درس نود و سوم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
بیان کردیم دیهای که شارع تعیین کرده است بر مرد، و آن دیه را که تعیین کرده است بر زن، دیه زن نصف دیه مرد است. بدان جهت اگر مردی زنی را بکشد که جانی مرد بوده باشد و مجنی علیه زن بوده باشد، اگر اولیای زن که مقتول است بخواهند از این جانی مرد قصاص کنند باید نصف مهر مرد را به مرد بدهند تا بتوانند از مرد جانی قصاص کنند. اینکه در آیه مبارکه النفس بالنفس، راست است، نفس در مقابل نفس است. الا انّه در این مورد چون دیه مرد دو مقابل دیه زن است، این نفس در مقابل نفس قصاص بشود باید نصف دیه رد بشود. النفس بالنفس است، ان ردّ نصف الدیه.
اما عکسش اینطور نیست، اگر زنی مردی را بخواهد بکشد، قاتل زن است مقتول و مجنی علیه مرد است، اگر اولیای مرد خواستند از این زن قصاص کنند، زن را قصاص میکنند ولکن اولیای زن چیزی به آن اولیای قاتل نمیدهند، چرا؟ برای اینکه بیان کردیم جانی لا یضمن الا نفسه، جانی فقط نفسش را ضامن میشود، بدان جهت زن که مرد را کشته است فقط در این جنایت ضامن نفسش است، نفسش را میتواند بدهد. بدان جهت ضمان دیگری ندارد. این حکم که اگر جانی مرد بشود، زن مجنی علیه بشود اولیای زن بخواهند قصاص کنند از مرد نصف الدیه را باید بدهند به اولیای مرد که جانی است، و اما اگر زن جانی بوده باشد به مرد، اولیای مرد بخواهند از زن قصاص بگیرند حق مطالبه چیزی از اولیای زن ندارند، نه از خود زن و نه از اولیای او که نصف مالش را دیه بدهیم.
این حکم از روایات صحیحهای که مجمعٌ علیه عند الاصحاب است ثابت شده است، بدان جهت یک قاعدهای است دیة المرئه نصف دیة الرجل است و انّ الجانی لا یضمن فی جنایته الا نفسه، نفسش را ضامن میشود. این دو قاعده وقتی که به همدیگر شد فرق پیدا میکند، جانی اگر مرد بوده باشد مجنی علیه زن باشد بدان جهت در ما نحن فیه اولیای زن اگر بخواهند قصاص کنند از این مرد باید نصف دیه را بدهند. و اما اگر عکس شد. زن قاتل مرد شد، زن بیشتر از نفس خودش را ضامن نمیشود. این دو حکم، از روایات صحیحه ثابت شده است، و بدان جهت در ما نحن فیه جای شبههای نیست ولکن این را بدانید، این را که گفتیم دیه مرد دو مقابل دیه زن است، نسبت به جراحات آن قاعدهای که هفته گذشته خواندیم باید حفظ بشود. که جراحات المرئة تعاقل الرجل الی ثلث الدیه، تا ثلث دیه دیه مرد و زن در جراحات مساوی است. وقتی که دیه به ثلث رسید کما ذکرنا، دیه زن نصف دیه مرد میشود.
یک نکتهای بگویم: ما در صحیحه ابان و غیر الابانبن تغلب از امام پرسید که یک انگشت بریده است امام فرمود 10 تا، دو انگشت برید 20 تا، سه انگشت برید 30 تا، چهار تا انگشت 40 تا و… او تعجب کرد، کلام در جایی است که قطع واحد بشود. این که در این صحیحه وارد شده است آنجایی که قطع واحد است ولکن مقطع متعدد است. یعنی یک دفعه چاقو انداخته است یک دفعه شمشیر زده است به دستش، یک دفعه سه تا را برید و یک دفعه هم شخص آخری به انگشت کسی شمشیر زده است چهار تا برید. این کسی که سه تا بریده است 30 شتر باید بدهد، آن کسی که چهار تا بریده است باید 20 تا بدهد. و اما اگر قطع متعدد شد، هر دفعه یک انگشت را قطع کرد بعد دومی را و بعد سومی را و بعد چهارمی را و پنجمی را مثل زن و مرد مساوی هستند. چرا؟ چون هر قطعی 10 شتر دارد. ثلث دیه نرسیده است. وقتی که ثلث دیه نرسیده است زن و مرد مساوی هستند.
