درس پنجاه – سلسله دروس شهادات
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
کلام در این مسئله بود که مشهور قدیماً و حدیثاً ملتزم شدهاند اگر کسی را دعوت کردند بر تحمل الشهاده این شخص باید اجابت کند و به آن واقعه حاضر بشود و آن شهادت را متحمل بشود و استدلال کردهاند هم به آیۀ مبارکه که: «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا[1]»؛ و هم به روایات که مقتضای آیۀ مبارکه که در تفسیر او روایات است مراد از آیه تحمل الشهادت است دعوت به تحمل الشهادت است، به این آیه و روایات تمسّک کردهاند. در مقابل این مطلب کلامی ازبن ادریس است که این آیه دلالتی ندارد که حضور لتحمّل الشهاده واجب و تکلیف است، برای اینکه در این آیۀ مبارکه «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ»؛ ذکر شده است، شهداء جمع شاهد است و مشتقّ حقیقت در متلبّس بالمبدأ است، «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا»؛ یعنی آنهایی که متلبّس به شهادت هستند، آنها وقتی که دعوت شدند ابا نکنند، یعنی حاضر بشوند به اقامۀ شهادت این آیۀ مبارکه ظهورش در وجوب اقامت الشهادت بر شاهدی است که شاهد در قضیّه بود.
و اما کسی که شاهد نیست متلبّس بالشهاده نیست او را میگویند که بیا متلبّس به شهادت بشو این آیۀ مبارکه این را نمیگیرد. این حرفی که ابن ادریس زده است، این حرف حرف متینی است لو لروایات المفسّره، اگر روایات مفسّره نبود، مطلب همان است که ایشان فرموده بود، متلبّس به شهادت ابا نکند وقتی که دعوت شد، این معنایش اقامۀ شهادت است و خودش هم روایات در تفسیرش که وارد شد این آیه قبل از شهادت را میگوید: «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا»؛ قبل تحمل الشهادت است. و اما آن عدم الجواز الاباء بعد التحمل الشهاده، او در آیۀ شریفه است که «وَمَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ[2]»؛ آن آیۀ مبارکه راجع به عدم الجواز الابا است؛ یعنی دعوت به اقامۀ شهادت نباید ابا بکند، لو لا این روایات مفسّره کلام ایشان درست بود. بدان جهت چون کلام فی نفسه درست است گفتهاند: این حرف ابن ادریس اجتهاد در مقابل نص است. بعد از اینکه مسئله منصوص شد و گفته شد که باید شهادت را متحمل بشود، عذر آوردن بر اینکه این نصوص هم اخبار آحاد است و لا یأب به، این عذر از ابن ادریس مقبول نمیشود اخبار، اخبار صحاحی بوده است دلالت میکردند که مراد از آیه این است و آن اخبار آحاد که صحاح هستند آنها حتی نزد ابن ادریس حجت هستند، ابن ادریس هم بر طبق همینها به مثل این اخبار عمل میکند. بدان جهت حرف ابن ادریس ضعیف است. بدان جهت علاّمه در آن کلامش به ابن ادریس هم توپیده است منتها آن را نمیگوییم اجتهاد در مقابل نص میشود.
ولکن صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) میفرماید: آنکه ابن ادریس در معنای آیه فرموده است روایتی در بین از تفسیر حسن عسکری (سلام الله علیه) است آن روایت مؤیّد همان است که ایشان میفرماید یعنی فرموده است: مراد از آیۀ مبارکه دعوت به اقامۀ شهادت است، کأنّ اینکه در تفسیر حسن عسکری وارد شده است او هم او را میگوید.
