درس چهل و دوم دیات

اعوذ بالله من الشطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در دیه شفتین یعنی دو لب بود که در انسان است، قبل از اینکه وارد بشوم به بحث این دیه، یک کلمه را می‌گویم، ما که در دیه اعضا بحث می‌کنیم فرض در اینها این نیست که جنایت خطاءً وارد شده است؛ حیث آنکه غالباً بعضی جراحات که تکلم می‌کنیم اینها با طعنه زدن صادر می‌شود. ما که بحث در دیه می‌کنیم فرض خطا نیست در اینها، ولو صورت، صورت عمد بوده باشد. ولکن کسی که حق قصاص دارد، اگر مصالحه بر دیه کرد دیه‌اش همین‌ها می‌شود. پس این دیه مختص به خطا نیست، چه در آن صورتی که جنایت خطائی بوده باشد، دیه داشته باشد یا عمدی باشد که مصالحه بر دیه بکند.

 روی این اساس می‌فرماید: در این جائی که دو لب انسان را که یکی لب بالا و یکی لب پایین، اگر هر دو تا قطع شد، گفتیم تمام الدیه است، کلّما فی الانسان فی جسد الانسان ففیه مالدیه، در مجموعشان دیه نفس است. بدان جهت اگر کسی دو لب کسی را ببرد و دو گوشش را ببرد و دو چشمش را کور کند، سه تا باید دیه نفس بدهد؛ چون هر کدام از اینها دیه نفس دارد. کلام در این بود که اگر اینها متفرق شدند، یعنی جنایت متفرقاً وارد شد. یک روزی لب بالا را قطع کرد، یک روزی هم لب پایین را. کلام این بود در جائی که جنایت منفرد بشود یا اصلاً فقط یک لب را قطع کرده است، مجموع نیست که دیه نفس باشد؛ آیا دیه شفت الاولی، لب بالا با لب پایین دیه‌اش علی حد السوا است؟ ملخص کلام ما این بود که در دو تا لب اربعة اقوال است.

یکی قول مفید (قدس الله نفسیه الشریف) است که جماعتی او را اختیار کردند و تقویت کردند مثل شهیدین، ملتزم شده‌اند که در شفت اولی، ثلث الدیه است؛ ولکن در شفت سفلی، ثلث الدیه است، این را شیخ (قدس الله نفسه الشریف) در مبسوط از مفید نقل کرده است. مثل اینکه خودش هم دعوای اجماع کرده است بر این معنا که اجماعی نیست در بین، مفید (قدس الله نفسه الشریف) چرا این تفاضل را ملتزم شده است؟ با وجود اینکه این نوع از تفاضل که فی شفت الاولی الثلث و فی الشفت السفلی و الثلثین، این مورد نص نیست. چرا ملتزم شده است، گفته‌اند همین‌طور است، اگر شفه سفلی قطع بشود دو منفعت از بین رفته است، هم منفعت اکل و شرب؛ ولکن اگر شفه اولی قطع بشود همان منفعت شرب از بین رفته است؛ ولکن اکل ممکن است. آن شهید ثانی (قدس الله نفسه الشریف) یک چیزی اضافه کرده است بر این تعلیل، که امساک بالماء شفه سفلی امساک بالماء می‌کند، و این از بین رفته است کأن آنجا یک منفعت رفته است اینجا دو منفعت، این را می‌دانید که جنایت بر عضو تابع منفعت نیست در دیه؛ خود جنایت بر عضو یک دیه‌ای دارد اگر شارع تعیین بکند که هو المعتبر  تعیین نکند مورد حکومت می‌شود. بدان جهت در ما نحن فیه سه قول دیگر است، این سه قول دیگر منصوص است. قولی است که در شفه اولیا، که او قطع بشود خمس خمس دیه نفس است. ولکن در سفلی اگر قطع بشود، دو خمس دیه نفس است که یعنی هزار دینار که دیه نفس است شفه اولی قطع شود 400 دینار دیه دارد، شفه سفلی اگر قطع شود 600 دینار دیه دارد که مجموعش می‌شود هزار دینار. این قول منصوص است؛ ولکن روایتی که این را تعیین می‌کند من حیث السند ضعیف است. برای اینکه در سندش ابی جدیله است کنیه مفضل‌بن صالح است نه مفضل‌بن عمر، و مفضل‌بن صالح شخصی است که می‌گویند ضعیف و کاذب است؛ بلکه نسبتش را هم به جعل داده‌اند، مفضل‌بن عمر غیر این است، در او کلامی است و بعضی‌ها او را شخص معتبری می‌دانند.

