درس پنجم – سلسله دروس شهادات
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
نتیجهی کلام این شد شهادة المخالف نزد قاضی عدل بر علیه مؤمن یا بر علیه غیر المؤمن عند المشهور مسموع نیست. ولکن آن که ما به حسب ادّله تمام کردیم این است که شهادت مخالف بر مؤمن نزد قاضی العدل در صورتی که آن شاهد مخالف از قبیل جاهل مقصر بوده باشد او لا یُسْمع! و اما در جایی که شهادت مخالف اشد که آن مسلم مخالف که مشهود علیه است شهادت شاهد را تمام میدانند. حیث آن که عدل است به نظر او مخالف عدل است، اینجا تمسک به قاعده الزام شده بود که گفتیم قاعدهی الزام تمام نیست. اما میشود به سیره علی (علی علیه السلام) اخذ کرد.
در این مقام یک کلامی که از صاحب الجواهر (قدسَ الله سره) هست، ایشان تمسک فرمودهاند شهادت مخالف لا تُسْمَع بلا فرقٍ، بین اینکه مخالف از قبیل جاهل مقصر بوده باشد یا از قبیل جاهل قاصر بوده باشد و بلا فرقٍ ما بین اینکه مشهود علیه مؤمن بوده باشد یا مخالف بوده باشد. اصل معتبر است در شهادت شاهد که مسموع میشود نزد قاضی العدل، او باید امامی اثنی عشری بوده باشد، زائداً بر وقت العدالة که اعتبارش خواهد آمد.
ایشان در این دعوای خودشان تمسک کرده است، به این دلیل که این دلیل در حقیقت آن صحیحهای است که وارد شده است در شهادت ناصبی در باب الطلاق که در باب طلاق معتبر است، آن طلاق عند حضور العدلین جاری شود، شرط صحت طلاق علی ما تقّدم است، در این صحیحهی مبارکه از امام (علیه السلام) سؤال شده است اگر شخصی که طلاق میدهد البته متعلق به آن شخص مؤمن است. اگر شاهدش دو تا ناصبی بودند، حکم این چطور است؟ آنجا امام (علیه السلام) در جواب اینطور فرمودهاند وسائل جلد 18، صفحهی 390، باب41 ، از ابواب الشهاداة روایت پنجم است. «وَبِإِسْنَادِهِ» صدوق به اسنادش نقل میکند «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ»؛ كه سابقاً ذکر کردیم سند صدوق به عبدالله ابن مغیره سند صحیحی است، آنجا دارد: «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا (علیه السلام)»؛ عبدالله ابن مغیره از اجّلا است و از اصحاب امام رضا (سلام الله علیه) است. «رَجُلٌ طَّلَقَ اِمْرَأتهُ وَ اشْهَدَ شاهدین ناصبییِن»، دو شاهد ناصبی گرفته است، «قَالَ كُلُّ مَنْ وُلِدَ عَلَى الْفِطْرَةِ» هر کسی که مولود بر فطره بوده باشد «وَ عُرِفَ بِالصَّلَاحِ فِي نَفْسِهِ»؛ و خودش هم صالح بوده باشد یعنی، صالح بودنش معلوم و محرز بوده باشد، «جَازَتْ شَهَادَتُهُ»؛ شهادتش مسموع است.
ایشان فرموده است این صحیحه میگوید: کسی که علي الفطرة، بوده باشد و معروف بالصلاح بوده باشد، او شهادتش مقبول است. ایشان فرموده است به این روایت منضم کنید روایت و آن که وارد شده است، آن که علي الفطرة است ما اهل بیت و شیعیان ما هستیم؛ غیرُنا لیست علي الفطرة. این روایت وارد شده است، جلد 6 است، صفحه 383، باب 4 من الانفال است، وما یَختصُ بالامام (علیه السلام) آنجا روایت، روایت 14 است «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ» در این سند شیخ (شیخ الطایفه) به کتاب علی ابن الحسن الفضال اشکالی هست. این روایت آن اشکال را دارد. همهی سندها به علی ابن حسن الفضال اشکال ندارد، این سند اشکال دارد و وجهش را انشا الله میگوییم که در سندش محمد ابن علی ابن زبیر واقع است، چون شیخ سندش را که گفته است کلُ ما رَوَیْتُه فی هذا الکتاب؛ یعنی در کتاب تهذیب عن علی ابن الحسن الفضال فقط رَأیْتُه عن احمد ابن عبدون که ابن الحاشر است و از اجلا است، عن محمد ابن علی ابن زبیر (این محمد ابن علی ابن زبیر توثیق ندارد) بدان جهت این اشکال در سند شیخ به کتاب علی ابن الحسن الفضال است؛ ولکن در بعضی روایاتی که از این علی ابن الحسن الفضال نقل میکند، سند دیگری هم آنجا هست که توضیحش را در موردش میگوییم؛ که آنجا به واسطهی او آن روایت معتبر میشود. اینجا دارد «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ»؛ این جعفر ابن محمد ابن الحکیم ظاهراً شخص معتبری است؛ چون در اسناد کامل الزیاره واقع شده است. بله کشی نقل کرده است که سَمِعْتُ عن رجل، که آن رجل فعلاً در ذهنم نیست، أنهُ لیس بشیءٍ، این جعفر ابن محمد ابن حکیم آدم حسابی نیست.