این در مرد در جایی که چهار تا را یک دفعه قطع کرد، پنج تا را یکدفعه 50 تا است، ولکن در زن هم اگر یکی یکی قطع کرد 50 است فرق نمیکند. آن وقتی که به ثلث دیه میرسد و تفاوت پیدا میکنند آنجایی است که قطع واحد بوده باشد. در قطع واحد ثلث الدیه است، بدان جهت آنجا به ثلث رسیده است و در مرد هر چه هست در زن نصف اوست. کلام در صحیحه ابانبن تغلب و غیر او در صورتی بود که قطع واحد بوده باشد مقطوع متعدد بوده باشد، و اما اگر قطع متعدد شد و مقطوع هم متعدد شد، هر قطعی دیه خودش را دارد. هر قطعی دیه 10 شتر دارد. تا مادامی که اینطور نشده است، به ثلث نرسیده است اینطور دارد.
از اینجا معلوم شد اگر جراحتی بزند، زنی بر مردی جنایتی کرد که جنایت جائفه است، شمشیر را برد به جوف سینه و بطنش یا به دماغش برد که به جوف رسید، زن بوده باشد ثلث دیه را میدهد. انّ المرئة تعاقل علی ثلث الدیه، دیه جائفه ثلث دیه است. وقتی که به ثلث رسیده است نصفش را به زن میدهد، و اما اگر مرد این جراحت را عمداً و متعمداً به زن زد که مورد قصاص است، به بطنش برد جائفه را رسید، اگر قصاص ثابت بشود، چون در جائفه بود قصاص محل کلام است. بلکه مشهور میگویند قصاص نیست، فقط دیه است چون خطئی است مماصلت نیست در اینطور موارد. باید نصف دیه مرد را بدهد تا بتواند از آن مرد این قصاص را بکند. برای اینکه گفتیم روایت دلالت کرد که اگر جانی مرد بوده باشد به زن لا یملک الا نفسها، در جنایتش و اما اگر زن جانی بوده باشد، مجنی علیه مرد بوده باشد باید تدارک کند، ردّ حاضر الدیه را بدهد تا حق قصاص داشته باشد. یک مختصری از روایتش را میخوانم:
این روایت صاحب وسائل که در ما نحن فیه نقل کرده است، در ابواب قصاص الطرف، روایتی را که نقل کرده است صاحب وسائل در ما نحن فیه، روایت اولی است، محمدبن یعقوب عن علیبن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن حماد عن الحلبی عن ابی عبدالله× فی حدیثٍ، فی حدیثٍ هر وقت که صدر را حذف کرد فی حدیثٍ میگوید، ذیل را حذف کرد الحدیث میگوید، صدر این حدیث این است: در باب سی و سه از ابواب قصاص النفس روایت سوم است. و عنه یعنی عن علیبن ابراهیم عن ابیه ـ پدرش ـ عن ابن ابی عمیر عن حماد عن الحلبی عن ابی عبدالله× کافی در یک جا نقل کرده است، محمدبن یعقوب از کافی نقل میکند. این صدر آن روایت که گفته است این است. عن ابی عبدالله× حلبی نقل میکند: قال فی الرجل یقتل المرئه متعمداً، مردی زن را متعمداً میکشد، یعنی قتل العمدی است. فاراد اهل المرئه عن یقتلوه، اهل مرئه اراده کردند که آن مرد را که قتل امرئة متعمداً را بکشند. قال ذلک لهم، این کشتن برای اولیای زن هست که آن مرد را بکشند، اذا عدوا الی اهله نصف الدیه، این حق کشتن هست اما حق مشروط است، مطلق نیست، النفس بالنفس است ولکن اینجا مشروط است، آن وقتی که نصف دیه را به آن اهل مرد بدهند. ذلک لهم اذا عدوا اهله نصف الدیه، و ان قبل الدیه، اگر دیه را قبول کردند، آن اهل اولیای مرئه که کشته شده است و ان قبل الدیه و لهم نصف دیة الرجل، اگر خواستند دیه بگیرند قصاص نکنند نصف دیه مرد را میتوانند بگیرند، چون دیه زن که کشته شده است نصف دیه مرد است.
