درس پنجاه و نهم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

محقق در شرایع می­فرماید: اگر شاهدین نزد قاضی بر دعوای مدعی شهادت را اقامه کردند؛ ولکن قبل از اینکه حاکم به ثبوت الدّعوا حکم کند شاهدین کلاهما أو احدهما موت برایش عارض شد، می‌فرماید: موت الشّاهدین یا موت احدهما موجب نمی­شود که قضا توقف کند، حاکم به آن شهادتی که داده بودند حکم می­کند.

 بعد می­فرماید: همین‌طور است اگر شاهدین اقامۀ شهادت کردند؛ ولکن قاضی عدالت الشاهدین را احراز نکرده بود و از مدّعی مذکّی خواست که باید این دو شاهدی که شهادت داده­اند اینها را عدالتش را اثبات کنی و مدعی تا مذکّی بیاورد، مذکّی­ها شاهدین را تزکیه کنند، این شاهدین کلاهما أو احدهما مردند ولکن شهادت داده بودند.

 باز می­فرماید: حکم در او توقف نمی­شود قاضی حکم می­کند، حیث اینکه قضا باید بالبیّنه بوده باشد، بیّنه شهادت الشّاهدین عدلین است و مفروض این است که عادلین شهادت داده­اند، مستند الحکم تمام شد، در آن صورتی که شاهدین عدلین قبل الحکم مردند پر واضح است و آن وقتی هم که نه تزکیه شد، آن وقت عدالتشان محرز نبود، تزکیه شد ولکن قبل از تزکیه اینها مرده بودند، تزکیه اینها طریق معتبر است بر اینکه شاهدین عدلین شهادتی که داده­اند شاهدین عدلین بودند و مستند الحکم ثابت می­شود و موت نمی­تواند از حکم قاضی مانع بشود.

 بعد مسئلۀ دیگری را ذکر می­کند مسئلۀ دوم یا سوم این است که اگر فرض کردیم این شاهدین شهادت دادند در حالی‌که عدل و مستقیم بودند شهادت دادند، ولکن قبل از اینکه حاکم حکم کند فسق بر کلاهما أو احدهما طریان کرد، شیطان گولشان زد فاسق شدند، قبل از اینکه حاکم حکم کند، این دو مسئلۀ قبلی که موت حاصل بشود یا جنون حاصل بشود یا تزکیه­شان بعد از موتشان یا جنونشان بشود آن‌ها در کلمات اصحاب محل خلاف نیست.

 و اما در جایی که شاهدین شهادت بدهند و قبل از اینکه حاکم حکم کند فاسقین بشوند یا احدهما فاسق بشود که اداء شهادت را در حال استقامت عدل کرده بودند، یا کافر بشوند فرقی نمی­کند. فسق یکی یا هر دو کافر بشوند، در این مسئله مابین کلمات اصحاب اختلاف است. شیخ در احد قولینش و علامه در بعضی کتبش، و بعضی‌ها جماعتی ملتزم شده­اند که اگر قبل از حکم الحاکم فاسق شدند شهادت اینها الغا می­شود. حاکم به شهادت آن‌ها نمی­تواند حکم کند.

در مقابل قول دومی است که قاضی می­تواند به شهادت اینها حکم کند حیث اینکه شهادت اینها در حال عدل و استقامت بوده است، این را شیخ در خلاف و علامه در مختلف و جماعتی و بعضی ­اختیار کرده­اند و شهیدین. شهیدین را نمی­دانم؛ ولکن علامه و شیخ همین‌طور است، بعضی­ها تفصیل داده­اند مثل محقق صاحب الشرایع، می­فرماید: که اگر این عادلینی که شهادت داده بودند در حال عدل ثمّ فاسق بوده باشند، حکم حاکم در حقوق الآدمی  جایز می­شود و نافذ می­شود.

 و اما اگر آنکه شهادت داده بودند موجب الحدّ بشود از حدود بوده باشد، حدود الله المحض بشود، مثل حدّ الزّناء و اللواط و امثال ذلک، آن جا دیگر حکم حاکم بعد از فسق الشّاهدین جایز نیست. بعد می­فرماید: در آن حدودی که آن‌ها حق الآدمی هم هستند مثل حدّ القذف و القصاص، حدّ القذف همین‌طور است تا مادامی که مقذوف حدّ را مطالبه نکند، جاری نمی‌شود و اخذ کند قاذف را حدّ جاری نمی­شود. این حدّ، حقّ الآدمی هم هست. حدّ القصاص هم همین‌طور است. بنا بر اینکه قصاص از حدود است. اگر ولیّ الدّم عفو بکند لا قصاصَ!

در اینجا می­فرماید: در این تردّد است و اشبه این است که نه به آن فسق بعدی ضرر نمی‌رساند و حکم نافذ است. اینهایی که می­گویند بعد از اینکه شاهدین فاسق شدند، شهادتشان مسموع است، اینها حکمشان، حرفشان روی مدرک است. حیث اینکه آن روایاتی که به آن روایات استدلال شده است شاهد مع فسقه «تردّ شهادتهُ»، ظاهر آن روایات این است که در حال اداء الشهاده آن شخص فاسق بوده باشد، آن «تردّ شهادتهُ» مثل روایات دیگری که در عناوین دیگر وارد است از «یردّ شهادة الشریک لشریکه»، یعنی در حال الشّهادة شریک بوده باشد، او شهادتش ردّ می­شود. اینکه در حال شهادت فاسق است اداء الشّهاده، شهادت او ردّ می­شود، مدرک قضا نمی­شود و مفروض در ما نحن فیه این است این شاهدین در حال اداء الشّهاده فاسقین نبودند، فسق به اداء الشّهاده مثل موت بعد اداء الشّهادة است فرقی نمی­کند. چطور است که شاهد باید حیّ بوده باشد، باید عادل هم بوده باشد. چطور موت بعد اداء الشّهاده ضرر نمی­زد، جنون بعد اداء الشّهاده و مغما علیه بودن بعد اداء الشّهاده اینها ضرر نمی­زدند، فسق بعد اداء الشّهاده هم باید ضرری نزند و محقّق در ما نحن فیه این را اختیار کرد و اگر یادتان باشد این حرفش منافی با حرف سابق است.

یک مسئله­ی در سابق بود آن مسئله این بود در مواردی که شاهدی الفرع عند القاضی شهادت می­دهند می­گویند یا جناب قاضی سمعنا و شهدنا که زید و عمرو نزد ما شهادت دادند که بکر مقروض است به فلانی به خالد بکذا، در آنجا ایشان این‌طور فرمود: اگر در حال اداء شهادت که شاهد الفرع اداء شهادت می­کند شاهد الاصل فاسق بوده باشد این شهادت الفرع لا تسمع، که شاهد الفرع در حال اداء شهادت خودشان عادلند، شهادت می­دهند بر شهادت دو نفری که آن وقتی که آن دو نفر نزد اینها شهادت می­داد عادل بودند. ثم طرء الفسق بر آن شاهدی الاصل آنجا فرمود که شاهد الفرع شهادتش لا تسمع! مدرک قضا نمی­شود. طرء الفسق بر شاهد الاصل موجب می­شود که شهادت شاهد الفرع مسموع نشود. اینجا در این مسئله اختیار می­کند که شاهد الاصل اگر خودشان شهادت دادند بعد فاسق شدند اشکال ندارد، قضا می­شود مدرک قضا می­شود. این حرف در ما نحن فیه درست است؛ چون عدالت در حال اداء شهادت بر شاهد معتبر است آن حرف سابقی کما ذکرنا درست نیست و این حرف سابقیش منافی با آن حرف است. کما اینکه صاحب جواهر هم دارد در جواهر که این مسئله با آن مسئله فرقی ندارد، آنجا او را اختیار کرد اینجا این را اختیار كرد. این اختیار اینجاییش درست است، ولکن آن حرف آن سابقی درست نبود کما ذکرنا.

 إنّما الکلام در تفصیل ایشان است در مسئله تفصیل می­دهد که می­گوید: اگر حدود شد حقوق آدمی شد تسمع! ولکن شهادت اینها و اما حقوق الله شد حدود شد لا تسمع، حدود الله محض شد لا تسمع، و حدود اللهی شد که حقوق الناس است مثل حدّ القذف و القصاص فیه تردد اشبه آن ضمان است. چرا لا تسمع اگر حدود الله بشود؟ ایشان این‌طور دو علت ذکر می‌کند؛ یک علتش این است که حدود الله مبنیٌ علی التخفیف، مبنی در این است که عمرو را در او خفیف می‌گیرد، مثل اینکه قاضی می­تواند در حدود الله عفو کند؛ چون حدّ به اقرار ثابت شده است عفو می­کند، می­گوید: قاضی در حدود الله می­تواند عفو کند وقتی که موجب الحدّ به اقرار خود آن شخص ثابت شد. این‌طور امور استفاده شده است کأنّ حدود الله مبنی بر تخفیف است «ولشبهة» چون وقتی که اینها بعد فاسق شدند معلوم می‌شود از اول این شاهدها یک ایمان محکمی نداشتند، در آن شهادتشان یک شبهه پیدا می­شود «ولشبهة»؛ یعنی در شهادت سابقی شبهه پیدا می­شود. معلوم می­شود که یک ایمان مستقرّ محکمی نداشتند که یک روز قبل شهادت دادند عادل بودند، روز بعد می خوردند شراب خوردند و مست شدند، از میخانه اینها را آوردند. این معلوم می­شود که از اول یک آدم‌های درستی نبودند شبهه پیدا می‌شود.

 اما اولی که حدود مبنی بر تخفیف است، قید تخفیف غیر از آنکه ما عرض کردیم که در حدود اقرار مقرّ شد می­تواند قاضی عفو کند، در ما نحن فیه اینجا جایش نیست. در ما نحن فیه به بیّنه ثابت شده است موجب الحدّ که فرض این است که شاهدین عدلین شهادت دادند. مبنی بر تخفیف است ربطی به اینجا ندارد، اگر مراد از تخفیف عفو است و مثلاً باید اقرارش مورد شبهه نبوده باشد و یا مثلاً در مثل زنا اقرارش مکرّر بوده باشد. اینها ربطی به ما نحن فیه ندارد در ما نحن فیه موجب الحدّ به بیّنه ثابت شده است.

 و اما این شبهه­ی که فرمود اگر اینها در زمان بعد فاسق شدند، این کشف خبر بکند از اول عدالت سابقی که آن عدالت سابقی بی‌خود بود آن‌ها از اول فاسق بودند، اگر این‌طور بوده باشد این فرقی مابین حقّ آدمی و غیر حقّ آدمی ندارد این مدرک قضا نمی­شود. مثل این مسئله می­شود که شاهدین شهادت دادند حاکم خیال می­کرد که عادل است بعد معلوم شد که نه اینها فاسق هستند، مثل این مسئله می­شود که حاکم حکم هم بکند فایده­ای ندارد. آن حکم روی میزان نیست، مسئله­اش هم سابقاً گذشت، «لو حکم و تبیّن فسق الشاهدین انتقض» آن حكم! اصلاً آن حکم نیست، چون حکم باید به بیّنه بوده باشد که شهادت عدلین است معلوم شده است که این حکم به شهادت فاسقین بوده است نه عدلین.

 اگر مراد از شبهه این است که عدالت سابقی مشکوک می­شود و محرز نمی­شود، این فرقی مابین حقّ آدمی و غیر حقّ آدمی ندارد، و اما کلام ما در جایی است که ثمّ فسقا، حکم فسق حدوث الفسق بعد اداء الشهاده شده مثل حدوث الموت و حدوث الجنون، بعد اداء الشّهاده اینها فاسق شدند. زمان عوض شد وضعیّات عوض شد، انسان است و خداوند باید بلیات نگه بدارد این گمراه شد و کافر شد، فاسق شد، کلام ما در این مسئله است، این مسئله که شد چه شبهه­ی در شهات سابقش است؟ الحدود تدرء بالشبهه، اگر کبرایش هم تمام بشود که انشاء الله اگر موفق شدیم خواهیم گفت که این کبری تمام نیست، اگر کبری هم تمام بشود چه شبهه­ای در ما نحن فیه است. شاهدین عدلین شهادت دادند و ثابت شده است، بدان جهت این تفصیل که ایشان هم فرموده است مابین حقّ الآدمی و غیر الحقّ الآدمی این تفصیل هم بلا وجه و بلا موجب است.

پرسش:

[…]

پاسخ:

اگر توقف کرد یعنی بعد از ثبوت؟

پرسش:

بله.

پاسخ:

آن یک حکم جدیدی است ما تا به حال نشنیده بودیم! بعد از ثبوت اینکه این شخص زانی است یا لاطی است یا بعد از ثبوت این معنا که قاتل است چه احتیاطی کرد، چه توقفی کرد؟ بعد از ثبوت شرعی، این مدرک قضا تمام است مدرک حکم تمام است، حکم می­کند بأنّه مثلاً زانٍ، لاطٍ، قاتلٍ و حکم می­کند تمام می‌کند چون اینجا مدرکش تمام شد این هم این معنا.

 بعد ایشان در ذیل دارد «ولو شهدا لما یلسانه»؛ شخصی دعوا می­کرد بر اینکه زید ادعا می­کرد من از عمرو ده هزار تومان طلب دارم عمرو را به محاکمه کشاند، قاضی گفت به زید که شاهد بیاور، زید هم رفت دو نفر شاهد عادل را آورد، اما دو نفر عادلی که اینها با زید قرابت دارند به نحوی که اگر زید بمیرد این ده هزار تومان به این شاهدین ارث می­رسد. قرابت مانع از قبول شهادت نیست کما تقدّم!

 قرابت وقتی که شاهد عدل شد و شرایط شهادت در او جمع بود، قرابت مانع از قبول شهادت نیست، بدان جهت قاضی گفت که شهادت بدهید ای پسرها بر پدرتان بر له پدرتان شهادت می­دهید، یا برادرها شهادت بدهید بر له برادرتان که از طبقۀ اول وارث ندارد، اینها هم شهادت دادند که شهدنا و ما بودیم در اینکه این شخص عمرو از این زید این مبلغ را استقراض کرد و دِین را شهادت دادند، بعد از اینکه اینها شهادت دادند هنوز قاضی حکم نکرده، پدر هم آنجا سکته کرد و مرد که مال منتقل می­شود به چه چیز؟ مال یعنی آن ده هزار تومان به این دو تا شاهد منتقل می­شود. ایشان می­فرماید: در ما نحن فیه قاضی به این شهادت نمی­تواند حکم بکند، به این شهادت شاهدینی که وارث هستند به مال مدعابه را حین القضا و حین حکم الحاکم، این نمی­تواند حاکم حکم کند. دلیلش چیست؟ دلیلش این است که مدعي باید بیّنه بیاورد. مدعی؛ یعنی آن کسی که صاحب الدعواست، وقتی که پدر مرد این استدعاء الحکم از قاضی که یا قاضی احکم بیننا، استدعاء حکم با این دو پسر است؛ چون پدر که مرد، در حقیقت بقائاً اینها مدعی هستند و اینها من له الحکم هستند، و اینها هستند که حقّ مطالبه قضا از قاضی را دارند و این را می­دانید که ظاهر ادلّه این است که بیّنه باید غیر مدعی باشد، مدعی باید بیّنه را بیاورد؛ پس بما اینکه اینها مدعی شده­اند علیهما که بیّنه بیاورند خودشان نمی­توانند بیّنه بشوند ومنهنا ذکرنا در بحث القضا، مدعی ولو عادل زاهد بوده باشد دعوا را بکند خودش نمی­تواند شاهد بشود. یکی از شاهدین در مقام ظاهر ادلّه بشود در قانون قضا هم مابین عقلا هم همین‌طور است. مدعی باید بیّنه بیاورد و مثبت بالدّعوا بیاورد. اثبات دعوای خودش را نمی­کند شهادتش هم دعوا می­شود.

 علی هذا الاساس کأنّ در ما نحن فیه مخالفی هم در مسئله نیست در اینکه اینها شهادتشان دیگر مدرک قضا نمی­شود، بله، در جایی که آن مال به اینها ارث می­رسد به کس دیگر هم ارث می­رسد که او شهادت نداده است. جماعتی گفته­اند شهادت اینها یعنی شهید در مسالک و شاید یک کس دیگر هم بوده باشد، شهادت اینها نسبت به سهم آن‌ها مسموع است. نسبت به سهم آن‌ها نه سهم شاهدین! نسبت به سهم آن‌ها یعنی مثلاً دو تا برادر هستند یک خواهری هم دارند که ده هزار تومان به اینها می­رسد قهراً دو هزار تومان هم آن خواهر ارث می­برد. در ما نحن فیه شهادت اینها آن دو هزار تومان را اثبات می­کند این حرف، حرف صحیحی است. برای اینکه در ما نحن فیه مدعی آن خواهر هم هست، مدعی غیر خودش را بیّنه آورده، برادرهایش را بیّنه آورده، این بیّنه بر آن دو هزار تومان می­شود، این اشکال ندارد. ولکن ظاهر کلام محقق این است که آن مال مدعا به، به این شاهدین ارث می­رسد در این فرض است و الاّ اگر این دو شخص آخری بوده باشد که این محصور در او نیست اشکالی ندارد. این وجهی که در مسئله عرض کردیم، این وجه ولو قابل خدشه است؛ چون آنکه طرح دعوا را کرده بود مطالبۀ قضا را کرده بود آن شخص میّت بود مورث بود، و اینها آن وقتی که در دعوای این شهادت می­دادند مدعی نبودند، اما حین القضا هم شخصی اگر صاحب حقّ شد، یعنی در حقیقت آن مشهودٌ به راجع به او شد این مانع بشود، محل کلام است؛ چون قاضی هم حکم می­کند می­گوید «حکمت بأنّ عمرواً مدیونٌ لزید المتوفّی»، حکم به او می­کند. اینها از او ارث می­برند، حکم می­کند که این ماترک او بود؛ پس به اینها به ارث می­رسد این‌طور حکم می­کند. این مانع بشود از حکم از روایت استفاده کنیم که باید مدعی بیّنه­ی بیاورد به غیر این نحوی که در ما نحن فیه در مسئله هست این قابل خدشه است.

پرسش:

تقاضای حكم را چه كسی كرده بود؟

پاسخ:

تقاضای حکم را مرحوم کرده بود، آن مرحوم وقتی که سکته نکرده بود از عصبانیّت لابد آن‌جا سکته کرده است، آن وقتی که عصبانی بود می­گفت یا قاضی حکم بکن حکم بکن مطالبه هم کرد، منتها قبل از اینکه قاضی دو لب مبارکش را باز کند و حکم کند او مرد! این فقط این است که قاضی باید حکم کند یا ورثه باید مطالبۀ حق کنند اگر گفتیم نه قاضی باید حکم کند چون مطالبه قبلاً شده است، آن وقت مسئله واضح­تر می­شود که نه شهادت اینها محصوری ندارد.

 وکیف ما کان مسئله روی حساب و روی میزان تمام می­شود کرد که اشکال ندارد این شریک بودن و وارث بودن عند القضاء مانعی از نفوذ الحکم ندارد؛ ولکن چون مشهور بلکه صاحب جواهر می‌گوید متسالمٌ علیه این است که این شهادت مدرک قضا نمی­شود مورد، مورد احتیاط است که قاضی احتیاط کند. یک مصالحه­ای در بین بشود که احتیاط و مراعات واقع بشود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

بله، نزد قاضی آوردند و شاهد آوردند تقاضای حکم است.

عرض می‌كنم در ما نحن فیه ایشان بعد مسئله­ای دیگری را ذکر می­فرماید، این مسئله­ای که ذکر می­فرماید مسئلۀ مهمه­ای در باب شهادات است؛ یعنی در باب شهادات چند مسئلۀ مهمّه است اولش این است که شاهدین عدلین نزد حاکم شرع شهادت دادند؛ ولکن فی ما بعد از شهادتشان رجوع کردند. گفتند بی‌خود کردیم ما شاهد قضیه نبودیم، گفتند این‌طور نیست که ما عمداً متعمّداً این‌طور شهادت دادیم، نه اشتباه شد مسئلۀ تعمّد نیست، اشتباه کردیم آن شهادت اولیّه را که نزد شما دادیم این اشتباه بود، غفلت ما بود. آن وجه غفلتشان را هم ذکر کنند که یک وجه عقلایی بوده باشد یا ذکر نکنند وکیف ماکان رجوع کردند، محقق در این فرض بر این مسئلۀ رجوع سه صورت را، سه فرض را بیان می­فرماید: اینها نزد قاضی شهادت دادند و قاضی هنوز حکم نکرده است و لب را نگشاده است که انشاء حکم بکند که «حکمت وقضیت»، هنوز حکم نکرده اینها رجوع کردند، ایشان می­فرماید: در این صورت که حکم نکرده اینها اگر رجوع کردند، حاکم دیگر نمی­تواند حکم بکند. این یک فرض است.

 فرض دیگر این است که نه، اینها شهادت دادند حاکم هم حکم کرد، آن مال را هم زید ده هزار تومان را از عمرو گرفت، برد خرج کرد و تلف کرد بعد شاهدین آمدند گفتند یا قاضی ما اشتباه کرده بودیم، ما بی‌خود شهادت دادیم که رجوع الشّاهدین بعد الحکم و تلف المال است. اینجا هم بلا اشکال حکم می­فرماید: کما اینکه بیان خواهیم کرد، حکم نقض نمی­شود حکم تمام است، منتها این رجوع الشّاهدین موجب تغریم‌شان می­شود حکم مال را که به زید دادند از عمرو گرفتند به زید دادند مثل آن مال را اگر مثلی باشد قیمی باشد قیمتش را می‌گیرند به آن عمرو که از او حاکم اخذ المال كرده بود رد می­کند. حکم سابقی نقض نمی‌شود فقط شاهدین تغریم می­شوند.

 انّما الکلام در آن صورت وسط است که هنوز عین المال موجود است، آن ده هزار تومان آن یک بسته نزد قاضی موجود است، حکم کرد شاهد شهادت داد، حاکم هم حکم کرد و مال هم استیفا شد و هنوز تلف نشده شاهدین رجوع کردند گفتند نه ما بی‌خود شهادت دادیم، ما شاهد قضیّه نیستیم این چطور است؟ نقض می­شود حکم یا نقض نمی­شود باطل می­شود یا نمی­شود یا در حقوق آدمی باطل نمی­شود، در حدود الله باطل می­شود این هم که داستانش خواهد آمد. فعلاً کلام ما در صورت اولی ست. این ها شهادت داده بودند و هنوز حاکم حکم نکرده بود، اینها رجوع از شهادت کردند در این صورت مشهور ما بین الاصحاب بلکه می­شود گفت که مخالفی در مسئله نیست، الاّ کاشف اللثام (قدّس الله سرّه) حیث اینکه ایشان فرموده است «رجوع الشّاهدین لا یفید شیئا و لا یضرّ بشّهادة السابقة» و قاضی به شهادت سابقه حکم می­کند؛ ولکن مشهور بلکه متسالمٌ علیه غیر از آنکه از کاشف اللثام حکایت شده است این است که نه قاضی نمی­تواند حکم کند به این شهادت، چرا؟ چند وجه در مقام ذکر شده است که می­شود گفت بر اینکه در ما نحن فیه می­شود گفت که سه وجه است، وجه اول که شاید اگر تمام بشود عمده همین وجه است.

 وجه اول این است که سابقاً عرض کردیم اینکه رسول الله (صلی الله علیه واله وسلم) فرموده است «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانْ[1]»‏؛ آن بیّنه که قطع نظر از قضا بیّنه است به او من حکم می­کنم. آن وقت شیئی فی نفسه بیّنه می­شود که مبتلا به معارض نبوده باشد، و الا گفتیم بیّنۀ مدعی اگر معارضه کرد با بیّنۀ منکر بیّنۀ منکر ولو مدرک قضا نمی­شود، منکر حقش قسم خوردن است مدعی بیّنه دارد فهو و الا منکر قسم می­خورد، بیّنۀ منکر مدرک قضا نیست. الّا انّه ذکرنا در کتاب القضا، بیّنۀ منکر بیّنۀ مدعی را از مدرکیت قضا می­اندازد، و منهنا اگر بیّنۀ مدعی مبتلا به معارض بود دیگر مدرک قضا نمی­شود.

کلام این است: آن شهادت عدلینی که پشت سرش رجوع الشّاهدین از آن شهادت است این بیّنه نیست، یعنی ادلّه قضا که «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ[2]»‏؛ «البیّنة علی المدّعی و الیمین علی من انکر»، اینها منصرف هستند از شهادتی که شاهدین رجوع کرده­اند مثل انصرافشان از شهادت شاهدینی که مبتلا به معارضه است و آن بیّنۀ مدعی است. بلکه بعضی­ها فرموده­اند خود رجوع الشّاهدین شهادت معارضه است، وقتی که شاهدین بعد شهادت می­دهند یا قاضی خدا ما را توفیق بدهد خطا و اشتباهی کرده­ایم شهادتمان بی‌خود بود ما اشتباه کردیم آن شهادت را دادیم ما خیال کردیم در آن مجلسی که عمرو از زید قرض گرفت حاضر بودیم بعد یادمان افتاد که نه آن مجلس نبود آنجا ما حاضر نبودیم، در آن مجلسی که صحبت قرض بود حاضر بودیم و آنجا هنوز انشاء قرض معاملۀ قرض صورت نگرفته بود ما اشتباه کردیم ما رو سیاه­ها این‌طور شهادت دادیم. این خودش معارض می­شود، مشهودٌ به را نفی می­شود. آنکه اثبات کرده بود شهادت قبلی مشهودٌ به را رجوع نفی می­کند شهادت مشهودٌ به سابق را.

 اینکه علاوه و دنباله ذکر کرده­اند این درست نیست چرا؟ چون معارض آن وقتی می­شود که مشهودٌ به را نفی کند، می­گوید ما نفی نمی­کنیم که زید از عمرو طلبکار نیست ما شهادت نداریم. اینها نفی شهادتشان را می­کنند نه نفی مشهودٌ به را می­کنند؛ یعنی آن در شهادت که حسّ معتبر است و درک واقعه معتبر است آن حسّ را نفی می­کنند می­گویند نه اشتباه شد آن واقعه را ما حسّ نکرده بودیم.

 پس علی هذا الاساس می­بینید که رجوع از شهادت لازم نیست که رجوع معنایش تفسیق انسان نفسش را بوده باشد نه عادل است راجع عادل است، رجوع منافات ندارد با آنکه شهادت سابقی شهادتی بود شهادت عدلین و رجوع هم رجوع شخص شاهد عدل است. کلام این است که ادلّه­ای که «البیّنة علی المدّعی و الیمین علی من انکر» «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ[3]»‏؛ منصرف از این صورت است که بعد عادل بگوید قبل از حکم متذکّر بشود که نه این اشتباه شده است از این منصرف است این وجه اول.

 وجه ثانی روایتی است که آن روایت، روایت مرسله است که مرحوم صاحب جواهر می­گوید که نه این روایت معتبر است اشکالی ندارد ارسال سند را از اعتبار نمی­اندازد. این روایت مرسلۀ جمیل ا‌بن درّاج است، جلد هجده، باب ده از ابواب الشّهادات «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ عَنْ أَحَدِهِمَا (علیهم السلام) قَالَ: فِي الشُّهُودِ إِذَا رَجَعُوا عَنْ شَهَادَتِهِمْ»؛ امام فرمود: دربارۀ شهودی که از شهادتشان رجوع کردند «وَقَدْ قُضِيَ عَلَى الرَّجُلِ»؛ صورت صورت ثالثه است، بر رجل حکم شده بود که ده هزار تومان را بده، «ضُمِّنُوا مَا شَهِدُوا بِهِ وَ غُرِّمُوا»؛ آن را که شهادت داده بودند ضامن می‌شود و غرّموا، تغریم می­شوند یعنی می­گیرند آن ده هزار تومان را به آن شخص مدیون می‌دهند. این تیکه محل شاهد ما نیست، «وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ قُضِيَ طُرِحَتْ شَهَادَتُهُمْ»؛ اگر قضا واقع نشده است و حاکم هنوز حکم نکرده است شهادت اینها طرح می­شود. «وَ لَمْ يُغَرَّمُوا الشُّهُودُ شَيْئاً.[4]» شهود هم شئ را غرامت نمی­کشد. می­گویند که در قضا نشد دیگر بروید پی كارتان! این هم در ما نحن فیه وجه ثانی است در حقیقت وجه ثالث است وجه اول این بود که این بیّنه نیست. دوّمی این بود که بیّنه متعارض است که گفتیم وجه دومی دنبالۀ وجه اول قرار دادیم صحیح نیست. وجه سوم هم که این روایت است و این روایت می­دانید که من حیث السّند مرسل است مشهور هم عمل کرده­اند؛ ولکن معلوم نیست به این روایت مشهور در عمل استناد كرده‌اند، شاید وجه عمل مشهور آن مطلبی بود که خارجاً در وجه اول ذکر کردیم که گفتیم او عمده است. اگر او تمام شد بلا اشکال در خبر ثقه همین‌طور است، اگر ثقه­ی خبر بر وقوع شیئی بدهد بعد بگوید اشتباه شد این‌طور نبود که من گفتم، اشتباه کردم این را گفتم. من این را ندیده بودم. بلا اشکال عقلا به آن خبر ثقه اعتنا نمی­کنند. بیّنه هم همین‌طور است فرقی نمی­کند این هم خبر دو تا عدل است، آن عمده وجه اول است. آن وجه اول تمام است و شاید مستند مشهور همان است که عرض کردیم بدان جهت این روایت معتبر نمی­شود و از ارسال خارج نمی­شود.

 کاشف اللثام چه می­گوید؟ صاحب جواهر می­گوید من نمی­دانم دلیلش چیست، ولکن بعضی­ها برای او دلیل ذکر کرده­اند که کاشف اللثام این حرف را که گفته­ است «رجوع الشّاهدین لا یضرّ بالشّهادة السّابقة فیحکم القاضی علی طبقه»، ایشان استدلال کرده است به روایاتی که از آن روایات موثّقه سکونی است. آن موثّقۀ سکونی روایت چهارم، در باب یازده، «وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ بُنَانٍ»؛ بنان همان پسر محمد ا‌بن عیسی است که کشّی توثیق کرده است، «عَنْ أَبِيهِ» از پدرش محمد ا‌بن عیسی آن پدرش محمد ا‌بن عیسی هم ظاهرش این است که اشکال ندارد بدان جهت روایت را موثّقه تعبیر کردیم که پدرش اشکالی نداشته باشد، «عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ»؛ عبد الله ا‌بن المغیره است که از اجلاّست «عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيٍّ (علیه السلام) أَنَّ النَّبِيَّ ص قَالَ: مَنْ شَهِدَ عِنْدَنَا»؛ هر کسی که نزد ما شهادت داد «ثُمَّ غَيَّرَ»؛ بعد تغییر داد «أَخَذْنَاهُ بِالْأَوَّلِ»؛ حرف اولش را اخذ می­کنیم «وَطَرَحْنَا الْأَخِيرَ[5]» آنکه اخیراً گفته او را طرح می­کنیم.

 گفته شده است که در بین یک صحیحه­ای هست که صحیحه آن هم مضمون عبارتش همین است بعلی (علیه السلام) «يَأْخُذُ بِأَوَّلِ الْكَلَامِ وَلَا يَأْخُذ بآخِرِهِ»؛ این صحیحه را من در وسائل هرچه گشتم نتوانستم پیدا کنم، شاید مطلق بوده باشد.

صحیحه جمیل است در صحیحه جمیل روایت اولی در باب بیست دو است «تَجُوزُ شَهَادَةُ الصِّبْيَانِ قَالَ نَعَمْ فِي الْقَتْلِ يُؤْخَذُ بِأَوَّلِ كَلَامِهِ وَ لَا يُؤْخَذُ بِالثَّانِي مِنْهُ.[6]» در صبی روایت صحیحه است، ولکن مطلقش مرسله است. آن روایت صحیحه­ای که مطلقه باشد که یؤخذ به اول الکلام من عاجلاً نتوانستم او را پیدا کنم غرض این است که کاشف اللثام این را می­گوید، این استدلال صحیح است یا نه؟


[1] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[2] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[3] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[4] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏27، ص326

[5] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏27، ص328

[6] – همان، ص334

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شرح کتاب القصاص

تنقيح مباني الشرايع كتاب القصاص استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب المکاسب(جلد الاول)

ارشاد الطالب فی شرح المکاسب ( جلد الاول) استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

َشرح کتاب الحدود

تنقيح مباني الشرايع كتاب الحدود  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب الصوم

تنقيح مباني الشرايع كتاب الصوم  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

صورة الدروة الصیفیة – سوريه

صور من اختتام الدروة الصیفیة فی حسینیه و مکتبه ایت الله العظمی میرزا جواد التبریزی– سوریه – السیدة زینب (س)

شهر الرمضان

السبت اول یوم من شهر رمضان المبارک مطابق  August 23, 2009 ( السنة المیلادیة )

مجلس توسل و عزاء (صور)

مجلس توسل وعزاء ( بیت  الفقیه المقدس المیرزا جواد التبریزی (ره) ) دار الصدیقة (س)

نصائح دينية (1)

1 . ما هي نصيحتكم حول الحث والاهتمام بالقرآن الكريم؟
2 . ما هو نظركم حول حقيقة الحب والتولي للنبي .. ؟

كتاب الصلاة

المبحث الأول: في احكام القراءة.   المبحث الثاني: في الاجزاء والشرائط المبحث الثالث: في صلاة الجمعة والنوافل.