روایت حسن عسکری (سلام الله علیه)، روایت هفتم در باب دوم از ابواب شهادات، جلد 18 است. «الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيُّ (علیه السلام) فِي تَفْسِيرِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فِي قَوْلِهِ تَعَالَى وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا- قَالَ مَنْ كَانَ فِي عُنُقِهِ شَهَادَةٌ»؛ کسی که در گردنش شهادتی بوده باشد، معنایش عبارت از این است که متحمل شهادت بشود، «فَلَا يَأْبَ إِذَا دُعِيَ لِإِقَامَتِهَا»؛ وقتی که دعوت به اقامتش شد اباء نکند «وَلِيُقِمْهَا» شهادت را اقامه كند «وَ لْيَنْصَحْ فِيهَا» در این شهادتش هم نصیحت کند بگوید الله بالله شهادت میدهم که ما هم این حق را عمل کنیم، «وَ لَا تَأْخُذْهُ فِيهَا لَوْمَةُ لَائِمٍ»؛ چرا شهادت دادی «وَلْيَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ لْيَنْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ.» این برای اقامۀ شهادت است. ولکن این را میدانید بر اینکه تفسیر حسن عسکری ثابت نشده است که این کتاب برای الامام (علیه السلام) است. این نسبت ثابت نشده است فقط صِرْف نسبت به ایشان است، این به طریق معتبر ثابت نشده است که به امام حسن عسكری (سلام الله علیه) میرسد؛ بدان جهت این روایت نمیتواند با روایات سابقه معارضه کند. مضافاً بر اینکه خودش هم مبتلا به معارض است، باز در همان تفسیر حسن عسکری روایتی است که او معنایش این است که این برای تحمّل الشهادت است. بدان جهت است که قَالَ در تفسیر حسن عسکری وَ فِي خَبَرٍ آخَر خود « قَال وَ فِي خَبَرٍ آخَر» اینطور تعبیر با تعبیر امام (علیه السلام) نمیسازد «قَالَ وَ فِي خَبَرٍ آخَرَ قَالَ: نَزَلَتْ فِيمَنْ إِذَا دُعِيَ لِسَمَاعِ الشَّهَادَة أَبَى»؛ وقتی که به سماع شهادت دعوت شد در این صورت اگر اباء کند حاضر نشود «دُعِيَ لِسَمَاعِ الشَّهَادَة ِ أَبَى وَ نَزَلَتْ فِيمَنِ امْتَنَعَ عَنْ أَدَاءِ الشَّهَادَةِ إِذَا كَانَتْ عِنْدَهُ وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ»؛ آنکه نازل شده است در این «امْتَنَعَ عَنْ أَدَاءِ الشَّهَادَةِ إِذَا كَانَتْ عِنْدَهُ» لا تكتم الشهادت است. اما آن اولی «نَزَلَتْ فِيمَنْ إِذَا دُعِيَ لِسَمَاعِ الشَّهَادَة أَبَى» آن هم ابا بکند نرود. آن ولا یأب در او وارد شده است، این وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ در این وارد شده است. فکیف ما کان این آنکه در روایات تفسیر شده است از او نمیشود رفع ید کرد.
صاحب جواهر (قدّس الله نفسه الشریف) یک احتمال دیگری در این آیۀ مبارکه داده است و فرموده است: این احتمال هم در این آیه هست و آن این است که در مسئلۀ آتیه کسی که متحمل شهادت است، بر او اقامۀ شهادت واجب است، وقتی که گفتند بیا شهادت بده در آن مسئله انشاء الله تفصیل خواهیم داد، خواهیم گفت اگر آن شخص را بر تحمّل شهادت دعوت کردند، واجب است بیاید اقامۀ شهادت بکند، و اما او را کسی دعوت بر سماع و تحمل شهادت نکرده بود، صاحب قضیّه خودش اتفاقاً یک طوری شد كه شاهد آنها بود شنید آن قضیه را معامله را، شنید آن واقعه را یا دید آن واقعه را، کسی دعوت نکرده بود؛ بعد از این احتیاج پیدا شد که آن واقعه اثبات بشود؛ چون این شخص دعوت به تحمل شهادت نشده بود نه این میتواند ابا کند بگوید من نمیآیم شهادت بدهم، فرموده است بر اینکه در این آیۀ شریفه هم محتمل این بود که «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا[3]»؛ یعنی وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا لاقامۀ شهادة اذا ما دعوو الی تحمل شهادة، مضمون همان اخبار اگر دعوت بر تحمل شهادت شد اینها در اقامهاش نمیتوانند ابا کنند همان مضمون الاخبار میشوند.
بعد خود ایشان دارد بر اینکه این هم ضعیف است؛ چون منافی با ظهور اخبار متقدمه است، اخبار متقدّمه این بود که نه دعوت به تحمّل بشود، قبل از شهادت ابا کردنش جایز نیست وقتی که دعوت به تحمّل الشهادت بشود، این را میفرماید اینطوری است.
بعد میرسد بر اینکه مراد از آیه این شد کلام صاحب جواهر را نقل میکند، مراد از این آیۀ شریفه دعوت بر تحمل الشهادت شد به قرینۀ روایات و نهی هم از این است که ابا نکند. این نهی، نهی تحریمی است یا کراهتی. ایشان میفرماید: صاحب جواهر کما اینکه گفتیم مشهور حمل بر تحریم کردهاند و گفتهاند ابا حرام است باید حاضر بشود. ولکن ایشان میفرماید: که بعید نیست بگوییم این مستحب است نهیش نهی تنزیهی است، کأنّ مکروه است انسان ابا بکند، اما واجب نیست فلانی بیا ما یک واقعهای داریم متحمل شو شهادت را بهتر این است که حاضر بشود مکروه است از اینکه ابا بکند اما تکلیف الزامی نیست، چرا این کار را بکنید؟ میگوید: علاوه بر اینکه این وجوب الاجابة مطلب اجماعی نیست و مخالف در مسئله هم فقط ابن ادریس نیست بلکه از صدوق (علیه الرحمه) ظاهر میشود آن کلامی که از صدوق نقل خواهیم کرد که کأنّ مسلّم این معنا است که دعوت کردن به تحمل الشهاده این حکم وجوبی نیست، علاوه بر اینکه مسئله اینطور است که مخالف فقط ابن ادریس نیست ایشان میفرماید: نهی در این آیه ظهور در تحریم ندارد، چرا؟ چون در آیۀ مبارکه كه طولانی هم است و در آخر سوره واقع شده آدابی ذکر شده است آن آداب، آداب الزامی نیستند، مثلِ «وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ[4]» آن کاتبی که در مسئلۀ دین وارد است این آیه راجع به دین است که اگر معاملۀ دینی شد او را کتابت کنید وقتی کتابت کردید کاتب ابا نکند، بعد میفرماید: «وَلا تَسْئَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغيراً أَوْ كَبيراً[5]» صغیر یا کبیر بوده باشد ملل و سستی نکنید این کتابت را بکنید. این نهی از این ملل که مللی بر شما حاصل نشود و کتابت بکنید، کاتب اباء از کتابت نکند، اینها احکام الزامیّه نیستند. این «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا» هم یکی از آن احکام است ظهور در این آداب است حکم لزومی نیست. بعد یک چیزی میفرماید در عبارت جواهر، میفرماید: در اخبار تعبیر به لا ینبغی شده بود، در اخبار اینطور ذکر شده بود که لا ینبغی برای کسی که دعوت به تحمّل شهادت شد ابا کند و حاضر نشود، در آن موثّقۀ سماعه اینطور بود که فی قول الله عزّ و جلّ که روایت پنجم بود و روایت معتبره بود «وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا- فَقَالَ لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ إِذَا دُعِيَ إِلَى شَهَادَةٍ لِيَشْهَدَ عَلَیْهَا»؛ یعنی تحمل کند که آن قضیّه را آن شهادت را«أَنْ يَقُولَ لَا أَشْهَدُ لَكُمْ» من حاضر نمیشوم و شاهد بر شما نمیشوم، لا ینبغی لاحد، لا ینبغی ظهور در کراهت دارد، مکروه است و هکذا آنجا در آن روایت ابی الصباح هم اینطور بود که روایت دوم بود، «لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ إِذَا دُعِيَ إِلَى شَهَادَةٍ لِيَشْهَدَ عَلَيْهَا أَنْ يَقُولَ لَا أَشْهَدُ لَكُمْ».
باز در آن صحیحۀ حلبی هم همینطور مثل این بود که: «لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ إِذَا دُعِيَ إِلَى شَهَادَةٍ لِيَشْهَدَ عَلَيْهَا أَنْ يَقُولَ لَا أَشْهَدُ لَكُمْ» و روایات دیگری هم هست «إذا دعاك الرجل لتشهد على دين أو حق لا ينبغي لأحد أن يتقاعس عنه» تقاعس کنید. روایت، روایت محمد ابن فضیل و روایت هفتم بود. خلاصه در روایات معتبره ما یک قسمتشان اصلا حکم را بیان نکردهاند فقط بیان کردهاند که فرمودهاند در آن روایات این آیۀ مبارکه قبل از شهادت است؛ یعنی راجع به تحمل شهادت است، فقط مدلول روایات معتبره این بود. یک قسمت از روایات که متعرّض حکم هم شده بودند که باید حاضر بشود تعبیر به لا ینبغی کردند، لا ینبغی که ظهور در وجوب ندارد ظهور در استحباب دارد، بدان جهت صاحب جواهر اینطور ملتزم میشود، میفرماید: بعید نیست که بگوییم دعوت به تحمل شهادت استحباب دارد، بعد یک شاهد دیگری هم بر این استحباب در آخر کلامش ذکر میکند، و آن این است که گفتهاند آنهایی که ملتزم شدهاند اجابت این دعوت به تحمّل شهادت واجب است، گفتهاند وجوبش وجوب کفایی است که محقق هم دارد در ذیل عبارتش این وجوب الاجابه کفایی است. اگر من به الکفایه موجود بوده باشد دیگر تکلیف از او ساقط میشود. و اما اگر هیچ کس نبوده باشد منحصر بوده باشد به دو نفری که یکی این است در این صورت متعیّن میشود همان حکمی که قدما در واجب کفایی گفتهاند که واجب کفایی اگر من به الکفایة قائم قیام به او نکند واجب عینی میشود بر آن شخصی که میتواند آن فعل را اتیان بکند.
بعد ایشان میفرماید: دلیل بر این وجوب کفایی چیست؟ آیۀ شریفه دلالت میکند که «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا[6]»؛ روایت هم گفت وقتی که کسی را دعوت کردند باید اجابت کند، وجوب کفایی من میدانم که ده نفر دیگر میروند، مرا هم دعوت کردهاند و میدانم آن ده نفر میروند حاضر میشوند متحمل شهادت میشوند، چرا بر من واجب نباشد؟ آیه میگوید که ابا نکن.
این تحمل شهادت به جهت اداء الشهادت است، ممکن است آن ده نفری که رفتند اصلاً آنها تا آن واقعهای که نزد قاضی رفته بشود، احتیاج پیدا بکند که این مطلب این واقعه در آن زمان اثبات بشود، ممکن است هیچ کدام از آن ده نفر نمانده باشد آن زمان، مرده باشند، یا بعضیها فی مابعد فاسق بوده باشند، بر من لازمهاش این است که بر من واجب است اجابت کنم «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا» آیه این را میگوید وجوب کفایی دلیل ندارد. وقتی که اینطور شد تا چه وقت اجابت واجب است، تمام همسایهها را گفتهاند، آشنایان را گفتهاند، تمام اهل علم را دعوت کردهاند که بیایید حاضر بشوید، تا چه وقت واجب است. یک عده هم اهل علم رفتهاند هنوز که شاهد آن قضیه بشوند بر دیگران تا چه وقت واجب است؟ تا آخر واجب است تا مادامی که تحمل در خارج موجود نشده که واقعه در خارج حاضر است که برود متحمل میشود، بگوییم که نه این تا صد نفر، دویست نفر، سیصد نفر واجب است به نحوی که بگوییم اطمینان پیدا کند که دیگر علم داشته باشد، یا اطمینان که دیگر به من احتیاج نمیافتد، این حدی ندارد، چون این حدی ندارد و ظاهر آیه وجوب عینی اگر بوده باشد که اگر وجوب باشد وجوب عینی است؛ چون حدّی ندارد این دلیل این است که تحمل مستحب است. بدان جهت استحباب دارد تا مادامی که واقعه حاضر است کسی برود آنجا متحمل شهادت میشود به واقعه نه، اجابتش مستحب است ولو صد نفر، دویست نفر، هزار نفر رفته باشند. میگوید: اینکه نمیشود این وجوب را تحدید کرد این یک قرینه است بر اینکه حکم، حکم استحبابی است. این هم یک قرینهای ذکر میکند.
این فرمایشی که ایشان صاحب جواهر در ما نحن فیه فرمودهاند که حکم حمل بر حکم غیر الزامی میشود آن قرینۀ سیاق را که با منکر هستیم، در آیۀ مبارکه: «وَلْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْل وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ أَنْ يَكْتُب[7]»؛ آن آیه نهیاش اولاً نهی کراهتی نیست. آنجا هم ملتزم میشویم که اگر کاتب را گفتند بنویس باید قبول کند بنویسد. آن هم بر کاتب وجوب دارد ملتزم میشویم که آن حکم مستحبی است. اباء از کتابت کاتب را گفتهاند بنویس متمکن از کتابت است، باید بنویسد مثل تحمل الشهاده این هم واجب است آن هم واجب است. به مجرد اینکه «وَ لا تَسْئَمُوا» نهی از ملل شده است او حکم ارشادی است، حکم استحبابی است. نهی، نهی کراهتی است «وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا»؛ چرا از ظهورش رفع ید کنیم؟ مجرد اینکه بعضی احکامی که آنجا ذکر شده است غیر الزامی است، این دلیل نمیشود که از بقیۀ احکام که از ظهور کلام رفع ید کنیم، این اولاً.
بدان جهت آن سیاق قرینه نمیشود، قرینۀ سیاق، اشتمال خطاب بر حکم غیر الزامی دلیل نمیشود که احکام بعدی هم یا احکام قبلی هم که در خطاب ذکر شده است آنها هم احکام غیر الزامی هستند، این دلیل نمیشود. ظهور نهی هم تحریم است اطلاق دارد. اما کلمۀ لا ینبغی، درست توجه كنید این مهم و عمده است در ذهن تان باشد این کلمۀ لا ینبغی فی عصرنا الحاضر به آنهایی که در لسان فقها که کتاب فقه مینویسند در آنجا لفظ لا ینبغی را تعریف میکنند، این را اشکال بر اینکه ظهور کراهت دارد. ظهور در معنای حکم الزامی ندارد لا ینبغی ترکه، معنایش این است که این احتیاط مستحب است لا ینبغی ترک هذا الاحتیاط، یعنی این احتیاط مستحب است، در کلمات فقها ظهورش این است.
و اما این ظهور از استعمال فقها در موارد غیر الزامی حاصل شده است یا در اصل لغت معنای لا ینبغی این است ما میگویم در اصل لغت معنای لاینبغی اینطور نیست، این به واسطۀ استعمال در کلمات فقها این ظهور پیدا شده است، ظهور الان در کتب فقهیه در رسالۀ عملیّه بنویسد لا ینبغی این ظهور در غیر الزام دارد. اما لا ینبغی در روایات و در لسان ائمه (علیهم السلام) در معنای غیر الزامی ظهور دارد این برای ما این ثابت نشده است، بلکه حتی اگر كتاب المجید را نگاه کنیم میبینیم که نه لا ینبغی در مواردی که جایز نیست یا در مواردی که شیء ممکن نیست استعمال شده است، «وَما يَنْبَغي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً[8]» آن عدم انکار، آن یکی میگوید و هکذا در قول حضرت سلیمان ابن داوود است «رَبِّ اغْفِرْ لي وَ هَبْ لي مُلْكاً لا يَنْبَغي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدي[9]» این لا ینبغی معنایش این نیست که بهتر است به آنکه بعد از من است ندهی، لا ینبغی لاحد من بعدی، یعنی دادن او ممکن نباشد؛ یعنی جایز نباشد جواز نه جواز حکمی، جواز تکمیلی برای احدی نبوده باشد. این ینبغی در معنای خودش استعمال شده است، سزاوار نیست تو این کار را بکنی در لسان ما هم که گفته میشود همان ینبغی سزاوار است لا ینبغی سزاوار نیست، ما که میگوییم سزاوار نیست در موارد کراهت میگوییم، در مواردی که فعل مکروه است، یعنی ولو نهی مولای عرفی باشد، نهی پدر نهی الزامی باشد پدرش میگوید سزاوار نیست تو این کار را بکنی، این لباس را بپوشی. معنایش عبارت از این است که بهتر است نپوشی! این است یا سزاوار نیست یعنی نمیتوانی بپوشی.
اگر آنکه در ذهن ما هست لا ینبغی معنایش الزام است، در کلمات فقها در موارد غیر الزام استعمال میشود. بدان جهت در این روایات مبارکه هم که تعبیر به لا ینبغی شده اگر ظهور در الزام نداشته باشند خود این لا ینبغیها ظهور در غیر الزام ندارند که آیه را منصرف کند آن قرینۀ بر آیه بشوند که آیه که «وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا»؛ که آیۀ مبارکه ظاهر نهی تحریم است و عدم الجواز است این روایات ظهور در وجوب نداشته باشد ظهور در کراهت ندارند که قرینۀ بر آیه بشوند. غایت الامر این است که هم در موارد عدم جواز استعمال میشود به حسب اللغه، هم در موارد عدم حُسن استعمال میشود، اینجا در کدام معنا استعمال شده این روایت ظهور ندارد آیه که ظهور در تحریم دارد اخذ به آن ظهور آیه میشود.
درست توجه كنید این یك مطلب مهمی است این لا ینبغی در روایات ما در احکام خیلی استعمال شده است و روی این اساس بعضی فقها در آن موارد ملتزم شدهاند به حکم غیر الزامی، گفتهاند لا ینبغی ظهور ندارد، بلکه ظهور در حکم غیر الزامی دارد. از ظهور روایاتی که در آن مورد ظهورشان در حکم الزامی است رفع ید کرده اند و گفتهاند این لا ینبغی در این روایت قرینه که مراد از آن روایات حکم غیر الزامی است. ما این اساس منکریم، میگوییم: این نمیشود قرینه بشود، اگر نگوییم که لا ینبغی به حسب اللغة در معنای همان الزامی است، غایت الامر مثل لفظ کراهت میشود که هم در موارد حرمت استعمال میشود در لغت هم در موارد حرمت کراهت اصطلاحیّه استعمال میشود. بدان جهت در روایتی اگر امام (علیه السلام) فعلی را نهی کرده است در روایت دیگر فرمود بر اینکه مکروه است، مکروهٌ، این روایت دومی قرینه بر آن اولی نمیشود که مراد از آن کراهت است، چون کراهت مقابل حرمت این به اصطلاح فقهاست.
اما در لغت کراهت معنایی دارد که آن معنا با حرمت هم میسازد، با کراهت اصطلاحیّه هم میسازد. بدان جهت ظهور روایتی حرمت شد به واسطۀ این روایت دیگر که مکروهٌ نمیشود از آن ظهور رفع ید کرد. میخواهیم بگوییم کلمۀ لا ینبغی هم همینطور است، در کلمات فقها ولو ظهور در حکم غیر الزامی دارد، ولکن اگر در روایات واقع شد اگر ظهور در الزام نداشته باشد لااقل ظهور در غیر الزام ندارد. در کلام امام ظهور در الزام شد این قرینۀ او نمیشود، یا الزام در کلام دیگر امام بود، یا امام دیگر بود این کلام لا ینبغی قرینۀ بر مراد او نمیشود.
و اما آن قرینهای که اخیرا ایشان ذکر فرمود، قرینۀ اخیره این بود که این را نمیشود تحدید کرد میگوییم چرا نمیشود تحدید کرد؟ ما اصلاً به وجوب عینی قائل میشویم همان است که ولا یأب، یعنی نهی، نهی عینی است. هر کسی دعوت شد باید حاضر بشود، اما ملاک حکم دست ماست. اینکه میگوید این به جهت این است که اگر یک روزی حاجتی اتفاق افتاد که این قضیّه ثابت بشود صاحب قضیه شاهد داشته باشد. میگوییم غرض این است بدان جهت اگر انسان را دعوت کردند دید به یک حدّی است که اطمینان دارد نرود هم یک روزی اتفاق بیفتد شاهدهای آن دیگریها کافی است، یک پیرمردی است چند سال از عمرش باقی مانده، میگوییم این تحدید، اگر اطمینان داشته باشد که شهادت این دخلی در ثبوت آن واقعه ندارد. آن وقت واجب نمیشود چون غرض را میدانیم که حاصل است هر کس به احراز خودش، به اطمینان خودش چه اشکالی دارد؟ کفایی این نمیشود، کفایی معنایش این است که همه مکلف هستند یکی اگر اقامه کرد از دیگران ساقط میشود. من اگر بدانم یک کسی حاضر میشود میدانم، دیگر بر من این رفتن لازم نیست چون یقین دارم این مأمور به حاصل میشود.
علی هذا الاساس اینجا اینطور نیست من باید حاضر بشوم تا وقتی که اطمینان دارم بر اینکه نه آن قدر جماعتی رفتهاند که حضور من هیچ دخلی ندارد این اشکالی ندارد این را در اقامۀ شهادت هم خواهیم گفت، در دعوت الاقامة الشهادت کلام هم میآید. مضافاً بر اینکه یک حرف دیگری هم میشود گفت که اصلاً این در آن آیۀ مبارکه که میفرماید: دو شاهد عادل بگیرید، دو مرد عادل را شاهد بگیرید، مرد نباشد دو زن و یک مرد بوده باشد، چرا دو تا بوده باشد؟ چون یکی یادش رفت آن دیگری یادش باقی بماند که چرا شاهد دو تا بوده باشد، میگوییم این او را میگوید آنکه امر کرد صاحب واقعه را به شاهد گرفتن بعد میگوید: اگر صاحب واقعه شروع کرد به شاهد گرفتن شاهدها ابا نکنند یعنی در حد دو نفر، بیشتر از دو نفر بوده باشد بر آنها واجب نیست. مع ذلک که میشود این را گفت که آیۀ شریفه که امر کرد دو شاهد مرد را بگیرید یا یک شاهد مرد یا دو تا زن را بگیرید اینکه میگوید و لا یأب الشهداء به قرینۀ تفسیر روایت یعنی آن دو مرد که او را دعوت کردند بیا آنها نمیتوانند ابا بکنند، یا اگر دوتا مرد نشد یک مرد و دو زن را گفتند بیا خدیجه خاتون ببین چه قضیهای اتفاق میافتد، او نمیتواند ابا بکند.
مع ذلک که این را میشود گفت عرض کردیم غایت یا اطمینان قرار دادن اشکال ندارد. فتحسن عن ما ذکرنا، لیس لنا فی البین ما یوجب که رفع ید کنیم از ظهور نهی در آیۀ مبارکه روایات تفسیر کردند كه این نهی راجع به تحمل الشهادة است به قرینۀ آن روایات نمیتوانیم رفع ید از ظهور بکنیم. و اما آن روایاتی که حکم را گفته بودند که لا ینبغی میگوییم که به آنها تمسّک نمیکنیم آنها ظهور در حکم الزامی ندارد، اما آیه که ظهور در حکم الزامی دارد و قرینۀ سیاق هم که گفتیم لیست بقرینةٍ.
در تتمّۀ این بحث این بود که وجوب کفایی است عینی نیست که درعبارت شرایع واجب شد اینها هم که معلوم شد که درست نیست وجوب کفایی دلیل نداریم. ظاهر آیۀ مبارکه وجوب عینی است، نهی عینی است منتهی نهی عینی به آن نهی که عرض کردم خدمت شما، صاحب جواهر هم میفرماید: وجوب عینی و نهی عینی استفاده میشود این کفایی بلا دلیل است و راست هم میفرماید همینطور است.
رسیدیم به مسئلۀ ثانیه، مسئلۀ ثانیه عبارت از این است کسی را که متحمل شهادت است او را دعوت کردند که اقامۀ شهادت را بکند. آن هم در اقامۀ شهادت هست ولکن راجع به تحمل شهادت دلیل میشود، ما در بین روایتینی داریم که آن روایتین در آنها شکایت میکنند به امام (علیه السلام) ما وقتی که نزد این قاضیهای جور میرویم بر جهت اقامۀ شهادت، شهادت ما را قبول نمیکنند، ما چکار کنیم؟ نزد اینها میرویم تکلیف است مسلمان هستیم ما را دعوت میکنند میرویم اقامۀ شهادت کنیم وقتی که آنجا نزد آن کذا و کذا رسیدیم میگویند نه شما به درد نمیخورید. این روایات یکی روایت مرسلۀ محمد ابن ابی حمزه است، در باب 53 از ابواب الشهادات روایت اول است «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يَعْقُوبَ»؛ این یعقوب ابن یزید است که احمد ابن محمد ابن عیسی از او نقل میکند. «عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ» این هم پسر ابی حمزۀ ثمالی است، شخص معتبری است اشکالی ندارد. «عَمَّنْ ذَكَرَهُ»؛ اشکال در مرسله بودنش است. «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَوْ قُلْنَا لَهُ» جماعتی بودیم گفتیم «إِنَّ شَرِيكاً يَرُدُّ شَهَادَتَنَا»؛ شریک قاضی آنجا بود، قاضی آن وقت بود، او شهادت ما را ردّ میکند، میگوید اینها به درد نمیخورند اینها رافضی هستند، «قَالَ فَقَالَ (علیه السلام) لَا تُذِلُّوا أَنْفُسَكُمْ» نفس خودتان را اذلال نکنید.
یک روایت دیگر را هم صدوق مرسلاً نقل کرده شاید همین روایت باشد که مرسلاً نقل کرده روایت دوم است «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: قِيلَ لِلصَّادِقِ (علیه السلام) إِنَّ شَرِيكاً يَرُدُّ شَهَادَتَنَا فَقَالَ لَا تُذِلُّوا أَنْفُسَكُمْ» انفس خودتان را اذلال نکنید، صدوق در ذیل این روایت فرموده است: مراد از نهی از اذلال یعنی شهادت را تحمل نکنید، شهادت را متحمل نشوید. و اما بعد از تحمل شدن اقامۀ شهادت نکنید این را نمیگوید در این روایت صدوق فرموده، چرا؟ چون لانّ اقامة الشهادة واجبةٌ، از این عبارت صدوق فهمیده شده است که تحمل شهادت را مستحب میداند؛ چون که اگر آن هم واجب باشد تعلیلش آنجا هم میآید. بدان جهت «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: قِيلَ لِلصَّادِقِ (علیه السلام) إِنَّ شَرِيكاً يَرُدُّ شَهَادَتَنَا فَقَالَ لَا تُذِلُّوا أَنْفُسَكُمْ؛ قَالَ الصَّدُوقُ لَيْسَ يُرِيدُ بِذَلِكَ النَّهْيَ عَنْ إِقَامَتِهَا» امام اراده نکرده که اقامۀ شهادت نکنید، «لِأَنَّ إِقَامَةَ الشَّهَادَةِ وَاجِب»؛ اقامه شهادت واجب است، و انّما یعنی تحملها نهی کرده است از تحمل شهادت، از این عبارت معلوم میشود صاحب جواهر راست میفرماید و دیگران راست میفرماید که صدوق اقامه تحمل شهادت را واجب نمیداند، چون اگر تحمل شهادت هم واجب بود این تعلیلی که میفرمود «لَيْسَ يُرِيدُ بِذَلِكَ النَّهْيَ عَنْ إِقَامَتِهَا لِأَنَّ إِقَامَةَ الشَّهَادَةِ وَاجِب»؛ آنجا هم جاری میشود.
ولکن این روایات من حیث السند اشکال دارند صحیحه هم بودند مرادشان معلوم است که چهطور شد، ظهورشان این است که نروید شهادت بدهید، ولو متحمل شهادت هستید اقامۀ شهادت نکنید، چرا؟ چون خواهیم گفت اقامۀ شهادت یکی از واجبات است در وقتی که حرجی و ضرری شد وجوبش ثابت میشود. هتک انسان یکی از ضررهاست بالاترین ضررهاست هتک، اهانت است پیرمرد یک عمر زحمت کشیده، ولایت ائمه را ملتزم شده نزد آن ملعون میرود، آن ملعون هم میگوید که نه تو به درد نمیخوری برگرد، اصلاً اقامه در این صورت رفتن به اقامه شهادت به این واجب نیست، چرا؟ چون تکلیف، تکلیف حرجی است و تکلیف ضرری هست، ضرر هم نمیخواهیم خود این حرج اهانت که به انسان اهانت بشود خودش حرج است تکلیف را برمیدارد. میگوید ظاهر روایت این است و راجع هم به اقامۀ شهادت است. تحمل شهادت این محصور را ندارد چون در تحمل شهادت نزد قاضی نمیرود. در تحمل شهادت هم همینطور است اگر موجب یک ضرری بوده باشد ضرر معتدّ به، معتنابه، نه تحمل واجب نیست، چون قاعدۀ لاضرر نفی میکند. تحمل الشهاده وجوبش و اقامة الشهاده وجوبش مثل سایر واجبات در شرع است. چهطور آنها در موارد حرج و ضرر برداشته میشوند، اینها هم برداشته میشوند. بدان جهت در مسئلۀ ثانیه که ملتزم میشویم به اقامۀ شهادت واجب است، آنجا هم مقیّد میکنیم که تا وقتی که این اقامۀ شهادت حرجی و ضرری نبوده باشد. و اما حرجی و ضرری بوده باشد نه وجوبی ندارد. در آن وجوب در آن اقامۀ شهادت ما بودیم و آیۀ مبارکه «وَمَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ[10]» میگفیم که هیچ کس نباید کتمان بکند باید اقامۀ شهادت بکند. اعم از اینکه به تحمّل شهادت دعوت بشود یا نشود، ظاهر آیه وجوب است. روایات هم در تفسیرش وارد شده است که این بعد تحمل شهادت راجع به اقامۀ شهادت است و روایات دلالت میکند که آنجا لفظ لا ینبغی هم نیست که شبۀ استحباب یا کراهت در بیاید. بدان جهت آن حکم مسلّم است مخالفی هم در مسئله نیست، این حکم وجوب ثابت است. ما بودیم و آیه میگفتیم وجوبش مطلق است، ولکن در بین روایات مفسرهای در آن مسئله داریم و آن روایات مفسّره مدلولشان این است اگر کسی را دعوت بر تحمّل بر شهادت کردند، وقتی که اقامۀ شهادت به او دعوت شد باید اقامۀ شهادت کند. و اما کسی که دعوت بر تحمل شهادت نشده است بر او اقامۀ شهادت واجب نیست.
این روایات مفصّله است از آنطرف هم کتمان حق تخصیص بردار و تقیّد بردار نیست. در جایی که ثبوت حقی موقوف بوده باشد بر شهادت شخص نه تو چون دعوت نبودی لازم نیست اقامۀ شهادت بکنی، این تقیید بعید در میآید؛ پس این آیۀ مبارکه عاری از تقیید است و از آن طرف هم روایات مفسّره و مبیّنه داریم، جمع مابین اینها چهطور میشود؟ تأمّل بفرمایید.
[1] – سوره بقره (2): آیه 282
[2] – سوره بقره (2): آیه 283
[3] – سوره بقره (2): آیه 282
[4] – همان.
[5] – سوره بقره (2): آیه 282
[6] – سوره بقره (2): آیه 282
[7] – سوره بقره (2): آیه 282
[8] – سوره مریم (19): آیه 92
[9] – سوره ص (38): آیه 35
[10] – سوره بقره (2): آیه 283