درس پنجاه و ششم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

کلام در شهادت علی الشهاده بود، این شاهد الفرع چطور شهادت الاصل را متحمّل می­شود محقّق او را ذکر کرد، بعد شروع می­کند اینکه شاهد الفرع چطور اداء شهادت می­کند، اقسام او را ذکر کند.

 ایشان در اداء شهادت شاهد الفرع سه صورت می­فرماید، تارةً می­فرماید شاهد الفرع شاهدین الاصل را اسم می‌برند که ما شهادت می­دهیم که زید و عمرو اینها که عادل بودند، اسم می­برند زید و عمرو را که شاهدی اصل است و آن‌ها را تعدیل می­کنند، تعدیل می­کنند به اینکه آن‌ها زید و عمرو که عادل بوده­اند. آن‌ها نزد ما این‌طور شهادت دادند که فلانی مدیون است به فلانی بکذا، که هم شاهدی الاصل را اسم برده­اند و هم تعدیل کرده­اند.

در این صورت محقّق می­فرماید این شهادت شاهدی الفرع مدرک قضا می­شود بلا تأمّلٍ! حیث آنکه این شاهدی الفرع شهادتشان داخل بیّنه است و داخل شهادت رجلین عدلین است، علی شهادت رجلِ عدلٍ واحد چون هر کدام به شهادت زید و عمرو شهادت می­دهند و این مسموع است.

 صورت دوّم این است كه شاهدی الاصل را اسم می­برند و می­گویند ما شهادت می­دهیم که زید و عمرو آن زیدی که معروف است برای حضرت قاضی و آن عمروی که نزد ایشان معروف است، آن‌ها نزد ما شهادت دادند که فلانی به فلانی بکذا مدیون است، تعدیل نمي­کنند شاهدی الفرع. می­گویند زید و عمرو این‌طور شهادت داد.

 اما زید و عمر عادل هستند اینها تعدیل نمی­کنند. در این صورت حاکم شرع می­فرماید: فحص می‌کند از حال زید و عمرو اگر خودش به حال آن‌ها و به عدالت آن‌ها عرفان نداشته باشد فحص می­کند که آیا اگر خود زید و خود عمرو حاضر می­شدند، شهادت می­دادند، شهادتشان مسموع بود، موانع شهادت را ندارند یا دارند. و اگر فحص کرد و برای خود قاضی ثابت شد که اینها مسموع الشّهاده بودند شاهدی اصل، آن‌وقت به شهادة الفرع ترتیب اثر می‌دهد و حکم می­کند. این هم صورت ثانیه. این هم عرض کردم داخل عنوان بیّنه است و داخل اطلاقات است. حیث آنکه دو عادل بر شهادت کلٌّ من الرّجلین شهادت داده­اند آن رجلین هم مفروض این است که احراز شده است که عادل بودند و مسموع الشّهادة بودند.

 صورت ثالثه این است كه شهادین فرع می­گویند یا حضرت قاضی دو نفر عادل نزد هر یکی ما شهادت داد، هر کدام می­گویند که فلانی مدیون است لفلانٍ بکذا، تسمیه اسم نمی­برند که آن دو نفر عادل که بودند، فقط می­گویند نزد ما دو عدلی شهادت داد نزد هر یکی ما که آن دو عدل شهادت دادند که فلانی مدیون است لفلانی. این صورت می­فرماید: شهادت الفرع لا تسمع، اگر شاهدی الفرع تعیین نکنند و اسم آن شاهدیی الاصل را نیاورند و تعیین نکنند، شهادت اینها مسموع نمی­شود.

 صاحب جواهر در ذیلش می­فرماید: مخالفی هم نیست در مسئله الاّ ابن جُرَیْرْ که ایشان فرموده است نه این هم کافی است کفایت می­کند. چرا کافی نیست؟ می­گوید برای اینکه این‌طور شهادت الفرع مسموع بشود باب حقّ الجرح را علی الخصم سدّ می­کند؛ چون شاهد وقتی که در واقعه نزد قاضی شهادت داد، بر علیه شخصی که خصم است، خصم حق دارد در آن شهود مدعی که به ادعا شاهد آورده است آن‌ها را جرح کند؛ یعنی برود کسی پیدا کند بیاورد که آن هم عادل است شهادت می­دهند که نه اینها که نزد حضرت قاضی شهادت داده­اند دو تا یا یکی از اینها شارب الخمر هستند، شهادت این‌ها لا تسمع! این را حقّ الجرح می­گویند خصم حقّ الجرح دارد. وقتی که شاهدی الفرع شاهدی الاصل را اسم برده بودند نامشان را ذکر کرده بودند تعیین کرده بودند این حقّ الجرح علی الخصم منسد نبود، ولکن در صورت ثالثه حقّ الجرح علی الخصم مسدود است و بدان جهت مسموع نمی­شود.

 یک وجه دیگری در جواهر ذکر می­کند، می­فرماید: لعلّ این دو نفری که اینها می­گویند عدلان، اسم می­بردند خود قاضی آن‌ها را می­شناخت که آن‌ها عادل نیستند، اینها بی‌خود اعتقاد کرده­اند. شاهدی الفرع ولو شاهدی الفرع عادل هستند و دروغ نمی­گویند، ولکن بی‌خود اعتقاد کردند که آن دو نفر عادل است، آن دو نفر هر دو یا یکی از آن‌ها عادل نیست، خود قاضی آن‌ها را می­شناخت، اگر اسم می­بردند.

 روی این اساس چون در ما نحن فیه قاضی ممکن است عالم به فسق آن‌ها بوده باشد، عالم اگر به فسق آن‌ها بوده باشد قول عدلین مسموع نمی­شود این را می­دانید. بیّنه در حقّ کسی حجت است که عالم به واقع نبوده باشد. اگر قاضی عالم بود اسم می­بردند و عالم به فسق اینها بود قول اینها که حکا عدلان لنا، قول اینها که عدلان می­گویند، معتبر نبود چون قاضی می­داند این خلاف واقعه است، آن‌ها عدلان نیستند، بما انّه حجیّت بیّنه در حقّ کسی است که جاهل به واقع است این شاهدی الفرع ولو بیّنه در عدل آن دو نفر هستند چون می­گویند: حکا لنا عدلان، هر دو می­گویند. الاّ انّه این بیّنه در حقّ کسی است که جاهل به فسق آن‌ها و عدل آن‌ها بوده باشد. ممکن است قاضی آن‌ها را می­شناسد عالم است به فسق آن‌ها و این بیّنه در حقّ قاضی حجّت نباشد.

 این هم هست که یک شخصی می­فرماید یک شخصی نزد قومی عدل است، چون چند سال نزد آن‌ها زندگی کرده بود از او بدی ندیده بودند، در نماز جماعت هم حاضر می­شد، ماه رمضان هم روزه می­گرفت حسن ظاهر داشت آن‌ها نزد آن قوم عدل است. ولکن چند سال دیگر رفته است نزد قوم دیگری زندگی کرده، آنجا یک کاری کرده است آبرویش را برده است فسقش را علنی کرده است، آن‌ها فاسق می­دانند. این همین‌طور است، دنیا رسمش همین است.

 بدان جهت می­فرماید: اینها می­گویند حکا لنا عدلان، نه ممکن است اینها عدلان نبوده باشند. این را هم می­دانید که این تعلیلاتی که ایشان ذکر می­فرماید اینها مانع از اطلاقات نمی­شود. «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانْ[1]»‏؛ این قول این عدلینی که شاهدی الفرع است بیّنه است. بیّنه بر شهادت عدلین است و قول اینها اگر مسموع شد شهادت العدلین بر نفس الواقعه ثابت می­شود. در جایی که اسم برده بشود شاهدین اصلین معلوم بشود، آن شخص می­تواند جرح کند در این صورت نتواند جرح کند چه می­شود؟ این‌طور ما نداریم که بیّنه در صورتی قولش معتبر است که خصم حقّ الجرح داشته باشد، تقیید نیست و هکذا این حرفی که بیّنه در حق جاهل حجت است همین‌طور است. الان قاضی نمی­داند این دو شاهد عدلی که نزد اینها عدل است، شهادت داده­اند، این دو عدل قولشان مطابق با واقع و عدلشان مطابق با واقع است یا نه، این بیّنه است.