این در صورتی بود که مرد زن را کشته بود، و اما عکس آن، و ان قتلت مرئة عن رجله، اگر زن مرد را کشت، قتلت بهه، با آن قتلش که کشته شده است زن را میکشند. لیس لهم الا نفسها، برای اولیای مرد مقتول نیست ولو نفس زن. نمیتوانند نصف دیه طلب کنند. این قاعدهای است که هم منصوص است در روایات متعدده و در روایات عبد، اگر عبد حرّ را عمداً و متعمداً کشت، حرّ مسلمان عادل کذای شیعی را یک عبد سنی کشت. فقط اولیای مسلمان مقتول میتوانند عبد را بکشند؛ لان الجانی لیس علیه الا نفسه، آن جانی فقط نفسش را ضامن است، عبد نفسش را ضامن است، عمداً و متعمداً کشته است، نمیگویند به مولای عبد بیا این عبد تو این کار را کرده بده ببینیم، این عبد قیمتش دیهاش است، مسلمان را کشته است 1000 دینار یا 10000 هزار درهم دیهاش است چیزی نمیتوانند مطالبه کنند. از مولا نمیتوانند. فقط جانی نفسش را ضامن است، از خود آن عبد جانی ضامن است از او میگیرند.
این را که و ان قتلت المرئه الرجل قتلة به لیس انّهم نفسها، الحدیث، این الحدیث یعنی دنباله دارد. دنبالهاش این است: جراحات رجال و النساء سواءٌ، جراحاتی که بر زن وارد میشود یا بر مرد ثابت میشود یکی است، یعنی مماصلت دارند در دیه. سنّ المرئه به سنّ الرجل، دندان مرئه در مقابل دندان رجل است، موضحة المرئه بموضحة الرجل، همینطور است. اگر بخواهند قصاص بکنند مردی به او جراحت موضحه کردند، اگر مورد قصاص بود که عمدی باشد قصاص میشود آن هم زن باشد یا مرد باشد فرق نمیکند. مساوی است در قصاص. موضحة المرئه بموضحة الرجل و اسبع المرئه باسبع الرجل حتی تبلغ الجراحه ثلث الدیه، حتی اینکه جراحت و جنایت جراحتی به ثلث دیه برسد، وقتی جنایت جراحتی به ثلث دیه رسید، آن وقت ضعف میشود مال زن، مال زن به نصف برمیگردد.
بدان جهت در این جراحات و موضحه که زن به مرد جراحت وارد کرده است اگر بخواهند از زن قصاص کنند ردّ و بدلی ندارد چون مساوی است، ثلث دیه نشده است و اما اگر دیه به ثلث رسید در جنایت مثل جائفه، آنجا اگر در آن جراحتی که به ثلث رسیده است، مثل جراحت ید، ید مردی را زنی قطع کرده است، این ید 500 دینار است، نصف دیه است. اگر بخواهد از این زن قصاص بگیرد لا یضمن الا نفسها، دستش را قطع میکنند. و اما اگر مرد دست زن را قطع کرده است، خود زن بخواهد از مرد قصاص بگیرد که من هم دستت را قطع میکنم باید نصف دیه بدهد، نصف دیه ید را به مرد بدهد. چرا؟ چون رسیده است تعاقل الرجل الی ثلث الدیه. یک ید دیهاش 500 دینار است، ثلث دیه رسیده است، آن وقت دیه مرد دو مقابل دیه زن است، زن بخواهد از مرد قصاص کند دستش را قطع کند باید نصف دیه را بدهد. قاعده کلی است:
دیه مرد با دیه زن مساوی هستند در جراحات الی ثلث الدیه، وقتی که ثلث رسید نصف می شود. این دو قاعده که گفتیم مرد با زن در دیه نفس نصف است، مماصلت نیست، در جراحات هم به ثلث رسید الی النصف است، ولکن اگر مرد جانی بوده باشد از زن نمیتوانند قصاص بگیرند بیشتر فقط نفس اوست در موارد قصاص. اما اگر عکس شد زن جانی بود جنایتی که در او قصاص است در آن مورد آن وقتی اولیای زن یا خود زن در آن قصاص اعضا که خود زن زنده است، قصاص مال خودش است و حق خود اوست، آن وقتی میتواند از مرد قصاص بکند که نصف دیه را رد کند به مرد، چه دیه نفس بوده باشد، چه دیه عضوی بوده باشد که به ثلث الدیه رسیده است. وقتی به ثلث الدیه رسید برمیگردد به نصف، آن نصف دیگر را باید اعطا کند.
روایت دیگری هم بخوانم که قلب شما مطمئن و یقینی بشود که اشکالی در این مسئله نیست.
