درس چهل و سوم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در دیه لسان بود، آن انسانی که به لسان او جنایت وارد می‌شود تارةً آن انسان اخرس است و اگر کسی لسان شخص اخرس را قطع کرد و قطعش به استیصال بود، تمام لسان را قطع کرد، ثلث دیه نفس است؛ چون در لسان دیه‌اش عضو واحدی است مساوی با دیه النفس است و آن شخصی که اخرس بوده باشد، ثلث دیة النفس در قطع لسان او ثابت شود؛ حیث آنکه لسان اخرس ملحق به عضو مشلول است. آن عضوی است که در او شلل است. بلکه خود اخرس بودن شلل در لسان است، وقتی که جنایت به به عضو مشلول وارد شد ثلث دیه می‌شود، دیه عضو تمام دیه نفس است.

علاوه بر این، این مسئله خودش منصوص بود کما ذکرنا روایتش را خوانده‌ایم، که در صحیحه بریْد‌بن معاویه امام× این‌‌طور ذکر کرده بود، در باب 31 از دیات الاعضا روایت اول این‌طور بود: عن محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن عن ابن محبوب عن ابی ایوب الخزاز عن بریْد‌بن معاویه و عن ابی جعفر×، قال فی لسان الاخرس و عین الاعما و ذکر الخسی و انثییه ثلث الدیه، در نسخه وسایل بعضی‌ها غلط است، الدیه نیست، این روایت ثلث دیه است. این روایت یک معارضی گفته‌اند که دارد،  اینکه فرمود: لسان الاخرس، معنایش این است که تمام لسان را از بین ببرد. روایت دیگر صحیحه ابی بصیر بود که روایت دوم است، آنجا تفصیل داده بود که اگر خرس در ما نحن فیه اصلی بوده باشد از وقتی که زائید شد خرس داشته باشد،  اگر کسی قطع کرد دیه‌اش دیه نفس است، مثل دیه حرّ غیر الاخرس و اما اگر خرسش عارضی بوده باشد به واسطه مرض، جنایتی و امری خرس حاصل شده باشد آن وقت ثلث دیه است، تفصیل داده بود مابین خرس اصلی؛ این صحیحه ابی‌ بصیر ولو صحیحه است ولکن اصل این معنا که در روایت دوم است، رجلٌ قطع لسان رجلٍ لسانه لرجل فقال ان کان ولد الامه و هو اخرس فعلیه بر آن جانی الدیه، این درست نیست، برای اینکه همین روایت را نقل کرده‌اند ثلث الدیه بدان جهت نسخه‌ای الدیه ثابت نیست، و آنکه ثابت است همان ثلث دیه است که گفتیم. این روایت می‌شود مجمل مردد غایت الامر. ‌آن صحیحه سابقی اطلاقش مبین است.

اگر کسی لسان اخرس را بعضش را قطع کند، گفتیم به حساب مساحت است لسانش ثلث دیه نفس است ثلث دیه لسان است. لسانی که مفصح است خرس ندارد. این ثلث دیه را به این مساحت تقسیم می‌کنند که آیا ثلث زبانش قطع شد، ربعش قطع شده است، خمسش قطع شده است، مساحت این لسان. هر مقداری که قطع شد به آن حساب ثلث است. اگر ثلث لسان اخرس قطع شده است، ثلث الثلث می‌شود، نصفش قطع شده است نصف ثلث دیه می‌شود، ربعش قطع شده است ربع دیه نفس می‌شود؛ این ولو در خود اخرس منصوص نیست که در ما نحن فیه به حسابه الی قطع بعضه فبحسابه که در اذن وارد بود، در حاجبین وارد بود، و نحن ذلک مواردی منصوص بود اینجا ولو منصوص نیست، ولکن این حکم الی القائده است. چرا؟ چون جایی که دیه مقرر نشد حکومت می‌شود،  مقتضای حکومت همین است، وقتی که ثلث تمام دیه در تمام لسان شد مقتضای حکومت هم این است که در نصفش نصف بوده باشد، و در ثلثش ثلث بوده باشد و هکذا، این حساب به حساب حکومت است در مثل لسان، که به حسب مجموع حساب می‌شود دیه‌اش، این نسبت به اخرس بود.

