دروس خارج اصول / درس ۱۱8:

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در فرمایش صاحب الکفایة بود که ایشان فرمود این قصد التقرب که معنایش اتیان به فعل است به داعویة الامر بذلک الفعل، ‌قصد تقربِ به این معنا در متعلق الامر نمی‌تواند مأخوذ بشود. برای اینکه اگر این قید در متعلق الامر اخذ بشود ذات الفعل دیگر امر ندارد، و بما اینکه ذات الفعل امر ندارد مکلف نمی‌تواند اراده کند اتیان به فعل را به داعویت امری که به نفس آن فعل متعلق شده است، چونکه نفس فعل دیگر امر ندارد.

کلام در فرمایش صاحب الکفایة بود که ایشان فرمود این قصد التقرب که معنایش اتیان به فعل است به داعویة الامر بذلک الفعل، ‌قصد تقربِ به این معنا در متعلق الامر نمی‌تواند مأخوذ بشود. برای اینکه اگر این قید در متعلق الامر اخذ بشود ذات الفعل دیگر امر ندارد، و بما اینکه ذات الفعل امر ندارد مکلف نمی‌تواند اراده کند اتیان به فعل را به داعویت امری که به نفس آن فعل متعلق شده است، چونکه نفس فعل دیگر امر ندارد.

در جواب از این جهت که ذات الفعل امر ندارد گفته شد این در صورتی است که قصد التقرب به عنوان القید و الشرط اخذ بشود در متعلق الامر. آنجا به آن بیانی که گفتیم امر می‌خورد به حصه، آن عقلا منحل است به طبیعی و به تقید، که اجزاء عقلیه هم متعلق حکم نمی‌شوند. امر روی حصه رفته است، پس وقتی که روی حصه رفت ذات الصلاتی که هست او امر ندارد. و اما اگر این قصد تقرب جزئا اخذ بشود در متعلق الامر، که ‌شارع امر کرده است به مجموع مرکبی که آن مرکب یک جزئش ذات الصلاة است، ‌یعنی اولها التکبیر و آخرها التسلیم، و جزء آخرش قصد آن صلاة است به داعویت امر، به داعویت امر ضمنی، چونکه وقتی که به مرکب امر خورد اجزائش هم امر دارد منتها امر ضمنی دارد، ‌شارع امر کرده است به مرکبی که آن مرکب یک جزئش ذات الصلاة است، جزء آخر قصد اتیان آن صلاة است به داعویت امر ضمنی که متعلق بالصلاة است. اینکه محذوری ندارد، قصد الامر را جزئا اخذ کرده است، چونکه مقام تصورش ممکن است، گفتیم بر آمر محذوری نیست لحاظ بر مکلف محذوری ندارد، چون مکلف می‌تواند فعل را به قصد آن امر ضمنی که هست اتیان بکند.

ایشان می‌فرماید اینکه امر ضمنی داعی می‌شود و دعوت بر متعلقش می‌کند، ‌امر ضمنی این صحیح است، ‌این درست است و لکن داعویت امر ضمنی به متعلق آن امر ضمنی علی الاطلاق نیست، بلکه داعویتش در ضمن داعویت امر به کل الی الکل است. در جایی که امر به کل دعوت الی الکل کرد امر ضمنی اش هم دعوت به متعلقش می‌کند. در حقیقت دعوت امر ضمنی، عین دعوت امر به کل است الی الکل. بالدقة العقلیة که انسان حساب بکند می‌بیند دعوت امر ضمنی به متعلقش عین دعوت امر به کل است الی الکل. و اما امر به کل دعوت الی الکل نکند، ‌امر ضمنی دعوت به متعلقش بکند این غیر ممکن است.

مثلا شما فرض بفرمایید خود صلاتی که هست کل است، اولها التکبیر و آخرها التسلیم است، شارع که امر کرده است به صلاة امر ضمنی به تکبیرة الاحرام کرده است، امر ضمنی به قرائت حمد و سوره کرده است این امر ضمنی، ‌این امر به تکبیرة الاحرام که دعوت به تکبیرة الاحرام می‌کند این در حالی است که امر به صلاة دعوت الی الکل کند. و الا کسی نمی‌خواهد تمام نماز را اتیان بکند، ‌امر به تکبیرة الاحرام که امر ضمنی بگوید تکبیرة الاحرام را بیاور، کاری ندارد دعوت نمی‌کند. چونکه واجب، ‌واجب ارتباطی است کل است، کل یک ملاک دارد، و مجموع الکلی که یک ملاک دارد یک امر بیشتر ندارد. سابقا گفتیم حکم دائر مدار و تابع ملاک است. اگر واجب، واجب انحلالی شد مثل صیام ایام شهر رمضان ‌که هر روزی صومش یک ملاک مستقلی دارد، آن وقت صوم هر یوم یک واجب مستقل است، ممکن است امر به صوم در یک روزی دعوت کند مکلف را که صوم را در آن روز اتیان بکند در روز دیگر یک خورده تشنه است می‌گوید من حوصله ندارم امروز روزه بگیرم هر چه بادا باد، آن امر روز دومی دعوت نکند که متعلقش را اتیان بکند. این عیب ندارد این ممکن است.

و اما این معنا در واجب ارتباطی ممکن نیست، واجب ارتباطی که کل است این کل یک ملاک به او مترتب است، اگر ملاک یکی شد که فرض این است امر یکی است. اگر آن امر به کل دعوت الی الکل کرد بله، آن امر به کل که اوامر ضمنیه است در حقیقت آن امر ضمنی هم به متعلقش دعوت می‌کند و الا اگر امر به کل دعوت به کل نکرد آن امر ضمنی هم دعوت به متعلقش نمی‌کند. این اینگونه است دیگر این جای خدشه نیست.

بدان جهت ایشان می‌فرماید اگر شارع قصد الاتیان بالصلاة را به داعی امر ضمنی در متعلق امر صلاتی اخذ کند، ‌جزئا ها! یعنی امر صلاتی متعلق بشود به کلی که یک جزئش ذات تکبیرة الاحرام است الی ذات التسلیمة، جزء آخر آن کل قصد اتیان آن تکبیره الی التسلیمه بوده باشد به داعویت امر ضمنی که متعلق بر آن امر ضمنی؟ به ذات التکبیرة الی ذات التسلیمة است. آن وقتی امر ضمنی دعوت بر ذات الصلاة می‌کند مکلف را که امر به صلاة دعوت الی الکل کند. امر به صلاتی که در مانحن‌فیه فرض کردیم که یک جزء‌ متعلقش داعویت امر ضمنی است به ذات التکبیرة الی التسلیمة، این امر به کل دعوت به کل بکند، ‌دعوت به کل بکند یعنی چه؟ یعنی امر دعوت بکند به داعویت امر ضمنی. آن امر به کل دعوت بکند به داعویت امر ضمنی که آن امر ضمنی دعوت بکند الی التکبیرة من التسلیمة و این غیر معقول است. داعویت امر ضمنی به امر نمی‌تواند بوده باشد، داعویت امر کما ذکرنا داعویت امر ذاتی است، ذاتی به این معنا به امر آخر نیست، به خودش هم نیست.

این جهت را از خارج عرض کنم تا روشن‌تر بشود. شما می‌دانید که شیئی که علت بر نفس خود نمی‌شود، شیء نمی‌تواند نفس خودش را ایجاد بکند، شیئی موجد نفس خودش بوده باشد این نمی‌شود. علت باید غیر معلول بوده باشد، سبب باید غیر مسبب بوده باشد. علیت شیء معنایش این است که شیء هم باید مقدم بر نفسش بشود هم مؤخر بر نفسش بشود، این نمی‌شود. شیء کما اینکه نمی‌تواند علت بر نفسش بشود، ‌شیء نمی‌تواند علت بر علیت نفسش بشود. نار کما اینکه نمی‌تواند علت وجود خودش بوده باشد، کذالک نمی‌تواند علت علیت خودش بوده باشد و لو برای احتراق. علیت برای خودش هم بوده باشد، نمی‌تواند نه علیت به شیء آخر نه علیت برای نفس خودش، هیچکدام را نمی‌تواند. یعنی کما اینکه شیء ممکن نیست علت نفس خودش بوده باشد، ‌کذلک ممکن نیست بر اینکه علیت نفس خودش یا علیت بر شیء آخر بوده باشد، مؤثر بوده باشد در علیت نفس خودش یا برای شیء آخر.

و اما این معنا در واجب ارتباطی ممکن نیست، واجب ارتباطی که کل است این کل یک ملاک به او مترتب است، اگر ملاک یکی شد که فرض این است امر یکی است. اگر آن امر به کل دعوت الی الکل کرد بله، آن امر به کل که اوامر ضمنیه است در حقیقت آن امر ضمنی هم به متعلقش دعوت می‌کند و الا اگر امر به کل دعوت به کل نکرد آن امر ضمنی هم دعوت به متعلقش نمی‌کند. این اینگونه است دیگر این جای خدشه نیست.

بدان جهت ایشان می‌فرماید اگر شارع قصد الاتیان بالصلاة را به داعی امر ضمنی در متعلق امر صلاتی اخذ کند، ‌جزئا ها! یعنی امر صلاتی متعلق بشود به کلی که یک جزئش ذات تکبیرة الاحرام است الی ذات التسلیمة، جزء آخر آن کل قصد اتیان آن تکبیره الی التسلیمه بوده باشد به داعویت امر ضمنی که متعلق بر آن امر ضمنی؟ به ذات التکبیرة الی ذات التسلیمة است. آن وقتی امر ضمنی دعوت بر ذات الصلاة می‌کند مکلف را که امر به صلاة دعوت الی الکل کند. امر به صلاتی که در مانحن‌فیه فرض کردیم که یک جزء‌ متعلقش داعویت امر ضمنی است به ذات التکبیرة الی التسلیمة، این امر به کل دعوت به کل بکند، ‌دعوت به کل بکند یعنی چه؟ یعنی امر دعوت بکند به داعویت امر ضمنی. آن امر به کل دعوت بکند به داعویت امر ضمنی که آن امر ضمنی دعوت بکند الی التکبیرة من التسلیمة و این غیر معقول است. داعویت امر ضمنی به امر نمی‌تواند بوده باشد، داعویت امر کما ذکرنا داعویت امر ذاتی است، ذاتی به این معنا به امر آخر نیست، به خودش هم نیست.

این جهت را از خارج عرض کنم تا روشن‌تر بشود. شما می‌دانید که شیئی که علت بر نفس خود نمی‌شود، شیء نمی‌تواند نفس خودش را ایجاد بکند، شیئی موجد نفس خودش بوده باشد این نمی‌شود. علت باید غیر معلول بوده باشد، سبب باید غیر مسبب بوده باشد. علیت شیء معنایش این است که شیء هم باید مقدم بر نفسش بشود هم مؤخر بر نفسش بشود، این نمی‌شود. شیء کما اینکه نمی‌تواند علت بر نفسش بشود، ‌شیء نمی‌تواند علت بر علیت نفسش بشود. نار کما اینکه نمی‌تواند علت وجود خودش بوده باشد، کذالک نمی‌تواند علت علیت خودش بوده باشد و لو برای احتراق. علیت برای خودش هم بوده باشد، نمی‌تواند نه علیت به شیء آخر نه علیت برای نفس خودش، هیچکدام را نمی‌تواند. یعنی کما اینکه شیء ممکن نیست علت نفس خودش بوده باشد، ‌کذلک ممکن نیست بر اینکه علیت نفس خودش یا علیت بر شیء آخر بوده باشد، مؤثر بوده باشد در علیت نفس خودش یا برای شیء آخر.

علی هذا الاساس این امر ضمنی صلاتی که دعوت می‌کند ما را به اتیان متعلقش، این باید در ضمن دعوت امر به کل الی الکل بوده باشد. چونکه گفتیم دعوت امر ضمنی به متعلقش در ضمن امر به کل الی الکل است. کل ما یک جزئش داعویت امر ضمنی است، باید داعویت امر ضمنی به متعلقش در ضمن داعویت امر به داعویت بوده باشد. چونکه یک جزء هم داعویت امر ضمنی است، داعویت امر ضمنی هم باید به امر بوده باشد. این همان امری است که غیر معقول است که شیء نمی‌تواند داعویت امر ‌به همان امر مثل علیت شیء است به همان شیء است، مثل همان است، این امری است غیر معقول.

در مانحن‌فیه حرف این است ما باید در مانحن‌فیه داعویت امر ضمنی را به صلاة که امر ضمنی به اولها التکبیر و آخرها التسلیم است این را در ضمن داعویة‌ الامر بالکل الی الکل فرض کنیم، و این در صورتی می‌شود که داعویت امر ضمنی هم به امر بوده باشد، و حال آنکه داعویت امر که هست نمی‌تواند به امر بوده باشد. روی این اساس پس ایشان می‌فرماید بر اینکه در مانحن‌فیه قصد الاتیان بالعمل بداعویة الامر این نمی‌تواند در متعلق امر باشد، چونکه آن جزئش هم باید به داعویت امر بوده باشد آن جزء دیگر، و اینکه قصد الاتیان بالعمل به داعویة الامر این هم به داعویة الامر بوده باشد این معنا ممکن نیست.

این اشکالی که ایشان فرمودند آیا این اشکال درست است یا درست نیست؟ این فرمایش این کبرایی که ایشان فرموده‌اند که امر ضمنی دعوت می‌کند به متعلقش در ضمن دعوة امر به کل الی الکل، این درست است و لکن لا مطلقا. این همه جا نیست. کسی از شما پرسید ما رمضان بود یک بچه‌ای قبل طلوع الفجر سحری اش را خورد، روزه گرفت، ‌گرفت تا ظهر شد، ظهر که شد بالغ شد، فقط نصف روز مانده بود به بلوغش که پانزده سالش تمام بشود شد. یا خوابیده بود ظهری محتلم شد، هنوز پانزده سال هم تمام نکرده محتلم شد، دید که محتلم شد بالغ شد خوابیده بود. این روزه بر این بچه واجب است یا واجب نیست؟‌ تا حال روزه بود، ‌روزه‌اش هم مشروع بود. الان می‌تواند بخورد یا نه؟ امروز مکلف به این صوم است یا نه؟ کدام یکی است؟ بلااشکال ما می‌گوییم بله واجب است باید روزه بگیرد. چرا؟ آخه چونکه امر به کل که ندارد این، این امر به کل که ندارد. صوم، ‌امساک من طلوع الفجر است الی دخول اللیل، ‌این هم یک وجوب بیشتر ندارد چونکه یک ملاک بیشتر ندارد، ‌واجب، واجب ارتباطی است یک دانه هم وجوب دارد. این شخص که آن وجوب را نداشت. می‌گوییم نداشت و لکن الان دارد، الان شارع به این می‌گوید من طلوع الفجر الی دخول اللیل باید امساک بکنی.

بگویید این امر دعوت نمی‌کند به امساک قبل الظهر.

می‌گوییم دعوت نکند، کی گفت باید امر به کل دعوت به کل بکند؟ امر به کل آن وقتی دعوت به کل می‌کند که هیچ یک از اجزائش موجود نباشد، و اما وقتی که اجزائش بعضش موجود شد، ‌آن امر دیگر دعوت به کل نمی‌کند. مثل چه چیز؟ فرض کنید ما روزه گرفتیم. بالغ هم بودیم دیگر پیرمرد هم هستیم، روزه گرفتیم ظهر شد، امر به صوم به چه چیزی دعوت می‌کند ما را؟ امر به صوم به امساک بقیة النهار دیگر. چونکه ما بقی اجزاء اتیان شده تا حال، دیگر امر از داعویت نسبت به آنها می‌افتد، چونکه داعویت امر به جهت این است که متعلق موجود بشود. آن مقدار از متعلق موجود شده، نه اینکه الان امر دارم فقط بقیه را امساک کنم، بقیه اینها را امر مستقلی ندارد، دو تا امر نیست. همان امری که عند طلوع الفجر بود که صم الی طلوع الفجر الی دخول اللیل همان امر است که پنج دقیقه به غروب مانده همان تکلیف باقی است، همان وجوب است و متعلقش هم همان متعلق است، منتها از داعویت می‌افتد. چرا از داعویت می‌افتد؟ چونکه متعلقش تا حال حاصل شده است، بقیه‌ای که هست دعوت به بقیه می‌کند. پس می‌بینید داعویت امر ضمنی به آن متعلقش در ضمن داعویت امر به کل هست در صورتی که آن کلی که هست ‌موجود نشده باشد قبلا بعض اجزائش.

این را در باب صلاة هم می‌گوییم! شخصی ظهر شد غیر بالغ بود، ‌الله اکبر شروع کرد نماز ظهر را خواند، ‌در رکعت سوم بالغ شد، چونکه همان رکعت سوم که رسید، ‌همان ساعتی رسید که پانزده سالش را تمام کرد، الان دیگر بالغ است در رکعت چهارم. این صلاة‌ واجب است یا واجب نیست بر او؟ این صلاتی که اتیان می‌کند می‌گویند واجب است. بله واجب است. الان امر دارد به اتیان صلاة ظهر، امر وجوبی که اربع رکعات به صلاة الظهر را به عنوان صلاة‌ الظهر باید بیاوری، این امر را دارد، منتها امر نسبت به سه رکعت گذشته داعویت ندارد، داعویتش نسبت به مابقی است. چرا؟ چونکه او اتیان شده است. پس اینگونه نیست که داعویت امر ضمنی به متعلق در ضمن داعویت آن امر به کل الی الکل است، یعنی این مطلقا و لو اجزاء الکل حاصل شده باشد باز داعویت ضمنی اینگونه است. نه داعویت ضمنی اینگونه نیست، وقتی که متعلق سایر الاجزاء موجود نشده است هم اینگونه است.

در شرائط هم اینگونه است. فرض بفرمایید شخصی لاسمح الله در مریض‌خانه خوابیده، دست و پاهایش شکسته، نمی‌تواند بلند شود، خوابانده‌اند. از قضا آن تخت هم که خوابانده‌اند رو به قبله است که خوابانده‌اند، این بخواهد نماز بخواند مستقبلا. این هم باز مکلف است به صلاة الی القبلة فرقی ندارد، اما دیگر آن حصه و آن تقید یعنی اتیان مستقبلا الی القبلة، امر به صلاة داعویت ندارد بر اینکه این تقید را موجود بکند، چونکه تقید خودش حاصل است. پس داعویت امر به کل الی الکل وقتی که شد، امر ضمنی هم داعی بر جزء می‌شود این در صورتی است که اجزاء الکل قبلا یا، تعمیم می‌دهم یا با اتیان این اجزاء‌ مابقی، با اتیان اینها کل حاصل می‌شود، تحقق اجزاء بعدی طوری است که با تحقق اینها کل حاصل می‌شود. اینجا باز امر دعوت به اجزاء مابقی می‌کند، دعوت به آن اجزاء می‌کند که با تحقق آنها کل محقق می‌شود. اینجا هم اینگونه است.

کسی که آن اولها التکبیر الی التسلیمة را به داعویت امر ضمنی موجود کرد، ‌کل مرکب حاصل شده. کل مرکبی که شارع او را از ما می‌خواست، چه چیز را می‌خواست؟ می‌گفت اولها التکبیر الی التسلیمة را به داعویت امر ضمنی بیاور. وقتی که من آن تکبیره الی تسلیمه را به داعویت امر ضمنی آوردم کل حاصل شده. آن قصد الاتیان به داعویت امر ضمنی او هم موجود شده دیگر که یک جزء بود، یک جزء این بود، یک جزء هم این بود که اولها التکبیر و آخرها التسلیمة موجود بشود. هر دو جزء موجود شده است. مثل آن کسی است که در مریضخانه خوابیده است روی تخت که به مجرد اینکه ذات تکبیرة را تسلیمه اتیان کرد صلاة الی القبلة موجود می‌شود. چونکه صلاتش طوری است که موجود بشود متقید است الی القبلة چونکه تختش رو به قبله است. اینجا هم همینجور است. شارعی که هست، شارع امر کرده است من را به صلاتی که اولها التکبیر و آخرها التسلیم است که این را به داعویت امر ضمنی بیاورم. امر را روی دو چیز برده است، یکی قصد، یکی هم ذات تکبیرة الی تسلیمه. وقتی که من ذات تکبیره الی تسلیمه را به داعویت امر ضمنی اتیان کردم کل حاصل شده.

پس اینکه شما مرحوم آخوند می‌فرمائید امر ضمنی آن وقت دعوت به جزء می‌کند که امر به کل دعوت الی الکل بکند اینجا جایش نیست. چرا؟ چونکه اینجا کل کلی است که امر ضمنی دعوت به جزء بکند کل خودش موجود می‌شود. کل که متعلق امر است این خودش موجود می‌شود.

و به عبارت ساده‌تری عرض کنم، کل تارة کلی است که تمام اجزائش قصد قربت در آنها معتبر نیست. ممکن است کل یک کلی بشود که قصد قربت نمی‌خواهد. کسی ریائا للناس ثوبش را شست، ‌به غیر قصد قربت ثوبش را شست و پاک کرد، یا به غیر قصد قربت بدنش را تطهیر کرد، بعد آمد ایستاد نماز خواند. این نمازی را که خواند برای خدا می‌خواند خوفا لله. صلاتش صحیح است. و لو صلاة تقیدش به ثوب طاهر یا تقیدش به بدن طاهر این تقید به قصد قربت موجود نشده است، عیب ندارد. ما در واجب تعبدی شرط نکردیم که تمام اجزاء و تمام شرائطش باید قصد قربت در آنها معتبر بوده باشد، نه، ممکن است قصد قربت در اجزاء معتبر بوده باشد دون الشرائط، ممکن است در شرائط هم در بعضی‌ها معتبر باشد در بعضی‌ها معتبر نباشد. چگونه نسبت به شرائط همینجور است در اجزاء هم همینجور است، ممکن است یک واجبی که ارتباطی است بعض اجزائش قصد قربت در آنها معتبر باشد، بعضش معتبر نبوده باشد. این عیب ندارد.

مثلا کسی یک پولی به او رسید نذر کرد که من نذر کردم فردا فلان کس که طلبکار از من است و جایش را هم می‌دانم نذر کردم که فردا قرض او را اداء بکنم و دو رکعت هم نماز شکر بخوانم در آن مسجدی که پیش دکانش هست. متعلق نذر مجموع عملین است. نه اینکه یک عمل را نذر کرده باشد! نه، مجموع را نذر کرده است که جمع کند ما بین اداء الدین و ما بین آن صلاة شکری که اتیان می‌کند. بلااشکال اگر صلاة را اتیان بکند باید قصد قربت بکند، و لکن آن جزء دیگرش که عبارت از اداء الدین است او بلاقصد قربت داد، نمازش را خواند رفت دکان او، دید فلانی نشسته است آنجا، در دلش افتاد که این ببیند که من قرضم را می‌دهم، آدم خوبی هستم خیلی خوشش می‌آید قرضش را داد، قصد قربت نکرد، او تکلیف را موافقت کرده است. چرا؟ چونکه مجموع مرکبی که متعلق نذر بود قصد قربت در یکی معتبر بود، در یک جزء عمل معتبر بود، در جزء دیگر معتبر نیست.

همین حرف را اینجا به مرحوم آخوند عرض می‌کنیم، عرض می‌کنیم یا مرحوم آخوند! وقتی که شارع امر را روی مرکبی برد که یک جزئش صلاة است و یک جزئش هم قصد اتیان او به داعویة الامر است، صلاة در او قصد قربت معتبر است که این جزء است، و لکن در قصد قربت، ‌قصد قربت معتبر نیست. کلام ما این است. قصد قربت معتبر است ‌در این جزء که صلاة است و اما این قصد القربتی که قصد الاتیان بداعویة الامر است در این قصد قربت معتبر نیست. چرا نیست؟ چونکه داعویة الامر بداعویة الامر نمی‌شود، قطع داریم. منتها آنجا در مسأله نذر و اداء‌ الدین که در یکی معتبر بود در دیگری معتبر نبود، آنجا وجهش امر آخر بود، اینجا هم وجهش امتناع است. چونکه در قصد قربت محال است قصد قربت معتبر باشد.

شارع امر کرده است به کلی که در یک جزء او قصد قربت را معتبر کرده است در جزء آخر آن مرکب قصد قربت را معتبر نکرده. مثل اینکه صوم امساک من طلوع الفجر الی دخول اللیل است، اگر شارع اعتبار کرده بود در صوم، امساک من طلوع الفجر الی دخول اللیل، و قصد قربت را الی الظهر اعتبار کرده بود، امساک الی الظهر باید قصد قربت بشود اما در امساک بعد از ظهر نه ‌قصد قربت معتبر نیست و لو به داعی دیگر هم باشد عیب ندارد صوم ‌صحیح می‌شود. می‌گفتیم عیب ندارد. چرا؟ چونکه آن متعلق تکلیف به ید آمر است، آمر هر چیز را می‌تواند متعلق تکلیف قرار بدهد. شارع بعض العمل را در او قصد قربت اعتبار کرده است بعض العمل را نکرده است، این به اختیار خود شارع است، اینجا هم بعض العمل صلاة است، ‌بعض العمل خود قصد قربت است، در قصد قربت که قصد قربت به این معنا که ناشی بشود اراده این قصد از قصد امتثال امر آخر، نه، این را اعتبار نکرده است، و لکن در جزء العمل که عبارت است از صلاة است این را اعتبار کرده. این هیچ محذوری ندارد.

حرف مرحوم آخوند را من گفتم. مرحوم آخوند حرفش این است، داعویت امر ضمنی به متعلقش در ضمن داعویت امر به کل الی الکل است. ما می‌گوییم نه، این مطلقا نیست این تفصیل دارد، تفصیلش در صورتی است که بعض اجزاء مِن قبل أو حین اتیان اجزاء دیگر موجود نشود، و الا امر ضمنی دعوت می‌کند به آن اجزاء چونکه با آن اجزاء کل تمام می‌شود. لمّش همین است که غرض از داعویت این است که آنی که ملاک مولا در او است او موجود بشود در خارج. چونکه بعض اجزاء که ملاک ندارد، واجب ارتباطی است، باید کل موجود بشود و ملاک در کل است. سر اینکه امر به کل دعوت می‌کند به کل و امر ضمنی دعوت به اجزائش در ضمن دعوت امر به کل است، سرش این است که یک ملاک بیشتر نیست، آن ملاک قائم به کل است، غرض آمر هم از امرش به این فعل حصول آن ملاک است. بدان جهت بعضش حاصل بشود بعضش حاصل نشود ملاک حاصل نمی‌شود، بدان جهت امر همینجور دعوت نمی‌کند. و اما اگر فرض کردیم طوری است که بعض را اتیان بکنم بعض من قبل حاصل است کل ملتئم می‌شود، یا به این بعض اتیان کردن کل آن جزء دیگری قهرا موجود می‌شود کل تمام می‌شود. ملاک حاصل می‌شود. در این صورت امر دعوت می‌کند به آن بعض، امر ضمنی دعوت به آن بعض می‌کند. چونکه کل ملتئم می‌شود.

وقتی که این را گفتیم، تفکیک در دعوت را ما قبول کردیم و ملتزم شدیم و ملتزم هم شدیم قصد قربت هم به قصد قربت دیگر نمی‌شود، قصد قربت ذاتا قصد قربت است به داعویت امر آخر نمی‌شود یا به داعویت نفس آن امر نمی‌شود و امثال ذلک، مطلب واضح می‌شود که شارع می‌تواند قصد قربت را در متعلق امر اخذ کند جزئا و هیچ محذوری ندارد.

باز یک توضیحی می‌دهیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا