درس پنجاه و چهارم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

…کما اینکه شاهد الاصل متحمل می­شد شهادت در واقعه­ای را که به آن واقعه عند حاكم شهادت می­داد و ابتدائاً شهادت در آن واقعه را متحمّل می­شد، بعد وقتی که از او اقامۀ شهادت را طلب کردند به آن واقعه­ای که متحمل شده بود اقامۀ شهادت می­کرد. در شاهد الفرع هم همین‌طور است، شاهد الفرع اقامۀ شهادت که نزد حاکم شرع می­کند اقامۀ شهادت بر شهادت الاصل می­کند. بدان جهت این شهادت الاصل را باید ابتدائاً و قبل الاداء و الاقامه متحمل شود.

 محقّق در شرایع برای تحمّل این شهادت که شاهد الفرع متحمّل می­شود شهادت الاصل را بر او مراتبی ذکر کرده است. اصل در این مراتب که در مقام ذکر شده است اصلش شیخ (قدس الله نفسه الشریف) است در مبسوط این مراتب را ذکر کرده است؛ و بعد هم غیر الشّیخ کأنّ ایشان را موافقت و تبعیّت کرده­اند. می­فرماید اعلی مراتب تحمّل الشهادة؛ یعنی شاهد الفرع اعلای مراتب تحمّلش این است خود شاهد الاصل از او طلب بکند که شاهد بر شهادت من بشو، به اینکه شاهد الاصل به او بگوید: إشهد علی شهادتی و أنّ فلانا، که زید است مدیونٌ لعمرو بکذا، إشهد علی شهادتی علی فلانٍ؛ یعنی علی زیدٍ لعمرو که آن زید به عمرو مدیون به کذا مثلاً به فلان مبلغ است! این اعلی المراتب است که شاهد الاصل خودش طلب کرده است دنیا وفایی ندارد، ممکن است من نباشم تو شاهد به شهادت من بشو که بانّ زیداً مدیونٌ لعمرو بکذا، این اعلی المراتب است.

 بعد مرتبۀ ثانیه که یک خورده یک پله پایین‌تر است از مراتب تحمّل این است که شاهد الفرع بشنود شاهد الاصل را که شاهد الاصل عند حاکمی شهادت می­دهد، مثلاً زید با عمرو اختلاف داشتند نزد حاکم رفته بودند زید از او دعوا شده بود که عمرو ادعا کرده بود که به من مدیون است یا فلان مالی که در ید زید است ملک من است. این شخص هم که شاهد الفرع به او می­گوییم، نزد آن حاکم شاهد الفرع حاضر بود، آنجا شنید که شاهد الاصل شهادت داد نزد آن حاکم شرع که و أنّ زیداً مدیونٌ لعمرو بکذا، این شاهد الفرع شاهد الاصل را عند الحاکم شنید، منتهی حاکم در این واقعه حکم نکرد به جهتی حكم تأخیر افتاد تا اینکه آن حاکم از بین رفت حاکم دیگری پیدا شده است که شاهد الاصل هم نیست که آن شاهد الاصلی که این شاهد الفرع شنیده بود. می­خواهد این شاهد الفرع نزد حاکم ثانی در این واقعه شهادت بدهد، تحمّلش به جهت این است که شنیده بود از شاهد الاصل که عند الحاکم شهادت می­داد. این هم مرتبۀ دوم است. چرا دوم شده است خدا می­داند ما که درست نمی­فهمیم.

 بعد می­رود پلّۀ سوم که مرتبۀ سوم که ادون من القسمین متقدمین است. این است که نه او گفته است شاهد شو به شهادت من که مرتبۀ اولی و اعلاست، نه عند الحاکم شهادت این شاهد الاصل را شنیده است، بلکه شاهد الاصل را شنیده بود مثلاً دَرِ دکان صحبت شده بود آن شاهد الاصل گفته بود من شهادت می­دهم که آن زید به عمرو مقروض است، من حاضرم شهادت بدهم خودم حاضر در واقعه بودم که او مدیون است.

 محقق طبعاً بالشیخ فی المبسوط، ابتدائا می‌فرماید: در این قسم ثالث که «یسمع شاهد الاصل یشهد و یسمع لا عند الحاکم و لا بطلبٍ من الشاهد الاصل کما فی القسمین  المتقدمین» در این صورت این سماع الشهاده دو قسم است: یک وقت این است شاهد الاصل دَرِ دکّان که صحبت می­کرد من شاهدم سبب را هم ذکر می­کرد، می­گفت: من خودم دیدم که زید از عمرو فلان مبلغ را قرض گرفت و رفت تا حال مقروض است. ایشان می­فرماید: اگر ذکر سبب بشود این مرتبه سوّم تحمّل است.

و اما گفته­اند اگر در تحمّل شاهد الاصل ذکر سبب نکند، فقط گفته بود دَرِ دکان که من شاهد هستم که زید به عمرو فلان مبلغ را مقروض است بدون ذکر سبب إن لم یصر متحملاً، در این صورت متحمّل نمی­شود؛ یعنی این‌طور شاهد فرعی که این مقدار از شاهد الاصل شنیده است این نمی­تواند شهادت بدهد و اگر شهادت هم بدهد آن حاکم نمی­تواند قبول کند، چرا؟ برای اینکه لتسامح بمثله، در مثل این موارد تسامح می­کند، خیلی­ها در مقام شوخی مثلاً به این می‌گویند: من شاهد هستم فلانی مدیون است، این شوخی می­کند جدّ ندارد؛ چون اگر ذکر سبب نشود در آن شهادت تسامح می­شود، بدان جهت و این شاهد الفرع هم که شاهد عدل است و در شهادتش باید جازم شود با احتمال تسامح در شاهد الاصل نمی­تواند متحمّل شهادت بشود؛ این تحمل حساب نمی­شود.

 محقق هم دارد که و فی الفرع، در فرع اشکال است که ذکر سبب بشود تسامح نمی­شود، ذکر سبب هم اگر قرض کرد آن هم ممکن است شوخیّا گفته باشد، بدون ذکر سبب اینها خارج در بین نمی­شوند.

 ومنهنا بعضی­ها از این ترتیب رفع ید کرده­اند، این ترتیبی را که شیخ در مبسوط فرموده و دیگران تبعیّت کرده­اند و متأخّرین آمدند گفته­اند: ملاک در تحمّل شاهد الفرع علم شاهد الفرع است به شهادت آن اصل! اگر علم داشته باشد یعنی جزم داشته باشد، علم وجدانی داشته باشد بر اینکه شاهد الاصل شهادت داد، در این صورت متحمّل می­شود اگر علم پیدا کرد. به گفتۀ ما لعلّ مرادشان هم علم حسّی است که خودش آن شهادت اصل را شنید نه مجرّد علمش، شهادت شاهد الاصل را شنید که او گفت: زید مدیون است بعمرو بکذا. آن وقت یک بحثی واقع می­شود؛ بحث این است که این از کجا علم وجدانی پیدا بکند که شاهد الاصل دارد شهادت می­دهد؟ نه لعلّ احتمال این است که این شهادت نیست، احتمال اینکه شاید شوخی می­کند، مزاحاً می­گوید، آن به نحو شهادت نمی­گوید. این را از کجا این علم پیدا کند؟ خود شاهد الاصل هم بگوید شاهد شو احتمال شوخی در او هم هست، از کجا این علم وجدانی ملک که نیست، ملک که نیست، عالم به سرّ و خفیّات که این شخص نیست، از کجا علم پیدا بکند که این شاهد الاصل شهادت می­دهد؟

پرسش:

[…]

پاسخ:

 عادل شوخی نمی­کند! در اول صبح چهار شنبه چه می‌گویی عادل مگر شوخی نمی‌كند؟ این یك. این از کجا علم وجدانی پیدا کرد که این کسی که شاهد الاصل است که شهادت می­دهد این شهادت است، در او مزاحی نیست، امر آخری نیست؟ اینها گفتند علم وجدانی معتبر است باید جزم داشته باشد، نمی­دانم جواهر را مطالعه کردید یا نه، مرادشان از علم، علم وجدانی حقیقی است که صورت علمی داشته باشد ماهو بالحمل الشّایع علماً، او را داشته باشد که او دارد شهادت می­دهد. این از کجا علم پیدا کند؟ چه فرق است کسی نزد من مثلاً اقرار کرد گفت: آقا من قبول دارم که من هزار تومن به عمرو مقروضم، به اقرار او ظاهر اقرار او اخذ می­شود. ما علم نداریم که این کلام را یعنی علمی باشد 30 جزء قرآن را قسم بخوریم که این را که می­گوید شوخی نمی­کند، به داعی آخر نمی­گوید حقیقتاً مقروض است، اقرار می­کند. دَیْن واقعی و اشتغال ذمّۀ واقعی آن موجب شده است که این اظهار و اقرار را می­کند. در باب اقرار به مجرّد اینکه گفت من به زید مقروضم حاکم اخذ می­کند، به ظاهر کلام اخذ نمی­شود.

کلام این است که چه‌طور شده است در باب آن اقرار علم وجدانی معتبر نیست، ظهور کلام حجت می­شود. در یک جایی هم که قرینۀ بر خلاف نیست دَرِ دکّان صحبت، صحبت شوخی و اینها نیست صحبت حقیقی است كه با هم می­کنند، این در ضمن گفت من شاهدم که زید به عمرو مقروض است باید حقّ او را بدهد.

 ظاهر کلامش این است که من شاهدم شهادت می­دهم، مثل آن ظاهر آن اقرار است که می‌گوید من مدیونم. چه فرق است ای علما که در باب الاقرار گفته­اید اخذ به ظاهر الکلام می­شود وقتی که کلام مقترن به قرینۀ خلاف نشد اخذ این می­شود که او اقرّ به ذلک. و اما در شهادت الشخص به ظاهر کلام اخذ نشود آنجا علم وجدانی جزمی معتبر بوده باشد که انسان به 30 جزء قرآن قسم بخورد. فرقش چیست؟ اینکه بعضی­ها خواسته­اند فرق بگذارند بگویند: در اقرار اخبار از نفس است بدان جهت در آنجا اخبار از نفسش داد آنجا جزم معتبر نیست، در باب شهادت اخبار عن الغیر است که عمرو به زید مدیون است، آنجا شاهد باید جزم و یقین داشته باشد. هیچ فرقی مابین آنها نیست، سماع شهادت با سماع اقرار هیچ فرقی ندارد. اخبار از نفس باشد چه می­شود، چه‌طور آنجا حاکم می­گوید: اقرّ إنی بالدین، و بواسطۀ اقرار حکم می­کند حکمة بان زیداً مدیون لعمرو بکذا، اخذ به اقرارش می­کند به ظاهر الاقرار اخذ به ظاهر شهادت هم می­کند.

 بدان جهت نه آن علم معتبر است که جمله­ی از متأخرین گفته­اند: که ظاهرش علم وجدانی است، خصوصاً که ما بین اقرار و مابین تحمّل الشهادة فرق گذاشتند که صاحب جواهر هم می‌فرماید: ظاهر این است که در آن تحمّل شهادت را علم وجدانی می­گویند.

و اما در باب الاقرار اخذ به ظهور می­گویند، نه این فرق درست است، نه آن مراتبی که شیخ در مبسوط گفته است و محقق دنبال کرده است و غیر محقّق بعضی­ها اصرار کرده­اند نه آن صحیح است. اگر هم گفت بر اینکه إنّی شاهدٌ، نزد حاکمی گفت یا مرا صدا کرد گفت، فلانی شاهد باش، إنی شاهدٌ بأن عمروا مدیون لزید بکذا اشهد علی شهادتی، این‌طور گفت یا گفت بر اینکه من شهادت می­دهم که عمرو بر زید مدیون است به کذا. قرینه­ای بر خلاف نبوده باشد که این در مقام الجدّ نیست؛ در مقام شوخی است یا لداعی این را می­گوید؛ چون از عمرو می­ترسد، تقیتاً این حرف را می­گوید اگر این قراین بود بله ظهور حجیّتی ندارد. و اما در صورتی که هیچکدام از این قراین بر خلاف در بین نبوده باشد، ظاهر کلام حجّت است؛ چون ظهور به معنای حجّیت، یعنی عند العقلا علم است. وقتی که الفاظی را شنید که آن الفاظ ظهور در شهادت دارند بر اینکه عمرو به زید مقروض است این الفاظ را شنید، این شهادت را این حسّ کرده است و شهادت را متحمّل شده است، شاهد بعد اقامۀ شهادت بکند که إنّی شاهدٌ بانی شهدت شهادة فلانٍ بان عمروا مدیونٌ لزید بکذا، این تحمّل شهادت است، چون شهادت از قبیل تکلّم است، شاهد الاصل که شهادت می­دهد تکلّم باید بکند. تکلّم مثل تکلّم سایر الامور است باب الاقرار است، باب الوصیّت است، باب الوقف است. چه‌طور شما شهادت بر وصیّت می­دهید؛ که من وصیّت کردم بعد از مردن من این خانۀ من که از ماترکم هست این برای فلان شخص بوده باشد.

 بعد وقتی که شما حین الوصیه این را شنیدید، یک روزی این وصیّت محلّ خلاف شد شهادت می­دهید، ولو این احتمال عقلی هم هست، عقلایی هم هست. شاید آن وقتی که می‌گفت عن جدّ نمی‌گفت مثلاً رو دربایستی داشت این را می‌گفت، این احتمالات مانع از ظهور نمی­شود اخذ به ظهور. چطور انسان شهادت بر سایر اموری که قوام آنها به تکلّم است، مثل الوصیّت و النکاح و الاقرار و امثال ذلک، چه‌طور آن وصیّت مسموع است،  اقرار مسموع است، شهادت هم یکی از آن اموری است که قوامش با تکلم است، انسان اگر کلامی را شنید که او ظهور دارد ظهور عرفی بلا شبهةٌ ظهور محرز است که شهادت می­دهد قرینۀ بر خلاف هم نیست، شاهد الفرع به واسطۀ او شهادت می­دهد، این مراتبی که محقق فرموده یا آن علم وجدانی که بعض از متأخرین جمله­ای از متأخرین فرموده­اند، که باید جزم و یقین داشته باشد که این قطعاً عن جِدّ شهادت می‌دهد ، این معنا نه، اعتباری ندارد. مثل سایر امور.

پرسش:

[…]

پاسخ:

 دعوت یعنی سور دادن شام و نهاری دادن! یکی از اقسام تحمل دعوت بود، از تحمل بر واقعه؛ ولکن او دخیل در تحمل نبود فقط یک اثری داشت اگر بر تحمل دعوت بکنند برایش متعیّن می­شود باید در مقام ادا، ادا کند. و اما اگر بدون دعوت خودش شاهد شد آن وقت نه مخیّر است بین اینکه در مقام اداء شهادت بدهد یا نه، ولکن یصیر شاهدا، شاهد می­شد، هذا کلّ در این مسئله.

بعد محقّق در ذیل کلامش دارد می­فرماید: شاهد الفرع إنّما تسمع شهادته در مقام اداء عند الحاکم که آن فضول شاهد الاصل متعذّر بوده باشد، ممکن نبوده باشد این مسئله را قبلا ذكر كردیم اعاده که می­کنیم یک نکته­ای باقی مانده او را می­گوییم و رد می­شویم، و آن نكته این است اینکه شاهد الاصل متعذّر بشود یعنی چه؟ این ملاک چیست؟ می­گوید: حدّی دارد مثلاً در سفر است کدام سفر؟ حدّش چیست؟ حدّی دارد سفری که مثلاً صد فرسخی رفته آنجا، ایشان می­فرماید: حدّی ندارد. صرف اینکه در مقام اداء الشّهادة وقتی که عسر شد، در مقام قضا عسر شد و مشقّت شد در آن مقام تعذّر داشت کافی است شاهد الفرع شهادت بدهد و این را هم که مستندش آن روایت محمد ابن مسلم بود، روایت محمد ابن مسلم هم من حیث السند ضعیف بوده ما تقدّم! بدان جهت ما این اشتراط را قبول نکردیم.

 بعد آن وقت یک مسئلۀ دیگری است که فقها عنوان کرده­اند و آن این است که اگر شاهد الاصل حاضر نبود غایب بود، شاهد الاصل حاضر شد، مطّلع شد که شاهد الفرع به شهادت او عند الحاکم شهادت داده است، عند الحاکم گفته است بر اینکه أشهد بانّ فلاناً شَهِدَ عندی کأنّ عمروا مدیونٌ لزید بکذا، این را شاهد الاصل شنید گفت این شخص غلط كرده است من همچنین شهادتی نداده‌ام.

 آن شاهد الاصل حاضر شد و شهادت و شاهد الفرع را منکر شد گفت: اصلاً من شهادتی نداده­ام، ایشان بی‌جهت گفته است. اینجا فقها این‌طور فرموده­اند، که باید این‌طور هم فرموده بشود و آن این است: تارةً حضور شاهد الاصل و انکارش بعد از حکم الحاکم است. حاکم حکم کرد تمام شد قضیه فیصله پیدا کرد، شاهد الاصل حاضر شد دوید نزد حاکم گفت: یا حاکم! این‌طور شنیده­ام، این بی‌خود شهادت داده است، هیچ اصلی ندارد، یا نزد حاکم دیگر دوید گفت، فرقی نمی­کند.

 اگر این حضور شاهد الاصل یعنی انکار شاهد الاصل بعد حکم الحاکم بشود، قیمتی ندارد، برای اینکه آن وقتی که حاکم حکم می­کرد میزان حکمش و میزان قضائش تمام بود. شاهد الفرعی بوده است که آن شاهدین فرعین عدلین بوده­اند، شهادت می­دادند به یک واقعه­ای که شهادت الاصل است و این هم روی آن میزان بیّنه بود و قاضی هم حکم کرد «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ[1]»؛ ‏میزان قضا تمام بود. بعد که این شاهد الاصل آمده و انکار کرده است گفته است نه، من شهادت نداده­ام این بالاتر از این نمی­شود که شاهد الاصل شهادت بدهد و قاضی به آن شهادتش حکم کند، بعد از حکم بگوید یا قاضی اشتباه شد من شهادت نمی­دهم.

 اگر حکم مستند به شهادت شاهد الاصل بود ثمّ بعد الحکم رجوع می­کرد حکم منتقض نمی‌شد. شاهد الفرعی كه است دیگر شاهد الفرع کمتر از او نمی­شود شاید بعد که منکر شده است اشتباه کرده است یادش رفته است، یا نه پشیمان شده است از آن شهادت سابقی، می‌خواهد قاطی کند ولو سابقاً عادل بود ممکن است با این کار می­خواهد فسق را در خود محقّق کند. میزان قضا تمام بود و حکم حاکم روی بیّنه حكم شده است و انشاء الله توضیحش را هم خواهیم گفت. حتّی شاهد الاصل اگر فی ما بعد رجوع کند حکم نقض نمی­شود. سرّش می­دانید چیست؟ سرّش این است که میزان قضا شهادت عدلین عند الحکم الحاکم است، آن وقتی که حکم می­کند حکمش عن شهادت عدلین شود. آن وقتی که شاهد الاصل شهادت می­داد عادل بود و عدالت محرز بود، شهادتش محرز بود، ملاک حکم پیدا شده است «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ[2]»‏؛ بعد که انکار می­کند شاهد الاصل می­گوید من پشیمان شدم اشتباه کردم یا مثلاً دروغ گفته­ام، الانی كه است الان فاسق می­شود. آن وقت محکوم به عدل بود و ما خلافش را هم نمی­دانیم، طریق گفته بود عادل است یا علم داشت علم وجدانی که عادل است.

 این از صلاحیّت شهادت افتادن فی مابعد آن میزان قضا را و قضای سابقه را ابطال نمی­کند، اگر بعد معلوم بشود که آن وقت هم اصلاً این آدمی درست و حسابی نبود و این را نمی‌دانستم یک آدم خبیثی بود آن یک مطلب دیگری است که به اصل عند الحکم میزان قضا تمام نبود. و اما وقتی که عند الحکم میزان قضا تمام بود، در خبر هم همین‌طور است، مثلاً یک راوی است آن وقتی که خبر داده است ثقه بود، در آخر عمرش مبتلا به یک فسقی، غلوی، انحرافی شده است این حجیّت خبرش را از بین نمی‌برد، چرا چون آن وقتی که خبر داده است ثقه بود، یا عدل بود. بدان جهت است که در اخبار که بیّنه هم نصف الاخبار است، آن وقت که قاضی می­خواهد قضاوت کند و حکم کند آن وقت باید ملاک را داشته باشد. و اما اگر فرض کردیم نه، شاهد الفرع شهادت داد، بعد وقتی که شاهد الفرع شهادت داد هنوز جناب قاضی سیگار می­کشید که بعد حکم کند تا او سیگارش را تمام بکند شاهد الاصل حاضر شد اتفاقاً و تکذیب کرد، انکار کرد، گفت: نه من شهادت همین‌طوری ندارم و هیچ شهادتی هم نداشتم، شهادتش را انکار کرد، که هنوز حکم حاکم نشده است.

 جماعتی که مثل المحقّق و مشهور است شرط کرده­اند در سماع شهادت شاهد الفرع معتبر است که تمکّن از شاهد الاصل نبوده باشد. از شهادت شاهد الاصل! بنابر آن مسلک شاهد الفرع شهادتش باطل می­شود، چرا؟ چون شاهد الاصل خودش حاضر شد، شاهد الاصل اصلاً شاهد الفرع قولش مسموع نیست. عادل هم باشد راست هم بگوید مسموع نیست، چرا؟ چون اعتبار ندارد، شاهد الاصل خودش حاضر شد؛ بنابر آن‌ها باید بین شاهد الفرع شهادتش از بین رفت. بنا بر حرف اینکه این شرط نبوده باشد و اشتراط ثابت نبوده باشد کما ذکرنا، بنابراین تعارض می­شود، شاهد الفرع می­گوید شهادت داده، شاهد الاصل می­گوید شهادت ندادم، هر دو هم عادل هستند باهم دیگر تعارض می­کنند.

اگر ما بودیم و قواعد اوّلیّه در ما نحن فیه می­گفتیم بله اینها تعارض می­کنند یکی می­گوید شهادت داده، دیگری می­گوید شهادت ندادم؛ ولکن در مسئله نصوصی هست، سه روایت است که دو تا من حیث السند تمام و سه تا هم من حیث الدّلاله تمام است و یکی در سندش یک ضعفی هست که اشاره خواهیم کرد. در آن سه روایت امام (علیه السلام) تفصیل داده است که اگر شاهد الفرع شهادت داد و شاهد الاصل انکار کرد لابد باید قبل الحکم انکار او بشود؛ چون حکم بشود نقض نمی­شود، میزان تمام است و این انکار کرد یؤخذ بقول اعدل هما، هر کدام عدلش بیشتر است به قول او اخذ می­شود، شاهد الفرع یک آدم محترم و ریش سفیدی است كه در دین زحماتی کشیده، امتحان‌هایی داده است و معلوم شده است که دنیا غرورش او را مغرور نمی­کند، ولکن شاهد الاصل یک عابر متعارفی است که ممکن است فردا برگردد، یؤخذ بقول شاهد الفرع باید این‌طور بشود. هر کدام از اینها اعدل است به قول اعدل گرفته می­شود، شاهد الاصل اعدل است به قول او، شاهد الفرع اعدل است به قول او!

 و اما اگر اعدل مابینشان نبوده باشد هر دو از یک گلیم هستند، یک قسم گلیم هستند، هر دو یک نحو هستند شهادت فرع باطل می­شود و حاکم شرع نمی­تواند به شهادت آن شاهد الفرع حکم کند. روایات‌ها مضمونش این است. این مشهوری که شرط کرده بودند در جماع شاهد الفرع، شهادت شاهد الفرع معتبر است که تمکّن از آن شاهد الاصل نباشد، آن‌ها اشکال کرده‌اند در این سه روایت، چرا؟ برای اینکه قاعدۀ اول این است که شاهد الفرع ملغا بشود واعدل بشود، شرط سماع شهادة الفرع این است که شاهد الاصل نباشد، محقق هم یکی از آن‌هاست، بدان جهت می­فرماید: این حرف مشکل است یعنی به قول اعدل گرفتن که مروی است، این مثلاً به او اخذ کردن مشکل است اشکال دارد و اشكالش هم این است كه مخالف است.

قولی که شما گفتید افرض شرط، ولکن همه جا شرط نیست در صورتی که حاضر بشود و شاهد الفرع هم اعدل بشود نه اینجا شاهد الاصل حاضر شود اداء شهادت هم ممکن هم بوده باشد تسمع! یعنی شاهد الفرع قولش تسمع، اگر شهادت بر طبق شاهد الفرع داد شهادت هر دو تسمع. اگر نه شاهد الفرع شهادت داد شاهد الاصل منکر شد در این صورت قول شاهد الفرع مسموع است این روایت مخصّص است اشکال ندارد، روایت من حیث السند تمام حتی بنا بر آن اشتراط عدم تمكن من شهادت الاصل می­گوییم از این قاعده که از این اشتراط یک صورت مستثنی است، آن صورتی که شاهد الفرع شهادت دهد و اعدل بوده باشد، اینجا شاهد الاصل انکار کند یا نکند هیچ ضرری نمی­رساند. و اگر گفتیم شرط نیست کما ذکرنا باز به این روایات عمل می‌کنیم، هیچ اشکالی در مسئله نیست.

 این روایات را بخوانیم ببینیم اینها که گفته­اند مشکل است از چه جهت مشکل است از این جهت فقط مشکل باشد که اشکالش که حل می­شود، از جهت آخر باشد ببینیم حل می­شود یا نمی­شود. صاحب وسائل دارد در جلد هفده، باب چهل و شش از ابواب الشهادات، «حكم ما لو كذب شاهد الأصل شاهد الفرع»؛ این از آن مواردی است که صاحب وسائل هم جرأت فتوا ندارد، چون آن روایتی که روایت محمد مسلم که شرط است که شاهد الفرع شهادتش مسموع است آن وقتی که شاهد الاصل نباشد او را در باب سابق نقل کرده و در آن باب سابق این‌طور فرموده است: «باب جواز الشهادة على الشهادة إذا كان شاهد الأصل لا يمكنه الحضور»؛ به آن اشتراط فتوا داده است. روی این اصل این روایات را می­گوید که با آن جور در نمی­آید.

 یکی از این روایات در باب چهل و شش صحیحۀ عبد الرحمن‌ ابن ابی عبدالله است، «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ»؛ ظاهراً سند صدوق به عبدالله ا‌بن سنان تمام است، صحیح است، و عبدالله‌بن سنان هم جلالتش واضح است که این عبدالله ‌بن سنان از امام صادق (علیه السلام) با یک واسطه یا دو واسطه و یا بدون واسطه هم نقل می­کند، از اصحاب امام صادق (سلام الله علیه) است. تارةً مع الواسطه نقل می‌کند واسطه یکی، دوتا هم هستند در روایات عبدالله ا‌بن سنان که با دو واسطه از امام صادق نقل می­کند. ربّما هم بلاواسطه نقل می­کند. اینجا نقل می­کند: «عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)» عبد الرحمن‌ ابن ابی عبدالله هم از اجلاّست، «فِي رَجُلٍ شَهِدَ عَلَى شَهَادَةِ رَجُلٍ»؛ مردی بر شهادت مردی شهادت داد، شاهد الفرع بر شاهد الاصل شهادت داد، «فَجَاءَ الرَّجُلُ»؛ آن شاهد الاصل آمد، «فَقَالَ إِنِّي لَمْ أُشْهِدْهُ»؛ من او را شاهد نشده­ام شهادت نمی­دهم آن را که او می­گوید.  «یا انّی لم اشهدهُ»، من او را شاهد نگرفته بودم. در این صورت می­فرماید: «قَالَ تَجُوزُ شَهَادَةُ أَعْدَلِهِمَا»؛ شهادت اعدل اینها جایز است نافذ است، تجوز مثل جواز المعامله است، یعنی نفوذ دارد، اصله جایز بین المسلمین؛ یعنی نافذٌ، این تَجُوزُ شَهَادَةُ أَعْدَلِهِمَا شهادت اعدل اینها نافذ است، «وَ إِنْ كَانَتْ عَدَالَتُهُمَا وَاحِدَةً»؛ اگر عدالتشان یکی است مساوی است، «لَمْ تَجُزْ شَهَادَتُهُ[3]» شهادت فرع که آن رجل است او نافذ نمی­شود. مدرک حکم نمی­تواند بشود.

 یک اشکال آن بود که عرض کردیم، محقق آن اشکال را مثل اینکه یک  طوری حل کرده در شرایع بد نیست او را هم بگویم، محقق حمل کرده است این روایتین را به آن صورتی که شاهد الاصل بیاید بگوید: من نمی­دانم که شهادت داده‌ام یا نه یادم نیست، پیره‌ مردم خیلی سی سال پیش هرچه خورده‌ام یادم رفته است ممکن است آن هم یادم رفته باشد، «إنّی لا اعلم» در آن صورت است که شاهد الفرع اعدل باشد تسمع، اعدل نباشد لا تسمع! پس آن اشتراط سر جای خودش باقی ماند منافات پیدا نکرد، و آن این است که شاهد الاصل اگر بر واقعه شهادت بدهد، دیگر شاهد الفرع لا تسمع؛ شاهد الفرع که به واقعه شهادت نمی­دهد می­گوید: نمی­دانم من فعلاً که آمده این‌طور می­گوید. بدان جهت در این صورت شاهد الفرع تسمع، در صورتی که اعدل بوده باشد. این حمل محقّق این روایتین را به این معنا، کما آنکه مرحوم صاحب جواهر هم دارد این حمل بلا وجه است؛ چون در خود این روایتین روایتی که خواندم و روایتینی که بعد می­خوانم او منکر شده است، گفته من شاهد نشده­ام نه اینکه لا اعلم! روایات دیگر هم همین‌طور است در روایت دومی که محمد ا‌بن الحسن به اسناده عن الحسین ا‌بن سعید این عن القاسم ا‌بن محمد این قاسم‌ ابن محمد جوهری است، حسین‌ ابن سعید روایاتی از قاسم ‌بن محمد جوهری دارد شاید از صد روایت تجاوز کند که همین قاسم ا‌بن محمد جوهری او هم نقل می­کند عن ابان عن عبد الرّحمن ‌بن ابی عبدالله، این قاسم محمد جوهری توثیق خاصّی ندارد. روی این اساس این سندها جای خدشه می­شود. توثیق خاصی ندارد توثیق عام هم كه دستگاهش را گفتیم، «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ شَهِدَ شَهَادَةً عَلَى شَهَادَةِ آخَرَ» بر شهادت مردی دیگر شهادت داد، «فَقَالَ» آن مرد آمد آخر «لَمْ أُشْهِدْهُ فَقَالَ تَجُوزُ شَهَادَةُ أَعْدَلِهِمَا[4]»؛ بدان جهت در ما نحن فیه این حمل درست نیست خلاف ظاهر است. در صحیحۀ عبدالله ا‌بن سنان که روایت سومی است، «فِي رَجُلٍ شَهِدَ عَلَى شَهَادَةِ رَجُلٍ فَجَاءَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَمْ أُشْهِدْهُ» من او را شهادت ندادم، لَمْ أُشْهِدْهُ، تا حال من همچین چیزی نگفتم، این انکار است نه اینکه لا ادری، لم اشهده؛ یعنی تا حال من این‌طور شهادتی نداده‌ام، بعد از این هم نخواهم داد.

عرض كنم بعضی­ها در این روایات خدشه­ی دیگری کرده­اند، گفته­اند: ولو اینها من حیث السند دوتایش صحیح است و تمام است و من حیث الدّلاله هم صورت الانکار است، نه صورت گفتن آن شاهد الاصل لا ادری، ولکن مع ذلک به این روایات نمی­شود عمل کرد، چرا؟ چون ظاهر این روایات این است که شهادت مردی بر شهادت مرد دیگر، نافذ است ولو یک مرد بوده باشد. «فِی َنْ رَجُلٍ شَهِدَ شَهَادَةً عَلَى شَهَادَةِ آخَرَ»؛ مردی یعنی مرد واحدی شهادت داد بر شهادت مرد آخری، ظاهر این روایت این است که آن اصل اگر نیامده بود منکر نشده بود شهادتش مسموع بود، و حال آنکه قد تقدّم الرّوایات که شهادت مرد بر شهادت مردی لاتسمع! بلکه باید شهادت رجلینی بوده باشد علی شهادت رجلٍ، باید شهادت دو مرد بر شهادت یک مرد بوده باشد؛ پس آنکه این روایات متکفّل است منافات دارد با آن حکمی که با آن روایاتی که سابقاً گذشت و مفتیٰ به که عمده­اش دو تا موثّقه بود، آن‌ها عند الاصحاب مفتیٰ به بودند، با آن‌ها مخالفت دارد، این هم اشکال دیگری در روایات شده است.

این اشکال هم درست نیست، چرا؟ اینکه دارد: «فِی رَجُلٍ شَهِدَ شَهَادَةً عَلَى شَهَادَةِ آخَرَ»، رجلی شهادت داد معلوم نیست رجل معنای نکره بوده باشد، اولاً معلوم نیست معنای نکره بوده باشد، مردی به شهادت مردی شهادت داد. یک مردی یعنی زن نبودند، مرد بودند منتها یکی اگر معتبر بود یکی. دو تا معتبر بود دوتا. دو تا شهادت دادند بعد یکی از آن‌ها آمد گفت که من شهادت ندادم یا فرض بفرمایید نه، مردی شهادت داد بر شهادت مرد آخر، اگر معنای نکره هم بوده باشد مردی شهادت داد بر شهادت مرد آخر نکره هم بوده باشد با آن روایات منافات ندارد؛ یعنی یک مرد شهادت داد که اگر یک مرد دیگر هم شهادت بدهد شاهد تمام می­شود. شاهد الاصل آمد گفت نه من شهادت نمی­دهم.

 یک مردی شهادت داد بر شهادت مرد دیگری، ولکن هنوز حکم نشده، گفتیم این قبل از حکم است. یک مرد دیگر هم پیدا بشود شهادت بر شهادت الاصل بدهد، میزان حکم تمام می­شود، ولکن قبل از اینکه میزان حکم تمام بشود یا بعد از میزان حکم خودش عادل است آمد گفت که نه من شهادت ندادم. در این صورت روایت قابل است ولو اسم جنس نکره هم بوده باشد به این معنا قابل است.


[1] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[2] – همان.

[3] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏27، ص405

[4] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏27، ص405

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شرح کتاب القصاص

تنقيح مباني الشرايع كتاب القصاص استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب المکاسب(جلد الاول)

ارشاد الطالب فی شرح المکاسب ( جلد الاول) استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

َشرح کتاب الحدود

تنقيح مباني الشرايع كتاب الحدود  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب الصوم

تنقيح مباني الشرايع كتاب الصوم  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

صورة الدروة الصیفیة – سوريه

صور من اختتام الدروة الصیفیة فی حسینیه و مکتبه ایت الله العظمی میرزا جواد التبریزی– سوریه – السیدة زینب (س)

شهر الرمضان

السبت اول یوم من شهر رمضان المبارک مطابق  August 23, 2009 ( السنة المیلادیة )

مجلس توسل و عزاء (صور)

مجلس توسل وعزاء ( بیت  الفقیه المقدس المیرزا جواد التبریزی (ره) ) دار الصدیقة (س)

نصائح دينية (1)

1 . ما هي نصيحتكم حول الحث والاهتمام بالقرآن الكريم؟
2 . ما هو نظركم حول حقيقة الحب والتولي للنبي .. ؟

كتاب الصلاة

المبحث الأول: في احكام القراءة.   المبحث الثاني: في الاجزاء والشرائط المبحث الثالث: في صلاة الجمعة والنوافل.