دروس خارج اصول / درس ۱۱۱: ردّ نظر موفظه در باب افعال عباد

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
پس کلام منتهی میشود به اینکه آیا صیغة الافعل بمقتضی الوضع دلالت دارد بر خصوصیت طلب که طلبی که انشاء شده است به این صیغه، طلبی است که لاترخیص فی ترک الفعل در آن طلب. قهرا آن طلب خاص موصوف میشود به طلب وجوبی، حیث آنکه طلب وجوبی آن طلبی است که ترخیص در ترک در او وارد نشده باشد، یعنی ترخیص در ترک نداشته باشد. پس نمیتوان گفت که به مقتضای وضع است در دلالت بر خصوصیت طلب.
کلام این است که این معنی از صیغه افعل بمقتضی الوضع استفاده میشود یا نه، مرحوم آخوند فرمود که بله، استفاده میشود. و اشاره کردیم ما دلیلی نداریم بر اینکه خصوصیتِ طلب وجوبی از صیغه افعل بمقتضی الوضع استفاده میشود، بلکه دلیل و شاهد بر خلافش داریم، وجدان شاهد است در مواردی که اغتسل للجمعة و الجنابة گفته میشود اغتسل در دو معنا استعمال نشده است و در معنای مجازی هم استعمال نشده است که یک عنایتی لحاظ علاقهای باشد. چونکه اگر در مطلق الطلب استعمال بشود، مجازا، وضع شده باشد به طلب وجوبی، در مطلق الطلب استعمال بشود که اغتسل للجمعة و الجنابة صحیح بشود، باید اعمال عنایت بشود. لایری وجدانا اعمال عنایتی و لحاظ علاقهای. کما اینکه تعدد در مستعملفیه هم دیده نمیشود. اگر بنا بود صیغه افعل وضع شده بود به طلب وجوبی احد الامرین لامحالة بود، یا باید استعمال بشود در دو معنا، چونکه اغتسل نسبت به غسل الجمعة استحباب است و نسبت به غسل الجنابة واجب، یا در جامع استعمال بشود بالعنایة. هیچکدام از اینها نیست. این شاهد قطعی است و وجدان شاهد است و دلیل است که صیغه افعل بمقتضی الوضع حکایت از طلب وجوبی نمیکند. به خلاف مادة الامر، در موارد استحباب صدق نمیکند حقیقتا أَمَرَ بلکه حقیقتا صدق میکند که لم یأمر، و لو طلب استحبابی دارد صدق میکند که لم یامر. لولا أن أشق علی امتی لامرتهم بالسواک یعنی ما امرتهم بالسواک و لکن طلب ندبی هست.
مرحوم آخوند(ره) علاوه بر کلماتی که ذکر کردند، و نهایت حرف این شد که صیغه افعل ظهور در وجوب دارد، ظهورش هم ظهور وضعی است. پس صاحب کفایه(ره) متعرض میشود به کلام صاحب المعالم در این مقام. چونکه قول صاحب معالم هم ملتزم شده است که صیغه افعل ظهور دارد در وجوب حقیقتاً. آن هم به همان تبادر و مؤاخذه مولا عبدش را به همان استدلال کرده است، که گفتیم این ظهور وضعی را اثبات نمیکند. شاید ظهور اطلاقی باشد به آن بیانی که میگوییم فیما بعد.
بعد از اینکه این حرف ها را صاحب معالم ملتزم شده است و لکن گفته است مع ذلک این اوامری که در اخبار مرویه عن ائمتنا(ع) به افعال شده است به صیغه افعل، نمیشود حکم به وجوب آن فعل کرد، و لو صیغه افعل وضع شده است معنای حقیقی اش طلب وجوبی است و مقتضای این هم این است که باید حکم بکنیم به وجوب این فعل، و لکن فرموده است که نمیشود به مجرد ورود الامر در اخبار مرویه عن ائمتنا(ع) به وجوب فعلی به صیغه افعل حکم به وجوب آن فعل کرد. چرا؟ چونکه استعمال صیغه افعل در اخبار مرویه ائمه(ع) در طلب ندبی کثیر است، و این کثرت موجب شده است که آن ظهور وضعی از اعتبار بیفتد، این لفظ مجاز، مشهور بشود کما ذکروا، لفظی که معنای مجاز مشهور دارد جماعتی گفتهاند که حمل بر معنای مجازی میشود که ندب میشود، جماعتی گفته اند مجمل میشود، توقف میشود. آن وقت قدر متیقن این است که این فعل طلب دارد اما طلبش طلب الزامی است او به حدیث «رفع عن امتی ما لایعلمون»، به ادله برائت، برداشته میشود. مثل مواردی میشود که فعل الامر دائر است ما بین وجوب و ما بین الندب لاجمال النص، که شیخ انصاری در کتاب رسائل فرموده، که یکی از موارد رجوع به برائت است. این حرفی است که مرحوم صاحب معالم در معالم ذکر کرده است.
صاحب معالم این کلام را فرموده است. لکن این فرمایش صاحب معالم قابل اعتبار نیست. چرا؟ برای اینکه ایشان میفرماید مجرد اینکه صیغه افعل در کتاب یا در سنت و در اخبار مرویه عن ائمتنا(ع) کثیرا استعمال در ندب شده است، مجرد این موجب نمیشود که لفظ مجمل بشود یا ظهور در معنای مجازی پیدا کند، مجرد کثرة الاستعمال این را موجب نمیشود. چرا؟ چونکه اولا: این در صورتی است که استعمالش در معنای حقیقی نادر بوده باشد، آن جاها که استعمال در معنای حقیقی نادر شد ربما خیال میشود که ظهور در معنای مجازی دارد یا مجمل میشود. استعمال صیغه افعل در موارد وجوب هم کثیر است در اخبار، پس مجرد الکثرة موجب نمیشود که معنای حقیقی لفظ به او حمل نشود.
و ثانیا: فرض کردیم که استعمالش در ندب زیاد است و لکن استعمالش در وجوب کم است نادر است، اینجور هم فرض کردیم. این هم موجب نمیشود که ظهور در معنای ندب پیدا کند یا لفظ مجمل بشود. مرحوم آخوند میگوید: اونی که علماء اصولیین گفته اند و ما هم او را تصدیق داریم آن جایی که لفظ در غیر معنای موضوعله اش مع القرینة المنفصلة کثیرا استعمال بشود، آنجا است که لفظ یا مجمل میشود یا ظهور در معنای ثانی پیدا میکند که معنای اولیاش نادر باشد استعمالش در معنای حقیقی، و در معنای مجازی معنای دومی کثیرا استعمال بشود با قرینه منفصله. آن وقت موجب میشود که لفظ یا مجمل بشود یا ظهور در معنای ثانی پیدا کند. و اما اگر لفظ با قرینه متصله غالبا استعمال شد در معنای مجازی که الی یومنا هذا اسد استعمال میشود با قرینه یرمی یا مثل فی الحمام رأیت اسدا فی الحمام در رجل شجاع به حیث آنکه استعمالش در معنای حقیقی قلیل است و نادر است نسبت به او، استعمال با قرینه مصحوبه یعنی متصله موجب ظهور در معنای ثانی و اجمال نمیشود.
چرا موجب اجمالی نمیشود سرش چیست؟ سرش این است که این اجمال یا ظهور در معنای ثانی به واسطه انس اذهان میشود، اذهان مردم از این لفظ انس پیدا میکنند به معنای ثانی. این انس پیدا کردن از نفس اللفظ به معنای ثانی این در صورتی است که لفظ را بلاقرینة ذکر بکند، قرینه متصله نداشته باشد، بعد به خارج مرادش را بفهماند که اینگونه استعمال مکرر بشود مکرر بشود تا به یک حدی برسد که سابقا گفتیم غیر معقول است (در آن وضع تعینی گفتیم اگر یادتان بوده باشد) و لکن اینها قبول کرده اند این را، اینجور استعمال بشود استعمال بشود که لفظ به طور اتوماتیک انس پیدا بشود ما بین نفس اللفظ و ما بین نفس المعنی، انس پیدا بشود. خب اینجا استعمال اگر بدون قرینه متصله شد، منفصله شد، بله، انصاف این است که لفظ وقتی که بعد از این گفته شد دیگر میایستیم ما یا ظهور در معنای ثانی پیدا میکنیم. و اما اگر با قرینه متصله ذکر شد دائما او غالبا، ما بین خود لفظ و معنای ثانی انس پیدا نمیشود، بلکه انس ما بین لفظ با آن قرینه متصله و ما بین معنا پیدا میشود. وقتی که دیدیم آن قرینه متصله نیست حمل به همان معنای حقیقی اش میشود.
میگوید ای صاحب المعالم! شما از کسانی هستید که میگویید تخصیص العام موجب استعمال اداة العموم است در غیر موضوعله. مسلک آنها این بود آخه مسلک قدماء. این متأخرین از مرحوم آخوند است که مرحوم آخوند ذکر کرده است که مخصصی که هست دست به مدلول استعمالی نمیزند، مخصص همیشه ناظر است به بیان مراد جدی که مراد جدی بر طبق مراد استعمالی نیست. عام مخصص بشود یا نشود در یک معنا استعمال شده. اکرم کل عالم یعنی هر عالمی را اکرام بکن، مولا این را اظهار کرده است. بعد که خطاب میآید لاتکرم الفساق من العلماء این مخصص به آن مدلول استعمالی دست نمیزند، فقط میگوید که آن وجوب اکرام علماء، کل العلماء که گفته شده بود، این نسبت به فساق مراد جدی نیست. بدان جهت مخصص کشف از مراد جدی میکند، اما مراد استعمالی که مستعملفیه لفظ است دست به او نمیزند.
این مسلک مرحوم آخوند است. حتی در مخصص متصل هم همین گونه است، اکرم کل عالم عادل یا اکرم کل عالم غیر فاسق یا اکرم کل عالم الا الفساق، کل در همان معنایی که عموم افراد عالم است در او ذکر شده. به تعدد الدال و المدلول چونکه قید عادل آورده شده است، غیر الفاسق آورده شده است، به تعدد الدال و المدلول مستعملفیه ضیق پیدا کرده، نه اینکه لفظ کل عالم را در عالم عادل استعمال کرده است که لفظ استعمال بشود در غیر موضوعله و مجاز بشود. عالم در همان طبیعی استعمال شده، کل هم در همان عموم استعمال شده است، منتها این عالم، فاسق نباشد یا عادل باشد به دال آخر فهمانده شده است. پس تخصیص نه در متصل نه در منفصل موجب مجازیت نیست. و لکن قبل از مرحوم آخوند، قبل از صاحب فصول و اینها، آنها در زمان صاحب معالم ملتزم بودند تخصیص موجب استعمال عام در غیر موضوعله است در خاص است.
میگوید یا صاحب معالم! شما نمیبینید که استعمال عام و اراده خاص که تخصیص در عمومات شایع است، به نحوی شایع و غالب است که گفته شده است ما من عام الا و قد خص، قضیه کلیه گفته شده است، پس آن عامی که اصلا تخصیص نخورد در معنای مجازی استعمال نشود، کانّ آنجور عامی نداریم یا اگر داشته باشیم هم ملحق به عدم است، مثل آن عموماتی که میگویند آبی از تخصیص است. ان الله علی کل شیء قدیر و امثال ذلک. مع ذلک که شما ملتزم هستید خودتان در باب عام و خاص گفتهاید اگر عامی وارد بشود ظفر بر مخصص پیدا نکردیم حمل بر عموم میکنیم. پس چرا، سرش چیه؟ سرش این است که مجرد استعمال لفظ در غیر موضوعله کثیرا مع القرینة المتصلة موجب انصراف به معنای ثانی یا توقف نمیشود. عام هم که ما من عام الا و قد خص غالبا که استعمالات عرفی است و نظیر استعمالات عرفی است، عام را که تخصیص میزنند به مخصص متصل تخصیص میزنند، قرینه، قرینه مصحوبه است، بدان جهت این موجب انصراف یا اجمال نمیشود.
