درس پنجاه ام دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
کلام در دیه ید بود، محقق فرمود: یدین هر دو تا قطع بشود دیه، دیة النفس است؛ و اما اگر یکی قطع بشود در او دیه، دیه نصف النفس است، و ایشان تهدید فرمود، فرمود: ملاک در ید که در قطع او نصف دیه است، و در قطع کلتاهما، تمام دیه است، حدّش معصم است که زَنَدْ تعبیر میشود. کف اگر از زَنَدْ قطع شد ید قطع شده است. در این دیه نفس است، در شلتیهما، و دیه نصف النفس است، اگر یکی قطع بشود.
ایشان اینطور فرمود و اصحاب هم اینطور فرمودند: اگر وقتی که ید از زَنَدْ قطع میشود، اصابع هم از بین میرود، این اصابعی که به تبع وقوع الجنایت الی الکف از بین میرود آن دیه ندارد. و اما در صورتی که اصابع را اول قطع کرد، آن دیهاش دیه نفس است اگر اصابع دو ید را قطع کند، یکی را قطع کند نصف دیه نفس استع هم روایات عامه مقتضایش همین است که اگر دو دست هر دو قطع شد دیه نفس است، کلما فی البدن اثنان، ففیه مالدیه، یعنی دیه کامله است، دیه نفس. و فی احدهما نصفها و کل ما فی البدن واحد فیه الدیه؛ یعنی دیه نفس است، انسان اگر بینی کسی را قطع کند از اول تا آخر یک دیه نفس میدهد، دو دست را قطع کند یک دیه نفس میدهد، یکی را قطع کند نصف دیه است.
این حکم، حکم مسلم بود و اشکالی هم در این نیست، هم روایات خاصه دلالت میکند فالیدین الدیه و فی احداهما نصف الدیه، هم روایات در خصوص ید است، هم روایات عامه مقتضی این است کلما فی البدن اثنان، و ففیه مالدیه و کما و فی احداهما نصف الدیه و کلما کان فی البدن واحد ففیه الدیه، این جای اشکال نیست این مجمل است.
انمالکلام در این است که نه هم مفصل را قطع کرده تماماً یا بعضاً، هم کف را قطع کرده است که قهراً به این میشود که یک مقداری از ذراع داخل میشود در مقطوع، اینجا حضرات اینطور فرمودهاند، فرمودهاند: این شخصی که این واقع است قطع کرده است، نسبت به ید دیه ثابت میشود، فرقی هم نمیکند که ید یمنی باشد یا یسری باشد. یدی بوده باشد شخص فقط آن ید را دارد، یا شخص بوده باشد که دو تا دست دارد، آن وقت که ید تنها دارد آن یک ید آن دیگری که رفته خلقتاً نبوده، یا اینکه بالعارض از بین رفته، به کسی جنایت زده بود قصاص کردند از بین رفت، یا اینکه مریض شد آن دستش افتاد، یا اینکه فی سبیل الله جهاد میکرد در جهاد خدا و دین یک دستش از بین رفت. علی کل تقدیرٍ نزد اصحاب ما در ید واحده چه یدین باشد چه صاحب ید واحده باشد، نصف الدیه است، مرد باشد نصف دیه مرد، زن باشد نصف دیه زن. آنکه گفتهاند در اعور منصوص بوده است، کسی که اعور است یعنی یک چشمش کور است، نمیبیند فقط یک چشم دارد؛ کسی که آن اعور را چشم سالمش را که فقط با او میبیند از بین برد تمام دیه است. نفی در او وارد است.
یکی هم در سنّ وارد است، در دندان. کسی دندان را از بیخ کشید یا فقط مقدار ظاهرش را آنکه باقی میماند در لثه او باقی مانده، ظاهرش را از بین برد، شکاند، باید تمام دیه سنّ را بدهد. این در آن دو تا مورد نص خاص دارد، ملتزم میشویم و دیگر تعدی نمیکنیم به مثل کسی که ید واحده دارد. احتمال خصوصیت است و در نحن فیه داخل عنوان دیات میشود، بدان جهت کسی از اصحاب ما فرقی ما بین ذی الیدین و ذی الید الواحده نگذاشته است. که در یک ید نصف دیه است فرق نمیکند. اینها مسلم است عند الاصحاب، اینها جای شک نیست.
انما الکلام در جائی است که این ید واحده از ما فوق بریده و قطع بشود، از بعضی زَنَدْ که بعض زَنَدْ هم که در حقیقت خارج از کف است از آنجا قطع شده است؛ از نصف ذراع قطع شده یا از دو ثلث ذراع قطع شده. در ما نحن فیه حکم چه چیز است، معروف و مشهور لعل میشود گفت بین الاصحاب که این شخص باید دیه ید بدهد، چرا؟ چون که ید آن شخص را از بین برده. به آن جنایت زاید چون که در دیه تقدیر نشده است در او در شرع، باید حکومت بشود. بلکه حکومت هم از ارش تعبیر میکند، باید ارش بدهد نسبت به او. کل جنایتی که دیه مقدره ندارد آنجا ارش ثابت میشود، دیه دیه مقدره نیست؛ بدان جهت ارش ثابت میشود. چه از ذراع کمی برید شود، چه زیاد بریده شود، نصفش بریده شودع دو ثلثش بریده بشود آن حکومت است. این که تمام ذراع بریده نشده است که ذراع بریده بشود که با بریدن ذراع دست هم از بین برود او خارج از فرض است. فرض ما در صورتی است که ید بریده شده است، ولکن ما بعد الزرا، بعض الذنق داخل شده است در مقطوع، حکم این چیست؟ مشهور میگوید: دیه ید را باید بدهد و آن وقت در جائی دیگر در او دیه مقدر نیست و رجوع به ارش میشود. این در هفته گذشته مسله بحث ما در اینجا باقی ماند.
اینکه این حضرات فرمودند، این را بدانید ما استفاده کردیم از روایات در ید که ید طوری است که اگر از کف برود اصابع داخل میشود. در این صورت که از اینجا بریده شده است ما فوق، کف بریده نشده است. جنایت بر کف واقع نشده است، این کف بالتبع از بین رفته است؛ اگر کسی گفت در قطع الید نصف دیه ثابت است فرقی نمیکند از زَنَدْ بریده شود یا از ما فوق زَنَدْ بریده بشود، فرق نمیکند. چون که دست بریده شده است. بدان جهت کسی دست کسی را از زَنَدْ برید، کسی هم از ثلث ذراع برید، میگویند این دو نفر دو تا دست قطع کرده است. دو نفر را بی دست کرده است. دستشان را بریده است. اگر این ما بعد زَنَدْ طوری است که صدق میکند ید بریده شده است، دیه ید ثابت میشود که نصف دیه نفس است، اگر قطع الید ثابت نمیشود، قطع غیر الید صادر میشود که ید بالتبع رفته در این صورت دیه ید ندارد، چرا؟ چون که مثل اصابع میشود؛ اصابع اگر به تبع کف از بین رفت دیه ندارد. این جا هم وقتی که خود کف به تبع جنایت از بین رفت که جنایت بر خود او واقع نشده، او دیه ندارد. اینها که جمع کرده است حتی بعضیها اینطور فرمودند در بعضی کلمات، کسی اگر عمداً و متعمداً قطع کرد از ما فوق الذنق یا بعض زَنَدْ را از ید شخص نسبت به ید قصاص میشود، و اما نسبت به ما فوق قصاص نمیشود، رجوع به ارش میشود، چرا؟ چون که یکی از شرایط قصاص مماصلت است و یکی از شرایط این است که طوری باشد که قصاص ممکن باشد، یعنی زیاده یا کم مماصلت را رعایت کردن، زیاد و کم نباشد. این در صورتی است که عضو را از مفصل از بین ببرند، آنجا میشود قصاص کرد. وقتی که از بالا بریدند آن بالا چه مقدار قصاص نمیشود، ممکن است زیاد بشود موقع زدن، کم بشود، اشخاص مختلف هستند. یکی زراعش بلند است یکی کوچک است، حدّی ندارد او ولکن قطع الید بالید؛ ید اگر از مفصل ید رفت قطع شد در مقام قصاص همان یدش را الید بالید است اطلاقش. از مفصل میبرد. بدان جهت در ما نحن فیه به این حضرات گفته میشود، اگر شما قبول دارید که ید طوری است که هم اطلاق به کف میشود، حدّش معصم نیست، زَنَدْ نیست، از سر انگشتان تا زَنَدْ ید است، از سرانگشتان تا مرفق ید است، از سرانگشتان تا منکف ید است، همه اینها ید هستند، اگر از سر انگشتان تا منکف از بین برد یک دستش را میگویند بریده است؛ هر دو دستش را منکف برد میگوید دو دستش قطع کرده است. ید این طور است. روی این حساب اگر این را قبول دارید در ما نحن فیه در مورد قصاص مصالحه به دیه بکند یا مورد دیه بوده باشد اصلاً چون این قطع خطائیست، یا جانی صبی است، مجنون است، که اینطور بوده باشد دیه ید داده میشود ولو از بالا بریده، همان دیه، دیه ید است، اگر اصرار کردید گفتید الا و لابد ید تا معصم تا کوب یعنی تا زَنَدْ است، یعنی ما فوق الرزَنَدْ ید حساب نمیشود، جنایت آخری است. اینطور بگویید در ما نحن فیه دیه ید ثابت نیست. باید دیه این جنایت که دیه مقدره ندارد ارش بگیرد. جمع ما بین اینکه دیه ید را میگیرد و با ارش گرفته میشود، جمع اینها نمیشود. برای اینکه اگر ید به تبع از بین رفت دیه ندارد؛ مثل انگشتان میشود که به تبع میرود. اگر گفتید ید صدق میکند ولو از وسط ذراع ببرد نه در ما نحن فیه اشکال ندارد؛ فقط دیه ید ثابت میشود. دیگر ارش در بین ثابت نمیشود. این معنایی است که جماعتی ملتزم شده است به این معنا و آن که مشهور ما بین اصحاب است در جایی که ید را از بالاتر از مفصلش قطع کنند کف را، منکر شده است، گفتهاند دیهاش همان دیه نفس است و لا غیر.
فرق ندارد منتهی قصاصش محل کلام میشود. چون که در قصاص مماصلت کرده است. آن شخص عمداً و متعمداً از اینجا بریده، این شخص بخواهد قصاص بکند نسبت به ذراع قصاص نمیشود، چون مماصلت نیست ید هم که بالتبع رفته است، قصاص ندارد. بدان جهت در ما نحن فیه نوبت به دیه میرسد، دیه هم که مقدر نیست ارش میشود. در ما نحن فیه نه قصاص ثابت میشود نه دیه ثابت میشود، ارش میشود. اگر آمدیم از مفصل برید، محقق (قدس الله نفسه الشریف) میگوید که اگر ید را یعنی کف را از مفصل بریدند، یا از منکف بریده است که منکف مفصل ما بین عضد است و ما بین کتف، مفصل بین اینها را منکف میگوید؛ از منکف بریده یا از مرفق بریده، که ما بین کف و ما بین مرفق را ذراع میگویند، بعضاً ساعد میگویند، اگر در کلمات فقها و در روایات ساعدین دیدید یعنی زراعین، که محدود است ما بین زَنَدْ و ما بین مرفق این را ذراع میگویند. اگر کسی ید را از اینجا قطع کرد، اگر آن مسلک را که ما گفتیم آن مسلک این است که ید این که فرموده است فی الید واحده النصف الدیه، قبول کردید که از سر انگشتان تا زَنَدْ ید است، تا مرفق هم یک ید است، از اینجا تا منکف هم یک ید است، ید اطلاق دارد هم اطلاق میشود به اعضاء هم به کلش مثل قرآن که هم اطلاق به بعضش میشود هم به کلش میشود. اگر هم این را گفتند فرق نمیکند، کسی ید انسان را از منکف ببرد، به یک جنایت، که کف را نبریده مرفق را هم نبریده، از اول از منکف بریده است، از اول از مرفق بریده است، به یک جنایت. اگر حرف ما را قبول کردید جنایت اگر عمدی شد خواست قصاص بکند، قصاص شرطش موجود است، مماصلت هم موجود است، و اگر در ما نحن فیه مورد دیه شد یا مصالحه به دیه کردند، همان 500 دینار است در مرد، 250 دینار است در زن. همان نصف دیه است. فی الید واحده نصف دیه است. آن نتیجهاش اینطور میشود.
ـ نه زاید ندارد ید را بریده است، ید نصف دیه است.
بدان جهت اگر شیخ طائفه (قدس الله نفسه الشریف) در مبسوط این مسئله را عنوان کرده است که اگر ید را از ما فوق زَنَدْ برید، از مرفق یا از منکف برید چه چیز است؟ فرموده است: در این دیه مقدر است کما ذکرنا، فی کتاب تهذیب، محقق هم از شیخ نقل میکند، میگوید: شیخ الطوسی (قدس الله نفسه الشریف) ایشان در مبسوط فرموده است: اگر اینطور شد در این دیه مقدر است، و در کتاب تهذیب تقدیرش را بیان کردیم، یعنی به روایات بیان کردیم، بعد آنها گفتند ما تهذیب را نگاه کردیم، ید اگر از مرفق بریده شود یا از منکف بریده شود دیهاش چیست؛ احتمال قوی هست بعید نیست، کما اینکه صاحب جواهر احتمال را میدهد که مراد شیخ این است که ید اطلاقش آن طوری است که ما گفتیم. یعنی هم به الی الزنخ اطلاق میشود، هم الی المنکف. الی المرفق ید اطلاق میشود، ید واحده است، بدان جهت از مرفق برید یک دست را بریده است، از منکف برید یک دست را بریده است، از زَنَدْ برید یک دست را از بین برده است. بدان جهت در ما نحن فیه در کتاب تهذیب که و فی الید واحده نصف الدیه است، آن روایات را میگوید در مبسوط گفته روایات حواله کرده است که دلیلش را در تهذیب گفتهایم اشاره به این روایات است. و نظر شیخ الطایفه همین است.
این بوده باشد که بعید نیست همینطور عبارت محقق را بخوانم، محقق میفرماید: ولو قطع معها شیءٌ من الزَنَدْ، که میگوید و حدّها و فیهما مع الدیه، در یدین دیه هست. و فی کل واحدٍ نصف الدیه، و حدّها المعصم، حد دیه معصم است یعنی کم، یعنی زَنَدْ است، یعنی زاید بر او داخل ید نیست، این کلام مشهور است. کلامی است که به مشهور هم نمیشود گفت ایشان و غیر ایشان ملتزم شدهاند، جماعت کثیرهای ملتزم شدهاند.
در این صورت فلو قطع مع الاصابع، کف اگر بریده بشود با اصابع، یعنی اصابع از بین برود اصبع داشت؛ فدیه ید خمس مائه دینار، فقط 500 دینار است، او تابع است. در این صورت ولو قطعت الاصابع منفرداً، اصابع اگر منفرداً قطع شد، فدیة الاصابع خمس مائة دینار، ولو قطع معها شیء زاید، اگر با این کف که از زَنَدْ است شیء زاید قطع شد شیءٌ من الزَنَدْ و فی الید خمس مائة دینار، که دیه ید است، و فی الزاید حکومتٌ. اینها گذشت و بیان کردیم که نه، زاید چیزی ندارد. بعد میگوید: ولو قطعت من المرفق، اگر ید از مرفق بریده شد، أو المنکف، از منکف بریده شد قال من مبسوط عندنا فیه مقدراً، نزد ما دیه این مقدر است. مفیلاً الی التهذیب؛ حواله داده است به تهذیب. بدان جهت گفتند که در تهذیب کجای تهذیب است، اطلاق این ادله که در ید است.
تمام نشده این مطلب مطالب مهمی دارد. اگر که اینها را محقق اشارتاً در آخر ذکر کرده است. اگر آمدیم یک کسی اول از کف قطع کرد، بعد آمد از ذراع، از مرفق قطع کرد، بعد آمد از منکف قطع کرد، بعد در ما نحن فیه این سه تا جنایت را یک شخص واحد مرتکب شد، یا یکی یک بیچارهای را از کف قطع کرد، آن دیگری شقی آمد از مرفق قطع کرد، آن اشقاهما آمد از منکف قطع کرد، این دیهاش چه میشود؟ بنا بر گفته محقق آن کسی که کف را بریده دیهی ید میدهد، بنا بر آن مسلک دیگر در ما نحن فیه از زَنَدْ تا مرفق بریده است، او چه باید بدهد؟ ما بودیم و آنکه محقق فرمود، کسر را تهدید کرد، باید در ما نحن فیه حکومت شود. ذراع از بین رفته است این حکومت بشود این بعض زَنَدْ است. مثل ما فوق زَنَدْ است. آن سومی هم که از منکف بریده است باید حکومت شود. بعضی از آن کسانی که آن مسلک را ملتزم بودند و میگفتند: حدّ کف عبارت از همان کوم است، همان زَنَدْ است، این را ملتزم بودند. اینجا ملتزم هستند بر اینکه سه دیه ید باید داده بشود. کسی که سه جنایت را خودش مرتکب شد، بر ید واحده سه جنایت میدهد یعنی یک دیه نفس، یک نصفه دیه نفس؛ اگر سه نفر واقع شد، هر کدام از اینها نصف دیه نفس را میدهد، چرا؟ حدّ ید را تهدید کردیم، اینها که ید نیستند. گفتند ید نباشد لازم نیست ید باشد. عمومات گفته است: کلما فی البدن اثنان و فی اهداهما نصف الدیه. زراعین دو تا است، جنایت واقع شده است بر زراعین، ففی کل واحده منها نصف الدیه است.
آن سومی هم که آمده است این کار را کرده است، کلما فی البدن، عضد در هر انسانی دو تا است، ففی اهداهما نصف الدیه، سه دیه باید بدهد. خود جانی اول این کار را کرد، یعنی اگر ادعا بشود، آن وقتی منکف داخل ید شده است که کف بوده باشد، یعنی کف جزو مقوم است، کسی اگر از اول کف ندارد دو تا ذراع دارد، میگویند دست ندارد. مقوم اطلاق ید من الکف یا من المرفق، در صورتی که بریده بشود، مقومش این است که کف دارد. کف جزء مقوم است؛ منتهی اگر آن کف شد ذراع هم شد، عضلش هم شد، آنها از ید است جزو ید هستند. و اما اگر در صورتی که کف نشد، آنها نه ید نیستند. میگوییم: بله، قبول کردیم، لو فرض قبول کردیم، که همان فرض بفرمائید قبول کردیم که ید صدق نمیکند. دلیل ما منحصر نبود که فی اهد الیدین نصف الدیه، دلیل عام داشتیم، مطلق داشتیم که آن مطلق آن مطلق در صورتی که در بین بوده باشد، عام باشد، مطلق بوده باشد، اتفاقاً عام هم هست، کل ما فی البدن اثنان و فی احدهما نصف الدیه. با وجود اینکه ذراع بدون کف ید نیست، قبول داریم مع ذلک نصف الدیه است. عضد بلا مرفق و کف، ولو ید نیست ولکن نصف دیه است. اینها لازمهاش این است جماعتی که ملتزم شدهاند گفتهاند: اگر از نصف ذراع بریده شد از دو ثلث ذراع بریده شد دیه همان خمس مائه است؛ و اما از مرفق بریده شد، نصف الدیه است، از منکف بریده شد از آنجا بریده شد نصف الدیه است. و اما اگر این جنایت متعدد بشود که چه از جانی واحد چه از جانی متعدده، یکی کف را از بین ببرد، یکی ذراع را یکی عضد را، سه دیه گرفته میشود. سه دیه هم مقدر است. نه در ادله خواصه مختص به ید؛ در آن ادله عامه مقدر است. فی کل بدن اثنان فی احداهما نصف الدیه و فعلیه مع الدیه. این را گذشتیم این مسله صاف شد.
آمدیم به این مسئله که ربما اتفاق بیفتد، یک شخصی هست که گفتیم فرق ندارد که شخص ذو یدین باشد یا ید واحده، یعنی ید یمنی و یسری داشته باشد یا نه. اگر آمدیم شخص است که سه تا دست دارد، یا چهار تا دست دارد، در هر طرف دو تا دست دارد، دو یمنی دارد و دو یسری، اگر این دو تا دست هر دو متصل به زَنَدْ بوده باشد، یعنی هر دو ید مستقله هستند، یعنی مفصل هر دو تا زَنَدْ است. تارةً اینطور میشود و اخری نه؛ یکی مفصلش زَنَدْ است و آن دیگری متصل به خود کف یک دست است، چهطوری شش انگشت دارد، متصل به ریشه یک انگشت میشود، آن هم به ته کف متصل است. اگر اینطور بوده باشد که فرض دومی است، کسی که ید را قطع کرد آن هیچ است. آن به تبع رفته است. ید اصلی را قطع کرد، چون متصل به کف بود، آن هم از بین رفت مثل کسی که شش انگشت دارد، انگشت ابهامش را بریدند آن به تبع از بین رفت و چیزی ندارد. و اما مستقلاً او را بریدند، کف را نبریدند. او دیه مقدره ندارد، دیه ید آن یدی است که متصل به زَنَدْ است، او ید را میگوید، انصراف ادله در اوست. این یک شیء زایدی است. در این حکومت میشود. اگر این از کف برید، از مفصل برید این به تبع از بین رفت، هیچ چیز است. و اما اگر خود او را برید، در این صورت ارش است. چون دیه ندارد. بدان جهت در کلمات علما و اما اگر دو تا ید هر دو متصل هستند به مفصل، که هر دو، دو تا ید هستند دو تا ید مستقل هستند، منتهی در خلقت اصلیه انسان که یک زَنَدْ دو تا کف ندارد، این خلاف خلقت است یکی زاید است. در این صورت که محل کلام در این ید زایده است؛ ببینید عبارت محقق را، میگوید: ولو کان له یدان الی زَنَدٍ، یدان الی زند بوده باشد که مستقل بوده باشد از یدان.
در این صورت ففیهما الدیه و حکومت. چون که یکی از هر دو تا اصل شده، هر دو تا را قطع کرده است. نسبت به اصل دیهاش پانصد است، نسبت به آن زایده در ما نحن فیه حکومت است. چون که آن ید زایده دیه مقدر ندارد، رجوع به زاید میشود. بدان جهت در ما نحن فیه ارش در آن زایده میشود، شرط ارش هم و حکومت این است که از دیه عضو باید بیشتر نباشد، هر عضوی که به او جنایت وارد شده است به بعض او جنایت وارد شده است، زاید نبوده باشد از دیه عضو. این یک وقت معلوم است که کدام یکی زاید است، کدام یکی زاید نیست، از کجا معلوم است؟ یکی قوت دارد، قدرت دارد و کار میکند با او، آن دیگری مثل لحم زاید چسبیده است به زَنَدْ. بطش و قوت ندارد. یا نه بطش دارد، آن هم به قول ایشان که اینجا را میگفت آن هم به درد میخورد، آن هم میگیرد ولکن مثل این نیست. زورش کم است، میشود زاید اصل او که اشدّ بطشاً است، اصلی میشود. یک وقت دو تا مثل هم است هیچ فرقی نمیکند، اگر با این دست سیلی بزند چهطور است، با آن یکی هم بزند همینطور است فرقی ندارد. باری را بردارد با آن یکی، یا این یکی هیچ فرقی ندارد. در این صورت ید اصلیه مشتبه میشود با یده زایده، که ید اصلیه کدام است ید زائده کدام است. اگر اینجا مشتبه شد، چه کار میکند؟ اگر دو تا را قطع کرده است، یک دیه اصلیه و یکی هم هم ارش، معلوم. اما اگر یکی را قطع کرده است، یک جانی یکی از این دو تا ید را قطع کرد. الان هم تمییزش ممکن نیست، کدام یکی اصلی است، دیگر این را متعرض نشده است اکثر فقها، این فرض را که مشتبه بشود، میزی ما بینشان نبوده باشد. یکی قطع بشود. این جاست که میگوید حکم چیست؟ حکم در ما نحن فیه اکتفا به ارش میشود، چرا؟ چون ارش اقل میشود. خیلی برسد به ارش هم، اشکال دارد کمتر از ارش، ما لم یبلغ است، به آن عضو دیه نرسد کمتر میشود.
آن جانی یقیناً ذمهاش مشغول شده است به کمتر؛ چه ید اصلیه را قطع کند، چه غیر اصلیه را قطع کند آن مقدار یقینی است. در مقدار زایدی که به حد ید کامله برسد ید اصلیه برسد، ما شک داریم بر اینکه ذمهاش مشغول شده یا نه، به برائت.
استصحاب اینکه آن ید مقطوع یک وقتی ید اصلیه نبود، به استصحاب عدم صحیح، آن وقتی که خود آن شخص هنوز نیامده بود به دنیا، نمیدانیم آن ید اصلیه بود، به دنیا آمد از اصلیه آن شد، پس این آن ید اصلیه نیست. آن معارض است با اینکه آن یکی ید اصلیه است. استصحابها وقتی که تعارض کردند، تثابت کردند، نوبت میرسد به ارباب الاصول به اصل طولی، اصل طولی اصالت البرائت است، یعنی استصحاب حکمی است، استصحاب عدم اشتغال به زاید، ذمه به زاید مشغول نشده است. به اقل و اکثر است. اقل و اکثر هم استقلالی است نه ارتباطی. که محل کلام باشد. اصالت البرائه بل استصحاب عدم اشتغال به زاید؛ جانی است بلا معارضٍ، میخوانم عبارت را، میگوید: لو کان له یدان علی زَنَدٍ، معلوم شد محل کلام در آن یدی است که مفصل داشته باشد، و فیهما الدیه و حکومه لعن اهداهما زایدةٌ و تتیمزٌ لاصلیه انفرادها بالبطش أو کونها اشدّ بطشاً فان تصاب و اهداهما فی زایدةٌ فی الجمله، یعنی به علم اعتباری یکی زاید است. کدام یکی است نمیدانیم. فلو قطع و فی الاصلیة دیة و فی الزائدة حکومةٌ، اما اگر یکی را قطع کرد، چه میشود دیگر اینجا قلم کار نکرده است. گفتیم اگر یکی را قطع کرده است حکم در آنجا اکتفا به اقل است.
والحمدالله رب العالمین.