درس هشتاد و یکم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

کلام در اواخر دیات المنافع بود که به جنایت منفعت از بین برود. آخرین منفعتی را که صاحب الشرایع در شرایع عنوان می‌کند، ذهاب الصوت است. انسان جنایتی وارد بکند بر شخصی به واسطه این جنایت صدایش از بین برود.

 می‌دانید که صدا هم دو قسم است، یک قسمش غلظت صداست که از او تعبیر می‌شود به بهه یا بُهه، غلظت صوت را می‌گویند. یکی هم بلند کردن صوت و طول دادن صوت است که از او هم تعبیر می‌کنند به غُنن یا غَنن. جنایتی وارد بشود که هم غلظت صوتش از بین رفته و هم دیگر نمی‌تواند صداش را بکشد. این که غنَّ در اصطلاح اهل قرآن که به خیشونش برساند صدا را، از این جهت است که کشیدن صداست. این نمی‌تواند دیگر این کار را بکند. می‌فرماید: در این ذهاب الصوت تمام الدیه است، تمام دیه نفس است چه شبه العمد و چه خطائاً، وارد بشود مورد اگر مورد دیه بوده باشد، در ما نحن فیه احد الدیة در خطا یا شبه الخطا در صورت تمام دیه نفس است.

 از بیانی که گفتم تعریفی را که کردم برای صوت، معلوم شد که رفتن صدا که ذهاب الصوت است، منافاتی با امکان تکلم ندارد؛ می‌تواند شخص تکلم کند منتهی اخباط می‌شود، ولکن آن صوتش رفته بود باشد. این ذهاب الصوت منافاتی با موارد تکلم ندارد، کما اینکه بود صوم با نبود تکلم عدم تمکن من التکلم با هم منافاتی ندارد. بچه‌ای که هنوز یک ساله نشده، جیغش به همسایه می‌رود، ولکن نمی‌تواند حرف بزند. یا کسی که لال است آن صدا که می‌کند می‌ترساند انسان را، ولکن نمی‌تواند حرف بزند. صوت غیر نطق است. بدان جهت روایاتی داشتیم در ذهاب النطق که ذهاب النطق خودش موجب تمام دیه النفس است، این ذهاب الصوت در مقابل اوست ولو نطقش باقی باشد، صوتش رفته است دیه این هم دیه نفس می‌شود. بدان جهت در بعضی کلمات فقها ذکر شده است که ذهاب الصوت و ذهاب جهر ملازمه دارد؛ و اما با تکلم اخباطی منافاتی ندارد.

مستند اینکه ذهاب الصوت بشود تمام الدیه است، چون بعضی از علما مناقشه کرده‌اند گفته‌اند صوت منفعت معتدٌ بهای آن تکلم است، خواندن است. وقتی که صوت رفت این خواندن می‌رود. مفروض این است که نه با ذهاب صوت خواندن از بین نرفته، تکلم موجود است؛ بدان جهت مناقشه کرده‌اند تا ذهاب الصوت با ذهاب نطق، ممکن است هر دوتا برود؛ اگر جنایتی وارد بشود که هم ذهاب الصوت بشود هم ذهاب نطق بشود، دوتا دیه نفس را اشکال کرده‌اند، گفته‌اند: در ما نحن فیه یک دیه نفس است، یکی هم اگر به واسطه این شلل شدن زبان، نطق از بین رفت آنجا دو ثلث دیه است. شلل جمع می‌شود. آن دو ثلث دیه مال شلل لسان است، و یک دیه نفس هم برای ذهاب الصوت است. دو تا دیه نفس را مناقشه کرده‌اند. ولکن مقتضی القاعده همین‌طور است. اما این که ذهاب النطق موجب دیه نفس بود، ولو سبب ذهاب النطق شلل لسان باشد، اگر ذهاب النطق منشاءاش هم شلل لسان بوده باشد تمام دیه است. آنجائی که شلل لسان موجب نباشد، ذهاب النطق را، بلکه جمله‌ای از حروف را نمی‌تواند ادعا کند، آنجا است که شلل دو ثلث دیه است. خودش هم تقسیم می‌شود در آنجا به مقاطع الحروف، آن مقداری که نمی‌تواند به آن نسبت دیه ثابت می‌شود. 28 حرف تقسیم می‌شود، به نسبت او می‌شود.

 پس اگر ذهاب النطق به شلل شد تمام دیه است، این را سابقاً صاف کردیم رای اینکه از یادتان نرفته باشد دوباره متذکر می‌شوم. یادتان باشد در آن صحیحه‌ای که صدوق نقل کرده بود به سندش به قضایای امیرالمومنین×، که سندش صحیح است آنجا این‌طور بود در باب 4 از باب دیات المنافع، در این باب این طور بود، محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن ابراهیم ـ این سندها اشکال داشت ـ و رواه الصدوق (قدس الله نفسه‌ الشریف) به اسنادش الی قضایا امیرالمؤمنین، آنجا این‌طور بود که از سأل امیرالمومنین× روایت اول در باب چهارم که صدوق (علیه الرحمه) این را باسناده الی قضایا امیرالمومنین نقل کرده است که سندی را که صدوق در مشیخه من لا یحضره الفقیه فرموده است به قضایا امیرالمؤمنین سند صحیحی است که می‌رسد به عاصم‌بن حمید عن محمد‌بن غیث عن ابی جعفر عن امیرالمومنین× آنجا دارد: سأل امیرالمومنین× عن رجل ضرب رجلاً علی حامة،  به سر او زد فدّع المضروب انه لا یبصر، کور شد دیگر نمی‌بیندع، و لا یبصر شیءً، و لا یشمّ الرایحه، آن شمّ رایحه که یکی از منافع است او هم رفت که دیه دارد. و قد ذهب لسانه، یعنی خرسَ، لال شد و دیگر نمی‌تواند حرف بزند؛ فقال امیرالمؤمنین× ان صدق فله ثلاث دیاتٍ؛ اگر راست بگوید کور شده، شامه‌اش رفته و لال شده دیگر نمی‌تواند حرف بزند سه دیه نفس باید بدهد. ان صدق فله ثلاث دیاتٍ فقیل یا امیرالمومنین، فکیف یعلم انه صادقٌ، سابقاً گفتیم که شمّ را چه‌طور معلوم می‌کنند، رؤیت را که کور شده نمی‌بیند چه‌طور تجربه می‌کنند می‌رسد به نطقش، در آن نطقش دارد: فاما مالدعاه فیه لسانه، اینکه در لسانش ادعا کرد دیگر اخرس شده‌ام، در این صورت فانه یضرب علی لسانه بعبرة، عبره را داخل لسانش می‌کند، فان خرجة دم الاحمر، دروغ می‌گوید، شلل پیدا نکرده است، فقد خرجة دم الاسود که خون مرده است معلوم می‌شود که لسانش حرکت نمی‌کند. شلل پیدا کرده است.

 این اخرس بودن از روی شلل لسان است، که فرض این است لسان دیگر حرکت نمی‌کند، شلل پیدا کرده است، امام× فرمود: دیه نفس باید داده بشود. بدان جهت ملتزم می‌شویم، اگر خرس، لال شدن، به واسطه شلل لسان هم شد این در ما نحن فیه دیه نفس است. یک روایت دیگری است که برایتان در ما نحن فیه می‌خوانم، آن روایت دیگر در باب 6 بود، از دیات المنافع، باب ان من ضرب الانسان فذهب سمعه و بصره و لسانه و عقله و فرجه و جماعه، روایت اول بود که روایت سندش هم صحیح است کما اینکه خواندیم، محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن ابراهیم عن محمد‌بن خالد البرقی عن حماد‌بن عیسی عن ابراهیم‌بن عمر عن ابی عبدالله× قال قضا امیرالمومنین× فی رجل ضرب رجل بعصا فذهب سمعه و بصره و لسانه و عقله و فرجه فالنقطع جماعه و هو حیّ به ستع الدیات، بدان جهت ولو لسان رفت به واسطه شلل لسان شد، نتوانست حرف بزند او دیه دارد. آمدیم تا به ذهاب الصوت؛ این ذهاب الصوت هم دلیلش این صحیحه است. در باب اول از ابواب ذهاب المنافع، اولین باب و اولین روایتش در ما نحن فیه همین است که می‌گوییم؛ محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن ابراهیم عن محمد‌بن عیسی العبید عن یونس‌بن عبدالرحمن، این یک سند که صحیح بود. و عن عدة من اصحابنا عن سهل‌بن زیاد عن محمد‌بن عیسی عن یونس که این سهل‌بن زیاد داشت، آن سند اول صحیحه است. یونس‌بن عبدالرحمن می‌گوید: انّه عرض الی الرضا× کتاب دیات؛ نشان داد به امام رضا× کتاب دیاتی را که آن کتاب دیات منتصب بود به مولانا امیرالمومنین که به واسطه انشای ایشان شده است که امام هم تصدیق کرد فرمود: عیب ندارد که این از مولانا امیرالمومنین است این روایات. و کان فیه ففی ذهاب السمع کله الف دینار، و صوت کله من الغُنن و البَهه الف دینار که در ما نحن فیه 1000 دینار است که دیه تامه است. وقتی که جمع شده‌اند چه می‌شود؟ جنایتی وارد کرد ولو جنایت واحده است، هم بر او مترتب شد لال بوده، هم مترتب شد ذهاب الصوت دوتا دیه دارد. مسئله جای تأمل نیست، مقتضای ادله این است ولو ذهاب النطق هم به شلل لسانش بوده باشد که با این جنایتی که با او وارد کرد لسانش شلل پیدا کرد، دیگر نمی‌تواند حرف بزند، صوت هم رفت.

 بعد از این‌که این دیات المنافع را تمام کردیم می‌رسیم به بحث مهمی در دیات، که مهم بودنش از جهت مبتلا به بودنش است. از جهت این تصادفات ماشین و غیر ماشین که فی ایامنا هذا می‌شود که او مسئله دیات الشجاج و الجراح است. مسئله مهم است. وقتی که بحث کردیم می‌بینید که چه اهمیتی دارد. شجاج را فقها در بعضی روایات هم همین معنا ذکر شده است، شجاج را اصطلاحاً به آن جراحتی می‌گویند که بر سر وارد بشود یا به صورت؛ و اما اگر همان جنایت‌ها نظیرشان در سایر اعضا وارد شد، آن‌ها را جرح می‌گویند، جرح تعبیر می‌کنند. بدان جهت‌ ما باید تارةً بحث در شجاج بکنیم چون که دیه شجاج یعنی جراحاتی که به سر و صورت وارد می‌شود اختلاف دارد با همان جراحاتی که به سایر اعضا وارد می‌شود. بدان جهت هم بحث ما بحث دیات است. باید اول در آن شجاج بحث بکنیم، وقتی که از شجاج فارغ شدیم ان شاء الله، خدا توفیق داد، وارد می‌شویم به آن جراحتی که بر سایر اعضا وارد می‌شود. نمی‌گویم جرح شجاج را نمی‌گیرد، نه، جرح را انسان اگر مطلق گفت شامل شجاج هم می‌شود؛ ولکن در مقابل شجاج گفته شد آن جرح سایر الاعضا است، لازم نیست مقید بشود به جرح سایر الاعضا. شجاج مختص است به جرح الی الرأس و الوجه. بعد از او در مقابلش و الجراح گفته شد جرح بر سایر اعضا مراد است والا جراحت مطلقاً ذکر شده است در یک جائی نه در مقابل شجاج هر دوتا را شامل می‌شود.

مشهور معروف این است جراحت چه به سر وارد بشود، چه به وجه وارد بشود که شجاج به او گفته می‌شود این شجاج مراتبی دارد یعنی زخم بر سر مراتبی دارد؛ از این معلوم می‌شود که مراتبی را که صورت هم پیدا می‌کند. 8 مرتبه می‌گویند، یعنی 8 قسم می‌کنند جراحت سر را، این 8 قسم کردن به جهت اختلاف در دیه است، این 8تا دیه دارد؛ منتهی وقتی که جراحت یکی شد، به آن مرتبه اخیر رسید، دیه آن مرتبه اخیر را می‌دهد و اگر به مرتبه هفتم رسید دیه هفتم را می‌دهد چون که مرتبه 6 و 4 داخل این جرح است به یک جرح است. و اما اگر جرح نه این طور نیست، یک مرتبه‌اش دوتا زخم زده به سرش، یکی این‌طور است، و آن دیگری نه عمیق است. مراتب دارد. نه آن وقت خواهیم گفت که این هم دیه دارد آن هم دیه دارد. تفصیلش گفته می‌شود این 8 مرتبه است.

 مرتبه اولش را حارصه یا خارصه می‌گویند در روایات تعبیر به خارصه شده است در آن روایت در کلمات فقها تعبیر به حارصه می‌شود؛ این حارصه جراحتی است که پوست را برمی‌دارد. مثل آن سلمانی‌ها که سابقاً بود سر را می‌تراشیدند یک پوست برداشته شد، به لحم وارد نمی‌شود زخم، لحم از او گرفته نمی‌شود، پوست را فقط می‌برد و این را می‌دانید که پوست را بردن خون ظاهر می‌شود همین‌طور است. این منافات ندارد. اینکه می‌گویند: حارصه آن چیزی است که تقشر الجلد، جلد را آن قشر را کنار می‌زند، یا در بعضی روایات تعبیر شده است از او به خدش، خدش الجلد، جلد را مخدوش می‌کند، این منافات ندارد بر این که در موضعش دم ظاهر بشود کما اینکه این طور است.

 مشهور ما بین اصحاب ما بین است که اگر این‌طور زخمی وارد بشود و آن کس بیچاره که سر انسان را می‌برد یک شتر باید دیه بدهد، یک شتر بئیر دیه‌اش است. ما در ما نحن فیه در چند مقام بحث خواهیم کرد؛ یکی اینکه این 8 مرتبه‌ای که گفتند و اختلافش هم به واسطه تقسیمش به 8تا این اختلاف دیه‌شان است، این 8 مرتبه مراد از این‌ها چیست؟ و دیه هر مرتبه‌ای که به آن تقسیم اختلاف اوست او چیست؟ این را بحث خواهیم کرد. و دیگری بحث خواهیم کرد که این دیه‌ای که در ما نحن فیه ثابت است این مختص به شتر است که بعضی‌ها جمود می‌کنند که روایت بئیر و ابل است و این‌ها است، یا اینکه نه، این ابل به جهت اینکه یکی از مصادیق دیه است، می‌دانید که یک ابل یک صدم دیه نفس است. معنایش عبارت از این است که اگر جرحی وارد شد بر جزم که آن جرح به گوش نرسید، فقط قشور را سلاخی کرد از بین برد ولو در یک موضعی از رأس، یک شتر بدهد یعنی یک صدم دیه نفس را باید بدهد. اگر شتر نشد مخیر است یعنی جانی مخیر است یک صدم را بدهد ولو ذهب بدهد، از چیز دیگر بدهد. منتهی آن‌هائی که دیه هستند ذهب است و درهم و دینار است و اما اگر پول بدهد عوض او احتیاج به مراجعات دارد این پول‌های فعلی. و الا مخیّر است وقتی که راضی به پول شدند می‌تواند پول نقره را بدهد. یا آن شخص بگوید من راضی نمی‌شوم به پول نقره، من عین دیه می‌خواهم؛ یعنی فضه می‌خواهم، فضه می‌دهد. چون که فرقی بین قیمت و فضه در ما نحن فیه در بازار نیست، قیمتش یکی است. خودش را می‌دهد یا قیمتش را. اختیار با اوست.

 در این مقام که مقام مهمی است، مثل مقام‌های اول که این‌ها تعریفش معلوم بشود، دیه‌اش معلوم بشود، خود این مقام سوم هم این مقامی است که باید تنقیح بشود که مهم است که بئیر که در روایات و در کلمات اصحاب است او متعین است یا یک صدم دیه نفس متعین است. هر چه بوده باشد جانی مخیر است. اولین مرتبه که گفتیم دامیه است، در دامیه آنکه به حسب روایات است دامیه که در بعضی روایات، دامیه تعبیر شده است؛ ولکن در کلمات اصحاب و در بعضی روایات به حارصه یا به خارصه تعبیر شده است، که مرتبه اول است که یک شتر دارد. در کلام مشهور آن دامیه مرتبه ثانیه ذکر شده است، دامیه آن جراحتی است که در لحم فرو می‌رود، یسیراً به نحوی که در موضع جرح خون جاری می‌شود. نه ظاهر می‌شود خون جاری می‌شود. این مرتبه دوم را دامیه گفته‌اند. ولکن عرض کردم در بعضی روایات این مرتبه اولاست. این اثر ندارد، اصل محتوا که جرحی که قشر را به هم بزند، پاره کند، خدش بشود، خون جاری بشود، بئیر است دیه او؛ و اما آن جراحتی که از لحم اخذ کرد، خون جاری شد علاوه بر این که سلخ کرده است قشر را پاره کرده است، از لحم هم گرفته است منتهی یسیراً که خون جاری کرده است، این کفاره‌اش دوتا شتر است بئیران است، بئیر کفاره اوست. اینها فرقی نمی‌کند اسمش را دامیه بگویند این دومی را که مشهور گفته است، یا اسمش را چیز دیگر بگوییم که در بعضی روایات است. فرق نمی‌کند. مخالفی هم در مسئله نیست که آنکه حارصه یا خارصه است که قشر را فقط کنار زده یک بئیر است این مشهور است مخالف فقط اسکافی است؛ او گفت نصف شتر است؛ ولکن کلامی را که ایشان گفته مدرکی ندارد، نه مدرکی خودش نشان داده، نه در مدارک ما در روایات ما هست.

 در باب دیات شجاج و الجراح باب دوم است، باب تبدیل دیات شجاج و الجراح و جملة من احکامهما. در این باب روایت چهاردهم است که اول می‌خوانم؛ این روایت صحیحه منصور‌بن حازم است و باسناد شیخ عن محمد‌بن علی‌بن محبوب عن احمد‌بن محمد یا خالد یا عیسی، سند شیخ هم به کتاب محمد‌بن علی‌بن محبوب صحیح است، عن حسن‌بن علی‌بن فضال  که از ظریف‌بن ناصح نقل می‌کند، حسن‌بن علی‌بن فضال ولو فطحی بود بدان جهت روایاتش را بعضی‌ها تعبیر به موثقه می‌کنند الا انه در آخر عمرش برگشت؛ محمد‌بن عبدالله‌بن زراره که محمد نوه زراره است، شهادت داد که این ثقه است، شهادت داد که این صحیح است من وقتی که به بالین احتضار این حسن‌بن علی‌بن فضال ائمه را گفتم همه را اقرار کرد، و گفت من آن سابقی را رها کردم. پسر این حسن‌بن علی‌بن فضال منکر شد گفت نه پدرم برنگشته است؛ چون که خود آن حسن‌بن علی‌بن فضال خودش و برادرش احمد و محمد علی‌بن فضال بودند، گفتند این درست نیست. بعض از رجالیین می‌گویند: ثقه بودن نوه زراره جدا است که می‌گوید پدرم برنگشت. این حسن‌بن علی‌بن فضال بدان جهت تعبیر به صحیحه بشود درست است، چون که فطحی بودن را رها کرده است. باسناده عن محمد‌بن علی‌بن محبوب عن احمدبن محمد عن حسن‌بن علی‌بن فضال که از کتاب ظریف نقل می‌کند، از ظریف‌بن ناصح نقل می‌کند آن هم ثقه است نجاشی و غیر نجاشی شیخ توثیق کرده است عن منصور‌بن حازم که جلیل القدر است عن الی عبدالله×، فی الخرصة، که هم حارصه تعبیر می‌شود و هم خارصه، هم حرصه تعبیر می‌کنند، فی الخرصة شبه الخدش، شبه خدش است یعنی خط زدن است که به سر خط می‌زند؛ بئیرٌ، بعیر است و فی الدامیة بئیران؛ در این روایت دامیه را در مقابله آن خرصه قرار داده است و فی البازغه، بازغه را مرتبه سوم قرار داده است و هو مادون السمحاق، بازغه آن جراحتی است که به لحم فرو می‌رود کثیراً، ولکن این استخوان فرو رفته است نه به آن استخوان رسیده است، آن استخوان یک پرده‌ای دارد ما بین لحم و ما بین اصل، نه به او رسیده است، آن پرده سر جایش است، این مادون السمحاق است، به آن پرده هم نرسیده است، پرده‌ای که روی استخوان است. سمحاق آن است که به آن پرده برسد. جرح یعنی فرو رفتن در لحم سه مرتبه دارد، یک مرتبه‌اش این است که مختصری رفته است که دامیه تعبیر شد؛ یک وقت نه خیلی رفته است، اما به آن پرده استخوان نرسیده است، این فرو رفتنش نرسیده است به او در ما نحن فیه بازغه می‌گویند، اگر به آن پرده رسید سمحاق می‌گویند، سمحاق چون که آن خود پرده اسمش این است، اگر نه، آن پرده استخوان را هم کنار زد، رسیده به خود استخوان، پرده‌اش را هم بریده به آن مورد موضحه می‌گویند؛ یعنی ظاهر کرده استخوان را. این استخوان دیده می‌شود. این 4 مرتبه است.

 ببینید فی الخرصة شبه الخدش بئیرٌ، و فی الدامیة بعیران و فی البازغة و هی مادن السمحاق، هنوز به سمحاق نرسیده است سمحاق آن پرده استخوان را می‌گویند نرسیده است. ثلاث من الابل، و فی السمحاق که جراحت به آن پرده رسیده، پرده را ندریده است، و فی السمحاق و هی دون الموضحه، از آن مرتبه‌ای که موضحه است نفس استخوان را آشکار می‌کند کمتر از اوست در آن سمحاق اربعٌ من الابل و فی الموضحة الاستخوان خمس من الابل، 5 تا است. خرصه، دامیه، بازغه، سمحاق موضحه، این‌طور شد. این 5مرتبه شد. بعد از این 5 مرتبه سه مرتبه باقی ماند. مرتبه دیگر هاشمه است، هاشمه یعنی استخوان را شق کردند، خود استخوان را. منقله است، منقله استخوان را وقتی که شق کرد دو جور است، یک وقت استخوان را می‌پراند، خرد می‌کند ذراتش را. او را منقله می‌گویند مرتبه بعدی است. هاشمه به آن می‌گویند که به استخوان رسیده و شق کرده، بعد از او خیلی مشکل است در تصادف او دامغه است، استخوان را هم گذشته به دماغ رسیده است که جراحت به آنجا رسیده که می‌گویند نادر است زنده بماند. زنده هم بماند مثل امروز آدم را که عمل جراحی کنند را نصف آدم هم نمی‌شود. یک آدمی می‌شود نصف آدم هم حساب نمی‌شود. خدا ان شاء الله خودش نگهداری کند.

 بدان جهت این اسامی‌شان بود که گفتم این 5تا است. در این روایت دامیه مقابل خارصه بود؛ ولکن در روایت دیگر که روایت سکونی است روایت 8 است در این باب و عن علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی عن ابی عبدالله× ان رسول الله| قضا فی دامیة بئیراً؛ این دامیه که آنجا خرصه تعبیر شده بود، و فی البازغة بئیرین، اینکه کم فرو رفته است از او تعبیر به بازغه کرده است، و فی المتلاحمة که در لحم خیلی فرو رفته اما به سمحاق نرسیده سبعة ابئرٍ، و فی السمحاق اربعة ابئرة، و در آن دیگری که سمحاق را به موضحه برسد که آن 5تا می‌شود، این جا 4تا را گفتیم. ما از کجا گفتیم که این دوتا روایت با هم مخالفتی ندارند؟ محتوای‌شان یکی است؟ از کجا درآوردیم که این روایت با آن روایت صحیحه منصور در محتوا فرقی ندارد؟ در اینکه در محتوا فرقی ندارند از یک کلمه در آوردیم، اینکه فرمود: و فی السمحاق اربعة ابئرة، در سمحاق 4 ابل است؛ در آنجا هم فرمود و فی السمحاق دون الموضحه اربعة من الابل، 4تا ابل در سمحاق شد پس معلوم شد قبلش سه مرتبه است، سه مرتبه‌اش همین‌هاست که گفتیم. منتهی در یکی از آن مرتبه اولا تعبیر به دامیه کرده‌اند، از دومی به بازغه؛ ولکن در دیگری از اولی تعبیر به خرصه کرده است، از دومی به دامیه. در محتوایشان اختلافی ندارند، و آن سومی هم با چهارمی اختلاف در محتوا ندارند؛ چون که ندارند معلوم می‌شود بر اینکه آن دیه مال محتوا است. هر کجا محقق بشود اسمش هر چه که باشد یک شتر و دو شتر و سه شتر چهار شتر و پنچ شتر می‌شود.

 الحمد لله.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا