أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
محقق در شرایع در این فصل پنج فرع را عنوان میکند که تمامی این فروع راجع به این است كه در شهادت معتبر است آن واقعهای که شاهدین از او خبر میدهند آن واقعه اتحاد داشته باشد، وحدت واقعه بوده باشد. و مع تعدد الواقعه لا تسمع البیّنه. فرع اول را که ذکر میفرماید فرع اول این است كه: این شخص مدعی دو شاهد دارد، احد الشاهدین میگوید: این ثوب را این شخص که مثلاً مالکش بود در فلان وقت به یک دینار فروخت و شاهد ثانی میگوید این ثوب را در همان وقت به عینه به دو دینار فروخت. کأنّ واقعه، واقعهی واحده است. این ثوب در همان وقت دیگر قابل دو تا بیع نیست، این ثوب را یکی شهادت میدهد به یک دینار فروخت در آن فلان وقت، دیگری میگوید: به دو دینار فروخت. میفرماید: چون شهادت شاهدین متعارضین هستند، هیچ کدام از اینها ثابت نمیشود؛ یعنی این شهادت شاهدین بیّنه بر بیع نمیشود، حیث اینکه یکی شهادت میدهد بر یک بیعی و دیگر شهادت میدهد بر بیع آخر، چون ثمن وقتی که مختلف و متعدد شد، بیع متعدد میشود.
میدانیم از این بیع اگر واقع شده است یکی انشاء شده و واقع شده است، آن یکی کدام است بیّنه ندارد، یک بیع یک شاهد دارد، بیع آخر شاهد دیگر دارد. اینجا میفرماید: ولکن آن صاحب الثوب یعنی بایع الثوب میتواند هر کدام از این بیعین را دلش خواست اثبات کند به اینکه به آن شاهد واحد یمین خود را ملزم کند حیث اینکه دعوی المالی ثابت میشود به شاهد واحد و یمین مدعی. آن وقت هر کدام از این بیع را به دینار، أو به بیع دینارین، هرکدام را خواست مطالبه کند و از قاضی که حکم به او بکن شاهد دارم و قسم هم میخورم، این حقّش است که قسم بخورد و او را اثبات کند. قهراً اگر عقل درستی داشته باشد که بیع به دینارٍ قسم میخورد و او را اثبات میکند.
پرسش:
دو تا بیع چه؟
پاسخ:
در آن واحد دوتا بیع نمیشود.
عرض میکنم آنکه ممکن است احد البیعین است، هر کدام را خواست میتواند اثبات کند. بعد میفرماید: اگر هر کدام از بیعین بیّنه داشت در صورت، دو شاهد عادل شهادت میدهند این ثوب را در آن وقت معیّن به یک دینار فروخت و دو شاهد عادل دیگر شهادت میدهند که همین ثوب را در آن وقت به دو دینار فروخت، اینجا میفرماید: یثبت البیع بدینارین، بیع به دینارین ثابت میشود، ولغة الاخری بیّنۀ دیگر لغو میشود. حیث اینکه دعوایش که عبارت از بیع المال به دینارین است به او بیّنه قائم شده است، وقتی که بیّنه قائم شد، حاجتی به حرف نیست. بیّنه بیع به دینارین را اثبات میکند و بیّنۀ آن دیگری دیگر لغو میشود، این بیع به دینارین اثبات شد. اینجا صاحب جواهر نقل میکند بر اینكه شیخ در مبسوط و آن صاحب الجواهر اینطور فرموده است که حاکم شرع قرعه میاندازد که خدایا من به کدام یکی از بیّنتین عمل کنم و بر طبق او قضاوت کنم؟
اینجا میفرماید: صاحب جواهر این قول در قرعه بعید نیست خوب است، در صورتی که کلٌّ من البیعین مدّعی داشته باشند؛ یعنی بایع میگوید من این ثوب را به دو دینار به تو فروختم، مشتری میگوید: من به یک دینار خریدهام دو دینار کجا بود! هم بایع بیّنه دارد که مدعی بیع به دینارین است، بیّنه شهادت میدهد که به دو دینار فروخته و هم مشتری بیّنه دارد که من به یک دینار خریدهام. اگر بایع و مشتری هر دو بیّنه داشتند و اینجا هر دو مدعی یك بیعی بشوند که بیّنه دارند، بعید نیست که قرعه انداخته شود. آن وقت قرعه میاندازند هرکدام صاحب قرعه اسمش در آمد کأنّ او حکم بر طبق او میشود یا صاحب آن بیّنه قسم میخورد، آن بیّنهای که بر آن قول است دیگر اینها را متعرّض نمیشود.
این کلامی که محقّق فرمود و صاحب جواهر یک قسمتش را، اصلش را تصدیق فرمود منتها در اطلاقش فرمود که قرعه انداخته بشود در یک صورت، اینها ما که هرچه فکر کردیم روی موازین قضا درست نیست، چرا؟ برای اینکه این مسئله دو صورت دارد: صورت اولي این است آن شخصی كه مالک المال مدعی است که من مال را به او فروختهام اصلاً آن شخص و آن خصم قبول ندارد اعتراف به شراء ندارد، میگوید من چیزی از تو نخریدهام، تو خودت اینها را میگویی. من این ثوب را از تو نخریدهام با آن شخص مالک الثوب بیّنه دارد، منتها بیّنهاش اینطور است دو تا شاهد عادل، یکی میگوید من شهادت میدهم که تو این را فروختی به یک دینار، در فلان وقت آن دیگری هم میگوید که من شهادت میدهم این ثوب را به دو دینار گرفتی. اگر اینطور بوده باشد، در ما نحن فیه آن شخصی که خصم است و اصل شراء را اعتراف ندارد، اگر منکر بوده باشد جوابش این باشد که نه من نخریدم، یک وقت میگوید لا ادری، یادم نیست.
این لا ادری را بگذارید در آخر عرض میکنم اگر گفت من نخریدهام هیچ کدام از بیعین ثابت نمیشود ولو بایع قسم بخورد، چرا؟ برای اینکه اگر یاد تان باشد ما در بحث قضا گفتیم آن شاهد و یمین المدعی دعوا را اثبات میکند که شهادت آن شاهد مبتلا به معارض نباشد. در ما نحن فیه این ولو بر بیع به دینارین شاهد دارد یک شاهد، ولکن مبتلا به معارض است. آن یکی میگوید که آن بیع به یک دینار واقع شد، یعنی به دو دینار واقع نشد. حتّی بخواهد بیع بالدّینار را اثبات کند با حلف که صاحب جواهر میگوید اثبات میکند بدون حلف که نمیشود، عرض میکنم با حلف هم نمیشود؛ چون آن شاهد شهادت میدهد که بیع انشاء به یك دینار شد. این دومی میگوید که آن بیع انشاء نشده است؛ چون شاهدین هر کدام مبتلا به معارض هستند آن شاهدی با یمین مدعی دعوا را اثبات میکند آن شاهد واحد که شهادتش مبتلا به معارض نباشد، در ما نحن فیه صرف این دعوا میکند که فروختهام و بر بیع شاهد ندارد؛ یعنی بیّنه ندارد و شاهد واحد معتبری که فی مبتلا به معارض نباشد با یمین خودش اثبات کند ندارد، نوبت به خصم میرسد، خصم اگر منکر باشد قسم میخورد بر اینکه من نخریدهام دعوای مدعی ساقط میشود. مقتضای قواعدی که ما بحث کردیم این بود.
اگر این خصم گفت لا ادری، نمیدانم که به من فروختی یا نفروختی دعوا ایقاف میشود. چون مدعی دعوا که میکند بیّنه ندارد، مثبِت ندارد، آن هم که طلب حلف نمیتواند از او بکند، چرا؟ برای اینکه آن شخص میگوید: لا ادری من نمیدانم. روی این حساب دعوا ایقاف میشود. این مسئلهای که دو تا بیّنه بوده باشد در فرض آن هم همینطور است. در جایی که یک بیّنه میگوید: آن بیع را در آن وقت من شهادت میدهم که بیع به دینارین را انشاء کرد؛ یعنی دیگر فصل خصومت نمیشود میماند به مدعی میگوید که دعوا بماند برو بیّنه بیاور، ایقاف دعوا در باب قضا این است که واقعه فیصله پیدا نمیکند. یک مهلتی دیگری که محاکمه باید تجدید بشود محکمه اگر بیّنه پیدا کرد.
و اما در صورتی که بیّنتین باشد یکی شهادت میدهد بر بیعی به یک دینار، دیگری میگوید به شهادت به دینارین! اگر وحدت الواقعه است که فرض کلام این است این ثوب درآن وقت معیّن بیشتر از یک بیع را متحمل نمیشود، یک بیّنه میگوید بیع به دینارین بود یک بیّنه میگوید بیع به دینار! هر کدام از بینتین مبتلا به معارض است، این که دعوا را اثبات نمیکند. اینکه محقق میگوید: ثبت بالبیع بالدّینارین ولَغَةِ البیّنة الاخری، چرا؟ چرا لَغَةْ؟ آن بیّنه این را نفی میکند میگوید بیع به دینارین واقع نشده است؛ چون وحدت واقعه است. چون وحدت الواقعه است چرا لغو شد؟ آن هم بیّنه است. بیّنهی که مبتلا به معارض است که دعوا را اثبات نمیکند، چطور بیع بالدّینارین ثابت میشود.
بدان جهت درصورت اولي آن شخص خصم بگوید که من اصلاً نخریدهام، یا لا ادری که من خریدهام یا نخریدهام، چیزی تو ذهنم نیست. آنکه شما میگویید مدتی بر او گذشته است نمیدانم خریدهام یا نخریدهام، این حکم این مسئله. و اما در صورتی که هر دو تا مدعی داشته باشد که فرض صاحب جواهر است، بایع میگوید به دو دینار فروختم به تو یا مؤمن، آن دیگری میگوید که نه من به یک دینار خریدم مشتری میگوید اعتراف بالشّراء دارد. بایع هم بیّنه دارد او هم بیّنه دارد. اینجا قرعه انداخته شود به چه دلیل؟ به قرعه تعیین بشود که قاضی آن قرعه مواردی داشت که منصوص در تعارض بیّنتین نبود این از آن موارد نیست. آن آنجایی بود که یک کسی ادعا میکرد که عین مال من است بیّنه داشت، و دیگری ادعا میکرد که این عین مال من است آن هم بیّنه داشت. آنجا بعضی صورش منصوص بود که قرعه میاندازد حاکم، و به صاحب آن قرعه که بیّنه دارد به او عمل میکند با حلف آن صاحب آن بیّنه یا بلا حلفش قد تقدم فی بحث القضا. ما نحن فیه که منصوص نیست، باید بر طبق قاعده عمل بشود، قاعده چیست؟ قاعده این است که بیّنهی بایع مدّعای بایع را اثبات نمیکند، چرا؟ چون مبتلا به معارض است، بیّنهی مشتری میگوید که نه بیع به دو دینار واقع نشده است. وقتی که واقع نشده است بیّنه بایع نتوانست اثبات کند، وقتی که اثبات نکرد این داخل آن مسئلهای که اگر بایع با مشتری در مقدار ثمن اختلاف دارد این مسئله از آن مسئله است او منصوص است؛ مادامی که عین موجود است سلعه موجود است قول ردّ المال مقدم است، یعنی او قسم میخورد و آن بیع بالدّینارین را اثبات میکند بیّنه نمیخواهد، بیّنه داشته باشد یا نداشته باشد؛ یعنی بیّنۀ مبتلا به معارض داشته باشد یا اصلاً بیّنه نداشته باشد، قسم میخورد و بیع بالدّینارین را اثبات میکند.
و فرض هم در این مسئله این است که مبیع موجود است بعتُ هذا الثوب، که اشاره به ثوب موجود است. در این صورت بله قول بایع مقدم است. لا به جهت اینکه بیّنه او را قرعه میاندازیم در میآوریم نه، قرعه ولو آن دیگری در قرعه در بیاید، قول بایع مقدم است، چرا؟ چون مسئله منصوص است بایع با مشتری اگر اختلاف کردند در مقدار الثّمن سلعه اگر موجود بوده باشد قول بایع مقدم است، یعنی قسم میخورد و دعوایش را اثبات میکند. و اگر سلعه موجود نیست، مشتری در ما نحن فیه منکر است بایع مدعی است، بایع میگوید دو دینار از تو طلب دارم، مشتری میگوید یک دینار طلب داری، دینار دومی طلب نداری. نمیخواهی قسم بخورم قسم میخورد که قسم به خداوند من به دو دینار نخریده بودم و دو دینار به تو مقروض نیستم، دعوای او را اسقاط میکند چون مبیع موجود نیست.
بله اگر یمین را ردّ کرد به بایع، به مدعی که یمین مردود است و بایع به یمین مردوده قسم خورد بر اینکه به دو دینار فروخته بودم بیع بالدینارین ثابت میشود به یمین مردوده. آن قواعدی که ما تا حال بحث کردیم مقتضای آنها این است.
اما محقق چطور این را فرموده صاحب جواهر چطور تصدیق فرموده، آنها را که من هر چه فکر کردم یک حلّی به نظرم نرسید.
پرسش:
[…]
پاسخ:
تعدّد نیست مفروض این است که یک بیع بیشتر نیست.
پرسش:
[…]
پاسخ:
اگر اینطور بوده باشد اگر بگویید که هر دو اتفاق به بیع دارند اختلاف در ثمن دارند اصل البیع ثابت میشود این را در اول هم میگفتیم که یک شاهد میگوید بعت هذا الثوب بدینارین، در آن وقت. یک شاهد میگوید بعت هذا الثوب بدینارٍ، هر دو یک نفرند. اینجا محقق گفت بر اینکه هیچ کدام از بیعین ثابت نمیشود للتّعارض؛ ولکن مالک میتواند یکی از این دو تا را هر کدام را دلش خواست اثبات کند با حلفش، به شاهد واحد و حلف. اگر بیّنه منحل میشود که نمیشود برای توضیح عرض میکنم آنجا شاهدین بیّنه بر اصل البیع است که بیع بالدّینار واقع شده است، دینار دومی هم منضم شد یا نه اختلاف در اوست.
پس بیع در انشاء دو تاست، بیع بالدّینارین یک انشاء و یک بیع است، بیع بالدّینار انشاء آخر است و فرد آخر از من البیع است. دو تا بیع است. اقلّ اکثر نیست، بیع اقلّ اکثر نیست بیع متباینین است، ثمن اقل و اکثر است. یکی انشاء بیع بدینارین، با انشاء بیع بدینارین متباینین هستند، دو انشاء میخواهند، آن میگوید این انشاء شده این میگوید این انشاء شده هیچکدام از اینها ثابت نمیشود. چه دو تا شاهد داشته باشد چه چهار شاهد داشته باشد که دو تاش به یکیشهادت میدهد، دو تایش به دیگری، چون این بیّنتین متعارضتین میشود. شاهدین قولشان متعارضین میشوند. شاهدی که شهادتش مبتلا به معارض است با حلف چیزی را و دعوای مالی را اثبات نمیکند. بیّنهای که مبتلا به معارض است دعوایی را اثبات نمیکند. بدان جهت مقتضی القاعده همان بود که خدمت شما عرض شد.
پرسش:
حلف فایدهی ندارد؟
پاسخ:
حلف نه فایده ندارد، حلف یمین مردوده چرا، یمین منكر چرا، آن حلفی كه با شاهد…
پرسش:
[…]
پاسخ:
یمین مدعی فایده ندارد اگر یمین مردوده شد بله فایده دارد والا فلا!
پرسش:
[…]
پاسخ:
عزیز من! ثمن مقوّم بیع است، خود ثمن به ما هو ثمن الخاص مقوم بیع است. آن شخص میگوید اصلاً من نخریدم. عرض كردم اینها شهادت به بیع میدهند، آن به بیع خاص به انشاء خاص شهادت میدهد. اگر آن انشاء شده است دومی انشاء نشده، اگر بیع به دینار انشاء شده بیع به دینارین انشاء نشده. همینطور است انشاءیات اینطور است.
پرسش:
[…]
پاسخ:
اگر اصل بیع را قبول دارند چرا ضمّ یمین میشود، محقق اول اینطور گفت، گفت: اگر یکی از شاهدین میگوید این ثوب را در آن وقت به یک دینار فروختی، شاهد دیگر میگوید همین ثوب را در همان وقت به دو دینار فروختی! محقق میگوید: هر کدام از بیعین را بخواهد اثبات کند حتی بیع به دینار را باید مدعی قسم بخورد، صاحب جواهر هم تصریح دارد ولو ادعایش بیع بالدینار را باید مدعی قسم بخورد؛ چون به شاهد واحد و یمین مدعی ثابت میشود. و در ما نحن فیه اگر بنا شود انحلال شود اصل البیع بیّنه دارد.
پرسش:
[…]
پاسخ:
اینطور نباشد چه طور است؟ كه نباشد كه نیست، بیع در انشاء دو تا است، انشاء مقوّمش است. این میگوید اینطور انشاء شده آن میگوید آن انشاء شده است، دو فرض از بیع است نه اینکه این فرد آخر همان فرد اول است با شیء زاید، نه بیع بالدّینار با بیع بالدّینارین بیعها متباین هستند، لا یصدق احدهما علی الآخر، اقلّ اکثر در ناحیۀ ثمن است و اختلافی که در ما نحن فیه در ناحیۀ ثمن دارد اگر اصل بیع و اصل الشّراء را خصم قبول کند صورت ثانیه میشود، که آنجا منصوص است عین باقی است قول بایع مقدم است. مثلاً عین منتفی است مشتری علی القاعده میگوید که اشتغال الذمّۀ من به یک دینار است، چون بیع خصوصیت ندارد. کلام به اشتغال الذمّه میافتد، چون مبیع نیست از بین رفته است. آن مشتری میگوید یک دینار مقروضم او میگوید دو دینار! آن دعوا در دین میافتد، دعوای دین میشود، چون مشتری بیع زاید را منکر است قسم میخورد. اما در جایی که مبیع موجود است به آن طرف میگوید من اصلاً این را نخریدم، بایع میخواهد این را گردن او بگذارد با دو بیّنۀ متعارضه یا دو شاهدی که شهادتشان متعارض است این اثبات نمیشود. در ما نحن فیه یمین مردوده باشد اشکال ندارد.
فرع ثانی که محقق در شرایع ذکر میفرماید این است میگوید: ولا کذلک، اینطور نیست یعنی مثل شهادت بر بیع نیست به دینار و دینارین. در جایی که یکی از شاهدین بگوید من شهادت میدهم که فلانی اقرار کرد که من به زید بدینار مدیون هستم، آن درهم میگوید ما دینار میگوییم، میگوید احد الشاهدین شهادت میدهند که من شهادت میدهم این شخص نزد من اقرار کرد که من مدیون هستم لزیدٍ به دینارین، شاهد دیگر میگوید که من شهادت میدهم همین شخص نزد من اقرار کرد که من مدیون هستم به زیدٍ به دینارین به دو دینار یا به دو درهم، آن یک درهم این یکی دو درهم یا یک دینار و دو دینار فرقی نمیکند. اینجا میگوید احتیاج به حلف نیست، دینار واحد ثابت میشود به ذمّۀ او اقلّ و اکثر این است. در ما نحن فیه چون شهادت الشّاهدین بیّنه هست بر ثبوت الدّینار بر ذمّۀ این شخص که اقرار کرده است که ذمّۀ من مشغول به دینار واحد است. آن شُغل ذمّه به دینار ثابت میشود.
و اما آن شاهد دیگر میگوید که یک دینار دومی را هم نزد من اقرار کرد، احد الشّاهدین میگوید و چون احد الشّاهدین میگویند در ما نحن فیه آن ثابت نمیشود. الّا به ضمّ الحلف، آن دومی احتیاج به ضمیمۀ حلف دارد، این فرق است مابین مسئلۀ بیع، همان فرقی که خودش اقرار میکند که بیع متباینین است، آنجا تعارض میکردند. ولکن در مسئلۀ شهادت بر اقرار که اقرار بالدّین است یکی میگوید من شهادت میدهم که فلانی اقرار کرد نزد من که من به زید دو دینار مقروضم، آن دیگری میگوید که فلانی نزد من اقرار کرد بر اینکه برای زید یک دینار مقروضم، در ما نحن فیه ثابت میشود مدیون بودن او به دینارٍ واحد بالبیّنه، این قول شاهدین بیّنه به ثبوت دینار است. و اما نسبت به اقرار بالدّینار الآخر در آنجا ثابت نمیشود الّا به ضمّ الحلف مگر اینکه حلف منضم بشود.
در ادامه دارد بر اینکه «نعم لو قاما لکل من الاقرارین صورة بیّنة»، یعنی دو شاهد هر کدام این اقرار را میگوید، اینجا یک شاهد بر هر کدام یک اقرار بود، اینجا هر اقرار دو شاهد دارد. دو شاهد میگوید که شهادت میدهم این اقرار کرد که به زید به دو دینار مقروضم، آن دو شاهد دیگر هم میگوید که ما شهادت میدهیم که این اقرار کرد به زید یک دینار مقروضم. در این صورت بدون حاجت الی الحلف هر دو دینار در ذمّۀ این مقرّ ثابت میشود که شهادت دادهاند. منتها دینار واحد به بیّنتین ثابت میشود به قول چهار مرد، هر چهار مرد عادل شهادت میدهند که یک دینار را اقرار کرده و آن دینار آخر اقرار به او هم بیّنۀ واحده ثابت میشود. چون آن بیّنۀ واحده او را اثبات میکند.
عرض میکنیم در فرض اول که دو شاهد دارد، یکی میگوید من شهادت میدهم که این اقرار به الفین کرد، دیگری میگوید من شهادت میدهم که این شخص برای زید اقرار به الفٍ کرد. اینجا میفرماید اقرار به الف ثابت میشود، اقرار به الف ثانی هم به ضمّ یمین ثابت میشود. عرض میکنم دعوای مدعی به شاهدٍ و یمین چه چیز را اثبات میکند؟ یا محقق! دعوای شاهد واحد و یمین مدعی چه چیز را اثبات میکند؟ آن دعوای مال را اثبات میکند. اگر مدعی دعوای مال داشته باشد، شاهد بر آن مال با یمین خود مدعی که مدعی آن مال است، آن مال را اثبات میکند. دینش متفقٌ علیه بود که همه میگفتند که دین به شاهدٍ واحد و یمین مدعی ثابت میشود. و اما عین آن هم گفتیم که میشود گفت عین هم ثابت میشود به شاهدٍ واحد و یمین ثابت میشود. او محل کلام بود ولکن گفتیم میشود.
اقرار به دین دعوای مالی نیست. شاهد شهادت بر مال نمیدهد، شهادت بر اقرار میدهد اقرار به مال، در ما نحن فیه ولو این مدعی باشد که من دو دینار از زید میخواهم، ولکن شاهد شهادت میدهد که من شهادت میدهم که زید اقرار کرد بر اینکه من برای فلانی دینارین مدیون هستم، شاهد بر اقرار شهادت میهد. این اقرار باید محکی به حکایتین باشد. بیّنه داشته باشد شاهد واحد و یمین مدعی اقرار را اثبات نمیکند، شاهد واحد به مال که شهادت به مال میدهد و یمین مدعی به مال، مال را اثبات میکنند. اما شاهد واحد به اقرار به مال و به یمین مدعی به خود مال یا به اقرار مال را اثبات نمیکند. چطور ایشان میفرماید که به ضمّ یمین در ما نحن فیه آن مال ثابت میشود؟ مال کجا ثابت میشود شاهد شهادت بر اقرار داده است، اقرار به بیّنه حکایت نشده است، بیّنه میخواهد. بیّنه باید دو حکایت باشد و اینکه اقرار به مال هم به شاهد واحد و یمین مدعی ثابت میشود این را ما نداشتیم، اگر داشتیم اشکال نداشت.
بله آن وقتی که دو عادل شهادت بدهد که این اقرار به دینارین نزد من کرد، آن دیگری بگوید بر اینکه اقرار به دینار واحد کرد، اینجا دینار واحد به بیّنه ثابت میشود، این درست است دینار واحد به بیّنتین ثابت میشود و آن دینار دیگر هم به بیّنۀ واحده ثابت میشود. این درست است و اما اولی درست نیست. این هم فرع دوم.
پرسش:
[…]
پاسخ:
نه هیچ نیست، من میگویم این اقرار کرد اما درست اقرار میکرد یا شوخی میکرد قصدش این بود که مرا گول بزند آبرویم را ببرد بعد بیایم میگوید نمیدانم اما اقرار کرد اقرار اخبار است.
پرسش:
[…]
پاسخ:
چون اقرار ثابت میشود.
پرسش:
[…]
پاسخ:
یك طوری بگو كه من متوجه بشوم، دو تا بینه اگر شهادت دادند یعنی دو شاهد اگر…
پرسش:
[…]
پاسخ:
آن اشكال ندارد، آخر شهادت باید حسّ باشد مشهودٌ به حسّی باشد، دین را اگر حسّ کرده باشد شهادت به دین میشود آن از مسئلۀ ما خارج است. اینها دین را شاهد نیستند، شاهد اقرار هستند اقرار آن شخص اقرار به شاهد واحد و یمین مدعی ثابت نمیشود اقرار بیّنه میخواهد.
فرع دیگری که ایشان در ما نحن فیه ذکر میفرماید، این است كه: «ولا کذلک»؛ یعنی مثل مسئلۀ بیع به دینار و بیع به دینارین نیست. در جایی که هر دو شاهد شهادت میدهند که فلانی این ثوب را از فلانی دزدیده است. این متاع را زید از عمر دزدیده است. هر کدام به این معنا شهادت میدهند، ولکن یکی میگوید این متاع افرض متاع هم که موجود که نیست آن متاع معهود، آن متاع را زید دزدیدهاند. یکی میگوید قیمت آن متاع دو دینار بود یکی میگوید آن متاع را شهادت میدهم که زید از فلانی دزدیده است و قیمتش یک دینار بود، یعنی یک درهم بود. در این ما نحن فیه اشکالی ندارد که اصل سرقت آن مال به بیّنه ثابت میشود چون هر دو اتفاق دارند که آن مال خصوصه را این زید از مالک دزدیده است. سرقت ثابت میشود. آن وقت باید یک دینار بدهد چون یک دینار غرامت را باید سارق بدهد، چون دزدیده باشد قیمتش یک دینار باشد دو دینار باشد یک دینار را باید بدهد. آن وقت میگوید که در دینار دومی ضمّ الحلف میخواهد. مدعی وقتی که حلف قسم خورد که قسم بخدا آنکه از من دزید و رفت قیمتش دو دینار بود، آن وقت دینار دومی را هم میگیرد.
اینکه ایشان میفرماید این حرف حرف صحیحی است، حرف صحیح عبارت از این است که: در ما نحن فیه این شخص میگوید بر اینکه این مال را فلانی از من دزدیده بود این سرقت را به بیّنه ثابت کرده؛ چون شاهدین هر دو در این اتفاق دارند که این مال را فلانی دزدیده است. اختلاف در قیمت دارند؛ یعنی اشتغال الذمّۀ سارق به دین، دین میشود. بر یک دینار بیّنه دارد که سارق مدیون است، چون هر دو میگویند، یکی دینارین میگوید یکی دینار میگوید.
اما دینار دومی که دین است بیّنه ندارد شاهد واحد دارد، چون شاهد واحد دارد ضمّ یمین بکند قسم بخورد اثبات میشود، چون دین است. دین به شاهد واحد و یمین المدعی ثابت میشود. این فرعی را که فرموده است فرع ثالث این درست است.
اما فرع رابع این است که میگوید: «ولا کذلک» یعنی شیئی ثابت نمیشود ولو ضمّ یمین هم بشود. شخصی مدعی است که فلانی مرا قذف کرده است گفته است یا زانی یا گفته است یا ابن الزّانی یا فلان چیز گفته است و قذف کرده است که موجب الحدّ است، قاضی میگوید شاهدت را بیاور چون شاهد نداشته باشد مسموع نیست و حلف هم برای منکر در باب حدود نیست. باید بیّنه بیاورد، رفته دو نفر را آورده، آن دو نفر میگوید که شب این را قذف کرد من شهادت میدهم شب بود این شخص که عبارت از زید است، این شخص مدعی را قذف کرد. آن دیگری میگوید که من شهادت میدهم که روز بود آفتاب طلوع کرده بود یا مثلاً ظهر گذشته بود این شخص فلانی را قذف کرد. هیچ کدام از قذفین ثابت نمیشود، چرا؟ دارد بر اینکه و خوب هم میفرماید میفرماید: «لتعدّد الفعلین»؛ هر قذف باید دو حکایت داشته باشد، قدف قابل تعدد است که دو دفعه این را دیده مثلاً یابن الزّانی گفته، ولکن هر کدام باید دو تا حکایت داشته باشد، اینجا هر کدام یک حکایت دارد و ضمّ یمین هم که به درد نمیخورد دعوای مالی که نیست دعوای قذف است. به این عطف میکند و کذی القتل، میفرماید: قتل هم همینطور است یکی از شاهدین میگویند که این فلانی را مثلاً کشت شب بود، آن دیگری میگوید من شهادت میدهم که آن فلانی را کشت در روز بود، همان شخص و همان قتل را؛ اگر قتلها متعدد باشد که این قاتل است یک کسی را شب کشت، یکی میگوید، آن شاهد دیگر میگوید که روز هم یک کس دیگری را کشت. هیچ کدام از قتلین ثابت نمیشود. مثل قذفین میشود. و شاید نظر محقق به این صورت است که میگوید: «لتعدد الفعلتین»؛ فعل دو تاست.
و اما اگر قتل، قتل واحد بوده باشد که زید کشته شده یکی میگوید زید را شب کشت، عادل دیگر میگوید زید را روز کشت. این برمیگردد به همان اختلاف در زمان که گفتیم اختلاف در زمان ضرری به اصل الشّهادة نمیزند؛ چون وصف است. این جزئی خارجی است جزئی خارجی قابل تعدد نیست یک قتل است. منتها یکی میگوید وصف این بود که واقع فی النهار بود، یکی میگوید واقع فی اللیل بود ما گفتیم روی مسلکی که عرض کردیم او باید مسموع بوده باشد.
فرع پنجم که این فصل را محقق با ذکر این فرع تمام میکند فاتحه آن را میخواند آن جایی است که یکی از شاهدین میگوید: نزد من زید به زبان عربی اقرار کرد که من به زید به دینارین مدیون هستم، یک شاهد اینطور میگوید. عربی بلد بود، عربی اقرار کرد نزد من بر اینکه به زید به دینارین مدیون هستم، یک شاهد دیگر هم میگوید بر اینکه من شهادت میدهم که این زید نزد من به زبان مثلاً ترکی اقرار کرد که به فلانی به دینارین مدیون هستم ، اختلاف در ترجمه دارند. یکی شهادت میدهد که اقرارش به دین به فلان لغت بود عربیّه بود، آن دیگری میگوید که به لغت عجمی بود. در این صورت میگوید که چون اینها از یک شیء حکایت میکنند بدان جهت شهادتشان مسموع است بیّنه حساب میشود. صاحب جواهر هم همینطور میگذارد. چهطور بیّنه حساب میشود؟ هر اقرار باید دو حکایت داشته باشد. در ما نحن فیه مُقَرٌّبه واحد است که دو دینار مدیون است. اما اقرار به او متعدد است این میگوید: به عربی اقرار کرد آن یک اقرار است، آن میگوید به عجمی اقرار کرد آن هم اقرار دیگر است. هر کدام از اقرارین باید بیّنه داشته باشد. یکی باید لااقل بیّنه داشته باشد، چطور دو شهادت بیّنه میشود؟ بدان جهت در ما نحن فیه هیچ دو شاهد بینه نمیشود و ضمّ الحلف هم گفتیم اینجا فایده ندارد ضم الحلف اقرار را اثبات نمیکند، ضم الحلف دعوی المال را اثبات میکند، نه اقرار بالمال را… و الحمد الله رب العالمین.
