دروس خارج اصول / درس ۱۰۴: در معنای اراده تکوینی و تشریعی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
از کلام صاحب الکفایة به آن نحوی که بیان شد اموری استفاده شد.
امر اول این است که در تکالیف الٰهیه (تکلیف حقیقی)، ارادهای (اراده تشریعیه) که موجود است در ذات حق جل و علا غیر از اراده تکوینیه است. موجود در مورد تکالیف، اراده تشریعیه است، و این اراده تشریعیه غیر از اراده تکوینیه است که لاتتخلف عن المراد. این یک امر بود.
امر دیگر این بود که فرمود اراده تکوینیه ازلیه که لاتتخلف عن المراد عبارت از علمه سبحانه و تعالی است علی النظام الکامل التام یا علی النحو الاکمل الاتم. این علمی که بر نظام دارد علی الدخل فی النظام علی النحو الاکمل الاتم، او اراده تکوینیه است که لاتتخلف عن المراد. و اما اراده تشریعیه او هم علم به صلاح الفعل است للعبد، برای عبد در فعل صلاحی هست. آنی که در تکالیف معتبر است این است. این هم امر دوم.
امری سومی که در کلماتش استفاده شد آن عبارت از این بود که اراده در عباد علت تامه بر فعل است، شخص فاعل وقتی که اراده کرد فعل را، آن ارادهاش علت تامه است بر حصول الفعل خارجا. که آن اراده در عباد که علت تامه حصول الفعل است، شوق مؤکد است. در ذات باری اراده تکوینیه علم بالدخل فی النظام علی النحو الکامل التام بود، و لکن در عباد حقیقت اراده که علت تامه حصول فعل عن العباد است او عبارت از شوق مؤکدی است که آن شوق مؤکد حاصل میشود بعد از اینکه شیء خطور به ذهن شخص کرد و علم و تصدیق کرد منفعت او را، هیجان رغبت شد، و جزم کرد که مانعی نیست، آن وقت هیجان رغبت و شوق به مرتبه تأکد میرسد که عضله را نحو الفعل حرکت میدهد. این هم یک امری بود که در مانحنفیه ذکر فرمود.
این کلامی را که ایشان در مقام فرموده است یک مناقشهای در این کلام مرحوم کمپانی فرموده است، ایشان فرموده است اراده در ذات باری تعالی از صفات الذات است علی المعروف بینهم، که همینطور است بین فلاسفه معروف این است که اراده در ذات باری از صفات الذات است، در مقابل علم و قدرت و حیات، این اراده هم از صفات الذات است. فرموده آن چیزی که معروف ما بین القوم است در صفات الذات این است که صفات الذات با همدیگر در عالم مفهوم باید تغایر داشته باشند، باید عنوان علم غیر از عنوان قدرت بوده باشد، عنوان قدرت غیر از عنوان حیات بوده باشد. صفات الذات در عالم مفهوم با همدیگر تغایر دارند. آنی که در صفات الذات هست در مطابَقشان در ذات باری تعالی عینیت است. این عینیت در مطابَق صفات است نه در مفهوم شان. و الا اگر بنا بوده باشد صفات الذات در مفهوم هم متحد بوده باشند دیگر دو تا صفت نمیشود. اگر در مفهوم هم یکی باشند دیگر یک صفت است. یا مرحوم آخوند! اراده را که فلاسفه از صفات الذات میدانند و میگویند این صفت ذاتی است در مقابل علم و قدرت، شما تفسیر به علم کردید، این تفسیر به علم کردید معنایش این است که اصلا این صفت اخرایی غیر از علم نیست. این نفی آن چیزی است که قوم بنا بر او گذاشتهاند که اراده یکی از صفات الذات است، این نفی او است. آن چیزی که در صفات الذات در ذات باری هست گفتیم وحدت در مطابق این صفات است، حیث آنکه ذات باری لصرافته و اینکه نقصی در او نیست از هیچ ناحیهای، بدان جهت حد هم که به او نمیشود قائل شد، چون حد لازمه نقص است، وقتی که وجود، صرف است، آن وجود نقصی ندارد از هیچ جهتی، تام و تمام است، بدان جهت صفات در مرحله آن مطابَقیت عینیت دارند، در مرحله مطابق، و لکن این صفات الذات باید در مفهوم با همدیگر تغایر داشته باشند و الا تغایر نداشته باشند دو تا نمیشوند. پس شما اراده را عین علم کردید.
یا کمپانی! آن حرف صاحب کفایه درست نیست، شما بفرما ببینیم ارادهای که از صفات الذات او چیست در ذات باری؟
مرحوم کمپانی(ره) میفرماید آنی که در ذات باری میشود گفت این است که: اراده در ذات باری از صفات الذات است آن ابتهاج ذاتی است که ذات باری ذاتا مبتهج است ذاتا رضا است و نحو ذلک من التعابیر که رضا، ابتهاج ذاتی. آن ابتهاج ذاتی که در ذات باری هست او عبارت از واقع اراده است که او از صفات الذات است. این حاصل حرف مرحوم کمپانی است.
بعد یک کلامی هم فرموده است او را هم اینجا نقل میکنیم. مرحوم کمپانی(ره) میفرماید بر اینکه بله این را ملتفت بوده باشید! اراده در ذات باری که اطلاق میشود دو قسم است: یک اراده است که از صفات الذات است که الان گفتیم که همان ابتهاج ذاتی است. و قسم دوم، یک مشیتی هست و یک ارادهای هست که او متولد از این ابتهاج ذاتی است که همان وجود اطلاقی که منبسط علی الماهیات است، فیض است برای ماهیات و منبسط بر ماهیات است، آن مشیتی است که او از صفات الفعل است. و او کأنّ ناشی است از این ابتهاج ذاتی است، فرموده در روایات هم که دارد که خلق الله الاشیاء بالمشیة و خلق المشیة بنفسها او ناظر به این قسم دومی است، آن اراده است که از صفات الفعل است نه آن ابتهاج ذاتی است. این حاصل کلامی است که ایشان در این مقام فرموده است.
عرض میکنیم آنی که به قدر عقل ماست این است که: این ابتهاج ذاتی که ایشان او را میفرماید ما که او را تصور نکردیم تا حکمی دربارهاش بکنیم، و نمیخواهیم هم تصور بکنیم. اما این رضا که ایشان فرمود رضا از صفات الفعل است مربوط به صفات ذات نیست. رضا در مقابل سخط خداوندی این از صفات الفعل است، خداوند راضی میشود از جماعتی، قد رضی عن المؤمنین، سخط میکند بر جماعتی، این مثل سایر رزق و خلق و امثال اینها از صفات افعال است مربوط به صفات ذات نیست. آن چیزی که نسبت به خداوند میتوانیم عرض کنیم این کلام است که بیان شد و بیش از این عقلها نمیکشد.
اما این حرفی را که مرحوم آخوند در افعال العباد فرمود که افعال العبادی که هست، اینها معلول اراده عبد هستند که اراده هم حاصل میشود بعد المبادی، این را مرحوم کمپانی قبول کرده است و فرموده است که بله، اراده حقیقی در عباد همین است. چرا؟ فرموده است برای اینکه اختلاف که پیدا کرد اراده حقیقیه، با اراده ازلیه که در ذات باری هست، سرش این است که فاعلیت عباد قاصر است، اینها لقصورشان در فاعلیت، فاعلیت عباد بالقوة است بالفعل نیست. اگر بخواهد فعلیت پیدا کند فاعلیت این عباد این متوقف است بر اینکه آن اموری موجود بشود که همان تصور الشیء است، تصدیق بفائدته هست، آن وقت هم جزم پیدا بشود به عدم مانع، هیجان رغبت بشود، شدت پیدا بکند تا فاعلیت از قوه به فعلیت برسد. این ناشی از نقص الانسان است در فاعلیت. و بما اینکه ذات باری تعالی نقصی در او گفتیم از هیچ جهت متصور نیست، ذات باری فاعلیت ذاتیه فعلیه است که همان ابتهاج ذاتی تعبیر میکند به آن بیانی که گفته شد، این سر این است که اراده حقیقیه در عباد اختلاف پیدا کرد با اراده ازلیه ای که در ذات باری هست.
