درس هشتاد و چهارم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
فروعاتی را محقق صاحب شرایع در مقام ذکر میکند. یکی از فروعاتی که ذکر میکند این است شخصی با آخری دوتا جنایت وارد کرده است، امّا بضربتین و ضربة واحده، و بعد آن مجنی علیه مُرده است ما بین ولی مجنی علیه و ما بین جانی اختلاف واقع شده است، جانی میگوید: این دو جنایت را که من وارد کردم مثل اینکه جانی شخصی را هم دو دستش را قطع کرد هم دو پایش را قطع کرد، بعد این شخص مجنی علیه مُرد. ولی مجنی علیه میگوید: این زخم و جنایتی که تو زدی او این را نکشت، دستهایش و هکذا و پاهایش خونش بند شده بود، زخمش خوب شده بود، بعد مُرد. مردن حق است و این مُرد. جانی میگوید: نه، موتش به سرایه بود. این دوتا جنایتی که بر او وارد شد، این دوتا جنایت او را کشت.
میدانید اگر نمرده بود به جنایت، جانی باید دو دیه نفس بدهدع قطع یدین دیه نفس، قطع رجلین دیه نفس دیگر. و اما اگر اینها سرایت کنند و به سرایت اینها بمیرد، فقط دیه نفس است. قتل نفساً است. به واسطه این جرح این شخص را کشته است، فدیة مسلمةٌ الی احدها، جانی میخواهد یک دیه بدهد؛ ولی المیّت دوتا دیه مطالبه میکند، جانی با ولی المیت آمدهاند پیش قاضی، او این طور میگوید این هم اینطور میگوید؛ محقق (قدس الله نفسه الشریف) وفاقاً من اصحاب میگوید: این جانی دوتا دیه باید بدهد و این ولی المیّت فقط قسم میخورد بر اینکه مردن این مستند به قطع یدین و رجلین نبود. یعنی سرایت نکرده بود. اگر بیّنه داشته باشد جانی به سرایه، بیّنه مقدم است، دعوایش ثابت میشود. نداشته باشد این قسم میخورد.
این را میدانید کرات هم گفتیم در بحث، در باب قضا مدعی باید بیّنه بیاورد، اگر بیّنه نتوانست بیاورد منکر قسم میخورد، انّما الکلام در باب قضا، در تشخیص مدعی از منکر است. قاضی باید فقیه باشد، بتواند تشخیص بدهد مدعی کیست و آن کسی که منکر است کیست. و حال آنکه در ما نحن فیه هر دو به ظاهر مدعی است، آن میگوید: آن دوتا دست را که قطع کردی دیهاش را بده، این مردنش مربوط به تو نیست، آن هم میگوید: نه این دوتا قطع الیدین این را کشته است، تشخیص مدعی از منکر، فقیه چهطور می تواند تشخیص بدهد. این را در باب قضا گفتهایم و منقحاً بیان کردهایم، تشخیص مدعی از منکر، پیش قاضی، قاضی که علم به واقع ندارد، شاک است که او راست میگوید یا این راست میگوید. آن را که شارع بر شاک حجت کرده است قاضی به او تمسک میکند. هر کدام از این شخصین قولشان مطابق با آن حجتی شد که در حق شاک معتبر است او منکر میشود پیش قاضی، و آنکه خلاف حجت معتبره لشاک را ادعا میکند، او مدعی است باید اثبات کند و الا قاضی میگوید حجت با این است.