نفرمایید اینکه نقض مرحوم آخوند به صاحب معالم به آن نحوی که عرض کردم این نقض، نقض الزامی است جدلی است، بنا بر مسلک خود صاحب معالم است. نگویید که این نقض حتی جدلا هم صحیح نیست. چرا؟ چونکه مراتب تخصیص مختلف است، طبیعی التخصیص در عمومات شایع است، اکرم کل عالم که آمد این تخصیص خورده، اما چگونه تخصیص خورده، فقط فاسق خارج شده یا هم فساق خارج شده است هم آن علمائی که غیر فقیه هستند آنها خارج شدهاند یا فقط مراد از علماء آن فقهاء هست که آنها یک خصوصیتی هم داشته باشند. اینها دیگر مختلف هست بحسب الموارد. پس تخصیص من حیث مراتب التخصیص و افراد التخصیص غلبه نیست، آن چیزی که در عام شایع است طبیعی التخصیص است. نگویید این حرف را و بگویید فرق است ما بین این و ما بین استعمال صیغه افعل در ندب، چونکه در استعمال صیغه افعل در ندب آن خصوص ندب مجاز مشهور است، اما در عمومات خصوص مراتب تخصیص مجاز مشهور نیستند پیش صاحب معالم. این را نگویید. چرا؟
چونکه مرحوم آخوند میگوید من غرضم این است که اگر اصل تخصیص که عام در عمومش باقی نیست، آن مجاز مشهور شد، جامع به نحوی که غالبا عام تخصیص میخورد در معنای حقیقی استعمال نمیشود، این موجب میشود که لفظ مجمل بشود، غلبه موجب میشود لفظ مجمل بشود، و لو در خصوص مرتبه تخصیص کثرتی نبوده باشد و تعینی نبوده باشد.
پس علی هذا الاساس این معنا که عمده در مقام همان حرفی است که گفتیم دلالت وضعیهای در بین نیست.
[استعمال جمله خبریه در طلب]
بعد مرحوم صاحب الکفایة متعرض میشود به اینکه بیشتر طلب با جمله خبریه است.
جمله خبریه تارة جمله اسمیه است. جمله اسمیه در مقام طلب استعمال بشود یعنی در مقام طلب الفعل، نه طلب الترک! مثل لارفث و لافسوق و لاجدال فی الحج که جمله، جمله خبریه است و در مقام طلب الترک استعمال شده است، که فسوق و رفث و جدال در احرام الحج و حالة الاحرام و لو عمره باشد، حرام است. نه، طلب الفعل را میگوییم. جمله اسمیه در طلب الفعل استعمال بشود، این نادر است، بلکه مثالی هم در ذهن ما نیست پیدا کنیم.
آن جملهای که استعمال میشود در طلب الفعل، آن جمله، جمله فعلیه است، منتها به اصطلاح علماء ادب جمله خبریه است این. مثل یعید صلاته، یصلی و امثال ذلک که میگوید رجل شک فی صلاته، امام در جواب میفرماید یعید صلاته، رجل صلی بغیر وضوء، یعید صلاته، در اخبار الی ما شاء الله است. جمله خبریهای که به فعل مضارع بوده باشد مثل یعید، کثیر است، و لکن اگر جمله ماضی بوده باشد، آن عیب ندارد، آن هم هست در اخبار و لکن کم است، مثل أعاد صلاته که جمله، جمله فعلیه است، ماضی هست و لکن در مقام طلب استعمال شده است.
و کیف ما کان، اشکال این است: جمله فعلیه اگر ما یقین داشته باشیم که در مقام إخبار استعمال نشده است، کسی که از امام (علیه السلام) سؤال میکند یابن رسول الله، رجل صلی بغیر وضوء، امام(ع) در جواب میفرماید: یعید صلاته، میدانیم که در مقام اخبار استعمال نشده است، بلکه این در مقام طلب استعمال شده است. وقتی که در مقام طلب استعمال شد، سه گونه میتواند استعمال بشود؟ میتواند در مقام طلب وجوبی استعمال بکند که ظهور داشته باشد بر اینکه باید اعاده بکند باید این عمل را اتیان بکند، ممکن است در طلب ندبی استعمال بکند که معنای ترغیب الی الفعل است، ممکن هم هست در جامع استعمال بکند، مثل اینکه در صیغه افعل گفتیم که وضع بر جامع شده است اینجا هم جمله خبریه در جامع استعمال بشود.
کلام این است: آیا جمله خبریه آیا ظهور در طلب وجوبی دارد یا نه؟ ظهور در اصل مطلوبیت فعل دارد؟ بدان جهت فعل امرش دائر میشود ما بین الاستحباب و الوجوب، رجوع به اصول عملیه میشود که «رفع عن امتی مالایعلمون»، وجوب برداشته میشود اصل مطلوبیت ثابت میشود. آیا این مجمل است ظهوری در وجوب ندارد؟ یا اینکه نه ظهور دارد در خصوص جامع؟ یا در خصوص ندب؟ یا در خصوص طلب وجوبی؟ ظهور در یکی از اینها دارد؟
صاحب کفایه(ره) میفرماید: این محل خلاف است ما بین الاعلام و ما بین العلماء. میفرماید بر جمله خبریه وقتی که در مقام انشاء استعمال میشود بعینه در همان معنایی استعمال میشود که در مقام إخبار استعمال میشد، مستعملفیه فرقی ندارد. این حرف صاحب کفایه اعاده حرف سابقی است که سابقا اگر یادتان باشد، ایشان ادعا فرمود که فرق ما بین الإخبار و الانشاء در ناحیه داعی است، ولکن در مستعملفیه اختلافی ندارد جمله خبریه با جمله انشائیه. این همان حرف است، که انسان بعت را در مقام انشاء بیع بگوید یا در مقام إخبار بگوید، گفتیم مستعملفیه فرق ندارد چون اختلاف در داعی است. اینجا هم اینگونه است، کسی بگوید بر اینکه یعید صلاته در مقام انشاء بگوید با آن کسی که بگوید زید یعید خبر میدهد به رفیقش که زید چه کار میکند؟ میگوید یعید صلاته خبر میدهد، مستعملفیه یعید یکی است هیچ فرقی ندارد. این چگونه است: عبارت از ثبوت الاعادة است یعنی ثبوت المادة است، انتساب المادة است به شخص به انتساب ترقبی، در مقابل انتساب تحققی که سابقا گفتیم. یعید یعنی اعادة الصلاة منتسب است به فاعل نه به معنای اسمی. اینی که من تعبیر میکنیم، ماده، اعادة الصلاة منتسب است به فاعل به انتساب ترقبی، من به معنای اسمی تعبیر میکنم و لکن هیئت یعید دلالت میکند بر واقع این انتساب ترقبی، یعنی بر انتساب ترقبی که آنی که به حمل شایع انتساب ترقبی است، انتساب ترقبی که مدلول هیئت است. فقط در همین معنا استعمال میشود.
متکلم که ماده را منتسب میکند به شخصی به انتساب ترقبی غرض و غایتی باید داشته باشد، تارة غرض انکشاف الواقع و حکایت واقع است که میخواهد واقع و آن چیزی که در خارج هست او را کشف کند بر مخاطب، او میشود إخبار. و اخری غرضش از انتساب دادن ماده به فاعل به انتساب ترقبی کشف واقع نیست، که اخبار باشد حکایت از واقع باشد. بلکه غرضش بعث طرف است نحو المادة که فعل را اتیان بکند. وقتی که اینگونه است این در مقام طلب استعمال میشود. پس مستعملفیه دو تا نیست.
بعد که اینگونه شد، صاحب کفایه میفرماید که پس صیغه افعلی که در مقام انشاء استعمال میشود، ظهور در طلب وجوبی باید داشته باشد کما اینکه اینگونه است. چرا؟ برای اینکه طلب را به جمله خبریه طلب کرده است، إخبار به وقوع است، جمله خبریه إخبار به وقوع است، این کانّ از شدت شوقش به آن ماده که اشتیاق دارد به این ماده، آن مطلوبش را به صورت واقع دیده است، گفته است یعید این فعل واقع میشود مستقبلا، از شدت شوقش ربما انسان اینگونه میشود دیگر به بعض چیزها شوق خیلی دارد باید موجود بکند. میگوید آقا! من موجود کردم، ایجاد کردم، کردم تمام شد، و حال آنکه دو روز دیگر باید بکند. چونکه شدت دارد، شدت شوق دارد مستقبل را تعبیر به ماضی میکند که حتمیة الوقوع است.
میگویند یکی از مواردی که از مستقبل تعبیر به صیغه ماضی میشود، به إخبار به صیغه ماضی آن یک موارد تحقق الوقوع بودن شیء است مستقبلا. این هم نظیر او است، چونکه شدت شوق دارد به فعل، مطلوبیتش اشد است بدان جهت به جمله خبریه تعبیر میکند.
بعد خود صاحب کفایه در کفایه به خودش یک اشکالی میکند، میگوید: اگر کسی اشکال کرد اینکه شارع میگوید یعید صلاته یعنی در زمان آتیه اعاده میکند صلاتش را. اگر معنای یعید در مقام طلب این شد، این دروغ میشود، چونکه ممکن است آن شخص اصلا اعتناء نکند اعاده هم نکند.
ایشان میگوید ملاک در اتصاف کلام به صدق و کذب مدلول استعمالی نیست، این همان حرفی است که سابقا نسبت به صاحب الکفایه میدادیم. میفرماید ملاک در اتصاف کلام به صدق و کذب مدلول استعمالی نیست، بلکه همان داعی و همان غرض است. اگر بگوید که زید کثیر الرماد، عمرو مهزول الفصیل آنها را ببینید که بچه ناقهاش مهزول است لاغر است، آنجاها را ببینید، اینها کنایه است از کثرة السخاء و الجود، آنقدر مهمانی کرده است که خاکسترش زیاد شده، یا آن قدر شیر دوشیدهاند از مادر که به بچه نرسیده، همهاش را مهمانها خوردند. این کنایه از سخاء است. اگر زید سخاء داشته باشد، عمرو سخاء داشته باشد، اینگونه کلام صادق است و لو خاکستر نداشته باشند، شتر هم نداشته باشند. و اما اگر شتر داشته باشند، خاکستر هم داشته باشند ولی سخاء نداشته باشند، این کلام کذب است.
چگونه در باب الکنایة ملاک در صدق و کذب مدلول استعمالی نیست اینجا هم که یعید را در مقام طلب میگوید مدلول استعمالی ملاک نیست، بدان جهت اعاده هم نکند کلام، کاذب نمیشود. نسبت به آن داعی، داعی هم که انشاء است قصدش این است که طلب موجود بشود، آن داعی اش إخبار نیست که اتصاف به صدق و کذب داشته باشد، اصلا این جمله فعلیهای جمله خبریهای که در مقام انشاء استعمل میشود اتصاف به صدق و کذب پیدا نمیکند، چونکه مدلول استعمالی ملاک صدق و کذب نیست، آن داعی هم که متصف به صدق و کذب نمیشود امر انشائی است، قصدش این است که آن طلب به این کلام موجود بشود. در فرق ما بین الانشاء و الإخبار اینطور گفتیم که إخبار این است که آن چیزی که قطع نظر از این کلام موجود است او را میخواهد کشف کند این میشود إخبار. بعت إخباری، آن بیعی که قطع نظر از این کلام تحقق پیدا کرده است او را میخواهد کشف کند او میشود إخبار. اگر بعت را بگوید که کشف کند بیعی را که به این گفتم محقق میشود، او میشود چه چیز؟ میشود انشاء. اینگونه گفتیم. پس تفاوت در داعی اینها است.
مرحوم آخوند ادامه میدهند بحث را که میفرمایند: این جمله خبریه که در مقام انشاء استعمال بشود، اگر گفتیم بر اینکه ظهور انصرافی ندارد به طلب وجوبی، آیا ظهور اطلاقی هست یا نه؟ ظهور انصرافی احتیاج به مقدمات حکمت ندارد، مثل ظهور وضعی میماند که حیوان حیث یطلق منصرف میشود به غیر الانسان. بدان جهت برای حیوان یک حکمی اگر جعل بشود آن حکم سرایت بر انسان نمیکند. چرا؟ چونکه اصلا منصرف به غیر الانسان است. میبینید که صلاة در اجزاء غیر ماکول اللحم، حیوانی که غیر ماکول اللحم است صلاة در اجزاء او باطل است، منتها مع الالتفات، غفلت نداشته باشد. پشم گربه در لباس انسان بشود یا از اجزاء غیر ماکول امر آخری در لباس انسان بوده باشد نمازش باطل است، منتها مع العلم (و الا اگر مع عدم الالتفات بوده باشد، البته عدم الالتفاتی که عذر است نه جهل به حکم که مثلا نمیداند صلاة در اجزاء میته صلاة را باطل میکند، مثلا ساعتی را پوشیده که بندش از چرمی است که از میته است و لکن حکمش را نمیداند)، جاهل به حکم را نمیگوییم، جاهل به موضوع که حکم را میداند، جاهل به موضوع که جهلش عذر است، صلاة را اگر در اجزاء غیر ماکول اللحم بخواند صحیح است، چونکه لاتعاد میگیرد، اما عدم العذر که مع العلم بخواند صلاة محکوم به بطلان است. خب چه فرق دارد ما بین اجزاء حیوان غیر ماکول اللحم ما بین اینکه میگویند، در رسالهها، در عروه هم هست، اگر زنی خودش کچل است مو ندارد، موی زن دیگر را گرفته از او برای خودش مو درست کرده که ریختی داشته باشد، نماز میخواند، نمازش چگونه است؟ گفتهاند عیب ندارد صحیح است. و حال آنکه این هم در حقیقت صلاة در اجزاء حیوان غیر ماکول اللحم است. این اجزاء حیوانی است که لایؤکل لحمه که انسان است، اما عیب ندارد. چرا؟ سرش همان انصراف است. که حیوان حیث ما یطلق، منصرف به غیر الانسان است، حکمِ لاتصل فی اجزاء حیوان لایؤکل لحمه منصرف به غیر الانسان است، بدان جهت اجزاء انسان عیب ندارد. یا ناخنهایش را گرفته گذاشته در جیبش، یا رفیقش ناخنهایش را گرفته بود گفت اینها را بردار یک جایی رسیدیم بینداز آنجا، آن هم جیبش است نماز خواند. عیب ندارد صلاة صحیح است. اما اجزاء حیوان بود که غیر الانسان است در جیبش بود مع العلم و الالتفات نماز میخواند، نمازش محکوم به بطلان است. استصحاب اجزاء غیر ماکول اللحم صلاة را باطل میکند.
پس سرش این انصراف است این ظهور انصرافی است. مرحوم صاحب کفایه تا حال میفرمود، صیغه افعل دلالتش وضعی است، جمله خبریه دلالتش وضعی نیست و لکن ظهورش در طلب وجوبی در جایی که در مقام إخبار استعمال نشود، ظهور انصرافی است. اینگونه فرمود.
ایشان در آخر میفرماید: اگر ظهور انصرافی هم نباشد، لااقل آن وجهی که گفتیم که مناسبت دارد إخبار به وقوع شیء با شدة الطلب، او موجب میشود که ظهور اطلاقی داشته باشد، یعنی مولا در مقام بیان، طلبی را به جمله خبریه بکند و قیدی نیاورد که این طلب طلب ترخیصی است آن نکته موجب میشود که ظهور داشته باشد در طلب وجوبی. ایشان میفرماید بلکه صیغه افعل در نظر ما ظهورش (ظهور وضعی) کمتر است از ظهور جمله خبریه در طلب وجوبی. طلب وجوبی این ظهورش انصرافی است، ظهورش هم اشد است. چرا؟ چونکه به همان مناسبت که به اشدیت مطلوب موجب شده است که به صورت وقوع خبر داده است. در جمله خبریه از مطلوب خبر دادن در مقام انشاء، لامحالة معین میشود که مراد طلب وجوبی است، یعنی اطلاق میشود و اطلاق حمل میشود به طلب وجوبی، اطلاق معیِّن میشود که مراد طلب وجوبی است. این حاصل حرفی را که ایشان میفرماید.
این فرمایشاتی را که مرحوم صاحب کفایه فرمود در جمله خبریه در مقام انشاء استعمال در همان معنا شده است، این حرف صحیح است. و اما اینکه فرمود ظهورش از صیغه افعل اشد است، چونکه به جمله خبریه خبر داد این معنایش این است که هیچ راضی به ترک نیست، ما این را نفهمیدیم این یعنی چه. این جمله خبریه در مقام انشاء استعمال شده است، وجه استعمالش هم اختلاف داعی است. استعمال در غیر موضوعله نشده، داعیاش این است. این چگونه ظهورش از صیغه افعل اشد میشود. این را که ما نفهمیدیم.