اما شخصی که اخرس نیست، اگر در ما نحن فیه روایت خاصه‌ای نبود ما بودیم و قواعد عامه چه می‌گفتیم؟ اول او را بحث کنیم و ثانیاً بحث کنیم که آیا در بین روایتی هست که از این قاعده اولیه باید رفع کنیم یا نه؛ ما اگر بودیم می‌گفتیم در قطع لسان غیر اخرس مثل همان اخرس است، منتهی اگر تمام لسان را قطع کنند، تمام دیه می‌شود که خودش هم این جهتش منصوص است، تمام دیه نفس می‌شود. نصفش را قطع کند نصف دیه می‌شود، به حسب المساحت، ثلثش را قطع کند، ثلث دیه نفس می‌شود. منتهی در این شخص غیر اخرس مطلبی است و آن این است که به واسطه قطع کردن لسان این از تکلم می‌افتد، اگر همه‌اش را قطع کنند از همه تکلم می‌افتد، نوعاً همین‌طور است؛ اگر بعضش را قطع کردند از بعضش می‌افتد. در آن اخرس چیزی را که نمی‌گفتیم این است که منفعت لسان اخرس که تکلم است لسان ولو منفعت دیگری هم دارد مثل اینکه اگر لسان نبوده باشد لسان مزق طعام، و انسان طعام را نمی‌تواند به حلق برساند، به برکت لسان است این فعالیت در انسان؛ ولکن این منفعت در اخرس حساب نشده است، در اخرس چون متکلم نیست به  این منافع اعتنا نشده است، ولکن در قطعش گفته‌اند کما اینکه گفتیم قطع تمام ثلث دیه است، قطع البعض هم الی نحو الحکومه می‌شود. در این شخص غیر اخرس این‌طور نیست زبانش را بریدند تکلم هم می‌رود، ما بودیم و الی القائده می‌گفتیم: هم آن قطع عضوی که شده است دیه او را می‌دهد، چون لسان را بریده و هم تکلم را از بین برده، دیه منافع آن عضوی که یکی است منفعت او را از بین بردن که آن منفعتی که منظور نظر است تمام دیه است، تکلم را از بین برده باید دو تا دیه بدهد؛ مثل بریدن گوش، کسی دو گوش شخصی را برید آن هم به واسطه این بریدن کر شد؛ اگر کر شد دو دیه باید بدهد یک دیه قطع الاذن، یک دیه کر شدن که عبارت از سمع بودن است، وقتی که کر شد یک دیه کری هم باید بدهد.

اینجا هم همین‌طور می‌گفتیم تکلم اگر نشد دیه لسان که عبارت از تکلم است از بین رفته است باید دیه بدهد. اگر بعض از تکلم رفت بعض لسان رفت تبعیض می‌شود، هم بعض از لسان داده می‌شود هم بعض از تلکم دیه داده می‌شود؛ ولکن مشهور مابین اصحاب ما این است کسی که غیر اخرس است، اگر زبان او تماماً بریده شد دیه او کامله باید داده بشود؛ و اما اگر بعض اللسان قطع شد، این مقداری که از تکلم افتاده دیگر آن حروف را نمی‌تواند تکلم کند، دیه آن‌ها را باید بدهد؛ و اما نسبت به آن حروفی که آن‌ها را می‌تواند تکلم بکند، نه در آن‌ها دیگر دیه نیست. حروف  تا است مثلاً 28 تا است، دیه نفس را تقسیط می‌کنند به 8 یک، این شخص تکلم می‌کند به حروف، اگر از حروف 20 تا را تکلم می‌کند اما 8 تا را نمی‌تواند تکلم کند، 8 قسمت از دیه ساقط می‌شود. 8 قسمت نمی‌تواند تکلم کند ساقط می‌شود ولو لسانش نصفش را بریده باشد، وقتی که این شخص از بعض تکلم افتاد در تقسیط دیه زبان دیگر هیچ‌کاره است، ملاک تقسیط دیه به تکلم است. اگر به واسطه بریدن ثلث زبان مطلقا از تکلم افتاد، دیگر نمی‌تواند حروفی را تکلم کند، تمام دیه را باید بدهد. اگر به واسطه بریدن ثلث نصفش را نمی‌تواند تکلم کند باید نصف دیه بدهد، ملاک در تقسیط الدیه عند بعض اللسان، ملاک خود لسان نیست، مساحت لسان نیست مثل اخرس. و در ما نحن فیه ملاک این است، این فتوای مشهور است که یک دیه باید بدهد عند قطع بعض اللسان. آن یک دیه هم به حساب حروف می‌شود، آن حروفی که 28 تا است یا 29 تا که تکلم خواهیم کرد، دیه نفس تقسیط می‌شود به 28 قسمت یا 29 قسمت بنا به قول دیگر، هر مقداری که از حروف نمی‌تواند تکلم کند، آن مقدار از دیه ثابت می‌شود و آن مقداری که می‌تواند تکلم کند دیه ندارد. ولو لسانش دو ثلثش بریده شد، در آخر یک خورده مانده باشد. همان حروفی که نمی‌تواند تکلم کند آن‌ها را می‌دهد و در حروف هم فرقی نیست؛ حروف را تقسیم کرده‌اند به حروف لسانیه که آن‌ها لسان مخرج آن‌ها است. حروف حلق، جناحیه،  این حروف را تقسیم کردند به حروف ثقیله، حروف خلیفه، این‌طور است. آن‌ها ملاک نیست. ملاک این است که به بریدن زبان کدام حرف را نمی‌تواند تکلم کند در بعضش وقتی که بعضش را بریدند کدام یک را نمی‌تواند تکلم کند. مذهب مشهور اصحاب این است. از قاعده اولیه رفعیت کردیم، قاعده اولیه این است که هم ضامن است ضمان دارد، منفعت را، هم ضمان دارد آن مقدار مقطوع را به حسب مساحت، چون عضو خودش یک جنایت به او وارد شده است و با این جنابت جنایت دیگری محقق شده است که قوه تکلم از بین رفته است، منفعت از بین رفته است ولکن باید از این رفعیت کرد.