 بدان جهت در ما نحن فیه این فرمایش كه این‌طور شهادت لا تسمع، این مخالف اطلاقات ادلّه است، اطلاق ادله اعتبار البیّنه اگر نگوییم اطلاقی که در شاهدی الفرع داشت که قول رجلین علی رجلٍ واحد مسموع است، اطلاقش این است که ولو آن رجل واحد تسمیه نشود. اسمش تعیین نشود، ولکن این‌قدر می­دانیم که آن رجل واحد باید عدل بشود. گذشت در شاهد باید عدالت باشد. تسمیه معتبر بوده باشد در شاهدی الفرع نه مطابق بر اطلاق آن ادله‌ی اعتبار البیّنه است، نه مطابق با اطلاق اعتبار شهادت الفرع که شهادت رجلٍ علی رجلٍ مخالف با اطلاق اوست، بدان جهت این جای تأمّل اشکال است.

بله حاکم امر کند که آن دو عدل را تعیین کنید چه کسی بودند اسمشان چه بود، این را قاضی بگوید این جایز است؛ آن‌ها هم تعیین کنند از آن‌ها طلب تعیین کند، حتّی در مواضع اتّهام حکم کند که باید این دو تا عدل را تعیین کنید، اینها اشکالی ندارد. سابقاً در بحث قضا گفتیم که اگر قاضی تهمتی ببیند بر واقعه از خصوصیاتش حقّ فحص دارد.

 الاّ انّه این‌طور نیست که در مواردی که این جای تهمتی نیست عدلان بصیران هستند، می‌گویند: «شَهِدَ عندنا عدلان نعرفُهما بالعدالة و الثقة فی الدین أنّ فلاناً مدیونٌ لفلانٍ بکذا»، این مدرک قضا نمی­تواند بشود، ما در او تأمّل داریم. بله احتیاط این است که قاضی تعین را طلب کند.

تمام اینهای كه گفتیم در شهادت بر شهادت بود، بعد محقق در ذیل کلامش به مسئله شهادت علی الاقرار می­رسد، می­دانید که زنا ثابت می­شود، لواط ثابت می­شود و امثال ذلک سایر الامور که موجب حدّ هم هستند آن‌ها چه موجب حدّ باشند یا چه نباشند به اقرار ثابت می­شود. الان شاهدی الفرع دو تا هستند، می­گویند «شهد عندنا انّ فلاناً قد اقرّ عندنا بانّه لاط بغلامٍ»، که غلام را تعیین کند یا نکند، أو زنا، زنایی را که در محقّق عنوان می­کند اقرار به زنای بالعمّة و الخالة است. این مسئله در زنای بالخاله حکم مسلّم است منصوص است، کسی که با خاله­اش زنا کند بنت الخالة ولو بنتش بنت مع الواسطه بوده باشد، بر زانی حرام می­شود. حرام مؤبّد می­شود. بنت الخاله بر این زانی کسی که زانی با خود خاله است قبل العقد، بعد نمی­تواند بنت او را بگیرد. بنت ولو بنت مع الواسطه بوده باشد، فقها عمّه را هم لاحق به خاله کرده­اند، گفته‌اند: من زنا به عمّته، دیگر نمی­تواند بنت آن عمّه را بگیرد ولو بنت مع الواسطه باشد، این لحوق است مورد نص معتبر خاله است، این لحوق است كه عمه را هم لاحق كرده‌اند، ولو در روایت معتبره­ای عمّه ندارد؛ ولکن در ذهن این است که در این جهت، جهت عمه و خاله فرقی نباشد، آن مسئله موکول به آن بحث خودش است در باب النّکاح در آن محرّمات بالمصاهرة و نحوها، آنجا ذکر می­شود. این را می­گوید که کسی شاهدی الفرع می­گویند: «أنّ فلاناً قد اقرّ عندنا بأن زنا بخالته أو بعمته.»

 محقق می­فرماید: این شاهدی الفرع قولشان مسموع می­شود ولو زنا به شاهدین ثابت نمی­شود ولکن اقرار به زنا به شاهدین ثابت می­شود به اطلاقات آن اعتبار البیّنه و اطلاقاتی که در خود شاهدی الفرع بود، که مسموع می­شود شهادت رجلین علی رجلٍ واحد که آن رجل واحد قد اقرّ عندنا بانّه زنا، زنا خودش باربعة شهداء ثابت می­شود، اما اقرار به زنا بشاهدین هم ثابت می­شود، ایشان می­فرماید: ولکن لا یثبت الحد، در این مواردی که شاهدی الفرع به اقرار شهادت دادند فقط این‌طور می­شود که دیگر لاطی نمی­تواند اخت یا بنت یا امّ آن غلام موطو را بگیرد، تزویج کند. این نشر حرمت ثابت می­شود که حد نیست، یا در جایی که شاهدی الفرع شهادت دادند بالاقرار بالزّناء بالعمّة و الخالة، فقط نشر حرمت ثابت می­شود که آن نشر حرمت چه چیز است؟ نمی­تواند این مقرّ بنات این خاله یا عمّه را تزویج کند. و امّا الحدّ الزّنا یا حدّ اللواط ثابت نمی­شود، چرا؟ بما تقدّم کأنّ الحد لا یثبت، منصوص بود روایت معتبره داشت بلکه متعدّد بود روایتش که لا یثبت الحد بشهادة الفرع در ثبوت به حدّ شهادت شاهد الاصل معتبر است شاهد الفرع شهادتش مسموع نیست.

 ایشان دنبالۀ این مطلب دارد این حکم صاف است به حسب موازین اربعة الشهداء هم که گفتیم نمی­خواهیم چون شهادت بر اصل الزّنا نیست چهار شاهد بخواهد. شهادت بر اقرار بالزّناست اقراری که مثبِت زناست شهادت بر اوست این با دو تا عادل للاطلاقات ثابت می‌شود. آنکه خارج شده است شهادت بر خود زناست که باید اربعة الشّهود بوده باشد.

 اینجا یک مسئله­ای است که صاحب جواهر هم به او اشاره دارد خوب است او را متذکّر بشویم. در اصل الزّنا اگر دو نفر شاهد شهادت دادند زنا که ثابت نمی­شود، یعنی حد الزانی بر آن شخص حد جاری نمی­شود. باید اربعة الشهود باشد. نشر حرمت ثابت می­شود وقتی که دو نفر شهادت دادند به اصل الزّناء بالعمة اولخالة، دو نفر به اصل الزّنا شهادت دادند نشر حرمت ثابت می­شود یا نه می­گوییم نه، ثابت نمی­شود. چرا؟ چون ظاهر آیۀ مبارکه این است که « لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُون‏[2]»؛ معنایش این است که این زنا لا یثبت، نه حدّش نه غیر حدّش اصل موضوع ثابت نمی­شود. بدان جهت هیچ حکمی به او مترتّب نمی­شود، بلکه حدّ قذف جاری می­شود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

عرض می­کنم شخص اقرار نکرده، مسئله این است که با دو نفر اقرار به زنا اقرار که مثبِت زناست ثابت می­شود، دو نفر شهادت می­دهند که این چهار دفعه اقرار کرد که من با فلان زن در فلان شهر زنا کردم. این با شهادت اینها اقرار مثبت ثابت می­شود منتها حدّش ثابت نمی‌شود، نشر حرمتش ثابت می­شود که چون زنا بالعمة و الخالة نشر حرمت می­کند یا شهادت بر اقرار باللواط بود که او نشر حرمت می­کند، معتبر نیست آن موطو که بوده باشد قوم و خویش باشد یا نباشد، هر غلامی بوده باشد با او این کار را بکند نشر حرمت می­کند.

 کلام این است که نه شاهدی الفرع نداریم این مطلبی که شروع کردم شاهد، شاهد الاصل است دو نفر شهادت می­دهند که ما اتّفاقاً به مجلس فلانی به بیت فلانی وارد شدیم کاری داشتیم رأینا بام أعیینا، که او داشت مثلاً فلان کار قبیح را با یک پسری می­کرد یا با فلانه که عمّه و خاله­اش است دیدیم این کار را می­کرد؛ ولکن دو نفر هستند با این شهادت حدّ که ثابت نمی­شود، چون در ثبوت الزّنا باید چهار نفر بوده باشد زنا حدّش ثابت نمی­شود؛ ولکن دو نفر در لواط بود آن مثبِت می­شود دو نفر چهار نفر لازم نیست. در زنا باید چهار نفر باشد. کلام این است در زنا که این زنا ثابت نمی­شود حدّش ثابت نمی­شود، یا اینکه به نحوی که حدّش ثابت نشد نشر حرمتش ثابت می­شود، آن شخص دیگر نمی­گذارند بنت خاله یا بنت عمّه­اش را بگیرد، یا اصلاً زنا به جمیع آثاره ثابت نمی­شود! کلام این است که ظاهر آیۀ مبارکه در شاهد الاصل بالزّنا باید چهار نفر باشند و الّا نباشند آن‌ها محکوم به کذب هستند، محکوم هستند آن‌ها که کاذب هستند، کذب آن است که مشهودٌ به آن‌ها در واقع نیست؛ یعنی نسبت به جمیع الاحکام نیست. ظاهر آیه این است و ظاهر روایات هم که در ثبوت الزّنا به اربعة الرجال هست همین است، هیچ اثری بار نمی­شود. این مربوط به مسئله شاهدی الفرع نیست.

 اگر دو نفر شاهدی الفرع شهادت دادند بر اینکه چهار نفر شاهد نزد ما شهادت دادند «کأنّ فلاناً قد زنا بعمّته أو خالته»؛ یا شاهدی الفرع شهادت دادند، «أنّ فلاناً قد اقرّ عندنا کأنّه زنا به عمّته و خالته»؛ در این صورت است که نشر حرمت ثابت می­شود ولکن حدّ ثابت نمی­شود، چون اقرار بالزّنا خود زنا نیست یا شهادت بر زنا خود زنا نیست. شاهدی الفرع شهادت بر شهادت در زنا می­دهند یا شهادت بر اقرار بالزّنا می­دهند. اقرار ثابت شد بما انّه اقرار هم مثبت زناست، زنا ثابت می­شود. منتها دلیل گفت که به شاهدی الفرع حدّ ثابت نمی­شود، حد را جدا می­کنیم بقیّه احکام الزّنا ثابت می­شود.

 بعد محقّق می­فرماید: عمرو در شهادت به اقرار وطی بهیمه هم همین‌طور است، دو شاهدی الفرع نزد قاضی شهادت می­دهند، یا حضرت قاضی! «إنّ فلاناً» که زید است قد اقرّ عندنا که مثلاً با آن چهارپا مثلا الاغ فلان کار را با او کرد. شاهدی الفرع بر اعتراف بر وطی بهیمه شهادت می­دهند. اینجا می­فرماید: این‌طور است تعزیر ثابت نمی­شود چون کسی که وطی کند بهیمه را تعزیر دارد. آن تعزیرش به حاکم شرع است که چقدر دلش بسوزد یا نسوزد، ولکن یک حکم دیگری هم دارد وطی بهیمه، اگر بهیمه بهیمه­ای شد که مطلق اکل لحمها و شرب لبنها، مثل اینکه مثلاً گوسفند است، او معنایش این است که دیگر این لحمش حرام می­شود موطوئه حرام می­شود و خودش هم که ذبح می­کنند بعد از ذبح هم می­سوزانند. این حکم اوست. اما اگر بهیمه، بهیمه‌ی بوده باشد که لا یطلق اکل لحمها، مثل الاغ و امثال ذلک ولو مأكول اکلش حلال است، ولکن لا یطلق اکل لحمها، او را می­برند در بلد آخر می­فروشند. این سایر داستانی است که در باب اطعمه و اشربه فقها ذکر کرده­اند از حیواناتی که حرام است اکل لحم او در ضمن آن حیوانات موطوئه را ذکر کرده­اند.

 شاهدی الفرع می­گویند ما شهادت بر وطی بهیمه نمی­دهیم، ولکن شهادت می­دهیم که خودش اقرار کرد بهیمه را وطی کردم، ایشان می­فرماید: تعزیر ثابت نمی­شود، ولکن اقرار ثابت می­شود، وطی ثابت نمی­شود اقرار به وطی ثابت می­شود. اقرار به وطی شد دیگر او بر این مقر حرام است خوردنش، چون خودش اقرار کرده که وطی کرده­ام یعنی بر من اکل لحمش حرام است، اخذاً باقراره، بر مقر اکل او حرام است، و خودش هم این است که اگر حیوان بوده باشد که لا یطلق اکل لحمها، معنایش این است که این باید بر علیه من فروخته بشود، چه مالکش بوده باشد که می­فروشد رغماً لانف المالک، اگر مالکش کسی دیگری هست باز می­فروشند، ولکن پولش را که ثمن المثل است به آن صاحب می­دهند. آن وقتی که فروختند ثمن المسمی را به که می­دهند، در او فقها اختلاف کرده­اند یک جماعتی گفته­اند که صدقه می­دهند در راه خدا. یک جماعتی می­گویند که او را هم بر مالک اصلی می­دهند هم یک بدل واقعی گرفت، هم این بدل مسمّی را به او می­دهند به مالک فعلی نه آنکه مقتضی القاعده است اگر فروخته شد و بهیمه مال الغیر بود و بدلش را این شخص واطی داده بود، آن ثمن المسمّی را به واطی به مقتضی الضّمان می­دهند.

 قاعدۀ کلّی است در باب الضّمان گفتیم ضامن وقتی که بدل را به مالکش ادا کرد، آن عین تالفه را مالک می­شود، آن عین تالفه را مالک می­شود آن الاغ موطو را، وقتی که او را فروختند ثمنش هرچه باشد مال واطی می­شود، علی القائده این است نصّی هم بر خلافش نیست، اخذ به قاعده می­شود.

 اما تعزیر ثابت نمی­شود؛ چون تعزیر هم حدّ است چون در روایات ما در موارد متعدّده حدّی که ذکر شده است اعمّ از آن حدّ شرعیه که شارع در معاصی تحدید کرده است و آنکه حاکم شرع او را تعزیر می­گوید و به رأی حاکم شرع و به اختیار حاکم شرع است به کلّ اینها حد اطلاق شده است، «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ‏جَعَلَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ حَدّاً لِمَنْ جَاوَزَ الْحَدَّ حَدّا[3]» اینجا حدّ شرعی مراد نیست، اعمّ از تعزیر است و الّا در تمام معاصی حدّ به آن معنایی که شارع تحدید کند آن مقدار العقاب را او را شارع در تمام موارد تحدید نکرده است. «وَجَعَلَ لِمَنْ جَاوَز الْحَدَّ حَدّا» این اعم از تعزیر آن حدّی اصطلاحی است، بدان جهت بر این تعزیر در شاهد الفرع که به قول شاهد الفرع اقرار به وطی بهیمه کرده است تعزیر ثابت نمی­شود لدخوله فی الحدّ، در آن روایاتی که فرمود حدّ به شاهد الفرع ثابت نمی­شود.

بعد محقّق (قدس الله نفسه الشریف) آن طرف خامس را که در دو کتاب الشّهادة بنا بود ذکر کند شروع می­کند. در این طرف خامس این را دو قسم قرار می­دهد تعبیرات قدماست در قسم اول شرط سماع الشّهاده را که در حقیقت شرط سماع الشهاده نیست، شرط تحقق البیّنه است او را در ضمن مسائلی ذکر می­کند. بعد احکامی که مترتّب بر شهادت مسموعه است و غیر مسموعه آن‌ها را در قسم ثانی­اش ذکر می­کند. فعلاً کلام ما در قسم اول است در آن شرایطی است که در سماع الشّهاده بل در تحقق بیّنه معتبر است. اولین شرط همان شرطی است که دیروز عنوان می­کردیم که می­گفتیم در بیّنه معتبر است این شاهدینی که حکایت می­کنند واقعه­ای را در آن واقعه، آن واقعه واقعه‌ی واحده بوده باشد؛ یعنی تعدّد حکایت بوده باشد از واقعه‌ی واحده نه اینکه تعدّد حکایت به تعدّد واقعه بوده باشد، او بیّنه نمی­شود. برای بیان این مطلب در شرایع این‌طور ذکر می­فرماید، درست توجه كنید ببینید كه این‌ها حتی در زمان صاحب جواهر تا چه این بحث بوده است.

 محقّق می­فرماید: بر اینکه لازم نیست کلامی را که شاهدین می­گویند کلام من حیث الالفاظ کلامین متّحدین بوده باشند. اگر یکی گفت مثلاً قد غصب فلانی از فلانی، یعنی قد غصب زیدٌ عن عمرو، از عمرو مثلاً یک کتاب مکاسب را که چاپش این‌طور بود، جلدش این‌طور بود، یکی دیگر بگوید که آن هم بگوید که من هم شهادت می­دهم، کأّنّه قد غصب فلانٌ عن فلانٍ کتاب مکاسب همین‌طوری را که عین آن الفاظ را تکرار کند، این در تحقّق بیّنه معتبر نیست.

 بلکه که اگر الفاظ متعدّد و مختلف بوده باشد ولکن معنا یکی بوده باشد؛ یعنی هر دو کلام حکایت واقعه واحده می­کند و آن واقعه را یک طور حکایت می­کند، ولو الفاظش مختلف است باز آنجا بیّنه شهادت العدلین محقّق می­شود. مثل اینکه یکی می­گوید من شهادت می­دهم انّ فلاناً قد غصب مال فلانٍ، که آن کتاب است آن دیگری می­گوید که من شهادت می­دهم انّتزع مال فلانٍ من یده، به واسطۀ فلانی. آن انتزع تعبیر کرده است. یعنی انتزع مال فلانٍ من یده، به واسطۀ شخص فلانی یا بگوید که فلانی قد غصب هر دو مضمونش یکی است فرقی نمی­کند؛ پس اتّحاد در لفظ معتبر نیست اتّحاد در معنا بوده باشد.

 بعد شروع می­کند مسائلی که در آن مسائل اتّحاد در معنا نیست، بدان جهت شهادت مسموع نمی­شود. یکی از آن مسائلی که می­فرماید در آن‌ها اتّحاد نیست، این است که اصلاً آن واقعۀ محكیٌ بها بذاته دو فعل است، این از یک فعلی حکایت می­کند آن دیگری از فعل آخر حکایت می­کند که این دو تا فعل ذاتا دو تا هستند. مثل چه؟ مثل اینکه مثلاً کسی رفته نزد قاضی ادعا کرده است که فلانی خانه­اش را به من فروخته و پولش را گرفته یا نگرفته خانه را پس نمی­دهد، خانه­ای که به من فروخته نمی­دهد.

 حاکم گفته شاهد داری یا نه؟ بله دو تا شاهد جلیل القدر دارم. بیاور، رفت دو شاهد را آورد. آن‌ها نزد حاکم این‌طور شهادت دادند یکی گفت: من شهادت می­دهم که فلانی که اسمش را هم برد خانه­اش را فروخته است به این مدعی که فعلاً حاضر است، من شهادت به بیع می‌دهم. خدا جزای خیرت بدهد کنار برو. آن یکی تو بیا ببینیم تو چه شهادت می­دهی. می‌گوید: یا حضرت قاضی! من شهادت می­دهم که فلانی که این خانه مال اوست نزد من اقرار کرده است که خانه­ام را به این شخص و به این مدعی فروخته­ام. یکی شهادت به اصل البیع می­دهد و دیگری شهادت به اقرار آن شخص مالک به بیع می­دهد، مخبربه خارجاً دو تا واقعه است، یکی واقعۀ بیع، یکی شهادت می­دهد. دیگری هم اقرار به بیع، که اقرار به بیع را دیگر شهادت می­دهد. این بیّنه بر بیع حساب نمی­شود. بدان جهت به قول این دو تا بیع ثابت نمی‌شود.

محقّق می­فرماید: اگر مدّعی بیع که آن شخص بود نزد قاضی از اوّل آورد شکایت کرد که فلانی خانه­اش را به من فروخت، به من خانه را تحویل نمی­دهد اگر یکی از این شاهدین این‌طور شهادت داد، هر کدام بوده باشد آن مدعی قسم خورد دعوا ثابت می­شود، باید مدعی قسم بخورد؛ چون با عدل واحد در مالیّات وقتی که عدل واحد شهادت داد مدعی قسم خورد به حرف مدعی ملزم شد، دعوا ثابت می­شود. و اما به مجموع الشّهادتین که اینها هر کدام به یک چیزی شهادت می­دهند، مطلب ثابت نمی­شود؛ پس اختلاف بیّنتین اختلاف شاهدین و عدم تحقّق البیّنه، تارةً به این می­شود که ذات آن واقعه­ی که احدهما خبر می­دهد او به غیر آن واقعه­ی است که آن دیگری خبر می­دهد، ذاتاً مختلف هستند و یک وقت این است که نه، آن فعلی که شاهدین از او خبر می­دهند، فعل، فعل واحد است. ولکن عنوانش واحد است، ولکن بما انّه متعلّق این فعل واحد دو شیء است، یک شیءی است در کلام یک شاهد و متعلّق این فعل شیء واحدی است در کلام آن شاهد آخر، قهراً نتیجه این می­شود که دو تا واقعه و تا دو فعل می­شود. مثل چه؟ مثال می­فرماید، می­فرماید بر این‌كه کسی نزد قاضی آمد که مجری حدود الهی است، شهادت داد بر اینکه إنّ فلاناً قد سرق نصاباً؛ یعنی مالی که به آن حدّ برسد سارق قطع ید می­شود، به نصابی که در قطع ید معتبر است. قد سرق نصاباً تعیین هم می­کند مثلاً فرش را انّ فلاناً قد سرق نصاباً غدوة طرف صبح و یا طرف عصر یک مالی را فلانی دزدید، یک شاهد این‌طور می­گوید.

 شاهد دیگر قاضی می­گوید به یک شاهد تمام نمی­شود می­گوید شاهد دیگر دارم با من رفیق دیگر است شهادت می­دهد آن شاهد هم آمد، قاضی می‌گوید تو بگو ببینم می­شناسم تو عادل هستی، شهادتت را بگو. می­گوید: یا قاضی! من شهادت می­دهم أنّ فلاناً قد سرق نصاباً هر دو نصاباً می­گویند، نکره، انّه قد سرق نصاباً عشیّة، او شب دزدید این را می­دانید که اولاً در ما نحن فیه متعلّق‌ها نصاب است، نصاب قابل تکرر وجود است. ممکن است او مرادش از نصاب فرش بوده باشد، این مرادش از نصاب کتاب بوده باشد. اینجا تعدّد الواقعه است، متعلّق‌ها دو تاست. زمان‌ها که قطعاً دو تاست، آن یکی غدوة  گفته است این یکی عشیّة گفته است. بدان جهت در ما نحن فیه وحدت واقعه و تعدّد الحکایه نیست، یا لااقل برای اینکه شما مطلب را تکمیل کنید، وحدة والواقعه وتعدّد الحکایة در کلام شاهدین محرز نیست؛ چون محرز نیست بدان جهت شهادت مسموع نمی­شود.

 بعد محقّق می­گوید و کذا یکی از این شاهدین بگوید بر اینکه انّ فلانً قد سرق نصاباً غدوة،  یکی این‌طور شهادت داد، آن دیگری می­گوید که من شهادت می­دهم یا جناب قاضی، انّ فلاناً قد سرق النّصاب، همان نصابی که آن اولی شهادت داد همان را دزدید. آن اتّحاد مال مسروق است، به اتّحاد سرقت است. ولکن عشیّةً گفت، ولکن این گفت وأنّی أشْهَدْ بر اینکه انّ فلاناً قد سرق ذلک النّصاب لیلة، محقق اینجا دو تعلیل دارد به اینکه لا تسمع، در آن اولی که هر دو نصاباً نکْره بود، آنجا می­گوید: بر اینکه تعلیل می­کند که لا تسمع لتعدّد الفعلین؛ یعنی ما هر فعلی که یک واقعه است، چون متعدّد است لا تسمع! اینجا که می­گوید: لتعدّد التعارض أو لتعدّد الفعل، این‌طور لنگه می­آورد، للتعارض که النّصاب گفت: إنّی اشهد أنّ فلاناً قد سرق النّصاب یعنی ذلک النّصابَ عشیّةً لا تسمع للتعارضِ أو لتعدّد الفعلین، یا فعلین متعدّد است.


[1] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[2] – سوره نور، آیه 13

[3] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص176

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شرح کتاب القصاص

تنقيح مباني الشرايع كتاب القصاص استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب المکاسب(جلد الاول)

ارشاد الطالب فی شرح المکاسب ( جلد الاول) استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

َشرح کتاب الحدود

تنقيح مباني الشرايع كتاب الحدود  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب الصوم

تنقيح مباني الشرايع كتاب الصوم  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

صورة الدروة الصیفیة – سوريه

صور من اختتام الدروة الصیفیة فی حسینیه و مکتبه ایت الله العظمی میرزا جواد التبریزی– سوریه – السیدة زینب (س)

شهر الرمضان

السبت اول یوم من شهر رمضان المبارک مطابق  August 23, 2009 ( السنة المیلادیة )

مجلس توسل و عزاء (صور)

مجلس توسل وعزاء ( بیت  الفقیه المقدس المیرزا جواد التبریزی (ره) ) دار الصدیقة (س)

نصائح دينية (1)

1 . ما هي نصيحتكم حول الحث والاهتمام بالقرآن الكريم؟
2 . ما هو نظركم حول حقيقة الحب والتولي للنبي .. ؟

كتاب الصلاة

المبحث الأول: في احكام القراءة.   المبحث الثاني: في الاجزاء والشرائط المبحث الثالث: في صلاة الجمعة والنوافل.