باب سی و سه از ابواب قصاص فی النفس بود، روایت اولی، محمدبن یعقوب عن محمدبن یحیی عن احمدبن محمد و علیبن ابراهیم عن ابیه دو سند شد، جمیعاً عن ابن محبوب عن عبداللهبن سنان، قال سألت ابا عبدالله× یقول فی رجل قتل امرئته متعمداً، زنش را متعمداً کشت قال انشاء اهلها قتلوه، اگر اهل این زن بخواهند مرد را بکشند، میکشند، و یعدوا الی اهله نصف الدیه، آن مردی که جانی است آن وقتی قصاص میکنند که نصف دیه را بدهند. خودش که مرد به وارثش میدهند. و انشاعه اخذ نصف الدیه، اگر نخواهند بکشند نصف دیه از آن مرد میگیرند. و انشاء اهله عن یقتلوه و قتلوه و یعدو الی اهله نصف الدیه و انشاعه اخذ نصف الدیه خمسة آلاف درهمٍ. نصف دیه مرد است. و قال امام×: فی امرئةٍ قتلت زوجها، زن شوهرش را کشته است، عکس مثال قبل، متعمدتاً، قاعده کلیه است: قال انشاء اهل المرد عن یقتلوه قتلوه و لیس یجنی احدٌ اکثر من جنایت علی نفسه، اکثر از جنایت بر نفس یعنی دیه نفس را نمیتواند ضامن بشود، نفسش را ضامن میشود. در مواردی که جنایت بر نفس است، نفسش را ضامن میشود بیشتر از او نیست. بدان جهت اگر زن دست کسی را بریده است این مرد میتواند دست این را ببرد، و لیس یجنی احدٌ اکثر من جنایته علی نفسه، اکثر جنایت یعنی جزای بالجنایت که بر نفسش میشود اکثر از او چیزی را نمیتواند مجنی علیه مطالبه کند، خودش یا اولیاعش. این قاعده کلیه بود.
بعد صاحب شرایع (قدس الله نفسه الشریف) در ما نحن فیه میفرماید: تا حال معلوم شد در ما نحن فیه جنایاتی که در آن جنایات تمام الدیه است، جنایتی است که در او تمام دیه است. تمام دیه نفس مرد که 10000 درهم یا 1000 دینار است، یا 100 شتر است، آن جنایتی که در او تمام دیه نفس مرد است، او چیست؟ مثل این است که اعضایی که در بدن انسان است، یکی است و آن یکی را قطع کند مثلاً بینی را قطع کرده است. دیه نفس است در مرد. و هکذا دو دست مرد را قطع کرده است، دیه نفس است. دو پا را قطع کردهاند دیه نفس است. چشمهایش را کور کردهاند، او را کر کردهاند دیه نفس است. ولو به بریدن گوش نباشد، کاری کردهاند که پرده هر دو پاره شده است دیگر نمیشنود، دیه نفس است. چه در اعضا چه در منافع، دیه نفس است حتی اگر در جراح دیه نفس بود که دو دست را قطع کردهاند دیه نفس است. این در مرد وقتی که دیه نفس شد، تمام دیه نفس است در آن جنایت، در زن هم تمام دیه زن میشود، یعنی نصف دیه مرد میشود. اگر دو تا دست زن را بریدند، نصف دیه مرد میشود. چون تمام دیه زن همان نصف دیه مرد است. اگر دو دست کافر ذمی را بریدند، این تمام دیه کافر ذمی میشود، 800 درهم است، و اگر ذمیه بود، زن بود؛ نصف دیه مرد است، ضعف دیه مرئه است، نصف دیه 800 درهم میشود، در عبد اگر این جنایت بود، دو دست عبد را قطع کردهاند تمام قیمت عبد است، چون تمام دیه عبد تمام قیمت صحیحش است. بدان جهت تمام قیمت را میدهد.
این روایت اینطور است: ملاک در ما نحن فیه این است که این تمام الدیه از او حساب میشود. بعد از اینکه این کلام را میگویید که سابقاً معلوم شده بود که دیه مرد دو مقابل دیه زن است، دیه ذمی 800 درهم است، دیه ذمیه نصف اوست، دیه عبد تمام قیمتش است، جنایتی که موجب تمام الدیه است تمام قیمت عبد میشود در او. این از مطالب سابق معلوم شده بود.
بعد ایشان یک بحثی را شروع میکند که این بحث از بحثهای کلیدی است ایشان میفرماید: ما که در باب الدیات هر جا که دیه مقدر نشد از ناحیه شارع بر جنایت، آنجا میگوییم حکومت و ارش مراد یک چیز است. آن یک چیز چیست، او را بیان میکند. ملاک تعیین ارش و تعیین حکومت در جاهایی که برای جنایت دیه تعیین نشده است این ارش و حکومت چهطور تعیین میشود، ایشان میگوید راهش این است. کما اینکه مشهور ما بین فقهای ما این است. میگویند آن جنایت اگر بر مرد وارد بشود، بر مرد حرّی وارد شده است که مسلمان است و جنایتی که در او تهدیدی در دیهاش من قبل شارع نرسیده است. وقتی که اینطور شد، زمان سابق حتی زمان صاحب جواهر عبد بود، عبد نسخ نشده بود. راه آسان بود.
میگفتند: این مرد مسلمان حرّ هیکل دار قشنگ را که حرّ است عبد فرض میکنیم، اگر جنایتی وارد به او شده است وارد نشده بود قیمتش مثلاً 10 میلیون تومان بود، مثال را این نحو میگویم که واضح بشود، الان که این جنایت به او وارد شد و با این عیب اگر عبد بود قیمتش چقدر بود؟ 9 میلیون. پس یک میلیون این عیب ارش آورده است؛ چون حرّ است، دیه نسبت این نقص به قیمتش یک عشر است، یک عشرش از قیمتش کم شده است. حرّ هم ارشش را از دیه نفس میدهند. نسبت به او میگیریم. پس یک عشر دیه نفس که نسبت همان یک عشر میشود، دیه این حرّ است. باید در مقابل این جنایت یک عشر بدهیم.
اما اگر خود عبد بود مولایش یک میلیون میگرفت، مثلاً 100 دینار ذهب میگرفت فرضاً. یا کمتر میگرفت و این را هم میدانید که در ما نحن فیه بدان جهت گفتهاند که در تعیین ارش که به معنی الحکومت است، عبد اصل است. یعنی با عبد فرض کردن ارش را پیدا میکند. حرّ را که عبد فرض کردیم پیدا میکنیم. در تعیین این معنا اینطور شد، و اما عبد اینطور بود و در ذمی معلوم میشود، دیه ذمی 800 درهم است، یک عشر از 800 درهم کم میشود. در حرّ مسلمان اینطور میشود و در آن عبد و ذمی اینطور میشود. در زن و مرد این نسبت ملاحظه میشود. در زن هم یک عشر از نصف المهر مرد کم میشود از آن 500 دینار یک عشر کم میشود، این تعیین اوست. این تعیین که ایشان کرده است، دو اشکال دارد. یک اشکال این است که اگر فرض کردیم نقصی وارد شد که قیمت فرق نکرد. مثلاً یک چیز زایدی در دستش یا صورتش بود، کسی عمداً و متعمداً این شیء زای را که آویزان بود قطع کرد، بدون رضای او و جنایتاً؛ این جنایت را وارد کرده است اگر این شخص را عبد فرض کنیم، اگر این بریده نشده بود، قیمتش همین بود، الان هم که بریده شده است قیمتش همان است فرق نکرده است. معلوم است که این جنایت ارش ندارد. عوض ندارد.
با وجود اینکه امام× گفت: به کسی که سیلی زدی و سرخ شد 3 دینار باید بدهی، آنجا هم که قیمت فرق نکرده است، وقتی سیلی خورد سرخی آن میرود میشود مثل حالت اولیه، شارع دیه تعیین کرده است در مواردی که تغییر قیمت نمیشد. آنجا بعضیها ملتزم شدهاند که ارش نیست. فقط تعذیر است، حاکم شرع آن کسی را که برید این را او را زیر کتک میگیرد و شلاق میزند. که چرا بدون اجازه او چرا بریدی؟ این تعدی و ظلم است.
این را اینطور جواب دادند، شارع در لطمه تعیین کرده است در آن سیلی زدن گفته است سه دینار بدهد، اینجا که نگفته است چیزی بدهد. مقتضی القاعده این است که اینجا دیهای نیست ولی ارشاً و حکومتاً، ولکن لحفظ تعذیراً. این را میشود جواب گفت. اشکال دوم این است که اگر عبد مثل این زمان شد، اصلاً عبدی نیست که قیمتش معلوم بشود.
اینجا چه میشود انشاالله هفته دیگر.