و این روایتی که صاحب وسائل (قدس الله نفسه الشریف) محقق می‌گوید، این را این‌طور ایشان نقل کرده است، در باب پنجم از دیات الاعضا روایت دوم است، عن محمدب ن یحیی عن احمد‌بن محمد عن ابن محبوب عن ابی جدیله که مفضل‌بن صالح است عن ابان‌بن تقله عن ابی عبدالله× فی الشفة السفلی ستة آلاف درهم و فی الاولیا اربهة آلاف که دو خمس و سه خمس می‌شود. کل الدیه دو خمسش در شفه اولا و سه خمسش در شفه ثانیه است و این روایت هم من حیث السند ضعیف است، و این هم که مشهور این‌طور عمل نکرده‌اند مسئله ذات اقوال الاربعه است، بدان جهت این هم کنار می‌رود. یک قولی است که صدوق (قدس الله نفسه الشریف) نقل کرده است، یعنی ملتزم شده است در ظاهر کلامش؛ و آن قولی است که در آن روایتی که از کتاب الظریف نقل کرده است آن قوم در آن روایت است و آن این است که آن دیه‌ای که در شفه اولیا است نصف الدیه یعنی 500 دینار است و آنکه که در شفه سفلی است 600 دینار است، یعنی دیه شفه سفلی یزید بر آن دیه شفه اولیا به ثلثٍ، این 6 ثلث دیه مال پایین است، پنج خمس دیه هم که 500 دینار می‌شود مال شفه اعلاست. محقق در این کتاب ظریف فرموده که روایت ظریف هم با روایت ابان مطابق است، من پیدا نکردم که روایت ظریف مطابق با او بشود، آن روایت ظریفی که از او استفاده می‌شود این هم قول صدوق است.

 در باب 5 روایت اول، محمد‌بن یعقوب باسانیده علی کتاب ظریفْ یا طریق از امیرالمومنین× و اذا قطعة شفت الاولیا فدیتها خمس مائة دینار، که نصف دیه کامله است. فما قطع منها به حساب ذلک، اگر شفه اولیا نصفش را بریدن یا ثلثش را بریدند ثلث 500 یا نصف 500 می‌شود،بعد این را که می‌گوید فان شقة شفه اولیاء حتی طبع منه الاسناد، دندان‌ها پیدا شود ثمّ الدوی، مداوا بشود و برع و التعمل و خوب بشود مثل اولش، فدیتها مائة دینارٍ، دیه‌اش دیه جراحت مائة الدینار است، فذلک خمس الدیة شفه. اذا قطعت و الستمثلت، وقتی که خمس دیه دیه‌اش می‌شود 100 دینار.

در این صورت می‌فرماید: اگر خوب نشد و یا خوب شد ولی عیب‌دار شد و ان شترت شیءً قبیحاً، شیء قبیحی در آمد یعنی آن حسن اولی را داد، فدیتها مائة دینار، و ثلاث و ثلاثون دیناراً و ثلث دینارٍ، این نسبت به اولا بود و گذشت.

و دیه شفه السفلی اذا ثلث الدینار و سته و ستّون الدینار، در این صورت استیصال بشود دو ثلث دیه است دو ثلث هزار دینار است. وقتی که حساب کنید همین‌طور می‌شود. و دیة شفة السفلی اذا ثلث الدینار و ست مائة و سته و ستّون دیناراً و ثلث دینارٍ، هم در ما نحن فیه ثلث الدیه دو ثلث دیه می‌شود فما قطع منها به الخطاب ذلک، که 600 دینار می‌شود این ثلث و ثلاثون الدینار اضافه هم دارد ببینیم چی کار می‌کنیم فی ما بعد.

وقتی که این‌طور شد محقق می‌گوید: این قول اولیا پانصد سفی دو ثلث خودش هم زیادی دارد در روایت بر ششصد ایشان فرمود این قول قول نادری است. یعنی کسی از مشهور ملتزم به این امر نشده است. خودش هم باطل است، چرا؟ چون زیاده‌ای دارد که آن زیاده قطعاً باطل است. اگر کسی شفه اولیا را قطع کرد، بعد هم شفه سفلی را قطع کرد باید چقدر بدهد؟ باید هزار و صد دینار بدهد، این زیادی و خورده‌ای هم باشد، باید اینقدر بدهد. مجموعش دیه نفس است از دیه نفس بالا زد. بدان جهت می‌فرماید: مشتمل از قول نادری است و مشتمل است بر زیاده‌ای که لا معنا له، معنایی ندارد این زیاده. روی این حساب این هم رفت. آن وقت چه می‌شود، ماند دو تا، رجوع می‌کنیم به ادله عامه.

این روایتی که نمی‌شود ملتزم شد معرض عن الاصحاب است نگویید کتاب ظریف را به امام رضا× نشان دادند یونس‌بن عبدالرحمان حسن‌بن علی‌بن فضال نشان داد و امام رضا فرمود: این درست است، حق است. چه‌طور این را رها کنیم؟ سابقاً گفتیم این معنایش این است که صدر عن امیرالمومنین× حق در صدور است. یعنی به املای ایشان است، اما ایشان همه‌اش را در اینها تقیه‌ای نکرده است، کذایی نکرده است، مصلحت ٱخری را به این معنا دلالت نمی‌کند. هیچ کدام. بعد این شخص می‌گوید: فسألت ابا عبدالله× قال طریق، یا ظریف عن ذلک که این‌طور از مولانا امیرالمومنین نقل شده است که دیه نفس بالاتر باید بدهد، فسألت ابا عبدالله× عن ذلک فقال بلغنا انّ امیرالمومنین فضلها، رسیده که جدّمان مولانا امیرالمومنین دیه شفه سفلی را فضیلت داده بر بالایی. نگفت این درست است، فضیلت داده. لعنها تمسک الماء و الطعام الانسان بلغنا، اما این بلوغ صحیح است یا غیر صحیح امام نفرمود حتی تصدیق هم نکرد.

بدان جهت روایتی که در کتاب ظریف از او نقل می‌کنند اگر معارض داشته باشند معلوم بها نبوده باشد و مشهور اعراض کرده باشند نمی‌شود به آنها عمل کرد، اگر مشهور اعراض نکرده است، خودش هم معارضی ندارد، منافی ندارد، خلاف قواعد هم نیست اخذ به او می‌کنیم. این‌طور نیست که کتاب ظریف هر چه در او شد مثل اینکه در قرآن است، دیگر دست نمی‌شود زد، این‌طور نیست. رجوع می‌کنیم به قاعده اولیه، قاعده اولیه این بود هر چیزی که در بدن هست در این دو تا دیه نفس است. و در فی کل واحدٍ منها، در صحیحه هشام بود و فی کل واحده منها نصف الدیه، اطلاقش این است. نگوئید یک از اینها بالاست یکی پایین، این مثل گوش است که یکی در طرف راست و یکی در طرف چپ؛ مثل دو تا چشم است دو تا ابرو که یکی در طرف راست است یکی در طرف چپ؛ یا مثل انثیین است که یکی در طرف راست است و یکی در طرف یسار است اینها فرق نمی‌کند، بر اثنان صدق می‌کنند اشکالی هم ندارد.

ـ منصوص باشد ملتزم می‌شود اولاً گفتیم بینی دوتا نیست، بینی یک موجود است دو تا سوراخ دارد، رفیقتان تازه از سفر آمده می‌گوید شما چند تا بینی دارید؟ پس بینی یک عضو است در جائی در جسد عرفاً دو عضو بوده باشد، گذشتیم این را.

بعد محقق در عبارت این‌طور می‌گوید، می‌فرماید: اگر طوری بکنم جنایتی بزند که لب را نبریده است، ولکن لب جمع شده است، یکی یا دو تا فرق نمی‌کند این لب جمع شده است؛ بدان جهت خشک شده است دیگر دندان‌ها را نمی‌پوشاند. چه‌طور پارچه‌ای که از کتان است یا از پنبه است شستیم جمع می‌شود، تارةً جنایت بر لب طوری می‌شود که لب جمع می‌شود به بالا. نتیجه این است که لثه ظاهر می‌شود، دندان ظاهر می‌شود، کسی نبریده یک جنایتی زده که لب این‌طور شده است، ایشان می‌فرماید: در ما نحن فیه جماعتی گفته‌اند ثلث الدیه ثلث دیه آن شفه، چرا؟ چون این مثل شلل است، چه‌طور عضوی را که شخصی شلل ایجاد کند در آن عضو دو ثلث دیه آن عضو را باید بدهد، بدان جهت در شلل عضوی که مشلول است جنایت وارد بشود ثلث دیه عضو است. پس آنکه بر صحت عضو جنایت وارد می‌کند شلل می‌کند دو ثلث را باید بدهد.

 جماعتی گفته‌اند این هم مثل شلل است فرق هم نیست. ظاهراً هم همین‌طور است، شلل این‌طور نیست، شلل عبارت از این است که دیگر خودش را امساک نمی‌کند یک چیزی بدون حس او را شلل می‌گویند. نه اینکه او جمع شده است او را شلل نمی‌گویند. بدان جهت مقتضای قاعده حکومت است در تخلص و اما در شلل لب کما اینکه گفته شد در شلل همین‌طور است، دو ثلث دیه است. اگر گفتیم که دو تا لبها در دیه مساوی هستند کما اینکه اختیار کردیم، چرا؟ چون امام فرمود: فی کل واحد منهما النصف، در موثقه سماعه هم که خواندم اگر یادتان بوده باشد و موثقه سماعه این‌طور وارد شده بود که این دو تا عضو این دو شفه در دیه الی حدٍ سوا هستند. روایت دهم در باب دوم از دیات و به اسناد الشیخ عن الحسین‌بن سعید عن الحسن عن زرعه عن سماعه مصلح و زاد، اذا قطع هذه من رجلٍ و عین الواحده و نصف الدیه و اذا قطع المارون دیه کاملتاً، و فی الذکر اذا قطع دیه کاملتاً و شفتان الاولیا و السفلی تمام فی الدیه، شفتان در اولیا و سفلی در دیه مساوی هستند. شیخ این را حمل کرده که در اصل دیه مساوی هستند و تفاضل ممکن است داشته باشند. تصفیه در اصل دیه است. این درست نیست ولو شیخ فرموده است خدا رحمت کند، شیی از دلالت شیخ کاسته نمی‌شود مقام جمع در بین الروایات گفته است. کما اینکه غرضش هم در اول تهذیب این‌طور بوده است خودش فرموده است و الا اگر مراد اصل دیه بود می‌فرمود: و الشفتان الاولیا و سفلی فیهم الدیه، این که سواءٌ فی الدیه کلمه سوا یعنی فی الشفتان الاولیا و السفلی الدیه، دیه است. این سوا که می‌گوید معنایش این است تساوی در مقدار ظاهرش این است و رفعیت نمی‌شود. صحیحه هشام هم معید اوست.

این را می‌دانید که لب تهدیدش چقدر است، لب چقدر است چقدر می‌گوید؟ محقق در شرایع تهدید کرده است آن لب آنی است که تجافا عن اللثه یعنی دور می‌شود از لثه، انسان وقتی که می‌خندد یا داد می‌زند این لبها می‌شود دور می‌شوند از لثه آن مقداری که دور می‌شود آن لب سفلی است و آن مقداری که لب اولیا دور می‌شود که متصل است به بینی آن مقدار لب است و اما آنکه در دو طرف هم هستند، حاشیه آن‌ها که حاشیة شبقین می‌گویند یعنی طرفی که آن‌ها داخل لب نیستند داخل صورت هستند، در آن‌ها اگر جنایتی وارد شود حکومت است. عرفاً‌اگر گفتند لب،  آنکه عرفاً به او لب گفتند همه را پاره کرده است چیزی از لب نمانده است، که استیصال می‌گویند اذا الستصل العضو، یعنی تمامش را قطع کرده است. اگر گفتند لب همه‌اش رفته چیزی از لب باقی نمانده، بی لب شده بیچاره، همان نصف الدیه است. و اگر بعضش قطع شد و بحسابهی، چون در روایت حریز داشت این به حسابهی بودن القا نشده است، آنکه القا شد 500 دینار در بالا آن هم القا نشده است، آن 600 دینار در پایین با آن زیادی القا شد، این منافات ندارد 500 است قطع شد هم به حسابه است به او اخذ می‌شود.

یک مسئله‌ای است ولو محقق نفرموده و محل ابتلا هم نیست، انسان اگر عضوی داشته باشد که آن عضو منفعتی ندارد، آن منفعتی که در عضو صحیح است فاقد آن منفعت است. زبان دارد، ولکن نمی‌تواند حرف بزند لال است؛ گوش دارد ولکن نمی‌شنود؛ چشم دارد ولکن نمی‌بیند؛ در این موارد اگر جنایتی وارد شد چه گفتیم؟ اگر انسان جنایتی وارد بکند بر آن عضوی که در او شلل است و این کور بودن اعما بودن هم ملحق به شلل است، کما اینکه حرف نزدن اخرس بودن ملحق به شلل است، یا حقیقتاً خل که لال بودن است شلل لسان است؛ چون لسان شلل دارد نمی‌تواند حرف بزند یا اخرس فرقی نمی‌کند روایت دارد. کلام این است که شخصی بر زبان کسی جنایتی وارد کرد، زبانش را قطع کرد بعد جانی آمد گفت که من قطع کردم من دروغ نمی‌گویم روز حساب می‌ترسم، من قطع کردم و این هم که قصاص نمی‌تواند بکند خرس است یا دیه می‌خواهد بگیرد؛ ولکن این لال بود، من زبان لال را بریدم، این شخص لال بود حرف نمی‌توانست بزند؛ آن کسی که لال است او منکر است به اشاره می‌فهماند که الان لال شدم، من خودم حرف می‌زدم او هم مدعی است که من خرس نداشتم؛ در اعما غالباً می‌شود چشم، چشم درستی است ولی نمی‌بیند، این شخص به او جنایت وارد کرده است او می‌گوید چشم من می‌دید چشم صحیحی بقود می‌گفت نه چشم تو کور است. صحیح نبود. در این صورت خیلی فرق پیدا می‌کند؛ شما هم ان شاءالله قاضی می‌شوید، قاضی که میزان قضا بلد است روی آن میزان قضا حکم می‌کند که عدل شرعی را اقامه می‌کند ما بین مطرافین، این دو تا آمدند نزد شما، او می‌گوید چشمم درست بود زد این را له کرد این هم می‌گوید نه چشمش کور بود نمی‌دید من زدم له کردم. همین بوده است ثلث دیه هم می‌دهم، قول کدام یکی مقدم است؟

 مشهور ما بین فقها تفصیل دادند؛ آن جائی که محرض بشود این چشم در اول صحیح بود می‌دید، ولکن شکّ در این بشود که آیا در ما نحن فیه موقع جنایت باز می‌دید یا قبلا کور شده بود قبل از جنایت، که شک در بقای آن حالت اولیه است، مشهور گفته است در این صورت قول مجنی الیه مقدم است که می‌گوید چشم من بینا بود این زد کور کرد؛ یعنی اگر این می‌تواند یا بیّنه بیاورد که باید اثبات کند کور بود، موقع جنایت نیاورد او قسم می‌خورد که چشم من کور نبود، تمام دیه نفس را می‌گیرد از مدعی. مدعی وقتی که بیّنه نداشت نوبت به حرف منکر می‌رسد منکر وقتی که قسم خورد دعوای مدعی که کور بود باطل می‌شود، این را می‌دانید. شما علم غیب ندارید که آیا این راست می‌گوید این اشتباه کرده، یا او اشتباه کرده. قاضی یک میزان شرعی دارد در تعیین مدعی و تمییز مدعی از منکر که به آن میزان اول مدعی را از منکر تشخیص می‌دهد، قاضی شاک در واقعه است، می‌بیند در این واقعه‌ای که شاک است، او می‌گوید این می‌گوید، کدام یکی است، شاک در مقابل یقین و جزم، ظنّ اینها به درد نمی‌خورد، شک حساب می‌شود. اگر شاک است در این صورت وقتی که شاک است به حجتی که درباره شاک است رجوع می‌کند، آن حجت اینجا استضحاب است، می‌گوید توی قاضی که اینها اقرار کرده است معلوم است او سابقاً می‌دید، شک می‌کنی موقع جنایت هم می‌دید یا نه؛ لا تغمز یقین به الشک، حجت می‌گوید می‌دید.

 بدان جهت آنکه خلاف حجت عند القاضی را که شاک است ادعا می‌کند خلاف حجت را باید بینه بیاورد. می‌گوید دلیل بیاور که از استصحاب رفعیت کنم. وقتی که او دلیل آورد، می‌گوید تو مدعی هستی خلاف حجت را می‌گوئی اثبات کن بیّنه است انما اقضی بینکم بالبیّنات و الایمان، بیّنه بیاور. اگر بیّنه آورد، اثبات می‌کند که کور بود ثلث دیه را باید بدهد، این خصم کرد عینی را که غیر باصره بود ثلث دیه؛ اگر بیّنه نتوانست بیاورد، منکر طرفش که می‌گوید من بینا بود منکر است قولش هم مطابق اصل است او مدعی نیست می‌گوید: ایّها المنکر انما اقضی بینکم بالبیّنات و الایمان، اگر او بیّنه نیاورد نوبت به حلف تو می‌رسد. قسم می‌خوری؟ او هم می‌گوید قسم می‌خورم می‌گوید چون چشم او را کور کردی تمام دیه نفس را باید بدهی. مشهور این‌طور می‌گوید.

و اما اگر نه قاضی نمی‌داند از اول این بینا بود یا نبود، احتمال می‌دهد که مادر زادی بود، اینجا می‌گویند قاضی تمسک می‌کند به اصالت البرائه ذمه؛ ثلث دیه را یقیناً جانی ضامن است استصحاب ندارد که حالت سابقه ندارد، در ما نحن فیه حجت اصل براعت است اصالت برائة ذمه، آن که جانی است یقیناً ثلث را ضامن است، عین اگر عین باصره باشد ثلث را باید بدهد با دو ثلث دیگر؛ غیر باصره باشد باید ثلث را بدهد. منتهی قاضی شک می‌کند آیا ذمه این جانی به دو ثلث دیگر هم مشغول شده یا نه او می‌گوید اصالة براعته الذمه، ذمه‌اش مشغول نشده. آن وقت قاضی رو می‌کند به  شخصی که اعما است که می‌گوید می‌دید چشمم الان اعما شده‌ام؛ می‌گوید: تو بیّنه بیاور که سابقاً بصیر بودی. نیاوردی قسم می‌خورد ثلث دیه می‌دهد. ولکن این حرف را ولو مشهور ملتزم شده است؛ ولکن نمی‌شود روی قوائد درست کرد، چرا؟ چون اینجا جای اصالت البرائه نیست. اصل در انسان دو تا امر است، اختصاص ندارد به انسان حتی در انسان دو تا است، و الا یکی از آنها در سایر اشیاء است. اصل در انسان حرّیت است و سلامت، بدان جهت شما حیوانی را خریدید در جوان هم اصالت سلامت است، بردید یک عیب در او ظاهر شد که حین العقد این عیب بود می‌آوریم فسق می‌کنید. می‌گویید یا عرشش را بده یا فسق کند، فسق می‌کنید، چرا؟ چون شما می‌گوید من به اصالت سلامه خریدم. اصالت السلامه یک اصل عقلایی است که عند الشک در اینکه شیء فاسد بود یا صحیح بود بنابر او می‌گذارد. این یک اصل مسلمی است. بدان جهت قاضی در ما نحن فیه می‌گوید نمی‌دانم این آدم مجنی الیه سالم و صحیح بود چشمش یا نه؛ اصالت الصحه می‌گوید صحیح بود.

باز قول او که می‌گوید چشمم می‌دید او مطابق با اصل است. اصالت السلامه به اصالت البرائه حکومت دارد نوبت به اصالت البرائه نمی‌رسد، اصالت السلامه می‌گوید چشم صحیح بود و جنایت بر چشم صحیح وارد شده است. بدان جهت در ما نحن فیه دیه کامله است. این را در لسان هم حفظ کنید که ان شاء الله هفته آتیه نوبت به جنایت لسانی می‌رسد، همین دعوا آنجا پیاده می‌شود که یکی می‌گوید من حرف می‌زدم تو این‌طور کردی که لال شدم، نه می‌گوید تو از اول لال بودی من زبان لال را بریده‌ام. اگر زبان لال را ببرد ثلث دیه است، اگر زبان صحیح کامل را ببرد تمام دیه است، الکلام الکلام آنجا هم همین صحت می‌شود و قول آنکه می‌گوید چشمم صحیح است مقدم است. بعد از اینکه این مقدمه را گفتم ذهن را حاضر کردم در لسان وقتی که به زبان خسارت وارد می‌شود این‌طور است که می‌گوید: اگر زبان زبان صحیح بشود تمام دیه است، اگر زبان زبان اخرس بشود ثلث دیه است؛ وقتی که زبان زبان صحیح شد او را استیصال کرد، دو تا جنایت است، یکی جنایت است که نطق را از بین برده جنایت بر منافع دیگر نمی‌تواند حرف بزند کسی که زبانش رفت دیگر حرف نمی‌تواند بزند؛ هم اینکه عضو خارجی قطع شده این دو تا دیه دارد یا یک دیه دارد؟ در گوش گفتیم دو تا دیه دارد شخصی دو تا گوش را قطع کرد آن قوة سامعه از بین رفت. دو تا دیه باید بدهد؛ و لکن در این لسان این‌طور گفته شده است و منشأش هم گفته‌اند دلالت روایت است تا ببینیم چه می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا