تلبسات این اشکال را میخواهد حل کند.