در ما نحن فیه همین قاعدهای که ذکر کردیم قاضی اخذ به او میکند. اگر در یک صورتی قول هر دوتا مطابق با حجت معتبره در شاک شد، یا قول هیچ کدام مطابق با حجت معتبره نشد، او مورد تداعی است هر دو مدعی میشوند و هر دو منکر میشوند. و اما اگر حجت معتبره با شاک در حق شاک یکی باشد آنکه حجت معتبره بر طبق قول اوست، او منکر میشود. در ما نحن فیه این دو جنایت که قطع یدین و رجلین است، محرز است به وجدان جانی هم میگوید: من دو دست را دو رجل را قطع کردمع منتهی میگوید: دوتا دیه بر عهده من نیست؛ چون اینها این شخص را کشتهاند، موت این شخص مستند به قطع یدین و رجلین است. ولکن ولی المیّت میگوید: نه، تو سه ماه دست و پایش را قطع کرده بودی، این خوب شد، انجمال پیدا کرد، با آن عصاهای زیر بغل را راه میرفت، این مُرد مردنش مربوط به قطع یدین و الرجلین نیست. حاکم میگوید: من در استناد این موت به قطع یدین و الرجلین شک دارم، این استناد امر حادث است. اصل عدم آن است، اصل این است که نه موتش مستند به اینها نیست، اینها بالوجدان محرز است و استناد هم محرز نیست؛ بدان جهت به آن کسی که ولی دم است، اگر احتمال بدهد قاضی که حرف او صحیح است، چون زمان بیشتری گذشته است، محتمل است خوب شده باشد. اگر علم داشته باشد دروغ میگوید علم قاضی حجت است؛ حکم میکند. فرض ما این است که قاضی شاک است.
اصل میگوید به استناد ما به این قطع یدین و الرجلین محرز نیست، جنایت قطع یدین محرز است و استناد موت به آنها که مسقط یک الدیه یک دیه است این استناد موت محرز نیست اصل عدمش است که آن هم میگوید مستند به او نیست ولی المیت این طور میگوید، میگوید: قسم بخور. اگر مدعی بگوید و مدعی مطالبه کند دعوا را تمام بکن، به او هی میگوید قسم بخور به خدا که این موتش مستند به او نیست، آن جانی اگر قسم خورد یک دیه میدهد، یا مثل بعضی مردم که میترسند از قسم خوردن، شاید من اشتباه کردم گفت نه من قسم نمیخورم، مدعی قسم بخورد. یمین مردوده جای بیّنه مینشیند. مدعی جانی اگر قسم خورد یک دیه میدهد. دیه دیگر ساقط میشود. بدان جهت در ما نحن فیه یکی از مسائل و فروعاتی که ذکر کرده یکی این بود. اینها مسائل مهمه هستند. مسئله دیگر این است یک جراحتی زده است شخص، که آن جراحت موضحه است؛ یعنی استخوان پیدا شده است. زخم عمیق است، حتی آن پردهای که روی استخوان بود آن هم دریده شده است. این زخم رفته به استخوان ولکن به استخوان ضرر نزده استع تا آنجا رفته؛ ولکن یک طرف زخم تا استخوان رفته است، اینطور که چاقو کشیده به سرش یک طرفش تا استخوان رسیده، ولکن آن طرف دیگرش نه فقط قشر را بریده استع پوست را بریده استع یک خورده در گوشت رفته است. آن قسمت دیگرش متلاحمه است به لحم رفته کثیراً یا بازغه است، کم رفته به لحم؛ ولکن آن طرف رسیده به استخوان؛ ایشان میگوید: این شخص یک دیه باید بدهد. آن دیه هم دیه موضحه است، آن اکثر. آن دیه را باید بدهدع چرا؟ ایشان در عبارتش اینطور دارد، ایشان میگوید: اگر از اول تا آخر به استخوان رسانده بود این قطع را یک دیه میداد، که همان دیه متلاحمه است. در ما نحن فیه چون که گفتیم طول و عرض جراحت در دیه حساب نمیشود، در جراحت واحده. عمقش حساب میشود. شجاج را تقسیم کردیم به 7 قسم، یا 8 قسم که میگوییم، اینها به حسب عمق استع تقسیم به عمق جنایت است. و اما طول و عرض جرح این مدخلیت ندارد.
در ما نحن فیه اگر از اول تا آخر این قدر بریده بود تا استخوان رسیده بود همهاش، چون که یک جراحت است یک دیه میداد. در صورتی که طولش بازغه و متلاحمه است، اینجا بگوییم که هم دیه موضحه را بدهد، چون که به استخوان رسیده هم دیه بازغه را بدهد هم دیه متلاحمه را بدهد، دیه دیگر بدهد. این معنایش عبارت از این است که این اصل و حالاً میشود از آن کسی که تمامیاش را بریده است به استخوان رسانده است، و به عبارت واضحه این دیگر حرف حسابی است و آن این است که هر جنایت موضحهای مسبوق است به سمحاق، سمحاق مسبوق است به متلاحمه، مسبوق است به بازغه، مسبوق است به حارصه، چون که باید ببرد تا برسد به استخوان، شارع آنها را القا کرده است. اگر یادتان بوده باشد در صحیحه ابی عبیدة الحزاء هم بود، اگر به ضربة جنایتی را وارد بکند یا جنایتینی وارد بکند، یکی از آنها متفرع از دیگری باشد و اکثر باشد، اکثر را میدهند، اقل داخل اقل میشود. اینجا دوتا جنایت نیست یک جنایت است، یک بریدن است، آن یک بریدن اطرافش به اندازه موضحه باشد که قاعداً هم نمیشود، اطرافش این طرف و آن طرفش. بدان جهت در ما نحن فیه بیشتر از این یک دیه نمیدهند. به عبارت الٱخری جرح، جرح واحد است و جراحت، جراحت واحده است متصل. این جنایت واحده به استخوان رسیده استع ولو در بعضی موارد، میشود موضحه؛ دیه موضحه که عبارت است از 5 شتر است باید همین را بدهند و آنهای دیگر این طرف و آن طرفش مثل بالایش است، بازغه و متلاحمه که بالای این موضحه اینهاست، این زخمها هست موجود است. چهطوری که آنها مع القوه است، چون که یک جراحت بیشتر نیست این هم همین طور است.
مسئله سوم که آخرین فرع است در ما نحن فیه میگوید، اینکه میفرماید حرف صحیح است. آنکه میفرماید در ما نحن فیه این است که انسان به شخصی دوتا جنایت وارد کرد به یک عضوش، ولکن دوتا است با همدیگر فاصله دارند، دوتا جنایتی به سرش وارد کرد دوتا زخم، که هر دو به استخوان رسیده است. هر دو همینطور است به استخوان رسیده است. بعد وقتی که این دوتا جنایت را وارد کردع این دوتا را به هم متصل کرد که دو تا یکی شد. این همان مطلبی است که سابقاً خواندیم. محقق (قدس الله نفسه الشریف) بلکه مشهور میگوید یک دیه ثابت میشود؛ چون که به فعل آن شخص جانی اتصال هم فعل اوست، به فعل او یک جنایت موجود شده است. و اما اگر خود مجنی علیه این کار را بکند نه، دو دیه باید به او بدهد، چون که فعل او دوتا جنایت است. اگر یکی از این جنایتها اقل بود دیگری اکثر بود، نتیجهاش این میشود اگر او متصل نکرده بنابر مسلک مشهور یا متصل کرده فرقی نمیکند، بناءً هر دوتا باید دوتا دیه بدهند، یک دیه اکثر و یک دیه اقل. یکی از جنایتها موضحه است، یکی از اینها متلاحمه است. یکی به استخوان نرسیده است، به پوست استخوان هم نرسیده است، متلاحمه است. یکی نه موضحه است، به استخوان رسیده دوتا جنایت است. وقتی که دوتا جنایت شد این دوتا دیه جانی بدهد و این بعد متصل کردن و نکردن گفتیم اثری ندارد، آنکه حدث از آن شخص دوتا جنایت است، دیه هر کدام را باید بدهند. فرقی هم نمیکند این دوتا جنایت به ضربت واحده باشد یا به ضربتین بوده باشد هیچ فرقی نمیکند.
ولو ما در صحیحه ابی عبیده حزاء تلکم میکردیم، میگفتیم: اگر دوتا جنایت وارد بشود به ضربة واحده، یکی اقل باشد یکی اکثر باشد، اقل داخل اکثر میشود. آن کبری اینجا مصداقش نیست، چرا؟ چون که آن در جائی بود که آن جنایت اکثر متولد از جنایت اقل بشود. متولد بشود از او، آن وقت آن جنایت اقل حفر میشود که از امام× پرسید کسی که ضربتی زد زخم زد به سر آن شخص، عقلش رفت امام فرمود: باید دیه نفس بدهد، عقلش اگر زایل شد. سوال کرد یابن رسول الله پس آن زخم چه شد؟ گفت: نه آن داخل ابلغ میشود. آن مورد او جائی بود که زوال العقل مترتب بر آن جنایت بود، آن جنایت اقل، مترتبتین بودند. آنجا اگر بوده باشد همینطور است، اینجا مفروض این است به ضربة واحده هم باشد یکی از دیگری متولد نیست، منتهی شمشیر دو جائی سرش را گرفت، هم پایین را زخم کرد، هم بالایش را زخم کرد. شمشیر را این طور میزد هم پشت سر را زخم کرد هم بالای سر را زخم کرد، دوتا جنایت هستند. هر دو به ضربة واحده شده، یکی جنایتش اقل است و یکی اکثر است؛ ولکن لا یداخل اقل فی الاکثر، چون که مترتبتین نیستند، مترتب نیستند بدان جهت آن جنایت باقی میماند. عبارت ایشان در این سه فرع این است.
اگر جنایت در یک عضو بوده باشد، باید دو جنایت حساب کردن فاصله بشود ما بین اینها، مثل این مثال که گفتم دوتا جنایت است، ما بین ما فاصله بشود. اما اگر اعضا متعدد شدند او دوتا جنایت حساب میشود؛ انسان شمشیر را وارد کرد هم گوش کسی را برید، هم دستش را برید، دوتا عضو هستند، این دوتا جنایت است. ولو به ضربة واحده بشود. ملاک در تعدد جنایت، تعدد عضو است، یک ملاکش یا اینکه یک عضو باشد، ولکن ما بین دوتا جنایت جرح فاصله بشود که به همدیگر متصل نشوند. منتهی محقق میفرمود: متصل نشوند حتی بقائاً، میگفتیم نه این معتبر نیست. در حدوث متصل نشود. وقتی که در حدوث متصل نشدند دوتا جنایت است و دوتا دیه باید داده بشود. پس در این صورت این دوجای سرش را قطع کرده بینهما فصل است، آن دوتا جنایت حساب میشود.
بعد بعضیها گفتهاند: کسی شمشیر را از طرف پیشانی آورد، هم پیشانیش را جرح وارد کرد هم سرش را، هر دوتا را. این دوتا عضو است یا یک عضو است، جرح بعضیها گفتهاند که نه این دوتا جنایت است، ولو متصل باشد چون که دوتا عضو است. یدین با رجلین چه طور که دوتا عضو است صورت هم با سر دوتا عضو هستند. بدان جهت به همدیگر عطف میشوند، رأسه و وجهه، وجه و رأس میشود. این دوتا جنایت است. محقق (قدس الله نفسه الشریف) و مشهور هم همین کار را کردند گفتهاند: نه یک دیه بیشتر نیست. چرا؟ چون جبین از رأس است؛ در باب جرح صورت و سر یک عضو حساب میشود، نه اینکه تعبداً اینطور حساب میشود، اگر کسی را گفتند سرش را بریدند مُرد، سرش را بریدن یعنی بالای جبینش را بریدند؟ از گردن میبرند. در غسل جنابت سر را باید اول شست نه اینکه قبل از صورت باید سر را شست، سر به معنای عضو واحد است و چون که عضو واحد است جنایت یکی حساب میشود؛ بدان جهت در ما نحن فیه دیه هم دیه واحد میشود. در شرایع دارد که: لو قطع یدیه و رجلیه ثمّ مات بعد مدتٍ، بعد از مدتی مجنی علیه مُرد، یمکن فیها الانجمال، ممکن است خوب شده باشد، زخم پا و زخم دستها خوب شده باشد، و الختلافا، این جانی با ولی میت اختلاف کردهاند که آن میگوید: به سرایت مرده، جانی میگوید: یک دیه باید بدهم، یدین و رجلین را قطع کرده، آن میگوید نه سرایت نمرده، قول الولی المیّت مع یمینه، یعنی منکر است قسم میخورد و دعوای او را نفی میکند، این تمام میشود.
فرع ثانی: لو شجه واحدة، اگر یک زخم زد و خلفت مقادیرها، مقادیر این زخم مختلف شد، یعنی این زخمی که به سر زده است در یک جا به استخوان رسیده است، در جاهای دیگر در اطراف به استخوان نرسیده است، آن حد و مقداری که در تعیین دیه است او مختلف است. لو شجه واحدة جراحت واحده است، و الختلفت مقادیرها، یعنی اطرافش در آن حد تعیین دیه در عمق مختلف شد اخذ دیة الابلغ، دیه ابلغ را میگیرند که همان موضحه است. لانها لو کانت کلها کذلک، چون که همهاش اگر موضحه بود این یک زخم، لم تزد علی دیتها، بر دیه موضحه زاید نمیشد. این را هم گفتیم که مجرد این نیست، به جهت این است که هر موضحهای مسبوق است به این که هر مقادیر قبلی موجود هستند و در اطرافش هم عادتاً میشود. بدان جهت اطلاق روایت میگوید در موضحه وقتی که موضحه شد خمسة ابل است. خمسة ابل را باید بدهد.
مسئله سوم: ولو شجه فی عضوین، یک ضربت زد بر دوتا عضو، لکل عضو دیة علی انفراده، یعنی دو جنایت حساب میشود. و ان کان بضربة واحده، ولو به یک ضربت هم این دوتا حاصل بشود چون عضو دوتا است دوتا جنایت میشود. ولو شجه فی رأسه و جبهة، مصداق اینکه دو عضو است یا نیست، ول شجه فی رأسه و جبهة الاقرب انّها واحده لانهما عضوٌ واحد، و اینکه این دو یک عضو است. اینها را تا حال ما بحث کردیم در دیه حارصه، دیه دامیه، دیه بازغه، دیه متلاحمه، دیه سمحاق، و دیه موضحه، اینها را بحث کردیم.
ـ استعمال در یک جائی که اشکال ندارد سلام در معنای رأس است که رأس را مطلق گفتهاند رأس را بعداً میگویند، در مقابل بدن میگویند. بدن یک عضو است مثلاً برای اینکه آشنا شوید میگویم، صدر با بطن دوتا عضو است، چون میگویند سینه، شکم سینه را شامل نمیشود. بطن هم شامل سینه نمیشود. دوتا عضو است. کلام در دوتا عضو بودن در محاورات عرف است. عرف که به اعضا میگویند دست را میگویند یک عضو، دست را از منکب تا دست یک عضو میدانند، اینطور است. کف هم یک عضو است تا مرفق هم ید است، تا منکب هم ید است. یک عضو میگویند، پاها هم همینطور است، دوتا چشم دو تا عضو است، بینی یک عضو است؛ ولکن سر که میگوییم این سر اجزا دارد کل است، به کل رأس میگویند. بدان جهت این رأس شامل گردن است و شامل صورت است، صورت شامل چشم و بینی و دهان و شفتین است، این که میگویند فغسلو وجوهکم، معنایش این است که باید صورت شسته شود. آنکه مسح میشود دیگر صورت نیست، او باید رأس و مراد این بوده باشد. این استعمال در بعضی موارد به مناسبت حکم موضوع است، او منافات ندارد با قرینه، مثل آیه وضو و غسل. و اما در جائی که قرینهای نبوده باشد آنجا شارع مکلف کرده است حکم را به عنوان رأس که رأس دیهاش این است، این فرقی نمیکند علاوه بر این روایاتی هم داریم که صورت با رأس یکی است. الا انه در دیه، الا اینکه یک استثنائی دارد که میرسیم به او.
بدان جهت در ما نحن فیه آنچه گفتیم تمام شد، ماند آن جنایتی که استخوان سر را بشکند، بعد خواهیم گفت که اگر استخوان فک را شکست آن هم ملحق به رأس است. اگر استخوان سر را شکست، این سر را شکاندن دوجور است، یک وقت این است که سر شکسته است، ولکن خرد نشده است. یک وقت این است ظالم آن جور زد که سر شکست خرد شده است؛ یعنی تکههایش فرش شده است، پاره شده است حرکت کرده است از جایش اسمش را منقله میگویند. جنایت، جنایت منقله است. اگر کسر مجرد الکسر بشود، در این سر نه در سایر بدن، در سر میگویند جنایت هاشمه، هشم به معنای شکستن است. نمیبینید آن علفی که خشک شده است از نصف وقتی که شکست به آن علف هشیم میگویند. هشیم یعنی علفهای شکسته. به استخوانی که شکست جراحت هاشمه است. وقتی که خرد شد، وقتی که بعضی از اجزائش خورد شد، نقل شد از جایی به جای دیگر پرید آنها را میگویند منقله، جراحت منقله است.
مشهور این است که اگر جنایت هاشمه باشد نه مشهور، بلکه متفقٌ علیه ما بین اصحاب ما این است اگر جنایت هاشمه بشود، قصاص نیست. سایر جراحتها قصاص داشت عمدی باشد، متعمد، ولکن وقتی که به کاسه سر رسید، شکسته بود یا به فک رسید، قصاص نمیشود. چون که در کسر العظام دلیل داریم که قصاص نمیشود. اگر عمدی هم بوده باشد منتقل به دیه میشود. وقتی که منتقل به دیه شد، دیهای است در ما نحن فیه 10شتر است. کلام واقع میشود که این 10 شتر آن موضحه که قبل از این بود، 5 شتر بود، 5 *10 تا شد، این دلیلش چیست که اصحاب گفتهاند؟ بعضیها تمسک کردهاند به دوتا روایت که آن دوتا روایت را گفتهاند معتبره است و عمل به او میشود یکی از این دوتا روایت معتبره سکونی گفتهاند. در باب دوم از ابواب دیات الشجاج و الجراح روایت دوم است و باسناد صدوق عن السکونی ان علی× قضا فی الهاشمه بعشر من الابل، به 10تا، آنکه نقل کردهاند معروف است عشر من الابل است. باز این سکونی یک روایتی دارد در همین باب دوم که روایت دوم بود در باب شجاج، این روایت پانزده است و این را شیخ نقل کرده است هم صدوق هم شیخ؛ و باسناده عن محمدبن الحسن صفار به اسناد شیخ از محمدبن حسن صفار عن ابراهیمبن هاشم که پدر علیبن ابراهیم است، عن النوفلی عن السکونی انّ امیرالمومنین× قضا فی الهاشمة به عشر من الابل، حکم کرده است که دیهاش 10 تا ابل است. این 10تا ابل هم مختلف است، خواهیم گفت که مشهور گفتهاند.
این دوتا روایت اشکال دارد ولو روایات سکونی معتبر است، آن روایاتی معتبر است که سکونی از امام نقل میکند، امام از علیٌّ× نقل میکند. در این دوتا روایت سکونی از خود مولانا امیرالمؤمنین نقل میکند. سکونی که نمیتواند از مولانا امیرالمؤمنین نقل کند، باید واسطه داشته باشد. این واسطهاش ذکر نشده است. بدان جهت روایت از اعتبار میافتد؛ ولکن جوابش دو جور میشود، یک جوابش این است که سکونی این قدر روایت دارد هیچ وقت به غیر واسطه امام از علی× از رسول الله یک مورد پیدا نشده نقل کند، اینجا هم که نقل شده است همان مراد ابی عبدالله است، امام صادق× است. و الا روایت سکونی را که فحص کردهایم، سکونی روایتی ندارد که مستقلاً از امام نقل کند در بعضی جاها که بگوییم این از همان بعضی جاهاست، در سند اشکال کنیم. این یکی است. دومی این است که این را از راه دیگر اثبات میکنیم؛ میگوییم: این دوتا روایت ضعیف است. در این که جنایت منقله باشد دیهاش 15 شتر است، یعنی اگر استخوان خرد شد دیهاش 15تا است. روایت صحیحه دارد که آن روایت صحیحه دلالت میکند دیه 15تا است. در باب دوم روایت چهارم است، کلینی عن علیبن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن الحماد عن الحلبی عن ابی عبدالله×، فی الموضحة خمس من الابل، و فی السمحاق اربعٌ من الابل که هنوز پرده استخوان دریده نشده است و البازغه ثلاث من الابل و المعمومه آنکه به دماغ برسد، به خود مغز رفته است جنایت، آن ثلث الدیه است، ثلاث و ثلاثون ابل و الجائفه ثلاث و ثلاثون آنکه دماغ را پاره کند، پایینتر هم برود همان ثلث است، زیاد نمیشود و الجائفه، به جوف برود. و المنقله خمسة عشر من الابل، 15تا ابل است.
اگر یادتان بوده باشد در دیات کسور اعضا میخواندیم که منقله همان دیهاش دیه کسر است، مع اضافة النصف، نصفش اضافه میشود. قاعدهاش این بود. در کسر العظم وقتی که عظم کسر پیدا میکردع شکسته میشد، دیهاش چقدر بود در منقلهاش نصف او میآمد روی آن. او اگر 50 بود این میشد 75. منقله نصفش میآمد. روی این حساب منقله میگوید 15تا، دیه کسر 10تا ابل میشود.
و الحمد الله رب العالمین.