ولکن آن فرمایش کشی که میگوید: سَمِعْتُ عن رجل، كه فعلا در ذهنم نیست چه كسی بود، بدان جهت او اعتبار نمیشود، یک روایت و خبر مرسلی میشود، بدان جهت جعفر ابن محمد ابن حکیمش هم اعتبار دارد. «عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو الْخَثْعَمِيِّ» که از اجلا است و از اصحاب امام صادق (سلام الله علیه) است، «عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ النَّصْرِيِّ» حارث ابن مغیره نصری از اصحاب امام باقر و از اصحاب امام صادق (علیهما السلام) است، ظاهراً در زمان امام صادق هم فوت کرده است. این شخص جلیلی است که خیلی جلالت دارد که امام صادق مردم را به این شخص سفارش کرده است. دارد بر اینكه: «دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام)» این حارث ابن مغیره میگوید وارد شدم به مجلس ابی جعفر (علیه السلام)، «فَجَلَسْتُ عِنْدَهُ» نزدش نشسته بودم «فَإِذَا نَجِيَّةُ قَدِ اسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ» نجیّه اسم شخصی بوده است، اذن خواستند که او بیاید داخل مجلس شود، «فَأَذِنَ لَهُ» امام (علیه السلام) اجازه داد. «فَدَخَلَ فَجَثَا عَلَى رُكْبَتَيْهِ» او روی دو زانویش نشست، «ثُمَّ قَالَ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ وَ اللَّهِ مَا أُرِيدُ بِهَا إِلَّا فَكَاكَ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ»؛ من یک سؤالی دارم خیال نکنید من یک غرضی دارم شیطنتی میخواهم بکنم، میخواهم خودم را از آتش نجات دهم. «فَكَأَنَّهُ رَقَّ لَهُ» و حارث میگوید که امام دلش به حال او سوخت، دید شخصی است که برای خودش سؤال میکند، قصد سوئی ندارد. «فَاسْتَوَى جَالِساً»؛ امام (علیه السلام) هم نشست «فَقَالَ يَا نَجِيَّةُ سَلْنِي»؛ هر چه میخواهی بپرس! «فَلَا تَسْأَلُنِي عَنْ شَيْءٍ إِلَّا أَخْبَرْتُكَ بِهِ»؛ هر چه بپرسی واقعش را میگویم. تقیه نمیکنم. «قَالَ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا تَقُولُ فِي فُلَانٍ وَ فُلَانٍ»
قال: جُعِلْتُ فداک! ما تقول فی فلانٍ و فلانٍ، دربارهی این دو نفر شما چه میگویید؟ معلوم است که از چه کسی سؤال میکند. «قَالَ يَا نَجِيَّةُ إِنَّ لَنَا الْخُمُسَ فِي كِتَابِ اللَّهِ- وَ لَنَا الْأَنْفَالَ وَ لَنَا صَفْوَ الْمَالِ وَ هُمَا وَ اللَّهِ أَوَّلُ مَنْ ظَلَمَنَا حَقَّنَا فِي كِتَابِ اللَّهِ- إِلَى أَنْ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّا قَدْ أَحْلَلْنَا ذَلِكَ لِشِيعَتِنَا»؛ همان که عرض کردیم خمس در دسته دوم تحلیل شده است. تفصیلش در باب خمس است. «ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْنَا بِوَجْهِهِ فَقَالَ يَا نَجِيَّةُ مَا عَلَى فِطْرَةِ إِبْرَاهِيمَ غَيْرُنَا وَ غَيْرُ شِيعَتِنَا»؛ در فطرت ابراهیم غیر از ما و شیعیان ما نیست.
این روایت را منضم به آن روایت کنید صاحب جواهر منضم کرده است فرموده است از این صحیحهی متقدمه که خواندیم از آن صحیحه به تنهایی یا به ضمیمهی «ما وَرَدَ ما علِی الفطرة غیرُنا وغِیرُ شیعتُنا» به صراحت فهمیده میشود آن کسی که شیعه نبوده باشد و غیرنا بوده باشد او داخل فطرت نیست. فطرتی که اگر عرفان صلاح شود از او که امام در آن روایت فرمود: «مَنْ وُلِدَ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ عُرِفَ بِالصَّلَاح منه»؛ آن که داخل فطرت میشود و صلاح از او معلوم میشود او شیعهی عادل است و اما غیر شیعهی عادل، یعنی مخالف و اما المخالف، او پس عین الفساد است. این کلامی است که صاحب جواهر فرموده و به این هم استدلال کرده است مطلب را تمام کرده است. عرض میکنم این استدلال تمام نیست. اولاً اشاره کردم این روایت مِن حیث السند ضعف دارد؛ و ثانیاً، در این روایت خمس که انفال است، این فطرتی كه است، فطرت فعلی را میگوید. آن کسی که فعلاً فطرت ابراهیم را دارد ما علي الفطرة، یعنی: بالفعل. ما علي الفطرة بالفعل اِلّا نحنَ وشیعتُنا، روایت اینطور بود. فرمود: «يَا نَجِيَّةُ مَا عَلَى فِطْرَةِ إِبْرَاهِيمَ غَيْرُنَا وَ غَيْرُ شِيعَتِنَا»؛ یعنی آن که فطرت فعلیهی ابراهیم را دارد، او غیر از ما و غیر از شیعیان ما کسی دیگری نیست او مربوط است به تحلیل الخمس و انفال و امثال ذلک. در موضوع شهادت نیست.
اینکه در موضوع شهادت است و در روایت ذکر شده است فطرت، فطرت ابراهیمی نیست؛ فطرت، فطرت ولادتی است. میگوید: «کلُ مَنْ وُلِد علي الفطرة»، هر کسی که مولود بر فطرت بوده باشد «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّه[1]» این فطرت، فطرت ولادتی است و این فطرت ولادتی در همهی انسانها هست. در همه مولودها هست که «مَا مِنْ مَوْلُودٍ إِلَّا يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَيُنَصِّرَانِهِ» در همهی این مولودها هست. فطرت، فطرت ولادتی است. این معلوم میشود کسی که مولود بر فطرت شد یعنی انسان شد و خیر از او معلوم شد شهادتش مقبول میشود. عامی اگر جاهل قاصر بوده باشد و إلا اگر مقصر بوده باشد که فساد از او معلوم میشود. جاهل قاصر بوده باشد و خیر و صلاح از او معلوم شود این داخل این روایت است. تطبیق این کبري به مورد سؤال نوع تقیتِین است. امام (علیه السلام) در تطبیق تقیه فرموده. چون ناصبی شهادتش مسموع نیست. ان شاء الله خواهد آمد از شرایط شهادت علي المسلم اسلام است. کافر شهادتش علي المسلم مسموع نیست. و ناصب اشد کفار و انجس الکفار است. انشا الله در بحث نجاست ناصب و نجاست کفار بحث خواهیم کرد. به حسب الروایات اشد کفار است. ناصبی شهادتش مسموع نیست در طلاق هم تحمل الشهادت شرط است، این به درد نمیخورد.
ولکن نوع تقیه فرموده است چون اینکه اگر بگوید این نمیشود یک کبريی کلی فرموده که: یفهَمُهُ اهلُ الفهم، مثل آن که از امام (علیه السلام) که سؤال کرد اگر این خلیفه حکم کرد که فطر است ما صوم را افطار کنیم یا نه؟ فرمود: «ذلك علی السلطانین افطر افطرنا إن صام صمنا» حکم به اینکه روزه بگیرید یا افطار کنید برای سلطان است یعنی سلطان به حق. ولکن آن اینطور فهمید که این را میگوید او اشکال ندارد. امام (علیه السلام) ربّما در تطبیق الکبري یك مورد رعایت تقیه را میکند. این هم از این قبیل است قطعاً چون ناصبی لاحق به کفار و اشد من الکفار است و انشا الله بحث خواهیم کرد که شهادت کافر بر مسلم مسموع نیست. کافر قاصر بوده باشد یا مقصر بوده باشد فرقی هم نمیکند. هذا کلُهُ نسبت به سماع شهادة المخالف، و اینکه ایمان در شاهد شرط است.
همان فطرت توحیدی که انسان قبول میکند قبول دین حق را میکند. فطرت انسان اینطور است، این در كلیه انسانها است، هر انسانی که به دنیا میآید این فطرت خلقی «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها[2]» در تمامی مردم هست. ثُمَ او را گمراه میکنند و از فطرت خارج میشود. آن که در روایت خمس و انفال وارد است آن برای انسانی است که فعلاً فطرت ابراهیم را دارد. قبول میکنیم که آنها ندارند، فقط شیعه است، شیعهی ائمه است. او موضوع قبول شهادت نیست. او برای تحلیل انفال است و آن که در شهادت است «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» است کلُ مَنْ وُلِدَ علي الفطره است. خدا هم همینطور است، خدا هم اینطور نیست که کافر را کافر خلق کند، او را هم طوری خلق کرده است که او در فطرت دارد که حق را میپذیرد؛ هر کسی که اینطور بوده باشد ثُمَ کبیر شود و از او صلاح معلوم شود، شهادت او مسموع میشود.
پرسش:
[…]پاسخ:
شك نمیكند؛ یعنی كل انسان کلُّ مَنْ يَمْشِي برِجْلَيْه همینطور است، مشی برجلیه کل من الصلاح مثل او است پس اشتراط نیست، اون بیان موضوع است. موضوع قبول شهادت کل انسانی است که عُرفَ منه الخیر.
پرسش:
[…]پاسخ:
شما این را شرط میكند روایت ندارد اگر برگشته باشد عرف من الفساد است. ما مقصرش را که نگفتیم مقصرش هم همینطور است، مخالف مقصر لا تُسْمعْ! کلام این بود که ایمان شرط بوده باشد در شاهد به نحوی که اگر هم قاصر بوده باشد لا تُسْمع، کلام در این بود. و خیر هم از او جاهل قاصر معلوم شود لا تسمعْ.
بعد محقق (قدس الله سرَه) شروع میکند اینکه گفتیم مخالف شهادتش مسموع نیست، کَأنّ به طریق اولي معلوم شد که کافر شهادتش علي المسلم مسموع نمیشود. این دیگر به طریق اولویت معلوم میشود. از اینکه لاحق کردیم به مخالف به طریق اولویت، یک صورت استثناء شده است. آن جایی که کافر به وصیت شهادت دهد؛ وصیتی را که موصی مسلم کرده است. این را استثناء میکنند. ما برای این که اطراف مسئله را احاطه کنیم در سه مقام بحث خواهیم کرد:
مقام اول عبارت از این است که شهادت المسلم یعنی مسلمانی که گفتیم با شرایط دیگرش، اثنی عشری باشد، عدل باشد، شهادت مسلم علي جمیع الفرق و علي جمیع اهل الادیان نزد قاضی عدل مسموع است. قاضی عدل باید شهادتش را باید قبول کند؛ و شهادت اهل الادیان بر علیه مسلم عند القاضی العدل مسموع نمیشود. هر چه بوده باشد، نصرانی باشد، یهودی باشد، مجوسی باشد، از اهل کتاب نبوده باشد، یا مثل آن ناصبی بوده باشد کما ذَکَرْنا، کفار شهادتشان بر مسلمین نافذ نیست. مِن غیر فرقٍ، مسلمان مخالف بوده باشد یا مؤمن بوده باشد. و اما شهادت المسلم که سایر شرایط را دارد، ایمان و عدالت را دارد، اگر آن ایمان خاص را ندارد جاهل قاصر است عدالت و خیّر بودن را داشته باشد، این دربارهی تمام فِرق نافذ است. این مقام اولی است که باید بحث کنیم.
مقام ثانی این است اینکه گفتیم شهادت کفار بر مسلمان نافذ نیست یک مورد استثناء دارد که شهادت الکافر علي الوصیت است، وصیتی را که موصی مسلم کرده است، این شهادت مسموع است، این مقام ثانی است.
مقام ثالث این است که «شهادة الکفار بعضهم علي بعضٍ الآخر»، آیا این مسموع است یا مسموع نیست؟ «شهادة الکفار بعضهم علي بعضٍ الآخر» این سه مقام را اگر با فروعاتش بحث کردیم انشا الله مطلب مِن اولِه اِلي آخره واضح میشود. فعلاً کلام ما در مقام اول است که محقق آن صریحاً متعرض نشده است؛ ولکن از فحوای کلامش معلوم است.
مقام اول «شهادة المسلم» است مسلمی که سایر شرایط را دارد علي الکفار نافذ است، عند القاضی العدل ولکن شهادة الکفارعند القاضی العدل بر علیه مسلمان نافذ نیست، مِن غیر فرقٍ ما بین اینکه مؤمن بوده باشد آن مسلم یا مخالف بوده باشد. این حکم کَأنّ متسالمٌ علیه است. جای خدشهای هم در بین نیست و مخالفی هم در این مقام از کسی ظاهر نشده است. روایات دلالت بر این معنا میکند به کمال الوضوح و کمال الدلاله از روایاتی که دلالت میکند بر این حکم، روایت ابی عبیده حذا، جلد 17، باب 38، ص 384، روایت اول است.«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ» یک سند دیگر دارد «وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ» محمد ابن یعقوب باز نقل میکند از صاحب التفسیر که علی ابن ابراهیم است «عَنْ أَبِيهِ» از پدرش این دو سند «جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ» یعنی سهل ابن زیاد و پدر علی ابن ابراهیم از حسن ابن محبوب نقل میکند، سند هم گفتیم که یکی صحیح است. «عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ» که از اجلّا است، «حسن ابن محبوب عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ» از اصحاب امام صادق (سلام الله عليه) از اجلّا است، نقل میکند از: «عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)» این همان ابی عبیدهی حذا که زیاد ابن عیسي یا زیاد ابن منذر است که از اجلّا است. خودش از امام باقر و امام صادق (سلام الله علیهما) روایت دارد ظاهراً ایشان با امام باقر (علیه السلام) در راه مکه همسفر بوده است و یک کتابی هم دارد که راوی این کتاب علی ابن رئاب است، این علی ابن رئاب کتاب او را نقل میکند، سند تمام است آن جا دارد که «قَالَ: تَجُوزُ شَهَادَةُ الْمُسْلِمِينَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْمِلَلِ»؛ شهادت مسلمین بر جمیع اهل الملل نافذ است، تجوز یعنی نافذ است. «وَ لَا تَجُوزُ شَهَادَةُ أَهْلِ الذِّمَّةِ عَلَى الْمُسْلِمِينَ»؛ اهل ذمه شهادتشان بر مسلمین نافذ نیست. اهل ذمه وقتی که شهادتشان بر علیه مسلمین نافذ نشد، غیر اهل ذمه به طریق اولي میشود. والله العالم که اهل ذمه را آنجا امام (علیه السلام) قید فرموده است چون اگر ابتلا اگر میشد به این شهادت اهل ذمه ابتلا میشد که ما بین مسلمین بودند، معاشرت با مسلمین داشتند بدان جهت است و الّا وقتی که اهل ذمه شهادتش بر مسلمین نافذ نشد آنها دیگر به طریق اولي نمیشود. این صحیحه دلیل است. این حرف ما دو قسمت داشت شهادت مسلمان علیه کفار نافذ است، شهادت کفار بر علیه مسلمان نافذ نیست. این یک قسمت بود، قسمت دیگر هم شهادت مسلمان بر علیه کفار نافذ است. به این قسمت دوم که شهادت مسلمان بر کفار نافذ است، این روایت دوم دلیل میشود.
پرسش:
[…]پاسخ:
در كافر مطلقا میپذیریم. اینجا دارد «تَجُوزُ شَهَادَةُ الْمُسْلِمِينَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْمِلَلِ» یعنی ادیان.
پرسش:
[…]پاسخ:
گفتیم شرایطش را داشته باشد مقصر داخل فاسق است، تَجُوزُ شَهَادَةُ الْمُسْلِمِينَ نه اینکه فقط مسلمان تنها مسلمین یعنی که سایر شرایط شهادتش هم معتبر است و باید داشته باشد، باید مسلمین عدل بوده باشند، مسلمین خیّر بوده باشند؛ و شرایط دیگری که در شاهد خواهیم گفت. مرد بوده باشد، زن فایده ندارد مگر در مواردی که شهادت زن مسموع است. غرض این است که اسلام برای شاهد فضل و فضیلت میآورد، کفر اینطور نیست. «تَجُوزُ شَهَادَةُ الْمُسْلِمِينَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْمِلَلِ وَ لَا تَجُوزُ شَهَادَةُ أَهْلِ الذِّمَّةِ عَلَى الْمُسْلِمِينَ» اهل ذمه شهادتشان بر علیه مسلمین نافذ نیست، اینکه مسلم شهادتش بر علیه كفار مسموع است این دلالت دارد روایت سوم که صحیحهی محمد ابن مسلم است. روایت سوم در همین باب. «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ». كه سندش صحیح است، حسن ابن محبوب را گفتیم «عَنِ الْعَلَاءِ» علا ابن رزین است، که راوی از محمد ابن مسلم است، «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: تَجُوزُ شَهَادَةُ الْمَمْلُوكِ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ» عبدی که مسلمان است شهادتش مسموع است، «عَلَى أَهْلِ الْكِتَابِ» بر اهل کتاب، یعنی شهادت مسلم بر کفار نافذ است.
اما آن جایی که شهادت کفار بر مسلمان نافذ نیست علاوه بر این روایتی که گفتیم، بحث کردیم روایاتی که وارد شده است در اینکه نصرانی، یهودی، یا غیر، مجوسی در حال یهودیت، نصرانیت، مجوسیت، تحمل شهادت کند بعد مسلمان شود شهادت دهد شهادتش مسموع است که شرط شده است اِذا اسلم و بعد الاسلام، شهادت داد و خیر از او معلوم شد مسموع میشود، این دلالت میکند که در حال کفر بر علیه مسلمان شهادت بدهد شهادتش مسموع نیست.
روایاتی که وارد شده است نصرانی یا یهودی یا مجوسی اگر در حال کفر متحمل شهادت شد بر علیه مسلمانی در مقام ادا اگر مسلمان شد و خیر از او معلوم شد بله، شهادتش مسموع میشود. این که امام (علیه السلام) در سماعش شرط کرده که اِذا اسلمَ، مسلمان شود، مقتضای شرط این است که قبل از اسلام شهادتش مسموع نیست. مثل این معتبره سکونی که الآن میخوانم. معتبره سکونی در باب 39 از ابواب شهادت و روایت 5 است «وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ» و عنه کلینی از علی ابن ابراهیم از پدرش نقل میکند «عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) (الْيَهُودِيُّ وَ النَّصْرَانِيُّ إِذَا أُشْهِدُوا)» وقتی که آنها متحمل شهادت شدند آنها را شاهد گرفتند «ثُمَّ أَسْلَمُوا». قید در کلام امام (علیه السلام) است، «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) (الْيَهُودِيُّ وَ النَّصْرَانِيُّ إِذَا أُشْهِدُوا) ثُمَّ أَسْلَمُوا جَازَتْ شَهَادَتُهُمْ جازت شهادتُهُم» بعد اگر مسلمان شوند شهادتشان مسموع است. این معنایش این است که قبل از اسلام شهادتشان مسموع نیست. اینجا یک نکتهای هم بگویم این مسئله در ضمن حل شود. کسی نگوید این روایات معارض است یعنی روایاتی که کافر در حالت کفر متحمل شهادت شود، بعد مسلمان شود، شهادت دهد. سابقاً گفتیم مسموع است، الآن هم میگوییم مسموع است. نگوید کسی که این روایات معارض است این روایت معتبره و مثل المعتبره معارض است با صحیحهی جمیل که الآن این صحیحهی جمیل را میخوانم. صحیحهی جمیل روایت 7 است، در باب 39، «وَ عَنْهُ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ» شیخ طوسی به سندش از کتاب حسین ابن سعید اهوازی نقل میکند، حسین ابن سعید هم از ابن ابی عمیر نقل میکند، «عَنْ جَمِيلٍ» این جمیل ابن دراج است که کتابی دارد که راوی کتابش ابن ابی عمیر است كه از اصحاب امام صادق (علیه السلام) و از اجلّا است «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ نَصْرَانِيٍّ أُشْهِدَ عَلَى شَهَادَةٍ»؛ او را بر قضیهای شاهد گرفتند «ثُمَّ أَسْلَمَ، بَعْدُ» بعد مسلمان شد «أَ تَجُوزُ شَهَادَتُهُ » بعد از مسلمان شدنش شهادتش نافذ است یا نه؟ «قَالَ لَا» امام (علیه السلام) فرمود نه! آن روایت معارضه میکند. این را نفرمایید، چرا؟ چون این روایت حمل میشود به آن صورتی که بعد الاسلام خیری و عدلی از او معلوم نشود و آن روایت سابق که میگفت قبول میشود، علی (علیه السلام) فرمود قبول میشود. آن هم حمل میشود به آن صورتی که از او خیر عدل معلوم بشود شاهد جمع میخواهد.
پرسش:
نصرانی است یا مسلمان شده
پاسخ:
مسلمان شده است بعد از اداء شهادت است. «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ نَصْرَانِيٍّ أُشْهِدَ عَلَى شَهَادَةٍ» این تحمل است. «ثُمَّ أَسْلَمَ بَعْدُ»، بعد مسلمان شد، «أَ تَجُوزُ شَهَادَتُهُ»؟ شهادتش مسموع است یا نه؟ «قَالَ لَا» فرمود نه. این روایت حمل میشود به آن صورتی که تحمل که کرده است و بعد مسلمان شده است اگر اداء شهادت که میکند خیر از او معلوم نیست. به قرینه چه چیز؟ به قرینه صحیحه محمد ابن مسلم که روایت اول که در باب 39 است الآن میخوانم. «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام) عَنِ الذِّمِّيِّ- وَ الْعَبْدِ يُشْهَدَانِ عَلَى شَهَادَةٍ» این همان تحمل است «ثُمَّ يُسْلِمُ الذِّمِّيُّ» اسلام میآورد و یا «وَ يُعْتَقُ الْعَبْدُ أَ تَجُوزُ شَهَادَتُهُمَا عَلَى مَا كَانَا أُشْهِدَا عَلَيْهِ» آیا به آن شهادت، اگر شهادت بدهد قبول است یانه؟ «قَالَ نَعَمْ إِذَا عُلِمَ مِنْهُمَا بَعْدَ ذَلِكَ خَيْرٌ جَازَتْ شَهَادَتُهُمَا» بعد از اینکه مسلمان شدند خیر معلوم شد شهادتش مسموع است. این تقیید در این روایت شاهد جمع است ما بین آن دو طایفه اولی؛ پس ما در مقام اول اشکالی نداریم که کافر شهادتش در حال کفر، كه در حال کفر اداء شهادت کند، در حال تحمل کافر باشد اشکال ندارد. در حال اداء الشهاده کافر بوده باشد این شهادتش بر مسلم نافذ نیست، و اما شهادة المسلم که سایر شرایط را دارد بر تمام اهل الادیان نافذ است این مقام اول حرفی ندارد.
پرسش:
[…]پاسخ:
اقا قضیه حقیقیه است، اگر میدید ویا نمیدید آن را خدا میداند.
پرسش:
فور لازم است؟
پاسخ:
فور لازم نیست ده روز است مسلمان شده هر روز در نماز جماعت الله اكبر را بلندتر از همه میگوید. و علم منه خیر شد، وقتی كه اینطور شد ما حرامی هم از او در این مدت ندیدیم.
اما الکلام فی المقام الثانی مقام ثانی این است این کافری که گفتیم شهادتش بر علیه مسلم نافذ نیست، اگر موصی مسلمان بوده باشد و آن وصیتی که موصی مسلم کرده کافر او را متحمل شده است، بعد این موصی در وصیتی که کرده است اثبات این وصیت محل ابتلا شد نزد قاضی رفت که شاهد مسلمان نیست از عدول مسلمین که به این شهادت موصی شهادت دهد. اصحاب اینطور فرمودهاند اگر دو کافر شهادت دهد آن شهادت نافذ میشود، شهادتی که موصی مسلمان است کافر اگر به آن وصیت شهادت دهد در صورتی که اثبات آن وصیت محل حاجت بوده باشد و عدول از مسلمین در بین نبوده باشد شهادت این کفار مسموع است. این حکم فی الجمله در باب وصیت قطعی است که کافر بر شهادت موصی المسلم شهادت میدهد، فی الجمله مقطوع به است. هم ظاهر آیه مبارکه دلالت میکند. آن آیه مبارکهای که در سوره مائده، آن آیه شریفه هست: «أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُم» اینطور است که میفرماید باید شهادت بدهد دو «ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُم[3]» یا دو نفری که از غیر شما هستند، یعنی از کفار و از غیر مسلمین هستند. اگر آن دو نفر شهادت دهند بعد هم میفرماید قید دارد در آیهی شریفه، «أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْض[4]» که ظاهرش این است که این قضیه وصیت در حال سفر بوده باشد که بعضیها گفتهاند بعد متعرض میشویم انشا الله شرطش این است که جماعتی گفتهاند در مقابل مشهور در صورتی که این وصیت مسلم در سفر بوده باشد شهادت کفار نافذ است. اخذ به ظاهر آیه و بعضی از روایات است.
پس این اصل الحکم هم آیه دلالت میکند، هم روایات دلالت میکند. از روایات یکی دو تا را هم بخوانم که معلوم شود. از روایات وسائل جلد 13، باب 30 از احکام الوصایا است. صحیحهی ضریس کناسی است. روایت اول است صفحه 390، «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَزَّازِ عَنْ ضُرَيْسٍ الْكُنَاسِيِّ» ابو ایوب خزاز همان ابراهیم ابن عثمان است یا ابراهیم ابن عیسي است که از اجلّا است. نقل میکند از ضریس کناسی که ایشان هم از اجلّا است، همه رواتش از اجلّا هستند. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (علیه السلام) عَنْ شَهَادَةِ أَهْلِ الْمِلَلِ» من سؤال کردم از اما باقر (علیه السلام) از شهادت اهل ادیان، «هَلْ تَجُوزُ عَلَى رَجُلٍ مُسْلِمٍ» آیا نافذ است بر علیه رجل مسلمانی، «مِنْ غَيْرِ أَهْلِ مِلَّتِهِمْ»؛ که اهل ملت آنها نیست، آنها کفارند او مسلمان است، «فَقَالَ لَا إِلَّا أَنْ لَا يُوجَدَ فِي تِلْكَ الْحَالِ غَيْرُهُمْ» در آن حال غیر از کافر کس دیگر پیدا نشود. «وَ إِنْ لَمْ يُوجَدْ غَيْرُهُمْ» فقط کفار پیدا شدهاند، «جَازَتْ شَهَادَتُهُمْ فِي الْوَصِيَّةِ»، شهادت آنها فقط در وصیت نافذ است. نه در جاهای دیگر، در خصوص وصیت «لِأَنَّهُ لَا يَصْلُحُ ذَهَابُ حَقِّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وَ لَا تَبْطُلُ وَصِيَّتُهُ.» وصیت مسلمان باطل نمیشود و حقش هم از بین نمیرود. شهادت آنها مسموع است. یکی این روایت است.
یک روایت دیگر هم بخوانم روایت پنجم موثقه سماعه است «وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى» کلینی (قدس الله نفسه الشریف) نقل میکند از محمد ابن اسماعیل بندقی که از مشایخ کلینی است. نقل میکند از محمد ابن عیسي ابن عمیر «عَنْ يُونُسَ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ»؛ زرعه و سماعه واقفی هست، یونس هم همین طور است سابقاً گفتیم که یونس ابن عبد الرحمن از اجلّا است، محمد عیسي ابن عبید هم از اجلّا است، فقط موثقه تعبیر کردیم به واسطه زرعه و سماعه است. « سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ شَهَادَةِ أَهْلِ الذِّمَّةِ فَقَالَ لَا تَجُوزُ إِلَّا عَلَى أَهْلِ مِلَّتِهِمْ فَإِنْ لَمْ يُوجَدْ غَيْرُهُمْ» غیر اهل الذمه «جَازَتْ شَهَادَتُهُمْ عَلَى الْوَصِيَّةِ» شهادتشان بر وصیت مسموع است «لِأَنَّهُ لَا يَصْلُحُ ذَهَابُ حَقِّ أَحَدٍ.» اصل الحکم فی الجمله جای کلام نیست؛ ولکن اموری در مقام هست در آن امور باید بحث کنیم اولی همان است که اشاره کردیم. آیا شرط است در سماع این شهادت که موصی وصیتش در سفر بوده باشد؟ در سفری وصیت کرده و مُرد، و اما موصی اگر وصیتی در حضری کرده است، اگر این وصیت مورد اثبات شد به قول کافر ثابت نمیشود. انشا الله در امور متعددهی بحث خواهیم کرد.
[1] – سوره روم، آیه 30
[2] – سوره روم، آیه 30
[3] – سوره مائده، آیه 106
[4] – سوره مائده، آیه 106