پس مرحوم هم مثل صاحب الکفایة قبول فرمود که علت صدور افعال عن العباد، افعال اختیاریه ملاک فعل اختیاری میشود، علت فعل اگر اراده شد معلول که عبارت از فعل است، فعل اختیاری میشود. اما این اساسی که فلاسفه ذکر کردهاند، این اساس را ما نمیتوانیم قبول کنیم. چرا؟ برای اینکه شاهد داریم. شاهدش این است که فعل اختیاری از انسان صادر میشود، فعل، فعل اختیاری است بلاشبهة و حال آنکه نسبت به آن فعل اختیاری هیچ شوقی نیست، فضلا از اینکه مؤکد بوده باشد. مثل اینکه پای کسی زخم سیاه گرفته است سرایت کرده به ساق. الان میگویند تو اگر میخواهی زنده بمانی باید این پایت بریده بشود، این پایت که هست باید از رکبه ببرند و الا میمیری، این زخم سرایت میکند، زخم سیاه تو را میکشد. خب این شخص هم شخص متدینی است و میداند که و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکة، قتل نفس حرام است و تحفظ بر نفس واجب است. اینها را هم میداند اجتهادا او تقلیدا. حاضر میشود بر اینکه این پایش را قطع کند خودش یا دیگران، فرق نمیکند، اینکه تبر را برداشته پایش را دو نصفه کند شوق دارد در نصفه کردن پا؟
این که به خود این فعل که شوق ندارد، تصور کرده است این فعل را، فایدهاش این است که زنده میماند این را هم میداند، و اما اینکه شوقی داشته باشد، میلی داشته باشد، رغبتی داشته باشد، به خود این فعل شوق ندارد.
جواب دادهاند که این شوق دارد بر آن بقاء الحیاة که حیات باقی بماند، این شوق این شوق تبعی است، شوق ذاتی در او است.
میگوییم نه، اینگونه هم نیست، خودش گریه میکند، تصریح میکند که اگر تکلیف شرعی و عذاب الهی نبود اصلا من این زندگی را دوست ندارم، اصلا حاضر نیستم بدون پا زنده بمانم. چونکه میترسم خدا فردا ببرد به جهنم من هم که به این عذاب طاقت ندارم این کار را میکنیم. نه به زندگیم شوق دارم نه هم به بهشت شوق دارم، بهشت هم نمیخواهم برم، فقط از جهنم میترسم.
این شاهد قطعی است بر اینکه اراده فعل اختیاری و حقیقة الارادة شوق نیست، در مانحنفیه نه شوق بالاصالة است نه شوق بالتبع است، هیچکدام نیست.
یک شاهد دیگر عرض کنم. شما میدانید که شوق مؤکد به امر غیر اختیاری متعلق میشود. انسان میتواند به امری که غیر اختیاری است به او شوق داشته باشد. مثل اینکه به کسی وعده دادهاند که مواظب بشو یک کسی فلان حاجی قصد دارد یک ده ملیون به تو پول بدهد، هنوز او نیامده از اشتیاقش دیگر دیوانه میشود. این اشتیاق دارد به آن رؤیت پول و اینها و لکن الان که این اشتیاق را دارد امر غیر اختیاری است؛ تحت فعل این نیست.
الحاصل: ما ادعا خواهیم کرد که اراده به دو معنا اطلاق میشود. یکی قصد و بنا ضمیری است، (بنای ضمیری نه بنا انشائی اعتباری) مراد از بناء ضمیری، آن قصدی که در قلب ایجاد میشود یعنی بنای قلبی است اراده، قصد هذا الامر، أراد هذا الامر. و اخری، اراده اطلاق میشود بر اختیار. إختار ذلک و أراده، أراد ذلک و إختاره، که حقیقة الاختیار علی ما سنذکر. صرف القدرة است فی احد طرفی الشیء، صرف القدرة علی احد طرفی الشیء، شیء یک طرف وجود دارد یک طرف عدم، انسان تارة قدرت یعنی سلطنتی دارد که این سلطنت را میتواند در طرف وجود صرف کند یا در طرف ترک صرف کند، که این حقیقتش قدرت است. این صرف به مرحله فعلیت اگر رسید، اسمش إختار است، إختار الکفر علی الایمان، إختار العصیان علی الطاعة، اختیار حقیقتش صرف القدرة فی احد طرفی الشیء است. اراده هم ربما اطلاق میشود بر این معنای اختیار، که مرحوم نائینی(ره) فرمود ما بین شوق مؤکد و اراده، واسطهای هست که آن اسمش اختیار است، حقیقت اراده آنی که اراده به او اطلاق میشود، یکی قصد است، یکی هم صرف القدرة است، شوق مؤکد غالبا در موارد اتیان الفعل یعنی در موارد فعل اختیاری میشود شوق مؤکد، و ربما آن شوق مؤکد وجود ندارد، یعنی شوق مؤکد علت تامه نیست، بر حصول الفعل. خواهیم گفت آن داعی میشود بر اختیار به آن نحوی که خواهیم گفت، شوق داعی میشود بر اختیار که فاعل که صرف میکند قدرتش را بر احد طرفی الفعل، آن شوق داعی میشود نوعا. و الا اینکه شوق خودش علت بوده باشد برای حصول فعل، نه اینگونه نیست.
فعل اختیاری دو قسم است. یک فعل اختیاری است که تعمدی نیست، بدان جهت میگوید من عمدا که نکردم، مثل اینکه چایی را برداشته بود بدهد به زید بخورد، وقتی که رسید پایش لغزید یا دستش لرزید، چایی را ریخت روی عمامه آن شخص. این فعل، فعل اختیاری است، چونکه اگر چایی را نبرده بود که نمیکرد این کار را. فعل مستند به این شخص است، فعل هم فعل اختیاری است. میتوانست این کار را ترک کند و صرف قدرت در این کار نکند ولکن تعمدی نیست. پس فعل اختیاری دو قسم است، یک فعل اختیاری خطایی و غیر تعمدی، یک فعل اختیاری تعمدی و عمدی، که آن علم، التفات و قصد فعل را فعل تعمدی میکند، فعل اختیاری را تعمدی میکند. و الا فعل را اختیاری کردن سببش همان قدرت و سلطنت انسان است که انسان بر بعضی شیءها سلطنت ندارد، فقط یک طرف موجود میشود، آن طرف دیگر را نمیتواند موجود کند. شما میتوانید محلی را اشغال کنید یا ترک کنید اشغال نکنید محل را، این تحت قدرت شما نیست. آن تحیز لازمه جسم است تحت قدرت شما نیست فعل اختیاری شما نیست، باید در زمانی و مکانی باشید، باشید و در مکان نباشید نمیشود. این فعل، فعل غیر اختیاری است، چونکه شما نمیتوانید قدرتتان را صرف کنید در آن طرف دیگر. قدرت این است که نفس سلطنت داشته باشد که میتواند آن سلطنت را در طرف وجود صرف کند میتواند ترک را ابقاء بگذارد و در ترک صرف کند. هر گاه فعل مستند به این قدرت شد فعل میشود فعل اختیاری. مع البناء و القصد که مبادیاش همان تصور است و تصدیق است و التفات است، آن وقت آن فعل اختیاری میشود تعمدی، و اگر ملتفت نشد و قصدی نداشت آن فعل اختیاری میشود غیر تعمدی که ربما عذر میشود، چونکه عمد نداشت، جهل داشت و خطا داشت و ملتفت نبود ربما عذر میشود. ربما شارع میتواند در بعض موارد، عذریت را لغو کند. مثل اینکه میگوید تصرف غاصب در ملک غصبی و لو غفلتا این باز مبغوض است معاقب بر او است. غاصب اگر زمینی را غصب کند، آبی را غصب کند، بعد در آن زمین یادش برود که این غصب است نماز بخواند یا وضوء بگیرد، نمازش هم باطل است وضوئش هم باطل است با آن آب غصبی و لو یادش رفته و غافل است. و لکن نه، غاصب نبوده باشد شخص آخری است اصلا نمیدانست اینجا را فلانی غصب کرده. آمد اینجا نماز خواند، بعد از نماز ملتفت شد که اینجا غصبی است، نمازش صحیح است. بعد از وضوء گرفتن معلوم شد که این آب غصبی است صاحب دارد، وضویش صحیح است. چرا؟ چونکه شارع آن عدم التوجه و الجهل و عدم الالتفات را در غاصب الغاء کرده از عذریت و لکن در این یکی نه، در عذریت باقی است این جاهل معذور است.
فعل، فعل اختیاری است، وجدان شاهد است. آن کسی که فعل اختیاری را موجود میکند، سنگی را میاندازد، قصد ندارد که به پیشانی زید بزند، قصد دارد به آن دیوار بزند خورد به پیشانی زید. این بلاشبهة این سنگی که به پیشانی زید زده است فرق دارد با آن حرکت ید مرتعش. با حرکت ید مرتعش بالوجدان فرق دارد، آن حرکت ید مرتعش، فعل، فعل غیر اختیاری است. و اما در مورد سنگپرانی میگویند: بیخود اصلا سنگ تو برداشتی، این کوچه است، آدم رد میشود. توبیخش میکنند بر آن فعلی که این فعل، فعل اختیاری است، منتها تعمد نداشت، میگویند بابا! او که عمدا نزده است. این تعمد است. نه اینکه میگویند غیر اختیاری بود این زدن. زدن، زدن اختیاری بود و لکن تعمد نداشت.
کلام و مدعای ما این است: در افعال العباد صحبت اینکه شوق مؤکد علت تامه بشود نیست. در افعال العباد مثل افعال ذات تبارک و تعالی این افعال، افعال اختیاری هستند، منتها در ذات باری اختیاری المحض هستند و لکن در آن مخلوقات امر اختیاری بین بین است، که امر بین الامرین که توضیح خواهیم داد، چونکه انسان قدرت و سلطنتش را خدا داده است خودش چیزی ندارد. به خلاف ذات تبارک و تعالی که غنی بالذات است، غنی علی الاطلاق است، غنی من جمیع الجهات است، ذاتا قدرت و سلطنت است، سلطان کل شیء است، سلطان سلطنت است، بشر قیاس به ذات باری تبارک و تعالی نمیشود، و لکن فعلش فعل اختیاری است. این دعوای ما میباشد.
مرحوم آخوند که فرمود افعال العباد ناشی هستند از آن ارادهای که در نفس موجود است و آن اراده ناشی میشود از آن مقدمات ما حرفمان این است: میگوییم که آن اراده که ناشی از آن مقدمات مبادی است، آن اراده به معنای شوق مؤکد را ما منکر نیستیم، او را مقر هستیم که در غالب افعال اختیاریه هست، الا نادرا ما میگوییم: در صدور فعل اختیاری از فاعل، مجرد التمکن کافی است، آن شوق مؤکدی که مرحوم آخوند میگوید و آن مبادی آنها مرجح هستند، یعنی آن فاعل مختاری که حکیم بوده باشد و عاقل بوده باشد، فعل را بلاملاک، قدرت را در احد الطرفین بلاملاک صرف نمیکند. آن شوق که تصور کرده فعل را، تصدیق به منفعتش کرده، میل پیدا کرده، هیجان الرغبة شده، این داعی میشود بر این فاعل مختار که حکیم است و کار لغو نمیکند و کار بلافایده نمیکند این داعی میشود بر اینکه ترجیح بدهد آن طرف فعل را. و الا اگر شخصی بوده باشد که نه، حکیم نیست، میتواند هر دو طرف را موجود بکند. این فعل اختیاری به هیچ چیز احتیاج ندارد، چونکه قدرت دارد و موجود هم میکند. منتها تعمدی نمیشود، اگر تصور نکند لحاظ نکند فعل، فعل اختیاری است منتها تعمد ندارد. مثل مجنون، نه آن مجنونی که اصلا توجه نداشته باشد، یک مرتبهای از مجنون که فعلی را موجود میکند، فعل، فعل اختیاری است و لکن میگویند مجنون است بابا کاری با او نداشته باش، او که نمیتواند تشخیص بدهد مصلحت و مفسده را، او شعور اینگونه ندارد، مثل این حیوانات میشود. این در عباد است، که در عباد عرض کردیم اراده یکی قصد و بنا قلبی است، و دیگری اختیار است.
و اما در ذات باری تبارک و تعالی ما ارادهای نداریم در ذات باری که از صفات ذات باشد. کی گفت، یک ارادهای هست از صفات الذات در مقابل علم و قدرت؟ چه چیز این را دلالت میکند؟ اخبار صحاحی داریم که اخبار صحاح فرق میگذارند ما بین اراده و علم خدا، میفرمایند علم خداوند از صفات الذات است و ازلی است و لکن اراده خداوند امر حادث است. روایاتی هست صحیحه. یکی دو تا را از باب نمونه عرض میکنیم، شما ببینید این روایات در مقام نفی صفت ذات هستند که اراده صفت ذات نیست، فرق است ما بین علم و اراده، علم صفت ذات است و لکن اراده صفت ذات نیست.
جلد اول کافی است، صفحه 110 باب (الارادة انها من صفات الفعل)، روایت اولی است که صحیحه عاصم بن حمید میباشد، روایت من حیث السند صحیحه است، محمد بن یحیی العطار عن احمد بن محمد بن عیسی الاشعری عن الحسین بن سعید اهوازی عن نضر بن سوید عن عاصم بن حمید عن ابی عبدالله(ع)، قال قلت لم یزل الله مریدا؟ خداوند ازلا مرید بود؟ ازلی است یا این حادث است؟ قال ان المرید لایکون الا لمراد معه، مرید نمیشود مگر اینکه مرادی با او باشد. لم یزل الله عالما قادرا ثم اراد، لم یزل الله عالما قادرا اینها صفات ذات، ثم اراد. این «ثم» معنایش همان ترتیب است، این متفرع بر علم و قدرت است، ذات باری عالم و قادر بود که صفات ذات همین دو تا هستند، عالم و قادر بود ثم اراد.
روایت دیگر صحیحه صفوان بن یحیی است، کلینی نقل میکند عن احمد بن ادریس عن محمد بن عبدالجبار عن صفوان بن یحیی قال قلت لابی الحسن (علیه السلام)، أخبرنی عن الارادة من الله و من الخلق، خبر بده من را از اراده خداوند و خلق. قال: الارادة من الخلق الضمیر و ما یبدو لهم بعد ذلک من الفعل، اراده از خلق عبارت از همان قلب است که در قلب حساب میکند اول «و ما یبدو لهم بعد ذلک من الفعل»، آنی که بعد اختیار میکند اراده به این تمام میشود. و اما من الله تعالی، دیگر اراده در او اینگونه نیست مثل عبید، بلکه احداثش همان اختیارش است. فارادته إحداثه لا غیر ذلک، همان اختیارش است، دیگر در او آن مقدماتی که در انسان میشود نمیشود.
در روایت دیگر روایت علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن عمر بن أذینه، صحیحه عمر بن أذینه عن ابی عبدالله(ع) خلق الله المشیة بنفسها ثم خلق الاشیاء بالمشیة.
و روایت دیگر. روایت خیلی است. صحیحه محمد بن مسلم عن عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن عمر بن أذینه عن محمد بن مسلم عن ابی عبد الله(ع) قال: المشیة محدَثة، مشیت و اراده اینها حادث است.
آنی که ما راه به او داریم خداوند متعال مرید است، این عقلا ثابت است. اما اراده از صفات الذات بوده باشد ما برهانی به این پیدا نکردیم. این اخبار هم میگوید که از صفات الافعال است، و ما هم ملتزم میشویم به صفات الافعال. این اختیار در عباد و این اختیار در خداوند متعال که خداوند متعال مختار بالذات است، مختار بودن ما به واسطه آن سلطنتی است که خداوند متعال به ما اعطاء کرده است علی ما سنبین، ما فاعل مختار هستیم.