 این مسئله محقق اردبیل (قدس الله نفسه الشریف) عکس کرده مطلب را؛ ایشان گفته نه، وقتی که بعض لسان را قطع کرد به حسب مساحت مثل اخرس حساب می‌شود، منتهی در اخرس ثلث دیه نفس تقسیط می‌شود به لسان و مساحت او، ولکن در شخصی که غیر اخرس است کل دیه تقسیم می‌شود به لسان غیر اخرس؛ هر مقدار بریده شد آن مقدار دیه را باید بدهد. احتمال داده است با این دیه داده این بریدگی، دیه منفعت هم ساقط بشود. هر مقدار از حروف هم ساقط شده است نمی‌تواند تکلم کند دیه او را هم باید بدهد. که در حقیقت دو دیه می‌شود، کما اینکه این مسلک را صاحب ریاض اختیار کرده است، گفته است: هم باید دیه خود عضو را بدهند، هم دیه او را. چرا محقق اردبیلی این را فرموده؟ فرموده است: آنکه در روایات است کسی اگر به او جنایتی وارد شد نتوانست بعضی حروف را تکلم کند، در آن‌ها قطع لسان ذکر نشده و فرض نشده است؛ جنایتی ولو زدن عصا به سرش بوده باشد، یک عصا را آنجا زد که بعضی حروف دیگر لال شد، نمی‌تواند نسبت به بعضی حروف تکلم کند در آنجا در آن روایاتی که تقسیم دیه است الی الحروف می‌شود قطع لسان فرض نشده و قطع لسان یک حکم دیگری است بر عضو جنایت وارد شده آن‌ها حساب می‌شود.

 این در ما نحن فیه ادعا شده است یعنی گفته شده است در مقابل این استدلالی که محقق اردبیلی کرده است، استدلال شده است که در موثقه سماعه فرض شده است که تکلم نمی‌تواند بکند و قطع بعض السان شده است؛ آنجا امام می‌فرماید: هر حرفی را که تکلم کرد دیه ندارد، هر حرفی که تکلم نکرد به آن مقدار دیه دارد. ما روایات را ببینیم چه‌طور است.  چه گفته می‌شود در این‌ها.

ـ محقق در شرایع تصحیح کرد اذنین اگر قطع شود سامعه برود دو دیه نفس است.

در باب دوم از باب دیات المنافع،  روایت هفتم است، روایاتی هست که آن روایات را می‌خوانیم آنجا قطع لسان فرض نشده است، کسی هم ادا نکرده است حرف محقق نسبت به آن روایات تمام است که در آنجا دیه بر اساس حروف ذکر شده است. آنجا هم قطع فرض نشده است.

این روایت را گفتند نه، قطع فرض شده است. و باسناده عن محمد‌بن احمد‌بن یحیی و صفار جمیعاً عن محمد‌بن عیسی‌بن عبیدی (رضوان الله علیه) عن عثمان‌بن عیسی که واقفی است عن سماعه، روایت به این جهت موثقه می‌شود عن ابی عبدالله×، قال قلت له رجلٌ ضرب لغلامٍ، مردی غلامی را، پسری را زد ضربةً فقطع بعض لسانه، بعض لسانش را قطع کرد، فاصفح ببعضٍ، بعض حروف را می‌تواند بخواند، و لم یفصح ببعضٍ، بعض حروف را نمی‌تواند افصاح کند یعنی بیان کند، فقال یقرأ المعجم، معجم را می‌خواند، معجم یعنی حروف، حروف را می‌خواند فما افصح به، آن حروفی که به آن‌ها افصاحب کرد ترح من الدیه، آن مقدار از دیه نفس می‌افتد، و ما لم یفصح الزم الدیه، و آنکه نمی‌تواند او را افصاح کند و تکلم کند در آن صورت الزم الدیه، آن مقدار را ملزم می‌شود. قال قلت کیف هو؟ فقال یقرأ المعجم و ما افصح به ترح من الدیه و ما لم افصح الزم الدیه، دیه را ملزم می‌شود، قلت کیف هو؟ چه‌طور می‌شود؟ قال الی حساب الجُمل، الی حساب الجُمل می‌شود، این جمل را راوی اشتباه کرده است مراد از جمل جمل ابجد احفظ است، به نحوی که بعد توضیح می‌دهم. این بقیه روایت کما اینکه دیگران گفته‌اند اشتباه‌ از راوی است. چون اگر این‌طور حساب شود که راوی در ذیل اشتباه کرده تقسیط اگر به دنانیر بوده باشد خیلی می‌شود، از دیه نفس می‌گذرد، اگر به دراهم بوده باشد، از دیه نفس کمتر می‌شود، مراد از جمل این نیست که این‌طور فهمیده است، جُمل یا جمل فرقی نمی‌کند حروف ابجد حفظ و …، به آن حساب است. آنجا هر حرفی را یک عدد حساب می‌کنند، مثلاً ابجد الفش یک است، بای آن دو است، سین سه است، تاریخ وفات را به حروف ابجد درست می‌کنند، راوی هم همان را خیال کرده است. این‌طور نیست این  معنا مراد نیست.

 در این صورت می‌فرماید: این روایت استدلال شده است از قطع بعض لسانه، گفته است این قطع معنایش این نیست که با چاقو برید، قطع یعنی اینکه بعضی لسانش را، تکلمش را انداخت و ضربتی به او زد بعضی تکلمش را انداخت، تکلمش قطع شد. لسان قطع شد معنایش این نیست که بریده شد، یعنی انسان نمی‌تواند تماماً حرف بزند. بعضی حرف‌ها را می‌تواند حرف بزند این‌طور گفته‌اند. روی این حرف گفته مقدس اردبیلی که در ما نحن فیه این روایت مربوط به بریدن خارجی نیست؛ ولکن کسی تأمل بکند بدان جهت در ما نحن فیه جواب گفته شده است قبل از ما گفته‌اند، گفته‌اند این روایت ظهورش در قطع خارجی است که عضو بریده شده، چرا؟ یک بار دیگر روایت را می‌خوانم: قلت له رجلٌ ضرب لغلامٍ ضربةً فقطع بعض لسانه، قطع متفرع بر ضرب است، قطع اگر به معنای بریدن باشد تفریع دومی درست است،  این بریدن نتیجه‌اش این شد که فافصح ببعضٍ و لم یفصح ببعضٍ، بعضی حروف را می‌گوید بعضش را نمی‌گوید؛ اگر مراد قطع خارجی نباشد ظهورش در قطع خارجی است، این می‌گفت ضرب لغلامٍ ضربةً  فافصح ببعضٍ و لم یفصح ببعضٍ، دیگر قطع لسانه نمی‌خواهد. این را تفریع به قطع کند؛ این تفریع به همان ضرب می‌شود. کما اینکه در روایت دیگر هم هست فی رجلٍ ضرب رجلاً الی رأسه فثقل لسانه، لسانش سنگین شد، یعنی حروف را که ادا می‌کند، ثقیل ادا می‌کند. اذا ضرب رجل الی رأسه فثقل لسانه،  عرضة علیه حروف معجم تقرأ، خوانده می‌شود؛ ثم الدیه تقسیط می‌شود. اینکه راوی فرض می‌کند عند سوال از امام قلت له رجلٍ ضرب لغلامٍ ضربةً فقطع بعض لسانه، فافصح ببعضٍ، این فافصح ببعضٍ امری که مترتب است بر قطع اللسان نه امری است که مترتب بر ضربت است، اگر معنا قطع، قطع خارجی نبود قطع الحروف بود، این ترتب درست نبود، ظاهر این ترتب این است که قطع قطع خارجی است، بدان جهت مسلک محقق اردبیل (قدس الله نفسه الشریف) می‌رود و این روایت موثقه است موثق می‌شود.

آن‌ وقت کلام واقع می‌شود در اینکه در ما نحن فیه امام× نفرمود بر اینکه وقتی که فافصح ببعضٍ لم یفصح که آن حروف حلق را نمی‌تواند بگوید که مخرج آن‌ها در حلق است، یا آن حروف ثناعیه است که مخرج آن‌ها در دم‌های ثنایات آن‌ها را نمی‌تواند بگوید؛ این‌ها را تفصیل نفرمود. فقط فرمود: جمل را هم تفصیل خواهد کرد روایات که همان حروف است، حروف را 28 یا 29 حرف است، آن‌ها را به او عرض می‌کند، هر کدام را که تکلم کرد آن مقدار دیه ندارد و آن مقداری که تکلم نکرد آن مقدار دیه دارد.

در آن روایت دیگر این حروفی که تقسیط می‌شود، در ما نحن فیه در معتبره سکونی این‌طور دارد روایت ششم است در این باب، و باسناد الشیخ عن النوفلی و عن السکونی عن ابی عبدالله× قال عطی  امیرالمؤمنین× برجلٍ ضرب و ذهب بعض کلامه، کسی را آوردند نزد امیرالمومنین علی× که ضرب، زده شده بود، و ذهب بعض کلامه، بعض کلامش، فذهب بعض کلامه را در ضرب تفریع کرد، فذهب بعض کلامه و بقی البعض، علی× فجعل دیته علی حروف المعجم، دیه را به حروف معجم قرار داد، ثمّ قال فکم بالمعجم، یعنی به آن حروف بخوان، آن‌ها را تکلم کن، فما نقص فی کلامه، از کلامش هر چه ناقص شد، فحساب ذلک، به حساب آن حروفی است که ناقص شده است نمی‌تواند آن را بخواند. و المعجم ثمانیة عشرون، حروف معجم 28 تا است فجعل ثمانیة عشرون جزئه، دیه را 28 قسمت کرد، فما نقص من کلامه فبحساب ذلک. در روایت سکونی است. شیخ این را به اسنادش از نوفلی نقل می‌کند اسناد شیخ به نوفلی فعلاً در ذهن من نیست، ولکن ضرر ندارد، چرا؟ چون در ما نحن فیه روایت دیگری است و آن روایت دیگر صحیحه عبدالله‌بن سنان است، عن ابی عبدالله× روایت دوم است در این باب، علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی مغیره کلینی (قدس الله نفسه الشریف) نقل می‌کند این روایت را، که محمد‌بن یعقوب عنه یعنی علی‌بن ابراهیم، عن ابیه عن ابن المغیره عن عبدالله‌بن سنان عن ابی عبدالله×، فی رجلٍ ضرب رجلاً بعصا الی رأسٍ فثقل لسانه، قال یعرض علیه حروف المعجم فما افصح منها فلا شیء علیه و ما لم یفصح کان علیه الدیه، و هی جزء و عشرون حرفاً، 29 حرف است، این صحیحه را رواه صدوق باسناده عن البزنظی عن عبدالله‌بن  سنان آنجا ثمانیة عشرون حرفاً است، که دیه تقسیط به 28 تا می‌شود.

این روایت عبدالله‌بن سنان را هم شیخ نقل کرده هم صدوق هم کلینی، آن روایت شیخ هم روایت پنجم است در این باب، محمد‌بن الحسن باسناده عنه یعنی عن الحسین‌بن سعید عن حماد‌بن عیسی عن عبدالله‌بن سنان عن ابی عبدالله×، اذا ضرب رجل الی رأسه و ثقل لسانه عرضة الیه حروف المعجم،  فما لم یفصح به منها یعدی بقدر ذلک من المعجم یقام اصل الدیه الی المعجم، یعنی یقسم اصل الدیه الی المعجم، یعطی بحساب ما لم یفصح منها و هی تسع و عشرون اربع، شیخ هم 29 تا نقل کرده است. صدوق 28 تا؛ روایت مردد شد، آیا 28 تا است یا 29 تا است.

ما در ما نحن فیه در آن حروف لسان عرب حرف می‌زنیم، در لسان عرب 28 تاست یا 29 تا؟ ما در اینجا تکلم می‌کنیم، در ما نحن فیه این روایت منشأش هم این است که آیا الف با حمزه دو حرف حساب می‌شود؟ اگر دو حرف حساب شود 29 تا می‌شود، یا اینکه  الف همان حمزه است، فرقی نمی‌کند یک حرف حساب می‌شود؛ منشأش این است. در ما نحن فیه این است که این به کدام تقسیم می‌شود، می‌گوییم 28 تا یا 29 تا ثابت نشده هیچ کدام. صدوق می‌گوید 28 تا آن وقت در ما نحن فیه به کدام یکی بشود این‌ها؟ آنکه ما در تعارض روایات گفتیم این است اگر هر دو روایت هستند و هر دو معتبر هستند، شهرت روایتی هم در هیچ کدام نیست، در کتاب هم که هیچ کدام از اینها نیست، که به 28 تا یا 29 تا تقسیم می‌شود، در ما نحن فیه هر دو تثابت می‌کنند. هیچ یکی بر دیگری مزیتی ندارد، رجوع به اصل عملی می‌شود، اصل عملی نفعش زیاد است. چون اگر ما فرض کنیم به 28 تقسیم می‌شود، زیاده می‌شود، اگر گفتیم به 28 تقسیم می‌شود آن کسی که 5 حرف را نمی‌تواند بگوید، دیه‌اش زیاده می‌شود، اما اگر گفتیم 29 قسمت می‌شود 5 حرف را نمی‌تواند بگوید، دیه کمتر می‌شود. اصالة البرائه هم که جایز است آن مقداری که اقل است متیغن است و آن دیگری که زاید بر او است مورد عفو می‌شود. در ما نحن فیه تثابت است و رجوع به اصل عملی می‌شود، و مقتضای اصل عملی این است.

ثمّ در ما نحن فیه دیه این لسان به حروف تقسیط می‌شود، معنایش عبارت از این است که حکم تعبدی است، امام× نفرمود این در صورتی است که لسان عربی بوده باشد، قید نکرد. مقتضایش این است که کسی که لسانش مثل لسان او و من است باز به این 28 تقسیط می‌شود، 28 حرفی که در عرب است به آن‌ها تقسیط می‌شود، اگر از آن‌ها رفته باشد آن مقدار، دیه در آن مقدار است؛ و اما از آن‌ها نرفته باشد مقداری تکلم می‌کند نه آن دیه ندارد. این مقتضای روایت است که دیه تقسیط به 28 یا 29 تا می‌شود. در هر لسانی که باشد، معنایش این است که تقطع حروف معجم را بیان کرد، حروف معجم روایت سکونی گفت 28 تا آن دیگری گفت 29 تا است. مقتضایش این است که این‌ها ملاک است. در زبان‌های دیگر هم آنکه تکلم می‌کند، ولو زبانش چیز دیگر است می‌گوید بگو ها، اگر گفت‌ ها، اشکال ندارد دیه ندارد، اگر نتوانست بگوید، گفت بگو با، گفت با، آن دیگر معلوم نیست ولو زبانش هرچه بوده باشد. ملاک ظاهر لسان ظاهر دلیل این است و این را حمل کردند که من باب مثال فرمودند. یقطع الی الحروف الذی یتکلم بها، به آن حروف تکلم می‌شود، این‌طور قیدی در روایت نبود؛ ولکن این جهت تتمه دارد، اینکه در ذهن شما بعضی ملتزم شوند که ملاک تقسیط این حروف است، حروف دیگر در السنه دیگر ملاک نیست این شیء بعیدی نیست، می‌توانیم در مقابل این حرف و این استدلال چیزی داشته باشیم، بگوییم یا نه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا